نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17

نتیجه ها: داستان
موضوع / نویسنده برچسب ها
داستان کوتاه پیرمرد کشاورز - hunter life کشاورز, پیرمرد, کوتاه, داستان,
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
...
داستان کوتاه رنجش - hunter life رنجش, کوتاه, داستان,
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
...
داستان زنجیر عشق - hunter life عشق, زنجیر, داستان,


ک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: ” شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
...
داستان زندگی مثل چای است - hunter life است, چای, مثل, زندگی, داستان,

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى...
داستان پیرمرد - hunter life پیرمرد, داستان,

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی...
داستان کوتاه وقت شناسی - hunter life شناسی, وقت, کوتاه, داستان,

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی ، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه...
داستان کمی بیشتر فکر کن شاید خیلی هم بی ربط نباشد - hunter life نباشد, ربط, بی, هم, خیلی, شاید, کن, فکر, بیشتر, کمی, داستان,

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای...
داستان دانشگاه استنفرد یا دانشگاه هاروارد - hunter life هاروارد, دانشگاه, یا, استنفرد, داستان,


خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام...
داستان کوتاه وصیت لقمان - hunter life لقمان, وصیت, کوتاه, داستان,
لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد کم عاطفه را ببین که خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به...
داستان کوتاه قورباغه ی بزرگ - hunter life بزرگ, قورباغه, کوتاه, داستان,

در نیمه روز قورباغه ها جلسه ای گذاشتند. یکی از آن ها گفت: این غیر قابل تحمل است. حواصیل ها روز ما را شکار می کنند و راکون ها شب کمین ما را می کشند.
دیگری گفت: بله. هریک به تنهایی به حد کافی بد هستند اما هر دو، حواصیل ها و راکون ها با هم یعنی ما یک لحظه آرامش نخواهیم داشت. باید حواصیل ها را از آبگیر بیرون کنیم. باید دورشان کنیم.
بله، همه ی قورباغه ها تایید کردند. حواصیل ها را دور کنیم، حواصیل ها را دور کنیم.
این صدا توجه حواصیلی را که آن نزدیکی ها در حال شکار بود جلب کرد.
گفت: چی شنیدم ، کی رو دور کنید؟
قورباغه ها به منقارش نگاه کردند که مثل خنجر بود. فریاد...
داستان پند آموز قدرت کلمات - hunter life کلمات, قدرت, آموز, پند, داستان,
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید شما خواهید مرد . بالا خره یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست...
داستان کوتاه ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه - hunter life دوچرخه, با, خدا, من, سفر, ماجرای, کوتاه, داستان,


زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من...
مجموعه داستان های شیوانا - hunter life شیوانا, های, داستان, مجموعه,
شاید توفانی در راه است!


شیوانا از راهی می‌گذشت. در بین راه با جوانی همسفر شد که بسیار ناراحت و اندوهگین به نظر مي‌رسيد. شیوانا کمی با او راه سپرد و کم‌کم سر صحبت را باز کرد و دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان گفت: آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا روزگار ناگهان همه آرامش و زندگی‌ات را می‌ستاند و و همه ورق‌ها علیه تو برمی‌گردند و بی‌دلیل می‌بینی که همه درها و پنجره‌ها به روی تو بسته می‌شوند؟آیا دلیلی به جز بدبخت بودن وجود دارد؟
شیوانا لبخندی زد و گفت: حتما دلیلی هست؟
مرد جوان خنده تلخی کرد و گفت: هیچ دلیلی نمی‌تواند وجود...
داستان زندگی حضرت ادریس - Desert rose ادریس, حضرت, زندگی, داستان,
پیامبرى ادریس (ع)

حضرت ادریس(ع)پس از آدم و شیث(علیه السلام)به مقام پیامبری برگزیده شد.او همواره مردم را به پرستش خدای یگانه و دوری ازگناه دعوت می کرد و پیروانش را به ظهور پیامبران بعدی، بویژه خاتم الانبیاء محمد مصطفی(ص)، بشارت می داد.

در نام این پیامبراختلاف است. گروهی نامش را اخنوع و لقبش راادریس دانسته اند. دسته ای وی را «اوزریس» خوانده، ادریس رامعرف این نام شمرده اند. جمعی معتقدند نامش در تورات «اخنوع»یا «خنوع» است و «هرمس الهرامسه» و «مثلث النعمه » و «المثلث» لقب داده اند; زیرا ملک و حکیم و نبی بوده است.

علامه طباطبایی(ره)در این باره می فرماید: نام ایشان به...
داستان خواندنی سنگ تراش - hunter life تراش, سنگ, خواندنی, داستان,


روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر میکرد که از همه قدرتمند تر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر میشدم.

در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که...
کلمات کلیدی متشابه
اعلام رنکینگ برترین دوچرخه‌سواران ماه آسیا, ایران بر قله دوچرخه سواری آسیا, شعر کودکانه دوچرخه, رنکینگ جدید فدراسیون جهانی دوچرخه سواری, دوچرخه سـواری در کنار دویدن, زانودرد داری؟ دوچرخه نزن!, اصول تغذيه در دوچرخه سواري, انتشار دومین سری از مجموعه‌ «آسمان چه می‌گوید», مجموعه پنج جلدی «بخوانیم و بدانیم» روانه بازار کتاب شد, خانقاه و مجموعه بقعه شیخ صفی‌الدین در اردبیل, در شمال غرب کشور از سه کلیسا به آئین مسیحی ارمنی تشکیل شده است، در این بخش با مجموعه, مجموعه کلیساهای ارامنه ایران, ضرغامی دستور توقف پخش مجموعه "ستایش" محصول صدا و سیما را داد!, نگارش مجموعه تلويزيوني زندگي شهيدتهراني مقدم با عنوان «کابوس نتانياهو» کليد خورد, روش هایی برای درمان خانگی خستگی چشم, زوفا، برطرف کننده بیماری های تنفسی, قبل از فعالیت های کاری فشرده، جوانه عدس بخورید, خواص شگفت انگیز چای های سنتی, شوخی های بچه های دفاع مقدس, خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید, دجله آقا مهدی را با خودش برد و به دریاهای آسمان متصل کرد.., نوبرانه‌هایی که باعث سفیدی دندان می‌شود, 10 حدیث زیبا در مورد برکت در زندگی, زندگینامه ی بهرام گودرزی ،استاد شعر و آواز, زندگی نامه و آثار عارف قزوینی...خنیاگر تنها, زندگی نامه زنده یاد محمود محمودی خوانساری, رتبه الکسا (Alexa Rank) انجمن نبض زندگی, گنجینه امضا و آواتار کاربران نبض زندگی, معرفی اعضای جدید نبض زندگی, زندگینامه رهی معیری, دعاى حضرت آدم عليه السلام براى مبارزه با نفس, دعاى حضرت يعقوب عليه السلام براى رفع غم, دعاى حضرت خضر ع به جهت دفع از سوختن و غرق شدن, دعاى عظيمى از حضرت داوود عليه السلام, دعاى بزرگى كه حضرت عيسى ع به بركت آن به آسمان رفت, دعا جهت اداى قرض زياد از حضرت عيسى عليه السلام, دعا جهت غنى شدن از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله, هورتانسیا یا ادریسی - HORTENSIA, خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید, شیوع 7 درصدی سنگهای ادراری در کودکان, وزوز و سنگینی گوش در کمین هدفون به دستها, مضرات گوشواره های سنگین, یك گل دوست بدتر از هزار سنگ دشمن, سنگ کسی را به سینه زدن, سنگی که به هوا می رود تا بر گردد هزار چرخ می خورد, سنگ های پالپی دندان باعث گرفتگی عروق می‌شوند, سنگ تراشی (حجاری), دفتراشعار سیروس اسدی, تابستان موهایتان را نتراشید, آشنایی با هنر پیکر تراشی, دفتراشعار غلامرضا بروسان, پیوند تراشه الکترونیک به شبکیه، نور به چشم دو مرد آورد, شست وشوي مغزي تنها با يک تراشه,
پرسش کلمات کلیدی
هیچ.
Simple TagCloud Plugin by Kupo v 0.8 - gry online - Persian Language by MyBBIran.com

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17