نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

گنجینه ی اشعار ناب
زمان کنونی: 03-30-2017، 10:55 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Golabatoon
آخرین ارسال: زهرا مشتاق
پاسخ 3318
بازدید 15639

رتبه موضوع:
  • 16 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گنجینه ی اشعار ناب
#11
شد صفحه روزگار تیره
تا دفتر من گشود مادر
از هستی من، نشانه ای نیست
خود بودن من چه بود، مادر
ناموخت مرا زمانه درسی
رندانه ام آزمود، مادر
من در یتیم و گردش چرخ
از دست توام ربود مادر
در دامن روزگارم افکند
از دامن خود چه زود مادر
حالیست مرا که گفتی نیست
گریم همه رود رود مادر
هر روز سپهر سفله داغی
بر داغ دلم فزود مادر
از اختر من شدست گویی
دریای فلک کبود مادر
این ابر منم کز آتش دل
بر چرخ شدم چو دود، مادر
با من همه بخت در ستیزاست
من خاستم، او غنود، مادر
ابریشم بخت من تهی گشت
یکباره ز تار و پود، مادر
این کودک درد آشنا را
ایکاش نزاده بود، مادر
شعریست که در غم تو، فرزند
با خون جگر سرود مادر

تابستان 44
محمد معلم
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#12
مادر

نرفت از سرم هـــــر گز هواي تو مادر
هنوز مي تپد اين دل براي تو مـــــــــادر
چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم
نكرده ام دل و جـــــــــان را فداي تو مادر
چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم
اميد قلب حزينم لــــــــــــــقاي تو مـــــــادر
چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن
مدام ميشنوم من صــــــــــــــــداي تو مادر
درين چمن كه حضور جفاست مضمونش
چه نعمت است به عـــــــــالم وفاي تو مادر
مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن
كه بود حـــــــــاصل كارش رضاي تو مادر
نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم ما روشن
حقيقت است به هــــــــر جا صفاي تو مادر
رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)
به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطاي تو مادر
نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــا ل (رفيع)
اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــاي تو مادر
سميع (رفيع)
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#13
مادر
ای مادرم چه پاکست
آغوش پر زمهرت
تو چون فرشته پاکی همچون خدا مقدس
آغوش پر زنازت
گهوارهء جهانست بس نرم و مهربانست
آغوش تو مکانيست زيبا تر از دو. گيتی
مادر مرا به ياد است
هر ناز و هر گپ تو
آن رنج هر شب تو
( منير سپاس بلخی )
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#14
بیمارم ،مادر جان!
میدانم،میبینی
میبینم،میدانی
میترسی،میلرزی
از کارم،رفتارم،مادر جان!
میدانم ،میبینی
گه گریم،گه خندم
گه گیجم،گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم،بیدارم،مادر جان!
میدانم،میدانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ،یا مستی
از مادر،از خواهر
از دختر،از همسر
از این یک، وآن دیگر
بیزارم،بیزارم،مادر جان!
من دردم بی ساحل.
تو رنجت بی حاصل.
ساحر شو،جادو کن
درمان کن،دارو کن
بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!
مهدی اخوان ثالث
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#15
فريدون مشيري :


تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#16
فروغ فرخزاد


طفلي غنوده در بر من بيمار
با گونه هاي سرخ تب آلوده
با گيسوان در هم آشفته
تا نيمه شب ز درد نياسوده
هر دم ميان پنجه من لرزد
انگشتهاي لاغر و تبدارش
من ناله ميكنم كه خداوندا
جانم بگير و كم بده آزارش
گاهي ميان وحشت تنهايي
پرسم ز خود كه چيست سرانجامش
اشكم به روي گونه فرو غلطد
چون بشنوم ز ناله خود نامش
اي اختران كه غرق تماشاييد
اين كودك منست كه بيمارست
شب تا سحر نخفتم و مي بينيد
اين ديده منست كه بيدارست
يادم آيد كه بوسه طلب ميكرد
با خنده هاي دلكش مستانه
يا مي نشست با نگهي بي تاب
در انتظار خوردن صبحانه
گاهي بگوش من رسد آوايش
ماما دلم ز فرط تعب سوزد
بينم درون بستر مغشوشي
طفلي ميان آتش تب سوزد
شب خامش است و در بر من نالد
او خسته جان ز شدت بيماري
بر اضطراب و وحشت من خندد
تك ضربه هاي ساعت ديواري
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#17
اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.
در آن سرایی که زن نیست،انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرد،مرده است روان
به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان
زن از نخست بوده رکن خانه هستی
که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان


پروين اعتصامي
در لحظه زندگی کن.

Live The Moment Now


پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، Golabatoon
#18
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری
  
انسانها را بدون اینکه به آنها نیاز داشته باشی دوست بدار...
کاری که خدا با تو می کند!

پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon
#19
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
دل گمراه من چه خواهد کرد
با نسیمی که از آن
می ترواد بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سرگردان
دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که میرسد از راه
با نیازی که رنگ میگیرد


فروغ فرخزاد
 Bi happy

پاسخ
 سپاس شده توسط hunter life ، AmirHafez
#20
یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم
از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور

پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم
می خواستم غافل شوید از حال همدیگر

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است
تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر

او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد
تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر

او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم ...
تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر ...

باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم
در جوی می انداختم با چشمهایی تر

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد
اما به یک احساس فوق العاده شد منجر :

آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛
آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر

با خنده حل شد آن کدورت های طولانی
این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور

شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم
آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر

رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید
آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما
من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر


احسان افشاری
  
انسانها را بدون اینکه به آنها نیاز داشته باشی دوست بدار...
کاری که خدا با تو می کند!

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow مجموعه اشعار عاشقانه خسته ی روزگار 1 20 01-26-2017, 04:57 PM
آخرین ارسال: خسته ی روزگار
  دیوان اشعار امام msadegh 0 46 01-18-2017, 12:04 PM
آخرین ارسال: msadegh
Heart (دوست) در اشعار پارسی Golabatoon 40 619 08-03-2016, 11:41 AM
آخرین ارسال: خسته ی روزگار
  اشعار انتظار ( در وصف امام زمان ) hunter life 621 15,058 03-23-2016, 02:16 AM
آخرین ارسال: Sarina
  اشعار پروین اعتصامی Sarina 0 162 02-12-2016, 01:45 PM
آخرین ارسال: Sarina
  منتخبی از اشعار سپید شاعران گل بانو 266 1,210 01-04-2016, 01:00 PM
آخرین ارسال: گل بانو
  اشعار رضوی hunter life 48 1,102 08-29-2015, 10:44 AM
آخرین ارسال: sky nigth
Heart (قاصد) در اشعار پارسی Golabatoon 17 446 07-29-2015, 10:15 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
Heart (توحيد) در اشعار پارسی Golabatoon 22 425 07-28-2015, 10:00 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
Heart (قد و قامت) در اشعار پارسی Golabatoon 14 268 07-27-2015, 12:37 PM
آخرین ارسال: Golabatoon

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان