نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!
نظرسنجی: نظرتون در مورد رمان زخم نزن چیه؟
عالی
خوب
متوسط
ضعیف
[نمایش نتایج]
 
 

زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 03-25-2017، 10:04 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mozhgan28
آخرین ارسال: mozhgan28
پاسخ 188
بازدید 12588

رتبه موضوع:
  • 29 رای - 4.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی
سلام ..
دوستای خوبم انشالله که حال واحوالتون عالی باشه .
بعد از یه مدت نبود برگشتم با ادامه رمان 

همراهم باشین تا انتها




فشار انگشتاشو دور مچم زیاد که زیاد کرد صورتمو از درد کشیدم تو هم و انگار سام فهمید

-اذیتش نکن بذار بره .

بدم میومد از این صورت برزخی با یه فشار دیگه مچمو رها کرد ..کارد میزدی خونش درنمیومد

-من با تو کار دارم حالا حالاها.

خودمو که رها شده دیدم بدون اینکه به تهدیدش محل بدم چشمامو تو چشمای سرخش تیز کردم و همینکه اومد لب باز کنم تا جوابشو بدم

سام نذاشت جو بیشتر از این داغ بشه

-حرف نزن ..فقط برو

بهتر از من جنس خودشو میشناخت و میدونست کل کل کردن با این غول بی شاخ و دم امشب به ضررم تموم میشه ..اعصبی از شدت حال و روز

بد و سردرد عجیبم از کنارشون رد شدم تا کار به جاهای باریک نکشیده

امشب ازش هرچیزی برمیومد.

سر لج انداختنم .از این به بعد میدونم باهاشون چکار کنم .بیشعورا فکر میکنن حالا که یه دونه شدم میتونن هر طور دلشون خواست باهام رفتار

کنن .تا رسیدم تو اتاقم بند کیفم نزدیک بود پاره بشه بسکه از حرص کیفمو کوبیدم تو در و دیوار .

کور خوندین ..نمیذارم ...نمیذارم جلوی خوشیامو بگیرین ..نمیذارم جوونیمو حروم کنید.

درو تا جا داشت کوبیدم بهم ..دلم میخواست یه داد گوشخراش بکشم باید بابا حالیشون میکرد دست از سرم بردارن ..فردا زیر آب شونو میزنم

هر چی بیشتر بترسم زندگیمو حرووم میکنن ..

اونقدر اعصبی بودمو و سر درد اذیتم میکرد فقط تونسم لباسمو از تنم بکشم بیرون و با همون شلوار بیرونیم ولو شدم رو تختم ..یکی انگار

سرمو گرفته بود تو مشتشو بهم فشار میداد ..ته سقف موج برمیداشت و چشمای تارم کج و معوج میدید لوسترو ...

اون وقتایی که با بچه ها تا صبح تو کلوپ خوش میگذروندیم نوشیدنی ها تا این حد گرمم نمیکردن شاید برای این بود بعد از مدتها لب به

نوشیدنی میزدم .

امشب ولی داغ بودمو و همه خوشیام حروم شده بود...چقدر ذهنمو خراب کرد امشب با اون چشمای وحشیش نسبت به حس و حال چند شب قبل

...نمیتونسم باور کنم پوسته های درونیشو ...اصلا محال بود بتونه احساساتی باشه برای چند ساعت مکرر.
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
دستمو بردم بالا و یه خط فرزی رو سقفی که بنظرم خیلی نزدیک شده بود دور آزاد احساسی اون شب کشیدم و چشمامو گذاشتم

رو هم اما هنوز یک دقیقه ام نگذشته بود که از حس تکون خوردن تخت گوشه چشمامو که باز کردم یکی با گرفتن جفت بازوهام

وفشارشون رو تخت منو اسیر خودش کرد

وحشتزده اومدم تقلا کنم که تنشو کشید بالا و تقریبا تکون خوردنو برام محال کرد

-صدات در بیاد بلایی سرت میارم که تا ابد جراعت نکنی اسممو بیاری سر زبونت

کلم منگ بود..ضعف و سستی واسیر شدن بازوهام از یکطرفو و ترس دیدن این قیافه برزخی با این حالت نمیذاشت حتی نفسمو

تازه کنم ...آب دهنمو ترسیده تو چشمای وحیشش قورت دادم ..قلبم هزار تا میزد از اینکه یکی سر برسه و ما رو تو این حال ببینه

گردنم که چرخید سمت در و بسته دیدمش وحشتم دوبرابر شد ...

-آزاد ...تو ..تو رو خدا...

-با کی نوشیدنی خوردی این وقت شب هــــآن؟

چنان صداش تو گوشم زنگ زد و همزمان فشار انگشتاشو رو بازوهام زیاد کرد که اومدم یه جیغ بلند بزنم سریع دستشو گذاشتم

جلو دهنم و چشماشو از حدقه زد بیرون

-دادت در بیاد بیچارت میکنم .

اشکم دراومد...سنگینی تنش آزارم میداد ..احساس خفگی میکردم و میترسیدم بلایی سرم بیاره با این اوقات تلخش ...ترسیده

سرمو تکونوبه دو طرف  تکون دادم تا لا اقل دستشو برداره...صورتشو کشید تو هم و دستشو برداشت

- حرف بزن

-بلند شو آزاد ..التماست میکنم ..

-خفه شو فقط..به ..من بگو با کی بودی مست برگشتی خونه..

نه ..دست برنمیداشت باید یه دروغی سرهم میکردم گرچه اصلا امید نداشتم باورش بشه ...کاسه چشمام هی پر و خالی میشد

ولی میترسیدم هق هق کنم

-کل..کلوپ بودم با ...با ...رها...
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
-گریه نکن

هق هقم که بیشتر شد سرشو گذاشت تو گودی گردنم..یه چن لحظه فقط صدای هق هق خفه من ونفسای نا منظمش جو

سنگین اتاقو میشکست ...نمیدونم چرا سکوت کرد ...چرا وقتی سرشو کشید عقب حالش یه طور دیگه بود ولی دوباره چشماش

عجیب و غریب شدن ..

زل زد تو چشمای اشکیم و کمی خودشو کشید بالا اما هنوز بازوهام تو حصار دستاش بودن ...زبونشو کشید رو لبهاشو و با همون

جدیت قبل گفت

-بخوای دورم بزنی یاس...بخوای یا یکی دیگه بپری جلوی خودت سرشو میذارم رو سینش و بلایی سرت میارم اسم خودتو یادت

بره ...فهمیدی؟

دلم میخواست بمیرم ...این چشما چرا دنبال زجرم بودن ..چشمامو برا چند ثانیه گذاشتم رو هم تا جراعت کنم بپرسم سوالیو که

شاید هر عواقبی دنبالش داشت

-چرا زجرم میدی آزاد؟

چند ثانیه سکوت...سنگینی نگاهشو رو صورتم حس میکردم...دستاشو کشید عقب و همینکه کشید رو اشکای صورتمو و پاکشون

کرد چشمامو باز کردم نگاهش الان میخ اشکام بود که هنوز بی وقفه خالی میشدن

-میخوامت یاس...اونقدر که شده به غل و زنجیر میبندمت ولی نمیذارم دست عهدی و ناسی به پوست تنت بخوره...

درمونده از اقرار عجیبش تموم تنم مور مور شد و فقط تونستم با عجز اسمشو صدا کنم ...نمیدونم دقیقا اون لحظه چه حالی

داشتم ...

-آزاد...
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
انگشتشو از رو چشمام کشید تا رو لبهامو و متوقف شد ...دلم میخواست زیر بار اون نگاه سنگین ذوب میشدم

-هیـــس...فقط من...قلب و روح و تنت مال خودمه سعی کن عاشقم بشی حتی با زور..تو مال خودمی فقط خودم.

دوباره لرزیدم...دوباره عجیب و غریب شد حالم...زور بود خواستنش..اما حس میکردم بهم لذت داد...

لذت داشت برام شاید برای اولین بار وقتی میشنیدم و با چشمای خودم میدیدم یکی اینطوری با زور میخوام ..با تهدید میگه باید عاشقم بشی...

شاید خاطر خواهیشم تو درجه قلدر بازیاش خاص بود و عجیب و غریب..

لال بودم اون لحظه..کور شده بودم و جز چشمای براقش هیچی نمیدیدم یا شاید گرمب گرمب قلبی که سردرگم بود از شنیدن این اعترافات

میخواست بهش پرو وبال بده نمیدونم ولی اون لحظه فقط نگام تو چشماش زنجیر شده بود و پر بودم از حیرت ...

-مدتهاس دنبال این فرصتم تا موج حیروتو تو چشمات ببینم ...میدونسم تا حالا نفهمیدی چقدرخاطرتو میخوامو و بهت دل بستم .چیه؟

میخوای بگی بهم نمیاد بلد باشم دوست داشتنو؟

چرا خوب بلدم دوست داشتنو ...اونقدر وحشتناک دوست دارم اونقدر خاطرتو میخوام که قده وحشی گریام لب تر کنی جونمم بهت میدم ...لب تر

کنی وجودمو که پره احساسه برات خرج میکنم ...اونقدر تو خواستنت صبور شدم اونقدر جلوی خودمو گرفتم تا امروز که دوست داشتنمو به

وجودت نریزم که اگه همین الان بهم اجازه بدی طوری عطش عشقتو نشونت میدم که ایمان بیاری به عشقم.یاس گوشاتو باز کن ..صبوری بخرج

دادم تا الان اما از همین ساعت که فهمیدی چطوری میخوامت تا روزی که مال خودم بشی بخوای بهم رو دست بزنی خودم خونتو میریزم ولی

نمیذارم حتی فکرتم سمت یکی دیگه بره ...به خودت این شانسو بده بهم دل ببندی تا منم عوضش دنیامو بریزم زیر پات .

بلند که شد حس مرده متحرکیو داشتم که فقط چشمام بازه.

حتی خیالش هم برام غیر قابل باور بود ..

آزاد منو با اینهمه صراحت بخواد..

کله گیجمو همراهش که اومد بلند بشه چرخوندم و لحظه آخر مچ دستش اومد تو دستم ...نگاهش که دوباره چرخید سمتم زبونم بند اومد

-تو..تو ..واقعا منو ..منو 
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
برگشت و لب تخت نشست و با همون دستی که من گرفته بودمش کشید لابه لای موهام..صورتش جدی بود اما چشماش...

-تو رو چی؟

زبونمو کشیدم رو لبای خشک شدمو و آب دهنمو قورت دادم ..شاید نگام درمونده بود

-دوستم داری واقعا

نگام کرد..زل زد بهم..چند ثانیه ...بیحرکت...ثابت وبدون پلک زدن

دست و بالم لرزید...خشک شد...موج برداشت تنم از دیدن این نگاه عجیب

-وحشتناک..

-داری دروغ میگی ..میخوای اذیتم کنی.

دستش رو موهام مشت شد..دوباره گره ابروهاشو کشید تو هم

-به نفعته توام بیای سمتمو و دوستم داشته باشی تا همه روح و تنتو غرق عشق کنم وگرنه که سخت میکنم حتی نفس کشیدنتو یاس.

دوباره کاسه چشمام پر و خالی شد ...ترس نمیذاشت باورش کنم

-.من...من چطوری میتونم عاشقت بشم درحالیکه توتعادل نداری..اونقدر ذهنیتمو با وحشی گریات خراب کردی که نمیتونم احساساتو باور کنم .

نگاهش روم بود و حرفمو که زدم دستش شل شد...سرشو گرفت بالا و چشماشو فشرد رو هم ..حس کردم دنبال خونسرد شدن بود ..نگام میخ

صورتش بود و منتظر هر عکس العملی که وقتی چشماشو باز کرد تو یه حرکت خیلی ملایم شونهامو گرفت تو دستاش و کمی سرشو کشید جلو 

حس کردم دنیایی با چند دقیقه قبلش عوض شده .شاید واقعا دنبال این بود بهم بفهمونه چقدر دوستم داره .
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
-ببین یاس من سالهاس کنارتون تو این خونه زندگی کردم ..نمک این خانواده رو خوردم ..از وقتی فهمیدم قلبم برات رفته لب باز نکردم تا کسی خیال نکنه رو ناموسشون چشم داشتم .بابات ولی دستمو خوند ..مستقیم بهش نگفتم چقدر دیوونتم ولی میدونه دوست دارمو و تا پای مرگمم پای این دوست داشتنت موندم. روز اولم با همه شرط کردم نه برادر کسیم نه پسرش تا حساب دیگه ای روم باز نکنن .توام میدونستی برادرت نیستم و ممکنه یه روز اونقدر بهت دل ببندم که کار به اینجاها بکشه .زجرت نمیدم چون دوست دارم چون مال خودمی پس باور کن و دنبال انگ بستن به روح و روانم نباش که بخوای باهام بازی کن بد زندگیتو نابود میکنم .فقط دوستم داشته باش فقط

گفت و رهام کرد اما نرفت ..تا وسط اتاق رفت و دوباره برگشت و اینبار از همون فاصله دستشو نشونه گرفت سمتم ..تمام قد جدیت بود

-از این ساعت به بعد ...زندگیت مال خودمه ..رفت و اومدنت ..خوشگذرونیات ..امار دوستاتو میدی ..بخوای بیرون بمونی با خودم ...یخوای بجز دوستای دخترت خوش بگذرونی فقط با خودم ...بخوای مشروب بخوری تحت نظر خودم ...تا روزیکه از بابات خواستگاریت کنم بخوای پاتو کج بذاری یاس قلم پاتو خورد میکنم ...بهم دل بدی دنیاتو بهشت میکنم  اما وای از روزیکه لج کنی...حالام پاشو برو دوش بگیر کله داغت سرد شه دفعه دیگه ببینم تلو تلو میخوری اینوقت شب خونتو میریزم.

درو که کوبید بهم جون از تنم رفت ومن موندمو و یه آزاد عاشق که زندگیمو عوض کرد با اعترافش.

.....
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
میشه بگی به چی اینقدر با دقت فکر میکنی

صدای شبیه وزوز بود گیج برگشتم سمتش چشمای روشنش میخ چشمام بودن

-شنیدی

-اوهووم

دستاشو گذاشت روی زانوهاشو از جاش بلند شد چند قدم راه رفته ونرفته روبروم ایستاد و اینبار دستشو کشید روی صورتم ...موج برداشتم

اگه آزاد این کارشو میدید خونش حلال بود..ترسیده صورتمو کشیدم عقب یکه ای خورد

-تو امروز یه چیزت شده ...میدونی تصمیموگرفتم.

-تصمیم؟

-با مامی صحبت کردم قرار خواستگاریو اوکی کرد.

ذهنم زنگ زد ...زنگ خطر...شایدم نه...شاید این زنگ یه راه نجات بود ..شایدم سنجیدن عشق آزاد...ازفکری که یهویی تو ذهنم جرقه خورد نا

مطمئن نگاهش کردم.

-فکر نمیکنی داری تصمیمت شتاب زده اس؟

-نه...

نه ِ قاطعش متعجبم نکرد یه مدت یکریز در مورد تصمیمش باهام حرف زده بود شونه هامو انداختم بالا و تو حال پوزخند زدن از پشت میز بلند

شدم

-پشیمون نشی جناب.

تنشو کشید جلوم و شونه هامو گرفت ...مجبور شدم بیاستم.چشماش برق عجیبی داشت ...

-یاس تو که دستمونمیذاری تو پوست گردو نه؟
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
از اون شب تا الانکه یکهفته ازش گذشته بود هر آن کسی تا اینحد بهم نزدیک میشد از ترس آزاد بدنم به رعشه درمیومد ...جفت چشمای عقاب

گونش دم به دم میترسوندم..شاید همین تردید و همین ترس و گیجی باعث شد گوشه لبام برای گفتن جواب به کیان کش بیاد.

-نمیذارم.

خندید وهمراهم شد تا باور کنه با قعطیت بهش نه نگفتم .

-فردا شب اوکیه؟

-قرار شد زنگ بزنه مادر دیگه.

-باشه.

-یاس

-بله

-من یه مرد خوشبختم نه؟

خندم گرفت از صراحت سوالش..شونه هامو انداختم بالا.

-شک داری

-شک نه اگه تو رو بدست بیارم .

جالب بود کاره منو کیان با این سرعت به خواستگاری برسه ...نگاهش کردم ..شاید برای خیلی ها شاخ بود ولی برای من یه مرد کاملا معمولی

بود که جز چشمای روشنش جذابیت خاصی نداشت ..و من واقعا نمیدونستم چرا این اجازه رو دادم که تا مرز خواستگاری پیش بیاد.

برگشتم خونه نبودآزاد تو این یکهفته کمی از استرسمو کمتر میکرد اما چیزی که داشت برای خودم جالب میشد نبودش..جای خالیش بود ...یه

حسی انگار اذییتم میکرد ..عادت که بود ولی این حس بعد از اونشب سوای عادت بود..یه گوشه قلبم انگار تنگ بود .تنگ اون قلدر ..

از اون شب از اون اعتراف با اونهمه قاطیت حالم عوض شده بود ..ازاد دیگه اون آزاد نبود ..دوستم داشت و چقدر با صراحت حالیم کرد..

نمیدونم چه حال عجیبی بود که وقتی به تموم اتفاقات فکر میکردم ضربان قلبم اوج میگرفت و بیاختیار لبخند میزدم به اونهمه قلدری... وحالا با

این بازی شاید یه آتیش بازی جدید راه میافتاد.

دلم یه ریسک میخواست تا آزاد خودشو... عشقشو بهم ثابت کنه ...بیچاره  این وسط کیان که ممکن بود هر بلایی سرش بیاد.

 -خانم نهار آماده اس.

صندلی خالیش بد رقم دهن کجی میکرد چرا تا امروز اینقدر برای نبودش دلم تنگ نشده بود هنوز نشسته با سوالم نگاه همه برگشت سمتم و

-پس کی میاد این قلدر؟

سهیل ابرویی انداخت بالا

-منظورت کدومان؟

پشت میز جای گرفتم سامم نبود اما حضورش دلمو تنگ نمیکرد بی میل تر از نهار های قبلی کمی سالاد ریختم نمیدونم چرا اینقدر رک راستشو

گفتم.

-آزاد.

لبخند بابا رو دیدم شاید یه هشدار بود برای من که رو نکنم دل تنگیمو اگر بابا یفهمید اون شب بینمون چی گذشته شاید از دستش میدادم .

از دستش میدادم...خونم داغ شد...آزاد...چکار کردی باهام...داره چه بلایی سرم میاد...یعنی میتونم عاشقت بشم؟

یعنی تو واقعا عاشقمی؟
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
-میان خواهر دلتنگ همین فردا پس فردا..

نگو خواهر...منو و آزاد با هم هیچ نسبتی نداریم ...خودش گفت هیچوقت به چشم خواهری بهم نگاه نکرده ..خودش گفت همون اولم عاشقم

بوده.

بیخودی اخمام کشیده شدن تو هم ..بازم نمیدونم چرا این حرف اومد سر زبونم که همه یکه خوردن..

-من خواهرش نیستم .

-یاس؟!!

سهیل بود با اون اخمای سرکش ..بدون شک از دلم خبر نداشت شاید حرفمو گذاشت پای گستاخی..

-نیستم دیگه..آزاد هیچ نسبتی باهامون نداره نه؟

-قاشقو کوبید تو بشقاب اومد بتوپه بهم بابا با موج آرامش جلوی تشنجو گرفت

-درسته ولی دلیل نمیشه این واقعیتو برملا کرد میدونی اگه خودش بود چه ضربه ای میخورد پدرم؟

-ضربه نمیخوره بابا خودش گفت برادرم نیست منم دلیلی نداره بخوام ملاحضه شو کنم .

-درسته آزاد همیشه رو این واقعیت تاکید داره ولی خواهشا دیگه این بحثو جلوش تکرار نکن .

جسور شدم نمیدونم چرا..شاید میخواستم عکس العملشونو اون زمانی بسنجم که بفهمن همین آدم خیلی وقته به دخترشون دلبسته .

-دقیقا اینبار جلوی روی خودش میگم تا باورتون بشه اون نه تنها ضربه نمیخوره بلکه از خداشم هست ما باور کنیم باما نسبتی نداره.

-بـــــس کن یاس.

-تو خواهشا حرص نخور .

-یاس تو این خواستگار جدیدو چقدر میشناسی؟

شاخکای سهیل اینبار برگشت سمت سوژه جدید ..صورتمو عادی گرفتم نباید کسی از رابطه ما باخبر میشد ..شونه هامو انداختم بالا .

-مثل بقیه ..اطلاعات چندانی ازش ندارم .

-موضوع چیه؟

-چیه بازم میخوای جوش بیاری..عوض کن این اخلاق گندتو بابا ..

سهیل چنان چشم غره ای بهم رفت که از حرص دندونامو ساییدم رو هم ..از الان وحشت از رو شدن عشق آزاد نمیذاشت تصور کنم این دوتا قراره

چه ها کنن.

-خواستگار یاس..فردا شب وقت گرفتن.

-یعنی چی بابا بدون شناخت بهشون اجازه دادین بیان؟

-پسرم هرکسی حق داره شانسو امتحان کنه این وسط یاسه که حق انتخاب داره .مادرشون تماس گرفت و خیلی محترمانه اجازه گرفت .حالا فردا

شب باهاشون آشنا میشیم.

 

 

 
گاهی دلم آنقدر هـــــــوایــــت را میکند                                     
   که شک میکنم آیا                                   
این دل مال مـــــن است یا             
تــــــــو     
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 136 13,966 03-23-2017, 09:46 AM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,222 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 3,068 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,058 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,812 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,737 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,616 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 207 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,172 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,679 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان