کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نظرسنجی: لطفاًٌ در صورت تمایل سن خود را وارد کنید.
زیر 15 سال
15 تا 20 سال
20 تا 30 سال
بالای 30 سال
[نمایش نتایج]
 
توجه: این یک نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می‌توانند رای شما را ببینند.

رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن
زمان کنونی: 05-28-2017، 11:14 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: صبا دهقان
آخرین ارسال: پوران
پاسخ 3
بازدید 6993

رتبه موضوع:
  • 51 رای - 3.43 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن
#1
به نام خدا
قبل از هر توضیح و آشنایی باید خدمت شما دوستان گل عرض کنم که این رمان اولین داستان نوشته شده توسط من هستش،تمام تلاشم را می کنم تا داستانی مورد قبولِ شما ارائه بدهم ولی اگر نقص و ایرادی در متن رمان بود عاجزانه از شما تقاضامندم که آن را حتماً به من تذکر بدهید.اگر همین روند را پیش بگیرید به شما قول می دهم که تجربه ی خواندنِ داستانی کاملاً متفاوت با ژانرهای اخیر را داشته باشد.
[عکس: awou_photo_2016_06_22_11_00_54.png]
نام رمان:قربانی اجبار
ژانر:عاشقانه-هیجانی
نویسنده:صبا دهقان
نحوه ی بیان داستان:گاهی از زبان نویسنده و گاهی هم از زبان نقش اول داستان...متن رمان با قلم زبانی نوشته شده است(به منظور درک بهتر حوادث پیش آمده در داستان،قلم ادبی مورد استفاده قرار نگرفته است).
خلاصه:داستان دختریست که تاوان یک طمع و اشتباهی بزرگ در گذشته را می دهد؛تاوان طمع و اشتباه پدر بزرگش را...
پدربزرگی که از سر حرص و طمع دنیا خواهر خودش را کُشت،دوستش را داغ دار کرد و خودش را از بچه هایش دور ساخت،ولی تقاص پس داد!نوه ی عزیزش را به بدترین شکلِ ممکن از دست داد،پسرش نام و رسم خودش را عوض کرد تا هویّت اصلی خود را بپوشاند،از آن همه دارایی و ثروت دوری کرد و همه جا جار زد که پسر کوچک آقای سلطانی و خانواده اش مرده است.
حالا این دختر همان نوه ی مرده است.نوه ای که هویّت خودش را می داند ولی آن را از همه می پوشاند.غافل از آن که قربانی همان هویّت شده است...
پدش،مادرش،برادرش،دارایی اش...همه را با هم ظرف یک ماه از دست داد و حالا او مانده است و دستان آلوده اش...
دستان آلوده ای که مسبب مرگ عزیزانش شد.پدرش را نکُشت،مادرش،برادرش....او هیچ کس را نکُشت بلکه مجبور به قتل یک ناآشنا شد؛بی خبر از آن که همین قتل مسبب نابودی خودش و زندگی اش می شود.
این داستان درباره ی بی رحمی های دنیاست.طمع دیگری و آسیب همان طمع بر زندگی کس دیگری که بی گناه است،قربانی است و مجبور شده است!
ولی این دختر دوباره زندگی اش را ساخت.عاشقانه و به دور از بی رحمی و تاوان...
با همان هویّت اصلی ولی با کس دیگری!با کسی که ناجی اش است.کسی که حتی فکرش را هم نمی کرد یک روزی قرارست با او خشبختی را لمس کند.
زندگی اش را از نو می سازد.هر چند با سختی ولی باز هم ریشه های امید در زندگی اش جان می گیرند و ارمغانی تازه به همراه می آورند!
ارمغانی به نام عشق...
زندگی اش را با عشقی می سازد که روزی تنفر بوده است.
حالا او خوش بخت است و خوش بختیی که بعد از آن همه آشوب به دست آورده برایش بسیار با ارزش و مقدس است.
مقدمه:
ثانیه ها در گذرند
زندگی من هم می گذرد
در جست و جوی انتقام بودم که بادی سرد صورتم را نوازش داد
انتقام همان باد پاییزی سردیست که بی رحمانه دل سبز برگ ها را آتش میزند
بادی از همان تبار ویرانگر بر این بخت سبز رنگ وزید
و چون هیزم های چنار آتشش زد
زندگی ام از بین رفت ولی تو...
با نوایی از آرامش آمدی سمتم
دستانت ترمیم کننده ی بی کسی هایم بود
این بار قرارِ بی قراری را با تو تجربه کردم
آرام!
بی صدا...
ولی بی درنگ با چشمانی پر از آرامش بهاری می آیی به سمتم
بهاری که جانی دوباره به برگ ها می دهد!
در طوفانی از فریاد های خاموشی ضجه میزنم
مثل این می ماند در دریایی غرق باشی و تشنه!
سخت است!
دور از محبّت زیستن سخت است
گفتی تا اِتمامش کنارم می مانی
حالا دوست دارم بدانم این بازی کجا به پایان رسید که رفتی!
و دیگر من مانده ام و نماندن های تو...
قربانی شدم...
قربانی اجبار!
ولی اجباری در قربانیِ عاشقِ مهرِ بی کرانه یِ تو شدن نیست
...
پاسخ
 سپاس شده توسط .armita. ، sky nigth ، ♡ TarA ♡ ، Golabatoon ، AmirHafez ، 30NEMA ، hunter life ، خسته ی روزگار ، fatemeh-9 ، پوران
#2
اون روز هم مثل بقیه ی روزا بود،صبح ساعت شیش بیدار شدم و شیشو نیم عزم رفتن کردم.پیش دانشجگاهی بودم ولی…
هفده و یا هجده سالم نبود،می دونم که الان خیلی تعجب کردین،شناسنامم چهار  سال از سن واقعیم کوچیک تره،داستانش هم خیلی مفصله.بخاطر جثه ی کوچیکی که  دارم کمتر کسی به این موضوع شَک می کنه،بنابراین از این لحاظ خیالم  راحته!البته هر وقت که از مامانو بابا در این مورد سوال می پرسم جز دست به  سر کردنم جواب دیگه ای بهم نمیدن!
بگذریم،حتی خودم هم هنوز از کلِ این ماجرا خبر ندارم...
از حیاط اومدیم داخل کلاس...زنگ سوم بود که هنوز دبیر نیومده بود،منم داشتم  مثل همیشه با دوستم ترانه حرف میزدم که بحثمون کشید به سر آهنگ.
ترانه:میگم آهنگ جدیدِ پاشایی رو شنیدی؟
-:آره؛اسمش هم میدونم بزار فکر کنم...«نگران منی»...درست گفتم؟
خندید و گفت:آره بابا مگه میشه تو اشتباه هم بکنی؟من زیاد از آهنگش خوشم نیومد!آخه جالب نبود.
-:اِی بابا...خوب هر کسی یه سلیقه ای داره دیگه.
ترانه:میگم مسیح جهانی رو میشناسی؟
-:نَه؛یعنی اسمش رو شنیدم،از آهنگ هاش هم فکر کنم که گوش دادم ولی به قیافه اصلا نمی شناسمش.تو چی؟
ترانه:منم نه زیاد ولی یه ویدیو ازش دیدم که داخلش داره پیانو میزنه...بعد...چندتا آدم میان سراغش...
به مسخرگی گفتم:ممنون از توضیحتون!کاملاً متوجّه شدم که منظورت کدوم ویدیوش بود.
ترانه خندید و گفت:من چمیدونم بابا...آخه یه چیزی تو همین مایع ها بود دیگه.
-:اوف خدا از دست این دختر...
داشتیم حرف می زدیم که دبیر اومد داخل و مجبور شدیم که ساکت وایسیم ولی من  یواش به ترانه گفتم:رفتم خونه حتماً تو گوگل اسمش رو می زنم،بیا خونمون بهت  نشون بدم که دفعه ی دیگه جلوی کسی نگی تو همین مایع ها...
ترانه هم در حالی که نمایشی سرش داخل کتاب بود با لحنِ یواشی گفت:باشه بابا تو  هم،حالا ما یه اینباری وای فایمون رو شاژ نکردیم ها...شدیم سوژه دست خانوم..
به صورتم نگاه کرد و جدی گفت:ولی ببین اگه بابات بود نمیام ها…
-:بابا داوود چیکار تو داره آخه؟
ترانه:هیچی،کارِ خاصّی که فکر نمی کنم داشته باشه ولی انگار زیاد از من  خوشش نمیاد.نمیدونم...انگاری ازم متنفره.شاید بخاطرِ خانوادمون باشه.
-:باشه غروب بیا که نیست.
با خنده جواب داد:حتماً...بدم نمیاد یه عصرونه هم تِلپ بشم خونتون!
-:برو بابا...شکمو...
با تذکر دبیر دیگه حرفی نزدیم و ترجیح دادیم به درس گوش کنیم تا به اون بحث  مسخرمون ادامه بدیم.درسِ فیزیک بود و من بر خلافِ خیلی ها واقعا عاشقِ این  درس بودم.
***
جلوی لبتابم دراز کشیده بودم و داشتم به چهره ی معمولی ولی جذّابِ مسیح نگاه  می کردم.البته مبالغه نشه،چَندان مالی هم نبود ولی خوب بود.حداقلش که زشت  هم نبود دیگه بنده خدا...
چشم های تیره ای داشت.موهای مشکی رنگِ جلوش بلند بود ولی اون ها رو بالا  میزد که به صورت استخونیش جذّابیت خاصی میداد.دماغ جمع و جور،پوست سبزه و  خیلی چیزهای دیگه ای که همه تو صورتشون دارن و زیاد جای توصف نداره.خلاصه  قیافه ی معمولی داشت ولی در كل خیلی رو فُرم بود.
مسیح یه خواننده ی زیر زمینیه که چند ساله داخل ایران کار میده  بیرون.اوایل با دوستش یاسر آهنگ میداده بیرون ولی مثل این که سر موضوعی  دعواشون میشه.از اون به بعد مسیح به تنهایی آهنگ میده بیرون و یاسر هم  کلاً خوانندگی رو میذاره کنار!!!
داخل تهران زندگی میکنه و 24سالشه،2سال هم آمریکا زندگی کرده.
.........
بعد از ناهار سریع زنگ زدم به ترانه،اون هم یه ربع بعد به بهانه ی درس خوندن اومد خونمون.فاصله ی چندانی با خونه ی ترانه اینا نداشتیم،شاید در حد چند کوچه...
از شنبه امتحان ها شروع می شدند و بعد از یک ماه پی در پی امتحان دادن  خیالمون راحت می شد و تعطیلات شروع میشد،البته بماند که باید واسه کنکور هم کلی خر خونی کنیم ولی من عقیده داشتم که تا یک ماه،کامل ریلکس نکنم نمی تونم خوب درس بخونم.
خلاصه من همه ی اون چیزایی  رو که از اینترنت گرفته بودم به ترانه نشون دادم و بهش گفتم که خیلی ازش  خوشم اومده؛به نظرم خواننده ی خوبی بود...چندتا آهنگ ازش گوش دادم که  واقعاً خوب بودند.
ترانه:ای بابا پارمی تو هم از چه کسایی خوشت میاد ها...نیما به اون خوبی رو  ول کردی تا بچسبی به این آدما..
کمی مکث کرد و بعد با اکراه گفت:اما خُب...اره دیگه،کی از شهرت بدش میاد؟؟
زد زیر خنده و با مسخرگی گفت :وایی خدا جون شنیده بودم عشق در نگاه اول ها...ولی اعتقاد نداشتم.
و بعد دوباره خندید.می دونستم که داره شوخی می کنه ولی واسه اینکه پُررو نشه گفتم:اَاَاَ...نخند دیگه...وايسا ببینم،تو داری درمورد نیما نظر میدی  دیگه؟نه؟
ترانه:چیکار به نیما دارم....همین جوری گفتم،تو که می دونی چقدر از اون پسر متنفرم!
-:اره جونه عمت...تو گفتی و منم باور کردم.برو خودت رو سیا کن عزیزم،ما  یه عمره زغال فروشیم...دِ ترانه هر کی ندونه من یکی که خوب می دونم تو هنوز اون  آشغال رو دوست داری...
ترانه کمی پکر شد و گفت:من دیگه اون دختر کوچولوی ساده نیستم که بشه سرم رو  شیره مالید...جونِ عزیزت ولم کن پارمی،راحت بگو می خوایی بحث رو عوض کنی دیگه...
-:ترانه نیما پسرخاله ی منه،خوب می شناسم،فکر می کنی ما بخاطر چی با خاله اینا قطع رابطه کردیم؟
ترانه:شما که ماشاالله با کل خاندانتون قطع رابطه کردین،اینم روش دیگه..
نیشِ حرفش رو فهمیدم،راست میگفت...ما سالهاست که با خانوده ی پدریم قطع رابطه  کردیم،هنوزم که هنوزه من دلیلش رو نفهمیدم،آخه اون موقع ها خیلی کوچیک  بودم.الان فقط در حد یه دوستی ساده باهاش رفت و آدم داریم،همین...
درست عین رفت و آمدمون با خانواده ترانه اینا!
تو افکارم غرق بودم که ترانه با بِشکنی رشته ی افکارم رو پاره کرد.گفت:هویی کجا رفتی؟منو تنها نذار،بی خیال بیا درس بخونیم.
و بعد نمایشی کتاب شیمی رو باز کرد و گفت:خُب،از کدوم مبحث شروع کنیم؟
همون جور که به ژست مصنوعیش خیره شده بودم،بی مقدمه گفتم:نیما رو فراموش کن...
با تعجب نگام کرد و گفت:چی گفتی؟
-:گفتم نیما رو فراموش کن!
تک خنده ی مصنوعیی کرد و گفت:خیلی وقته فراموشش کردم.
چشم هام رو ریز کردم و مشکوک گفتم:ترانه تو چرا نمی خوایی با خودت رو راست باشی؟چرا همش دوست داری بــ...
پرید وسط حرفم و گفت:بـــوق...حرف بد نزن دیگه...من می خوام درس بخونم مثل اینکه یادت رفته دو روز بیشتر برای امتحانِ شنبه وقت نداریم.
-:ای مرضو بوق!دختره ی منحرف...بی تربیت!خودش بحث رو عوض میکنه بعد پای من رو وسط می کشونه.
ترانه با خنده گفت:باشه بابا...حالا برو اون کتاب فیزیک رو بیار که من هیچی ازش حالیم نیست،وقت ندارم مثل تو عاشق یه عکس بشم!بدو بیار دیگه...وایسادی داری چی  رو نگاه می کنی؟
-:دوباره گفت «عاشق» پـــوفـــ....بابا ولم کن آخه مگه میشه آدم در عرض 3ساعت عاشق بشه؟تازه اونم عاشق یه عکس!مارو گفتی تری؟
ترانه:نمیدونم والا ولی فعلا می بینم که...
و بعد دوباره خندید.با بالشتک روی کاناپه ها بهش حمله کردم و گفتم:بگو غلط کردم تا ولت کنم...بگـــو...
این بحث های اَلکیمون رو خیلی دوست داشتم،همه ی دخترای دبیرستانی سر چنین مسائلی به جون هم می افتن!!همین دعواهاشونه که واسشون خاطره می سازه دیگه..
البته خوب می دونستم که قصد ترانه از این مسخره بازی ها چیه.تنها هدفش  این بود که جلوی رسوا شدنه خودش رو بگیره.خلاصه بعد از کلی جنگ و دعوا با  میان جگری مامان اعلام آتش بس کردیم.
***
داشتم یه اهنگ از ریحانا گوش میدادم و هم زمان با اون داخل لبتابم انگیری بردز بازی  میکردم.تابستون بود دیگه...همیشه علافی می اورد.اصلا تابستون معروفه به  تنبلی،کسالت،بی حالی و ....
ولی لامصب موقعه ی مدارس آدم انرژی واسه هر کاری داره جز درس خوندن.واقعا نمی دونم حکمتش چیه!
توی افکارم غرق بودم که یهو مامانم مثل پلنگ پرید داخلِ اتاق.از ترس جیغ خفیفی کشیدم و زیر لب گفتم:خدا بخیر بگذرونه...
چرا اصلاً این مادر ما باید اینقدر پر تحرک و استرس آور باشه؟با دلخوری  نگاهش کردم که گفت:چیه چرا میترسی؟مگه من لولو خُرخُره ام؟ صدای این لامصبو  کم کن تا سر کوچه داره میاد.
-:مامــــــان...
مامان:مامانو زهره مار... گفتم کم کن صدای این وامونده رو..
-:کم کردم ... چیکار داشتی اینجوری اومدی داخل؟
مامان:مگه چجوری اومدم داخل؟
-:هیچی بابا ول کن ... چیکار داشتی؟
مامان:آها...اومدم بگم قراره با خانواده ی ترانه اینا و يه سری از دوست های بابات بریم بیرون(منظورش پارک بود(.
-:پـوفــــــ...کی به سلامتی؟
مامان:همین الان...پاشو لباس بپوش دارن میان اینجا تا با هم بریم.
-:باشه برو الان حاضر میشم.
مامان:زود هـــــا..
-:باشه مامان،گفتم که آماده میشم!
هیچ وقت درباره ی فامیل های نزدیکمون از مامان بابا سوال نپرسیدم.هیچ وقت باهاشون رابطه ی چندان گرم و صمیمانه ای نداشتیم.تا حالا خیلی سعی کردم که  در این باره چیزی از مامان و بابا بپرسم ولی متأسفانه تاحالا موقیعتش پیش  نیومده.با خانواده ی مادریمون که اصلاً رابطه ای نداریم،فقط یکی از خاله هامون بود که اونم به لطف نیما از هم پاشید!! ولی باز سالی یه بار از خانواده ی پدریمون یه خبری می گیریم....هر چی هست حتماً باید این روابط  سرد یه علتی داشته باشه ولی به من نمیگن...اما من بالاخره می فهمم.خیلی چیزهای دیگه ای هم هست که باید از مامان بابا بپرسم ولی هنوز وقتش نریسده.
پوفی کردم و لبتابم رو خاموش کردم، رفتم که لباس بپوشم.یه مانتوی مشکی با  شال و شروار دمپای نخی و سفید رنگ پوشیدم.آریش هم من آنچنان نمی کنم فقط ریمل  میزنم و یه رژگونه هلویی و در نهایت هم یه برق لب.موهام هم با کلیپس بالا  جمع میکنم.رنگ سفید خیلی بهم میومد.
چشم های آبی دارم که یه حاله از رنگ سبز  هم داخلشه.پوستم سفیده ولی نه اونقدر که منو  شبیه میّت کنه.موهام هم خیلی بورن ولی ابروهام ازشون پر  رنگ ترند.به خاطر این که چشم هام حالت بدی بهم نده همیشه ریمل میزدم،اصلاً از مژه های بی رنگ و برگشته ی چشم هام خوشم نمی اومد.
چونه ی گردی دارم که فرم صورتم رو خیلی قشنگ میکنه و  گونه هام هم که کم موثر در زیبایی چهرم نیستن.
چهرم شباهت خیلی زیادی به بابام داره و بزرگ ترین تفاوتمون رنگ پوستمونه.پوست بابام سبزست و درست بر  عکس من.درواقع این پوست سفید رو از مامانم به ارث بردم.آخ که من قربون این  مامان پر حرفم بشم.
قیافم تا حدودی شبیه روسی هاست...حتی گاهی اوقات ازم می پرسند که دورگه ام یا نه؟یکی دو بار هم به بابا گفتم که بعضی ها بهم میگن دو رگه،اما در جواب بهم فقط خندید و گفت بگو اره دو رگم..
گوشیم رو برداشتم و رفتم توی پذیرایی خونه که آیفون به صدا در اومد.ترانه  اینا بودن؛در رو باز کردم و اومدم به مامان و بابا بگم که دیدم بابام داره  تلفنی با داداشم پارسا که سربازیه حرف میزنه و مامانم هم آماده شده و کنارش ایستاده.
بابا داوود:اره پسرم تموم شده.
...
بابا داوود:نه بابا ما که اهل این حرفا نیستیم.
...
بابا داوود:نه جانم شوخی چیه؟
...
به صورت اشاره مامانم بهم گفت که برو ماهم الان میاییم.منم رفتم پیش ترانه اینا.
خاله ناهید(مامان ترانه):پس کوشیی؟مامانو بابات کوشن؟
-:دارن با داداشم تلفنی حرف می زنن داخل اتاقند شرمنده الان میان.
خاله ناهید:باشه عزیزم.دشمنت شرمنده…
ترانه اومد طرفم و اروم بهم گفت:سلام بر خانوم عاشق ...چه خبر از مسیح جونت.
منم آروم گفتم:برووو...گمشو دختر جووون...برو خودتو مسخره کن عاشق  کیه؟...تو چرا دست از سر من برنمی داری؟خوشت میاد منم کَنه شم به جونت؟
ترانه:تو خیلی غلط کردی کَنه شی به جون من.جرئت داری کَنه شو تا نشونت بدم.
-:درست حرف بزن دختر،این چه طرز حرف زدنه؟...می دونم حقیقت تلخه،پس لطفاً سر به سرم نزار که بد به حالت میشه.
خندید و رفت سر کاناپه ها نشست.چند دقیقه بعد هم دوست های بابام اومدن و  مامانو بابا بالاخره اون تلفن رو قطع کردن.خلاصه سوار ماشین شدیم و راه  افتادیم به سمت یه پارک،داخل رسالت.هیچ وقت شور و اشتیاقِ خاصّی نسبت به  بیرون رفتن نداشتم،مخصوصاً الان که پارسا هم نیستش.
درست مثل همیشه گوشه ای از ماشین نشسته بودم و بی تفاوت به منظره های بیرون  نگاه می کردم.مامان یک سره داشت حرف می زد و کلاً سرمون رو برده بود.دلم  می خواست دهن باز کنم و دوتا از اون خوشگلاش بارش کنم ولی حیف که مادرم  بود.آدمِ حرمت شکنی نیستم واسه همین تمام سعیم رو می کنم تا بهش چیزی نگم که یه وقت از دستم ناراحت نشه.هر وقت هم که ناراحتش می کردم خیلی زود پشیمون می شدم و می رفتم پاچه خواری...
چشمام  رو بستم و سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم.شاید می خواستم از زیر حرف های  تکراریِ مامان در برم.همین که سرم رو روی شیشه گذاشتم،بابا صدای ضبط رو  زیاد کرد.زکی...به این هم میگن شانس که من دارم؟داد زدم:بابا کم کن اون  لامصب رو...
بابا کمی صدای ضبط رو کم کرد و گفت:چی؟...چی داری میگی پارمی؟
-:میگم صدای ضبط رو کم کن.
سری تکون داد و گفت:زیاد کردم بلکه مامانت دست از حرف زدن برداره.
مامان دلخور گفت:اَاَاَ...داوود؟
بابا خنده ی کوتاهی کرد و از مسخرگی گفت:همسر دلبندم میشه کم تر حرف بزنید؟
مامان که حسابی عصبانی شده بود با غیظ گفت:نه...چرا از اوّل نرفتی زنِ لان  بگیری؟اصلاً همش تقصیر منه که با همه ی بدبختی های تو زندگیمون دارم یه تنه  می جنگم.
بابا:اینا چه ربطی به درخواست من داشت؟
مامان که انگار کم اورده بود،زد زیر خنده و بریده بریده گفت:داوود...با من بحث نکن...الان قهر می کنم هااا...
و بعد هر دوتاشون بلند زدن زیر خنده.خدایا خودت این دوتا رو شفا بده.حداقل  به من که بچشونم رحم کن!به خدا از دست خُل و چل بازی های این دوتا یه جای  سالم رو بدم نمونده.می ترسم بازم مثلِ دفعه ی قبل تصادف کنیم.
بابا بر عکس من و پارسا اصلاً دست فرمون خوبی نداشت.رانندگی رو من از پارسا یاد گرفتم،آخه بابا می گفت فعلاً نیازی به رانندگی نداری و بچه ای،منم کلی لج کردم که باید به منم یاد بدید..آخرسر اینقدر به پارسا پیله کردم تا بالاخره بهم یاد داد.البته بماند که کلی سمند بدبختش رو به درو دیوار کبوندم..
از فکر پارسا در اومدم و به چهره ی مامان نگاه کردم،هنوزم داشت حرف می زد!!
 بالاخره با حرف های چرت مامان جانمان رسیدیم. خدا میدونه سر درد گرفته  بودم.اومدم بیرون یه نفس راحت کشیدم که اون یکی موجود پُر حرف با حرفای چرتش اومد  پیشم و زد روشونمو گفت:چیه توی افق محوی بابا بیخیال دنیا یه عمره بلاخره  فراموشش میکنی خانوم عاشق...
-:ای خدا منو از این دنیا نجات بده...خُب؟...نجات بده دیگه! داری نگاه چی می کنی؟ها؟
ترانه:مسخره...
-:بابا جون ولم کن ترانه آخه به تو هم میگن دوست؟...اخلاق که نداری!اون کلا  بحثش جداس ولی آخه دوست دارم بدونم که کی گفته من عاشقم ها...نه دوست دارم  بدونم ...ها؟ کی گفته؟اصلاً عاشق کیم من؟بگو..
ترانه:چمیدونم...چند وقته خیلی تو خودتی؛گفتم شاید عاشق شدی..
-:مگه عاشقی کَشک و دوغه؟؟....عشق کیلو چنده بابا؟فقط از وقتی پارسا رفته سربازی یکم افسرده شدم..
ترانه:باشه پس بیا بریم یه دوری داخل پارک بزنیم حال و هوات عوض شه... من  که میدونم تو عاشقی ولی خوب چون خودت اصرار میکنی باشه خانوم دلتنگ!
معترض گفتم:ترانه!
ترانه:اِی مرض...
جواب ندادم.خوشم نمی اومد با کسی کَل کَل کنم.همون طور که داشتیم راه می  رفتیم ترانه گفت:ببین عزیزم من الان هفت ساله باهات دوست صمیمیم،همه ی  رازهاتم میدونم پس دیگه نیاز نیست ازم مخفی کنی باشه گلم؟
-:چی رو؟؟
ترانه:همین قضیه ی عاشق شدن رو دیگه...
-:ولم کن بابا...کدوم راز؟...ترانه تو اصلا از زندگی من هیچی نمی دونی...
ترانه:من تاحالا کدوم یکی از حرفات رو به کسی گفتم؟چرا زندگیت رو برای من تعریف نمی کنی؟اصلاً حالا که اینجوریه من باهات قهرم...
-:تو چند سالته دختر؟
ترانه:خیلی بی شعوری می خوایی منو مسخره کنی؟
-:اره!!
نفسی حرصی کشید و بعد گفت:باشه...باشه پارمی خانوم نوبت ما هم مشه.میای یه دور بزنیم تو پارک؟
-: الان دقیقاً داریم چی کار می کنیم؟ داریم دور میزنیم دیگه!
ترانه اَخمی کرد و به رو به روش خیره شد.منم خودم رو سرگرم تماشای مناظر اطراف کردم.
پارک خیلی بزرگی بود البته خیلی هم تمیز و با امکانات بود.همین جوری داشتیم  راه میرفتم که یه لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم که خیلی از  مامان اینا دور شدیم.
ترانه:بیا بریم از اون ور پل پیششون.
-:وای تا پل هم باید راه بریم؟به خدا خسته شدم...همش تقصیر توهه...
ترانه:هه...پس چی؟ تازه بعد از پل هم باید اندازه ی این مسیری رو که اومدیم راه بریم.
-:نَــــــــه!
ترانه:اره...
دیگه حرفی نزدم که بخواد باهام درگیر بشه.سرم رو انداختم و پایین و به  مسیرم ادامه دادم. ترانه اصلا حواسش به من نبود و سرش توی گوشیش بود و راه  میرفت که یهو با یه نفر خیلی سخت برخورد کردم.
وای خدا دماغ نازنینم.دستمو گذاشتم روی دماغم و سرمو بلند کردم که دوتا  آبدارش رو بارِ طرف بکنم اما با دیدن قیافه ی طرف دهنم قفل شد.یا من توهّم  زدم یا این واقعا مسیح جهانی بود.
مسیح:خیلی ببخشید خانم اصلاً حواسم نبود.
-:...
مسیح:دماغتون داره خون میاد باید حتما برید درمانگاه شاید شکسته باشه.
-:ای وای کی دماغم خون اومد که من نفهمیدم؟
انگشت هام رو پشت لبم کشیدم و بعد به قرمزیِ رد خودن به رو شون خیره شدم.
مسیح :شما چقدر حواس پرتین. حتمًا باید بریم درمانگاه.همین نزدیکی هاست.
دستمو از مچ گرفت و منو کشوند که یهو ترانه با یه صدای نسبتاً بلندی گفت:آقای جهانی من خودم می برمش.
مسیح با حالت تعجّب از ترانه پرسید:شما از کجا فامیلی منو می دونین؟
ترانه:مگه میشه کسی مسیح جهانی رو نشناسه؟
مسیح با وحشت گفت:خانوم تو رو خدا رعایت حالم رو بکنید.چرا این جوری داد می زنید؟
ترانه:ای وای واقعاً شرمنده.من...من...چیزه...یعنـ...
مسیح پرید وسط حرفش و گفت:باشه باشه فهمیدم.لطفاً کمک کنید این خانوم رو ببریم درمانگاه.
و بعد رو کرد به من و با حالِ گرفته ای گفت:واقعاً شرمنده من اصلاً حواسم نبود.
سری تکون دادم و چشمام رو از زور درد روی هم فشردم.اون لحظه بخاطر درد  شدیدی که تو سرم پیچیده بود اصلاً متوجه نشدم که حال مسیح تا چقدر خرابه  ولی بعداً خودش همه چیز رو برام توضیح داد.انگار واقعاً حالش خوش نبود؛از حالت چشم هاش می شد فهمید.
***
منو بردن درمانگاه و گفتن که به بالای دماغم خیلی فشار اومده و رگاش پاره شده بودن ولي خدارو شکر نشکسته.
وقتی از درمانگاه اومدیم بیرون ساعت دیگه یه ربع مونده به هشت بود.دقیقاً  یه ساعت بود دور از مامان اینا بودیم و اصلا هم بهشون زنگ نزده بودیم.توی  فکر و خیال خودم بودم که مسیح گفت:ببخشید فضولی می کنم ولی فکر نمی کنم  زیاد درست باشه دوتا دختر جوون مثل شما دوتا تا این ساعت تنها داخل پارک  بمونن.
ترانه:بله میدونیم ما هم با پدر مادرامون اومدیم البته اومدیم یه دوری تنهایی بزنیم که حال پارمیدا عوض بشه اما خُب اینجوری شد.
مسیح رو به من کرد و گفت:باز هم می گم واقعاً شرمنده،اصلاً من اون موقع متوجه ی شما نشدم.
-:خوب حقم دارید.کی به یه دختر کوچولو اهمیّت می ده؟
مسیح:شما همیشه اینقدر بانمکید؟
-:نه من بانمک نیستم شما بانمک می بینید.
دوست نداشتم با کسی زیاد کَل بندازم واسه همین خودم رو سرگرم دیدن مناظر  پارک کردم.درسته که آدم خوبی داخل برخورد اول به نظر می رسید ولی بالاخره  اون هم یه پسر بود.درست مثل همه ی پسرهای اطرافم...شاید تنها تفاوتش با اونها این بود که معروفیت داشت...همین!و نه بشتر...
توی همین فکرا بودم که یهو گوشیم زنگ خورد.
زیرلب گفتم:وایی مامانمه،مطمئنم که الان تا خوده فردا صبح سوالاتش ادامه داره.
تماس رو وصل کردم و گفتم:بله مامان؟
مامان:مامانو درد!یه ساعت نیستید کدوم گوری رفتین؟
-:مامان ما دم در درمانگاهیم داریم میام.به خدا همش تقصیر ترانه بود مَنــ...
مامان پرید وسط حرفم و با وحشت گفت:درمانگـــــاه؟
-:ای وای نه ... یعنی چیزه اره دیگه.
مامان:خدا مرگم بده چی شده؟
-:ها؟هیچی اومدم بهت میگم... بای.
مامان:وایسا ببینم چی چیو بای؟
-:مامان گفتم که اومدم بهت میگم خداحافظ.
و قبل از این که بخوام منتظر جوابش باشم گوشی رو قطع کردم.این تنها کاری بود که برای لو نرفتن موقعیتمون می تونستم انجام بدم.
در حالی که داشتم گوشیم رو توی جیب شروارم میذاشتم به ترانه گفتم:ترانه باید برگردیم مامان خیلی عصبانیه.
ترانه هم حرفشو با مسیح ول کرد و تند گفت:خُب دیگه آقای جهانی ما باید بریم،با اجازه!
مسیح:باشه به سلامت فقط پارمیدا خانوم این بار بیش تر مواظب خودتون باشید.
-:حتماً... خدانگهدار.
مسیح روش رو از ما برگردوند و راهش رو کشید و رفت.منم دست ترانه رو کشیدم و راه افتادیم به سمت مامان اینا.به ترانه گفتم:میگم من حواسم نبود به  مامانم گفتم دم درمانگاهیم.
ترانه:چـــــی؟
-:حالا چی بهش بگم؟میدونی که چقدر سوال میکنه.
ترانه:خُب..خُب...من چمیدونم،گندی که خودت زدی.
-:ولی تو هم باهام بودی که...
ترانه:ای بابا،خُب...میگیم داشتیم میومدیم پیش شما...
-:خُب؟
ترانه: که یه بچه ی هفت-هشت ساله جلومون خورد زمین و دستش شکست ما هم مجبور  بودیم ببریمش درمانگاه،چون تنها بود.فقط نیم ساعت اونجا علاف  بودیم...خوبه؟
-:عالیه عجب مغزی داری به خدا تری....
ترانه:نه خواهش میکنم نیازی به تشکر نیست عزیزم.
-:خوبه دیگه حالا منم یه چیزی گفتمـــا...
ترانه خندید و گفت:میگم حق داشتی عاشقش بشی خیلی مرد خوبی بود.
-:اَاَاَ...نه بابا؟کجا با این عجله،صبر کن منم برسم!عشق کدوم بود توهمــــا.
ترانه:دوست داری دوباره هم ببینیش؟
-:معلومه که دوست دارم.
ترانه:پس واقعا عاشقش شدی!
-:نه...تو چرا این جوری فکر می کنی؟به خدا حرفم جنبه های دیگه ای هم  داشت!کی بدش میاد با یه فرد مشهور که از قضا میشناستش هم ارتباط داشته  باشه؟
ترانه:می گم پارمی...یه لحظه فکر کن مجبور باشی باهاش زندگی کنی...مثلاً حدود دو سه ماه...چی کار می کنی ها؟
خندیدم و گفتم:برو بابا با این تصوراتت...منو چه به اون؟...ترانه می فهمی اون کی بود؟...مسیح جهانی...کم آدمی نیست...
ترانه:البته از نظر مالی که فکر نمی کنم اونقدرها هم شاخ باشه ولی...
لحظه ای مکث کرد و بعد با هیجان گفت:ای خاک عالم تو سرت پارمی...چرا ازش  شماره نگرفتی؟فردا پس فردا می رفتیم جلو در و همسایه پُز می دادیم که ما با  مسیح جهانی در ارتباطیم...ای خاک عالم تو سرت که اندازه یه گاو هم سیاست  نداری.
-:تو که اینقدر حرص می زنی چرا خودت این کار رو نکردی؟
ترانه:فرض کن دلباخته ی کس دیگه ایم.همه که عین تو مغرور نیستن.اینقدر غرور داری که...
-:بسه ترانه منظورت رو فهمیدم دیگه ادامه نده.
ترانه:نه نفهمیدی.مثلاً همون نیمای بدبخت چی کم داشت؟
-:قضیه ی نیما فرق می کنه تو اونو نمیشناسی.
ترانه:چرا اتفاقاً خوب هم میشناسم.
-:نه ترانه نه...نمیشناسی...بسه تمومش کن.
ترانه:تموم نمی کنم...چرا بخت خودت رو با یه غرور مَسخــ...
-:خفه شو دیگه ترانه.
ترانه:چرا؟
-:گفتم خفه شو...
گرفته نگاهم کرد و گفت:فقط می خواستی از من بگیریش دیگه نه؟
زل زدم تو چشماش و محکم گفتم:چرا اینقدر ساده ای تو؟...چرا نمی فهمی؟چرا  کوری،واقعاً هیچ چیز رو نمی بینی؟...نیما نه من،نه تو و نه حتی هیچ کس دیگه ای  رو دوست نداشت.قصدش فقط و فقط سوءاستفاده بود،نه بیشتر...این رو تو اون مخت  فرو کن ترانه...
قطره ای اشک از گوشه ی چشمش چکید.سرش رو پایین انداخت و گفت:اون همچین آدمی نبود...
تقریباً با حرص داد زدم:دِ لعنتی چرا تو خودت رو به کوری می زنی؟...فکر می  کنی مثل اون کثافت هرزه شدن کاری داره؟نخیر خانوم ،واسه ی پسرها از آب  خوردن هم ساده تره...می دونم...نمی تونی بفهمی،چون ذهنت واسه درک کردن  اینجور مسائل هنوز بچس...
و بعد با قدم های بلند ازش دور شدم.نمی خواستم دوباره خورد شدن ترانه رو  ببینم،توی این دو سال به اندازه ی کافی شکستنش رو دیدم...نه...دیگه تاقت  این صحنه ها رو ندارم...
روزایی که هنوز یه نوجوونِ احساسی بود،اون نیمای کثافت با روح و روانش بازی کرد.واقعاً نمی فهمم که چرا هنوزم نمی خواد با واقعیت رو به رو بشه؟!
صدای هق هق ترانه رو می شنیدم ولی توجهی نمی کردم.به راه خودم ادامه می دادم...باید بفهمه که نیما آشغالی بیش نبوده...اره...باید بفهمه تا اینقدر سنگش رو به سینه نزنه!!
***
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، ♡ TarA ♡ ، طراح ، Golabatoon ، .armita. ، AmirHafez ، 30NEMA ، hunter life ، خسته ی روزگار ، fatemeh-9 ، پوران
#3
[عکس: p10.gif]
پست های قبلی رو بخاطر یک سری مشکلات حذف کردم ولی پست های اصلاح شده و جدید رمان«قربانی اجبار»در راه هست.
[عکس: h8.gif]
سعی می کنم که در مدت زمان کوتاهی تمام پست های پاک شده رو به صورت کامل اصلاح بکنم و در انجمن قرار بدم.

[عکس: 1ebc43.gif]
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، Golabatoon
#4
سلام
منتظر هستیم عزیزم
بارالها
تو نادیده میگیری
من هم نادیده میگیرم
تو خطاهایـم را
من عطاهایت را
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,633 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,672 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 154 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 592 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 823 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,277 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,272 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 5,026 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,945 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,873 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان