کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 06-23-2017، 09:46 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Parnia81
آخرین ارسال: Parnia81
پاسخ 14
بازدید 5126

رتبه موضوع:
  • 104 رای - 3.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی
#11
هیرا نگاه کرد که چطور سرباز با انگشتش به او اشاره می کرد
نترسید.او دیگر از مرگ نمی ترسید اما می ترسید که آخرین خواسته ی مادرش را نتواند بر آورده کند.اما باز هم سوال چرا او؟چرا انگشت همه به سمت او روانه می شد؟خندید به این سوال های بی جواب خندید فکر نمی کرد که دو باره بتواند حتی لب از لب باز کند اما خندید خنده ای که تلخی ان بد تر از هر گریه ای بود به امید برآورده شدن آخرین خواسته ی مادرش دوید هنوز در خودش بود هنوز انگار مغزش داشت تکه های غظیم این اتفاقات مبهم را کنار هم می گذاشت که درک کند باز کدام بد بختی به سمت او آمده اما هنوز موفق به این کار نبود سربازان پشت سرش دور بودند اما به زودی می تاختند تا او را هم کنار مادرش به خاک بسپارند.از کنار خانه ها می گذشت بر عکس تمام اتفاقاتی که همین چند لحظه پیش افتاده بد می دانست که شمال کدام طرف است می دانست که کجا می رود پس ادامه داد.حقایق کم کم آشکار می شد صحنه ی فرو ریختن شعله های آتش بر روی مادرش کم کم داشت واضح می شد قلبش باز شدت گرفتاما باز از فریاد زدن عاز بود فقط اشک بود که فرو می ریخت و صورتش را تر می کرد.
درختان سیاه از پشت قد علم کرده بودند درست همان درختانی که هیرا می خواست از بینشان زنده بیرون برود هر چند همه می گفتند غیر ممکن است سر برگنداند و سربازان را نزدیک تر دید و باز راهش را به سمت جنگل ادامه داد همان جنگلی که حتی یک نفر هم جرعت بر زبان آوردن نامش را نداشت ولی او جرعت کرد جنگلی تاریک که هرگز و هرگز نور خورشید به آن نمیرسید همیشه تاریک بود و ترسناک بعضی حتی آن را بد تر از مرگ می دانستند:
-جنگل نفرین شده!
هر چه بیش تر خانه ها کم رنگ تر می شدند شاخه های عظیم تاریک بیش تر به چشم می آمدند.باز پشت سرش را نگاه مرد سربازان پیش از آنچه فکر می کرد نزدیک بودند کمخ کم احساس ترس کرد مطمئن بود که این ترس به خاطر مرگ نبود هر چه بیشتر می ترسید بیش تر احساس می کرد که زمین می لرزد،امید وار بود که زمین لرزه از سرعت آنان کم کند ولی اینطور نشد طولی نکشید که گروهی سرباز آبی پوش از پشت به سر بازان سرخ پوش نزدیک شدند و این جنگ از روی اسب ها سر عتشان را کم می کرد و از تعدادشان می کاست.

جنگل حالا فقط چند قدم با او فاصله داشت.همانطور که در خواب هایش می دید یا شاید هم بدتر،بی روح،گویی که ترس از همین جنگل نشعت می گرفت زمین می لرزید و آسمان بی وقفه می غرید.
سواران هنوز پشت سرش بودند امید وار بود که از وارد شدن به جنگل امتنا کنند ولی اینطور نشد نمی فهمید چطور هنوز در حال دویدن است انگار که هیچ محدودیتی نبود گویی او نبود که می دوید زمین بود که حرکت می کرد.مه غلیظ اطرافش را در بر گرفت.تاریکی از هر سو برش هجوم آورد.چشم که باز کرد کابوس هایش به حقیقت بپوست همان جنگل بود و همان مه و همان تاریکی و به یقین این خود او بود که میان همه ی آن ها ایستاده بود.پشتش لرزید ترسناک تر از آن بود که تصورش را می کرد.سواران هنوز خیال رفتن نداشتند پس باز شروع کرد.میان درختان می چرخید نمی دانست چه کار کند اما چیزی بود که نمی گذاشت بترسد اما باز او توان مبارزه نداشت .احساس کرد تنش مور مور می شود سر ش را پایین انداخت و دید که هزار ان عنکبوت از بدنش بالا می روند فریاد زد و بر زمین افتاد بی توجه به این که آسمان و زمین بیش تر خشمگین می شدند.وقتی دوباره نگاه کرد چیزی ندید گویی که چیزی نبوده اما فریاد های دیگری توجهش را جلب کرد برگشت و سربازان را دید که تا نیمه درون باتلاقی که مطمئن بود از آن گذشته است فرو رفته اند فریاد هایشان اما فقط جنگل را می لرزاند به همین خاطر بود که به ان نفرین شده می گفتند.ایستاد و به چهره های وحشت زده ی سربازان نگریست. تا زمانی فقط سر هاشان بیرون مانده بود و به دقیقه نکشید که اثری از فریاد هاشان شنیده نشد.
بار دیگر به خود نگاه کرد می خواست مطمئن شود که چیزی که چند لحظه پیش دیده بود فقط توهم بوده و بس.اما باز چیزی به جز لباس های پاره و سوخته ندید.
باور نمی کرد که دنیایش به یکباره این طور نابود شده بود و دلیلش هم سری بود که از ان خبر نداشت.تاب نیاورد تا آن لحظه تمام فریاد هایش را خاموش کرده بود اما اینبار نتوانست،دوباره صحنه ی مرگ مادرش رو به رویش ظاهر شد لحظه ای که سقف فرو ریخت انگار که دنیا بر سر او آوار شد همان لحظه ای که قلب او خرد شد و فرو ریخت.زانوانش لرزید به زمین نشت و گیسوان نقره ای رنگش را گرفت و فریاد زد. و از ته دل گریست اما آسمان هم آرام ننشست گویی منتظر همین لحظه بود که باران صاعقه بر زمین نازل شد .انقدر فریاد زد که از حال رفت و درون رویایی ناممکن گم شد

لینک صفحه ی نقد:
http://nabzezendegi.ir/Thread-%D9%86%D9%...A%AF%DB%8C
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#12
آسمان صاف بود بی هیچ ابری و خورشید صبحگاهی آرام آرام سینه ی دشت را گرم می کرد .موهای نقره ای رنگش زیر نور خورشید می درخشید و چشم ها را کور می کرد.شیرینی خنده هایش آسمان را می لرزاند.با لبخندی بر چهره کنار رود آب را نوازش می کرد دست مثل وقت هایی که خوشحال بود مثل وقت هایی که لبند از چهره اش جدا نمیشد.اب انگار به خود می بالید و برق می زد .هیرا آرام دستش را در اب تکان می داد و گاهی چند قطره به اسمان نیلی رنگ اضافه می کرد .کس نمی دانست که در دلش چ غوغایی ست.در انتظار مادرش لحظه ها را می شمرد.هر چند دقیقه یکبار به تپه و دشت نگاه می کرد تا شاید هاله ای از مو های قهوه ای رنگ از پشت تپه ها پدید آید اما بار با نا امیدی دوباره به اب خیره می شد.طاقتش طاق شد برای آخرین بار به تپه ها نگریست و با ناباوری پلک زد.لبخند دوباره بر صورتش نشست.مادرش در حالی که به سختی راه می رفت و موهای ژولیده اش به دست باد در آسمان پرواز می کرد به او لبخند زد و چشمان عسلی رنگش در دامنه ی تپه برق زد.
با شوق فراوان برخاست و به سمت تپه راهی شد بین سنگ ها سکندری می خورد .مادرش آغوشش را باز کرد اگرچه زانوانش درد گرفته بود اخرین صخره ها را بالا رفت و خود را در آغوش مادرش انداخت.آشک شوق امانش نمی دادآنجلی موهایش را نوازش کرد ،او را از خود جدا کرد و اشک هایش را پاک کرد.هیرا لبخند زد.آنجلی از پیراهنش گلی بیرون آورد.گلی با گلبرگ های نقره ایو ارغوانیچشمان هیرا برق زد عطر گل را می توانست حس کند گل را از مادرش گرفت و محو زیبایی آن شد سپس به مادرش چشم دوخت .انجلی لبخند می زد.اما ناگاه آسمان شکافت آتش از همه جا بر او هجوم می برد و نزدیک تر می شد چشم گرداند و مادرش را دید که که میان شعله ها گیر افتاده بود باور نمی کرد که باز هم همین صحنه دوباره جلوی چشمانش اتفاق می افتد و او نمی تواند کاری بکند به ناچار میان شعله ها فریاد میزد و مادرش را صدا می زد اما جوابی نمی آمد حال اتش مانع دیدن چهره ی مادرش می شد.باز فریاد و باز هم جوابی نشنید اما سر که برگرداند چیز دیگری نظرش را جلب کرد.زنی تماما سرخ پوش از میان شعله ها بیرون امد هیرا نمی توانست انکار نکند که چقد زیبا بود.در چشمان سرخ رنگش خشمی نابود کننده موج می زد در حالی که لبخندی بر روی لب داشت.هیرا احساس می کرد خشمش از این بود که چرا باید از شعله هایی می ترسید که همگی تحت فرمان او بودند.هیرا نگاهی به شعله ها انداخت که برای لحظه ای به نظرش حقیر آمدند و سپس باز به زن سرخ پوش نگریست که داشت نزدیک تر می آمد سپس شلاق زرینش را به سوی او گرفت شلاقی که از آن هم بوی خشم می آمد هیرا بیش از نمی داتوانست جلوی خود را بگید گویی که بالاخره به نیمه ای زمان تولدش گم کرده بود می رسید شلاق را گرفت.نیرویی بسیار بسیار قدرتمند و خشمی سوزان درونش روشن شد.فریادی به نظرش واضح آمد:
-نه نه هیرا....
این صدا به یقین مادرش اما دیگر کار از کار گذشته هیرا چشمانش را بست.می شنید که شعله ها خاموش می شدند 
چشم که باز کرد رویا تمام شد.یادش رفته بود که در شیطانی ترین جای دنیا از حال رفته بود.قطرات عرق همجون شلاق زجر بر صورتش نشته بودنمی فهمید چرا شلاق را گرفته بود اما قدرتی که احساس کرد قابل توصیف نبود و خشمی که شعله ورش کرد غیر قابل کنترل بود.چه رویا بود چه حقیقت او باز مادرش را از دست داده بود چیزی در دستش حس کرد دستش را باز کرد و گلی را دید ارغوانی و نقره ای اما چطور ممکن بود؟باز هم سوال !و این بار حتی کسی نبود که از او بپرسد چه رسد که بخواهد پی جواب برود.
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#13
تمام چیزی که می دانست این بود که دیگر نمی ترسید البته ترسش از آن جنگل شیطانی را انکار نمی کرد اما مرگ نه تنها دیگر برای او که هزار بار مرده بود تاثیری نداشت که آن را با جان و دل قبول می کرد اگر مادرش او را از این کار منع نمی کرد.این رویا شاید ترسناک بود اما باز هم صدای مادرش را شنید هرچند پشت آتش اما شنید که او را از گرفت آن شلاق منع می کرد او مثل همیشه دلیل را نمی دانست اما مهم هم نبود گل را در دستانش فشرد قلبش باز هم درد گرفت و باز هم قطرات اشک بر گونه هایش جاری شد اما بیش از این اجازه نداد بغضش را فرو خورد بر خاست حال جزئیات این جنگل خوفناک را بهتر می دید پشتش لرزید و صورتش رنگ باخت.اما پشت ننشست اگر این جا می رفت مادرش را خوشحال می کرد اگر می مرد مهم نبود او تلاشش را کرده بود پس راه افتاد گل را باز نگاه کرد خوشحال بود که با این آخرین یادگار مادرش خواهد مرد.جنگل سرد بود بی هیچ جانی گویی که همه مرده باشند.درختان در نظرش جز پاره های سنگ چیز دیگری به حساب نمی آمدند تاریکی بی شاخ درختان بی شاخ و برگ آن قدر سیاه بودند که حتی نمی توانست آن ها را از هم جدا کنداین نامفهومی را دوست نداشت.هر چه بیش تر می رفت تاریک تر می شد و تپش قلب او بیش تر.
چند قدمی که پیش تر رفت ایستاد لرزش چیزی را بر پشتش احساس می کرد.خوب که نگاه نور طلایی رنگی از تاریکی بیرون اورد نور طلایی رنگی که مطعلق به چشمان ماری بود که بر شاخه ای اویزان او را برانداز می کرد.فقط چند ثانیه طول کشید که نیش هایش بیرون زد و به سوی او پرید هیرا به عقب پرت شد و فریاد زد چشم که باز کرد چیزی ندید.صدای به هم خوردن دندان هایش اشکارا به گوش می رسید.به سختی روی پاهایش ایستاد و به درختان چشم دوخت و به ماهی که حضورش دلگرم کننده بود.حال جنگل روشن تر به نظر می رسید.این حرف به نظرش مسخره امد اما حقیقت اشت.نفسش را در سینه حبس کرد و به راه رفتن ادامه داد.زیر نور ماه ارامش عجیبی داشت ،گویی بخشی از وجودش به او نزدیک تر شده بود.اما این ارامش زیاد دوام نیاورد.
چند قدمی جلوتر پیکری غول اسا با چشمانی سرخ که در تاریکی می درخشید از میان درختان سر براورد.پیکره ی عظیم اجثه ی مار!با پولک هایی به رنگ شب .نفس عمیقی کشید و جلوی مور مور شدن تنش را گرفت.شاید اینبار زمان مردنش فرا رسیده بود. در یک ثانیه هزاران سوال به ذهنش هجوم آورد اما او همه را در یک جمله خلاصه کرد بدون فکر کردن به اینکه آیا او توان حرف زدن داشت یا نه؟
-توهمی یا حقیقت؟
انتظار جواب نداشت اما در کمال تعجب مار شروع به حرف زدن کرد بدون ان که نیازی به تکان دادن دهان سیاه رنگش داشته باشد:
-حقیقت!
بیش تر لرزید باز هم هزاران سوال دیگر.ادامه داد:
-تو چطر داری حرف می زنی اونم به صورت ذهنی؟
باز همان صدا که در ذهنش شکل می گرفت:
-این من نیستم که قدرت حرف زدن با شما رو داره بانو!شما هستید که والا تر از هر کسی هستید و شما می تونید اینگونه صحبت کنید
خیره نگاه کرد و سپس کلمات در ذهنش نقش بست:
-تو اومدی منو بکشی؟
-نه بانو من چنین جرعتی نمی کنم!
معنای بیش تر حرف هایش را نمی فهمید اما مهم هم نبود ادامه داد:
-پس برای چی اینجایی؟
-من اینجا زندگی می کنم اما علت اینکه با شما دیدار می کنم اینه که...من افتخار می کنم که شما رو تا بیرون از این جنگل راهنمایی کنم!
-تو....چی هستی؟
مار نگاهی به او انداخت که موهای بدنش را سیخ کرد و سپس گفت:
-من یکی از نوادگان خدای خون هستم.*
نمی توانست حرفش را باور کند چرا باید یکی از نوادگان خدایان اینجا زندگی کند اما ترجیح داد در این مورد ساکت بماند کل کل کردن با خدایان عاقبت خوبی نداشت.
-و...چرا به من کمک می کنی؟
-کمک کردن به زاده ی خشم افتخار بزرگیست که نصیب هر کسی نمیشه!
بازب هم حرف های عجیب دیگر طاقت نداشت هر چند هنوز می ترسید که یک خدا را عصبانی کند خواست بپرسد اما نتوانست نمی دانست چرا؟گویی اختیار دهاش دست خودش نبود تنها صدایی که می شنید صدای تیک تاک ساعتی بود که ظاهرا فقط خودش می شنوید پس آن سوال را کنار گذاشت و پرسید:
-پس تو می تونی منو از اینجا ببری بیرون؟
-البته!
مار نزدیک تر شد هیرا همچنان می ترسید چند قدم عقب رفت.مار باز جلو آمد و گردنش را خم کرد:
-لطفا روی گردن من بنشینید!
نمی دانست چه بگوید بخنند یا تعجب کند تا چند لحظه همین طور خیره نگاهش کرد سپس کمی جلو رفت و گفت:
-اینو جدی می گی؟
_بله بانو!
باز پیش تر رفت و دید که ما بیش تر گردنش را خم کرد.باز جلو رفت تا درست به کنار سرش رسید.به سختی خود را راضی کرد تا روی گردنش بنشیند.قلبش چنان می تپید که احساس می کرد همین الان از سینه بیرون می زند.مار پوست سختی داشت که پر از پولک های سرخ و سیاه بود.نفس عمیقی کشید و روی گرنش نشت راحت نبود اما می شد چند ساعتی را تحمل کرد..به ناگاه مار سرش را بلند کرد و به راه افتاد

لینک صفحه ی نقد:
http://nabzezendegi.ir/Thread-%D9%86%D9%...A%AF%DB%8C
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#14
در ان لحظات تنها چیزی که به خاطر می آورد چهره ی وحشت زده ی مادرش میان شعله ها بود و فریاد هایی که می گفت باید به شمال می رفت 
نفهمید قطرات اشک کی بر صورتش جاری شد و کی هق هقش به آسمان بلند شد سپس به سوی روستا سر گرداند هر چند که هیچ چیز از ان دیده نمی شد او تا نیمه جنگل دویده بود.و حتی ذره ای از نور های روستا از میان درختان دیده نمی شد اما هنوز دود اتش که در آسمان اوج می گرفت قلبش را می آزرد به ناگاه موجی از نفرت وجودش را در بر گرفت.قلبی که دقایقی پیش فرو ریخته بود باز داشت خود را باز می یافت اما این بار فرق می کرد این بار بخشی از قلبش سخت شد سیاه شد و نفرتش چون طلسمی ماندگار در گوشه ی قلبش جای گرفت.چشمان نقره ای رنگش که همیشه برقی از زیبایی در آن بود سرد و بی روح شد.پس با خود عهد بست که روزی قدرتمند تر از الان بر خواهد گشت و طرفین این جنگ را به آتش خواهد کشید و تقاص زندگی از نابود شده اش را خواهد گرفت.
باز به راه خود نگریست و فریاد زد و کلمه ی مادر را در دل و سر تکرار کرد و از شدت خستگی به خوابی عمیق فرو رفت.
خورشید ارام صورتش را نوازش می کرد.پلک زد نور چشمانش را می آزرد سر بلند کرد هنوز بر روی گردن مار بود که به آرامی پیش می رفت هر چند که هنوز درختان ترسناگ و سر به فلک کشیده دورش را فرا گرفته بودند اما شدت نوری که از لا به لای درختان می تابید نشان از آن می داد که در حاشیه ی جنگل است.ناگهان مار ایستاد و سر خم کرد.هیرا فهمید که سفرش به سر رسیده.به آرامی از گردن او پایین آمد.مار باز سرش را بلند کرد و به نشانه ی احترام تعظیم کرد.هیرا تازه به عظمت مار پی برده بود.چشمانی سرخ و پیکری سیاه که حلقه های قرمز رنگی بر روی آن میدرخشید چند ثانیه مات به او خیره شد اما مار او را از افکارش بیرون کشید:

-منو ببخشید سرورم اما من بیش از این نمی تونم شما رو همراهی کنم.
چند لحظه خیره خیره نگاهش کرد و سپس پرسید:
-چرا مشکلی پیش اومده؟
-نور پوست منو می سوزونه من مطعلق به او بیرون نیستم!
-خوب بعد از اینجا کجاست؟کجا باید برم؟
-وقتی که حاشیه رو پشت سر گذاشتید تپه ای خواهید دید که درختان زیادی داره پشت درختان به یک شهر خواهید رسید 
-ازت ممنونم به خاطر همه چیز
-شما منو پیدا کردید باعث افتخار منه
لبخن محوی زد هر چند به نظر سخت می آمد.مار باز تعظیمی کرد و سرگرداند هنوز دور نشده بود که هیرا به یاد آورد که چطور او را بانو صدا می زد وجودش لحظه ای سرد شد شاید این پاسخ همه ی سوالاتش بود پس پرسید:
-صبر کن!چرا منو بانو صدا می کنی؟معنی این همه احتران چیه؟
مار سر نگرداند نمی دانست چرا؟اما پاسخ داد؟
-عجیبه که اینو نمی دونین!اما اگر نمیدونین پس منم اجازه ی گفتنشو نودارم!
نمی دانست این کلمات چطور از دهانش خارج شده بود.زاده ی خشم باید حقیقت را می دانست تا این جنگ پایان گردد اما اختیار زبانش در دست خودش نبود حتی این او نبود که حرکت می کرد اما چاره ای نداشت ادامه داد و لای درختان گم شد
هیرا به درختان چشم دوخت خواست باز هم بپرسد اما صدای تیک تاکی گیج کننده فضا را در بر گرفت که به او اجازه ی حرف زدن نداد.

منظور از خدای خون*:در این جا خدا به معنای خدایی نیست که پرستش بشه در واقع این خدایان قدرت کنترل و صاحب خون،آتش،آب و....هستند.خدایان از اول وجود داشته اند و از طرف ارواح هر کدوم از عناصر انتخاب میشن و در واقع نماینده ی آنان هستند
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#15
به سختی قدم دیگری برداشت توان نفس کشیدن گویی از او گرفته شده بود.صبح حال به شبی تبدیل شده بود که ماه چون نوری در تاریکی می درخشید.گیسوان نقرهای رنگش درختان را خیره می کرد و چشمان ارغوانی رنگش ماه را می بلعید.شاخه ی دیگری را گرفت و خود را بالا کشید و به بالا ی تپه رسید.سر بلند کرد.خانه ها و ساختمان هایی بزرگ و کوچک با چراغ هایی که نورشان از لابه لای درختان صورتش را روشن تر می کرد.نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت که اینجا کجاست ،باید چه می کرد چطور به شمال می رفت.سرگرم این افکار به ناگاه سنگ زیر پایش لغزید و از تپه غلطان به پایین سقوط کرد.در حالی فریاد می زد و بدون هیچ امیدی تقاضای کمک می کرد.سنگ ها تنش را می خراشیدند،و هر لحظه موجی از درد وجودش را فرا می گرفت.به سختی سرش را گرفته بود.موهای نقره ای رنگش حال تیره تر به چشم می امد.لباس های سوخته اش بیش تر پاره شد.تیغه ها و شاخه های پیکر زخمی اش را می آزرد .هر چند نه آن قدر که از پا درآورتش.در عین ناباوری می دید زخم ها گویی به دستور او بود که خود را خاموش می کردند تا او زیاد رنج نبیند.اما انتظار ترمیم آنهارا نداشت او برعکس هر کسی که می شناخت زخم هایش خیلی سخت ترمیم می شدند اما درد نمی کردند.به پایین تپه که رسید نیم خیز شد.صدای شرشر آب حواسش را پرت کرد.خود را کشان کشان پیش تر کشید و آبراهه ای بسیار نازک دید.آب در نظرش می درخشید گوثیی جواهری گم شده را پیدا کرده باشد محو آب نگاه می کرد نمی توانست از آن چشم بردارد نا خود آگاه دستش را داخل آب برد.آرامش در درونش دمید.زخم هایش به سرعت ترمیم شد.و جانی تازه گرفت.آب درخشنده تر شد گویی او هم جانی دوباره گرفته باشد.این اولین باری نبود که آب او را محو خودش می کرد و از شادی به خود می بالید دوازده سال این راز با او بوده و هیچ وقت جرعت پرسیدن نداشت چرا که او همینگونه هم عجیب بود.
بر خاست،سرد بود اما اهمیت نداد.خانه ها و سازه های شهر هرچند مبهم اما دیده می شد.جلو تر رفت و حاشیه ی خراب شده ی شهر را گذراند شاید در مرکز شهر راهی برای فرار از این کابوس پیدا می کرد.البته قصد نداشت به سمت قلعه برود فقط باید میدان اصلی را پیدا می کرد.
کوچه های سرد و ترسناک را گذراندوکم و بیش کسانی را می دید که با چشمان ترسناکشان مو هایش را بvانداز می کردند و سپس می گذشتند.
از شدت سرما خود را در دستانش می پیچید.او نمی دانست اما وقتی باد موهای نقره ای رنگش را به پرواز در می آورد و تن هیرا را مور مور می رد می لرزید،می ترسید که مبادا فریاد زاده ی خشم برای همیشه خاموشش کندشاید اگر هیرا می دانست آسمان مجبور نبود چنین نعره هایی بکشد و سعی کند ترس او را کم کند.
خیابان ها درا که گذشت به میدان اصلی رسید میدانی با ساختمان هایی عجیب و مسافرخانه هایی مجلل که همه خاموش بودند و تنهها صوایی که می پیچید صدای باد بود که درخت ها را می لرزاند و پنجره ها را بر هم می کوبید و قلب هیرا با هر کوبش بیشتر می لرزید وسط میدان ایستاده و در حالی که در هم پیچیده بود به مسافر خانه ی بزرگ می نگریست که نوری از اتاق آخر آن بیرون می زد.آه بلندی کشید که زمین را به لرزه در آورد.به اطراف نگاه کرد.خاک و زباله ها از شدت باد به پرواز در آمده بودند.پیش تر رفت و به یکی از دیوار های کوچه ای باریک در کنار مسافر خانه تکیه داد.هر چند می دانست از ترس خوابش نخواهد برد اما حداقل اینجا می توانست امید وار باشد که یک روز دیگر زنده است.
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان انجمن شب (جلد سوم خانه ترس )|parya26کاربر انجمن نبض زندگی parya26 37 393 06-18-2017, 06:37 AM
آخرین ارسال: parya26
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,767 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,773 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 180 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 624 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 852 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,377 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 7,386 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,425 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان دختر جنوبی لرد 6 4,025 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان