نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 03-25-2017، 10:00 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Parnia81
آخرین ارسال: Parnia81
پاسخ 14
بازدید 4737

رتبه موضوع:
  • 104 رای - 3.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی
#1
سلام
من پرنیا هستم.15 ساله از تبریز. این اولین رمان منه و امید وارم با حمایت شما بتونم بهتر هم بنویسم 
این رمان یه رمان سه گانه هستش *سه گانه ی خدای خشم* و زاده ی خشم جلد اول اونه.

جلد رمان هنوز آماده نیست اما به زودی توی همین پست میزارمش.من برای مقدمه بخشی از خود کتاب رو انتخاب کردم امید وارم لذت ببرید.
ژانر:تخیلی.......درام........عاشقانه
خیلی ممنون از حماییتون

مقدمه:
کتاب را برداشت تا سر جایش بگذارد که کاغذی از لای آن بر زمین افتاد.کاغذ از وسط به دو نیم شده بود و رو ی آن با رنگی سرخ نوشته بود*زاده ی خشم*.کاغذ را باز کرد و خواند:
_آنگاه که ماه پنهان شود و آنگاه که آسمان طوفانی شود و آنگاه که زمین بلرزد و آنگاه که آب ها طغیان کند و آنگاه که آتش شعله ور شود،او استوار خواهد ماند میان باد و مه و باران او استوار خواهد ماند.
در همین خیالات صدای داراک را شنید:
-هیرا؟.....کجایی؟
کاغذ را لای کتاب گذاشت و برگشت.داراک کنار در خیره خیره او را می نگریست.از اتاق بیرون امد 
-بریم
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، پوران ، uchiha mitra
#2
دوست عزیز مرسی از قرار دادن رمانتون در انجمن نبض زندگی

***

. لطفا قبل از تایپ رمان خود قوانین را مطالعه کنید.
.سفارش جلد در این تاپیک
.ایجاد تاپیک نقد بعد از سه الی پنج پست در این بخش  
.لطفا از فونت مشخصی برای همه پست ها استفاده کنید و از سایز 4 یا 5 استفاده کنید
.اندازه پست هاتون کمتر از 12 خط و بیشتر از 30 خط نباشه
.در صورت داشتن سوال یا مشکل به مدیر بخش اطلاع دهید
.لطفا لطفا بین سطر ها فاصله ایجاد نکنید
.از کشیدن بیش از حد حروف خودداری کنید
.در بین کلمات و جملات از شکلک استفاده نکنید و حرف هایی که مربوط به متن رمان نیست رو فقط در بالا و یا پایین پست و با رنگ دیگه اطلاع دهید
. از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف جامعه خودداری کنید
لطفا قوانین رعایت کنید مرسی از همکاریتون
 Bi happy

پاسخ
 سپاس شده توسط Parnia81 ، AmirHafez ، Sarina ، پوران
#3
[font]اینم از اولین پست
احتما شما با خلی از موجودات تخیلی اشنا نیستید من در پایان هر پست اطلاعات لازم رو در صورت نیاز براتون می نویسم
اینم بگم که ممکنه اوایل رمان یکم حوصله سر بر باشه 
پس شما صبور باشین
[/font]
فصل اول:اسرار
ماه پشت ابر های تیره پنهان شده بود و زیر چشمی به درختان عریان جنگل نگاه می کرد.روئسای قبایل یکی یکی به سمت محل معین شده میرفتند.کراش* هم به سرعت میان درختان می دوید و گاهی سر بلند می کرد و به ماه خیره می شد و میخندید به ماه،که از ترس می لرزید و ابر ها را هم می لرزاند.
بعد از دو هفته آن شب تنها شبی بود که درگیری تازه ای پیش نیامده بود.ظاهرا تاینا و شاینا هر دو داشتند برای نبردی بزرگ تر اماده می شدند.این ها افکاری بود که هفته ها ذهن کراش را در گیر می کرد.نوری را در دوردست پشت درختان دید.نیرویی در درونش جان گرفت و سرعتش را بیش تر کرد.از درختان که گذشت آتشی رو به رویش شعله ور بود،که تمام سران قبایل دورش جمع بودند از استورن ها** و الف ها*** گرفته تا اجنه****و شیاطین***** با نگاه به او خوشامد گفتند.لبخندی بر لبانش نشست.درست مقابل او پشت آتش مردی سالخورده با ریشی بلند و چشمانی پر از ترس به کراش خیره بود.جلو تر رفت و تعظیم کرد.استورن بزرگ هم اگرچه با ترس لبخندی به لب آورد:
-خوش حالم که دوباره می بینمت.....جادوگر تازه کار
کراش توجهی نکرد،سالها بود که جادوگران او را بزرگ خود می دانستند با این حال استورن بزرگ او را هنوز یک تازه کار می دید،پس لبخندش را تجدید کرد:
باعث افتخاره که شما رو بعد از این همه مدت ملاقات کردم....سرورم!
به سمت جایی خالی رفت و نشت.بین آن صورت های رنگ پریده و پر از ترس ظاهرا چهره ی او حتی خونسرد تر از ان درختان لخت و بی برگ جلوه می کرد.بالاخره یکی از اجنه ان سکوت وحشتناک را شکست:
-حالا باید چی کار کنیم؟....این جنگ که نمی تونه تا ابد ادامه پیدا کنه
شیطانی که صدایش بسیار ازار دهنده بود ادامه داد:
-سرورم شما بگید؟...تونستید آخر این جنگ رو پیش بینی کنید؟
استورن در حالی که سرش را به یا و پایین تکان می داد پاسخ داد:
-بله...اما از دست ما کاری بر نمیاد
سر و صدا ی جمع بالا رفت شیطان ادامه داد:
-پس باید بزاریم که خودش تموم شه؟
-نه....فقط و فقط یه نفر می تونه این جنگ رو تموم کنه
-خوب بگید اون کیه؟
همه ی جمع به استورن چشم دوخته بودند،ترسشان از میان رفته بود و با هیجان به یکدیگر و به او نگاه می کردند.استورن پیر گلویش را صاف کرد و در حالی که همه ی افراد را از نظر می گذراند گفت:
-اون فرزند درست در نیمه شب ماه کامل به دنیا می آد، شبی که ماه برای اولین بار و اخرین بار ارغوانی خواهد شد و تمام اژدها****** ها از سر شوق زوزه خواهند کشید. اون فرزند پیوند داده شده به آسمان و زمین،فرزند ماه و زاده ی خشم*******هست.

امید وارم از این پست راضی باشین 
اگر در مورد موجودات مشکلی بود به پردفایل من پیام بدید 
احتمالا در پست سوم یا چهارم صفخه ی نقد و نظر ایجاد خواهم کرد و من منتظر مشکلات و نظرهاتون هستم 
ممنون
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، پوران
#4
استورن دید که با کلمه ی خشم همه رد هم پیچیدند و استورن در حیرت فرو رفت که نه هنوز فرزندی به دنیا امده و نه خشمی هنوز به وجود امده اما حتی با یک کلمه می شد قدرت او را فهمید، و حتی لحظه ای خودش هم وحشت کرد.اما باز هم ادامه داد: 
-چشمان اون درست مثل ماه بالای سرش ارغوانی خواهد بود و گیسوانش.....و گیسوانش به زیبایی ماه نقره ای رنگ خواهد بود 
استورن می توانست هیجان را از چهره ی تک تک افراد بخواند.حتی کراش هم مثل دیگران چشم به لب های او دوخته بود و منتظر بود، بزرگ جمع اهی کشید:
-اما اون نمی تونه به همین راحتی ها این جنگ رو تموم کنه.........اون تنها کسی که می تونه تاینا و شاینا رو بکشه اما برای این کار یه شرط وجود داره
کراش بی اختیا فریاد زد:
-چه شرطی؟..... 
همه با چهره ای مسخره مانند به اون خیره شدند اما او اهمیتی نمی داد استورن دوباره سری تکان داد:
-اون نمی تونه با قلبی که توش کینه یا نفرت یا بدی وجود داره اونا رو بکشه ،اگر این کار رو بکنه نه تنها این کشور نه تنها این دنیا که دنیای انسان ها هم نابود خواهد شد!
نگرانی جمع را پر کرده بود فقط استورن بود که در فکر فرو رفته بود و به نقطه ای این نگاه می کردفکراش نگاهش را دنبال کرد و در کمال تعجب به خودش رسید و باز به چشم های استورن نگاه کرد نفهمید چطور اما سردش شد نگاه های استورن ترسناک به نظر می امد تنش لرزید دلیلش را نمیدانست فقط می دانست که وقتی می امد هوا اینقدر ها هم سرد نبود.

کراش*:Crash
استورن**:استورن ها موجوداتی بلند و قد کشیده با چشمانی نازک بودند که بیشتر آنها قدرت پیش بینی اینده را دارند 
این موجودات بیشتر در شمال و در سرما زندگی می کنند و قبایل بسیار ثروتمندی هستند که به حکومت وابسته نیستند اما از انان اطاعت می کنند و معروف به ساخت شمیشر های یخ ساز هستند و به طور معمول قدی بلند تر از قد انسان دارند
الف***:نام موجودی خیالی از افسانه‌ها فولکلور ژرمنی است. الف‌ها در اصل موجودات ریزاندامی خوش‌صورتی با گوش های درازی بودند که در جنگل ها و غار ها و کنار چشمه ها زندگی می‌کردند. اما در گذر زمان انواع دیگری هم در نظر گرفته شد. در منابعی همچون سری وارکرفت الف ها موجوداتی بلند قامت و لاغر اندام با پوستی ظریف و صورتی رنگ تمثیل شده اند که عمری طولانی دارند ولی میرا هستند.که در داستان نوع دوم مد نظر است
جن****:جنیان موجوداتی شبیه به انسانند ولی با تفاوتهایی از جمله چشمانشان عمودیست و دارای نیروهای پلید. که برای همین قبایل اجنه پنهانی زندگی می کنند.البته قابل ذکر است که اجنه هم خوب هستند هم بد بعضی از اعماق جهنم می آیند و بعضی از بهشت سر چشمه می گیرند با این حال هر دو نوع در یک قبیله زندگی می کنند و از یک رهبر پیروی می کنند.قدرت های آنان با شیاطین متفاوت و می توانند خود به شکل های مختلف در آورند.
شیطان*****:همه شیاطین از خانواده جنیان هستند و تفاوتشان این است که شیاطین قدرت کنترلاتش را دارند و وجودشان از اتش است البته مانند اجنه این آتش ممکن است بهشتی باشد یا جهنمی.چهره های آنان با توجه به جهنمی یا بهشتی بودنشان تفاوت دارند.(در این داستان قبایل اجنه و شیاطین دشمنان هم محسوب می شوند هر چند که از یک قماش هستند) شیاطین انواع مختلفی دارند و برای همین قدرت ها آنان را نمی توان عام دانست اما قدرت ان ها از آتش درونشان سر چشمه می گیرد.
اژدها******:اژدها یکی از موجودات افسانه‌ای در فرهنگ‌های جهان است و رابطه میان اصل و آغاز جهان و اژدها در کیهان‌شناسی بابلیان آشکار است ، اژدها همیشه حیوانی نیرومند و سهمگین پنداشته شده.
منظور از زاده ی خشم*******:هر کدوم از موجودات ماوراء طبیعی با یکی از گناهان اغواگر کنترل یا اغوا می شوند که این گناهان عبارتند از:حسد، خشم، پر خوری، تنبلی ،غرور، طمع و شهوت
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، پوران
#5
5 سال بعد:
همه خیره به آسمان محو ان ماه ارغوانی رنگ حرف می زدنند.اما در میان آن ها تاینا پشت در کلبه ای چوبی با وحشت به آن خیره بود صدای اژدها ها شب را ترسناک تر می کرد در همین حین بود که صدای گریه ی نوزادی تازه متولد شده از کلبه به گوش رسید و حرف های ان دو پرستار او را بیشتر ترساند:
-وای نگاه کن،چقدر زیباست
-چشماش....و موهاش.....تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟
با شنیدن این حرف ها احساس می کرد قلبش از سینه بیرون جهید.صدایی آشنا پرستار را صدا زد:
-بدینش به من....می خوام دخترمو ببینم
پرستار بچه را با هیجان به سمت مادرش برد:
می خوای اسمشو چی بزاری؟
انجلی کمی فکر کرد:
-هیرا.....
-خیلی قشنگه...
پرستار دیگر با شوق گفت:
-من برم پدرشو صدا کنم
آنجلی نفسش را در سینه حبس کردو به سختی گفت:
-چی پدرش؟
اما پرستار به این حرف توجه نکرد.با هیجان در را باز کرد:
-بیاید ببنید چه دختر زیبایی نسیبتون شده!
با وارد شدن تاینا به اتاق آنجلی خشکش زد.تاینا هم دست کمی از او نداشت اما سعی می کرد جلوی پرستار ها حالت طبیعی خود را حفظ کنداما انجلی همچین خیالی نداشت:
-تو اینجا چی کار می کنی؟
تاینا در حالی که سعی می کرد لرزش صدایش را پنهان کند گفت:
این چه حرفیه که می زنی.....من اومدم بچمو ببینم!!
انجلی که دندان هایش را به هم می سایید پاسخ داد:
-نه تو اومدی بچتو بکشی!
با این حرف رنگ از چهره ی پرستار ها پریدیکی از پرستار ها خواست چیزی بگوید اما قبل از انکه بتواند حرفی بزند آنجلی فریاد زد:
-از خونه ی من گمشو بیرون...!
تاینا صدایش را صاف کرد:
-تو نمی تونی با من اینجوری....
اما قبل از آنکه ئبتواند جمله اش را تمام کند آنجلی فریاد بلند تری کشید:
-اهمیت نداره که کی هستی...از اینجا برو!
تاینا خواست دوباره حرفی بزند ام تصمیم گرفت که از انجا برود تا بعدا راهی برای کشتن آن نوزاد چشم بنفش پیدا کند و سپس به سمت در رفت و آنجلی را مخاطب قرار داد و لبخند مسخره مانندی زد:
-بعدا می بینمتون...بانو!!
انجلی در حالی که با نفرت به راه رفته ی او می نگریست به سمت دخترش برگشت که در اغوش مادرش چشم به چشم او دوخته بود و با دیدن چهره ی غم برک زده ی او از ترس نالید و در همان حال بود که آسمان نیز شروع به باریدن کرد و طوفان عظیمی آغاز شد

لینک صفحه ی نقد:
http://nabzezendegi.ir/Thread-%D9%86%D9%...A%AF%DB%8C
منتظر نظراتتون هستم.
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، پوران ، AmirHafez
#6
آفتاب صبحگاهی از پشت درختان به دخترک نگاه می کرد که دستانش را در آب بازی می داد و ماهی ها را دنبال خود می کشید.دوازده سال گذشته بود و ب اضافه شدن هر ثانیه به عمر دخترک قدرتش نیز بیش تر می شد.هیرا اما از این موضوع خبر نداشت او سرگرم بازیش بود و به سرنوشتش فکر نمی کرد.او ماهی های طلایی رنگی را به دنبال خود کشانده بود طوری که کنار دستش می چرخیدند گویی برایشان افتخار بود که لحظاتی را با کسی بگذرانند که منتخب همه بود و هیچکس نمی دانست.
-چطور این کارو میکنی؟.....
این صدای آلیسا بود دوستی که هیرا تازه با او اشنا شده بود.خانواده اش تازه به ان دهکده امده بودند و هیرا چند روز پیش با او آشنا شده بود و این صمیمی ترین دوستش بود.به غیر از الیسا کسان دیگری بودند که مانند او کنار رود نشسته بودند و به دستان جادویی او نگاه می کردند.در این میان صدایی خشمگین الیسا را مخاطب قرار داد:
-آلیسا....بیا اینجا!
آلیسا به سمت برگشت که در ان سوی رود دورتر از جنگل کنار خانهی چوبی شان ایستاده بود و وقتی چهره ی خشمگین او را دیدترسید اما ترسش را پنهان کرد و رو به هیرا گفت:
-الان بر می گردم
هیرا ان سوی برای برگشتن بهترین دوستش انظار نمی کشید چون می دانست که او بر نمی گردد:
مادر-مگه نگفته بودم با اون دختره بازی نکن؟
الیسا-اخه مامان چرا؟
مادر-اونش به تو مربوط نیست....حالا برو تو خونه
آلیسا با چهره ای غمگین به سمت هیرا برگشت و برایش دست تکان داد هیرا هم همین کار کرد و سپس برخاست.همیشه همینطور بود بعضی از او می ترسیدند و بعضی و اذیتش می کردند چون او عجیب بود اما اینکه مادر او یک ویلا دلیل نمی شد که او ساحره باشد با هر چیز دیگری....می خواست برگردد حالش خوب نبود می خواست تا جان کنار مادرش گریه کند در همین فکر خیالات بود که دستی محکم شانه اش را گرفت و او را برگرداند:
بگو.....چطوری اون کارو می کنی؟
هیرا او را می شناخت او یکی از پسر های زور گویی بود که همیشه سعی می کرد او را تخقیر کند اما برای هیرا مهم نبود او غروری نداشت که بخواهد برایش دلسوزی بکند
-چه کاری رو؟
پسری از میان بقیه بیرون پرید:
مایک چرا بی خیال نمیشی؟اصلا .......
کشیده ی محکمی پسر را به زمین انداخت.مایک ابروانش را در هم کشید و سپس دوباره به سمت هیرا برگشت هیرا ام می خواست به سمت پسرک برود سرش به نظر اسیب دیده بود اما مایک دوباره شانه هایش را فشرد:
-چطوری اون ماهی ها رو کنترل می کنی؟
هیرا دید که بقییه ی دوستانش کم کم عقب می رفتند حق هم داشنتد او بار ه و بار ها بچه ها را زده بود اما هیرا نمی دانست چرا در انتهای قلبش به او می خندید:
-اگه بهت بگم من با ماهی دوستم....شونمو ول می کنی؟
تمام چهره ی مایک در هم رفت و به سمت جمع برگشت و فریاد زد:
-من مطمئنم که اون یه ساحره ست.مادرش که یه ویلاست* تعجبی نداره که کسی نمی دونه اون چه موجودیه!
هیرا خشمگین شد و دندان هایش را به هم می سایید و توجهی نداشت که آن نسیم صبحگاهی حال به رعد و برقی طوفانی تبدیل شده بود.
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez
#7
پسرک چشم به آسمان دوخته بود و از ترس دست هایش بر وری شانه های هیرا می لرزید اما هیرا چشم در چشم پسرک دوخته بود و نمی دانست چشم هایش در شعله ای سرخ می سوخت گویی که از چشمانش آتش می بارید.همه ی اهل روستا از خانه بیرون امده بودند و فریاد می زدند اما نه هیرا از خشم از جایش تکان می خورد و نه مایک از ترس می توانست قدمی بردارد.هیرا نمی توانست خود را کنترل کند او از ان پسرک دلخور نبود ام خشمگین بود و این خشم به او قدرت می داد و او از این قدرت لذت می برد.در حالی که به پسرک نگاه می کرد و با شعله های خشم چشمانش او را می ترساند با صدای رعد بالای سرش گفت:
-دیگه راجب ملدرم اونطور حرف نزن!
باد موهای نقرای نقره ای رنگش را تاب می داد و تنها و تنها خودش بود که در برابر آن طوفان مقاوم بود.مایک هنوز همانطور ایستاده بود و توان سخن گفتن نداشت اما هیرا یم تدانست حرف دل او را بفهمد و دلش برای او می سوخت اا توان کنترل کردن عطشش را نداشت.میان آن طوفان هیرا نگاه های کسی را پشت درختان جنگل احساس کرد و این اولین باری نبود که آن را احساس می کرد.هر لحظه و هر ثانیه در طول تمام این دوازده هیرا ان را احساس کرده بود اما قبل از اینکه بتواند قدمی به سوی جنگل بردارد دستی او را به عقب کشید:
-هیرا دخترم....اروم باش 
هیرا با صدای مادرش ارام و آرام تر شد.شغله های خشمش خاموش شد و طوفان تمام شد.نه تنما مادرش که تمام اهالی روستا به او نگاه می کردند و فرزندانشان را در آغوش می فشردند.هیرا با ناباوری سر تکان می داد.چشمانش پر از اشک شد و خود را دامن مادرش رها کرد.انجلی او را در آغوشش می فشرد.و او را دلداری می داد:
-چیزی نیست عزیزم...چیزی نیست...اروم باش 
هیرا اما حواسش جای دیگری.چطور انقدر طوفانی شده بود.ان همه قدرت ...ان همه خشم...راز این همه شگفتی در دنیای او چه بود؟این ها سوالاتی بودند که از بچگی او را رها نمی کرد و حالا این خیالات تجدید شده بود.انجلی این سکت دردناک را شکست:
هیرا بیا بریم خونه....
هیرا دست مادرش را به سختی می فشرد و اگرچه هنوز باران اشک هایش رهایش نکرده بود همراه مادرش به سمت خانه ای راه افتاد که در میان ان همه حانه های خشتی فقیرانه تر از همه جلوه می کرد.
به خانه که رسید گوشه ای نشت و زانوانش را بغل کرد.با خودش فکر میکرد.باید این بار شجاعت می یافت و می پرسید.این تنها راه برای پاسخ دادن به سوالاتش بود،عزمش را جزم کرد و گفت:

-مامان...
آنجلی در حال جمع کردن ظرف ها از درون کوره بود.این کاری بود که همشه می کرد.به سمت هیرا برگشت:
-بله؟....
هیرا اب دهانش را قورت داد و با تردید پرسید:
-راجب اتفاقی که افتاد؟......
آنجلی به سرعت حرفش قطع کرد:
-بهتره فراموشش کنی.
هیرا بی توجه به حرف مادرش ادامه داد:
-اما مامن می دونی که نمی تونم!
انجلی سرش را پایین انداخت..هیرا نفس عمیقی کشید:
-می دونم که تو یه چیزی میدونی!...خب به منم بگو!
آنجلی سرش را بالا آورد.چشمان خیسش نمایان شد،سپس ارام ارامجلو آمد و کنار هیرا زانو زدو شانه های اورا گرفت:
-بعضی از راز ها بهترا که هیچ وقت فاش نشن!
هیرا در حالی که چهره ی نگران مادرش را نگاه می کرد از سر ناامیدی اهی کشید:
-باشه مامن....
آنجلی دوباره سرش را پایین انداخت و بلند شد تا به کار ظرف ها برسد اما به محض این که برگشت هیرا دامنش را گرفت:
-پس راجب پدرم......تو هیچی راجبش به من نمی گی......فقط...این که اون زنده اس.
انجلی شوکه بود و خیره هیرا را نگاه می کرد . سپش دوباره کنار او نشست و هیرا را نوازش کرد:
-پدرت.......یه مرد معمولی نیست....اون خیلی قدرتمنده و می تونه تمام دنیا رو برای دخترش به دست بیاره...اگرچه تو هیچ وقت اونو ندیدی،اگرچه اون هیچی پیشت نیومد،اما اون همیشه مراقب توئه و از دور مراقبته...
سپس به هیرا خیره شد که در فکر بود.بعد از چند پانیه هیرا زمزمه کرد:
- مامان من امروز پشت درختا یه چیزی رو احساس کردم... شاید اون بابا بوده؟
انجلی سر هیرا را روی سینه اش فشر و گفت:

-آره شاید.....

ویلا*:ویلا نسلی از پریان که جثه های انسانی و بسیار زیبا دارند.آنجلی یک نیمه ویلا و نیمه الف هست چرا که نسل ویلا های کامل تقریبا از بین رفته اند.

لینک صفحه ی نقد:
http://nabzezendegi.ir/Thread-%D9%86%D9%...A%AF%DB%8C
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez
#8
انجلی فریاد می کشید و تاینا و سعی در ارام کردن او داشت:
-از این جا برو چرا اومدی؟اجازه نمی دم دستت بهش برسه .......برو
-آروم باش خواهش می کنم من قصد بدی ندارم
همزمان با فریاد های انجلی آسمان هم فریاد می زد و نعره می زد اما هیچکدام توجهی به طوفانی که به راه افتاده بود نداشتند و ادامه میدادند:
باز دیگه چه کلکی می خوای بزنی؟نه من نمی خوام به حرفات گوش کنم .....فقط برو!
گوش کن...من ...م.نن دوستش دارم...
نه این...چی/تو می خوای این چت و پرتا رو باور کنم/با چه فکری اومدی اینجا؟
سالهاست که زیر نظر دارمش.هر بار که سعی کردم بهش نزدیک بشم نمی تونستم...اون موقع می خواستم بکشمش...با تمام وجودم اینو می خواستم اما حالا......حالا نه!من نمی تونم این کارو بکنم برای همین برگشتم تا براش یه پدر باشم اما فکر می کنم که این طوری براش بهتر باشه اون بدون دونستن حقیقت خوشحاله و وظیفه ی یه پدر همینه!....انجلی نمی دانست چرا به او اجازه داده بود تمام و کمال حرفش را تمام کند؟چرا باید باور میکرد؟اما وقتی به چشمان تاینا نگاه کرد چیز جز حقیقت و عذاب وجدان در آن ندید 
پس جواب داد:
-بهم بگو چرا باید حرفتو باور کنم؟
تاینا سر بلند کردک
-چون من پدرشم.....چون می تونستم توی تمام این سالها این کارو بکنم و نکردم و می دونی که می تونستم!
آنجلی باور کرد چه خودش می خواست چه نمی خواست باور کرد.او خیلی خوب می دانست که چطور باید دروغ گفت و کسانی که دروغ می گفتند را خوب شناسایی می کرد اما اینبار نه صدای تانا می لرزید و نه قلبش...انجلی مطمئن بود او دروغ نمی گفت.اما هنوز هم می خواست یک چیز را بداندک
پس چرا برنمی گردی؟چرا این جنگو تموم نمی کن؟چرا حکومتو به برادرت نمی سپاریو بر نمی گردی؟
تاینا تعجب نکرد.از اولش هم منظر ای سوال بود و خودش را برای جوابش اماده کرده بودک
-چون نمی تونم...نه به خاطر طمع نه........من نمی تونم برگردم باید تا اخر این جنگو برم!
-و آخرش چی؟که بمیری؟اونم به دست دختر خودت؟
آنجلی زیر لب زمزمه کرد:
-البته امید وارم اون هیچ وقت اینو نفهمه!
تاینا ناگهان دست بر روی شانه های آنجلی گذاشت و مخالفت کردک
-نه ...اون باید بدونه...باید بدونه آنجلی.....
آنجلی به نشانه ی رضایت سر تکان داد و سپس گفت:
-باید یه قولی بهم بدی؟
-چه قولی؟
-باید بهم قول بدی که هر اتفاقی که افتاد ازش محافظت می کنی...
تاینا لبخندی زد:
-حتی اگه نمی گفتی این کارو می کردم!
آنجلی خندید.از ته دل خندید،بیش تر از دوازده سال بود که این طور نخندیده بود.این خنده ها او را به یاد عشق می انداخت به یاد سالها قبل که برای کسی که جلویش ایستاده بود جان می داد.سپس تاینا تا کمر خم شد و با حلت مسخره مانندی گفت:
-به امید دیدار...بانو
سپس برگشت و با سرعت رعد آسایی دور شد.می خواست باز هم آنجلی را با جادویش خیره کندام آنجلی خیلی وقت بود که دیگر از این کلک ها خسته شده بود.لبخندش را تجدید کرد.به آسمان چشم دوخت که چون اژدهایی از بند آزاد شده می غرید و همه چیز را بر هم می زد سپس به سوی رود چشم گرداند و مات ماند هیرا بود که باران آتش از چشمانش سرازیر بود و باد موهای چون نقرا اش را تاب می داد.صبر نکرد.دوید
-مامان به چی داری فکر می کنی؟
آنجلی سرش تکان داد و ودش را از افکارش بیرون کشیدک
-آه....هییچ فقط این که اون ظرفا تا کی قراره اونجا بمونه؟
هیرا نخودی خندید و پاسخ دادک
-زیاد نمی مونه!
آنجلی از پشت هیرا زد و گفت:
-خب پس زودب اش ببینم چی کار می کنی!
هیرا شکلکی در آورد و با کمک مادرش بلند شد تا به او کمک کند
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، پوران ، AmirHafez
#9
هر چه بیش تر داخل آن جنگل فرو می رفت لرزش پاهایش را بیش تر حس می کرد.سعی کرد حرف های مادرش را به بیاورد:-تو با خشم اغوا میشی،خشم به تو قدرت میده و از تو محافظت می کنه،هیچ کس قدرت مقابله با خشم تو رو نخواهد داشت
اما فقط چند کلمه او را آرام نمی کرد،ولی شاید آنجلی نم دانست که حتی ترس هم در مقابل هیرا سر فرود می آورد
آسمان هم پای هیرا فریاد میزد.این فریاد ها هیرا را دلداری می داد انگار نه انگار که هر ان ممکن بود از شدت خشم آسمان این جنکل اتش بگیرد باد هم با او همکاری می کرد بر درختان سیلی می کوبید و آرامش در وجود هیرا شعله ور می شد.
صدای پایی توجهش را جلب کرد ناگهان آن ارامش از بین رفت دوباره ترس و دوباره لرزش،می ترسید نکند خودش باشد،برگشت و به پشت سر نگاه کرد،چهره ی مبهمی از پشت درختان آشکار شد قد کوتاه و با موهایی بلند اما در آن لحظات هیرا توجهی به اینچیز ها نداشت دلهره اش دوچندان شد.شب ما چون محافظی در گوشش زمزمه می کرد:
-آرام هیرا...آرام
پس نفس عمیقی کشید:
-کی هستی؟
صدایی آشنا و لرزان پاسخ داد:
-منم هیرا...آلیسا!
_آلیسا....تو اینجا چیکار می کنی؟...نزدیک بود منو بکشی!الیسا هر چند که می ترسید ما پاسخ دادک
_این دقیقا همون سوالیه من می خواستم از تو بپرسم!
-ماجراش طولانیه...
آلیسا لبخندی زد:
-من داستان دوس دارم!
-باشه...خلاصش می کنم.....من از وقتی که یادم میاد احساس می کنم یکی همیشه از توی جنگل به من نگاه می کنه...حالا اومدم ببینم که....
الیسا حرف او را قطع کردو تقریبا فریاد زد:
-تو خل شدی؟
هیرا انگشتش را بر روی لبانش گذاشت که نشان می داد ساکت و بعد پاسخ داد:
-آروم....نکنه می خوای بمیری؟
-فعلا که تو همچین خیالی داری!
-من اودم که ببنم اون کیه که هر جا می رم دنبالمه؟....و تا اینجا هم اومدم و فکر می کنم ارزششو داره پس می خوام پیداش کنم
آلیسا کمی فکر کرد:
باشه من قانع شدم..ولی از کجا میدونی که اون اینجاست آخه الان نصف شب اون اینجا چیکار میکنه؟از اینجا حتی خونتونم دیده نمیشه.....هیرا بیا برگردیم من می ترسم خواهش میکنم؟!
-من حسش کردم الیسا من بیرون بودم و حسش کردم...میدونم که اینجاست....و تازه فقط این تو نیستی که می ترسه...من دارم میمیرم!
صدای قورت دادن اب دهان الیسا به راحتی شنیده شو و باز همان قیافه ی معصمانه ی همیشگی را گرفت و لبخند کوچکی زدک
-خب...پس بیا پیداش کنیم و زود تر از این جهنم بریم بیرون!
هیرا سری تکان داد و دست الیسا را گرفت و به راه افتادفخالا لرزش پاهایش را کم تر حس می کرد.وجود الیسا در کنارش به او آارمش می داد همچنان که زمین پاهایش را نوازش می کرد.اما به وضوح روشن بود که آلیسا به شدت می ترسید.هیرا می توانست نبض دستش را حس کند و ضربان قلبش را به خوبی بشنود که داشت از سینه بیرون می زد.با دیدنحال آلیسا خودش هم بیشتر ترسید.سعی کرد سکوت آزاد دهنده ی بینشان را بشکند:
-از کجا فهمیدی من اینجام؟
-خب من...من تورو دیدم که داشتی به سمت جنگل می رفتی واسه همین دنبالت اومدم
هیرا با تعجب گفت:
-مامانت تورو ندید؟
الیسا لبخند زد:
-نه بابا..اون همچین خوابیده که فک کنم داشت تو بهشت به سر می برد!
هیرا لبخند زد.خوشحال بود که توانسته بود الیسا را آرام کند.اما این آرامش حتی چند لحظه هم دوام نیاورد.صدای غرشی آن دو را از آن حال و هوا بیرون کشید.الیسا سریعا پشت هیرا پنهان شد.همچنان که هیرا بیشتر می ترسید آسمان هم نعره اش را بالا می برد گویی می خواست از او حمایت کند که چیزی نیست.صدای لرزان آلیسا به گوش رسید:
-هیرا....بیا یرگردیم
-نه من تا اینجا اومدم....برنمی گردم
صدای غرش بلند و بلند تر شد و قلب هیرا بیش تر فرو می ریخت.چند لحظه نکشیید که خرسی غول پیکر از پشت درختان نمایان شد.الیسا فریاد میزد اما همین فریاد ها توجه خرس را به سمت آن دو جلب کرد.هیرا اما همان جا ایستاده بود و به خرس نگاه می کرد .اسمان فریاد می زد همان قدر که هیرا دوست داشت فریاد بزند اما هعمچجنان هیرا فقط ایستاده بود خرس نزدیک تر شد و دستش را بلند کرد و به سمت هیرا گرفت در همان لحظه بود که هیرا فریاز زد.فریادی که گوش ها را کر می کرد.هیرا چشمانش را بست و باز جیغ کشید.به محض اینکه چشمانش را بست برقی میان او و خرس به زمین نشت.صدای غرش به ناله تبدیل و بغد قطع شد.هیرا به آارمی چشمانش را باز کرد و خرس را دید که بی جان بر زمین افتاده و بدنش متلاشی شده بود و خون بر زمین سرازیر شد و پاهای هیرا و آلیسا را در برگرفت.
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، پوران ، AmirHafez
#10
آلیسا هنوز جرعت نکرده بود چشمانش را باز کند.هیرا که هنوز احساس می کرد قلبش به بیرون جهیده در حالی که نفس های عمیق می کشید گفت:
-الیسا چشماتو باز کن...تموم شد
هیرا به پشت برگشت و آلیسا را دید که پاهایش می لرزیدو هنوز خیال باز کردن چشمانش را نداشت،هیرا شانه هایش را گرفت و آنها را فشرد:
-آلیسا تموم شد چشماتو باز کن
الیسا به آرامی دستش را از روی چشمانش برداشت و با دیدن خرس که بر زمین افتاده بود دوباره فریاد زد:
-چی شد؟این چطور....؟
-نمیدونم...
ترس و سکوت آن دو را بیش تر در برگرفت و آسمان همچنان می غرید.آلیسا دست هیرا را به سختی گرفته بود و به شدت روی سینه می فشرد.هیرا اما مات و مبهوت به اتفاقاتی که افتاده بود ارام قدم برمی داشت و فکر می کرد که شاید همه ی این اتفاقات به خاطر او بوده اما بعد به خود نهیب می زد که این ها جز یک اتفاق چیز دیگری نبوده اما عقلش باز هم جواب دلش را میداد که تصادف به این عظمت؟این افکار خشمگینش می کرد و تمام دنیا می دانست که وقتی او خشمگین شود هر چیزی ممکن است همه ی دنیا این را میدانست به غیر از خودش.به وضوح روشن بود که اسمان و زمین همه دست به دست هم داده اند تا حقیقتی را از او پنهان کنند از کسی که باید می دانست و نمی دانست
افکار درهمش ترسش را کم کرده بود نه توجهی به جنگل داشت و نه توجهی به خشم شب.غرق افکار خودش زمین زمان را می خواست به هم بریزد همچنان که ان ها او را اشفته کرده بودند چشمانش را بست با امید بیرون کردن این افکار ایستاد .آلیسا اگرچه با تردید ایستاد و سر بلند کرد و به تاریکی رو به رویش خیره شد و نعره های شب را نادیده گرفت هیرا بی توجه به لرزش دست الیسا سر بلند کرد.آتش ،آتش پشت درختان رو به رو یش زبانه می کشید و گلوله های شعله ور از بالای سرشان به سمت دهکده پرواز می کرد.هیرا توجهی به این مسئله نداشت.او محو شعله های سرخ و زرد رو به رویش شده بود.انگار که تمام حقایق و تمام قدرت پنهانش را میان شعله های خشم و آتش یافته بود.آگرچه هنوز حقیقت واقعی پنهان بود اما در آن لحظات فهمیده که آتش به او قدرت می داد.فریاد آلیسا او را از حال خود بیرون کشید:
-مامان ،بابا...
این حرف به نظرش مسخره آمد ولی او هم نگران مادرش بود و به ونبال آلیسا راه دهکده را در پیش گرفت.درختان انگار سد راهش بودند ،انگار که التماسش می کردند تا از این جلو تر نرود،آتش همچون موجی شعله ور راه ان دو را دنبال می کرد به دهکده که رسیدند عاجزانه به دنبال کلبه ای کوچک چشم گرداند اما تنها چیزی که پیدا کرد توده ای آتش بود.قلبش سست شد گویی برای لحظه ای خواست بمیرد.با آنچه در توان داشت به سمت کلبه دوید در خانه سوخته بود. مادرش را میان شعله ها دید که فریاد می زد و فقط یک نام را صدا می زد:
-هیرا..... 
هیرا فریاد کشید نمی دانست که از سسر شوق بود یا از سر ترس،به خاطر شادی بود یا به خاطر غم.آنجلی به سمتش برگشت با لیخندی بر روی چهره از میان شعله ها با اندکی تردید پاسخ داد:
-هیرا تو باید بری ...برو به شمال اونجا کمکت می کنن
در حالی که بغضش ر فرو می داد گفت:
-نه مامان من هیچ جا نمی رم...
-تو می ری تو باید زنده بمونی می فهمی؟
خواست جواب بدهد اما نشد.دوباره به دنبال چهره ی مادرش پلک زد گویی این فقط کابوسی بود که با پلک زدن تمام می شد اما اشتباه می کرد سقف فرو ریخت همچنان که او احساس کرد قلب او بود که فرو ریخت انگار که آسمان بر سرش آوار شد خواست فریاد بزند اما نشد چیزی انگار گلویش را گرفته بود.تلاش کرد اما نشد.دیگر چیزی برایش مهم نبود بود انگار که این جنگ برای خودش بود او برای خودش. توجهی نداشت که آشوب قلبش به حقیقت بدل شده آتش هر لحظه شعله ور می شد اما جرعت در برگرفتن او را نداشت آسمان بد تر از هر زمان دیگری فریاد می زد باد و باران همه جا گشت میزد سواران را بر زمین می انداخت هیرا آماده بود آماده بود کنار مادرش همین جا دفن شود اما چیزی مانعش و آخرین کلمات مادرش ر ا به یاد آورد:
-برو به شمال اونجا کمکت می کنن!
اگر این مادرش بود اگر او می خواست که زنده بماند هیرا این را قبول می کرد هرچند دیگر انگیزه ای برای زندگی نداشت.صدای چند سرباز توجهش را جلب کرد:
-اونجاست ...بگیریدش!
در شبی سرد و طوفانزا
شبی غمگین و وحشت زا
شبی با هق هق گریه...
شبی تلخ از شراب تلخ و عصیانزا
تو را در یاد و خاطر می نوازم
چون سه تاری کهنه...!
دور از اندوه جهان

رمان در حال تایپ:
رمان زاده ی خشم (جلد اول سه گانه ی خدای خشم) 
رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی  
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، پوران ، Golabatoon ، AmirHafez ، uchiha mitra


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 136 13,963 03-23-2017, 09:46 AM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,220 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 84 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 3,067 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 459 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 726 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,058 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,811 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,587 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,697 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان