رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:38 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: reyhane975
آخرین ارسال: reyhane975
پاسخ 35
بازدید 2916


رتبه موضوع:
  • 27 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
#31
با بیخیالی آب توی لیوانو یه نفس سرکشید.
منتظر بودم بره تو اتاقش تا منم بتونم پاهای قفل شدمو باز کنم.اما انگار خیال رفتن نداشت و بدتر از من بیخوابی به سرش زده بود،چون نه قیافش نه چشماش خواب آلود نبود.

_تا کی میخوای همونجا وایسی؟

چشام گرد شد،بیشتر از لحن حرف زدنش که انگار به دوست صمیمیش داره این حرفو میزنه از تبدیل شدن فعل جمله هاش از دوم شخص جمع به دوم شخص مفرد!!!!
بی توجه به من و درگیرایی ذهنیم خودش صندلی ناهارخوریو کشید بیرون و نشست روش.
شاید رفتار بی غل و غشش شایدم طرز صحبتش یا نه شاید طرز برخورد و نگاهش نسبت به سیگار کشیدنم، برخلاف بقیه مردا که اولین چیزی که به ذهنشون میرسید سیگار کشیدن یه دختر مساوی بود با خ*ر*ا*ب بودنش و شروع پند و اندرز هاشون شایدم نگاه پر غیضشون؛اما مرد آرام روبه روم نه تنها جوری نگاهم نکرده بود که احساس ه*ر*ز*ه بودن بهم دست بده بلکه با رفتار معمولی ونگاه معمولی ترش جوری که انگار آب خوردنمو دیده بود،باعث شد منو صندلی روبه روشو بیرون بکشم وبشینم.
ضربان قلبم برخلاف دقایقی پیش کندتر شده بود.و هیچ حس خاصی نسبت به این لحظه و اینجا بودنم ینی بودنمون نداشتم.
فقط حالا کم کم حرفای پریسارو در مورد آدم روبه روم میفهمیدم.
بزرگترین حُسنی که یه آدم میتونه این روزا داشته باشه قضاوت نکردنه،که انگار داشت.

نمیدونم چقد تو فکرای خودم غرق بودم و چقد سکوت بینمون بود

_میگن کار مردا که از سیگار کشیدن بگذره گریه میکنن

گنگ به چشایی که به دستای روی میزش خیره بود،نگاه کردم

_کار زنام از گریه که بگذره سیگار میکشن
بعد این حرفش به چشای منی که خیرش بودم،خیره شد.
_اما به نظر من نه گریه کردن دوای دردیه نه سیگار کشیدن،همه مشکلات قابل حلن همه چیز قابل تغییره جز مرگ،اگه مشکلت چیزیه جز مرگ پس بجنگ...بلند شو و بجنگ.مهم نیست چجوری یا باچی فقط عقب نشین، تسلیم نشو...ناامید نشو..بدترین چیز ناامیدیه.
اصلا قصدم فضولی و دخالت نیست.
فقط من درون تو خود چندسال پیشمو میبینم.دلم میخواست همون موقع یکی بود که بهم امید  میداد دلگرمی میداد.
اما همه فقط بلد بودن بشینن بیرون میدون و قضاوت کنن،نصیحت کنن.
حرفای منم نه موعضست نه نصیحت.
فک کن کمک کردن به خودمم هست.

یه زمانی برا منم کار از سیگار کشیدن گذشت

جمله آخرش انقد که اروم و زمزمه وار بود که به سختی شنیدم ولی شنیدم.

بعدم خیلی آروم صندلی رو عقب کشید و بلند شد و بی حرف،بی نگاه رفت.جوری که انگار از اولم نبوده.
اما حرفاش،حرفاش تو گوشم زنگ میزدن....
از حرفاش حس بدی نداشتم.ولی حرفاش درد داشت.مثل یه سیلی محکمی که بعد یه کابوس بهت میزنن تا بیدار بشی..از تموم شدن اون کابوس خوشحالی اما جای سیلیه هنوز گز گز میکنه.
منم از اینکه یه غریبه خیلی راحت به حسو حالای درونم پی برده بودم درد داشتم،درد اینکه چقد این دردام آشکارن،اما از طرفیم حسی خوبی داشتم از اینکه همون غریبه سعی داشت از خواب خرگوشی ای که دچارش بودم بیدارم کنه کاری که خودم نمیتونستم انجامش بدم.
راستی من کجا وایساده بودم؟کجای زمین، کجای زندگیم؟
داشتم به کجا میرفتم؟
من تو این یه سال جز گریه و غصه چیکار کرده بود؟امیدم،جوونیم داشتن میرفتن.زندگی بی توجه به من داشت راهشو میرفت.هیچکدوم منتظر شادی و خوشحالی من نمیموندن...این من بودم که باید خودمو بهشون میرسوندم.چون بودن یا نبودن من فرقی به حال دنیا نمیکرد.منتظر من نمی موند.
کمترین کاری که ازم برمیومد فهمیدن انگیزه روشنک بود.یعنی چی انقد سنگین بوده براش که حاضر شده با دستای خودش نفسشو ببره؟مرگو با دستای خودش دعوت کنه؟
آخ روشنک...آخ...
چه دردی کشیدی خواهری،آخ.

بمیرم برا جوونیت برا امید از دست رفتت.بمیرم برا بی همدمیت.
خواهر بی معرفتت تورو گذاشت و رفت.منه بی معرفت...
چه بلایی به سر قلب کوچولوت اومده بوده؟چه زجری کشیدی خواهری.
موقع بریدن نفست چه دردی کشیدی؟

از یادآوری روشنک بازم اشکای داغ و بی صدام رو گونم راه گرفتن.
بازم یاد روشنک قلب خاکسترشدمو به آتیش کشید..
یه نفس عمیق کشیدم.
من باید بلند میشدم باید،نه بخاطر خودم بخاطر روشنک.به خاطر خواهر پرپر شدم.
باید از این خواب بیدار میشدم.فرق من با روشنکی که رفته چیه؟
فقط نفسی که میاد و میره،اونم نفسی پر از درد،پر از غم...

من بلند میشم.میجنگم حتی شده با خودم.اما دیگه نمیزارم غریبه ها برام دلسوزی کنن.هرچند خوب هرچند موثر...نه دیگه نمیزارم
حسای متفاوتی داشتم.غم،خشم،افسوس،حسرت...
حس گسی داشتم،نه تلخ نه شیرین..
یه چیزی بین این دو..
از اینکه یه غریبه بهم حالو روزمو گوشزد کرده،تو کارم دخالت کرده حس خوبی نداشتم؛ نه از حرفای اون غریبه بلکه از خودم.حسم بد نبود اما خوبم نبود.
از طرفی به تلنگری این چنین احتیاج داشتم. هرچند وقتی که فکر میکنم میبینم بنده خدا چیز خاصیم نگفت.اگرم گفته برا خودش بوده.اره این بهتره برا خودش برای اینکه فک میکنه موقعیت منم مثل یه زمانی از خودش بود.
خودمم نمیدونم چم شده.از چی ناراحت یا خوشحالم
اما در عین سردرگمی یه چیزو خیلی خوب میدونستم.فردا روز دیگه ایه.من یه من دیگه ایم.
از فردا هیچی مثل سابق نخواخد بود.اینو به خودم قول دادم.
چشامو بستم و زمزمه کردم:_به توام قول میدم خواهری
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، پوران
#32
با صدای افتادن چیزی هوشیار شدم.چشام از زور بی خوابی میسوخت و باز نمیشد.
ولی بالاخره لای پلکامو باز کردم.پریسا دمر خوابیده بود.دوباره چشامو بستم و گوشیمو از کنار بالش برداشتم.دوباره پلکمو باز کردم و بستم.
ساعت چند بود؟هوشیار شدم چشامو باز کردم و دوباره به ساعت گوشی خیره شدم.۹/٣۰رو نشون میداد.
بلند شدم و نشستم.ساعت دیواریم همینو نشون میداد.
وای بلندی گفتم و بلند شدم.
سریع به سمت لباسام رفتم و پوشیدمشون.سمت دستشویی رفتم و هول هولکی صورتمو شستم.
گوشی و کیفمم برداشتم.نمیدونستم پریسارو بیدار کنم یا نه.
آخرم تصمیم گرفتم بیدارش نکنم.
کفشامو برداشتم و درو بستم.پله هارو تقریبا دوتا یکی اومدم پایین،که نزدیک بود تو پله آخر بیفتم.
تا سرکوچه دویدم.جلوی یه تاکسیو گرفتم:_دربست
که راننده فقط سرشو تکون داد.
با عجله نشستم و آدرس دادم.
ضربان قلبم تند بودو گلوم خشک خشک...
به محض ایستادن ماشین درو با عجله باز کردم و پیاده شدم.دو قدم نرفته برگشتم و به راننده ای که خیرم بود یه لبخند هول هولکی زدم و کیف پولمو دراوردم:_ببخشید بفرمایید

دوباره قدم هام مسیری که به پله های بانک ختم میشدو در پیش گرفتن.با عجله از پله ها بالا رفتم.مثه همیشه شلوغ و پر رفت و آمد.باجه منم خالی بود.
با قدم های تند به سمت پشت باجه رفتم.خانم کبیری که مشغول صحبت با تلفن بود.با دیدنم مکثی کرد و سری که نمیدونم به معنی چی بود برام تکون داد.
سریع پشت صندلی نشستم و سیستمو روشن کردم.از پشت سرم صدای قدمایی که نزدیکم متوقف شدن رو شنیدم.
_خانم شافع
با عجله بلند شدم:_سلام خانم کبیری.ببخشید دیر اومدم نتونستمم تماس بگیرم مرخصی ساعتی رد کنم.شرمنده
_سلام.خانم این چندمین بارتونه که دیر میاید بدون رد کردن مرخصی
_بله و واقعا هم شرمندم.دیگه تکرار نمیشه
سری تکون داد و برگه ای که خوب میشناختمش رو بهم نشون داد:_در مورد این چی؟توضیحی دارین
فقط سرمو انداختم پایین و از داخل لبمو به دندون گرفتم.
_خانم شافع این دومین اخطاریست.
میدونین که اینجا یه بانک درجه یکه.انتظارات از ما بالاست.
معمولا یه مبلغ ناچیز تو کل سال اضافه میاد،نه این مبلغ نسبتا زیاد اونم برا دومین بار.مطمئنا این دفعه حراست خودش پیگیر میشه،اونوقت فقط شما نیستین که مورد بازخواست قرار میگیرین.پای منو آقای مسعودی هم وسطه.
خودتون میدونید که این شغل نیاز به تمرکز بالا داره.نمیدونم کجا سیر میکنید که حسابا انقدر زیاد جا به جا شده.بهتره حواستونو جمع کنید.واقعا برام جای تعجب داره چطور تو آزمون ورودی با اون نمره بالا قبول شدین و الان این وضع حساب کتابتونه.
بعد یه مکث کوتاه دوباره حرفشو از سر گرفت:_
امروز آقای مسعودی مرخصین،برا امروز  مرخصی رد کنید،فردا خودشون پیگیر میشن.

بعدم با تکون دادن سرش ازم دور شد و به سمت میزش رفت.
چند لحظه بلاتکلیف سر جام وایسادم.
به معنای واقعی کلمه کوبیدتم.
نمیدونم چقد حق داشت انقد کوبنده حرف بزنه اما خیلی حالم گرفته شد.
حس خیلی بدی داشتم.
این روزا همه هر حرفی که دلشون بخواد بهم میگن و این فقط و فقط تقصیر خودمه.از حرص دندونامو رو هم  فشار دادم.برگه مرخصی رو نوشتم.موقع گرفتن خودکار لرزش دستم محسوس بود.حس می کردم این محیط برام خفقان آور شده.
به سمت خانم کبیری رفتم و برگه رو بی حرف گذاشتم جلوش.اونم بی حرف تر از من امضا زد.خانم کبیری زن با تجربه و مهربونی بود،البته خارج از محیط کار.به عنوان معاون شعبه رفتار خاکی ای با بقیه داشت و همه باهاش در حدی که اجازه میداد راحت بودن.ولی بحث کار که میشد مهربونی جایی تو رفتارش نداشت
سیستمو خاموش کردم و کیفمو برداشتم
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران
#33
از بانک زدم بیرون.به سمتی پارکی که فاصله چندانی با بانک نداشت راه افتادم.
هوا کم کم رو به سرد شدن میرفت.
کم کم داره یه سال میشه.کی فکرشو میکرد من یه سال بدون روشنک بتونم دووم بیارم؟حتی خودمم باور نداشتم.
یه ساله بی روشنک،بی خانواده،حتی بی عشق دارم زندگی میکنم.فقط و فقط تنها چیزی که برام مونده درد و حسرته.

"زنگو فشار میدم،دوباره و دوباره.گوشیشم که جواب نمیده اه.
پس این دختر کجاست.خودش میدونست که دارم میام.
با کلافگی سنگریزه کف خیابونو با نوک کفشم پرت کردم و با چشام مسیر رفتشو دنبال...که جلوی یک جفت کتونی مردونه سورمه ای متوقف شد.سرمو اوردم بالا تا صاحب کفشو ببینم.که بازم همون آدم همیشگی رو جلو روم دیدم.با دیدنش اخم کردم و رومو به سمت در نگار اینا برگردوندم.

_اگه حاجت میده بگو ما هم دخیل ببندیم.

اخمام بیشتر شد.
_ببین خودت که بهتر از من واردی.میدونی که اگه زیاد اخم کنی پوستت خراب میشه!!

نه مسیر نگاهمو تغییر دادم نه از گره های ابروهام چیزیو باز...فقط اینبار دندونامو از حرص رو هم فشار دادم.چرا نمیرفت پی کارش؟
دوباره صدای خندانش تو گوشم پیچید:_میدونستی حرص خوردنم رو چروکی پوست تاثیر میزاره؟
_شما دکتری؟
_نه من فقط حامی دخترای خوشگل و تودل برویی مثل شمام که نزارم زیاد حرص بخورن
_از بین دندونای کلید شدم گفتم:_ولی ظاهرا خودتون دارین اینکارو میکنید

به نشونه تسلیم دستاشو برد بالا:_من بیجا بکنم همچین جسارتی کنم
فقط نگاش کردمو چیزی نگفتم.ناامید از بازنکردن در،راهمو به سمت پیاده رو کج کردم.دستامو تو جیب مانتوم فرو کردم و به نوک کفشام نگاه...از گوشه چشم قرار گرفتنشو کنار خودم دیدم؛این حجم انسانیه پررنگ شده این روزام...
تصمیم گرفتم بی تفاوت باشم ولی در عین حال سرعت قدمامو زیادتر کردم.که اونم با همون فاصله و سرعت کنارم راه اومد.
چند دقیقه ای میشد که بی حرف کنارم راه میومد.نه به سکوتش نه به پرحرفی  اونموقش.
بالاخره از دستش کلافه شدم و ایستادم.اونم چند قدم جلوتر از من وایساد و بالاخره به حرف اومد:_چرا وایسادی؟
_شما چرا دست از سرم برنمیداری؟
_من؟؟منکه دستام پیش خودمه.کاریم به سر تو ندارم.
بیشتر اخم کردم:_میدونستی خیلی بانمکی؟
_همه میگن ولی شنیدنش از زبون تو یه لطف دیگه ای داره
زیر لب پررویی نثارش کردم که با لبخند گفت:_ممنون.نظر لطفته
واقعا نمیدونستم دیگه چی بگم.یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم.اونم باز بی حرف شونه به شونم راه میومد. 
گوشیم زنگ خورد نگار بود سریع جواب دادم:_الو سلام.معلوم هست کجایی؟
_سلام ببخشید.یه کار مهم پیش اومد دیگه نشد بهت زنگ بزنم بگم.صدای گوشیمم نشنیدم.تو الان کجایی؟
_دارم برمیگردم دیگه
_اگه نزدیک خونه مونی بمون من تو راهم.
_کجا بودی مگه؟
_بابام یه سری مدارک لازم داشت براش بردم بانک.ولی مامانم خونه بودا.
_اها.نه من هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد.
_باشه.تو برگرد من یه زنگ به مامانم بزنم ببینم کجاست.باز بت زنگ میزنم.فعلا
_باشه منتظرم.
سرکوچه رو پاشنه پام چرخیدم و راه اومده رو برگشتم.
پسر کناریم که انتظار همچین حرکتیو نداشت چند قدمی که رفت ایستاد و بعد یه مکث کوتاه خودشو بهم رسوند:_چرا یهو تغییر فاز میدی دختر.خب یه ندا بده دیگه

که فقط با حرص نگاش کردمو قدمامو تندتر برداشتم.
خودشو بهم رسوندو گفت:_میدونستی وقتی حرص میخوری خیلی جذاب میشی؟
_توام میدونستی که سیریش بازی تو خونته؟
_اره میدونستم.باز جای شکرش باقیه که یه چیزی از رفتارای منو کشف کردی
_نیاز به کشف کردن و فسفر سوزوندن نبود.سیریش بودن از همه وجناتت میریزه جناب

خواست حرفی بزنه که با زنگ گوشیم ساکت موند
_جانم؟چیشد؟
_مامانم خونه همسایست.بهش گفتم کلیدو ازش بگیری بری خونه
_تنها؟
_نه دیگه.با خودت دوتایی.
خب معلومه که تنها.مامانم تازه حرفش گل انداخته
_وای نه.من خجالت میکشم.
_پس برو خونه همسایمون پیش مامانم.
_آخه...
_میخوای تا من میام تو کوچه بمونی؟نمیشه که.خوبیت نداره.منم یه بیست دقیقه دیگه اونجام دیگه.زیاد طول نمیکشه.
_اوم..باشه کدوم همسایتون.
_امیراینا
وای ناخوداگاهم زیادی بلند بود که پسر کناریم که با سر پایین کنارم راه میومد بهم نگاه کنه و با حرکت لباش ازم بپرسه چیشد؟
پشت چشمی براش نازک کردم و به روبه روم چشم دوختم.
_اصلا بیخیال.برمیگردم
_غلط کردی.یا برو کلیدو بگیر یا بمون خونه همسایه انتخاب دیگه ای نداری

صدامو پچ پچ وار از دهنه گوشی فرستادم به گوشای منتظر نگار:_آخه اون عتیقم اونجاست
_از کجا میدونی؟
_میدونم دیگه.
_خب باشه.چیکار اون داری؟
یعنی بهار من واقعا تو خلقت تو موندما.من اگه جات بودم میرفتم وقتی آدم ببینه یکی انقد بهش توجه داره کیف میکنه تو چرا انقد بی ذوقی؟
_الان نمیتونم حرف بزنم.بعدا جوابتو میدم.
_باشه.پس میری؟
_آره دیگه.انگار مجبورم.
از جلوی خونه نگار رد شدم.که آدم کناریم با تعجب نگاهم کرد.جلوی در خونه به قول نگار امیراینا وایسادم که چشاش گرد شد.
میخواستم زنگ بزنم که با بهت پرسید:_میخوای بری اینجا؟

طلبکارانه پرسیدم:_از نظر شما اشکالی داره؟
_البته که نه.قدمتونم رو چشای من.فقط تعجب کردم
زنگو دو بار پشت سر هم و کوتاه فشار داد و از جیبش کلیدو در اورد و درو باز کرد:_بفرمایید خواهش میکنم
یه ممنون زیر لب گفتم و وارد حیاطشون شدم.یه حیاط نسبتا بزرگ با یه حوض خیلی کوچولو جلوی در ورودی و یه باغچه پربار سمت چپ حیاط بود.
چند گام از من جلوتر رفت و با یالله بلندی درو برام باز نگه داشت؛
دروغ چرا از سیریش بازیاش،از این همه توجهی که بهم میکرد ولی بی توجهی دریافت میکردو بازم در تلاش برای جلب توجه من بود غرق ل*ذ*ت میشدم.
کفشامو در اوردم و بی حرف از راهرو کوتاه گذشتم.هال ال مانندی جلو روم بود.که سمت راست مبلمان چیده شده بود.با ورودم سلام کردم.که مادر نگران به همراه یه خانوم دیگه که همون مادر امیر معروف بود بلند شدن.از طرف همون خانومه مورد خطاب قرار گرفتم
_سلام عزیزم.خیلی خوش اومدی.بفرمایید
لبخند زدمو تشکر کردم.به مادر نگارم سلام کردمو دست دادم.
_ببخشید واقعا.مزاحم شدم
_این چه حرفیه عزیزم.خوشحال شدیم اتفاقا.
اع خاله جان کی اومدی؟
_با ایشون اومدم.دم در دیدمشون
حرفای دیگشونو نشنیدم چون مامان نگار پرسید:_خیلی پشت در معطل شدی بهارک جان؟
_نه خاله جون.به نگار زنگ زدم گفت اینجایید
_در هر صورت ببخشید.نگار بهم چیزی نگفته بود.وگرنه خونه می موندم
_خواهش میکنم.این چه حرفیه
با اومدن مادر امیر صحبت ها مسیر دیگه ای گرفت.

_دخترم اسم شما چیه؟

_بهارک هستم

_چه اسم قشنگی و واقعا هم برازندته

_ممنون.نظر لطفتونه

با بلند شدن صدای آیفون بلند شدو جواب داد و درو باز کرد

_نگار جانه

یک دقیقه بعد نگار داخل خونه بود.

_سلام به همگی. نسرین جون.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

چه میکنید با زحمتای ما؟

نسرین خانومم خنده ای کرد و گفت:_ممنون عزیزم.چه زحمتی.شما که اصلا به ما سر نمیزنی

_کم سعادتی ماست دیگه.الانم ببخشید مزاحمتون شدم.الانم با بهارک رفع زحمت میکنیم

_وا شما که تازه رسیدین.چخبره؟بشینین دورهم یه چایی ای،میوه ای چیزی بخوریم اخه

_نه نسرین جون زحمت نکش.انشالا یه وقت دیگه.الانم با اجازتون بریم

_باشه عزیزم تعارف نداریم که.بعدا وقت کردی حتما بیا و این دوست خوشگلتم بیار

_چشم۰روچشمم

دم در ورودی ایستاده بودیم و به تعارف های نسرین خانم گوش میدادیم که در اتاقی که سمت چپ راهرو بود باز شد و بازهم پسری که هنوز اسمشو نمیدونستم بیرون اومد:_تشریف میبرید؟

_بله با اجازتون.تا الانم خیلی زحمت دادیم

_خواهش میکنم.بازم تشریف بیارید.بفرمایید تا دم در همراهیتون کنم

و به من که ساکت ایستاده بودم چشم دوخت

نگار خواست چیزی بگه که نسرین خانمم حرف خواهرزادشو تایید کرد:_وحید جان مریم جان تنهان.خانومارو شما همراهی کنید
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط akrambanoo ، پوران
#34
نگار سرشو کنار گوشم اورد و گفت:_میبینم که روابط حسنه شده
یه چشم غره بهش رفتمو گفتم:هیس..میشنوه
_خب بشنوه،یه پای ماجرا اوشونه ها..
_وا نگار چرا حرف درمیاری
_حرف چیه.نگاشو ببین تروخدا.همش زیرچشمی میپادت
_انقد نگاه کنه تا جونش دراد
_اع دلت میاد؟پسر به این آقایی.در ضمن خیلیم با کلاسن.بعدم صداشو یکم تغییر دادو گفت:وحید جان مریم جان تنهان.خانومارو شماهمراهی کنید.

بعدم ریز ریز شروع کرد به خندیدن.
جوابشو ندادم و فقط لبمو گزیدم چون رسیده بودیم جلوی در.درو باز کرد و کنار ایستاد:_خیلی خوش اومدین.هرچند قابل ندونستین بیشتر بمونید
_این چه حرفیه.کم سعادتی از ما بود.راستش عجله داریم وگرنه خوشحال میشدیم بیشتر می موندیم.
_بازم تشریف بیارید
_بااجازه
_به سلامت
و رو به من با لحن شیطونی گفت:_خداحافظ بهــــارک خانم.هرچند که شما مارو قابل هم صحبتی نمیدونید
_خداحافظ زیرلبم تو خداحافظ بلند و گرم نگار گم شد.
بالاخره اومدیم بیرون:_چرا انقد باهاش گرم گرفتی ها؟الان فکر میکنه کیه؟اصلا تو خجالت نکشیدی.الان یارو با خودش چه فکری میکنه.نمیگه اینارو باش.هنوز نیم ساعتم نشده باهم آشنا شدیم که...
_هی هی.وایسا باهم بریم.اصلا اینجوری دلت خنک نمیشه بیا منو بزن.
اولا اصلا باخودش همچین فکری نمیکنه ثانیا اگرم فکری کنه در مورد منه نه تو.چرا جوش میزنی؟
_خب احمق جان توام دوست منی دیگه.هر رفتار و حرکت تورو به حساب منم مینویسه
_اولا اگه اونقد احمقه که رفتارای منو به حساب تو بنویسه پس بزار بنویسه.دوما اصلا گیرم بنویسه به حال تو مگه فرقی داره؟تو که ازش خوشت نمیاد پس نباید طرز فکرشم برات مهم باشه.
_نه من کی گفتم ازش خوشم نمیاد؟
هع بلندی کشید و چشماشو گرد کرد:_تو نگفتی ازش خوشم نمیاد؟
یه لبخند حرص درار براش زدم:_نه من کی گفتم.
_خیلی پررویی به خدا.اگه اینجوریه پس چرا مثل یک عدد حیوان جای خالی پاچشو گرفتی
_بی ادب.باید براش کلاس بزارم یا نه
_اع؟از کی تا حالا؟راه افتادی.با کی میپری این همه چیز یاد گرفتی
_با هیچکس.بعدم من الان جلو تو دارم اینجوری میگم ولی مطمئن باش اگه بخواد روابط آزاد داشته باشه تو روشم نگاه نمیکنم.من یه عمره دارم جز میزنم که روشنک دست از این کاراش برداره حالا خودمم برم همون کارو کنم؟
_تو نمیتونی بگی روشنک کارش درسته یا غلط.چون تو جای اون نیستی.اون از بُعد خودش رَوش زندگیش درسته.فقطم مختص روشنک،من یا تو نیست.همه آدما حق انتخاب دارن.تو به عنوان خواهرش میتونی راهنماییش کنی.اما دخالت نه چون راهنمایی و نظر دادن یه چیزه.تحمیل کردن و دخالت کردن یه چیز دیگه.اگه ماها اینجوری به قضیه نگاه کنیم دیگه نه از غیبت خبری هست نه از قضاوت بی جا
_تو و این حرفا؟
_آره پس چی.بشین دوتا دونه کتاب غیردرسی بخون تا معلوماتت بره بالا
_چرا غیر درسی حالا؟اگه قرار بود چیزی از درسا یاد نگیریم.پس دیگه چرا این همه آدم تحصیلکرده؟
_اشتباه نکن تحصیلکرده یه چیزه آدم اهل مطالعه یه چیز.کتاب درسی حرفی برای گفتن داره اما به درد زندگیت نمیخوره.مثلا تو کدوم کتاب درسی ای گفته یه دختر بی تجربه در مقابل عشق چیکار باید بکنه؟یا هیچوقت تو هیچ کتاب درسی به ماها درس انسانیت داده نشده از این لحاظ میگم که خانه سالمندان پر از پیرمرد پیرزنایین که تو حسرت دیدن بچه هاشون دارن میسوزن.تو نمیتونی صد در صد بگی یه آدم تحصیلکرده حتما آدم اهل مطالعه ایه.چون خیلیام هستن که فقط دنبال یه مدرکن نه هیچ چیز دیگه.اگه ماها به اندازه کافی مطالعه داشتیم وضعمون این نبود.حالا این مطالعه میتونه کتابای روانشناسی،تاریخی...باشه یا اصلا چرا راه دور بریم قرآن بزرگترین راهنمای مسلموناست همه مسائل از کوچکترین چیزا تا بزرگترین مسائلو گفته فقط ما نمیخونیمش.ما آدما عادت داریم داشته هامونو نادیده بگیریم""

حرفای اون روز نگار همش حقیقت محض بود.واو به واوش.مخصوصا اون جمله آخرش اون روز شاید حرفاش منو به فکر فرو برد اما هیچوقت از اعماق قلبم مثل الان حسشون نکرده بودم
اما ما آدما اخلاقمونه که قدر داشته هامونو موقعی میفهمیم که جزو نداشته هامون شده،اونقدر به فکر رسیدن به اون چیزایی که نداریم هستیم که از داشته هامون غافل میشیم.روشنک،خانواده و محیط امن و گرم خونه جزو داشته های من بود.اما حالا که از دستش دادم میفهمم چیا داشتم و الان ندارم
نمیدونم چند وقت شده بود که روی نیمکت پارک خلوت نشسته بودم.فقط وقتی به خودم اومدم که عضلاتم از سرما منقبض شده بودن،دستای قرمز شده از سرمامو گذاشتم تو جیبام.با اینکه اوایل آبان بود اما هوا سرد و خشک شده بود.ساعتو نگاه کردم نزدیک ۱۱بود.این یعنی چیزی ١_١/۵ ساعته که همینجوری تو پارک نشستم.هرچند که مهمم نیست.منکه کاری ندارم.
سوار مترو شدم.خلوت بود.نشستم و سرمو تکیه دادم به شیشه پشت سرم.یادش بخیر چه روزایی که با روشنک نگذروندیم.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم:_جانم
_سلام معلوم هست کجا رفتی؟
_اومدم سرکار دیگه.که البته دیرمم شد کلی
_اوف.خب یه ندایی میدادی دیگه.پاشدم دیدم هیشکی خونه نیست.جون تو یه لحظه همچین بغض گلومو گرفتا
_مسخره.اصلا فرصت نشد یادداشت بزارم برات
_ببخشید.یه بار خونمون موندی شامو که خودت درست کردی.صبحونم که نخوردی.شرمنده واقعا
_ما باهم این حرفارو داریم مگه دختر؟بیخیال
_باشه عزیزم.بابت همه چی ممنون.مزاحمت نمیشم.کاری نداری؟
_خواهش میکنم.مراحمی.نه قربونت.خدافظ
_بای

میتونستم بهش بگم که مرخصی گرفتم اما احتیاج به تنهایی و خلوت داشتم،و یکم فکر کردن.
باید میفهمیدم ریشه این اتفاقا کجا بوده.تو تمام این مدت یه فکر مثه خوره از درون منو میخورد اما سعی میکردم بهش بی تفاوت باشم.انقدر سردرگم و مات بودم که فقط و فقط میخواستم به بدبختیام فکر کنم نه به دلیلش!و شاید اشتباه من همینجا بوده.
گاهی وقتا آدما انقدر به فکر شکستشونن که دیگه به بلند شدن و تلاش دوباره فکرم نمیکنن و اینه دلیل سرخوردگی آدمها!!!
اول هفته و خلوتی بهشت زهرا،چیز تازه ای نیست.انگار که زنده ها فقط پنجشنبه ها موظفن یاد مرده هایی که یه روزی بودن و دیگه نیستن باشن؛اونم شاید!
شایدم واقعا خاک سرده و سردی میاره.
همیشه فکر میکردم اگه روشنک نباشه منم نیستم و بلعکس.ولی الان داره یه سال میشه بی روشنگ گذشته.درسته سخت گذشته اما گذشته!
نفس عمیق کشیدم.بوی غربت و دلمردگی همه جا پخش شده بود.
نمیدونم چه حکایتیه که هر روز هفته یا هرساعتی از روز که بیای اینجا دلگیر و خموده.
قدم زنون از بین قبرا گذشتم.هیچوقت دوست نداشتم پا رو سنگ قبر بقیه بزارم.فک میکردم یه جور بی احترامی به اوناست.
نگاهمو از پاهام که فاصله بین قبرارو طی میکردن گرفتم و به رو به روم دادم.
بازم همون جوون.دفعه چندمیه که میبینمش.مثه همیشه پیرهن مشکی با یه شلوار تیره پوشیده بود.یعنی هر سری که دیدمش کلا لباسای رنگ تیره با سر پایین و دست تو جیب،با ته ریش همیشگیش.
اونم انگار مثل من دیداراشو فقط مختص به پنجشنبه ها ختم نمیکنه.
نمیدونم دقیق کدوم قبره که بهش سر میزنه.همیشه زودتر از من میاد.چون وقتی من میام اون در حال رفتنه.
همیشم بدون اینکه سرشو بلند کنه این مسیرو میرفت.باز خوبه تا الان آرتروز گردن نگرفته.از کنارم گذشت هیچ بوی عطری نمیداد.

کنار قبرش زانو زدم.تمیز بود.مثه اینکه خانواده منم مثل همه فقط پنجشنبه ها بهش سرمیزنن.پوزخندی زدم.همه دارن زندگیشونو میکنن و فقط این وسط روشنک جوونمرگ شد و من...من فقط از زنده بودن نفس کشیدنشو بلدم
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران
#35
_یادته روشنک؟همیشه وقتایی که میومدیم سرخاک عموی مامان بقیه میشستن سرقبر ولی ما هنوز به دو دقیقه نکشیده بود،بلند میشدیم و دست تو دست هم کل قبرستونو راه میرفتیم و اسم روی قبرارو میخوندیم.هرچقدم مامان میگفت رو سنگ قبرارو نخونید از عمرتون کم میشه گوشمون بدهکار نبود و به کارمون ادامه میدادیم تاریخ تولد و تاریخ وفاتارو میخوندیم و سن کسایی که مرده بودنو درمیوردیم.و چقد برا کسایی که جوون بودن ناراحت میشدیم.ولی ناراحتیمون زیاد طول نمیکشید چون با نگاه ذوق زده و گاه مشتاق همه که مارو با لباسای یکسان وشباهتی که انگار یه سیبو به دو نیم تقسیم کرده باشن،به وجد میومدیم.
همیشه از این بازی که هیچکس نمیتونست مارو از هم تشخیص بده لذت میبردیم.حتی گاهی خانواده خودمونم به اشتباه میفتادن.
یادش بخیر چه وقتایی که جای همدیگه امتحان ندادیم.
بزرگتر که شدیم موقع انتخاب رشته تو میگفتی هنر من میگفتم حسابداری.که آخرم با نصیحت بابا که گفت هرکَس علائق خودشو داره و نمیتونین نظرتونو به هم قالب کنید.با سرخوردگی هرکدوم رشته مورد علاقمونو انتخاب کردیم.یادته؟طولانی ترین قهرمون اونموقع بود.یه هفته تمام به هم نگاهم نمیکردیم.
پوزخندی زدمو به روبه روم خیره شدم.
با خودم فکر کردم ما از همون انتخاب رشته از هم دور شدیم.هرکدوم دوستای جدیدی پیدا کردیم.علائق و افکارمون کم کم عوض شد و رشته و محیطی که توش درس میخوندیم بی تاثیر نبود.همدیگرو دوست داشتیم اما دیگه حتی نظراتمون مثل سابق نبود.
به سنگ قبر مشکی نگاه کردم:_تو دیگه از جمع سه نفرمون کنارکشیدی.موندیم منو پریسا.جالبه نه؟من با همسایه دیوار به دیوارمون بیشتر وقت میگذروندم تا با خواهر دوقلوی خودم!!!!!
دانشگاهم که مبحثش کلا جداست.محیط بزرگتر،آدمای بیشتر و دوستییای بهتر!حالا از محیط بچگونه مدرسه اومده بودیم بیرون.
خوبی مدرسه اینه اخلاقا زیادی شبیه همه.اکثرا تو مدرسه همه یه رنگن اما دانشگاه نه!
از هر قشر و فرهنگی آدم توش پیدا میشه.
یادته روشنک؟همیشه نگرانت بودم از اینکه یه دوست نااهل به پستت بخوره.توام در مقابل همه ابراز نگرانیای من میخندیدی و میگفتی بیخیال خودتم انقدر ازم بزرگتر و باتجربه تر نیستی.۸ دقیقه ناقابل که دیگه این حرفارو نداره.
اما تو هیچوقت نفهمیدی همون ۸ دقیقه به اندازه ۸سال رو دوش من مسئولیت و نگرانی جا گذاشته.
همین نگرانی و حس مسئولیت در مقابل تو باعث میشد خیلی وقتا خودمو فراموش کنم.یه خواهر همیشه نگران.میتونی تصور کنی من چه بلایی سرخودم اوردم؟تو همیشه شلوغ و شیطون بودی.اما من نه!همیشه با لذت و لبخند نظاره گر حرکات شیطنت آمیزت بودم.خودم خیلی کم فرصت شیطنت داشتم چون همیشه باید مراقب تو میبودم.
هیچوقت روز اول مدرسه یادم نمیره موقعی که برا اولین بار میخواستیم بریم سر کلاس جفتمون با یه دلشوره دلچسب دست همدیگرو محکم گرفته بودیم و مامان به جفتمون توصیه میکرد شیطونی نکنید.سعی کنید دوستای جدید پیدا کنید.و رو به من گفت بهارک مواظب خواهرت باش
شاید جرقه همونجا زده شد.بعد از اون حرف،من همیشه تمام سعیمو میکردم که در هر شرایطی از تو مواظبت کنم چون مامان تورو دست من سپرده بود.

یه آه کشیدم.قطره اشک سمجی که برخلاف اصرارم برای پلک نزدن و نیفتادن،از رو گونم سر خوذدو با دستم پاک کردم.
سنگ قبر لرزون روشنک جلو چشتم بود و این شدت اشکامو بیشتر میکرد.
_روشنک من تا آخر مواظبت بودم ولی مثه اینکه مشکل از جای دیگه ای بوده.
تو هیچوقت سعی نکردی درداتو به من بگی.هنوزم گیج و سردگمم.
یاد روزای آخر که میفتم میخوام دیوونه بشم.دلیل پرخاشگریات،عصبی شدنات.به زور خندیدنات و بعدم وسط خنده به گریه افتادناتو باید جدی میگرفتم.
یه تلخند نشست رو لبم:_آخه خواهری من از کجا باید میفهمیدم چته.همراهت درد کشیدم،عذاب کشیدم،غصه خوردم.ولی منو محرم ندونستی.
خودخوریاتو میدیدم.اینکه ناخناتو میخوردی.اینکه عصبی پاهاتو تکون میدادی.
بقیه نفهمیدن فقط من فهمیدم.ولی چرا هرچی اصرار کردم چیزی نگفتی؟التماست کردم،زار زدم جلوت که دردت تو جونم به من بگو.شاید تونستیم حلش کنیم.اگرم نه همدردت میشم.انقد خودخوری نمیکنی.
ولی نگفتی فقطو فقط گریه کردی و اونجا بود که فهمیدم مسئله بغرنج تر از این حرفاست!
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
#36
انقد غصه تومنو مشغول کرده بود که حتی به عشق از دست رفته خودم فکرم نمیکردم.
صدای هق هقایی که سعی میکردی تو بالش خفشون کنی که مبادا من بشنوم ولی میشنیدم.ذره ذره منو همراه تو آب کرد.تا الانم این آب شدن ادامه داره.
تا حالا بارها و بارها تمام برخوردامون رفتا اتو مرور کردم ولی چیزی دستگیرم نشد.
یادته همیشه میگفتی شکست عشقی برام یعنی ته دنیا.منم میگفتم بلوف میزنی؟ولی الان میفهمم که نه.نمیدونم اون نوید عوضی چیکار کرده بود که تو اونجوری شکستی،منم شکستم.هم از غم تو هم از غم خودم.

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

آره من بعد از تو،به یاد تو،هر لحظه،هر ثانیه میشکنم.
من فقط خواهرمو از دست ندادم.رفیقمو،هم زبونمو،همدردمو از دست دادم.
اینکه ما حتی مثل بقیه خواهرا نبودیمم یه حقیقت روشنه،چون ما از همون لحظه ای که نطفمون بسته شد باهم بودیم تمام لحظه های غم و شادیمون باهم بود.همه چیرو باهم تجربه کردیم.
به آسمون که حالا گرفته و ابری شده بود نگاه کردم.دیگه حتی تلاشیم برا پاک کردن اشکام نداشتم.
هجوم گریه بی اختیار را؛چه کنم؟؟؟

خدایا چقد حالم بده.پر از حس خلاء و ناامیدیم.چرا خوب نمیشم.حالمو هیشکی نمیفهمه.حال من مثل همون آتش نشانیه که محل حادثه دیده،خونه خودشه؛اون لحظه هزارتا حس متفاوتو و باهم داره...از یه طرف مات و مبهوته.از طرفی ترس به دلش چنگ انداخته.ناامیدی با تبر تموم حسای زندگیشو دونه به دونه جلو چشماش ریشه کن میکنه.
حس الان منم همینه،حس ناامیدی.حس اینکه بعد کلی راه رفتن رسیدی به کوچه بن بست.
حالا دیگه اشکای بی صدام تبدیل به هق هقای بلند شده بودن.
سرمو گذاشتم رو سنگ قبر:_روشنک تو کمکم کن.منو ببر پیش خودت.
زندگی کردن تو دنیایی که نه آدماش تورو میخوان نه خودت شوقی به زندگی داری،مثل برزخه.از داخل میسوزی،آتیش میگیری.ولی کسی متوجه نمیشه.
منو ببر روشنک،من دنیای بی تو رو نمیخوام.بخدا نمیخــــوام...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ

تبلیغات




موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 150 24,939 01-21-2017, 02:02 PM
آخرین ارسال: افسون67
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 126 13,280 01-21-2017, 01:57 PM
آخرین ارسال: افسون67
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 370 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 634 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,841 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,226 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,016 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,568 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,503 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,591 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان