رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-21-2017، 01:15 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: reyhane975
آخرین ارسال: reyhane975
پاسخ 33
بازدید 2890


رتبه موضوع:
  • 27 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
#21
با سردرد بدی از خواب بیدار شدم...چشام دردناک بودن و میسوختن..
ساعتو نگاه کردم ۸:۳۰ وای دیرم شد..با عجله بلند شدم که حاضر باشم با دیدن تقویم روی میز یادم افتاد امروز جمعس...
بخاطر یهویی بلند شدنم سردردم تشدید شد...دوباره سرجام دراز کشیدم سعی کردم به سردردم اهمیت ندم و دوباره بخوابم...بعد نیم ساعت تلاش برای خوابیدن و در عوض غلت زدم مداوم از اینکه تو رخت خواب بخونم کلافه شدم و از جام بلند شدم...هال تو سکوت فرو رفته بود پس سیمین جونم خواب بود که تا الان سراغم نیومده بود.
یه هفته از تولد پریسا میگذشت تو این مدتم فقط تلفنی از هم خبر گرفته بودیم که اکثر مکالماتمون متکلم وحده پریسا بود و صحبتم راجب به تولدش و نحوه برگزاریش بود،در آخرم به گفته خودش طاقت دوریمو نداشته که زنگ زده بودو بعد اینکه مطمئن شد ونمون قراره امروز گذاشته بود.
زیر کتریو روشن کردم و تصمیم گرفتم برا گرفتن نون بیرون برم و کمیم پیاده روی کنم بلکه سردردم بهتر شد.
یه مانتوی ساده مشکی با شال همرنگش پوشیدم و فقط کیف پول و گوشیمو برداشتم.
آفتاب دراومده پشت ابرا پنهون بود که باعث میشد هوا خنکیشو بیشتر به رخ بکشه..یه روز نسبتا آفتابی...چقد این جمله تو ضمیر ناخودآگاهم آشنا میومد...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، ahmad6262 ، پوران ، گل بانو
#22
_بهارک نمیخواد بیای
_میام.تعارف که نداریم دختر جون
_اخه اینجوری سختته.
_اگه برا خاطر من میگی که نه اصلا سختم نیست،تازه خودمم دوست دارم که بیام.اگه تو دوست نداری بیام که اون یه بحث دیگس.
_نه دیوونه،منکه از خدامه همیشه پیشم باشی ولی اینجا فقط باید کار کنیا،مهمونمو این چیزا نداریما گفته باشم؟؟؟!
_میدونم.کدوم اثاث کشیو دیدی که کار نداشته باشه؟خودم میدونمو دارم میام دیگه.
_باشه مرسی عزیزم.پس منتظرتم.
_خواهش.پس تا نیم ساعت یه ربع دیگه اونجام.فعلا خدافظ
_فعلا بای

بعد اینکه از مامان خدافظی کردم به سمت خونه نگار راه افتادم..میخواستم این مدت کم باقیمونده روزامونو باهم باشیم.بازم مثه همه این چند وقتی که فهمیدم قراره برن شهر خودشون غمگین شدم.منو نگار از سال آخر دبیرستان باهم آشناشدیم جفتمونم یه رشته انتخاب کردیم.دانشگاهمون جدا بود اما وقتمونو باهم میگذروندیم فکر نبودنش حس بدیو تو وجودم زنده میکرد.اینکه قراره بره دیگه تو این شهر نباشه نفس نکشه قراره کیلومتر ها دور باشه.فکرشم آزاردهنده بود چه برسه به اینکه داره واقعیم میشه.یه آه کشیدم و سرمو بلند کردم.یه جفت چشم مشکی مثه همه این چند وقتی که میومدم خونه نگاراینا بهم زل زده بود.دستپاچه شدم،ضربان قلبم بالا رفت.ولی سعی کردم ظاهر خونسرد و بی تفاوتمو حفظ کنم.با همون آرامش ساختگی دستمو رو زنگ گذاشتم و فشارش دادم.سعی میکردم اصلا به در دوتا خونه اونورتر نیم نگاهم نندازم و آدمی که همچنان بهم زل زده بودو نادیده بگیرم.با صدای نگار از پشت آیفون به خودم اومدم درو بازکردو وارد شدم ولی تمام فکرم موند پشت در...
_بهار،پس چرا نمیای داخل
_سلام.هیچی یه لحظه حواسم پرت شد
_سلام.کاملا معلومه که چقد حواست پرته وگرنه منو کشته بودی که بهار صدات زدم.
با حرص به لبخند دندون نماش نگاه کردم:_چیکارت کنم دیگه،زبونم مو دراورد بس که گفتم اسممو کامل صدا بزن.تو مخت نمیره که.دیگه تصمیم گرفتم کاری به کارت نداشته باشم.
_حالا حرص نخور بهار جون پوستت خراب میشه ها...
نچی کردم و به سمتش راه افتادم.سعی کردم اصلا حساسیتمو نشون ندم چون بدتر تکرارش میکرد.
_در چه حالین.چقد از وسیله هارو جم کردین؟
_فعلا که فقط وسایل غیرضروریو جم کردیم.
باهم وارد خونه شدیم.خونه نسبت به قبلا خالی شده بود ولی باز اگه وضعیت قبلشو ندیده بودی حسش نمیکردی.
با وارد شدم مامانش به هال سلام و احوالپرسی کردیم...
_دخترم نگار گفت که اومدی برا کمک...ممنون عزیزم راضی به زحمت نیستیم.
قبل اینکه من حرفی بزنم نگار گفت:_این چه حرفیه افسانه خانوم.اومده وظیفشو انجام بده.
افسانه خانوم ی چشم غره به نگار رفتو به منی که لبخند به لب نگارو نگاه میکردم گفت:_دوستتو که میشناسی به دل نگیر من یادم نمیاد سرش چی خوردم اینطوری شده.چون منو باباش که اینجوری نیستیم.
در هر صورت دستت دردنکنه دخترم.مامان بابا حالشون خوب بود؟
_بله سلام رسوندن.
_سلامت باشی.من برم به کارام برسم شمام راحت باشین.
و بدون توجه به نگار رفت سمت آشپزخونه.که من با دیدن قیافه نگار که داشت مامانشو چپ چپ نگاه میکرد زدم زیر خنده.
_کــــــوفت...من مطمئنم اینا منو پیدا کردن.میبینی تروخدا چجوری آدمو ضایع میکنه اونم جلو تو
_والا منم بات موافقم.آخه مامان بابات خیلی گلن.نمیدونم تو به کی رفتی؟
_ااااا بهار خانوم میبینم نطقت امروز حسابی باز شده ها؟بیا بریم اتاق انقدم حرف نزن.بیشتر از کوپنت حرف زدی.
من به سمت اتاقش رفتم و خودشم رفت آشپزخونه.
اتاقش بهم ریخته بود چنتا کارتن نامنظم روهم چیده شده بودن و در کمد لباسشم باز بود رو تختشم ی چمدون باز بود که چنتا لباس داخلش مرتب گذاشته شده بود.
نشستم رو تختش که با یه سینی اومد داخل:_بیا بزن روشن شی.چخبر؟
_مرسی.سلامتی خبر خاصی نیست.توچی؟
_توکه هیچوقت هیچ خبری نداری.ولی من یه خبر دارم تــــــوپ...
_چی؟
این پسره که تو کفش بودیم همش خونه امیراینا ولو بود؟
_خب
_هیچی دیگه طی یک عملیات انتحاری فهمیدم پسرخاله امیره...
_حدسشم سخت نبود که فامیل باشن آدم که همش خونه دوستش نیست
یه نگاهی بم انداخت که باز خندم گرفت:مگه من و تو فامیلیم؟ولی تو همش اینجا پلاسی.پس دلیل موجه ای نیست
_با اینکه من زیاد اینجا نمیام ولی غلط کردی از خداتم باشه ها
_وای مامانم اینا...تروخدا وجود پرفیضتو از من حقیر دریغ نکن.
باهم زدیم زیرخنده...
_حالا اون عملیات انتحاریت چجوری بود؟
_چن روز پیش برامون نذری اورده بودن.من ظرفشونو بردم براشون مامانش دستش بند بود رفتم تو خونشون که اینام تو اتاق بودن خلاصه حرف زدیمو اینا تعارف کرد براشام بمونم که گفتم نه ممنون مزاحم نمیشم.مهمونم دارین که گفت این چه حرفیه خواهر زادمه راحت باش که منم دیگه با کلی تعارف اومدم بیرون.
_که اینطور..منم الان که داشتم میومدم دم در واستاده بود.
_حیف روم نشد بپرسم چرا همش اینجاس مگه خونه نداره؟آخه صبح ظهر شب ولوئه اینجا
_بیخیال به ما چه خب خونه خالشه دوست داره میاد...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، ahmad6262 ، پوران ، گل بانو
#23
_شما هنوز زمان رفتنتون معلوم نیست؟
_چرا فعلا که خونمون داره اماده میشه حدودا یه ماه اینا.
_پس کم مونده.حیف..
_آره حیف.خیلی دلم برات تنگ میشه
_منم.منو یادت نره ها.اونجا همه دخترای فامیلتون هست یاد من بینشون گم نشه
نگارم با یه حالت غمگین گفت:_نه عزیزم اونا هرچقدم زیاد و خوب باشن به پای تو که نمیرسن.من یه بهار خل و چل بیشتر ندارم که..
با این حرفش از فاز غم دراومدم و گفتم:_واقعا که حیف این همه ابراز احساسات من.
در جوابم زبونشو دراورد که گذاشتم دنبالش...اونم با یه جیغ فرابنفش فرار کرد سمت در.
از در هال گذشتو رفت سمت حیاط چند بار حیاطو دور زدیم که نزدیک بود بگیرمش رفت سمت در، باز کرد و رفت بیرون.به خیال اینکه سرظهره و کوچه خلوت منم دنبالش رفتم.چند قدم جلوتر وایساد و همونجور که نفس نفس میزد:_غلط کردم.چقد خشن شدی تو.
_حالا خل و چل کیه؟
_منم بابا.من...حالا دست وردار تو کوچه ایما
اومدم جوابشو بدم که در دوتا خونه اونورتر باز شد و اول پسرهمسایه ی امیرنام و بعدم پسرخاله تازه کشف شده اومدن بیرون...وای بدتر از این نمیشد.
نگار با شنیدن صدای در بدون اینکه برگرده فقط دوید سمت خونه و رفت داخل منم که همونجور مات زده با شالی که دور گردنم افتاده بودو مانتویی با دکمه های باز همچنان وایساده بودم.اونام که وضعیت منو با دویدن نگارو دیده بودن طرح لبخند محوی رو لباشون بود که بیشتر خجالت زده شدم و هول زده شالو کشیدم رو سرم و برگشتم برم داخل که یکیشون منو مخاطب قرار داد:_از این به بعد خواستین شیطونی کنید حواستون باشه کسی دو رو ور نباشه...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، ahmad6262 ، پوران ، گل بانو
#24
با این حرفش فقط لبمو گزیدم ولی راهمو ادامه دادم لحظه آخر موقعی که برگشتم درو پشت سرم ببندم با تفریح نگام میکردو یه لبخند شیطنت آمیزم رو لباش بود که فوری درو بستم.برگشتم سمت حیاط نگار نشسته بود لبه باغچه و میخندید:دقیقا کجای این آبروریزی خنده داره؟
_همه جاش.بیشتر از همم قیافه ماتم زده تو.
با این حرفش دوباره زد زیر خنده.
_خدایی فازت چی بود نیم ساعت وایساده بودی جلوشون؟منو که دیدی چطوری پریدم تو.نیم ساعت بیرون چیکار داشتی؟
_همه مثه تو نیستن که.واقعا هول شدم نمیدونستم چیکار کنم.
_والا من باید جای تو هول میشدم با لباس خونه منو دیدن،لباست مشکلی نداشت تو
راست میگفت با یادآوری خنگ بازیم دوباره لبمو گزیدم ولی با دیدن خنده نگار به خنده افتادم.
_خب حالا انگار این نبود که دو ساعت واستاده بود هی منو موعضه میکرد،چه خوششم اومده نیشتو ببند..
_بی ادب
_باشه بابا من بی ادب پاشو بریم آفتاب داغه کلم داغ کرده...
_وا کجا گرمه؟هوا خیلیم خوبه آفتابشم ملایمه
_ملایم چی چیه؟مخم پوکید بابا...
_نخیر امروز یه روز نسبتا آفتابیه اونقدر گرم نیست
_الان این نسبتا آفتابی چی بود گفتی؟یا آفتابیه یا ابری دیگه..حالت دیگه ای نداره
_نخیر تو فقط کلیاتشو میبینی..من رو حرفم هستم یه روز نسبتا آفتابی..
ادامو در اورد که دوباره دنبالش کردم،رفت سمت در که سریع سرجام وایسادمو گفتم:_نه توروخدا بیخیال.اصلا هر چی تو بگی..
اون روز با خنده و شوخی تموم شد و خاطره خوبش برامون موند.
با یاد اون روزا ناخودآگاه یه لبخند نشسته بود رو لبام...
اصلا نفهمیدم چطور رسیدم نونوایی چطور تو صف وایسادم و نون گرفتم و تو راه برگشتم تو این همه مدت انگار تصاویرو میدیدمو نمیدیدم...با یاد اون روزا...
ساعتمو نگاه کردم نیم ساعتی میشد بیرون بودم انقد که آروم آروم قدم زدمو خاطراتو مرور کردم...
احتمالا تا الان سیمین جون بیدار شده بود برا همین زنگو فشار دادم،که با صدای تیکی باز شد رفتم بالا.
میز صبحونه اماده بود و سیمین جون منتظر وایساده بود با دیدن نون تو دستم گفت:_دختر گفتم کجا رفتی سر صبحی نگرانت شدم.
_سلام صبح بخیر.دلم نون تازه میخواست
_صبح توام بخیر مادر.دستت درد ولی یه یاداشتی چیزی بزار گوشیتم که جواب ندادی
_واقعـــــا؟؟؟گوشیم باهام بود لابد نشنیدم.
گوشیو از جیبم بیرون کشیدم سه میس کال داشتم،گوشیم رو ویبره بوده منم که حواسم نبوده.

یه ساعت بعد صبحونه پریسا مثل همیشه با سر و صدا پیداش شد.
_سیمین جون سلام خوبید؟وای نمیدونید چقد دلم براتون تنگ شده بود!!!
سیمین جونم با لبخند گفت:_ممنون عزیزم.دل منم برات تنگ شده بود بیشتر بیا دیدنمون.
_وای خیلی دلم میخوادا ولی انقد سرم شلوغه بعدم که میرسم خونه عین جنازه میفتم.
_دور ازجونت عزیزم.حالا روزای تعطیلت یا وقتایی که شیفتت جوریه که وقت آزاد داری بیا.
_چشم منکه ازخدامه..
-وقت کردی حال منم بپرس
_وای عزیزم ببخش حواسم رفت پی این خوشگل خانم.
معلوم بود سیمین جون چقد خوشش اومده چون یه لبخند پررنگ رو لباش بود.
بعد اینکه چای اوردم تو هال نشستیم.بیشتر پریسا حرف میزد گاهیم سیمین جون سوال میپرسید.منم که بیشتر شنونده بودم.
_ناهارو که هستین؟
پریسا_فک نکنم.بهارک نظر تو چیه؟
_هرجور تو راحتی
سیمین جون همونجور که میرفت آشپزخونه گفت:_پس تا شما تصمیمتونو میگیرین من میام
تا سیمین جون رفت آشپزخونه پریسا گفت:_ناهار چی دارین؟
_زرشک پلو
_آخ جون.پس بمونیم.جلو سیمین جون اصرار کن بمونیم خب؟من روم نمیشه بگم می مونیم.
_تو و خجالت؟؟؟
_وا چیه مگه خونه عمم که نیست.بگیا
_باشه میگم

بعد خوردن زرشک پلوی سیمین جون منو پریسا رفتیم تا ظرفارو بشوریم.دستکش دستم کردم پریسام گوشیشو در اورد و مشغول شد.سری براش تکون دادم مثلا قرار بود اون ظرفارو بشوره.
_داری چیکار میکنی که انقد غرق شدی؟
_بازی
_انقد جذابه یعنی؟
بدون اینکه جوابمو بده مشغول بود بعد مکثش سرشو اورد بالا و گفت:_اه باختم.چی گفتی تو؟
_میگم چه بازی ای هست حالا انقد جذابه؟
_AA
_چجوریه حالا.
که صفحه گوشیشو اورد و بازیو نشونم داد.یه دایره گردون بود که باید تعداد مشخصی سوزن ته گردو میزاشتی اونجا.طوری که بهم نخورن وگرنه میباختی.
_دیشب دانلودش کردم خیلی باحاله.توام میخوای؟
_نه حوصله بازی ندارم
_بی ذوق...
بعد شستن ظرفا رفتیم تو هال که سیمین جون بلند شد:_بچه ها من برم یه چرت بزنم.
_سیمین جون فک نکنم بیدار بشید ما باشیم پس همین الان ازتون خدافظی کنم
_باشه عزیزم.خوش بگذره
_دستتون درد نکنه تو زحمت افتادین غذاتون خیلی خوشمزه بود.
_نوش جونتون..
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، پوران ، Golabatoon ، گل بانو
#25
صدای ضربان قلبم کر کننده بود،دهنم خشک شده بود دستام میلرزید.خدایا خودت به خیر بگذرون...
ایی رانندم که انگار قصد دق دادنه منو داشت با این سرعت کمش..

_آقا میشه سریع تر برید
راننده بیخیالم بدون اینکه چیزی بگه یکم پاشو بیشتر رو پدال گاز فشار داد
بالاخره و بعد کلی حرص خوردن پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم.
ندوئیده کلی به نفس نفس افتاده بودم.از رو خطای راهنما رفتم سمت اورژانس.
هنوزم صدای زنگ دار زن توگوشم بود.
جلوی stationوایسادم.
_ببخشید مریضی به اسم پریسا منتصری اوردن.
_یه لحظه...بله دوساعت پیش اوردنشون
_پس چرا تازه به من زنگ زدین؟
_نسبتتون چیه با ایشون؟
_دوستمه
_بله.چون گوشی دوستتون پسورد داشته ایشونم بیهوش بودن تا به هوش اومدن فقط تونستیم رمزو ازشون بگیریم.چون آخرین تماسشون با شما بوده همکارام به شما زنگ زدن
_اگه حالش خوبه پس چرا بیهوش شده ؟الان حالش خوبه؟میتونم ببینمش؟
_بله.حالشون کاملا خوبه فقط یکم کوفتگی و ضرب دیدگی داشتن.بیهوشیشونم برا ترسشون بوده.ینی یه جورایی غش کردن

به طور نسبی خیالم راحت شد.
پرستاری که به سوالام جواب داده بود راهنماییم کرد کدوم سمت برم.
روی تخت پریسای رنگو رو پریده رو با یه سرم تو دستش که دیدم انگار که قلبم یه لحظه وایساد.نمیدونم چجوری خودمو رسوندم به تختش.چشای نیمه بازش با دیدنم بازتر شد:_تو اینجا چیکار میکنی؟
_من باید بپرسم؟چطور شد تصادف کردی؟
صداش شل و بی حال بود:_سرم تو گوشیم بود میخواستم از خیابون رد بشم دیدم کسی نیست ولی تا سرمو بلند کردم نمیدونم از کجا پیداش شد زد بهم.
_چرا حواستو جمع نمیکنی؟آخه آدم عاقل اینجوری از خیابون رد میشه؟
_اخه جای حساس بازی بود
_وای پریسا..پریسا از دست تو.بخاطر یه بازی لعنتی اینجوری با جونت بازی میکنی؟
هیچی نگفت معلوم بود خودشم حسابی ترسیده و شوکست.
بدون اینکه چیری بگم رفتم سمت پرستار شیفت:_ببخشید وسایل دوستمو از کجا میتونم بگیرم؟
_از همکارای تو استیشن بپرسین احتمالا دست اونا باشه.
ممنون زیر لبمو حتی خودمم نشنیدم.خیلی عصبی بودم و بدتر از اون ترسیده بودم اگه چیزیش میشد؟
چشامو بستمو سعی کردم این افکار مزخرفو از سرم بیرون کنم.خدایا شکرت که حالش خوبه.
گوشیو با رمزش گرفتم.تا بازش کردم هشدار low battery اومد رو صفحه.
رفتم رو کانتکتاش ،چقد زیادن.
اسمی از مامان یا بابا که ندیدم دنبال اسم پیمان گشتم زدم رو گوشیم،یک بوق دو بوق سه بوق...قطع کرد لعنتی.
چند بار دیگم گرفتم که آخرم خاموش کرد.
دوباره تو گوشیش گشتم هیچکدوم از اسما برام آشنا نبود.
رفتم سمت اتاقش تا از خودش بپرسم که دیدم خوابه وای خدا چقد بدشانسی حالا چیکار کنم؟
یه بار دیگه نگاه کردم.
با دیدن اسم keyhanیادم اومد اسم پسر عمشه.خب باشه که چی؟ زنگ بزنم بگم دخترداییت تو بیمارستانه؟
آره اشکالش چیه؟نه خیلی بد میشه که شاید پریسا خوشش نیاد؟مگه به خوش اومدنه اونه؟مگه چاره دیگه ایم داری؟
دلو زدم به دریا و شمارشو زدم تو گوشیم.گوشی پریسام با یه ویبره خاموش کرد این ینی راه دیگه ای اصلا نداشتم.
یه بار دیگه زنگ زدم به پیمان،اوووف خاموشه.شانسو ببین مثه اینکه راه دیگه ای ندارم.
صداموصاف کردم و شمارشو گرفتم:یک بوق،دو بوق،سه بوق..داشتم ناامید میشدم که برداشت:_بله؟
حالا که جواب داده بود نمیدونستم چی بگم اصلا چرا زنگ زدم به این پسره؟
_الو؟؟
مثه اینکه راه دیگه ای نداشتم:_س...سلام
یکم مکث کرد معلوم بود نشناخته:_سلام بفرمایید؟
_من دوست پریسام.ببخشید مزاحمتون شدم نتونستم با برادرشون تماس بگیرم این شد که مزاحم شما شدم.ما الان بیمارستانیم پریسا تصادف کرده البته چیز مهمیم نیست حالش خوبه نگران نباشید.فقط باید یکی در جریان میبود و اینکه من تنها نمیتونم ببرمش خونه.
بدون مکث و رگباری حرف زدم اینطوری بهتر بود چون همه چیزو یه دفعه ای گفتم لازم نبود سوال بپرسه.یه نفس عمیق بی صدا کشیدم.
اون طرف خطتم تمام مدتی که حرف میزدم سکوت بود
_کدوم بیمارستان؟
_یادداشت کنید لطفا
_من تا نیم ساعت دیگه اونجام
_ممنون
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، پوران ، Golabatoon ، گل بانو
#26
از دوستای عزیزی که منو همراهی میکنن واقعا عذر میخوام که انقد دیر به دیر پارت میزارم.ولی بازم خیلی لطف میکنن که نگاه های مهربونشونو ازم دریغ نمیکنن مرسی تو دلیا

سرمو تکیه داده بودم به دیوارای سرد راهروی نسبتا خلوت بخش اورژانس.گاهی صدای قدمایی صدای سکوت اطرافمو میشکست ولی بازم وادارم نمیکرد چشامو باز کنم،آرامش نسبیمو مدیون حال خوب پریسام.
فکر کردن به اینکه اگه اتفاقی جز این میفتاد هنوزم رعشه به تنم میندازه.
با اینکه از دستش حسابی عصبانیم اما خدارم شکر میکنم.
دوباره صدای قدم هایی خلوتمو بهم زد ولی چون صدای قدماش خیلی محکم بود ناخوداگاه قدماشو تو ذهنم شمردم.یک..دو...سه...چهار...پنج..
با متوقف شدن صدا درست نزدیک خودم از شمردن دست برداشتم و چشامو باز کردم و قیافه آشنای پسر عمه پریسا جلو چشم پدیدار شد.تو سلام دادن پیش قدم شدم و در همون حال ایستادم.
_سلام
_سلام.حالش چطوره؟
_بهتون که گفتم چیز خاصی نیست.فقط ضعف کرده الانم منتظرم سرمش تموم بشه.ببخشید مجبور شدم به شما زنگ بزنم آقا پیمان گوشیشونو جواب نمیدادن منم ترسیدم به مامان یا باباش زنگ بزنم هول کنن.

بعد اینکه حرفام تموم شد نفس گرفتم که باز بوی عطرش تو بینیم پیچید.
ابرو بالا انداختنش نمیدونم بابت تند حرف زدنم بود یا...؟نمیدونم.
امشب از بس هول کرده بودم کنترل رفتارم دست خودم نبود.
_خواهش میکنم.اتفاقا کار خوبی کردین.شمام خیلی لطف کردین تا اینموقع اینجا موندین.

با این حرفش اخم کردم.بابت کمک به دوست خودم ازم تشکر میکرد؟؟؟
_لطف نبود.پریسا مثل خواهرم می مونه
تو جوابم فقط سری تکون داد ولی نگاه خیرش باعث شد سرمو بندازم پایین و به کفشام خیره بشم.خودمم متوجه تندی صدا و لحنم شدم ولی تقصیر خودش بود.

_بفرمایید خواهش میکنم.
با صداش از فکر اومدم بیرون و بدون نگاه کردن بهش روی صندلی نشستم.خودشم بعد من با یه صندلی فاصله نشست.
بعد یکم سکوت گفت:_شما از کجا فهمیدین؟
_آخرین تماسش با من بوده برا همین به من زنگ زدن.
سرشو تکون داد:_چجوری تصادف کرده؟
لبامو بهم فشردم نمیدونستم راستشو بگم یا نه؟
بعد یکم مکث گفتم:_حواسش به گوشیش بوده

پرستاری که از اتاق تزریقات بیرون و به سمتمون اومد باعث شد حرفمو قطع کنم و بلند بشم
_مریضتون سرمش تموم شده میتونید ببریدشون قبلشم فیشو ببرید حسابداری
_بله ممنون.
با رفتن پرستار رو به پسر عمه پریسا گفتم:_ببخشید.من برم به پریسا کمک کنم
_خواهش میکنم.من همینام
چرخیدم و به سمت اتاق تزریقات رفتم.پریسا رو تخت نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد.یکم رنگش پریده بود.
رفتم طرفش که با دیدنم فقط به دستاش که توهم پیچیده بودشون،نگاه کرد.منم بی حرف کمک کردم سویی شرتشو بپوشه بعدم کفشاشو جلو پاش جفت کردم.
فیشو گرفت سمتم:_تو کیفم پول هست از اونجا بردار.
یه نگاه بهش انداختم و فیشو گرفتم.
دستمو دور شونش انداختم و به سمت راهرو رفتیم که پسر عمش با دیدنمون از جاش بلند شدو به سمتمون اومد.پریسا با دیدنش با تعجب وایساد و نگاش کرد:_تو اینجا چیکار میکنی؟
_دوستت بهم زنگ زد.خوبی؟
پریسا یه نگاه بهم کرد و در همون حالم گفت:_آره مرسی.

فیشو از دستم گرفت و سوئیچشو گرفت سمتم:_تا شما برید تو ماشین منم میام
با رفتن پسر عمه پریسا مام به سمت در خروجی رفتیم.
با فکر اینکه من این بنده خدارو همش پسرعمه پریسا صداش میزنم یه لبخند نشست رو لبم. پسر عمه پریسا روش موند.
باصدای پریسا از فکر اومدم بیرون:_چرا به کیهان زنگ زدی؟
_چون داداشت جواب نداد گوشیتم داشت خاموش میشد مجبوری زنگ زدم.
با دیدن ماشین کیهان رفتیم طرفش.
_پریسا تو بشین جلو زشته هردومون بشینیم عقب.
_من حالم بده میخوام عقب بشینم خیابونو نبینم،سرم گیج میره هنوز.
_یعنی من بشینم جلو؟
_آره اشکالش چیه؟
_اخه من معذبم
_بیخود.
بعدم ادامو در اورد و گفت:_معذب چی؟نمیخواد بخورتت که.
بعدم بی توجه به من در عقبو باز کردو نشست.منم بعد اینکه کیفشو کنارش گذاشتم، مجبوری در جلو رو باز کردم و نشستم.و به این فکر کردم پریسا چقد تو بیمارستان مظلوم شده بود!!!
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، پوران ، گل بانو
#27
ґ€¥ĦѦИ€:
فاصله بیمارستان تا خونه تو سکوت سپری شد.پریسام اون پشت دراز کشیده بود.منم که همه حواسم به بیرون و خیابونای نسبتا خلوت بود و فکرم تو همه جا و هیچ جا بود.
با توقف ماشین پریسام بلند شد منم پیاده شدم و درو براش باز کردم و کیفشو گرفتم.کلیدو دراوردم و اتا باز شدن در کیهانم اومد.باهم از پله ها بالا رفتیم و همزمان که درخونه رو باز میکردم تلفن خونم به صدا در اومد.

پریسا_الو مامان؟سلام.
_

_خوبم ممنون.باتریش تموم شده خاموش کرده.با بهارک بودم تازه رسیدیم.

_

_هنوز راه نیفتادین؟دیر نشه؟

_

وا مامان!کجا دوره.یه ساعت راهه همش


_نمیدونم کجاست.خب اگه نیاد چی؟من تنها بمونم؟

_

_شاید کار داشته باشه خب!

_

_همیشه همین جوریه ها.الان من چیکار کنم؟

_اگه نیومد چی؟

_

_اوف..باشه بزا بهش بگم حالا.یه کاریش میکنم

_

_نه.سلام برسون.خداحافظ

بعد قطع تلفن رو کرد به منو کیهان که بلاتکلیف وسط خونه وایساده بودیم.
_مامان اینام رفته بودن چالوس خونه داییم.شبم میگه بابام گفته نریم بهتره.پیمانم معلوم نیس کجاست.

کیهان فقط سری به تاسف تکون دادو گوشیشو از جیبش کشید بیرون:_یه زنگ بزنم بهش.
وبه سمت تراس رفت.
_چجوری به کیهان زنگ زدی؟
_داداشت که برنداشت.بقیرم نمیشناختم.اسم کیهان برام آشنا اومد.گوشیتم داشت خاموش میکرد دیگه مجبوری همونو زدم گوشیم.
_اها.حالا چرا اسم کیهانو یادت مونده بود؟
_چه بدونم.اسمش خاصه دیگه.یادم مونده بود.چطور؟
با شیطنت نگام کردو گفت:_آره خب.اسمش خاصه،خودشم خاصه.
_که چی؟
_هیچی.خاصه دیگه.چرا میزنی

تا اومدم جوابشو بدم.کیهان از تراس اومد بیرون.
_میگه امشب نمیتونه بیاد.ماشینش خراب شده

با این حرفش پریسااخم کرد:_همیشه بی مسئولیته.الان من تنها چه غلطی کنم اینجا؟
_من پیشت می مونم دیگه.
_نه بهارک،نمیخواد بمونی.
_عزیزم تعارف ندارم بات که.
_آخه...
_مشکلی نیست.من به سیمین جون یه زنگ بزنم فقط.

پریسا_کیهان ببخشید تروخدا توام امشب از کارو زندگیت افتادی.
_خداروشکر که اتفاق بدتری نیفتاد.توام از این به بعد بیشتر حواستو جمع کن.ولی بعد کامل بهم میگی که چیشده بود.
_باشه
_اگه میترسین که من بمونم؟

وبعد این حرفش نگاهی به جفتمون انداخت.پریسا نگاهی به من کرد که شونمو بالا انداختم.
من دیگه از هیچی نمیترسیدم وقتی بدترین بلای نبودن به سرم آوار شده بود.
_آگه بمونی که خیلی خوبه.
کیهان سری تکون دادو گفت:_پس من میرم اتاق پیمان.کاری داشتی بگو بهم.

_پری،شام که نخوردی نه؟
_نه بابا شام کجا بود.خیلیم گشنمه.
_باشه یه چیزی درست میکنم حالا.
_قربونت.پس من برم یه دوش بگیرم تمام تنم کوفتس.
_باشه،کمک خواستی صدام کن

با رفتن پریسا رفتم سمت آشپزخونه و گوشیمو در اوردم و یه زنگ به سیمین جون زدم که کلی ابراز نگرانی و تاکید کرد حواسم به خودمون باشه.البته منم موندن کیهانو فاکتور گرفتم تو حرفام.
بعد درست شدن مرغ که یه ساعتی طول کشید رفتم سمت حموم.در زدم:_پریسا،کارت تموم نشد؟یه ساعته چیکار میکنی؟
_میام الان.

پشت در اتاق پیمان وایسادم.مردد بودم.در بزنم یانه؟
شاید شام خورده باشه؟شایدم نخورده؟
خب الان برم بگم بیا شام؟زشته خب!نه کجا زشته.اگه نخواست میگه خوردم دیگه.
وسط درگیریای ذهنم.در باز شد منم که چسبیده به در وایساده بودم یه دستم بالا بود هول شدم.نگاه اونم با تعجب خیره نگام بود.
_امم..میخواستم بگم بفرمایید شام.
_باشه.دستمو بشورم

اه...از دست خودم حرصم گرفته بود.چرا انقد گیج بازی دراوردم.یه صدا زدن ساده این همه حرف داره آخه؟دندونامو رو هم فشار دادم.الان پیش خودش چه فکری میکنه.
همونجور که غرغر میکردم میزو چیدم.
با بلند کردن سرم کیهانو دست به سینه تکیه داده به دیوار آشپزخونه دیدم.بازم هول شدمو گفتم:_بفرمایید
فقط کت اسپرتشو در اورده بود.
آستین پیراهن مشکیشو زده بود بالا.
نشست و رو به منم گفت:_شمام بشینید.پریسا اومد شروع میکنیم.
بی حرف نشستم و به دستام خیره شدم.
نگاهم نمیکرد اما معذب بودم.فک کنم اینو حس کرد که گفت:_با پریسا خیلی صمیمی این؟
_بله.
از خیلی سال پیش همدیگرو میشناسیم.قبلانم همسایه بودیم
_سلام جمیعا
هردومون برگشتیم سمت پریسا.
بازم متکلم وحده جمع پریسا شد:_به به،ببین چه کرده بهارک خانم.دستت درد نکنه روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد.
نشست رو صندلی کنار من و شروع کرد.
کیهان_به تو یاد ندادن به عنوان یه میزبان چیکار باید بکنی؟
پریسا_چرا یاد دادن.ولی نه من میزبانم نه شماها مهمان.تعارفم نداریم.دستم که خداروشکر جفتتون دارید پس خودتون بخورید دیگه.
یه لبخند کمرنگ رو لب جفتمون از این حاضر جوابیش اومد.

بعد شام.منو پریسا ظرفارو شستیم. کیهانم تو هال تلوزیون نگاه میکرد.
همونجور که بشقاب تو دستمو آب میکشیدم گفتم:_باهم خیلی راحتین؟
_با کی؟
با سرم به سمت هال اشاره کردم
پریسام با صدای بلند گفت:_آها کیهانو میگی؟آره بابا.خیـــــلی صمیمی ایم...
وسط حرفش پریدم و گفتم:_هیـــــس...چخبرته.نمیخوام صدامونو بشنوه.
_خب بشنوه
یه نگاه عاقل اندرسفیه بش انداختم که گفت:_ها چیه خب؟اشکالش کجاست بگو بدونم؟
_همه جاش.من فقط یکم کنجکاو شدم همین.الان صدامونو بشنوه چه فکری در موردم میکنه؟
_هیچ فکری.تو چقد زندگیو سخت میگیری
_باشه بابا.اصلا نخواستم
_خب حالا توام.چه زودم بهش بر میخوره.
بعدم صداشو اورد پایینو گفت:_چیه چشمت گرفتش؟
با این حرفش چشام گرد شد:_چــــــی؟
_پیچ پیچی.اونقد تعجب داشت؟میگم تو گلوت گیر کرده نکنه؟
_بعد اونوقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟
_از اونجایی که جنابعالی هیچوقت در مورد هیچ پسری کنجکاوی نمیکردی.سوال نمیپرسیدی.
_دلیلت اصلا قانع کننده نیست.آدما عوض میشن.

شونه هاشو انداخت بالا:_شاید.ولی این عوض شدنه هرچقدم که زیاد باشه بازم ته مایه های اخلاقای قبلیت باقی می مونه.
نمیدونم شایدم من اشتباه کردم.حسم اینجوری بهم گفت
_حست اشتباه کرده.
_نه حس یه دختر هیچوقت بهش دروغ نمیگه.
_آره درسته ولی این حسا گاهی منشاش میرسه به علایق و افکارمون.
تو دوست داشتی اینجوری فکر کنی و اینجوری باشه و رو حستم تاثیر گذاشته.
_تو راست میگی اصلا.ولی ببین کی بت گفتم دیگه.این خط اینم نشون.

نفس عمیقی کشیدم.نمیدونم چرا انقد اصرار داشت که من حتما از پسر عمه گرامش خوشم بیاد؟فقط بخاطر چنتا
سوال؟من فقط نسبت به این آدم کنجکاو شدم.برام جالب اومد چون برخلاف بقیه ازم سوال نمیپرسه.مطمئنا سوالای زیادی تو سرشه اونم با برخورد اولمون.و اینجور که معلومه از برخورد اولمون به پریسا چیزی نگفته.چه بهتر!!!!
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، گل بانو

تبلیغات

#28
فاصله بیمارستان تا خونه تو سکوت سپری شد.پریسام اون پشت دراز کشیده بود.منم که همه حواسم به بیرون و خیابونای نسبتا خلوت بود و فکرم تو همه جا و هیچ جا بود.
با توقف ماشین پریسام بلند شد منم پیاده شدم و درو براش باز کردم و کیفشو گرفتم.کلیدو دراوردم و اتا باز شدن در کیهانم اومد.باهم از پله ها بالا رفتیم و همزمان که درخونه رو باز میکردم تلفن خونم به صدا در اومد.

پریسا_الو مامان؟سلام.
_

_خوبم ممنون.باتریش تموم شده خاموش کرده.با بهارک بودم تازه رسیدیم.

_

_هنوز راه نیفتادین؟دیر نشه؟

_

وا مامان!کجا دوره.یه ساعت راهه همش


_نمیدونم کجاست.خب اگه نیاد چی؟من تنها بمونم؟

_

_شاید کار داشته باشه خب!

_

_همیشه همین جوریه ها.الان من چیکار کنم؟

_اگه نیومد چی؟

_

_اوف..باشه بزا بهش بگم حالا.یه کاریش میکنم

_

_نه.سلام برسون.خداحافظ

بعد قطع تلفن رو کرد به منو کیهان که بلاتکلیف وسط خونه وایساده بودیم.
_مامان اینام رفته بودن چالوس خونه داییم.شبم میگه بابام گفته نریم بهتره.پیمانم معلوم نیس کجاست.

کیهان فقط سری به تاسف تکون دادو گوشیشو از جیبش کشید بیرون:_یه زنگ بزنم بهش.
وبه سمت تراس رفت.
_چجوری به کیهان زنگ زدی؟
_داداشت که برنداشت.بقیرم نمیشناختم.اسم کیهان برام آشنا اومد.گوشیتم داشت خاموش میکرد دیگه مجبوری همونو زدم گوشیم.
_اها.حالا چرا اسم کیهانو یادت مونده بود؟
_چه بدونم.اسمش خاصه دیگه.یادم مونده بود.چطور؟
با شیطنت نگام کردو گفت:_آره خب.اسمش خاصه،خودشم خاصه.
_که چی؟
_هیچی.خاصه دیگه.چرا میزنی

تا اومدم جوابشو بدم.کیهان از تراس اومد بیرون.
_میگه امشب نمیتونه بیاد.ماشینش خراب شده

با این حرفش پریسااخم کرد:_همیشه بی مسئولیته.الان من تنها چه غلطی کنم اینجا؟
_من پیشت می مونم دیگه.
_نه بهارک،نمیخواد بمونی.
_عزیزم تعارف ندارم بات که.
_آخه...
_مشکلی نیست.من به سیمین جون یه زنگ بزنم فقط.

پریسا_کیهان ببخشید تروخدا توام امشب از کارو زندگیت افتادی.
_خداروشکر که اتفاق بدتری نیفتاد.توام از این به بعد بیشتر حواستو جمع کن.ولی بعد کامل بهم میگی که چیشده بود.
_باشه
_اگه میترسین که من بمونم؟

وبعد این حرفش نگاهی به جفتمون انداخت.پریسا نگاهی به من کرد که شونمو بالا انداختم.
من دیگه از هیچی نمیترسیدم وقتی بدترین بلای نبودن به سرم آوار شده بود.
_آگه بمونی که خیلی خوبه.
کیهان سری تکون دادو گفت:_پس من میرم اتاق پیمان.کاری داشتی بگو بهم.

_پری،شام که نخوردی نه؟
_نه بابا شام کجا بود.خیلیم گشنمه.
_باشه یه چیزی درست میکنم حالا.
_قربونت.پس من برم یه دوش بگیرم تمام تنم کوفتس.
_باشه،کمک خواستی صدام کن

با رفتن پریسا رفتم سمت آشپزخونه و گوشیمو در اوردم و یه زنگ به سیمین جون زدم که کلی ابراز نگرانی و تاکید کرد حواسم به خودمون باشه.البته منم موندن کیهانو فاکتور گرفتم تو حرفام.
بعد درست شدن مرغ که یه ساعتی طول کشید رفتم سمت حموم.در زدم:_پریسا،کارت تموم نشد؟یه ساعته چیکار میکنی؟
_میام الان.

پشت در اتاق پیمان وایسادم.مردد بودم.در بزنم یانه؟
شاید شام خورده باشه؟شایدم نخورده؟
خب الان برم بگم بیا شام؟زشته خب!نه کجا زشته.اگه نخواست میگه خوردم دیگه.
وسط درگیریای ذهنم.در باز شد منم که چسبیده به در وایساده بودم یه دستم بالا بود هول شدم.نگاه اونم با تعجب خیره نگام بود.
_امم..میخواستم بگم بفرمایید شام.
_باشه.دستمو بشورم

اه...از دست خودم حرصم گرفته بود.چرا انقد گیج بازی دراوردم.یه صدا زدن ساده این همه حرف داره آخه؟دندونامو رو هم فشار دادم.الان پیش خودش چه فکری میکنه.
همونجور که غرغر میکردم میزو چیدم.
با بلند کردن سرم کیهانو دست به سینه تکیه داده به دیوار آشپزخونه دیدم.بازم هول شدمو گفتم:_بفرمایید
فقط کت اسپرتشو در اورده بود.
آستین پیراهن مشکیشو زده بود بالا.
نشست و رو به منم گفت:_شمام بشینید.پریسا اومد شروع میکنیم.
بی حرف نشستم و به دستام خیره شدم.
نگاهم نمیکرد اما معذب بودم.فک کنم اینو حس کرد که گفت:_با پریسا خیلی صمیمی این؟
_بله.
از خیلی سال پیش همدیگرو میشناسیم.قبلانم همسایه بودیم
_سلام جمیعا
هردومون برگشتیم سمت پریسا.
بازم متکلم وحده جمع پریسا شد:_به به،ببین چه کرده بهارک خانم.دستت درد نکنه روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد.
نشست رو صندلی کنار من و شروع کرد.
کیهان_به تو یاد ندادن به عنوان یه میزبان چیکار باید بکنی؟
پریسا_چرا یاد دادن.ولی نه من میزبانم نه شماها مهمان.تعارفم نداریم.دستم که خداروشکر جفتتون دارید پس خودتون بخورید دیگه.
یه لبخند کمرنگ رو لب جفتمون از این حاضر جوابیش اومد.

بعد شام.منو پریسا ظرفارو شستیم. کیهانم تو هال تلوزیون نگاه میکرد.
همونجور که بشقاب تو دستمو آب میکشیدم گفتم:_باهم خیلی راحتین؟
_با کی؟
با سرم به سمت هال اشاره کردم
پریسام با صدای بلند گفت:_آها کیهانو میگی؟آره بابا.خیـــــلی صمیمی ایم...
وسط حرفش پریدم و گفتم:_هیـــــس...چخبرته.نمیخوام صدامونو بشنوه.
_خب بشنوه
یه نگاه عاقل اندرسفیه بش انداختم که گفت:_ها چیه خب؟اشکالش کجاست بگو بدونم؟
_همه جاش.من فقط یکم کنجکاو شدم همین.الان صدامونو بشنوه چه فکری در موردم میکنه؟
_هیچ فکری.تو چقد زندگیو سخت میگیری
_باشه بابا.اصلا نخواستم
_خب حالا توام.چه زودم بهش بر میخوره.
بعدم صداشو اورد پایینو گفت:_چیه چشمت گرفتش؟
با این حرفش چشام گرد شد:_چــــــی؟
_پیچ پیچی.اونقد تعجب داشت؟میگم تو گلوت گیر کرده نکنه؟
_بعد اونوقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟
_از اونجایی که جنابعالی هیچوقت در مورد هیچ پسری کنجکاوی نمیکردی.سوال نمیپرسیدی.
_دلیلت اصلا قانع کننده نیست.آدما عوض میشن.

شونه هاشو انداخت بالا:_شاید.ولی این عوض شدنه هرچقدم که زیاد باشه بازم ته مایه های اخلاقای قبلیت باقی می مونه.
نمیدونم شایدم من اشتباه کردم.حسم اینجوری بهم گفت
_حست اشتباه کرده.
_نه حس یه دختر هیچوقت بهش دروغ نمیگه.
_آره درسته ولی این حسا گاهی منشاش میرسه به علایق و افکارمون.
تو دوست داشتی اینجوری فکر کنی و اینجوری باشه و رو حستم تاثیر گذاشته.
_تو راست میگی اصلا.ولی ببین کی بت گفتم دیگه.این خط اینم نشون.

نفس عمیقی کشیدم.نمیدونم چرا انقد اصرار داشت که من حتما از پسر عمه گرامش خوشم بیاد؟فقط بخاطر چنتا
سوال؟من فقط نسبت به این آدم کنجکاو شدم.برام جالب اومد چون برخلاف بقیه ازم سوال نمیپرسه.مطمئنا سوالای زیادی تو سرشه اونم با برخورد اولمون.و اینجور که معلومه از برخورد اولمون به پریسا چیزی نگفته.چه بهتر!!!!
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، گل بانو
#29
_این پمادارو برا زخمات داده؟
_زخم که نه یکم کبودیه.پهلوم و پام
_پس بیا برات بزنم.دراز بکش

بی حرف کاری که گفتمو انجام داد.لباسشو بالا دادم.پهلوی راستش اندازه یه کف دست به صورت هلالی کبود و دورشم خون مرده شده بود.با دیدن کبودیش دلم ریش شد.
خیلی آروم پمادو رو کبودیای پهلو و بعدشم پاش پخش کردم.میدونستم خیلی درد داره،خیـــــلی...

""_خیلی درد میکنه؟
با صدای پربغض و دستای لرزونش جایی کنار چشم چپمو لمس کرد،از دردش چشامو بستم که سریع دستشو عقب کشید،اما صورتشو نه...
صورتشو درست روبه روی صورت منی که دست به پهلو به حالت نیمه نشسته کنار پایه تخت با بهت زیاد،قرار داده بود.
_پهلوت درد میکنه؟میرم مسکن بیارم.
با گرفتن دستش مجبور شد دوباره کنارم بشینه.
دستشو محکم گرفته بودم و حتی رد ناخنام رو پوستش خط انداخته بود ولی روشنک بدون هیچ اعتراضی و مسکوت روبه روم بود.
دهنم چندبار برا گفتن چیزی باز و بسته شد.ولی جز چنتا اصوات گنگ چیزی ازش خارج نشد.
شوک حاصل شده بیشتر از توان من بی خبر و به احتمال زیاد بی گناه بود.
بالاخره با کلی زحمت یه چرای آروم با صدای گرفتم گفتم که به زور به گوش خودم رسید چه برسه به اون...
اما انگار شنید که فقط سرشو انداخت پایین و منم که فقط به صورت رنگ پریدش زل زده بودم قطره اشکی که با سرعت رو صورتش خط انداخت و بعدم لابه لای تارو پود پارچه شلوارش فرو رفتو دیدم.
ولی همچنان مصر زل زده بودم به چشمایی که عجیب مغموم و اشکی بودن و فقطم زاویه دیدشون طرحای صورتی ملایم روی رو تختی بود.
با یه حرکت سریع دستشو از دست شل شده منه حیرون بیرون کشید و اشکاشو پاک کرد و همزمان با بلند شدنش گفت:_فک کنم ژلوفن دردتو آروم کنه
با حرکت دستپاچه بلند شدو از اتاق بیرون رفت و من مات زده رو مات تر سرجام باقی گذاشت..
نمیدونم چقد همونجور ساکت و پرسوال به دیوار تاریک روبه روم زل زده بودم که برگشت،یه لیوان آب با یه قرص قرمز شفاف دستشو جلوم گرفت اما من بی حرکت زل زدم به صورتش که کلی حسای مختلف به طرف میداد:دستپاچگی،پشیمونی و غم...
قرصو به زور چپوند تو دهنم و لیوانو تو دستای لرزونش جلو دهنم گرفت.لرزش دستش به قدری بود که آب از لبه لیوان به بیرون میریخت.
آب سردو به همراه قرص به زور قورت دادم.گلوم از شدت گریه های نکرده تبدیل شده به بغض متورم و دردناک شده بود...اما توانی حتی برای گریه هم نداشتم...
دوباره به صورتم نگاه کرد:_یخم خوبه.آره کبودیات بهتر میشن
دوباره به مسیر قدماش نگاه کردم.
چرا جفتمونو خلاص نمیکرد.کمترین حق من بی دلیل قصاص قبل جنایت شده این بود که بدونم گناه نکردم چیه؟
اما روشنک هرکاری میکرد جز حرف زدن در مورد موضوعی که باید...
با گذاشتن کیسه آب یخ تو حوله پیچیده شده،رو صورتم به خودم اومدم.سرماش داغی صورتمو کم میکرد و حسش بین این همه حسای بد و سردرگمی خوب بود.
نگاه گریزونش همه اجزای صورتمو میکاوید جز چشام...
صدای از ته چاه در اومدم بازم سکوت  فضای بینمونو که فقط گاهی خش خش نایلون یخا میشکست،پر کرد
_تو چیکار کردی روشنک؟؟؟؟؟
دستش از حرکت ایستاد و بعد یه مکث عقب کشید.به تخت تکیه داد و بازم سد اشکاش برداشته شد،صداش لرزید،لباش هم.
_من....من فقط عاشق شدم همین.نمیدونم چیشد....اصن کی....کار کی....نمیدونم....نمیدونم
از بین جملات نصفه و نیمش هیچی نفهمیدم.
_روشنک تروخدا بگو اینجا چخبره؟

صدام پچ پچ وار بود.اما نه جوابی داد نه صدای گریش قطع شد.
فقط دستاشو جلو صورتش گذاشت و صدای گریش بلندتر شد.""
صدای پریسا رو صدای بلند ذهنم خط کشید...
_میگما بهارک
_هوم؟
_از دستم ناراحت شدی؟
_نه
_پس چرا انقد ساکتی؟

تو جام غلتیدمو پریسام از لبه تختش به من که پایین تختش خوابیده بودم نگاه کرد
_میدونی گاهی اون چیزایی که فکر میکنی معمولین از همه چیزای پیچیده، پیچیده ترن.

گنگ نگام کرد
_منظورم به زندگی خودمه.تو که از بیرون داری نگاه میکنی فک میکنی من یه زندگی معمولی دارم.البته داشتم.شایدم این تفکرت به خاطر دیدن زندگی قبلیمه،خود قبلیم
_حالا چرا معمولی نیستین؟تو و زندگیت؟

بدون جواب دادن به سوالش گفتم:_الان من گاهی میخوام یه راه دررویی از این زندگی و من جدیدم داشته باشم.حتی اگه یه روزمرگی کسالت بار باشه.
حرف زدن در مورد پسرعمه تو باشه.
حالا فهمیدی چرا در موردش پرسیدم؟
_سخت حرف میزنی بهارک.زندگی اونقدام که فک میکنی سخت نیست
_آره حق با توئه سخت نیست بیشتر مثل یه شوخیه مسخره می مونه که دیگه بدجوری داره اذیتمون میکنه
_معنی حرفاتو نمیفهمم!!!
_سادس.حرفام چنتا کلمست که کنار همدیگن.ولی دردی که پشتشون خوابیده درد داره
_خب نمیخوای از دردت بگی؟کمترین کاری که میتونم برات بکنم دوتا گوشمو در اختیارت بزارم که لااقل یکم سبک بشی؟هوم؟

نفس بلندم آه مانند ناشی از دردامو از سینه بیرون دادم:_شاید یه روزی گفتم.
بعد یه مکث کوتاه دوباره به پریسای زل زده به چشای منی که سقفو نظاره گر بودم،گفتم:_بعضی اتفاقا انقد غیرقابل باورن که تو کاری جز نگاه کردن نداری.الان منم همون تماشاگریم که نه کاری ازم برمیاد نه حتی همه اتفاقارو هضم کردم.برای گفتن هرچیزی اول لازمه درکی ازشون داشته باشی.وگرنه نمیتونی بیانش کنی.درست مثل خوندن یه خط با یه زبون دیگس.
میتونی ببینیش کلماتشو تشخیص بدی ولی نه درکی ازش داری نه مفهموشو میفهمی.
عجله نکن پریسا.بهت میگم ینی اگه به تو نگم به کی بگم؟فقط زمان میخوام.

نگاهمو از سقف کندمو به چشاش که مخلوطی از کنجکاوی و نگرانی بود دادم.لبخند کمرنگمو با لبخندپررنگ تری جواب داد.
_حالا که یکم روزمرگی میخوای کمکت میکنم

یه لحظه حس بی نظیری بهم دست داد.حس اینکه انقد برای پریسا مهمم که هیچ سوالی نپرسید و درکم کرد.بخاطر درک بالاش واقعا ممنونش شدم؛لبخندمو وسعت دادمو گفتم:_چجوری مثلا؟
_از کیهان پرسیده بودی دیگه؟
فقط سرمو تکون دادم.
_خب خودت میدونی من کلا با همه راحتمو شوخی میکنم.ولی با کیهان راحتترم.
اونجوریم نگاه نکن.مثه داداش خودم دوسش دارم بلکه بیشتر.اونم چون تک فرزنده با پیمان و بیشتر من صمیمیه.همیشم گفته مثه خواهر نداشتشم.
منم خیلی از حرفایی که نمیتونم به پیمان بزنمو به کیهان میگم.چون صبور و منطقیه.شاید به نظر ظاهرش بیخیال بیاد ولی اگه باهاش آشنا بشی میفهمی چه شخصیت عالی ای داره.
مامان و بابامم که دیگه گفتن نداره انقد که کیهانو دوس دارن فکر میکنم منو پیمانو ندارن.
خلاصه سرتو درد نیارم خیلی پسر آقاییه.تو چنتا کلمه اگه برات شرحش بدم میتونم بگم آروم،منطقی و صبوره.و از معرفتم هیچی کم نداره
کلش همین بود
_پس حسابی خوش به حال تو شده چون هم یه دوست خوب داری هم یه برادر دیگه؟
_آره دقیقا
بعد تموم شدن حرفامون سکوت بینمونو پرکرد.
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon ، پوران
#30
همچنان به سقف سفید زل زده بودم...صدای نفسای منظم پریسا نشون از خواب رفتنش میداد.
اما خواب انگار از چشام فراری شده بود.
بلند شدم و به سمت هال تاریک قدم گذاشتم.راهمو سمت آشپزخونه کج کردم.فکر میکنم جعبه قرصارو تو یکی از همین کابینتا دیدم
مجبور شدم برا پیدا کردن قرص لامپ آشپزخونه رو روشن کنم.
کابینت بالای سینکو باز کردم.یه پاکت سیگار اسی کنار جعبه قرصا بود.
قرصو برداشتم.میخواستم در کابینتو ببندم که یه حسی مانعم شد.پاکتو برداشتمو درکابینتو بستم.
قرصو خوردم.

فندکم از کنار اجاق گاز برداشتم.
کنار پنجره آشپزخونه ایستادمو نگاهی به آسمون صاف و بدون ابر انداختم.
به  پاکت سیگار تو دستم نگاه کردم فقط سه تا نخ توش بود،؛شنیده بودم میگن آروم میکنه.اما مردد بودم من هیچوقت لب به این چیزا نزدم.
تموم زندگیم آشوبه و خودمم زیر آواره های از گذشته داشتم له میشدم و اونوقت برا کشیدن یا نکشیدن یه نخ سیگار ناقابل مردد بودم.پوزخندی به خودم زدم.
سیگارو روشن کردم و یکم لای پنجره رو باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد.سر سیگار سرخ شده بود.که تو تاریکی جلوه قشنگی داشت.
سیگارو بین لبهام گذاشتمو یه کام گرفتم.دهنم تلخ شد،اونقدرام بد نبود.
کام دومو عمیق تر گرفتم و یکم نفسمو تو سینم نگه داشتم
_نباید انقد نفستو حبس کنی

با شنیدن صدای مردونه ای که خیلی آروم بود هول شدمو دود پیچید تو گلوم،و به سرفه افتادم.سرفه های خشکم همراه با دود شده بود.
حالا تمام گلوم و بینیم میسوخت و اشکم به چشام سیخ میزد.
دستمو رو بینیم فشار دادم تا یکم از سوزشش کم بشه و چشامم که از سوزشش بسته بودم باز کردم و راست ایستادم.
سیگار هنوز بین انگشتام بود.
درست دم درگاه آشپزخونه تو تاریکی ایستاده بود و از حالت ایستادنش معلوم بوددست به سینست.
نمیدونستم سیگارو چیکار کنم اما از خجالت بی حرف سرمو انداختم پایین.
_ببخش ترسوندمت.اومده بودم آب بخورم وگرنه مزاحم خلوتت نمیشدم.
سرمو نمیدونم به معنی چی تکون دادم که دستاشو پایین انداخت و به سمت یخچال رفت.در یخچالو که باز کرد نوری که بهش افتاد باعث شد تیشرت مشکیشو ببینم که بازوهاشو خیلی خوب به نمایش گذاشته بود.
_خاکسترشو بتکون وگرنه میسوزونتت

با این حرفش سریع به سمت سینک رفتم و سیگارو تو سینک فشار دادم که خاموش شد.

پشتش بهم بود اما انگار منو میدیو و این بیشتر دستپاچه و البته خجالت زدم میکرد.
یه لیوان برداشت و آب ریخت و به سمت من گرفت که با یه ممنون زیر لب رد کردم.
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، پوران



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 363 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 149 24,808 01-17-2017, 05:15 PM
آخرین ارسال: افسون67
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 125 13,245 01-17-2017, 05:12 PM
آخرین ارسال: افسون67
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 629 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,827 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,194 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,008 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,548 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,492 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,582 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان