کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 02-28-2017، 09:12 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: reyhane975
آخرین ارسال: reyhane975
پاسخ 35
بازدید 2992

رتبه موضوع:
  • 27 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
#11
_گفتم که سیمین جون
همونجور که دهنشو کج میکرد گفت:_نه بابا خوب شد گفتی!نابغه...منظورم نسبتشه
_خب میدونی در ظاهر نسبتی نداریم ولی در باطن همه کَسمه...
پریسا_از کی تاحالا فلسفه میخونی؟؟؟خیلی فلسفی حرف میزنیا خب ی کلمه بگو چیکارته دیگه اه
تا خواستم حرفی بزنم سیمین جون با ی سینی چای از آشپزخونه اومد بیرون:_ا دخترا هنوز که وایسادین...بهارک چرا به دوستت تعارف نمیکنی بشینه
دست پریسا رو آروم کشیدم سمت مبلا:_چشم سیمین جون،ولی پریسا اصلا تعارفی نیست خیلیم پرروئه
با این حرفم پریسا چپ چپ نگام کرد:_من پرروام؟آدم به مهمونش همچین حرفی میزنه آخه؟
_داری میگی مهمون توکه مهمون نیستی
سیمین جون با لبخند نگامون میکرد پریسام همونجور که چایشو از رو میز ور میداشت گفت:_سیمین جون ببخشیدا مدیونید فک کنین شکمواما...ولی از اونجایی که من عاشق شیرینی دانمارکیم از اونایی که خودم اوردم میخوام،اینام خوبه ها ولی اونارو بیشتر دوست دارم
بعد مظلوم به سیمین جون نگاه کرد سیمین جون خندید و رفت سمت آشپزخونه...
پریسابرگشت سمت من_تو چرا انقد ساکت تر شدی نسبت به اون موقع ها؟
ی لبخند بی حال زدم:ولی تو پرحرف تر شدی
پریسا:از خداتم باشه ولی فک نکن از اون مسئله میگذرما باید کامل توضیح بدی اینجا چیکار میکنیو بقیه کجان!راستی روشنک خوبه؟چیکار میکنه؟سیا چی؟
لحظه ای که ازش میترسیدم رسیده بود؛سوالای پریسا میدونستم تنقدم گیره تا از موضوع سردر نیاره ول کن نیست.به پریسا که منتظر نگام میکرد نگاه کردم:همه چیو به وقتش بهت میگم ولی الان نه.آمادگیشو ندارم
_آخه چی شده که نمیتونی در موردش حرف بزنی؟داری نگرانم میکنی!بعدم به من بدبختم فک کن دیگه از کنجکاوی میمیرما
_باشه بعد
پریسا:اما...
_لطفا!!!
سرشو تکون داد معلوم بود حسابی ذهنش درگیرشده بینمون سکوت شده بود که سیمین جون با ی ظرف پراز شیرینی دانمارکی اومدو همه رو با خنده گذاشت جلوی پریسا،پریسام با خنده و ذوق یکی برداشتو تشکر کرد...نگام به شیرینیا بود اما فکرم پرکشید به گذشته ها..
"صدای دست و جیغ بچه ها باعث شد با خنده دستمو بزارم رو گوشم:_آروم تر بابا تو خیابونیما
شادی_بیخیال دختر ی روزه دیگه خوش باش
پریا_بریم کافه سرخیابون
چهارنفری راه افتادیم سمت کافه...قرار بود من بستنی مهمونشون کنم که اونجوری خوشحال شدن...
بعد ی ساعتی که توکافه بودیم که به شوخی و توسرهم زدنای بچه ها گذشت ازشون جدا شدم و رامو سمت قنادی کج کردم.،بعد یکم فک کردن تصمیم گرفتم شیرینی دانمارکی بگیرم،تو خونه همه دوسش داشتن
کلیدو انداختمو رفتم سمت ساختمون...امروز انقد خوشحال بودم که حد نداشت،تو خیابونم کلی لبخندای بی دلیل به همه زدم که باعث نگاه متعجب ی رهگذرم بشه..
خونه ساکت بود باز معلوم نیست کجان...
در ورودیو باز کردم کفشامو گذاشتم تو جاکفشی...
وارد هال که شدم دیدم بجز سیا همه هستن ی سلام پرسوال دادم آخه بعید بود روشنک خونه باشه و همه جا انقد ساکت یا تلوزیون روشن نباشه!
با صدای سلامم بابا که سرشو گرفته بود بین دستاش بلند شد که تازه صورت برافروختشو دیدم،روشنکم با نگرانی همینطور که هی دستاشو توهم میپیچید بلندشد 
میخواست بیاد سمتم که صدای داد بابا از جا پروندم:وایسا سرجات
مامانم با ی حالت عجیبی نظاره گر بود فقط...
چشمو بین همشون چرخوندم:چیزی شده؟
انگار که با این حرفم بابارو آتیش زدن که تقریبا دوید سمتم:تازه میپرسی چی شده دختره بی حیا؟
منکه ندونسته ترسیده بودم ی قدم رفتم عقب و بعدم جعبه شیرینی که حالا شیرینیاش پخش زمین بودن نگامو میخکوب خودشون کردن و فقط ی علامت سوال بزرگ قرمزی که هی پررنگ تر میشد"
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، .armita. ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ♡ TarA ♡ ، hunter life
#12
صدای پریسا که اسممو صدا میزد،ی دستی قوی ای شد که منو از گذشته ها بکشه بیرون...
پریسا_نمیخوری؟
منظورش به شیرینیا بود:_نه اشتها ندارم
اونم دیگه حرفی نزد و مشغول صحبت با سیمین جون شد، مثه اینکه از هم خیلی خوششون اومده بود این از خنده هاشون معلوم بود..سیمین جون بیشتر چون با وجود تنهاییاش بازم روحیه خیلی شادی داشت و همنشینی با من کلافش میکرد.گله نمیکرد ولی من حسش میکردم.
خودمم از این همه انزوا خسته شدم ولی تا میخوام شاد باشم بازم یه چیزی از پستوهای ذهنم میاد بیرونو خوشیمو خراب میکنه،چیزای ساده مثه خاطره دور ی شیرینی...
پریسام با اینکه نمیدونست قضیه چیه و چه اتفاقایی افتاده ولی حال خرابمو درک کرده بود که برای سیمین جون یکی از خاطره های دوران مدرسه رو با آب و تاب تعریف میکرد و تمام سعیش این بود که منو تو بحث دخیل کنه که البته موفقم بود.
سیمین جون که رفت به کاراش برسه پریسارو بردم اتاقم،اون میم مالکیت ته کلمه شاید از دست ذهنم در رفت چون هیچ جا متعلق به خودم نمیدونستم یا بهتر بگم نیست...
ی اتاق مستطیلی که ی تخت ی نفره سمت چپ اتاق با روتختی بنفش و گلای ریز یاسی داشت روبه روشم کمد یاسی و سمت راستم میزی به همون رنگ.ی اتاق ساده و آرامش بخش...همه چی به سلیقه سیمین جون بود؛اون روزا انقد حالم خراب بود که به آخرین چیزی که میخواستم فک کنم رنگ و دیزاین وسایل اتاق بود..
_خب تعریف کن 
_چی بگم؟
پریسا_هرچی.چیکار کردی و چیکار میکنی.البته میدونم نمیخوای اون اصل کاری رو بگی.اون چیزایی که اذیتت نمیکنه رو بگ.و
واقعا ازش ممنون بودم که انقد مراعاتمو میکرد
_خب بعد اینکه شما رفتین اتفاقای خاصی نیفتاد منم که رشتم حسابداری بود تو دانشگام همونو ادامه دادم البته تا لیسانس.
پریسا که معلوم بود ذوق کرده با هیجان گفت:_خب خب...کسی تو زندگیت هست؟
_نه بابا منو که میشناسی باید اونی که میخوامو برام بسازن.البته ی پسره سال اول تو دانشگامون که خیلی خوشتیپ و شوخ بود ازش خوشم میومد ولی بعد دوماه فهمیدم خودش کسیو داره..
پریسا_آخی همون بهتر که زود فهمیدی.خب اولی که پرید؛دیگه؟
_مگه پرندس که بپره دیوونه.آخرای سال تحصیلی یکی از همکلاسیم رسمی خواستگاری کرد ازم قرار شد نامزد کنیم ولی...
پریسا_ولی..؟؟؟؟
سرمو انداختم پایین..همونجور که با انگشتم خطای فرضی میکشیدم گفتم:
_نشد دیگه،لابد قسمت نبوده..
موشکوفانه نگام کرد:_ننداز گردن قسمت، آدما خودشون قسمتشونو میسازن.
من نمیدونم چی شده تا نخوای بگیم اصراری ندارم،ولی مثه اینکه انقد بد بوده که تمام زندگیتو تحت الشعاع قرار داده.فقط در عجبم چرا کاری نمیکنی؟
_از کجا میدونی؟
پریسا_از اینکه فقط نشستی و زانوی غم بغل کردی.تو چشات ی غم بزرگیه.تو ۷،۸سال پیش اینجوری بودی؟
آروم بودی ولی غمگین نه.
اگه فک میکنی کاری از دستم برمیاد بهم بگو.چون واقعا داری نگرانم میکنی.
_از دست هیچکس کاری برنمیاد
پریسا_اگه بخوای بر میاد.اول قضیه رو تو خودت حل کن بعد اطرافیات.
_نمیشه پریسا.سخته خیلی سخت،من حتی نمیتونم در موردش حرف بزنم،انگار که اون اتفاقا دوباره و دوباره برام میفتن.با اینکه سعی میکنم حتی بهش فکرم نکنم ی اشاره کوچیک منو بهم میریزه و کابوسا میان سراغم
پریسا_ولی تا ابد که نمیشه اینجوری بمونی
_به چی امیدمو ببندم؟وقتی حتی خانوادمم ندارم؟
پریسا_ینی چی؟مگه کجان؟نکنه اتفاقی براشون افتاده؟
_نه.فقط دیگه منو نمیخوان
پریسا_مگه چیکار کردی؟حتی روشنک؟
بعد ی سکوت نسبتا طولانی گفتم:
_روشنک دیگه نیست
پریسا_کجاست؟
اشک به چشام نیش زد بغض گلومو گرفت.
_مرده
پریسا فقط نگام کرد مثه اینکه حرفمو درک نکرده بود:_چی؟؟؟چی داری میگی؟
دوباره ساکت شد.شوکه شده بود فقط با چشای گرد شده همونجور که دستاشو جلو دهنش گرفته بود گفت:_خدای من...چجوری؟کی؟؟؟
صدام شکست:خودکشی کرد
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ♡ TarA ♡ ، hunter life
#13
_به نظرم همون خوب بودا
پریسا_نه خوشم نیومد ازش
_پوووووووف... به نظرم که قشنگ بود همونو وردار دوساعته داریم میگردیما
پریسا_نخیر تو میخوای زودتر بری خونه...دختر چرا انقد تنبلی تو..من میخوام برا اون روز همه چیز عالی باشه...پس بازم میگردم توام مجبوری همراهیم کنی انقدم غر نزن
_بیشعور
خندید:نظر لطفته عزیزم
"دو هفته از اون روزی که بهش گفتم میگذره،تنها عکس العملش محکم بغل کردنم بود.جفتمون تو بغل هم زار میزدیم اون شاید برا روشنک و جوونیش، من برای همه از دست رفته هام"
_این چطوره؟
دهنشو کج و کوله کرد.انگار مجبورش کردن
پریسا_بدک نیست
_ینی چی؟میزنمتا!به این خوشگلی
_خب حالا...بزا پرو کنم شاید خوشم نیومد
فقط تونستم چپ چپ نگاش کنم که ی لبخند دندون نما زد...برا لباسای قبلم دقیقا همینو گفته بود
بعد کلی ژستو نقو نوق راضی شد همون تاپ آستین حلقه ای سفید که از جنس کتان بود با شلوارک تنگ ستش برداره...
صندلم که خداروشکر گفت داره و لازم نبود سه ساعت دیگم دنبال اون بریم...
به پیشنهاد من قرار شد بریم کافه...
تو طبقه همکف پاساژ ی کافه بود که رفتیم همونجا...خریداشو گذاشت رو صندلی کنارش:خب چی بخوریم؟
_دلم بستنی میخواد
پریسا_کم کم داره سرد میشه ها
_نه اونقدارم سرد نیست
پریسا_باشه و اشاره داد که گارسون بیاد دوتا بستنی کاکائویی سفارش داد که گوشیش زنگ خوردرفت بیرون کافه تا راحتتر صحبت کنه...
"حاضر و آماده منتظر روشنکم تا از دانشگاه بیاد...برا بار هزارم جلو آیینه خودمو آرایشمو چک کردم..بعد مدت ها قراره دوتایی بریم خرید برا من...
خوشحالم چون همیشه ی نفر سومی بوده که نذاشته دوتایی خلوت کنیم یا اعضای خانواده یا بیشتر دوستای اون...
من عاشقانه روشنکو دوس دارم خیلی بهش وابستم..اونم همینطور ولی خیلی دورو ورش شلوغه که وقتشو بینمون تقسیم میکنه و معلومه سهم من خیلی کم میشه
برا همینم امروز خیلی خوشحالم...پیش به سوی ی روز عالی دو نفره"
با صدای پریسا از فکر اومدم بیرون:چرا شروع نکردی
انقد تو فکرام غرق بودم که نفهمیدم کی بستنیا جلوم گذاشته شدن.قرار نبود حالا که امروز خیلی خوشحال بود ناراحتش کنم:
_منتظر تو بودم
پریسا_عزیزم...یکی از همکارام بود
اگه فکرامو فاکتور بگیرم روز خوبی بود بهمون خوش گذشت تو کافم یه پسره گیر داده بود به پریسا که بزارید من حساب کنم بیشتر باعث تفریحمون شد...
از هم خداحافظی کردیم...
"با شنیدن صدای گوشیم سریع شال و کیفمو برداشتم،شالمو تو راه پله ها سرم کردم.روشنک بود لابد پایینه چون دیر شده بود دیگه تا بالا نمیومد لباساشو عوض کنه در حیاطو باز کردم اینورو اونورو نگاه کردم نبود گوشی ای که همچنان داشت زنگ میخوردو جواب دادم:جانم؟کجایی پس من اومدم پایین.
روشنک:بهارک جان ببخش عزیزم امروز نمیشه بریم،برا یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده ولی قول میدم سر فرصت بریم.
بغ کرده جواب دادم_باشه عیب نداره.
ایشالا که مشکل دوستت حل بشه
روشنک_ببخش عزیزم.ممنون خداحافظ
بدون اینکه منتظر جوابم بشه قطع کرد و خداحافظ من تو گلوم موند
و من به این فکر میکردم که اون فرصت تا الان پیش نیومد...

ایستاده ام...
بگذار سرنوشت راهش رابرود
من؛...
همین جا...
کنار قول هایت،
کنار دوست داشتنت،
و در عمق نبودنت محکم ایستاده ام...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#14
_چیزی لازم ندارین؟
_نه دخترم،برو به سلامت
تصمیم گرفتم تو این هوای خنک اول پاییز قدم بزنم تا از این رخوت در بیام
قدم زنون تا پاساژ رفتم،هنوز نمیدونستم چی بخرم.همیشه دوس داشتم به اطرافیام چیزایی کادو بدم که کلی حس خوب بهشون بده
پشت ویترینای مغازه وایمیستادم،کلی لباسای خوشگل و عجیب غریب داشتن که هرکدوم از اون یکی متفاوت تر بود.
ولی لباس نه...دنبال چیز خاص تر میگشتم،ی چیزی که هر وقت بهش نگاه کنه یادم بیفته.
از جلوی مغازه ای که پشت ویترینش کلی دستبندو زنجیرای خوشگل داشت رد شدم که توجهم جلب شد و ی قدم عقبگرد کردم...
"_وای خیلی قشنگه منکه عاشقش شدم به نظرم اونم خوشش میاد
با تردید بهش نگاه کردم:واقعا خوبه؟
پریا_عالیه دختر
_باشه پس همینو میگیرم
بالاخره با کلی شک و دودلی خریدم شد یه زنجیر ظریف با دوتا دایره نسبتا کوچیک که به طرز زیبایی درهم پیچیده بودن
یادمه وقتی کادومو بهش دادم کلی خوشحال شدو همون موقع انداخت گردنش تا زمانیم که یادمه تو گردنش موند.
کادوی اونم بهم ی ادکلن خوشبو بود"
ی خانم با عجله از کنارم رد شد که محکم بهم خورد برگشتو ازم تند تند عذرخواهی کردو رفت ولی باعث شد ذهنم که تو گذشته ها بود برگرده به زمان حال،متوجه شدم همینجوری به زنجیر پشت ویترین زل زدم.چرا هرجا میرم یا هرکاری میکنم فقط یاد گذشته ها برام زنده میشه؟یاد روشنک؟
خدایا بسه دیگه این خاطره ها داره جونمو میگیره...
ی جا خونده بودم پیر شدن آدما زمانی شروع میشه که خاطره هاشون از امیدشون بیشتر باشه،مصداق عینی این جمله منم...
ی نفس عمیق کشیدم و سعی کردم این افکارو از ذهنم بندازم بیرون...قدم زنون از اون مغازه رد شدم
سه تا دختر از کنارم رد شدن که بحث داغشون در مورد کتاب بود که همین باعث جرقه تو ذهنم شد؛کتاب،بهترین کادوئه.همیشه خرید کتاب یا خوندنش باعث کلی حسای خوب میشد برام.
مسیر کتاب فروشی در پیش گرفتم،بعد حدود نیم ساعت پیاده روی رسیدم.داخل کتاب فروشی خلوت بود به فروشنده سلام دادم و بین قفسه های کتاب چشم چرخوندم.بین قفسه کتابای شعر هشت کتاب نظرمو جلب کرد تصمیم گرفتم همینو بردارم خودم که خیلی دوسش دارم امیدوارم پریسام خوشش بیاد.با چندتا کتاب دیگه حساب کردمو اومدم بیرون که گوشیم زنگ زد.پریسا بود:_جانم؟
پریسا_سلام عزیزم خوبی کجایی؟
سلام.مرسی تو چطوری بیرونم
پریسا_آها.احیانا نرفتی کادو بگیری برام؟
_تو نوبری به خدا،پررو.آخه کی میپرسه چی خریدی برام؟شاید من اصلا چیزی نخوام بگیرم
پریسا_ا عجبا،خو سوال پرسیدن که اشکال نداره.بعدم تو که انقد دختر خوب و مهربونو با شعوری مگه میشه دست خالی بیای؟اصلا مگه میشه؟
_خب بابا خر شدم.آره اومده بودم برات کادو بگیرم
پریسا_آخ جون.منکه تورو میشناسم.حالا چی گرفتی؟
_اونشو دیگه نمیگم سوپرایز بشی
پریسا_اتفاقا اینجوری خیلیم بهتره.انقد حرف زدیا یادم رفت برا چی زنگ زدم
_میدونستی خیلی پرروئی؟تو سه ساعته منو گرفتی به حرفا
_حالا هرچی.زنگ زدم اولا مطمئن بشم که حتما میای بعدم اینکه کلی خوشگل کن بلکه این پسرای فامیلمون بیان بگیرنت.
_مگه نگفتی تولدت دخترونس؟
پریسا_آره گفتم ولی یکم برنامه تغییر کرد این پسرارو میشناسی که از وقتی فهمیدن میخوام تولد بگیرم هی میگن مام دعوتیم هر چی بهشون میگم بابا نمیشه دخترونس میگن نه راه نداره.منم تصمیم گرفتم موقع کیک بریدن بیان یکم بشینن و کادوشونو بدن بدون کادو که نمیشه،والا.بعد کیکشونم تو اتاق براشون میبرم.خوبه نه؟
_خوب که هست ولی...
پریسا_ولی و مرض.در اصل بخاطر توئه گند دماغ دعوتشون نکردم چون بقیه که انقدرام مشکل ندارن اون بیچاره هام دلشونو صابون زدن گناه دارن دیگه.
_اوف..باشه حالا چند نفرن؟
پریسا_داداشم بعد پسرعمم و پسر عموهام وپسرخالم هام همین انقد نیستن
_خوبه.مشکلی نیست پس
پریسا_آره، پس حتما بیای ها.من دیگه برم کاری نداری؟
_نه قربونت.مرسی خداحافظ
پریسا_خواهش میکنم بای فعلا
تولد پریسا ۲۱ مهر بود که میشد چند روز دیگه از هفته پیش که با هم رفتیم خرید برا لباس تولدش دیگه ندیده بودمش.با یاد پریسا ی لبخد کمرنگ اومد رو لبام
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#15
به خودم تو آیینه نگاه کردم،دوباره و دوباره...همیشه همینجوری بودم برای اینجور مجالسا کلی حساس بازی درمیوردم.ی جورایی از حس و حالام لذت میبردم چون منو به بهارک یکسال پیش شبیه میکرد...
برا امروز پیراهن طرح مردونه چهارخونه مشکی و طوسی که رنگ طوسیش غالبه وخطای ریز مشکی داره با ی شلوارجین تنگ آبی پوشیدم فک میکنم مناسبه.
من بیشتر از اینکه به مد اهمیت بدم تمرکزم رو راحتی خودمه و همیشه سعی کردم لباسی که میپوشم در عین سادگی بهم بیاد.
موهام که تا رو شونمه سیمین جون تیغ ماهی برام بافته بود.
ی آرایش ساده و ملیح رو صورتم انجام دادم که نقطه عطفش همون رژ پررنگ سرخابیه...از خودم راضیم سیمین جونم با اینکه از نظر خودم زیاد تغییر نکردم ولی کلی به به و چه چه کرد دروغ چرا خیلی خوشم اومد...
بعد مدت ها به خودم رسیدم،البته این به خود رسیدن معنیش این نیست که همیشه ژولیده و شلختم.اما امروز همه چیز تکمیله.معمولا خیلی کم پیش میاد آرایش کامل داشته باشم و اکثر آرایشم ضد آفتاب با ی رژ کمرنگه.
ی مانتوی آبی کاربنی با شالی به همون رنگ پوشیدم.صندلای طوسی سفیدمم برداشتم تا اونجا پام کنم.
کادومو که تو ی کاغذ کادوی فانتزی طرح برجسته با قلبای ریزو درشت قرمز،خیلی خوشگل و مرتب پیچیده بودم برداشتم.ادکلنVERSACE که کادوی تولد آخرمون از روشنک بودو رو خودم خالی کردم؛زیاد ازش استفاده نمیکردم چون منو به گذشته ها میبرد امروزم نمیدونم چرا بی دلیل دلم خواست ازش بزنم.کلا امروز روز خوب و شادی بود برام با اینکه زیاد از شلوغی و سروصدا و اینجور مهمونیا خوشم نمیاد ولی دوست داشتم به خودم برسم و امروزو به خودم بگم بیخیال دنیا...!!!!
زنگ زدم به آژانس و از سیمین جون خدافظی کردم که با لبخند و لذت نگام کردو گفت:به سلامت دخترم،خوش بگذره...
دست تکون دادمو کفشم که ست کیف مشکیم بودو پوشیدم..
آژانس اومده بود سوار شدم و آدرس دقیقو دادم...
حدود نیم ساعت بعد جلو آپارتمانشون بودم زنگ زدم و در بدون هیچ حرفی باز شد لبخند زدم،هنوزم این عادتشو که بدون پرسیدن دروباز میکرد داشت.
واحدشون طبقه اول بود که به جز اون سه تا واحد دیگم تو اون طبقه بود.
صدای آهنگ از داخل میومد،پریسائه دیگه...
دریکم باز بود،ی تقه زدم و درو باز کردم.چند نفر رو مبلا نشسته بودن و باهم حرف میزدن با ورودم اونایی که متوجه شده بودن برگشتن سمتم که از رو احترام سری براشون تکون دادم که صدای پریسا از سمت چپم که آشپزخونه بود اومد،همون لباسی که باهم خریده بودیمو پوشیده بود که انصافا هم بهش میومد.موهاشم از کناره ی گوش سمت چپش شل بافته بود و رو شونه سمت راستش انداخته بود که خیلی خوشگل شده بود :_به به ببین کی اومده،خوش اومدی عزیزم
با دیدنش لبخند زدم سلام گلم تولدت مبارک
باهم روبوسی کردیم:سلام.مرسی عزیزم بیا با دوستام آشنات کنم و دتشو پشت کمرم گذاشت و به سمت دوستاش رفتیم که اونام با دیدنمون از جاشون بلند شدن.ی سلام بلند رو به همشون دادم که اونام با لبخند جوابمو دادن یکیشون دستشو سمتم دراز کرد:من شقایقم شمام باید بهارک باشی تعریفتو از پریسا زیاد شنیدم
منم دستمو تو دستش گذاشتم:خوشوقتم.پریسا به من لطف داره
پریسام به ترتیب همونجور که باهاشون دست میدادم معرفی میکرد و اونام با صمیمیت و بعضیاشونم معمولی جوابمو دادن.دوستای پریسا مثل خودش شاد و مهربون بود.از اینکه تو جمعشون بودم لذت میبردم.
پریسا راهنماییم کرد سمت انتهای ی راهروی کوچیک که دوتا اتاق کنارهم بودن.در یکی ازاتاقا بسته بودو صدای خنده و صحبت چنتا پسر از توش میومد که حدس زدم فامیلای پریسا باشن همونجور که بهم گفته بود.
در اتاق بغلیو باز کرد اینم اتاق من بچه ها لباساشونو اینجا گذاشتن توام لباساتو در بیار و آویزون کن رو رخت آویز اونجا، و بعدم به گوشه اتاق اشاره کرد؛کشوی میزو بیرون کشید:اگرم لوازم آرایشی چیزی خواستی از اینجا بردار البته اگه نیوردی.
تشکر کردم و پریسا با یه معذرت خواهی که باید پیش بقیه بره از در بیرون رفت.
مانتو شالمو در اوردم و آویزون کردم و رژمو از کیفم در اوردم و تجدید کردم ی دستیم به مهوهام کشیدمو رفتم بیرون.کنار شقایق نشستم و چون خیلی دختر خونگرمی بود شرپع کرد سر صحبتو باز کردن که موفقم بود و حسابی غرق صحبت شدیم.پریسام مدام در رفت و آمد بود و پذیرایی میکرد.بعد نیم ساعت فک میکنم همه مهمونا اومدن که حدود ۱۶،۱۷نفری میشدن...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
#16
با اومدن همه مهمونا مهمونی گرمتر شد...پریسادستمو کشید وسط تا برقصیم..اکثرا اومده بودن وسط،صدای آهنگ کرکننده بود ولی کلی هیجان به همه میداد که باعث میشد صدای جیغو فریاد بچه ها بیشتر بشه.با همه دوستای پریسا آشنا شدم.
بعد کلی رقصیدنو بزنو بکوب،شقایق و دوسه تا از دوستاش رفتن که کیکو حاضر کنن.پریسام صدای ضبطو کم کرد و با صدای بلندی که همه بشنون گفت:بچه ها گوش کنید...
با ساکت شدن همه و خوابیدم همهمه دوباره گفت:الان که میخوایم کیکو بیاریم چنتا از پسرای فامیلمون با داداشم میان اینجا هر کی دوست داره میتونه لباسشو عوض کنه..با گفتن این حرف منو چنتا از دوستاش به سمت اتاقی که همون اول لباسامونو توش عوض کردیم،رفتیم.
مانتومو پوشیدمو دکمه هاشو باز گذاشتم چون بر اثر فعالیت زیادم گرمم بود وشالمم شل انداختم رو سرم...
برگشتیم تو هال،صدای ضبط قطع شده بود ولی صدای همهمه زیاد بود.پریسا با دیدن ماها که حاضر بودیم ی لبخند زدو به سمت انتهای راهرو که اتاقا بودن،رفت.
چند ضربه به در اتاقی که از اول ورودمون بسته بود زد و درو باز کرد،منم که روی مبلای رو به روی در نشسته بودم کامل دید داشتم؛با باز شدن در حجم زیادی از دود زد بیرون که معلوم بود برای قلیونه.
با وجود سکوت ضبط حالا صدای حرف زدن و خندیدن چندتا پسر واضح به این طرف سالن میرسید.پریسا یکم جلو در واستاد و صحبت کرد،صدای خنده هاش تو صدای خنده هایی که صاحباشون دیده نمیشد،گم شد.بعدم با لبخند اومد سمت هال و راشو سمت آشپزخونه کج کرد یکم با بچه ها صحبت کرد و اومد سمت من که تنها نشسته بودم.از وقتی اومدم وقت نشده بود حرف بزنیم
_راستی مامانت اینا کجان؟
پریسا_مامانمو که میشناسی گفت حوصله سروصدای شماهارو ندارم.رفت خونه خالم بابامم سرکاره.فقط پیمان اینجاست.
سری از رو تایید تکون دادم
با سروصدای وارد شده به هال همه سرا چرخید سمت صدا...پسرا بودن که با سروصدا از اتاق میومدن بیرون.
ماهام بلند شدیم و به جواب سلام بلند و پراز هیاهوشون جواب دادیم.درکل پنج تاپسر بودن با کلی سروصدا...
پریسا دست یکی از پسرا که تیشرت سفید پوشیده بودو کشید سمت من...
پریسا_بهارک،اینم داداشم،پیمان.فک نکنم یادت مونده باشه.
منو پیمان به نشونه احترام برا هم سرمونو تکون دادیم:ی چیزایی یادم میاد ولی خیلی واضح نه...
پیمان که ی حالت متفکری به خودش گرفته بود گفت:پریسا،گفتی بهارک؟نکنه...
پریسا ی بشکن زدو گفت:آره خودشه،همون همسایه سابق
پیمانم با هیجان ادامه داد:خواهر سیامک؟
ومنتظر جواب پریسا نموند:وای دختر خیلی خوشحال شدم دیدمت.از سیامک چ خبر خوبه؟چیکار میکنه؟
ی لبخند از روی استیصال زدم.اونکه از زندگی من خبر نداشت ی سوال عادی در مورد داداشم پرسیده بود.پریسا ی نگاه مردد به چشام انداخت و گفت:خوبه سلام داره.راستی کیهان کجا موند پس؟من رو کادوی اون خیلی حساب باز کردما
از پریسا ممنون بودم که بحثو عوض کرد پیمانم با این حرف پریسا کلا مقوله ای به اسم سیامک فراموش کردو گفت:آره ها کجا موند.
بعدم گوشیشو از جیبش دراورد و شماره گرفت:_الو سلام داداش کجایی

_
پیمان_خوبه، پس زودتر بیا که منتظرتیم تا نیای کیکو نمیبریما

_
پیمان_باشه قربانت فعلا
قطع کرد، تا ده دقیقه دیگه میرسه.
من میرم ضبطو روشن کنم تا اونم بیاد.بعدم رو به من گفت:الان که وقت نیست ولی بعدا ی تومار سوال از سیامک دارم فعلا
با رفتنش ی نفس راحت کشیدم.پریسام فقط نگام کرد و چیزی نگفت.میدونستم زندگیم براش شده ی علامت سوال بزرگ ولی واقعا توانایی گفتنشو لااقل فعلا نداشتم.
با بلند شدن صدای ضبط چندتا از دخترا با پسرا رفتن وسط...منم که دوباره یاد بدبختیام افتاده بودم فقط نگاشون میکردم ولی تو فکر اینکه چجوری به پریسا بگم...
با صدای زنگ از فکر اومدم بیرون.تو این فکر بودم که تو این سروصدا چجوری صدای زنگو شنیدم که پریسا رفت دروباز کرد.به ساعتم نگاه کردم.دقیقا ده دقیقه گذشته بود،ایول چه آن تایم...
با وارد شدن ی پسر جوون قد بلند اول از همه نگام به کفش مشکیش افتاد سرمو اوردم بالا...این...؟اینکه...؟اینکه همونه...؟اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon
#17
ی لحظه به چشام شک کردم!دوباره و دوباره اجزای صورتشو نگا کردم.نه خود خودشه،ولی اینجا چیکار میکنه؟مغزم داره سوت میکشه
با حرکت پیمان سمتش تازه فهمیدم خیلی وقته بهشون زل زدم.لبمو گزیدم،اگه کسی دیده باشم چه فکری میکنه.خیلی نامحسوس به دورو برم نگاه کردم که ببینم کسی متوجه من بوده یا نه.نفس حبس شدمو با دیدن همه که سرشون به کار خودشون گرم بود آزاد کردم.ولی دوباره ذهنم رفت طرف حضور ناآشنای این غریبه ی آشنا اونم اینجا!
پیمان که معلوم بود گل از گلش حسابی شکفته باهاش دست داد بعدم دستش گذاشت پشت کمرش و وادارش کرد بیان سمت هال..منم هاج و واج زیر چشمی نظاره گر بودم نمیتونستم وقتی اون اینجاس نگام و ذهنمو به جای دیگه معطوف کنم،چون ذهن متلاطمم دنبال یه رشته ایه که این آدمو به آدمای این خونه وصل کنه..ولی هرچی بیشتر میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم و ذهنم بیشتر خسته میشد..
در آخرم خودمو به سختی که واقعا بودنش به من ارتباطی پیدا نمیکنه ،قانع کردم.اصلا از کجا معلوم که منو یادش باشه حالا دلیل نمیشه چون من همه چی یادم میمونه اونم منو یادش باشه.ولی به خودم اعتراف کردم جذبه و جدیت این مرد که از تمام رفتار و وجناتش پیداست،چیزی نیست که هرکی یادش بره...پوف کلافه ای از دست ذهنم میکشم،منو ی چیزی میشه آخر...تو این اوضاع قمر در عقرب زندگیم که حتی جای خودمم توش معلوم نیست این فکرارو دقیقا کجا جاشون بدم...
پریسا دیگه پیمان و اون آقای پر پرستیژ کیهان نامو همراهی نکردو رفت سمت آشپزخونه،که شقایق از پشت دو طرف بازوهاشو گرفت و اورد طرف مبل دو نفره هال که جلوش میز قرار داشت نشوندش خودشم با دوتا از بچه ها رفتن تو آشپزخونه.
بعد چند دقیقه که سالن تو سکوت نسبی فررفته بود شقایق با یکی از دوستای پریسا به اسم مینو کیک گیتار مانند شکلاتی رو که روش عدد ۲۳روشن شده قرمز اوردن و جلوی پریسا روی میز گذاشتن،سانازم چاقوی تزئین شده با ربان قرمزو داد دست پریسا.
بقیم با دیدن کیک شروع به دست زدن کردن و آهنگ تولدت مبارک خوندن.پریسام که از نیش بازش کاملا معلوم بود چقد ذوق کرده به تک تک افراد حاضرکه با صدای بلندآهنگ تولدت مبارک رو میخوندن نگان میکرد نگاش که رو ی نقطه خیره موند منم چشامو چرخوندم طرف عامل این خیرگی که انتهای سالن بود و برخلاف بقیه خیلی آروم دست میزند با ی لبخند کوچیک رو لباش..با دیدنش دوباره یاد سوالام افتادم نگاه پریسا که چسبید به چشای من حرکت سر اونم به سمت خودم دیدم که تو ی لحظه نگاهامون باهم تلاقی کرد...چشاش حالت تعجب گرفت از وجودم و حالا کمی اخم از روی دقت رو پیشونیش بود،که ناگهان سرشو دوباره چرخوند سمت پریسا و حالت قبلیشو گرفت.تمام این اتفاقا در عرض دو ثانیه از جلو چشام گذشت...
منم که با کلی تعجب با خودم فکر کردم دیدی بهارک خانم یادش نبود؟کی با ی بار دیدن آدمو یادش می مونه؟ولی پس چرا اولش تعجب کرد؟
باز که با خودم فک میکنم میبینم دلیلی نداره چون تعجب کرده منو یادش باشه.
حالا همه به ادامه آهنگی که میخوندن بیا شمعارو فوت کن هم اضافه شده بود،بعد چندباری که خوندن پریسام بالاخره افتخار داد و اول چشماشو حدود ۱۰ثانیه بست وقتی چشماشو باز کرد شمعو فوت کرد که دوباره صدای دست و هورا بلند شد.
ساناز،مژگان و سحر دخترخاله و دختردایی پریسا،پیمانو بلند کردن که رقص چاقورو انجام بده...
کیک که بریده شد نوبت کادوها رسید،پیمان که ی پلاک زنجیر براش گرفته بود بقیم ی چیزایی تو همین مایه هاو آخرین کادو هم برای اون آقای پر پرستیژ بود که یه دستبند ظریف متشکل شده از چندتا رشته باریکتر که به هم بافته شده بودن و یه قلب توخالی کوچیکم ازش آویزون بود،به دست پریسا داد که کلی خوشحالش کرد.
پریسا از همه بابت اومدن و کادوهاشون با صدای بلند تشکر کرد،که صدای تعارف بقیم همراه هم بلند شد.
کیکو برای بریدن بردن آشپزخونه که تو ظرفای کوچیک همرا با آبمیوه سرو شد.بعد خوردن کیک و آبمیوه انگار که همه انرژی مضاعف گرفته باشن رفتن وسط...جشن تا یه ساعت دیگه ادامه داشت.
بعد اینکه همه کم کم شروع کردن به حاضر شدن،پریسا اومد پیشم بالاخره میتونستم ازش بپرسم.
_پریسا نگفتی این پسرا کین؟
پریسا_آها بزار بت بگم.اون پیراهن سرمه ایه سعیده پسرخالم و داداش ساناز.اون لباس کرمیم فرید و بغل دستیش فربد پسرهای عمه کوچیکم، اونیم که لباس سفید داره پسر عمون آریاست اون تک کت مشکی ام کیهانه پسر عمه بزرگم.
_پسرعمه ات؟
پریسا_آره دیگه.دوتا عمه دارم ی دونه عمو.آریا و کیهان تک بچن
_آها...کم کم لامپای ذهنم روشن میشدن،دیدن پریسا تو اون بیمارستان همچینم اتفاقی نبوده.خب مطمئنا تو شرایط اورژانسی ناخودآگاه میره جایی که آشناست و اونم جایی نیس جز اونجایی که دختر داییشم توش کار میکنه
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon
#18
زیر چشمی به آدم بغل دستیم نگاه میکنم،با اینکه اصولا آدم خجالتی ای نیستم اما الان خیلی احساس خجالت میکنم؛درست از وقتی که همه ی مهمونا رفتن و فقط منو پریسا با ساناز موندیم وسط یه خونه ای که که انگار توش بمب ترکیده،با هم رفتن اتاق پیمان و تا جمع شدن نسبی خونه بیرون نیومدن.
وقتی به خودمون اومدیم هوا تاریک شده بود و ما انقدر گرم کار و حرف زدن بودیم که گذشت زمانو حس نکردیم.با دیدن عقربه های ساعت که نزدیک نه بود برق از سرم پرید.با عجله سمت اتاق پریسا رفتم تا حاضر بشم.همونجور که تند تند دکمه های مانتومو میبستم از اتاق خارج شدم پریسام با دیدنم اومد طرفم:_حالا شب بمون چی میشه؟
_نه ممنون عزیزم.سیمین جون تنهاست
پریسا_باشه حالا که اصرار میکنی یه وقت دیگه
_فقط بی زحمت یه زنگ میزنی آژانس؟
پریسا_دیگه چی؟؟؟همینم مونده از اینجا با آژانس بری.الان میگم پیمان ببرتت.
_نه عزیزم.مزاحمش نمیشم.خودمم با آژانس راحت ترم
پریسا_نه اصلا راه نداره.میرم خبرش کنم
_نه بخدا تعارف نمیکنم.با آژانس اومدم با آژانسم میرم دیگه...اِ پریسا
بدون اینکه به من توجهی کنه به سمت اتاق پیمان رفت.
قبل اینکه بتونم جلوشو بگیرم ایستاد و در زد که در بلافاصله باز شد و پسر عمه ی مرموز کیهان نام پشت در ظاهرشد.پریسا که پشتش به من بود ولی از صداش کاملا معلوم بود اونم تعجب کرده.
پریسا_اِ کیهان پشت در چیکار میکردی؟
قبل اینکه کیهان حرفی بزنه پیمان گفت:_واقعا معلوم نیست حاضر شده؟
پریسا_وا علم غیب ندارم که...ی جوری درو باز کردی فک کردم پشت در خوابیدی.
کیهان_چون داشتم میرفتم برا همین.
پریسا_اِ چه خوب،پس زحمتت نمیشه دوست منم برسونی؟
_پریسا جان...گفتم که لازم نیست خودم میرم.مزاحم ایشون نمیشم.
کلی از دست پریسا حرصم گرفته ینی چی؟همینم مونده با پسرعمش برم خونه.الان با خودش چی فکر میکنه؟اه
پریسا_منم گفتم نمیزارم بری.حالا میگی زحمت پیمان میشه باشه با اون نرو با کیهان برو،سر راهش میرسونتت دیگه.
بعد روشو کرد سمت کیهان:_باشه؟
کیهانم سری به نشونه تایید تکون داد:باشه مشکلی نیست.میرسونمشون.
_نه مزا...
پریسا پرید وسط حرفم:بهارکم مشکلی نداره
یه چشم غره بهش رفتم که یه لبخند دندون نما با یه چشمک زد که بیشتر حرصی شدم.
پریسا_خب اینم از این.منم مانتومو میپوشم تا پایین باهاتون میام.
کیهان با یه نیم نگاه سمت من رفت طرف در و کفشاشو پوشید.با پیمان خداحافظی کرد و دست داد و بعدم رو به من بازم با ابروهای گره خوردش گفت:پایین منتظرم
پریسام که اومد یه شالو مانتو پوشیده بود.با پیمان خداحافظی کردم ولی با حرفی که زد یه لحظه مکث کردم:
پیمان_وقت نشد حرف بزنیم، به سیا سلام برسون.
_اوم...سلامت باشی خدافظ
با عجله کفشامو پوشیدم و زدم بیرون،تو پاگرد پله ها منتظر پریسا موندم تا بیاد.ضربان قلبم تند میزد فکر اینکه کسی بفهمه چی به ما گذشته قلبمو میلرزوند.چنتا دم عمیق گرفتم و بازدممو تیکه تیکه دادم بیرون.همش تو ذهنم ی جمله تکرار میشد تموم شد...تموم شد...
ولی ای کاش واقعا تموم شده بود.هنوز پس لرزه های اون زلزله ویرانگر زندگیم هستن و یادآوری میکنن هر لحظه،هر ثانیه.تو هر نفس تو هر خاطره...
با گذاشته شدن دستی پشت کمرم به خودم اومدم،پریسا بود که هدایتم میکرد سمت پله ها.هنوز صدای کوبش قلبم تو گوشم بود.نمیدونم چرا پریسا اخم کرده بود؟
صدای قدمامون تو سکوت پله ها میپیچید.برام عجیب بود پریسای همیشه شلوغ اینطوری ساکت مونده.دم در با تک بوق ماشینی به سمت چپ چرخیدیم پسرعمه پریسا بود.بازم دست پریسا منو به جلو تقریبا هل داد.
باهم به سمت ماشین رفتیم.مردد مونده بودم کجا بشینم که پریسا در جلو رو برام باز کرد و با ابروش اشاره زد بشینم.ی چشم غره رفتم که اصلا توجهی نکرد.
نشستم و بازم همون بوی مطبوع تو ماشین پیچیده بود.پریسا درو بست و سرشو خم کرد:_میهان جون قربون دستت زحمتت شد
کیهان_خواهش میکنم زحمتی نیست.بازم تولدت مبارک
پریسا_ممنون.مرسی که اومدی
جوابش شد تکون دادن سرش و بعدم خداحافظی همزمانمون.
بعدم چرخوندن فرمون و راه افتادنش تا اینجا که همچنان صدای سکوت بینمون بلنده.تو همین فکرا بودم که صدای معین حنجره های صوتی ضبطو به لرزش دراورد:


تنه رود همهمه آب،من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن،منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید،میونه عشق و معما
باتو هر نفس غنیمت،با تو هرلحظه یه دنیا
با تو پرشورو نشاطم،تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی،من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم،مثله اشک رو گونه هاتم
تورو میبوسم و انگار شاعره شعر چشاتم
دشت پونه های وحشی،رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد،شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تورو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم...


برا اولین بار بود که این آهنگو میشنیدم ولی حس خوبی بهم میداد.
نمیدونم حس آدم کنار دستم چی بود ولی این آهنگ تو این سکوت،تو تاریکی جاده...حس خوبم مثه یه فنجون چای داغ تو یه هوای زمستونی سرد..
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon
#19
با صدای ملودی گوشیم که با آهنگ قاطی شد به خودم اومدم.
_جانم سیمین جون؟سلام
سیمین جون_سلام دخترم،کجایی؟
_دارم میام خونه،یکم طول کشید چون موندم به پریسا کمک کردم
_باشه عزیزم،دیر کردی نگران شدم

با این حرفش یه لبخند نشست رو لبام.خوبه که آدم یکیو داشته باشه که براش نگران بشه.
_زود میام،تو راهم سیمین جون
_باشه پس خدافظ
_خدافظ

تازه بعد تلفن سیمین جون یادم افتاد آدرس ندادم.لبام برای گفتن آدرس باز شد که با دیدن مسیر آشنای خونه دوباره رو هم چفتشون کردم.منکه آدرسی نداده بودم پس از سری قبل یادش مونده بود.پس اونم برخلاف رفتارش منو یادشه.نمیدونم چرا دوست داشتم اونم مثه من برخورد اولمونو یادش مونده باشه.
با توقف ماشین،دستم رو بند کیفم سفت شد.نمیدونستم دعوتش کنم بالا یا نه.اینو مطمئن بودم که قبول نمیکنه ولی ادب حکم میکرد تعارف کنم.از طرفیم به درستی گفتن یا نگفتنش شک داشتم در آخرم بعد یه مکث کوتاه گفتم:_خیلی ممنون،لطف کردیدبفرمایید بالا...
همونجور که نگاش به روبه رو بود یه نیم نگاهی به طرفم انداخت و دوباره تو همون حالت قبلش گفت:_خواهش میکنم خانم کاری نکردم.ممنون مزاحم نمیشم...
منم همونجور که دستم بند دستگیره بود و یه پامم بیرون به نیم رخ جدیش زل زده بودم و تو این فکر بودم که چرا این مرد انقد جذبه داره؟
با صدای خدافظی زیرلبیش منم مثه خودش جواب دادم و بعد پیاده شدنم و بسته شدن در،دوتا تک بوق زدو دور شد.منم تا وقتی که تو پیچ کوچه گم شد همونجا وایسادم و به مسیر رفتنش نگاه کردم.
پیش خودم اعتراف کردم نظرمو جلب کرده ولی فقط نظرمو.آدم جالبیه نصف این جذابیتشم برای مرموز بودنشه.یا لااقل اینطور به نظر میرسه.
ی نفس عمیق کشیدم و چرخیدم سمت ساختمون.کلیدو تو قفل انداختمو درو باز کردم،قبل اینکه برم داخل ساختمون یه نگاه دیگه به سمت انتهای کوچه انداختم؛تاریک و خلوت بود مثه زندگی من.
""_بهارک...بهارک
_بعله چیه؟چرا انقد داد میزنی؟
صدای روشنک از طبقه پایین بود که اسممو صدا میزد،تا دم در فتم همین که درو باز کردم همونجور که نفس نفس میزد خودشو پرت کرد تو بغلم...
_تولــــــــدت مبــــــارک آبجی جونم
با یه خنده سرخوش گفتم:مرسی عزیزم ولی درستش تولدمون مبارکه...
اونم خندید وگفت:_آره اینم هست...پس باهم بگیم با شمارش من...۱،۲،۳...و باهم با صدای بلند گفتیم تولــــدمون مبارک...بعدم یه جیغ بلند کشیدیم که صدای داد مامانو از طبقه پایین شنیدیم...
روشنک_خب برسیم به جاهای خوبش...اینم کادوی خواهر خانمی خودم؛و یه جعبه مربع شکل خیلی شیک مشکی که داخل یه باکس مشکی با قلبای قرمز،بود به سمتم گرفت.یه شیشه بنفش تیره با یه در بزرگ لوزی شکل تو جعبه بود که به محض دراوردنش بوی خوبی زیر بینیم پیچید.
با دیدن کادوش کلی ذوق زده شدم و منم کادوشو که همون زنجیر طلایی رنگ بود بهش دادم...که خوشحالیش با یه جیغ خفیف و دوباره پریدن تو بغلم ابراز کرد.

_حالا حدس بزن نوید برام چی گرفته

با این حرفش همه حس و حالای خوبم پرید.اصلا حس خوبی به نوید نداشتم،و حسای منم هیچوقت دروغ نمیگفت.مثه همیشه که حرف نوید میشد،سگرمه هام تو هم رفت.
روشنک_ضد حال نباش دیگه،یه روز تو ساله،اونم لابد میخوای باز شروع کنی به نصیحت که نوید اله نوید بِله زهرمارمون نکن توروخدا...
منتظر حرف من نشد و همونجور که یه گوی بزرگو از کیفش در میورد گل از گلش شکفت،بین دوتا دستاش گرفت و تا روبه روی صورتش بالا اورد همونجور که نگاش به دختر و پسری که دستای دستکش پوش همو گرفته بودن و لباس زمستونی تنشون بود،نگاه میکرد.یه لبخندم رو لباش بود.با تکون دادن گوی کلی برف تو محیط گوی شناور شد که روشنک با ذوق گفت:_وای خیلی نازه نه؟دوسش دارم.
با نگرانی به خوشحالی صورتش نگاه کردم،تمام اجزای صورتش میخندید.و من نگران روزهای آینده بودم که این شادیش تبدیل به غم و اشک بشه هرچی بیشتر دلبسته نوید میشد مطمئنا بعد ها رنج بیشتری میکشید.
هر وقت روشنک این حرفو ازم میشنید اولش کلی میخندید و بهم میگفت بدبین و بعدم میگفقت من مثه تو نیستم منتظر شاهزاده سواربر اسب سفید باشم خودم میرم دنبالش...
و تمام آرزوی اون روزای من اشتباه بودن افکار خودم و شناختم نسبت به نوید بود ولی.... ""
همیشه یه ولی بوده،هست،خواهد بود...
این 'ولی'ها همیشه حال خوب روزای شادمونو خراب میکنه.من از این ولی ضربه های زیادی خوردم.روشنک نویدو دوست داشت ولی...
ما خانواده خوشبختی بودیم ولی...
من وحیدو دوست داشتم ولی...
ولی ولی ولی...این ولی ها،اما ها،اگرها، ای کاش ها...وای از این کلمات...
با صدای باز شدن در آسانسور از فکر اومدم بیرون...به ساعت مچیم نگاه کردم ۹ بود.کلیدو انداختم و وارد شدم صدای تلوزیون میومد...یه بار دیگه با یادآوری سیمین جون یه خداروشکر زیرلبی از ته دل میگم...اگه سیمین جون نبود؟فکر نبودنشم ترسناک بود...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، پوران ، گل بانو
#20
با صدای برخورد قطرات بارون به پشت شیشه از خواب پریدم...آسمون قرمز قرمز بود،از سرشب معلوم بود چقد دل آسمون پره؛مثه دل من.
ساعت رو دیوارو نگاه کردم ۲:۳۰ بامداد...خواب از سرم پریده بود دیگه.
بلند شدم و پنجره رو باز کردم.پنجره ای که رو به کوچه پشتی باز میشد.حجم سکوت کوچه خواب زده رو فقط صدای بارون میشکست.
با برخورد قطرات سرد بارون با پوست صورتم چشامو بستم و غرق لذت شدم.یه نفس عمیق از هوای تمیز کشیدم...حتی صدای رعد و برقم نتونست چشامو باز کنه..فقط با صداش یه صفحه دیگه از خاطراتمو جلو چشام اورد...
""_بهارک بلند شو دیگه...اه چقد میخوابی؟
_بیخیال شو دیگه...خستم از صبح کلاس داشتم
_خواب همیشه هست.پاشو ببین چه هوای خوبیه،حال میده بری قدم بزنی
_آره خیلی هوای خوبیه.منم قبل قدم زدم خودت تنها برو.
_حالش به دو نفره بودنشه پاشو دیــــــگه...
انقد که زد رو شونمو گفت بلند شو بلند شو کلافه نشستم رو تخت:_اگه دونفرس منو میخوای چیکار؟برو با نوید جــــــونــــــت بیرون...
با این حرفم فقط زل زد به چشام و به پوزخند زد:_چیه برا خاطر دیشب اینجوری میگی؟نمیدونستم انقد کینه ایی...واقعا که..حالا که اینجوری شد باشه با همون نوید جونم میرم بیرون.
منتظر جواب من نشد و گوشیشو برداشت و بدون نگاهی به من بیرون رفت.بازدم کلافمو فوت کردم بیرون.واقعا از این بحثای بی ثمرمون خسته شدم.حرف تو گوشش نمیره انگار.از رفتارای نویدم که میگم میگه باهاش لجی این حرفارو میزنی.نمیدونم واقعا چیکار کنم.همین دیشبم سر دیر اومدنش دعوامون شد بدیشم اینجا بودکه منو تو عمل انجام شده قرار دادومجبورشدم به خاطرش دروغ بگم که هنوزم عذاب وجدان دارم...""
یادمه اون روزم با نوید رفت بیرون و تا چندروزم باهام حرف نزد.الان میگم ای کاش بیشتر تلاش میکردم ای کاش جور دیگه ای بهش میفهموندم که اون آدم به دردش نمیخوره ای کاش...
اشکای داغم با قطره های سرد بارون ترکیب شدند...الان فقط حسرتش برام مونده یه حسرت بزرگ که همیشه و همجا باهامه..قلبم میسوزه...هیچ کاری ازم برنمیاد...پنجره رو بستم و نشستم پایین پنجره...دستمو جلو دهنم گرفتم تا صدای هق هقم بیرون نره...

وای باران...باران...
شیشه پنجره را باران شست،از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟
آسمان سربی رنگ،من در قفس سرد اتاقم دلتنگ،می برد مرغ نگاهم تار،
وای باران...
باران...
پر مرغان نگاهم را شست...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، پوران ، گل بانو


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 157 26,436 دیروز, 01:28 AM
آخرین ارسال: افسون67
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 133 13,674 دیروز, 01:22 AM
آخرین ارسال: افسون67
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 58 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 420 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 677 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,952 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,504 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,315 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,637 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,612 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان