رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-21-2017، 12:43 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: reyhane975
آخرین ارسال: reyhane975
پاسخ 33
بازدید 2886


رتبه موضوع:
  • 27 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی
#1
نام رمان:رخنه
نویسنده:ریحانه سجادی کاربر انجمن نبض زندگی
ژانر:عاشقانه/درام
خلاصه:در مورد دختریه که از دست نامرئی روزگار سیلیای 
سختی خورده،افتاده،شکسته ولی با این حال بازم دست رو زانوهاش گذاشته و دوباره بلند شده 
توضیحات:این اولین رمانیه که مینویسم و میخوام این شانسو به خودم بدم که تخیلات ذهنیمو روی کاغذ بیارم.از چهارم ابتدایی رمان و کتاب میخونم اما تجربه ای ندارم و از شما عزیزان میخوام که اگه این بنده حقیرو لایق نویسنده شدن میدونین رمانمو بخونین و منو همراهی کنین تا به لطف خدا و همراهی شما عزیزان رمانو به پایان برسونم.رمان اصلا طنز نیست سعی کردم موضوعی رو انتخاب کنم که تکراری نباشه 
ممنون از شما و همه ی کسانی که این فرصتو به منو امثال من دادین
مقدمه:
صدا کن مرا...
صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید...
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم،بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است...


فایل‌های پیوست تصاویر بندانگشتی
   
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط طراح ، Golabatoon ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، deli67 ، _o0_ ، ک . شاهین فر ، 30NEMA ، ♡ TarA ♡ ، خسته ی روزگار ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، hunter life ، الا علی پور

تبلیغات

#2
به نام او

سلام تودلیا..خب اینم از اولین پست رمانم،اون بالام گفتم که این اولین رمانمه ولی توروخدا فرار نکنین اونقدرام قلمم بد نیس البته از نظر خودم
ی توضیح کوچولو در مورد رمان،هرچی جلوتر برین بیشتر میفهمین و رمان از نیمه شروع شده نه از اول ماجرا؛همیشه خودم رمانای گنگ و تا حدودی معمایی رو دوس دارم این رمانم معمایی نیس ولی برای فهمیدن قضیه باید بخونینش از همون اول نمیتونین حدس بزنین چه اتفاقاتی افتاده یا قراره بیفته همین دیگه بقیش بستگی به همراهی شما عزیزان داره ولی ازتون میخوام لااقل چندتا پستم رو بخونین اگه خوشتون اومد که خیلی به من لطف کردین اگرم نه که بازم ممنونتونم که تحمل کردین مرسی از همگی و موفق باشین

صدای پرشتاب پاهام تو صدای نفس نفس زدنای پرترسم گم شدن فقط میدویدم...تا دورشم از اون خونه از آدماش از تقدیرم از اون همه ی هستی، عزیزترین حتی از خودم
***
نگام به شمارش طبقه های آسانسور بود ولی ذهنم هزارجا و هیچ جا...طبقه اول،اون خونه قدیمی و باغچه بزرگ و باصفاش،طبقه دوم اون خانواده پنج نفره خوشبخت،طبقه سوم ی اتاق با دیزاین طوسی صورتی با عروسکای رنگارنگ...طبقه چهارم صدای زن و بعد دینگ..
ار آسانسور اومدم بیرون با خستگی کلیدمو انداختم و درو باز کردم،خونه سوتو کور بود مثل همیشه مثل زندگی من.شالمو از سرم کشیدن و رامو به سمت آشپزخونه کج کردم، کاغذ دستخط سیمین جون به یخچال چسبونده شده که گفته بود نمیادو خونه یکی از دوستاشه.
تو فکر ناهار بودم که صدای ملودی گوشیمو شنیدم به سختی از ته کیفم درش اوردمو جواب دادم:الو؟
-سلام خانم شافع.خوب هستید؟
_سلام خانم کبیری ممنون شما خوبین؟جانم؟
خانم کبیری-ممنونم.راستش ی آقایی اومدن به اسم مدرسی،میخواستن شمارو ببینن الانم که نیستید شمارتونو میخوان
_نمیشناسم.نگفت چیکارم داره؟
خانم کبیری-نه والا چیزی به من نگفت ولی گفتن که کارش خیلی واجبه
-اگه زحمتی نیست بگو من فردا هستم میتونن تشریف بیارن
خانم کبیری-باشه عزیزم امری نیست؟
-ممنون عرضی نیست خداحافظ
خانم کبیری-خداحافظ
اصلا کنجکاو نشدم که کیه و چیکارم داره؛همونجور که گوشی دستم بود رفتم تو گالری و تنها عکسی که ازش داشتمو از اون همه ی هستی باز کردم،یه آه پرحسرت غلیظ شده از دردام کشیدمو صفحه گوشیو چسبوندم به لبم...
نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد...

اینم از پست اول امیدوارم خوشتون اومده باشه
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، deli67 ، طراح ، Golabatoon ، _o0_ ، ک . شاهین فر ، 30NEMA ، ♡ TarA ♡ ، خسته ی روزگار ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، hunter life ، الا علی پور
#3
***
با شنیدن صدای قدم هایی و بعدم صدای جاافتاده ی مرد:خانم شافع؟سرمو بلند کردم و ایستادم،-سلام بله؟بفرمایید
-سلام.بنده مدرسی هستم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
-البته.بفرمایید...با هم به سمت مبلای قهو ه ای گوشه سالن رفتیم
مدرسی-من وکیل آقای امیری هستم،فرشاد امیری
-ایشونو به جا نمیارم
مدرسی-بله براتون توضیح میدم.موکل من ی آشنایی دیرینه ای با شما دارن که البته شما ایشونو نمیشناسین.ایشون خیلی وقته که دنبال شما میگردن مطالب مهمی هست که شما باید بدونین و البته ی سند که امضای شما لازمه تا به نامتون بشه.
ابروهام توهم گره خورد-چه سندی؟چه آشنایی؟شما منو گیج کردین مگه میشه من ایشونو نشناسم ولی ایشون منو بشناسه تازه ی سندم میخوان به نامم کنن؟
-بله گفتم که بهتون.موضوع خیلی مهمیه که شما باید بدونین براهمینم من اینجام.ایشون تقاضا دارن که شمارو ببینن.
-آقای محترم من میگم ایشونو نمیشناسم شما میگین میخواد ببیندم؟اصلا به حرفاتون فک کردین؟من چجوری برم دیدن ی آدمی که حتی اسمشم نشنیده بودم؟
مدرسی-بله خانم کاملا حق با شماست ولی اگه موضوع مهمی نبود که ما مزاحم شما نمیشدیم.من اجازه ندارم حرفی برنم ایشون خودشون باید براتون توضیح بدن
-در هر صورت فک نمیکنم اون موضوع مهم تر از نشناختن من باشه،منم تمایلی برای دیدن ایشون ندارم.دلایلمم به اندازه کافی هست خودتونم میدونین
مدرسی-اما...
-دیگه اماو اگر نداره...ممنون که تا اینجا اومدین.ولی حرف من همونه
از جاش بلند شدو ایستاد.-خیله خب هرجور که شما بخواین.ولی لااقل این درخواستمو قبول کنین،اگه میشه شماره همراهتونو به من بدین بزارین خودشون توجیحتون کنن
-ولی...
مدرسی-لطفا!!
خودمم کنجکاو شده بودم ینی کیه؟چه آشنایی دیرینه ای؟
نفس عمیقی کشیدم-بله،یادداشت کنین
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، _o0_ ، 30NEMA ، ♡ TarA ♡ ، خسته ی روزگار ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، hunter life ، الا علی پور
#4
دو روزی از اومدن مدرسی میگذره،بعد رفتنش حسابی ذهنمو با حرفاش درگیر کرده از اون روز تا الان کل آدمای دور و نزدیک خودمو اطرافیامو گشتم برا پیدا کردن مرد مجهول فرشاد امیری نامی که ی شرکتم داره حالا شرکتش چیه؟خدا داند!
برخلاف بی میل نشون دادنم زیادی برا این موضوع کنجکاو شدم که بدونم این آقای مرموز کیه و چیکارم داره؟
انتظار داشتم بعد دادن شمارم به وکیلش بلافاصله بهم زنگ بزنه،اما تا امروز خبری ازش نیس و گویا کارشم تو درگیر کردن ذهن آدما خوب بلده...
_به چی فک میکنی؟
-به گذشته
_خسته نشدی از اینکه همش تو گذشته سیر میکنی دخترجان؟
جوابش شد سکوت ممتدم که دوباره گفت:_شدی پوست و استخون این دو سه روزم که دیگه بدتر!معلوم نیست کجایی؟!جسمت اینجاست ذهنت معلوم نیست کجا؟غذای درست و حسابیم که نخوردی...
کی گفته فرشته ها تو آسمونن و بال دارن؟؟؟
این زن مهربون همدرد شده تو روزای سختیم همون فرشته ی بی بال این روزای منه
که با وجود دردای خودش نگران خورد و خوراک منه!
تا دنیا دنیاست من مدیون این زن فرشته صفت می مونم،این زنی که بهشت بی مادر شدن زیرپاشه...
_یکم فکرم مشغوله قربونت برم.شما نگران من نباش
بعدم ی بوس محکم از گونش که صداشو دراورد
***
بعد شب بخیر گفتن به سیمین جون رفتم تو اتاق مامن تمام تنهاییم شده تا برا خواب آماده بشم...
نمیدونم چقد گذشته بود که صدای زنگ گوشیم از جا پروندم و نگام چرخوند سمت ساعت روبه روم 23:30،ابروهام بالا پرید این کدوم آدم بی ملاحضه ایه؟
درسته که برا زود خوابیدن سیمین جون منم زود میرفتم تو اتاق ولی بازم...
میدونستم انقد با آدمای دورو ورم صمیمی نیستم که خبرای مهمشونو اونم این وقت شب بهم بگن پس فقط ی نفر می مونه...
-بله؟
_سلام، خانم شافع؟
-بله خودم هستم
_امیری هستم،فرشاد امیری.شناختین؟
-بله.بفرمایین امرتون
_میخواستم بپرسم چرا پیشنهادمو قبول نکردین؟
-واقعا معلوم نیست؟همه چی مشخصه مهم ترینشم اینکه من شمارو نمیشناسم
_ولی من میشناسم
-خب بگین تا منم بشناسم
_این حرفارو نمیشه پیشت تلفن زد حتما باید حضوری ببینمتون و اینکه دلیلمو بعد دیدنتون میگم.
-من چجوری بیام دیدن آدمی که نمیشناسم
_فک نمیکردم انقد ترسو باشی خانوم کوچولو.
طرح پوزخندشو از پشت تلفنم حس میکردم دندونامو بهم فشار دادم
-ببینید آقای مثلا محترم نمیتونی با این حرفات منو تحریک کنی نمیتونی بکشونیم اونجا.لطفا دیگه مزاحمم نشو...
میخواستم قطع کنم که با حرفی که زد خشک شدم
_اگه بگم در مورد روشنکه چی؟بازم نمیای؟
-چ..چی؟؟؟؟؟؟رو...رو...شنک؟؟؟؟؟ شما از کجا میشناسین؟؟؟؟
_دیگه اینشو وقتی میفهمی که بیای.آدرسو برات میفرستم.شب خوش
و بدون منتظر شدن برا جوابم قطع کرد...لعنتی
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط 30NEMA ، Golabatoon ، ♡ TarA ♡ ، خسته ی روزگار ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، hunter life ، الا علی پور
#5
سرمو بالا گرفتم و به اون ساختمون بلند نگاه کردم.یه مجتمع تجاری بود.
هنوزم که بعد سه روز رو به روی شرکتش وایسادم دوبه شکم که برم یا نرم!کارم حماقت محضه.کی میره دیدن کسی که نمیشناسش؟اما نمیتونم جلو خودمو بگیرم مگه میشه پای روشنک در میون باشه و نرم؟نه اصلا،با این فکر مصمم شدم که برم.
از بعد اون شب که آدرسو فرستاد دیگه خبری ازش نشد
مثه اینکه اونم خوب میدونست چقد برام مهمه و حتما میرم
بالاخره دلمو زدم به دریا و از خیابون رد شدم.
شرکتش طبقه دوم مجتمع بود.ی نفس عمیق کشیدم جلو در قهوه ای سوخته واستادم و زنگ زدم.
یه خانم جوون و خوشتیپ درو باز کرد و با خوش رویی
دعوتم کرد داخل تا روی مبل بشینم،همونجور که رو صندلیش میشست گفت وقت قبلی داشتین؟
-نه،ینی بله،شما بگین شافع خودشون میشناسن
_بله البته.فعلا که مهمون دارن یکم باید منتظر بشین
-مشکلی نیست
منشیم دیگه حرفی نزدو به کارش مشغول شد بعد حدود ی ربع درباز شدو ی آقایی اومد بیرون.
منشیم به احترامش بلندشدو راهنماییش بعدم رفت سمت اتاقو ی چیزی گفت که نشنیدم و برگشت سمت من:_بفرمایید آقای امیری منتظرتونن.ی تشکر زیرلبی کردمو به یمت اتاق قدم برداشتم.درزدمو دروباز کردم و همزمان سرمو بالا اوردم که دیدم مرد جوون روبهروم زل زده به صورتم.گلومو صاف کردم:-سلام
انقد محو تماشا کردنم شده بود که متوجه نشد،معذب بودم.دوباره با صدای بلندتری گفتم:-شافع هستم.
که انگاری به خودش اومد زیرلب زمزمه کرد:-چه شباهتی
ولی من شنیدم.ایندفع بلند جوری که بشنوم:فرشاد_بله بله بفرمایید
معلوم بود هول شده.نمیدونم چرا ؟ولی انگاری این همون آقای گستاخ پشت تلفن نبود.
نشستم رو کاناپه روبه روی میزش خودشم بعد ی مکث اومدو روبه رو نشست.
به زانوهام نگاه میکردم.سنگینی نگاه اونم رو خودم حس میکردم.ی نفس عمیق نامحسوس کشیدم و سرمو بلند کردم:-خب نمیخوایین کارتونو بگین؟
فرشاد_بله حتما.خب راستش گفتنش یکم سخته برام.من شمارو دورا دور میشناسم اونم نه خیلی زیاد.از حرفای روشنک.
-شما روشنکو از کجا میشناختین؟
فرشاد_من نزدیک یکسالی میشد که روشنکو میشناختمش.راستش اونو تو کافه ی دوستم دیدم.اونجا با دوستاش زیاد میومد.کم کم باهم آشنا شدیم.ما به هم علاقه مند شدیم،نمیگم عاشقو معشوق بودیم نه،ولی همو دوست داشتیم اونقد که به جدی تر شدن رابطمونم فکر کرده بودیم.تا اینکه روشنک زد زیر همه چی وتموم کرد رابطمونو منم نفهمیدم چرا و بعدم که...
-خب!؟دلیلشو میخواین از من بپرسین؟
فرشاد_نه.ی سری چیزایی فهمیدم.دیگه گذشته.چه نیازی به دونستنش دارم ولی میدونم انقد دلیلش موجه بوده که ازم بگذره
-پس چرا میخواستین منو ببینین؟منکه حتی نمیدونستم همچین آدمی تو زندگی روشنک هست؟
فرشاد_فک کنین ی کنجکاوی در مورد کسی که روشنک انقد ازش تعریف میکرد.و اینکه سند ی زمین کوچیک اطراف تهرانه که به درخواستش میخواد به نام شما بشه و ی نامه که برای شماست.
_زمین؟
فرشاد_بله،مثه اینکه با پس اندازش خریداریش کرده.
-چرا میخواست به نام من بشه؟
فرشاد_چون شما مهم ترین آدم زندگیش بودین
با خودم زمزمه کردم:مهم ترین؟؟؟؟و ی پوزخند تلخ زدم
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، ♡ TarA ♡ ، خسته ی روزگار ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، hunter life ، الا علی پور
#6
وقتی سکوتمو دیدبلند شدو به سمت میزش رفت از کشوش ی پاکت نامه دراورد و گذاشت جلوم:اینم نامه
همونجور به پاکت زل زده بودم ینی چی توش نوشته؟
فرشاد_اگه موافق باشین ی روزی که براتون مقدوره بریم محضر تا زمین به نامتون زده بشه
-نه احتیاجی نیست
فرشاد_اما این زمین برا شماست
-من حتی از وجودش باخبرم نبودم احتیاجیم ندارم.ممنون
میخواست حرفی بزنه که بابلندشدنم خوردش
فرشاد_میرین؟
-بله،کار دیگه ای دارین؟
فرشاد_نه خوشحال شدم دیدمتون وممنون از اینکه اومدین
اونم بلندشدو باهام تا دم دراومد
فرشاد_بازم لطف کردین خداحافظ
-خواهش میکنم خداحافظ
داشتم تظاهر به خونسردی میکردم مثه اینکه موفقم بودم
فقط میخواستم برم احساس خفگی میکردم.بازم خاطرات لعنتی با قدرت از هم پیشی میگرفتنو به ذهنم هجوم میوردن

مثل یک تصویر مبهم،روی آیینه مث کابوس
رد میشه از توی ذهنم خاطراتی تلخ و مایوس

تمام مدتی که فرشاد امیری حرف میزد به این فک میکردم شاید این همون آدم توی عکساست که کوبیده شدن تو صورتم،بدون اینکه حتی ببینمشون
شاید،شاید...برا همینم نمیتونستم حس خوبی بهش داشته باشم.حتی اون زمین!!!لابد برا حس عذاب وجدانش میخواسته به نامم بشه وسیلشم شده فرشاد امیری...
تو ی لحظه سرم گیج رفت،چشام سیاهی.دستمو گرفتم به دیوار بغلم،تو همون حالت یکم خم شدم.
بغض داشت خفم میکرد.خدایا چرا تموم نمیشه...
انگار که ی وزنه به اندازه ده ها تن رو دوشمه.نامه تو کیفم برا شونه هام زیادی سنگین بود.
صدای ی زن منو از فکرام کشید بیرون_خانم حالتون خوبه؟
حتی نمیتونستم جوابشو بدم سرم سنگین بود،منگ بودم.سرمو تکیه دادم به دست روی دیوار.کیفم از شونم سرخورد وافتاد رو زمین.
ی دستی بازومو گرفتو کمکم کرد رو جدول بشینم و ی بطری آب که جلو دیدمو گرفت،وقتی دید حرکتی نمیکنم بطری رو نزدیک لبم گرفت.یکم ازش خوردم.دهنم خشک خشک بود.
صداها زیاد شده بودن حرکت چندنفرو حس میکردم.
همون دست کمکم کرد تو ی ماشین بشینم که نمیدونم براکی بود یا حتی اون خانوم...
صدای بهم کوبیده شدن درا و بازم اون زن:_عزیزم آدرس خونتو میتونی بهم بدی؟؟؟
زمزمه ای کردم که نشنید سرشو اورد جلوتر:_چی؟؟؟
-قبرستون
با تعجب نگام کرد که دوباره گفتم:میخوام برم بهشت زهرا
_ولی عزیزم حالت خوب نیست
-خواهش میکنم
مثه اینکه عجز تو صدام دلشو سوزوند که به راننده گفت برو بهشت زهرا...
صدای حرف زدنشونو میشنیدم ولی چیزی درک نمیکردم
زخمی عقرب خویشم،به خدا آلوده و مسموم
پشت این درای بسته منم و این تن محکوم
معنی واژه ی مرگم،شعر آغاز سکوتم
اون ور مرز شکستن،لب پرتگاه سقوطم
چند قدم تا ته ورطه،چند قدم تا لب مرگم
تو خزون سرد پاییز قصه ی سقوط برگم
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، roya.f ، پوران ، آیدابانو ، AmirHafez ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، .armita. ، صبا دهقان ، خسته ی روزگار ، hunter life ، الا علی پور
#7
با توقف ماشین چشامو که بسته بودم باز کردمو سرمو از پشتی صندلی بلند...
خانومه کمکم کرد پیاده بشم شماره قطعه و ردیفو گفتم
اونم بی حرف همونجور که بازوم تو دستش بود همراهیم میکرد...
خودمو بغل کردم هوا خیلی سرد بود،هوا تو اواسط شهریور سرد شده بود یا برای من اینجوری بود؟
سکوت مرگ آواری همه جا پیچیده بود و به حسای بدم دامن میزد...
بعد نمیدونم چقد بالا سر قبرش واستادیم که با دیدن اسمو فامیل زانوهام خم شدو افتادم کنار قبر با سنگ سیاه به رنگ چشایی که حالا بسته شده بودن...
خانومم که حتی اسمشم نمیدونستم مثه اینکه حالمو درک کرد که رفتو کمی اونورتر ایستاد...
چونم میلرزید،از سرما،بغض،خاطره ها...
دست لرزونمو کشیدم رو سنگ قبر سرد...
رو تک به تک حروفای اسمش،طلوع،غروب...
-دیدی آخر طاقت نیوردم اومدم...دلم تنگته روشنک
هق هق میکردم
کجا رفتی بی معرفت؟نگفتی من بی تو چیکار کنم؟
توام تنهام گذاشتی خواهری؟؟؟چرا؟
منکه همه کار کردم تا تو آرامش باشی!!!که ضربه نخوری!دیگه چرا رفتی؟
دلم فقط به بودنت خوش بود!همه چیو تحمل کردم تا تو فقط نفس بکشی...تو که میدونستی نفسم بند نفساته چرا خواهری؟؟؟؟چرا داغتو رو دل داغ دیدم گذاشتی؟
دلم خوش همین بودنت بود...
آخراش دیگه ضجه میزدم چرا خدایا؟؟؟چرا؟؟؟چرا روشنک؟؟؟؟چرا ما؟؟؟
ی دستی اومد رو بازوم:_خانومی بسه دیگه...پاشو..پاشو عزیزم
چرا نفسام انقد سنگینه؟چرا نفس کشین شده سختترین کار؟
تندو مقطع نفس میکشیدم...
باهاش همراه شدم ی دستشو انداخت دور کمرم ی دستشم دور بازوم
خیلی ترحم برانگیزم لابد!!!
تا دم ماشین قدمای سنگین تر از نفسمو کشیدم
سرم گیج میرفت...میلرزیدم..سردم بود
چشام سیاهی رفت و...
و قبل از سیاهی مطلق صدای هیه زن همراهم و بعد سکـــــوت...
***
گلوم خشک بود...به سختی آب دهنمو قورت دادم تا شده یکم از خشکی گلوم کم بشه...
دورو ورم خلوت بود تو اتاق سفید باتختای آبی کم رنگ...
به دست چپم سرم وصل بود...خب تشخیص اینکه تو بیمارستانم سخت نبود.
فقط در تعجبم چرا کسی نمیاد
بعد حدود ی ربع ی پرستار اومدتو بی حرف سرمو از دستم جدا کردو روش چسب زد:_همراهات بیرونن
همراهام؟؟؟تا جایی که یادمه فقط ی زن باهام بود.، 
که اونم شک داشتم بمونه باهام!
پرستاره کمکمم نکرد‌!!!عجبا
از تخت اومدم پایینو رفتم بیرون...رو صندلیای تو راهرو نشسته بود،با خروجم از اتاق بلند شد:_بهتری؟؟؟
-بله.توروخدا ببخشین به خاطر من تو زحمت افتادین
_عزیزم این چه حرفیه؟هرکسیم بود همینکارو میکرد
-ازتون خیلی ممنونم
هنوزم یکم سرگیجه داشتم ولی حالم خیلی بهتر بود
به طرفم اومدو دستشو اورد جلو:_من رجبی هستم.الناز رجبی
-خوشوقتم منم شافعم
دستشو پشت کمرم گذاشتو به طرف خروجی راه افتادیم...پس پرستاره چی میگفت همراهاتون؟؟؟
دم در یاد کیفم افتادم:-کیفم؟؟؟
الناز_تو ماشینه عزیزم چرخیدم برم که ی صدای ناباور اسممو صدا زد:_بهارک؟؟؟؟
صداش پر از حسای متفاوت بود...صدا زیادی آشنا بود
برگشتم سمت منبع صدا و ی حجم مهربونی با گرماش خودشو پرت کرد تو بغلم...
***
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، .armita. ، خسته ی روزگار ، hunter life
#8
خدای من...دنیا بیشتر از اینکه گرد باشه کوچیکه!!!
اصلا باورم نمیشد...پریسا؟؟؟؟اینجا؟بعد این همه سال؟
از بغلم اومد بیرون،با چشای اشکیش زل زد به چشای منی که حالا کمیم نم داشت
پریسا_دختر تو اینجا چیکار میکنی..وای باورم نمیشه
خوبی؟؟؟چقد عوض شدی!چیکار میکنی؟درست تموم شده؟کار میکنی؟از بچه ها خبر داری؟؟؟
خندم گرفته بود پریسا اصلا عوض نشده هنوزم مثه اون وقتا رگباری حرف میزد و مجال حرف زدن به آدم نمیداد.
-یواش دختر..چ خبرته قرار نیس فرار کنم که..
بزا اول این خانومو بهت معرفی کنم:ایشون خانم رجبی هستن.امروز خیلی تو زحمت افتادنالانم بخاطر من اینجان،مزاحمشون شدم
پریسا ی لبخندی زدو سرتاپای النازو ی نگاهی انداخت و میدونم که تو همون چندثانیم آنالیزش کرد.
الناز_نه عزیزم این چه حرفیه وظیفس.
جوابش شد لبخند قدردانم بهش
پریسا:لطف کردن.راستی تو اینجا چیکار میکنی؟
-مجال نمیدی که،هیچی یکم حالم بد بود الناز جون لطف کردن اوردنم بیمارستان
پریسا در آن واحد چشاش نگران شد:چی شده؟چرا حالت بد شد مگه کجا بودی؟الان خوبی؟
-خوبم عزیزم.وگرنه الان که سرپا نبودم بادم رفت بپرسم تو اینجا چیکار میکنی؟
پریسا:دختر تو هنوزم به اطرافت توجه نداریا...نمیبینی این لباس چقد برازنده وجودمه.. و ی لبخند شیطانی زد
-نمیتونستم اونجور که باید جوابشو بدم بخاطر الناز:ی بعله کشیده گفتم که خودشم فهمید که بهم چشم غره رفت
الناز_عزیزم من بیرون منتظرتم کارت تموم شد بیا
-نه،الان شماره بدم میام ببخشید توروخدا
پریسا:منم کار دارم زود باش شماره و آدرستو رد کن بیاد که تازه پیدات کردم
شماره و آدرس دادم و گرفتم.بعدم با ابنکه دلمون نمیومد از هم خداحافظی کردیم.
پریسا بهترین دوستم بود.از بچگی باهم دوست و همسایه بودیم تا سال دوم دبیرستان.بعدم که اونا از اون محل رفتن و گاهی ارتباط داشتیم باهم ولی بخاطر درس و مشغله ارتباطمون کمو کمتر شدتا اینکه کلا قطع شد ولی همیشه به یاد هم بودیم.
با الناز رفتیم سمت پارکینگ،دیدن پریسا انقد سرحالم اورده بود که موضوع روشنک و نامه رو هم فراموش کردم البته موقتی.
تازه وقت کردم ی نگاه ب الناز بندازم.ی دختر هم سنو سال خودم بود با پوست روشن و قد متوسط با لباسایی که مارک بودنشون از دورم معلوم بود.حتی وقت نکرده بودم کامل باهاش آشنا بشم.از خودم تعجب کردم چجوری انقد زود باهاش اخت شدم بهش اعتماد کردم این از من جدید بعیده حالا اون من قبلی شاید...
کنار ی آزارای مشکی وایساد.تعجب کردم ا اینکه رانندش ی مرده.من تا الان فک میکردم تنهاست ولی با یادآوری صحبتشون تو راه قبرستون فک کردم دوتا خانوم باشن...
با دیدنمون از ماشین پیاده شد..
ی مرد قد بلند چهارشونه با ی بلوز مردونه سورمه ای و شلوارشم که اومد اینور دیدم،مشکی...
نمیدونم چرا هول شدم شاید به خاطر جدیت چهرش بود شایدم برا قد بلندش که ازش خیلی کوتاه تربودم
سرمو انداختم پایین و ی سلام زیر لبی کردم البته اگه دست خودم بود که کلا حرف نمیزدم ولی به تبعیت از الناز که سلام کرد منم سلام کردم، که صدای بمشو شنیدم:سلام،بهترید خانوم؟
ی نفس عمیق زیر پوستی کشیدم تا به خودم مسلط بشم:_بله..خیلی ممنون تو زحمت افتادین
_خواهش میکنم.مهم اینه الان بهترید.بفرمایید تو ماشین.خودشم چرخیدو سوار شد النازم بخاطر من عقب سوار شد.
ی بوی خوبی تو ماشین پیچیده بود که ناخودآگاه ی نفس عمیق کشیدم که نگاش از آیینه کشیده شد سمت من...
اوه...مثه اینکه شنید.سرمو انداختم پایین
از پارک دراومدو را افتاد که دوباره صداشو شنیدم مثه اینکه طرف صحبتشم من بودم:کجا برم؟
ی نگاه به الناز انداختم که ساکت بود،پس مسلما من باید جواب میدادم.به آرومی و البته سختی آدرسو گفتم که اونم فقط با تکون دادن سرش فرمونو چرخوند.
نیم ساعتی که تو راه بودیم به سکوت گذشت، ی آهنگم نذاشت حوصلمون سر نره.. والا...
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، .armita. ، خسته ی روزگار ، hunter life
#9
جلد رمانم هم آماده شد آرمیتای عزیزم زحمتشو کشیدن .ممنون عزیزم
براتون تو پست اول میزارم ببینید
ی لحظه متوجه حرفای ذهنم شدم باورم نمیشه ای منم انقد دارم غر میزنم؟
از سکوت؟انتظار چیو دارم از ی غریبه؟
منی که تو پیله تنهاییم هیچکسو راه نمیدم؟!
منی که حتی اگه ساعت ها ی گوشه بشینم و فکر کنم راضیم؟
ینی دیدن پریسا تو همین نیم ساعت،یه ساعت همچین تاثیری داشته؟شاید...!!!
_از این سمت؟
با صدای مرد روبه روم که خیلی جدی زل زده بود به خیابون از فکر بیرون اومدم...
با صدای آرومی گفتم:بله همین سمت...
سرشو نامحسوس تکون داد
جلوی ساختمون نگه داشت..
من حتی نمیدونستم اسم یا فامیلش چیه بخاطر همینم به ی تشکر ساده اکتفا کردم:واقعا لطف کردین،ممنون
خواهش میکنمش زیادی زیر لبی بود،برگشتم سمت الناز:از شمام خیلی ممنونم ببخشید تو زحمت افتادین
با ی لبخند مهربون گفت:خواهش میکنم عزیزم هرکس دیگه ای هم بود همین کارو میکرد،وقتی اونجوری حالت بد شد منو آقای نائینی واقعا ترسیدیم
پس فامیلیش نائینی بود!مهم نبود زیاد..اونم ی غریبس که بهم لطف کرده همین شاید اگه منم بودم همینکارو میکردم...
_بفرمایید بالا
الناز_نه عزیزم مزاحم نمیشیم
النازم باهام از ماشین پیاده شد:میتونی بری بالا با کمکت کنم؟
-ممنون میتونم.
الناز_خوبه.پس من برم
چرخید سوار ماشین بشه که صداش زدم:الناز خانم؟
_بله؟
-میتونم شمارتونو داشته باشم؟
_البته عزیزم یادداشت کن...
نمیدونم چرا؟ولی تو همین زمان کم خیلی به دلم نشسته بود نمیتونستم از دستش بدم
***
کلید انداختمو رفتم داخل...با صدای پاهام سیمین جون از آشپزخونه اومد بیرون:_معلوم هست کجایی دختر؟نمیگی نگران بشم؟
-سلام
_علیک سلام.بحثو عوض نکن که یادم نمیره!کجا بودی؟
-گفتم که رفتم دیدن کسی!
_کی؟
-ی آشنا
_ا توام!چرا قسطی حرف میزنی خب کامل بگو دیگه
-دوست روشنک
اخماشو کشید توهم:_خب؟کی بود چیکار داشت؟
-سیمین جون الان حالم خوب نیست میشه بعدا حرف بزنیم؟
_حال و روزتو ببین!چرا سرخود کاری میکنی؟اصلا واسه چی رفتی؟
بغض کردم..:مگه میشد نرم؟در مورد عزیزترینم بود چجوری بیخیال میشدم.
_د برا همین میگم نباید میرفتی دیگه...تازه حالت خوب شده بود.چرا دوس داری هی نبش قبر کنی؟
اشکم چکید..اولی..دومی..سومی...بعدم که دیگه نتونستم جلوشونو بگیرم
سیمین جون با دیدن اشکام ی سری از رو تاسف تکون دادو اومد کنارم نشست:دخترم پس تو کی میخوای فراموش کنی؟چرا خودتو زجر میدی؟قبول دارم سخته ولی با غصه خوردن که چیزی درست نمیشه، میشه؟ روشنک برنمیگرده عزیزم...الانم برو ی دوش بگیر سرحال شو بیا غذاتو بخور بهدم کامل برام تعریف کن باشه؟
سرمو تکون دادم،رفتم سمت اتاقم تا لباسامو عوض کنم
اصلا حوصله نداشتم.خودمو پرت کردم رو تخت...
اتفاقای امروز مثه فیلم از جلو چشمم رد میشدن...
حسام قاطی شده بودن!نمیتونستم از هم تفکیکشون کنم...ولی ی چیزیو خیلی خوب میدونستم اینکه حالا حالا ها نمیتونستم نامه روشنکو بخونم با اینکه کنجکاو بودم ولی میدونم بعدش حالم چقد خراب میشه...

کاش بدانند که من حتی
بی تفاوتم به هوایی که نفس می کشم
در شهری که
نفس های تو را ندارد...!
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، ♡ TarA ♡ ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، afsaneh_ms ، .armita. ، خسته ی روزگار ، hunter life
#10
***
نگام از تو آیینه به چشامه ولی حواسم پیش پریسا ینی با فهمیدن ماجرا چه فکری در موردم میکنه؟
اصلا چجوری براش توضیح بدم اتفاقات اخیرو؟
وقتی از مشغله ذهنیم برا سیمین جون گفتم اول کلی تعجب کرد از فکرام بعدم کلی حرص خورد بابت مقصر دونستن خودم و در آخرم منو شست و پهن کرد که دختر تو چرا انقد ساده ای؟مگه تقصیر تو بوده؟چرا خودتو مقصر میدونی؟اونی که باید نگران باشه مطمئنا تو نیستی...بعدم ی سری از روی تاسف تکون دادو رفت سراغ کاراش.
شایدم سیمین جون راست میگه!اگه ساده نبودم الان وضعم این نبود،انقد ناامید و درهم شکستم نبودم مطمئنا...
ولی با وجود این حرفا که همشم راسته بازم نمیتونستم بی تفاوت باشم بازم از توضیح دادن از قضاوت شدن میترسیدم اونم از طرف پریسا...
صدای زنگ گوشیم که اومد از نگاه کردن خودم دست برداشتم،پریسا بود
_الو؟
پریسا_سلام خوبی؟ببین من الان تو کوچم ولی ساختمونو پیدا نمیکنم
_ی ساختمون هشت طبقه مشکی رنگه درشم مشکی طلاییه با پلاک ۲۲
پریسا_آها دیدمش.درو باز کن.طبقه چهارم بودین دیگه؟
_آره بیا بالا
تماسو قطع کردم همونجور که میرفتم طرف آیفون نفسای عمیق میکشیدم...
بعدیکی دو دقیق زنگ درو زدن...با زانوهای که لرزششونو فقط خودم حس میکردم رفتم سمت درو باز کردمش.پریسا با ی جعبه شیرینی و آلاگارسون کرده پشت در پرید بغلم:سلام گلم خوبی؟تو همین ی هفته کلی دلتنگت شدم 
همونجور که به خودم فشارش میدادم:من بیشتر.خیلی خوش اومدی گلم بیا تو
از جلو در کنار رفتم.کفشاشو در اوردو اومد تو
_چه عجب شما از اون خونه قدیمی دل کندین!فقط در عجبم مامان بابات چجوری راضی شدن از اون خونه و محل بیاید بیرون
در جوابش ی لبخند زوری زدم و به سمت هال راهنمایش کردم که دوباره گفت:اصلا حواسم نبود کیا خونن؟تنهایی؟
همینکه خواستم جواب بدم سیمین جون از آشپزخونه اومد بیرون و نگاه پریسا چرخید به سمتش:سلام خاله جون خوبید ببخشید مزاحم شدما
در حین حرف زدن نگاه پر سوالشو تو چشام گردوند که سرمو انداختم پایین
سیمین جونم با مهربونی ذاتیش دست داد:سلام دخترم مراحمی بفرما تو
جعبه شیرینیو که یادم رفته بود ازش بگیرم گرفت سمت سیمین جون و اونم ی تشکر کردو چرخید که بره تو آشپزخونه.منم میخواستم دنبالش برم که پریسا بازومو گرفت:این خانومه کیه؟
 عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی
می برندت به قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!

رمانم:this HTML class. Value is http://nabzezendegi.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، .armita. ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ♡ TarA ♡ ، hunter life



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 361 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 149 24,790 01-17-2017, 05:15 PM
آخرین ارسال: افسون67
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 125 13,238 01-17-2017, 05:12 PM
آخرین ارسال: افسون67
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 628 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,827 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,192 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,007 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,546 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,491 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,582 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان