رمان دختر هندبالی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:27 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نادیا هاشم زاده
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
پاسخ 2
بازدید 633


رتبه موضوع:
  • 29 رای - 3.55 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دختر هندبالی
#1
خلاصه: داستان درباره ی دختری به نام نادیاست که هم هندبالیسته و هم رزمی کار. نادیای داستان ما یه پدر بزرگ داره که میخواد نادیا رو به زور به عقد پسر عموش یعنی پدرام دربیاره اما وقتی بابای نادیا این جریانو میفهمه به نادیا پیشنهاد میده که با پسر دوستش که اسمش اریاست یه ازدواج موقت بکنه.......
از اون طرف نادیا خانوم که تازه از تیم ملی برگشته بود برای جام جهانی انتخاب میشه و مجبور میشه تا بند و وسایلشو جمع بکنه و بره روسیه اما........
الان حتما با خودتون فکر میکنید داستانش تکراریه اما مطمئن باشید که اینجوری نیست و این رمان درباره ی اینکه مثلا برن توی یک خونه و کم کم عاشقه هم بشن نیست.
کلا بگم یه رمانه با داستان جدیده
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon ، گل بانو

تبلیغات

#2
به نام خدا
به کیمیا نگاه کردم و رو بهش گفتم : کیمیا من تا بیرون میرم و زودی بر می گردم
- باشه برو اما من عمرا صدات کنم خودم جایزتو می گیرم خخخخخخخخخخخ . ووووووووووااااااااااااااوو چه حالی بده جایزه ی خانم گل کل آسیا مال من بشه
-تو نگو تا من برم به خانم صبحانی ( مربی تیممون ) بگم تا پدرتو در بیاره
- من به شخصه غلط کردم !!!!!
-بله می دونم. من رفتم خدافس
داشتم از سالن همایش می اومدم بیرن که گوشیم زنگ خورد . سامان بود ( عمو کوچیکم که 26 سالشه و از من 6 سال بزرگ تره )
جواب دادم : بههههههه سلام داداش سامان گلم چه طوری؟
- خوبم نادیا تو چه طوری
حس کردم صداش گرفتس
- چیزی شده سامان ؟ اتفاقی افتاده ؟ باباجون کاریش شده ؟ چرا صدات گرفتس ؟ ااااه بگو دیگه !
- نادی بسه چقدر حرف می زنی سرمو خوردی . نه هیچ اتفاقی نیفتاده فقط ....فقط باز وکیله بابا اومده
- خوب اینکه چیزه تازه ای نیست اون همیشه هفته ای دوبار میاد مخصوصا الانا که باباجون می خواد وصیت نامشو کامل کنه خوب صددر صد باید تند تند بیاد
- درسته اما بحث امروزشون درباره ی تو و پدرام بود
- منو پدام ؟ خوب براچی منو اون که بهم اصلا ربطی نداریم
- اما مثل اینکه قراره به اون پسره ی همه کاره مربوط بشی امروز که طبق معمول فال گوش وایستاده بودم فهمیدم بابا گفت : که تو و پرهام باید با هم به عنوان نوه ی بزرگه پسری و دختری ازدواج کنید
- ای بابا از دست این مرد ! پووووووووووف من باید با بابا صحبت کنم که تا قبل از این که باباجون تو وصیت نامه ذکر کنه یه کاری بکنه اااااااهههه خوب اصلا به کسی ربط نداره که من می خوام ازدواج کنم یا نه من بخوام هم ازدواج کنم با این پسره ی دخترباز عمرا ازدواج کنم مرتیکه چلنغوز
- باشه بابا حالا حرس نخور من باید برم کاری نداری ؟
- نه برو خدافس
- بای
بعدم گوشی رو قطع کرد ای بابا من به این چه جوری بفهمونم که باید فارسی را پاس بدارد بای چیه خوب خداحافظی خدانگهداری چیزی بی خیال بابا اصلا به من چه ؟
خوب از معرفی خودم شروع میکنم : اسمم نادیا آریاییه تقریبا رگه روسی دارم یعنی بابای مامانم روسیه و چشمامم به اون رفته آبیه اسمانیه با رگه های ابی پررنگ به نظر همه خیلی ناز و خوشکلن اما من میگم چشم فقط چشم مشکی به رنگه شب بابا هم که دید من عاشقه چشم میشکیم رفت برام یه عالمه لنز مشکی خرید منم از خدا خواسته همیشه لنز مشکی میزنم افراد خیلی کمی هستن که می دونن چشام ابیه حالا چشمو بیخیال لبا رو بچسب که خیلی نازه توپره و خدا دادی صورتی خیلی پررنگ و من عاشقشونم دماغمم بدونه ایراده و قشنگه گونه هایه بر امده ای دارم که خیلی به چشم میان موهامم چون هم خودم دوست دارم هم بابام گذاشتم خیلی بلند بشه و از اون جایی که رشدشون خیلی خوبه خیلی سریع تا زیر باسنم اومدن رنگشونم قهوه ایه کمرنگه مایل به طلایی با رگه های طلایی خاکی که دیگه اخراش میشه خوده طلایی خاکی حالا قیافه رو بیخی بریم سر اینا : درسم خیلی خوبه یه جورایی اگه تعریف از خود نباشه نابغه ی ریاضیم و بقیه ی درسامم عالیه ! عاشق ورزشم و دان 5 کنگفو دارم هندبالم از ده سالگیم کار می کنم و یک عالمه مقام دارم این چهار سال اخیرم خیلی تلاش کردم تا بتونم امسال واسه جام جهانی هندبال انتخاب بشم با این که از من بزرگ ترم تو تیممون هست اما من کاپیتانه تیم شدم الان تقریبا 9 ساله برای کشوری میرم که فقط 3 سال اخیرو ستاره ی کل کشور ایران شدم و الان 4 ساله برای تیم ملی میام هر سالم مقام اوردیم یه سال مقام اول یه سال مقام سوم و دوسالم مقام دوم ( البته با امسال میشه دوسال )امسال میزبان مسابقات تیم ملی ایران بوده و مسابقات تو تهران برگذار شد روسیه اول ما دوم و چین سوم شد
تو همین فکرا بودم که یه خری از پشتم گفت پپپپپپپپپخخخخخخخخخخ
من - ای الاهی بمیری کیمیا ترسوندیم
- خوب کردم !
- غلط کردی
- بابا نیم ساعته دارم دنبالت می گردم الان بریم تو صبحانی می خورتت
- واااااااااااییی!!!!بدبخت شدیم !
- بدبخت نشدیم بدبخت شدی منو که کار نداره تو کاپیتانی فقط تو رو میخوره هرهرهرهر
- درد خفه بیا بریم
- اش بریم
کیمیا بهترین دوستمه چه تو دانشگاه و چه تو هندبال بعضی اوقات حتی از نیما ( داداشم که ازم 3 سال بزرگ تره و دروازهبان تیم پسراس اونا سوم شدن ) هم بیشتر دوسش دارم
وارد سالن شدیم که دیدم صبحانی با صورت قرمز داره میاد سمتم ( وااایی بیچاره شدم )
صبحانی : نادیا کجا بودی ؟ هان
- پشت سالن بودم داشتم با موبایل حرف میزدم (حالا فقط یه کمشو با موبایل حرف میزدما بقیشو تو فکر بودما خخخخخ)
- خیل خوب برو اول صف بدو
اینارو با حرس گفت فکر کنم چون من خیلی خونسرد بودم عصبانی شد خوب چیکار کنم ازش نمی ترسم تازه کار بدی هم انجام ندادم که ناراحت باشم ( کلا بچه ی خیلی مغرورو خونسردی بودم که فقط جلوی دوستامو خانوادم روی خنده رو و باحالمو نشون می دادم )
- باشه
بعدم رفتم جلوی صف وایستادم و به حرفای مجری گوش دادم ( درسته اینجا ایرانه اما چون از کشورای مختلف اومدن به زبون رسمیه دنیا یعنی انگلیسی صحبت می کردن منم به حرفا ی مترجممون گوش نمی دادم چون خودم به شخصه به 5 زبونه زنده ی دنیا مسلط بودم )
 مجری : مثل اینکه وقت رو به پایانه و از ما درخواست شده که تیمای برنده رو مشخص کنیم پس به افتخار این عزیزان یه کف مرتب
همه دست زدن و بعضیا هم سوت کشیدن
دوباره مجری : خوب از تیم اول شروع می کنیم تییییممممهه کشور بزرگ روسیه
بازم همه دست زدن حتی من که برای هیچ تیمی دست نمیزنم و معتقدم که هر تیمی که من توشم از همه بهتره ( خودشیفتم دیگه ) دست زدم
مجری : و حالا تیم کشور ایران که مقام دوم رو کسب کرده
یعنی به جانه خودم سالن رفت هوا من که اول صف بودم راه افتادم و رفتم بالا ی سن بقیه هم پشت سرم راه افتادن که یه خانمه ای گفت : کاپیتان کاپ و برداره و بره بالا منم کاپ رو بلند کردم و به سه پله ی خیلی بزرگ روبه روم نگاه کردم رو پله ی پایینی بزرگ نوشته بود مقام سوم ، رو پله ی وسطی نوشته بود مقام دوم و رو پله ی اخری نوشته بود مقام اول روی هر پله هم یک مربع کوچیک بود که از سطح پله بالا تر بود و جای کاپیتان بود منم رفتم روی اون وایستادم و بقیه بچه ها هم روی پله چون من روی اون مربع بودم قدم از همه بلند تر بود.
مدالارو انداختن تو گردنمون و من کاپ رو بالای سرم نگه داشتم که همه دست زدن از اون وسط مامانو باباو نیما رو دیدم که داشتن خودشونو می کشتن تا من ببینمشون بهشون لبخند زدم که یه لبخند گنده تحویلم دادن . بعد از گرفتن یک عالمه عکس و صدا زدن تیم سوم اجازه دادن بریم پایین من تازه می خواستم روی صندلی بشینم که مجری گفت : حالا نوبتی ام باشه نوبت هدایای بهترینای آسیاست
وای ای الاهی بمیری مجری بیشعور خوب مریضی می زاشتی یه یه ربع دیگه می گفتی بابا من نیم ساعت روپام وایستادم تا خواستم بشینم باز می خوای بلندم کنی پووووف
مجری : تکنیکی ترین بازیکن خانم ماریانا سودا از روسیه
سرعتی ترین بازیکن خانم مارتا چیوا از چین
خانم گل آسیا خانم نادیا آریایی از ایران
بهترین دروازبان خانم شیما صبحانی از ایران
( به شیوا نگاه کردم با حسادت به خواهرش نگاه می کرد خانم صبحانی با پارتی بازی شیوا رو اورد وگرنه دروازبانایه بهتری از اون داشتیم اما شیما خداییش بازیش خوب بود شیما دختر تقریبا خوشکلیه اما شیوا اصلا خوشکل نیست چشاش که ریزه دماغشم تو آفسایته صورتشم پره جوشه چیش )
مجری : و حالا ستاره ی آسیا خانم آتوسا ماشی از روسیه.
یه دختر اومد بالا که از حق نگذریم خوشکل بود اما همه جاش عملی بود دماغشو نوک بالا عمل کرده بود لباش پروتز بود گونشم عمل کرده بود چشاشم مطمینم لنز گذاشته بود چون تو مسابقه ابی بود الان سبزه تو رختکنم چشاش عسلی بود دیگه نمی دونم چه لنزای دیگه ای گذاشته بوده والا!!!!
به هممون یه کارت هدیه دادن که روش نوشته بود5 میلیون دلار و یه لوح که اسمامون و مقامامون رو توش نوشته بودن از سن اومدیم پایین و باز به نمایش خسته کننده ی مجری نگاه کردیم
*******************
من : بابا یه موردی پیش اومده
- بگو دخترم
با چشام به نیمای فضول اشاره کردم و گفتم : شخصیه
بابا گفت : بریم تو اتاق من
بعدم خودش زودتر راه افتاد منم پشت سرش راه افتادم و بعد از وارد شدن در اتاقو بستم
بابا : بگو عزیز بابا
یه لبخند زدم و شروع کردم : بابا امروز سامان زنگ زد
- خب
- خب بزارید الان میگم حولم نکنید
- باشه بگو
- سامان گفت امروز وکیل باباجون اومده بود و سامانم طبق معمول که فال گوش وایمیسته اینبارم همین کارو کرده و فهمیده که باباجون به وکیلش گفته که : نادیا و پدرام باید باهم به عنوان نوه ی بزرگ دختری و پسری ازدواج کنن . بابا چی کار کنم ؟ شما که می دونید پدرام پسر سربه راهی نیست تازه اگه من باهاش ازدواج کنم دیگه نمی تونم به ورزش و درسم ادامه بدم تورو خدا بابا یه کاری بکن
بابا خیلی جدی گفت: نمی دونی بابا تو وصیت نامه وارد کرده یا نه ؟ چون اگه وارد کرده باشه دیگه ول نمی کنه و باید شمارو به عقد هم دربیاره
- اونجوری که سامان می گفت مثل اینکه وارد کرده اما وکیلش اخر هفته برای امضا میاد چون می خواد بره مسافرت
یکم تو فکر رفت و گفت - امروز جمعه یه دیگه اره ؟
- بله
- پس یعنی دقیقا هشت روز وقت داریم . خوبه پس خدا رو شکر وقت هست
مشکوک نگاش کردم غلط نکنم بابا یه فکرایی تو سرش هست ها
بابا : خوب تو می تو می تونی بری من یه فکری دارم اما باید با چند نفر در موردش صحبت کنم . برو دخترم
همون جور که به سمت میزش میرفتم گفتم : بابا کار خطرناکی نباشه ها همچین به قیافتون نمی خوره بی خطر باشه
یه خنده ی شیطون کرد و گفت : بچه فوضولی موقوف
خم شدم و بوسش کردم و گفتم : ای به چشم من رفتم خدافس
- خدا حافظ
 از اتاق بابا اومدم بیرون و رفتم طبقه ی بالا دیدم از تو اتاق نیما داره سر و صدا میاد رفتم دم در و در زدم که صدا ی نیما اومد
: بفرمایید
در رو باز کردم و رفتم داخل که دیدم نیما دو تا چمدون جمع کرده با تعجب نگاه کردم و گفتم :جایی مخوای بری ؟
- اره باباهدیه ی بهترین دروازبان شدنمو بهم داد ( اخه نیما بهترین دروازبان اسیا شده )
- پس من چی ؟ هدیه ی من چیه ؟ اصلا هدیه ی تو چیه
- بابا که قصد داشت یه موتور تریل بهم بده اما من خودم همه مودلشو دارم بنا بر این پیشنهاد دادم برای یک ماه خونره به من و بچه های تیم غرض بده بابا هم داد
بعدم یه لبخند گنده زد
- پس هدیه ی من چیه ؟
- اونو دیگه نمی دونم اما بابا گفت که مال تو ویژس
- آخجون !!!!! نیماااااایییییییییی برام سوقاتی یادت نره بیاری ها ! باشه ؟
- باشه خواهر کوچولو
- هوی کوچولو خودتی فنچ بدبخت
- چی گفتی
- گفتم یه فنچ بدبخت پشت پنجرت نشسته
- اهان از اون لحاظ چون من فکر کردم به من گفتی فنچ بدبخت
اروم زیر لبی کفتم : مگه نیستی . که بدبختانه شنید و افتاد دنبالم
نیما : وایستا تا با خاک یکسانت کنم
- به همین خیال باش بیبی
اینو که گفتم بیشتر عصبی شد چون رو هیکلش خیلی حساسه و به این دلیل حساسه که مثه چی روش کار کرده تا سیکس پک دربیاره فقطم به این دلیل کار کرده که از من عقب نیوفته چون نا خواسته اندام خیلی رو فرمی دارم و شکمم چهار تیکس ( البته چون من خیلی بدن سازی میرم در اوردم وگرنه خودم نمی خواستم تازه خیلی هم ضایه نیست مثل این زنا که خودشونو مثل غول کردن با یه عالمه قرصو مورص مال من طبیعیه وجوریه که همه ی زنای ورزشکار دوست دارن باشه ) از نرده ی پله ها سر خوردم چون خیلی پله بود و حوصله ی پایین اومدن از همشونو نداشتم دیگه به اخرای پله رسیده بودم که برا اینکه با مخ نرم تو زمین رو نرده وایستادم و یه چرخش رو هوا زدم و دوییدم از در خونه بیرون اما وقتی داشتم می اومدم بیرون صدای افتادن نیما رو شنیدم
نیما : ای الاهی بمیری تو چه جوری این کارو میکنی ؟ وایستا کاریت ندارم بیا کمکم کن که ناقصم کردی ااه
رفتم جلو کمکش کردم وگفتم : اگه بزنی میزنمتا! گفته باشم تیمورلنگه بدبخت ! ( اخه پاش ضرب دیده بود و لنگ میزد )
- حالا که فعلا داری کمکم میکنی بعدا حسابتو می رسم
- بشین بینیم باووووووو بچه پرو . اما خداییش شانس اوردی مامان به خواب بعد ظهر عادت داره و بابا هم تو اتاقشه وگرنه الان بابا کلی بهت می خندیدن مامانم زبونت لال سکته میزدا
نیما خندید و گفت : واقعا !!!!!!!!
با نیما وارد اسانسور شدیم ( چون خونمون خیلی پله داره بابا کنار پله ها اسانسور شیشه ای گذاشته ) نیما رو بردم تو اتاقشو خوابوندمش رو تخت
من : نیمااااااااااا؟؟؟؟؟!!!!!!!
با لحن من گفت
- بلللللللللههههههه!!!!!!!!!!!
- میگماااااااااا
- بگوآآآآآآآآآ
- ااااااااااااااه بسه دیگه بگم ؟
- بگو
- ناراحت نمیشی ؟
- نه بگو دیگه
- باشه ! میگم دخترم باهاتون میاد یا بهتر بگم پسر بدم تو تیمتون هست ؟
- نه تو که منو می شناسی از دخترا بیزارم ( نیما قبلا یه نفرو دوست داشته اما دختره سرکارش گذاشته بوده و با یه پسره دیگه بوده ) و برای پسر بدم باید بگم داریم اما اونا نمیان فقط بچه های خوب و باحال میان
- اهان باشه خوش بگذره فقط سوقاتیه منو یادت نره ها که خودتو یه لباس شب خوشکل می کنم
- الان اینو گفتی تا برات لباس شب بیارم
- ال حق که به خودم رفتی و مثه خودم زرنگی افرین
- برو بچه جان برو بچه پرو بروووو
- رفتم بابابزرگ رفتم پیری رفتممممم
- نادی می زنمتا !
- بشین بینیم باوووو نخودی من فوتت کنم که باد بردتت جغله
- نادیا پانشما
- نیما جان عزیزم تو پات درد میکنه بشین راحت استراحت کن منم مزاحمت نمیشم خداحافظ
- فعلا پام درد میکنه باشه برا بعد . بعدا حسابتو میرسم
- بیشین ب.......
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که با چشم غرش خفه شدم به این باشه با پای علیلم منو میزنه چیش
- من رفتم خدافس
- برو که دیگه برنگردی
دیگه حوسله ی کل کل نداشتم اومدم بیام بیرون که یه سوالی یادم و هنوز نرفته برگشتم و بلند داد زدم : نیمااا
- ای درد بنال مونگل ترسوندیم
- خودتی
خواست جوابمو بده که دستمو اوردم بالا و گفتم : هیش ساکت بزار تا یادم نرفته بگم
- خوب بگو
- چی می خواستم بگم ؟
یه دفه داد زدم : هاااااان فهمیدم نیما !!! اصلا کجا می خوای بری ؟
- به به چقدر زود !! می زاشتی دم رفتن می پرسیدی دیگه
- هیش حرف اضافی موقوف فقط جوابمو بده
- باشه . می خوایم بریم..... بریم ......
- اه بنال دیگه
- باشه می فرمایم می خوایم بریم ویلای شمال
- اون که تو کوهه یا اون که کنار دریاست؟
- اون که تو کوهه . تو کوه بیشتر صفا داره
- اهان باشه خوش بگذره خدافس
اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم چون هوا خیلی گرم بود پنجره ی سرتا سری اتاقمو باز کردم و یه لباس خوابه سفید تا زیر باسنم پوشدم رفتم جلو اینه و بافت موهامو باز کردم خیلی با حال بود موهام از لباسم بلند تر بود و چون لباسم سفید به رنگه پوستم خیلی میومد چون پوستم سفید بود . دستامو تمیز کردم و لنزامو دراوردم و تو جاشون گذاشتم به خودم نگاه کردم خداییش خوشکلما چشامم خوشکلن اما یکی از دلایل اینکه لنز میزارمم علاقه ی زیادم به رنگایه قرمز سفید و سیاهه . قرمز و سفید رو که نمیشه بزارم مثه مونگلا میشم اما مشکی رو که میشه بزارم پس میزارم بهله ! یه لبخند زدمو برا خودم ژست گرفتم عاشقه چالای رو صورتمم سمت راستیه خیلی عمیقه اما چپیه یکمه فقط درحد رد افتادنه دستمو تو چال گونه ی سمت راستم کردم خیلی باحاله خیلی حال میده وااااایی من عاشقه چالامم سرمو بردم جلوی اینه و به چشمام نگاه کردم همه میگن موژه هام خیلی بلند و پرپشته البته خودمم این نظرو دارم و همیشه برای داشتن همچین خانواده ای قیافه ای و همه چیزایی که خدا به من داده یا نداده ازش شاکر بودم چون دادش رحمت و ندادش صد در صد حکمت بوده
خدایا واقعا ممنونتم ( درسته همچین اعتقاداته خاصی ندارم و همچین پایبنده حجاب نیستم و اما معتقدم اگه قراره مانتو بپوشم درست بپوشم و با صد قلم ارایشو دادن یه من مو بیرون خودمو مسخره نکنم و اگه قراره حجاب نداشته باشم ( مثلا وقتی میرم المان که حجاب اجبار نیست ) هر جور دلم می خواد رفتار کنم اما من در هر صورت اراسته و تمیز لباس می پوشم و از افراد ژولیده و نامرتب متنفرم ) به خودم که اومدم فهمیدم تقریبا نیم ساعته جلویه اینه ام یه خمیریازه ( درسته ؟) کشیدم و رفتم رو تخت . و هنوز سرم به بالشت نرسیده خوابم برد
 
******************
چشمامو باز کردم و به ساعت رو به رویه تختم نگاه کردم ساعت دقیقا 6 بود و از اونجایی که من ساعت 4:30 خوابیده بودم پس با این حساب الان 1:30 ساعته که خوابم. ( من علاوه بر اینکه ریاضیم خیلیخوبه عاشقه ریاضی هم هستم و همیشه برا خودم مسئله میگم و حلش میکنم ) به در و دیوار اتاقم نگاه کردم همش عکسای مسابقات مختلف و تقدیر نامه های درسیم بود مدالا و لوح های مسابقاتم هم یه کمد مخصوص خودشون داشتن و فقط تقدیر نامه های اصلیم به دیوار زده شده بود وگرنه باید کلا یه اتاقو برا تقدیر نامه هام خالی می کردیم ( اینو راست میگما چون ازبچگیم تو هر مسابقاتی مثل :نقاشی کتابخوانی و احکام و.... شرکت می کردم و هرسال از همش مقام میاوردم ) به پنجره ی سرتاسری اتاقم نگاه کردم که به درخواست من یه در کشویی خیلی بزرگ بود که روبه حیاط یا باغ پشت خونه باز می شد و به تراس راه داشت توی تراسم خودم یه عالمه گل رز و گل محمدی کاشته بودم چون عاشق این دو نوع گل بودم . اتاقم خودش به تنهایی یه سوییت کامل بود و همه چی داشت حتی یه اشپز خونه که من اصلا ازش استفاده نمیکنم مگه اینکه بخوام تو اتاقم فیلم ببینم که در اون صورت بستنی و چیپس و پفک و نسکافه واجب میشه که اشپزخونم به تمام این چیزا مجهزه . اتاقم ترکیبی از رنگایه ابی مشکی و سفید بود که به ادم ارامش میداد و یه شور و شوق خاصی رو به تماشاگر وارد میکرد هر وقت کیمیا یا کتایون ( با کیمیا که اشنایی دارید و برای کتایونم باید بهتون بگم که اونم جزو یکی از دوستایه صمیمیمه ) می اومدن اینجا یه راست میاومدن تو اتاق من و بعد خراب کاری میرفتن تو تراس تاب بازی می کردن چون هم تو تراس که خیلی بزرگه تاب داریم و هم تو حیاط یه جایی لابه لایه درختا کنار یه ابنمایه کوچولو که من اونو به کیمی و کتی نشون ندادم وگرنه مخفیگاهم لو میرفت ( اونجا مخفیگاهه منو نیماست که اسمش بهشته ) خوب حالا از تفسیره اتاقم بگذریم و بریم سروقته تفسیره خونه : خونه ی ما یه خونه ی 600 متری تو یه جای خوبه تهران و تقریبا بیرون از شهر ( چون بابا می گفت هوای شهر الودیه و همون روزی چندباری که اونجا نفس میکشیم برا سرطان ریه کافیه ) حیاطه خونه هم 600 متره و همش پره درخت و گله و چندتا ابنما هم تو مکان های مختلف حیاط هست که خیلی قشنگن دو تا استخر هم داریم که یکیش تو حیاطه و یکیش هم کنار سالن بدن سازیه که هر وقت من یا نیما از سالن میایم اگه دوست داریم بریم توش . سالن و استخر تو طبقه ی -1 ساختمونه و اگه با این طبقه حساب کنیم خونه ی ما سوبلکسه ( سه طبقه ) طبقه ی همکف که شامل حال و پذیرایی و اشپزخونس و فقط دارایه یه دستشویی و دوتا اتاق تقریبا بزرگ 40 متری برای خدمه ها ( بابا گفته در ازای کار کردن تو این خونه علاوه بر حقوق جای خوابه خدمه هم با مایه ) وطبقه ی سوم و اخر همش اتاقه . شش تا اتاق که اتاقه نیما و مامان بابا 30 متر اتاقه منم با تراس که جزو اتاقم حساب میشه روی هم 60 متر میشه ( این اتاقو با خونو خون ریزی از چنگ نیما دراوردم چون اون هم این اتاقو می خواست ) بقیه هم 12 متریه و یه حال و پذیرایی 44متری هم داره .
از فکر اومدم بیرون و رفتم پایین پیش مامان که بابا رو دیدم که تو پذیرایی نشسته
من : بههه سلام به بابایه نمونه
- سلام به دختر دیوونه
- چیش اصلا حیف من
بعدم الکی صدای گریه دراوردم که بابا خندیدو گفت : بیا بغلم ببینم دختر بابا
رفتم گونشو ب*و*س کردم و رو پاش نشستم که گفت : سنگین شدی ها
منم خندیدم و گفتم : همش مغزه
- اونکه بعله اونم مغز ببعی
- حیف مغز منکه به ببعی تشبیه بشه مغزه من همش مخه مخ . مخه یک انسان پروفوسور و دانا بهله!!!!!
- اونکه صد در صد . حالا برو به مامانت کمک کن . بدو دختر بدو
- باشه
مامان همیشه شامو خودش درست میکنه که هم نسرین خانم ( اشپزه و و همیشه به مریم خانم که خدمه ی کمک میکنه ) خسته نشه و هم نسرین و مریم خانم و اصغر و مجید اقا ( شوهرای نسرین و مریم خانم که هردوشون باغبانن ) وقت برای استراحت و تفریح در شهر رو داشته باشند. رفتم مامانو ب*و*س کردم و گفتم :سلام مامان
- سلام عزیزم ساعته خواب
- ممنون . مامانی کاری هست من انجام بدم ؟
- اره عزیزم اگه دوست داری سالاد درست کن
- به روی چشم
- چشمت بی بلا
رفتم نشستم پشت میز و شروع کردم همین جوری هم به فکر فرو رفتم:من عاشقه مامانمم و عاشقانه می پرستمش اما با بابام رفیقم و یه جورایی باهاش خیلی صمیمیم اما واقعا هردوشونو برابر دوست دارم فقط با بابا راحتم و مثل بیشتر دخترا که کارایه بدشونو به باباشون نمیگن نیستم و حتی اگه بدترین کار دنیا رو کرده باشم یه راست به بابام میگم ( که تابه حال این اتفاق از دعوا توی مدرسه فرا تر نرفته)
 
من نیما رو خیلی دوست دارم چون اون همیشه و همه جا با من بوده حتی وقتی دید من هندبالو انتخاب کردم رشتشو عوض کرد ( چون قبلا دروازبان فوتبال بوده ) کلا خانواده ی خوبی دارم و شدیدا دوسشون دارم اما به هیچ عنوان بهشون وابسته نیستم شده 2 ماه نبینمشون دلتنگشون می شم اما برا ندیدنشون گریه نمی کنم .
**************
سالادا رو تموم کردم و به مامان تو چیدن میز کمک کردم
مامان : دخترم میری نیما رو صدا کنی ؟
- مامانی چرا که نه ؟
از در اشپز خونه اومدم بیرون و رفتم سمت اسانسور درشو باز کردم و دکمه ی طبقه دوم رو زدم ( طبقه ی وسط همکفه طبقه ی پایین که شامل استخر و سالن بدن سازی و تقریبا یه جایه بزرگی برای مهمونی گرفتنه طبقه ی -1 و طبقه بالا که اتاقا توشه طبقه ی دومه ) از اسانسور خارج شدم اما درشو نبستم. به سمت اتاق نیما رفتم اتاقه اون راهروی سمت چپ اولین اتاق از سمت چپ بود و اتاق من راهرو سمت راست و اتاق سمته چپی ( چون اتاقه من خیلی بزرگ بود اتاقه دیگه ای کنار اتاقه من نمی تونستند بزارن ) اتاق مامان بابا هم روبه روی اتاق نیماست .
در زدم و بدون اجازه رفتم داخل که دیدم نیما خوابه خیلیم معصوم خوابیده بود اما من که می دونم این چه شیطونیه!
رفتم لیوانه ابشو از تو اشپز خونش برداشتم و توشو پر اب کردم و رفتم بالایه سرش و خیلی اروم شروع کردم به حرف زدن فقط در حد زمزمه
من : نیما! نیما!
یه تکون خورد
- هووووووم
- پاشو بریم شام
- نمی خوام بزا یکم بخوابم
- پا نمیشی؟
- نه!
- باشه خودت خواستی
لیوانو بردم بالایه سرش و از هم نوک سر تا شیکم شو با اب رنگ کردم که یه دفعه پرید و با تعجب نگام کرد منم گفتم : اگه خودت پا میشدی منم روت نمی ریختم حالا هم ابه دیگه چیزی نیس که
- که ابه اره ؟ وایستا تا با اب یکیت کنم بزغاله
اینو گفت و اومد پاشه که دستمو اوردم جلو و به حالت ایست نگه داشتم
- وایستا وایستا یه مطلب مهمی یادم اومد
- بگو
- ( وقتی داشتم اینارو می گفتم خیلی اروم به سمت در می رفتم ) از اونجایی که منو تو خواهر برادریم و علم ژنتیک می فرماید که هرگاه دو فرد از یک زن و مرد بوجود بیایدند ژن های این دو فرد تقریبا با هم برابرد. پس نتیجه می گیریم تو که به من گفتی بزغاله به باباو مامان گفتی بز و خود انترت هم مثل من بزغاله ای (راستشو بخواین همه ی اینا رو برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم چون بهش نزدیک بودم و خیلی راحت با یه جهش می تونست منو بگیره اما الان من جایه درم و تقریبا 4 متری باهاش فاصله دارم) اینو که گفتم قشنگ دوید سمتم منم بدو بدو کردم و رفتم سمت اسانسور که درش باز بود رفتم توشو درو بستم و با لبخند به نیما که مثه این گاوا ی وحشی که جلوشون قرمز می گیرن شده بود دویید سمت پله ها و با سرعت رفت پایین اما منکه هنوز دکمه ای رو نزدم مونگوله دیگه از اسانسور اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاقم که گاوه وحشی رو دیدم که داره با لبخند میار سمتم جیغ زدم : مامان بیا نیما منو کشت مااامااان بیاااا وایییی آآآآآیییی ماااامااان
نیما که همون جوری وایستاده بود و به فیلم من می خندید گفت: خیلی بیشعوری اما خدایی فکر نمی کردم نقشم بگیره شما که مثلا زرنگی چرا گول خوردی هان؟
- هر کسی یه جایی تو زندگیش اشتباه می کنه اینم استباهه من بود دیگه اما باید دستمو ببوسی هم تویه خرسو بیدار کردم هم بساط خنده و شادیتو فراهم کردم. راستی چرا مامتن نیومد بالا؟
- خوب بدبخت فیلم مامان که الان دیگه دیالوگاتم از حفظه انقدر اینکارو کردی که شناختت
- راست میگیا حالا بی خیالش بیا بریم پایین که مردم از گرسنگی
- بریم. اما اگه الان میبینی باهات میخندم به خاطر اینکه قراره یک ماه نبینمت نخواستم شب اخرو برات ذهر کنم.
- نیما خدایی یک ماه زیاد نیست
- نه!!
- انقدر که گاوی! منم می خوام بیام خوب
- تو برو کلید ویلایه کنار ساحلو بگیر اما دیگه هدیه ی ویژه بی هدیه ی ویژه !
- نه نمیگیرم ترجیح میدم هدیمو بگیرم تو برو گمشو
- میرم اما گم نمیشم راهشو بلدم
- هیش نیما خفه بیا بریم من گشنمه
- بریم
باهم به سمت اسانسور رفتیم و سوارش شدیمو دکمه ی طبقه ی همکف دو فشار دادیم
 با نیما از اسانسور خارج شدیم و رفتیم سر میز
نیما : سلام به پدر و مادر گرامی . احوال شما ؟
بابا : سلام پسرم
مامان : سلام به پسر گلم چطوری؟
- ممنون عالیم
- خدارو شکر
با بسم الله شام رو شروع کردیم. واقعا عالی بود
من : مامانی مرسی
- خواهش عزیزم
نیما : ممنونم
- خواهش میکنم
من و نیما به مامان کمک کردیم با خنده و شوخی ظرفا رو شستیم (چون ظرفا کم بود مامان اجازه نداد ماشین ظرفشویی رو روشن کنین)بعدم همگی رفتیم توی پذیرایی و نشستیم
بابا : بچه ها من و مامانتون برای موفقیت های عظیم این چند سالتون و مخصوصا برگذیده شدنتون ازتون ممنونیم و دوست داریم هرچند با هدیه ای ناقابل اما خوشحالتون کنیم
من : بابایی مگه کم بعد موفقیت هامون خوشحالمون کردید ؟
- اون که وظیفه ی ما بوده
- نه شما هیچ وظیفه ای در قبال پیروزی های ما ندارید شما دارید به لطف می کنید
- ممنونم دختر عزیزم اما به نظر من این وظیفه ی منه که یه جوری خوشحالیه خودمو با این هدیه ها نشون بدم
هیچی نگفتم و فقط لبخند زدم
بابا ادامه داد: هدیه ی نیما رو که دادیم و اما هدیه ی نادیاخانوم!!!! نادیا باید بری بیرون خودت ببینیش. پاشو برو دخترم پاشو
پاشدم
- خوب حالا کجا برم ؟
- نیما پاشو نشونش بده
- چشم
پشت سر نیما وارد اسانسور شدم و رفتیم طبقه ی پایین از اسانسور خارج شدیم و نیما رفت سمت پارکینگ یه ماشین اونجا بود که کادو شده بود الان میگم کادو شده بود یعنی واقعا کادو شده بودا همه جاشو کادو کرده بودن به نیما نگاه کردم که با خنده گفت : دیگه وقتشه اون جنسیسو بندازی دور
من که تو شوک بودم یه دفعه جیغ کشیدم و بالا و پایین پریدم که باز نیما گفت : الان اینجری ای ببینیش چیکار میکنی ؟ بیا
بعد یه سوییچ گرفت سمتم که تمام اتومات بود . رفتم سمت ماشین و کاغذ کادو رو از روش کندم اما باورتون نمیشه چی دیدم ؟ ....... اگه گفتید چی دیدم ؟...............
واای *لامبورگینی گالاردو * ماشینی که همیشه ارزوشو داشتم الان روبروم بود و تو سندش اسم من بود واااااااااااااای خدا خیلی خوشحالم یه لامبورگینیه سفید . سفیده سفید .
خیلی قشنگ بود انقدر که همه ی انرژیمو جمع کردم و یه دفه جیغی زدم که خونه لرزید همین طور که جیغ میزدم دوییدم سمت نیما و از گردنش بالا رفتم
من : آخ جون آخ جون نیما لامبورگینیه لامبورگینی گالاردو باورت میشه ؟ یوهااااااااااهاااااااا
- اره چرا نشه این حقه تو ا حالا برو از مامان بابا تشکر کن بدو
باز جیغ زدم و گفتم : راست میگی
بعدم دوییدم از پله ها رفتم بالا و دوییدم سمت مامان بابا که کنار هم نشسته بودن گردن هردوشون گرفتم و محکم بغلشون کردم وداد زدم : مامانی بابایی مرسیییییییییی مرسییییییی واقعا ممنونم
مامان : خواهش عزیزم لیاقتت ای بوده
بابا : خواهش می کنم کاری نکردیم به قول مامانت لیاقتت این بوده
ولشون کردم و چند دور دور خودم چرخیدم و گفتم : مرسی مرسی مرسییییییییییی از هدیتون ممنونم ممنونننن
مامان بابا با لبخند نگاهم می کردن که یه دفه نیما اومد و ادای گریه رو در اورد و گفت : منم می خوام
بابا خندید و گفت : تو نداری دیگه تو گفتی می خوای بری سفر
- من غلط کردم
- باشه حالا که بچه ی خوبی بودی برو ماشینتو ببین تو حیاطه
نیما هم مثل خری که بهش تیتاب دادن ذوق کرد و رفت بیرون منم که فوضول رفتم ببینم ماشین اون چیه . دوییدم تو حیاط که دیدم نیما تو یه تویوتا فورچونر نشسته و مثل بچه ها که فرمون ماشین خاموشو تکون می دن اونم داره فرمون ماشینو تکون میده واقعا صحنه ی باحالی بود داشتم از ته دلم می خندیدم که نیما رو با نیش باز روبه روم دیدم دستمو اوردم بالا و گفتم : بزن قدش
اونم جوگیر با تمام زورش به دستم کوبید.
حالا بریم سراغ تفسیره ماشینا :رنگ تویوتا فورچونر نیما سفیده و همون جور که می دونید تویوتا یه ماشیه شاسی بلنده و دارایه سرعته خیلی زیادیه تویوتا ماشیهه کوه و کوهستانه و درکل ماشینه خیلی خوبیه اما لامبورگینی گالاردو که جدید ترین نوعه لامبورگینیه ماشینه جاده یه و سرعتش تا 800 تا میره من عشقه سرعتم و یکی از مکان های مورده علاقم پیسته اتوموبیل رانیه و در کل اگه بخوایم این دو ماشینو با هم مقایسه کنیم ماشینه من بهتره فکر کنم چون نیما می خواد بره مسافرت و ماشینه قبلیه نیما (که الان اسمشو یادم نیست) بهتر از جنسیسه من بود بابا الان ماشینه بهتری برا من خریده .
رفتیم داخل و تا اخر شب گل گفتیم و گل شنفتیم . بابا مامان و نیما رو ب*و*س کردم و شب بخیر گفتم و اومدم تو اتاقم .لباسامو با یک لباس خوابه قرمز تا زیر زانو عوض کردم و رفتم تو تختم به فردا فکر کردم : فردا که کلاس دانشگاه ندارم اما ساعته 10 تا 11:30 کلاس گیتار دارم (شنبه دوشنبه و چهارشنبه ها کلاس گیتار دارم ) و بعدش بیکارم پس با کیمیا و کتایون میرم بازار یادم باشه حتما بهشون زنگ بزنم . راستی فردا باید از بابا بپرسم که در مورد اون قضیه ( ازدواج اجباری با پرهام ) فکری کرده یا نه؟ اهان راستی باید پنج ملیون هدیمو به خیریه هم بدم اخه نظر کرده بودم که اگه خانم گل یا تکنیکی ترین بازیکن بشم هدیمو به خیریه بدم . که شدم پس باید بدم . همین جوری تو فکر بودم که کم کم چشام سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم .
*****************
با صدای زنگه ساعتم بیدار شدم و صداشو قطع کردم. یه بار برناممو تو ذهنم مرور کردم : الان باید صبحانه بخورم بعد برم سالن بدن سازی بعدم دوش بگیرم و برم کلاس گیتار بعدشم میام خونه و تا 4 نهارو استراحت بعدم ددر دودور .... افرین به خودم. لباس خوابمو با یه تابه مشکی و شلوارک سفید عوض کردم و رفتم پایین با صدای بلندی سلام کردم که مامان و بابا جواب سلاممو دادن
مامان : نادیا برو نیما رو صداکن الان هفته اون هشت جلسه داره بدو
- باشه
باز رفتم بالا و در اتاقه نیما رو باز کردم بیدارش کردم و اومدم پایین صبحانمو خوردم و تا رفتم تو سالن ساعت 7:30 شده بود از تردمیل شروع کردم تا وزنه از یک کنار همه رو رفتم دقیق 45 دقیقه ورزش کرده بودم لباسام خیسه عدق بود اما هنوز خسته نشده بودم ولی فعلا دیگه وقت نداشتم .....
 از سالن اومدم بیرون و سریع رفتم بالا تو اتاقم و حالاااااا قسمت سخت قضیه. قسمت خشک کردن موهام واییییی وللش حوسلشو ندارم حوله دورش میپیچم . تصمیم گرفتم در حین حاضر شدن به کیمیا هم زنگ بزنم گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم
کیمیا : او سلام
- سلام کیمی مونگول چطوری؟
- به به سلام نادی انتر مرسی خوبم تو چطوری چه خبرا ؟
- بی خبری منم خوبم می خواستم بگم اگه وقت داری امروز با کتی بریم بازار
- من که از خدامه برعکس حوصلمم سر رفته بود راستی اصلا به چه مناسبت؟
- همین جوری ! تو فکر کن به مناسبت پیروزیمون
- باشه فکر می کنم . اصلا ساعت چند ؟ تو میای دنبالم یا من بیام ؟
- من میام دنبالت. ساعت پنج
- باشه . من به کتی میگم. کاری نداری ؟
- نه خدافس
- خدافس
گوشی رو قطع کردم و حولمو دور سرم پیچیدم و رفتم پایین پیش بابا.
- سلامی ذوباره به پدر گلم
- سلامی دوباره به ماه خانواده چطوری بابا ؟
- عالی
- کاری داشتی دخترم ؟
- اره می خواستم بپرسم که اون قضیه ی ازدواج اجباری چی شد؟ دربارش فکری کردید ؟
- اره دختر اتفاقا می خواستم باهات حرف بزنم وقت داری ؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم : فکر می کنم اره ! یه 20 دقیقه ای وقت دارم
- باشه پس بیا بریم تو اتاق کارم
- بریم
بابا راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادم و وقتی داخل اتاق رفتیم درو پشت سرم بستم . بابا پشت میزش نشست و منم روبه روش نشستم
بابا شروع کرد : دخترم این مطلبی رو که می خوام بهت بگم فقط یه نظره تو می تونی انتخاب کنی . اگه دوست داری جوابه مثبت بده و اگرم نخواستی هیچ مانعی برای جواب منفی وجود نداره . بعدم رو جوابی که میدی خوب فکر کن و چشم بسته جوابمو نده باشه ؟
از فوضولی داشتم می مردم اما چهرمو یه چهره ی خونسرد قرار دادم و گفتم : بله بابا مطمئن باشید تصمیمه درستو می گیرم
- از این بابات مطمئنم
یه لبخند زدم و با چشمایه منتظر به بابا نگاه کردم
بابا : دخترم اقایه حیدری رو که یادت هست
- بله بابایی. مگه میشه ایشونو یادم بره ؟
اقایه حیدری دوست و شریک بابا تو کارخونه ی روسیه بود ( بابا چند کارخونه ی موبایل سازی تو مکان های مختلف جهان : ایران روسیه امریکایه جنوبی و اسپانیا داره )
- خوبه ! دخترم یادت هست که بهت گفتم ایشون یه پسری داره که خودش کار می کنه و رو پایه خودش وایستاده ؟
- اره بابا
- خوب الان یه موقعیت شغلی خیلی خوب برای اریا پیش اومده که اریا براش خیلی زحمت کشیده اما به دلیله اینکه متاهل نیست نمی تونه به ارزوش که داشتن همین شغله برسه .( دوست داشتم بپرسم چه شغلی ؟ اما با خودم گفتم بابا با خودش نگه چه دختر فوضولی داشتم و نمی دونستم بنا بر این هیچی نپرسیدم و به حرفایه بابا گوش دادم ) و از اونجایی که اریا با ازدواج مخالف صد در صده و وقتشونم کمه اقایه حیدری دنبال یه دختر میگرده که حاضر بشه فقط اسمش تو شناسنامه ی اریا بره و بعد از چند وقت از هم طلاق بگیرند یه جورایی یه عقد سوری صورت بگیره اما هیچ دختری حاضر به پذیرفتن این ازدواج نیست و منم که دیدم بابا گیره سه پیچ داده که تو باید با پدرام ازدواج کنی با خودم گفتم با یه عقد سوری بین تو و اریا دیگه بابا دست وردار میشه اینجوری هم تو خلاص میشه هم اریا می تونه به کارش برسه حالاهم هیچ اتفاقی نیوفتاده من حتی به حیدری هم خبر ندادم و منتظره جوابه توام اگه دوست داری الان جوابمو بده اگه هم وقت می خوای من اخره شب از تو جواب می خوام چون وقتتون کمه
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon ، گل بانو
#3
- نه بابا نمی خواد جواب من از همین الان مشخصه نیازی به وقت اضافی نیست
- خوب بگو دخترم من منتظرم
- بابا از اون جایی که هم من میدونم هم شما که من کلا با ازدواج موافق نیستم و معتقدم مثل یه قفسه و راهه پروازو از من می گیره و از اون جایی که صد در صد بابا جون به ازدواجه من با پدرام پافشاری میکنه هیچ راهه دیگه ای به جز یه ازدواج سوری ندارم چون بعد از طلاق که اصلا برای من مهم نیست شناسنامم کثیف بشه یا نه باباجون دست از سر من برمی داره و منم دیگه پابنده عقدو ازدواج نمیشم پس نظره شما کاملا به جا و عالی بود ممنونم ! و اگه میشه به اقایه حیدری بگید هر وقت خودتون سلاح دونستید بیان ( بعد به ساعتم نگاه کردم و دیدم ساعت نه شده و من ساعت 10 کلاس دارم رفتم سمت بابا که همین جور ماته من مونده بود و ابراز احساست زیاد و گفتم : خداحافظ بابا
داشتم می رفتم سمت در که بابا گفت : خوشحالم که همچین دختر عاقلی مثل تو دارم موفق باشی دخترم
بعدم یه لبخند زد . منم لبخند زدم و گفتم : این دیده بازو مدیون زحماته شمایم خدافس
بعد دستمو به حالت بای بای تکون دادم و اومدم بیرون یه نگا به ساعتم انداختم و گفتم : وای وای دیرم شد
بعدم با دو رفتم تو اتاقم و دره کمدمو باز کردم مانتو ی جلو بازه خاکستری رنگو دراوردم با تونیک تابیه زیرشو( یه جوایی یه تابه بلنده تا بالای زانو ساده ی ساده ) تونیکم خاکستری بود اما خاکستری کمرنگ . شلوار چسبه خاکستریمم با شال و کلاه حجاب خاکستری رنگمو برداشتم و گذاشتم رو تخت رفتم جلوی اینه دستامو تمیز کردم و لنز قهوه ایمو گذاشتم تو چشام یه کرمه مرطوب کننده زدم و فقط یه رژ کمرنگ که از قرمزیه لبم کم کنه همه رژ میزنن لباشون قرمز بشه من میزنم کمرنگ بشه . بی خیال بابا سریع دوییدم سمت لباسام و پوشیدمشون . همیشه وقتی شال سرم می کنم کلاه حجاب میزارم سرم تا راحت باشم و شالمو ازاد ببند بدون ترس از دیده شدنه گلوم . سریع کیتاره سفیدم و کفشایه اسپرته خاکستریم برداشتم ( عاشقه کفشه اسپرتم و کفشام همیشه بهترین مارکه از کفشه دیویست هزارتومنی دارم تا کفشه شیش میلیونی که فقط مخصوصه مسابقاتمه )به سرعته باد رفتم پایین و همون جور که سمت در میدوییدم روبه مامان که تو اشپز خونه بود گفتم : مامان من رفتم کلاس گیتار خدافس
صدایه مامان اومد : خدابه همرات
سریع درو باز کردم و رفتم بیرون که دیدم اصغر اقا لامبورگینیم اورده تو حیاط بلند گفتم : مرسی اقا اصغر ان شا الله جبران کنم . بعدم سریع دره ماشینو باز کردم و نشستم توش که دیدم مجید اقا دره حیاطو باز کرده یه تک بوق زدم و با سرعت از حیاط خارج شدم به ساعته ماشین نگاه کردم واااااایییی چه جوری باید 20 دیقه ای برسم ؟ ای خداااا همیشه از ادمایه بد قولو کسایی که سر وقت نمی رسم بدم میومد و دوست ندارم کسی درباره ی من همچین فکری بکنه پس با سرعته 150تا حرکت می کردم و از بین ماشینا ویراژ می دادم که دیدم ماشینه اقا پلیسه پشتمه
پلیس : لامبورگینی بزن کنار لامبورگینی بزن کنار.........
 سرعتمو کم کردم و خیلی اروم ماشینو کنار خیابون پارک کردم و شیشه رو دادم پایین که یه مرده ای از ماشین پیاده شد که از درجش معلوم بود سروانه اومد و همون جور که سرش تو دفترش بود گفت : کارت ملی شناسنامه ( شرط میبندم برای همه اتفاق افتاده مگه افرادی که ماشیم ندارن یا خیلی با احتیاتن)
مدارکمو در اوردم و بهش دادم که دیدم خیره شده تو صورتم اخم کردم که سرشو انداخت پایین و گفت : من شما رو جایی دیدم ؟ چون فکر می کنم چهرتون خیلی واسم اشناست
- بله فکر می کنم تو تلویزیون منو دیده باشید
یه نگاه به شناسنامم کرد و با دیدن اسمم بلند گفت : بله بله خانم اریایی . خانم گل اسیا
اینو که گفت یه سربازه ای مثه جت از ماشین پرید بیرون و دویید سمتم و گفت : سلام سلام نادیا نه نادیا خانم نه نه خانم اریایی
خیلی بچه بود بهش نهایتا 18 ساله می خورد یه لبخند زدم و یه نگاه به کارت روی سینش که اسمشو نوشته بود کردم و گفتم : سلام به سرکار مرادی
مثه بچه ها ذوق کرد و یه لبخند گنده زد و خودکار و کاغذ توی دستش گرفت سمتم و گفت : میشه برام امضاش کنید بنویسید از طرف نادیا به محسن
- چشم
بعد براش امضا کردم و بهش با لبخند دادم و رو به سروانه گفتم : جناب سروان جریمه ی من چقدر میشه
- نفرمایید مگه میشه ورزشکار جامعه رو جریمه کرد؟
خیلی ناراحت شدم مگه فرق من با اون کارگر بدبخت چیه که اون باید جریمه بده و من ندم ؟ ما هردو انسانیم و هردو خطا کردیم
- سرکار لطفا دیگه نه تنها برای من بلکه برای هرکس معروفی یا غیر معروفی که می شناسید یا نه پارتی بازی در نیارید چون حق اون کارگر بدبختی رو که باید با این جریمه های سنگین و دهن پر کن شما کنار بیادو می خورید بعدم من خطا کردم پس شما که پلیسید وظیفتونه منو جریمه کنید حالا چه معروف باشم و چه نباشم
- معذرت می خوام شرمندم
- از من نباید معذرت بخواین باید از اون کسایی که حقشونو ندادین یا حقشون نبوده و دادین معذرت بخواین و پیش خدا شرمنده باشید
سرشو انداخت پایین و جریمه رو نوشت و گفت : ازتون ممنونم
و لبخند زد و رفت منم گفتم : کاری نکردم
و بعد ماشینو روشن کردم و راه افتادم
از بچگیم از پارتی بازی تقلب دروغ و ظالم متنفر بودم و همیشه حق جو و حق طلب بودم و نه میزاشتم کسی حقمو بخوره و نه خودم حقه بقیه رو می خوردم
تو همین فکرا بودم که رسیدم به ساعت نگاه کردم خوبه خدارو شکر زیاد دیر نکردم ساعت 10:5 بود گیتارمو برداشتم و رفتم سمته اموزشگاه و دکمه ی اسانسورو زدم و رفتم داخل که اقای یوسفی ( معلممون ) رو دیدم و سلام کردم که با لبخند جوابمو داد بعدم دکمه ی طبقه ی 4 رو زد . اصلا از معلم خوصوصی خوشم نمی اومد بنا بر این به بابا گفتم که منو یه اموزشگاهه خوب ثبته نام کنه الان دقیقا دو ماهه که کلاسه فشورده ی گیتار میرم چون خیلی به موسیقی علاقه دارم و پیانو و سنتور هم به صورت حرفه ای بلدم اما دوست داشتم گیتارم یاد بگیرم چون عاشقه گیتارم! الان هم جلسه ی اخره و من گیتارو خیلی خیلی خوب یاد گرفتم. در اسانسور باز شد و اقای یوسفی با دستش اشارهکرد که من اول برم منم که اصلا از تارف خوشم نمی اومد از خوا خواسته جلو تر رفتم و داخل کلاس شدم که دیدم همه ی بچه ها اومدن دو تا پسر داشتیم و سه تا دختر با اقای یوسفی کلا می شدیم هفت نفر کلا از هیچ کدوم از بچه ها خوشم نمی اومد حتی از اقا ی یوسفی ! سن بابامو داره اما هی هیز بازی درمیاره دیگه شما فکر کنید وقتی این یوسفی اینجوری می کنه اون دوتا پسرا چیکار می کنند از اون سه تا دخترا هم به این دلیل بیزارم که هی به من تیکه می ندازن فقطم به این خاطر که مردای کلاس به من توجه میکنند ! خوب من چیکار کنم حجابمم که درسته اه
سلام کردم که فقط پسرا جو.ابمو دادن دخترا هم بهم چشم غره رفتن ! انترا.
نشستم سرجام که صبحان یکی از پسرا گفت : سلام نادیا خانمه ستاره اوه نه نه نادیا خانمه گل زن اسیا حاله شما ؟
- ممنونم
قشنگ نگاه های بهت زده اما پر نفرته دخترا رو رو خودم حس کردما یعنی حال کردما . اصولا دختره کینه ای بودم و از هرکی کینه به دل می گرفتم دیگه دلم باهاش صاف بشو نبود
اقای یوسقی شروع کرد : خوب همون جور که می دونید این جلسه ی اخره و همون جور که من می دونم همتون گیتارو به خوبی یاد گرفتید و الان برا خودتون یه پا استادید ! این جلسه ازتون می خوام که هرکدومتون یک اهنگ بزنید
همه دست کشیدن و هورا گفتن اما من حتی لبخندم نزدم خوب لبخند بزنم که چی بشه که این مرتیکه یوسفی بیشتر از این پرو بشه ( اخه با این زن داره اما یه بار می خواست بهم شماره ) به همین دلیلم این اقای یوسفی تولیست سیاهه دلم بود و ازش نفرت داشتم . گیتارا مونو در اوردیم و کوکشون کردیم از سینا شروع شد ( اون یکی پسره دیگه ) اهنگه دریای لعنتی از علی ابدالمالکی رو خوند. نفر بعدی نگار بود که باروون بارید از ملانی رو خوند بعدی هم ستایش بود که دختر صحرا رو از سعید اسایش خوند وبعدی هم ......... من چون اخرین نفر بودم وقته فکر کردن داشتم از حق هم نگذریم صدایه قشنگی داشتم از اخر تصمیم گرفتم اهنگه قرارنبود رو از علیرضا طلیسچی رو بخونم. نوبت من شد شروع کردم :
نمی دونم چیشد که اینجوری شد
نمی دونم چند روزه نیستی پیشم
اینارو میگم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه میشم
تا کی به عشقه دیدن دوبارت تو کوچه ها خسته بشم بمیرم تا کی باید دنباله تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم ......................
وقتی اهنگم تموم شد همه دست زدن حتی دخترا ! چه عجیب !!!!
یوسفی : خانم اریایی علاوع بر چهره ی زیباتون صداتون هم بسیا بسیار زیباست
از تعریف خوشم میاد اما نه هر تعریفی ! هرکسی لیاقته تعریف از منو نداره پس به همین دلیل اخم کردم و با چشمایه پر از غرور گفتم : ممنونم
بالاخره این جلسه هم تموم شد و الان بنده حکم گیتارم تو دستمه و توی ماشین نشستم و به سمته خیریه ی حضرت زهرا س میرم ( یه اسمه خیالیه حالا نمی دونم واقعا هست یا نه ) من به این که میگن هرچقدر به کسی کمک کنی پنج برابرش دستتو میگیره واقعا اعتقاد دارم........
از خیریه که اومدم بیرون سوار ماشین شدم و باز تو فکر رفتم : دختر پولکی ای نیسم و پولو چرکه کفه دستم حساب نمی کنم از اوردن ماشینه گرون تو ایرانم اصلا راضی نیستم اصلا چرا باید وقتی به یه ماشین پول میدی و میخریش باید همون قیمتو بدی که وارده ایران بکنیش تازه اگرم نخوای ماشین بیاری که باید از این ماشینای اشغاله ایرانی که وقتی که تصادف میکنی اول خودت میمیری بعد ماشین ضرب می خوره بخری به من بود که اصلا ماشین نه می اوردم و نه می خریدم همون تو کشورای خارجی استفاده کردن به صرفه تره اما نمی خواستم ذوقه بابا رو کور کنم از طرفی هم به ماشین نیاز دارم پس مجبورم که بخرمو ازش استفاده کنم اما اصلا از ماشینا ی ایرانی نمی خرم .
به خودم که اومدم دیدم به خونه رسیدم دوتا بوق زدم که اصغر اقا درو باز کرد و من یه بوق دیگه به نشونه ی تشکر زدم و ماشینو بردم داخله پارکینگ . از ماشین پیاده شوم و رفتم داخله خونه و بلند داد زدم : سلام بر اهله خانه
نیما : سلام بر دختر دیوانه
- نیما خره حیف که میخوای بری وگرنه یه یاته کتو ( همون لگده اما تو کنگفو به این اسم صداش میزنن) تو دهنت میزدم ببعی
- تو میزدی منم نگات می کردم
- نه نگا نمی کردی یا فرار می کردی یا کتک می خوردی حالا هم خفه زشتو
قبل از اینکه باز حرف بزنه پریدم تو اشپز خونه که مامانو نسرین خانومو مریم خانم باهم گفتن : ههههههی خدا نکشدت دختر
- ایول هماهنگی باریکلا شعبون کدخدا باریکلا. باریکلا مرد با خدا باریکلا
همشون خندیدن و باز به حرف زدن ادامه دادن رفتم تو اتاقم و لباسامو با یه تیشرت ابی با شلوارکه تا زیر زانوی مشکی عوض کردم و بافته موهامو باز کردم (اخه برا اینکه موهام تو دست و پام نباشه می بافمشون و و جوری میبندم که نه برج درست کنه ونه دیده بشه یعنی پایینه موهامو دوباره تو کش میکنم) جلوی اصغر اقا و مجید اقا حجاب نمیگیرم اصلا حتی وقتی میرم روسیه یا یه کشوره دیگه که اونجا حجاب اجبار نیست با همین لباسا هم بیرون میرم الان فکر نکنید که دو شخصیتی هم ها من فقط اعتقاد دارم اگه حجاب دارم درست حجاب داشته باشم و اگه ندارم هرجور دوست دارم باشم . بهله ما اینیم . موهامو شونه کردم و رفتم پایین که دیدم نیما داره وسایلشو میزاره تو ماشینش منم رفتم کمکش کردم و گفتم نیما کی حرکت می کنی ؟
- بعده ناهار ( به زبونه گفتاریه وگرنه نهاره)
- اهان باشه خدا به همرات
بعدم با خنده گفتم سوغاتی منو یادت نره ها باشه ؟
- به روی چشم
پریدم از گردنش اویزون شدم و گفتم مرسی داداش
- هنوز که نگرفتم اما خواهش می کنم
اومدم پایین گفتم : من میرم بهشت تونمیای ؟
- نه تو برو من هنوز وسایلی دارم که جمع نکردم
- باشه داداشی
بعدم رفتم سمته بهشت که عاشقشم رفتم کناره ابنما نشستم و فکر کردم که اگه این مرده انیا بود ادیا بود هان هان اریا پیشنهاده بابا رو قبول نکنه چیکار باید بکنم ؟ خوب هیچکار چیکار می تونم بکنم جز اینکه مجبور بشم تو رویه باباجون وایستم که اینو اصلا دوست ندارم حالا اینو بیخی بابا دوست دارم بدونم این اریایه چیکارس ؟ اما خداییش اسمش به فامیل من میادا اریا ، اریایی. من به شخصه عاشقه اریاییام اصلا وقتی میگم که من یه اریاییم یه احساس غرور شیرینی می کنم که خیلی این حسو دوست دارم..... ولی حیف که این دستای پشت پرده ی ایرانی گند زدن به اریا و اریایی پوووووف پاشدم رفتم سمت تاب و روش نشستم و همون جور که تاب می خوردم فکر کردم ایا بدای جام جهانی انتخاب شدم؟ که باز خودم به خودم جواب دادم اره چرا نشم منکه بازیه خیلی خوبی رو ارایه دادم . باز سوال : نادی به نظرت مربی امسال مرده یا زن ؟- نمی دونم والا اما به نظرم مرده اخه زنا اسون میگیرن و ماکه می خوایم بریم جام جهانی باید خیلی سخت تمرین کنیم. وللش بابا
به ساعتم نگاه کردم و دیدم نزدیکه دو شده پاشدم که برم به نسرین خانم کمک کنم راه افتادم سمت خونه
 من : مرسی نسرین جون
- خواهش عزیزم
منتظر موندم تا بقیه غذا شونو تموم کنن. بابا هم که غذا شو تموم کرده بود گفت : ممنون از همه
همه باهم : خواهش می کنیم
- به قول نادیا ایول هماهمنگی !!!
همه خندیدند ( من الان میگم همه یعنی همه ها حتی خدمه ! اخه بابا میگه خدمه هم باید با ما غذا بخورن چون تو این خونه کوچیک یا بزرگ قوی یا ضعیف معنی نداره همه ی ما مثل همیم ) بعد ناهار سریع جیم شدم تو اتاقمو درو بستم اخه از جمع کردن سفره بیزارم. تا اومدم برم رو تختمو بخوابم که یادم اومد باید با بابا دربارهی جوابه حیدری ها صحبت می کردم پس سریع اومدم بیرون و رفتم طبقه ی پایین پیش بابا و گفتم بابایی یه کاری باهاتون داشتم و بابا که داشت سریال می دید تلویزیون رو خاموش کرد و گفت : بفرما دخترم کاری داشتی ؟
- اره بابایی می خواستم بپرسم که به اقای حیدری درباره ی جوابه من چیزی گفتین ؟
- پشیمون شدی دخترم
- نه بابایی فقط می خواستم بدونم جوابشون چی شد؟
- اره همون وقتی که تو از اتاقم رفتی بیرون بهشون زنگ زدم و اونا هم گفتن فردا شب برای خاستگاری میان .
- به مامان خبر دادین
- اره عزیزم اما درباره ی سوری بودن ازدواج چیزی بهش نگفتم تو هم بهش نگو که ناراحت میشه و اجازه نمیده
- باشه چشم می تونم برم ؟
- برو دخترم
پاشدم برم که یه چیزی یادم اومد : راستی بابایی
- جونم بابا
- بابا می خواستم بپرسم اجازه می دید با بچه ها امشب بریم بیرون ؟( بابا هیچ وقت از من برای کارایی که انجام میدم یا می خوام بدم سوال نمی کنه اما من اینو وظیفه ی خودم می دونم که به عنوانه یه بزرگتر قبل از رفتن ازش اجازه بگیرم )
- اره عزیزم حتما! خوش بگذره. راستی شامو که بیرون می خوری دیگه ؟
- اره
- پس به مامانت بگو برات شامو تدارک نبینه
- باشه چشم
بعدم به سمت اشپز خونه رفتم و به مامان گفتم که شب با بچه ها میرم بیرون و برام شام تدارک نبینه و بعد اومدم بیرون که نیما رو دیدم که با یه ساک داره میاد پایین رفتم سمتش و گفتم : نیما خره داری میری ؟
- اره نادی گاوه دارم میرم
- برو گمشو خدا به همرات
- باشه میرم فقط بگو مامان بیاد بوسش کنم
- باشه
باز رفتم تو اشپزخونه و به مامان گفتم : مامان نیما داره میره گفت بگم شما بیاید که بوستون کنه
- باشه باشه الان میام
اصلا استرس از تمام حرکاتش معلوم بود. یه لیوان اب با یه سینی که شامل یه قرآن و چند تا گل محمدی پرپر شده بود رو برداشت و اومد از اشپز خونه خارج بشه که سینی و از دستش گرفتم و گفتم : مامان چقدر استرس داری دستات خیلی میلرزه نمیره که گور مرگش بمیره داره میره یه یک ماهه دیگه هم برمیگرده
- باشه باشه بریم همه باهم از اشپز خونه خارج شدیم و رفتیم تو حیاط نیما همه رو ب*و*س کرد و اومد سمته من. منم سینی رو گذاشتم زمین و نیما رو بغل کردم و ابراز احساست زیاد وبا لبخند گفتم : خدا به همرات داداشی
درگوشم گفت - مرسی نادی کوچولو و ازت معذرت می خوام که نمی تونم تو خاستگاریت حاضر باشم هرچند این عقد سوری باشه
با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم : مگه تو میدونی
خندید و گفت : فال گوش وایستادن برا همین روزا خوبه دیگه.
بعد لبخند زد و با یه لحن مهربون ادامه داد :اما مطمئن باش به کسی نمیگم
- از بابت تو مطمئنم
به من لبخند زد و بعد بلند رو به همه گفت : خوب اهل منزل من دارم میرم و شما برای یک ماه از دسته من خلاص میشید. خوبی بدی دیدید حلالم کنید و خدانگهدارتون
همه با هم : خداحافظ
و بعد از زیر قرآن رد شد و سوار ماشینش شد بعدم من پشتش اب ریختمو اون رفت

بعد از رفتن نیما همه رفتیم داخل و منم رفتم بالا که همین یک ساعته باقی مونده رو استراحت کنم . با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت و ساعتمو برا 4 کوک کردم بعدم چشامو بستمو به خواب فرو رفتم

************************************
با صدای زنگ ساعت چشمامو باز کردم و به انی یادم اومد که قرار بود با بچه ها برم بیرون ساعتمو نگاه کردم و با دیدن ساعته چهار مثله جت پاشدم و به سمته کمدم رفتم یه مانتوی جلو باز با تونیک چسبه خاکستری کمرنگ متمایل به سفید برای زیرش و شال همون رنگی کلاه حجاب و شلوار سوارکاریه مشکی با کفش های ورزشیه مشکیمو برداشتم ( اصلا از کیف خوشم نمیاد و هیچ وقت باخودم کیف برنمی دارم )و انداختمشون رو تخت و دوییدم تو دستشویی و صورتمو شستمو بعد با دستای تمیز لنزامو گذاشتم . اومدم بیرون و قبل از این که لباسامو بپوشم یه کرم مرطوب کننده و رژ گونه با یه رژلب برای کمرنگ کردن لبام زدم به صورتم و موهامو بافتمو تهشو دوباره تو خوده کش کردم بعدم سریع لباسامو پوشیدم و کارت اعتباری و کفشا و سوییچمو برداشتم و از اتاقم خارج شدم و در حالی که میرفتم سمت اسانسور گوشی مو توی یک جیبم و کارتمم توی جیب دیگم گذاشتم و دکمه ی جیبامو هم بستم . از اسانسور خارج شدم و مامان و بابا رو ب*و*س کردم و با گفتن خدافس از خونه خارج شدم و با لامبورگینیم به سمته خونه ی کیمی و کتی راه افتادم ( اخه خونه هاشون کناره همه ) ظبتمو روشن کردم و بردمش رو البوم ساسی مانکن که اولین اهنگش اهنگ ساقیا بودپنجرمو داده بودم پایین و با سرعته 80 حرکت می کردم و به این فکر می کردم ایا به بچه ها قضیه ی ازدواج سوری رو بگم یا نه ؟ که در اخر به این نتیجه رسیدم : بهتره بگم چون در هر صورت اونا دوستامن و محرم راز من و اگر بگم شاید اونا نظره بهتری رو اراعه بدن
تو همین فکرا بودم که رسیدم جلو در خونشون به ساعتم نگاه کردم دقیقا دو دیقه زود تر رسیده بودم اما شرط میبندم این دوتا از پنج دیقه پیش پایین بودن اخه می دونن که من رو نظم و اینا حساسم . چون شیشه های ماشین دودی بود رفتم کناره پاشون وایستادم و چند تا بوق زدم که اونجا جلو رفتن و منم باز باهاشون جلو رفتم چند بار این کار تکرار شد که کیمیا که دان 2 کنگفو داره و مثه خودم سر نترسی داره اومد سمته دره راننده و داد زد : پیاده شو ! با تو اما پیاده شو ! مگه با تو نیستم مرتیکه ؟ پیاده شو دیگه
اروم دره ماشینو باز کردم و اومدم بیرون که کیمیا دستشو برد بالا که مشت بخوابونه تو صورتم که جلو دستشو با دستم گرفتم و گفتم : کیمی خره ! ادم شدی ! دیگه از مردا نمی ترسی جوجو .
کیمیا که منو دید به بهت گفت : تو بودی نیم ساعت مارو اسکول کردی ؟
تا خواستم بگم اره یک میشکون محکم ازم گرفت که می خواستم دهنمو باز کنمو از ته دلم اربده بزنم اما به یک جیغه کوتاه بسنده کردم و به جاش دستشو که هنوز تو دستم بود پیچوندم و گفتم بگو : غلط کردم تا ولت کنم بزمجه
فکر کنم خیلی دردش گرفته بود که سریع گفت : غلط کردم غلط کردم نادی
 

خداییش دلم براش سوخت بدبخت که کاری نکرده بود اون میشکونم حقم بود. اما به ما میگن نادی کله خراب همینم که هستم . دستشو ول کردم و گفتم : بچه ها بریزید بالا
کیمیا همون جور که دور ماشین میچرخید گفت : ااااا ایجارو چه جیگریه این باز! نادی از کجا دزدیدیش ؟
- بیشور عمت دزده . بعدم با ناز گفتم : پدر گرام برای جایزه خانم گل شدنم گرفته
کتی : ایول پدر گرام !
- بچه ها بشینید 5:30 شد
همه سوار شدیم و من به سمت پاساژ مهتا راه افتادم ( اسم خیالی ) توی راه بچه ها هدیه هایی رو که خانوادشون بهشون دادن رو گفتن کیمیا : بابای من بهم موتور تریل هدیه داد ( من و کیم بستنی راننده ی موتور تریل هستیم البته کیم در حاله اموزشه ) کتی : هدیه ی منم یه اسبه سفیده با یال های طلایی وااااااییی خیلی نازه!
- کتی کجا بستینش ؟
- توی استبل دیگه
- توی استبل خودتون یا استبلی که پیست داره ؟
- همونی که باباهامون شریکی خریدن و پیسته اسب سواری داره ( بابای کتی هم خیلی پولداره و به خاطر منو کتی با بابای من شریکی یه استبل و پیست سوارکاری خریدن )
- اهان فهمیدم ! مبارکه بچه ها!
هر دوتاشون باهم : ممنون
رسیدیم به پاساژ. منم ماشینو بردم تو پارکینگه طبقاتیه کتار پاساژ. بعدم با بچه ها از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی پاساژ
من : بچه ها شما چی لازم دارید ؟
کیم: من چند دست مانتو شلوار اخه دیگه همش قدیمی شده
کتی : منم لباس خونگی لازم دارم این کوهیاره انتر لباسامو یا رنگی کرده یا پاره پوره ( کوهیار داداش کوچیکشه که کلاس سومه و این دو تا همش باهم در حاله دعوا کردنند)
کیم : نادی تو چی لازم داری ؟
یه لبخند زیرکانه زدم و گفتم : یه دست کت و شلوار برای فردا شب یک لباس شبم برای عقدم
یکدفعه کیمیا و کتایون با هم وایستادن و گفتن : چییییی؟ مگه فردا شب چه خبره اصلا عقده تو کیه ؟ هان ؟ بیشعور می خوای ازدواج کنی و به ما نمیگی؟ بنال دیگه
- بیاین توی راه بهتون میگم .
اونا هم راه افتادن و من شروع کردم : خوب شما که خبر دارید بابا بزرگم می خواد وصیت نامشو کامل کنه دیگه ؟ اره؟
- اره
- خوب! خوبه! وقتی وکیله باباجون میاد سامان میره گوش وایمیسته و می فهمه که باباجون گفته منو پدرام باید به عنوان دونوه ی بزرگ تر دختر و پسر باهم ازدواج کنیم اما بابا جون ...........
تا خواستم ادامه ی حرفمو بزنم کیمیا پرید تو حرفم : و قراره خانواده ی پدرام اینا فرداشب بیان خواستگاری و تا چند وقته دیگه هم تو عقد می کنی و زنه پدرام میشی! اااااا چه بی حال اینجوری که ازدواجتون هیجانی نمیشه !
- نه ااااا زبونتو گاز بگیر (زبونشو اورد بیرون و به شوخی گاز گرفت ) اخه خواهر بی تخته ی من یه دیقه خف باش تا بهت بگم دیگه
- باشه باشه من ساکتم بگو
تمامه ماجرارو براشون تعریف کردم حتی خبر نداشتن مامان و بقیه رو .............
کتایون : اااااااااا چه باحال حالا این داماد بد بخته ما چیکارس ؟ قیافش چه شکلیه
- خیلی راحت بهتون بگم من هیچی ازش نمی دونم حتی نمی دونم چند سالشه
- واقعا؟
- بله واقعا
- خوب اگه یه پیرمرد بود چی
- هیچی دیگه اونو میکشم و پولاشو مال خودم می کنم
بعد با خنده گفتم : یعنی بابای من حاضر میشه منو به یه پیرمرد بده ؟ حالا هرچه قدر هم که این ازدواج سوری باشه
کیم : افرین درست میگی
- همین مونده بود تو بگی
- که الان گفتمو اجازرو صادر کردم .........
تا خواست ادامه ی زراشو بزنه من چشمم به یه لباسه خیلی نازو قشنگ افتاد یه کته سورمه ای با رده های سفید و شلوار لی ستش
رفتم داخل و به فروشنده گفتم : اگه میشه اون کت و شلوار سرمه ایرو برام بیارید
فروشنده هم اونو برام اورد منم سریع رفتم تو اتاق پرو و لباسو پوشیدم واقعا زیبا بود زیبا و سنگین همون مودلی که من دنبالش می گشتم از اتاق اومدم بیرون و پولشو حساب کردم و اومدم بیرون
کتایون : نادیا می خوای جلوشون سر ل*خ*ت باشی یا با حجاب
- می خوام جولوشون خودم بایم
- یعنی چه جوری
- سر ل*خ*ت . چون خود اصلیه من بدونه شالو روسریه نمی خوام جولوشون با حجاب باشم و بعد که منو تویه یک مهمونی با لباسه شب دیدن با خودشون بگن : این دختر جلوی ما فیلم بازی کرده. بعدم شما که می دونید من اگه حجابمو حفظ می کنم به دلیله این نیست که دختره با حجابی هستم فقطو فقط به این دلیله که نمی خوام زیبایی های خودمو رایگان به کسایی که ارزششو ندارن عرضه کنم . (گفتم که دختره بسیار بسیار مغروری هستم و به جز خانواده و دوستام کسیرو ادم حساب نمی کنم)
- نادی یعنی عاشقه عقایدتم
- مرسی
یه دو ساعتی تو پاساژ راه رفتیم و هرچی لازم داشتیم خریدیم جزززززززززززز ....... افرین لباسه عقده من که چیزی مورده پسنده من واقع نشده بود. داشتم به لباسایی که دیده بودم فکر می کردم که یه دفعه دستم توسط کیمی الاغه کشیده شد و پرت شدم تو یه مغازه ای
کیمی : نادی نگا چند تا لباسه قشنگ بهت معرفی می کنم اگه از بینه اینا انتخاب کردی که کردی نکردی با لباسه تو خونگی میری سر سفره ی عقد (اینارو که گفت نیششو برام باز کرد که دوست داشتم بزنم تو دهنش دختره ی مونگول ترسوندم )
-کیمیا خیلی گاوی ترسیدم ببعی
- بالاخره گاوم یا ببعی
- هردوش هیکلت مثه گاوه عقلت مثه ببعی
اینو که گفتم قرمز شد اما نه از عصبانیت بلکه از خنده قرمز شد . خودمم خندم گرفته بود پس باهم زدیم زیر خنده اما با صدای اروم بعد از کلی خندیدن بهش گفتم : حالا کو اون لباسایه زیبای شما ؟
- بیا
دنبالش رفتم که جلوی چند تا لباس وایستاد . مغازه ی بزرگی بود و یک عالمه لباس داشت منم داشتم لباسارو نگاه می کردم و هرچی اون دوتا نظر می دادن نمی پسندیدم و رد می کردم فروشنده هم که یه مرد میان سال با چهره ی مهربونی بود بهم گفت: به نظر دختر سخت پسندی میای این لباسا لباسایه قدیمیه مایه اگه دوست داری بیا تا بهت لباسای جدیدو که هنوز نچیندیم نشون بدم
لبخند زدم و گفتم : اگه این کارو بکنید ممنون میشم
- دنبالم بیا
پشته سرش رفتم که رفت سمته انتهای مغازه و گفت : اینا فقط نمونه هستن و تکن فعلا اوردم تا ببینم اگه خانمم می پسندن برم کلی بخرم و بچینم تو مغازه
اخی چه مرد ماهی معلومه خیلی زنشو دوست داره بهشم می خورد تقریبا هم سنه بابا باشه پس زنشم تقریبا همسنه مامانه . به لباسا نگاه کردم بعضیاش واقعا زیبا بودن اما از بین اون همه فقط این لباسا چشممو گرفت : یه لباس دکلته ابی که تقریبا شبیه لباس باله بود و به نظر من خیلی خیلی قشنگ بود به همراه یه لباس کرم که بلند بود و از پشت یکم دنباله داشت. این لباس هم دکلته بود و اینم خیلی خیلی قشنگ بود

پروشون کردم . خیلی جالب بود که هردوتاش دقیقا اندازه ی اندازم بودن یعنی اگه یه ذره کوچیکتر یا بزرگ تر می بودن برام گشاد یا تنگ میشد دوتاشونو خریدم و از مرده تشکر کردمو اومدم بیرون
کیم : عجب لباسایی بودن!!!!!!! خیلی ناز بودن نازتریتشونم تو برداشتی و قسمته باحاله قضیه اینه که کاملا اندازتم بود
- اره اتفاقا منم داشتم به همین فکر می کردم دقیقا اندازم بودن
- خوب حالا اینو بیخی بگو ببینم کدومو برای عقدت می پوشی
- اون کرمی بلنده رو برای عقدم می پوشم اون ابیرم همین جوری خریدم چون هم اندازم بود هم خیلی به دلم نشست
کیم : اره واقعانم بهت میومد خیلی ناز میشدی اینجوری که اگه اون مرده کی بود؟ اهان اریا ببینتت ولت نمیکنه
من : نه. بابا میگه از زن و ازدواج متنفره اما نمی دونم چرا ؟
کتایون : بچه ها من تشنمه
کیم : منم!!!
من : اما من بستنی می خوام . (عاشقه بستنی و نسکافه ام و اگه از صبح تا شب بهم غذا ندن و فقط اینارو بدن می خورم جیکمم در نمیاد)
کیم : بریم به حسابه من
منو کتی هم از خدا خواسته با هم گفتیم : بریم
رفتیم تو یه کافی شاپ نشستیم و سفارش دادیم : کتی - من یخ در بهشته پرتقالی می خورم . کیمیا - من قهوه اسپرسو می خورم تو چی نادیا ؟ من : منم طبق روال همیشه بستنی سنتی خامه دار
- باشه
و بعد رفت سمت پیشخوان که سفارش بده. همین جور داشتم به مردم نگاه می کردم و عرض یابیشون می کردم ( اخه این که مردمو عرض یابی کنیم و بفهمم کی عاشقه کی پنهان کاره کی خنگه کی زرنگه و کی ............ خیلی خوشم میاد) که یه گروه پسرو دیدم که حدودا هفت هشت نفر بودن دیگه اینا نیاز به عرض یابی ندارن از هم تیپشون و خنده های کریح و بلندشون معلومه چیکاره اند تا اومدم رومو برگردونم سمت دیگه یکیشون که معلوم بود از همه وضعیت عقلیش خراب تره و از اون هفت خطایه بهم چشمک زد و با دستش علامته تلفنو نشون داد که یعنی شماره بدم . خیلی خونسرد رو مو ازش برگردوندم حتی اخمم نکردم چون این جور پسرا وقتی بهشون اخم میکنی فکر می کنن جوابه مثبت دادی و پروتر میشن . جوابه اینا فقط بی محلیه .
کیمیا اومد و نشست سر جاش
من : بچه ها اگه جام جهانی انتخاب بشین میاین ؟
کتی : نه بابام نمیزاره
- اخه چرا
- یک : مربیه جام جهانی مرده - دو: با پسرا تو یک خوابگاهیم - سه : خوابگاه و تمرینامو تو المانه
- اااااااااا چه باحال پس با نیما تویه یه خوابگاهیم اخ جون حالا تو از کجا فهمیدی؟
- از سرکار خانمه صبحانیه خبر چین
- اهان ( بعد رو به کیمی کردم و گفتم ) کیمیا تو چی ؟
- من ؟ اگه انتخاب بشم که میام
 

کتایون : توچی نادیا اگه انتخاب بشی میری
همون موقع سفارشامونو اوردن . گارسون سفارشامونو گذاشت رو میز و رفت
من : حالا بزار انتخاب بشم
- توکه انتخابی
- از کجا می دونی ؟
- از اونجایی تو خانم گل اسیا شدی و امید مردم به تویه و با اینقدر محبوبیت مگه میشه انتخابت نکنن ( راست می گفت اخه از وقتی تو بازار راه میرفتیم گاهی نگاه های خیره ی مردمو رو خودم احساس می کردم و تقریبا تو این دو ساعت 25 نفر ازم امضا گرفتن و حدود 30 نفرم با هام عکس انداختن)
- راست میگیا . خوب حالا که فکر میکنم میبینم اره میرم چرا نرم؟ من عاشقه هندبالم و این چند سال اخیرو فقط به عشقه جام جهانی هندباله پیشرفته کار کردم وگرنه مغز خر که نخورده بودم اینقدر به خودم سختی بدم
- نادیا تو واقعا لیاقته رفتنو داری من خودم به شخصه دیدم که چه جوری کار می کردی که بدنت رو فرم باشه
لبخند زدم و گفتم : حالا از بحثه هندبال وجام جهانی بیایم بیرون بستنیاتونو بخورید که بعد بریم سینما
کتی : ایول خیلی وقته نرفته بودم
کیم : من که هفته ی پیش رفته بودم اما بازم می خوام بیام
- خوبه پس بخورید بریم
هممون تموم کردیم و رفتیم سمته سینمایه کناره پاساژ اما قبلش وسایلمونو تو ماشین گذاشتیم جلوی در سینمایی وایستاده بودیم و دنباله یه فیلمه خوب میگشتیم که از اخر فیلمه *توریست های مرده* رو انتخاب کردیم ( اسمه خیالی ) من رفتم بلیط گرفتم و رفتیم داخل سالن نشستیم چون یک ربعه دیگه فیلممون شروع می شد این یه ربو با بچه ها درباره ی اریا صحبت کردیم که تو پیج اعلام کردن فیلممون تا چند دیقه ی دیگه شروع میشه ما هم بلند شدیم و من رو به بچه ها گفتم شما بری صندلی هامون رو پیدا کنید تا منم برم خوراکی بخرم اونا هم رفتنو من به سمته بوفه ی سینما رفتم و یه پلاستیکه پر خوراکی خریدم اومدم برم که همون گروه پسرارا رو دیدم که تو کافی شاپ دیده بودم و باز همون پسر هیزه (که چشمک زد) اومد سمتم و تا خواست دهنشو باز کنه به سرعت از کنارش رد شدم و رفتم داخل. وقتی داخل شدم کیمیا رو دیدم که داره دستشو تو هوا تکون میده تا من ببینمش باهاش بای بای کردم و رفتم به سمتشون ردیفه چهارم از بالا بودن .منم رفتم سمتشون و کنار کیمیا نشستم که همون موقع فیلم شروع شد

آریا
اریا:امروز بابا گفت که دختره دوستش حاضره با من عقده سوری کنه چون اونم به دلیله مشکلاتی باید سریعا با یکی عقد کنه
کیان : چه مشکلاتی
- منم نمی دونم
ارمین : خوب چرا از بابات نپرسیدی ؟
- نخواستم فکر کنه فوضولم
-خوب حالا چی از دختره میدونی خوشکله ؟ زشته ؟ چند سالشه ؟ چ............
تا خواست ادامه بده پریدم وسط حرفش : من هیچی ازش نمی دونم حتی تا به حال ندیدمش اما بابا که خیلی ازش تعریف میکنه و میگه خیلی مهربون و خوشکله . خوب حالا اینو بی خیال کجا بریم ؟
کیان و ارمین با هم دیگه : سینما
- پس بزن بریم
ماشینو روبه رویه پاساژ مهتا داخل پارکینگه طبقاتی پارک کردم و با بچه ها وارده سینمای کناره پاساژ شدیم منو کیان رفتیم داخل و ارمین رفت خوراکی بگیره صندلیه ما اولین صندلی از بالا بود و فیلممونم توریست های مرده بود الان هم یه پنج دیقه ای میشد که شروع شده ارمین هم اومد و نشست کنارم و شروع به دیدن فیلم کرد منم قرغه فیلم شده بودم

نادیا
از فیلمش خوشم نیومد زیادی تکراری بود همه ی قسمتاشو از فیلمای دیگه گرفته بود حتی نوعه اب خوردنه اون مرده رو اه سرمو چسبوندم به پشتیه صندلی و شیر کاکائو مو باز کردم و نیشو گذاشتم تو دهنم و رو به بچه ها گفتم : بچه ها فیلمش خیلی چرته نظرشما چیه
کیم : نظره منم همینه
کتی : منم خسته شدم
- پاشیم بریم ؟
کیم : بریم فقط چند دیقه ی دیگه من الان تازه کیک و شیرمو باز کردم بزارید تموم شه بعد بریم
- خوب پاشو تو راه بخور
- نه نمیشه نشسته حال میده
- خوب کوفت کن
- خفه باش تا کوفت کنم
بعدم شروع کرد بسیا بسیار با ارامش کوفت کردن . تصمیم گرفتم یکم بخوابم پس سرمو رو پشتیه صندلی گذاشتمو چشمامو بستم که یکی از پشت سر اروم زد بشونم برگشتم و دیدم همون پسر هیزس که سرشو خم کرده و دستشو رو شونم گذاشته . اخم کردم و رومو برگردوندم
پسر هیزه: عزیزم این شماره ی منه بیا بگیرش
عدم دستشو که یه کارت توش بود گرفت جلو صرتم
-اقا لطفا حده خودتونو حفظ کنید و پاتونو از خطه قرمز رد نکنید که بد میبینید ( اینا رو با لحنه خیلی خیلی سردی گفتم اما از رو نرفت )
- جوجو کوچولو مثلا چیکارم میکنی نکنه با ناخونات خط خطیم می کنی ؟
اینو که گفت دوستاش همه زدن زیره خنده و خودشم خندید و گفت : بیا عشم بیا شمارمو بگیر باهام تماس بگیر تا ادرسه خونمو بهت بدم و زحمت بکشی یکی دو شبی رو در اختیار منو دوستام باشی پوله خوبیم دستتو می گیره تازه بهتم بد نمی گذره خوشکله
اینو که گفت در حد انفجار عصبی شدم و از دستای مشت کرده ی کیمیا فهمیدم که اونم شدیدا عصبیه و داغ کرده اما مطمئنم به شدته من عصبی نبوده باشه . پاشدم و چرخیدم سمتش که اونم پاشد
هیزه : کوچولو عصبی شدی بابا عشقم ............
تا اومد کلمه ی بعدی رو بگه چنان کشیده ای تو کوشش زدم که سرش کاملا چرخید بلند فریاد زدم : اگه خیلی دوست داری کسی بیاد خونتون و در اختیاره تو و دوستات باشه ننه و خواهرت هستن نیازی به منم نیست . بعدم یه نگا به خودت بنداز ببین اصلا در حدی هستی که با من همکلام بشی ؟ اشغاله ه*ر*ز*ه
دستشو اورد بالا که بزنه تو گوشم که یکی دیگه محکم تر از قبلی چنان که دستم از درد بی حس شد و صداش تو کله سالن پیچسد خوابوندم تو گوشش که پرت شد رو دوستش من : از این به بعد قبله زر اضافی زدن ببین طرفت اهله این حرفا هست یا نه مرتیکه ی ل*ا*ش*ی
بعدم سریع از سینما اومدم بیرون و کتی و کیمی هم پشته سرم اومدن بیرون کتی : نادی ایول عجب چپه راستش کردی نمی دونی هم وقتی تو گوشیرو زدی و فریادت بلند شد همه ی سالن موبایلا شو نو در اوردن و فیلمو قطع کردن . وای چه باحال بود نمی دونی مردم چه جوری وقتی اومدی بیرون برات دست زدن وای خیلی باحال بو...............
- کتی خره بسه بزن بریم غذا بخورین که شدیدا به تجدیده قوا نیاز دارم
- بریم
کیمیا : حالا کجا بریم
کتی : بریم پیتزا
کیم : بریم
داشتیم میرفتیم سمته پیتزا فروشی که کیمیا یه دفه پقی زد زیره خنده .............
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon ، گل بانو



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,909 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 126 13,274 01-21-2017, 01:57 PM
آخرین ارسال: افسون67
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 365 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,210 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,565 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,500 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,586 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,550 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  رمان دنده معکوس | mahtabmm55 mahtabmm55 3 2,308 09-04-2016, 10:02 PM
آخرین ارسال: mahtabmm55
  رمان دزدی از جنس فرشته| الا علی پور الا علی پور 31 3,125 09-03-2016, 12:46 PM
آخرین ارسال: الا علی پور

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان