کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


رمان دختر جنوبی
زمان کنونی: 02-28-2017، 09:16 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لرد
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
پاسخ 6
بازدید 3613

رتبه موضوع:
  • 76 رای - 3.24 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دختر جنوبی
#1
رمان:دختر جنوبی
نام نویسنده:لرد

خلاصه:در مورد پسره دو رگه ایرانی آلمانی به اسم آرتا آریاست آرتاآریا در موردیکی از نزدیک ترین کساش چیزی رو می فهمه که باعث ناامیدیش میشه تا جایی که قصد به خود کشی میزنه میره روی صخره و می خواد خودشو پرت کنه تو دریا که ساحل دختر جنوبی داستان سر میرسه یکم خل و چل و بی عصابه زودم عصبی میشه خلاصه میاد جلوی آرتا آریا رو بگیره نپره تو آب همون موقعه عموش شهراد میرسعه ساحل عصبی میشه از دست آرتا آریاسندلشو پرت میکنه طرفش اون پرت میشه تو دریا ولی شهراد نجاتش میده و...
ژانر :طنز،پلیسی،انتقام گیری
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، ♡ TarA ♡ ، AmirHafez ، hunter life ، golyakhghese ، Sarina ، دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
#2
دوست عزیز مرسی از قرار دادن رمانتون در انجمن نبض زندگی

***

. لطفا قبل از تایپ رمان خود قوانین را مطالعه کنید.
.سفارش جلد در این تاپیک
.ایجاد تاپیک نقد بعد از سه الی پنج پست در این بخش  
.لطفا از فونت مشخصی برای همه پست ها استفاده کنید و از سایز 4 یا 5 استفاده کنید
.اندازه پست هاتون کمتر از 12 خط و بیشتر از 30 خط نباشه
.در صورت داشتن سوال یا مشکل به مدیر بخش اطلاع دهید
.لطفا لطفا بین سطر ها فاصله ایجاد نکنید
.از کشیدن بیش از حد حروف خودداری کنید
.در بین کلمات و جملات از شکلک استفاده نکنید و حرف هایی که مربوط به متن رمان نیست رو فقط در بالا و یا پایین پست و با رنگ دیگه اطلاع دهید
. از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف جامعه خودداری کنید
لطفا قوانین رعایت کنید مرسی از همکاریتون
 Bi happy

پاسخ
 سپاس شده توسط ♡ TarA ♡ ، AmirHafez ، hunter life ، Sarina ، الا علی پور ، دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
#3
فریاد زدم خدایا چرا خدایا آخه چرا باید من اینطور نارو می خوردم مگه گناهی کرده بودم که اینطوری مجازاتم کردی  لب  صخره ایستاده بودم که خود را به دریا پرت کنم و از این زندگی پر از نامردی راحت شوم اما تا خواستم بپرم صدای نه بلندی شنیدم برگشتم متوجه دختری شدم که لباس محلی به تن داشت یک چادور قرمز رنگ با گل های مشکی پیراهن بلند چین دار مشکی ویک شلوار محلی که قسمت ساق پای او تا پایین با گلابتون و پولک کار شده بود صورتش کشیده و چشمانش درشت به رنگ قهوای تیره بود  بینی خوش تراش ولب های برجسته ای داشت پوستش سفیدِ ، سفید بود  گفت
هی چه اَکردی تا به خوت بِکَردی تو دیریا  بکشی اَ خدا خجالت ناکشی نافهمی جهنمی اَبی
گنگ نگاهش کردم و گفتم 
من متوجه نمی شم شما چی میگید خانوم
عصبی زیر لب گفت
از دست ای سرحدی* یو(اسطلاحی که به غیر بندری ها گفته می شود)ادامه داد
ـ دارم میگم تو از خدا خجالت نمی کشی می خوای خود کشی کنی نمی فهمی گناه داره
ـ به تو ربطی نداره می خوام خودمو بکشم راحت شم
اخم کرد و با صدای بلندی گفت 
ـ با من درست حرف بزن تا خودم پرتت نکردم پایین 
یک قدم به طرف لبه صخره برداشتم که گفت:
ـ نه...
زیر لب افزود باید 
ـ باید از طریق روانشناسی وارد بشم
روبه من گفت
ببین آقا اگر الان خودتو پرت کنی تو دریا تا خفه شدنت حدعقل بیست دقیقه ای طول می کشه تازه این پلیس های دریایی  بیچاره که زن بچه هم دارن باید چقدر بگردن تا جسد نحس ...نه منظورم اینکه جسدتو پیدا کنن خدا رو خوش میاد آخه تو بیا نپر من خودم این نزدیکی ها یه ساختمون توپ سراغ دارم قشنگ نمای عالی  و ویوی دریا توپ ...توپ میبرمت خودتو قـشنگ پرت کن پایین در جا مغز بی خاصیتت مثل رُب گوجه میپاشه به آسفالت هرچند مامور های بدبخت شهرداری تو زحمت می افتن اما من خودم تقبل میکنم گند کاری که می کنی رو پاک می کنم قول میدم
این دختر به احتمال زیاد کم داشت هم از این که مزاحم خودکشیم شده عصبی بودم و هم به شدت از حرف هایش خنده ام گرفته بود.ناگهان پسر جوانی حدود بیست و هفت ساله به طرف دختر آمد قیافه اش شبیه دختر بود یک بلیز سفید و شلوار جین مشکی به تن داشت انگار اصلا متوجه من نشد زیرا عصبانی رو به دختر گفت:
ساحل معلوم هَع تو ایجا چه غلطی اکردی مه٭ (من)  دوساعتن دنبال توی نکبت اَگشتم بُدوی٭(بیا) بِریِم نه
ساحل به من اشاره کرد و گفت:
-عامو٭(عمو)تقسیر مِع نی تقسیر ای یارون شَوا٭(می خواد)به خوش بکرده٭(بندازه) تو هاو دیریا٭(آب دریا) بُکشه
عموی ساحل به سمتم برگشت و گفت:
هاووی ...مَگهَ یونجت زیادی ایکردی تا به خوت بکردی تو دیریا
دختره ساحل روبه او گفت:
عامو نافهمه چه اَگی٭(می گویی)سرحدین فارسی بحرف
ـ از دست ایشو 
من روبه عموی دختر گفتم
ـ ببینید آقا لطف کنید این برادر زادتون را با خودتون ببرید روی عصابمه با اون صداش مثل مته می مونه
عموی دختر نچ نچی کرد و رو به دختر گفت
ساحل یعنی خاک توی سرت عصاب مای بدبخت کم نَهَ (نبود)رفتی عصاب بقیه با او صدای جغجغوت چهار نعل رفتی
دختر به شدت خشمگین شد ویکی از سندل هایش را در آورد و به سمتم پرتاب کرد که محکم خورد تو سرم از پشت افتادم توی آب هردو آن ها فریاد کشیدن نه اما دیر شده بود و من مثل یک سنگ در کام دریا فرو میرفتم ناگهان صدای شیرجه زدن کسی را شنیدم و پس از آن دستی دور مچم پیچید و مرا به سمت بالا کشید نیمه هوش یار بودم که نجات دهنده مرا روی خُشکی کشید صدای عموی دختر آمد وگفت 
ـ باید زنگ بزنیم اورژانس ااااه لعنتی گوشیم سوختی ساحل بگم خدا چِت٭(چیکارت) نکن صد دفعه بهت اُمگو٭(گفتم)ای عادت گندت که موقع عصبانی بودن دمپایی وکفش پَرت اَکنی از کولت بکو٭(ترک کن) حالا زنگ بزن اورژانس تا قاتل نبودی
-عامو تقسیر مِع نَهسته ٭(نبود) خودش کَفت٭(افتاد) توی هاو
- اقدر زر زر نکو به مِع زنگ بزهَ تا تلف نبودی
-باشه بابا امزد
کم کم صدا ها محو شد و دیگر متوجه چیزی نشدم
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡ TarA ♡ ، Golabatoon ، .armita. ، Fatemeh-B ، AmirHafez ، hunter life ، golyakhghese ، sky nigth ، الا علی پور
#4
چشم باز کردم تو بیمارستان بود صدای همان دختر را شنیدم که گفت :عامو ... عامو بدو نگاه کو بیدا ر بودی صدای عمویش آمد گفت:
بدوی ایرا نه بدخت به تو ببین دوباره از هوش اره با او دنپایی پرت کردنت نزدیکه خون بند خدا بکردی گردنمو 
-تو هم عامویی، عامو های مردم اد ندیدی چه خوبن هوای دخت کاکا خو شو هه تو به چه ایتوری نهی 
-چه ی توی جونور شبیه برادر زاده های دیگن که مه شبیه عامو های دیگه بشم همی که هستم از او سرت خیلی زیادن ساحل جلبک زده 
جیغ زدکه عمویش اخم الود گفت :یک بار دیگه تو بیمارستان جیغ بزنی یکی ازنمت له بشی بابات بیاد با کارتک جمت کن
من گفتم :سرم درد میکنه چند وقت بی هوش بودم
عمویش رو به من گفت :
-جناب آقای خودکش یه 4 ساعتی میشه 
-ای بابا 
-ای بابا نداره تو که می خواستی خودتو بکشی اگر کار زندگی داشتی که نمیرفتی دونبال این کارا حالا پسر جون دیگه که هوس خود کشی نداری داری بگو خودم این ساحل جلبک زده رو می فرستم قشنگ کارتو یک سره می کنه حتی اگر پشیمون بشی
خنده ام گرفته بود آن هم بعد از آن اتفاق شوم واقعا عجیب بود لبخندی زدم گفتم:متشکرم با وجود برادر زاده شما کلا از خود کشی زده شدم
سری تکان داد وخندید 
در همین زمان در اتاق باز و دختر ریز نقشی وارد اتاق شد پوستش برنزه بود چشمانش خاکستری و اجزای صورتش همگی متناسب با آن صورت گردش بود لباسش یک پیراهن بلند با یک چادر گل دار سبز بود در اتاق را بست رو به ساحل گفت :
-دیگه چه خراب کاری اد کردی که کار عامو خودت به بیمارستون اد کردی دی
ساحل هول شد گفت: به جان دریای عزیزم هیچ گوهی ام نخاردی باور بکه مه فکت به این آقا که ایجا خافتی از خود کشی کرده نجاتم دا
واقعا این دختر بی نهایت پرو بود خودش مرا به دریا پرت کرده بعد با افتخار می گویید نجاتم داده عجبا
دریا بلافاصله گفت:ااااا دختکه پرو مه به تو نشناسم تو وقتی جون مه بد بخت کسم اخاری صد درصد دوغ اگی عامو شهراد تو بگه
عمویشان شهراد سری از تاسف تکان داد و گفت :
-یعنی مه همیشه تو رو ای دادای تو موندم ای بند خدا خواست خود کشی کن که گیر ای دادای هیولای تو که ، با دنپایی زد تو سری کفت تو هاو  من بد بخت  هم مجبور بودم برای جمع کردن گندش بپرم نجاتش هدم گوشیم هم سوخت رفت با یادا وی گوشیش اخم شدیدی کرد و رو به ساحل گفت:
-ساحل پول گوشیم دقیقا از هلکمت اکشم صعرا باید بری برام  بخری یک ملیون و هفتصد پولش هر  اری عین خودش برام اخری 
ساحل به من اشاره کرد وگفت:از ای بگه که بخاطرش توی هاو پریدی
اخم کردم و گفتم چه ربطی به من دارد تو دخالت کردی منو انداختی تو آب
-ااااا پرو تو که خودت می خواستی بپری
-من خودم می خواستم بپرم نه اینکه کسی پرتم کند خانوم
-صبر کن از بیمارستان در بیای در اولین فرصت خفت می کنم خسیس
-در اولین فرصت از بیمارستان مرخص شم جایی فرار میکم که دست توی قاتل بهم نرسه
خنده دریا و شهراد بلند شد 
شهراد گفت :درست ترین کار ممکنو می کنی 
ساحل اخم آلود رو به عمویش گفت: واقعا که آدم یه عامو مثل تو ایبشه دشمن لازم اینی اصلا تو عامو مه ای یا عامو ، ای 
شهراد خونسرد پاسخ داد :اگه انتخابی بود مطمنا تو را انتخاب نمی کردم .درضمن فارسی حرف بزن تا این آقا هم درست بفهمه چی میگی 
ساحل لگد محکمی از حرص به میز کنار تخت زد که پارچ روی آن کج شد وآبش روی من ریخت از سردی آب یخ از جا پریدم و باعث خون آمدن رگم که توی آن سرم بود شد .وای شهراد و دریا بلند شد. نگاه خشمگینم را به ساحل دوختم بعد رو به شهراد گفتم:میشه لطفا این برادر زاده خطر ناکت را از من دور کنی تا کار نیمه تمامش را تمام نکرده 
به زور خنده اش را مهار کرد و گفت :دریا اون خواهر عتیقتو وردار ببر تا جون مردمو نکشته 
دریا با خجالت وخنده ای که به زور نگهش داشته بود ساحل را با خود برد شهراد نیز گفت:
-میرم دکتر را برایت خبر کنم 
ورفت سرم را روی بالشت کوبیدم یعنی خدایا من شخصا غلت بیجا کردم فکر خود کشی به سرم زد اگه میدانستم همچین ملکه عذابی را می فرستی اصلا طرفش هم نمی رفتم تا گیر این دختره دیوانه بیفتم .یا آن سندل سنگینش را پرت می کند یا کل هیکلم را با آب پاچ غسل میدهد. اگر به عمویش نگفته بودم بیرونش کند خدا میداند کارم حتما به گچ دست و پا می افتاد.خدا به عجب صبری به پدر مادر این داده که بزرگش کردن کمی بعد شهراد برگشت دگتر دستم را پانسمان کرد وبعد از یک معاینه اجازه داد مرخص شوم شهراد پول بیمارستان را حساب کرد وگفت:
-تنها کاری است که  می تواند بکند مرد خوبی بود در واقع اگر نبود به دست آن برادر زاده روانیش کشته شده بودم از او تشکر کردم عثای خودم گم شده بود یک عثا خریدم وبه خانه رفتم هرچندشهراد از من خواست تا برساندم اما قبول نکردم تاکسی جلوی خانه ام ایستاد خانه نزدیک به دریا قرار داشت یک خانه دوبلکس بزرگ که نمایش از سنگ مرمر خاکستری بود. وارد خانه شدم وبه طرف اتاقم رفتم هیچ کس اینجا انتظارم را نمی کشید.
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، sky nigth ، الا علی پور
#5
تصمیمم حتمی بود این که نتوانستم خودم را بکشم همه نشان میداد که باید زنده بمانم تا انقام بگیرم.تا زجر کش کنمش هردوشون رو چند روزی از اون حادثه می گذشت تقریبا فراموش کرده بودم.زنگ خانه به صدا در آمد یه روانی داشت با زنگ خانه برای خودش آهنگ میزد .با فکر این که کار یک بچه بود رفتم تا حسابش را برسم اما به محض باز کردن در با همان دختر دیوانه ساحل روبه روشدم هردو جا خوردیم دست او روی زنگ خشکیده بود.اخم کردم و گفتم:
-اگه دست مبارکو از روی زنگ برداری عالی میشه چون هم اون داره میسوزه هم صداش رو مخ منه
دستش را سریع کشید وخود را زد به آن راه گفتم:من یادم نمیاد به تو ادرس داده باشم
گفت:
-ا مه ام یادم نتا با تو کاری ام بشه
خیره نگاهش کردم وگفتم :
-فارسی حرف بزن تا دقیق متوجه بشم حرفت چیه
-دارم میگم منم یادم نمیاد با شما کاری داشته باشم امدم اینجا دنبال پسر داییم آقای راد
تعجب کردم راد که من بودم گفتم :از کجا معلوم راست بگی
-چرا باید دوروغ بگم جناب برو بگو بیاد این رادو کارش دارم
-حالا اسم کوچیکش چیه این پسر داییت
-بگذار درست فکر کنم آرت آرا.آرتییا آریتا تو همین مایه ها
-احیانا آرتا آریا نبود اسمش
خوش حال گفت: آره آرتا آریا خودشه تو که بلد بودی مگه بیکاری به من فشار میاری اینم با اون اسمش آسون تر سراغ نداشتن روی بچشون بگذارن به ملت سختی ندن
واقعا که این دختره اومده چی میگه من کی همچین دختر عمع روانی داشتم خودم نمی دونستم خدا خودت رحم کن راست نگه
گفتم:- منم
اون که همیتور داشت غرغر می کرد گفت
-چی
-گفتم که منم من آرتاآریا رادم وتا جایی که یادمه تو دختر عمه نیستی کمی بهت زده شد اما بعد رو به طرفی داد زد :
-عامو بوداو، بوداونه(عمو بیا بیا نه)
پس از چند دقیقه سرو کله شهراد پیدا شد اخم الود بی آن که مرا ببیندگفت:
-چه مرگتن عامو عامو اَزدی(صدا میزنی) تو کوچه یه بار دیگه صدات تو کوچه بالا بوبه (ببری) خودم با دیوار یکی تکنم
ساحل به من اشاره کرد وگفت:عامو نگاه کو ای همو چوکن (پسره)که نجاتش مودا(دادیم) اگفتن آرتا آریا رادن چوک خالو مه(پسر دایی من)
شهراد به سمت من برگشت با دیدنم جا خورد گفت:
-ااا تو که همون پسره بدبختی ساحل به قتلت کمر بسته بود
ساحل اخم الود گفت:عامو
اما شهراد توجه ای ن کرد وگفت:
-واقعا تو راد هستی
-بله ،میشود به من بگویید قضیه چیه که این خانوم ادا می کنه دخترعمه منه
ساحل رو به عمویش گفت عمو اینجا نمیشه بریم تو
در را بسته تر نگه داشتم اما انگار این دختر رویش از خود معدن سنگ پا قزوین بود که وقتی عکس العملم رادید باپا به در ضربه ای زد که باعث شد در به شدت به زانویم اصابت کند ومن بیچاره نقش زمین شوم شهراد دستی به پیشانیش زد وگفت:
-خدایا خوت یک صبری به من بده از دست این دختره خیره سر آخر منو دیوانه میکنه این پسره را هم با این برخوردای بسیار ملایمشنفله
از درد روی زمین به خود می پیچیدم ساحل بی توجه از کنارم رد شدو شهراد کمکم کرد بیستم عصایم را به دستم داد گفت :ببخشش این ساحل گاهی وقتها اینجوری از کنترل خارج میشه مثل لودر صاف می کنه میره جلو نباید در این موارد جلوش واسی که له له میشی
با کمکش ایستادم عصایم را به دستم داد باهم وارد خانه شدیم ساحل رفته بود توی آشپز خانه دنبال چیزی می گشت وقتی مرادید با کمال پرویی گفت :
-این شربتاتو کجا میزاری هرچی میگردم پیدا نمی کنم می خوام شربت درست کنم گرممه
واقعا این همه رو را این بشر از کجا می آورو که من پسر نداشتم دید جواب نمی دهم دو باره شروع کرد به گشتن،شهراد با حرص گفت:
-تو دیگه اون رویه آبرو برت زد بالا امدی خونه مردم رفتی تو آشپز خونشون که چی
-شربت دیگه شربت تازه کاملا مشخصه خودتم تشنته این آقا هم که اگه پذیرایی بلد بود درست در رو باز می کرد بنا بر این من مجبورم از طرفش از خود پذیرایی کنم دیگه
ود زه پسر دایمه دیگه آدم خونه پسر دایش راحت نباشه کجا راحت باشه
حرص خودن در مورد ای دختر کار بیهوده ای بود پس بی خیال او شدم بگذار اصلا آشپز خانه را آتش بزند رو به شهراد گفتم لطفا بشید وبگید اوضا از چه قراره هردو نشستیم او گفت:تا به حال اسم لاله راد به گوشت خورده
کمی فکر کردم وگفتم:
-آره گمان کنم پدر می گفت اسم خواهرش لاله است اما این چه ربطی به من و شما دارد
-خوب لاله زن دادش من است وساحل ودریا که دیدی دخترانش اند البته یه پسر به اسم هامون دارد او همیشه با پدرت در ارتباط بود پدرت وقتی خبر داد آمدی ودر بندر عباس ساکن شدی لاله اسرار کرد ادرس تو را بدهد تا بیایم تورا ببینیم ودعوتت کنیم حتی به خاطر تو مهمانی گرفته
متعجب شده بودم
گفتم ازکجا که راست می گویید عکسی به طرفم گرفت وگفت این را ببین اگر قانع نشدی با پدرت هم تماس بگیر به عکس نگاه کردم شبیه این عکس را در خانه پدرم دیده بودم عکس پدر ومادر بزرگم بود که کنار آنها پدر و خانوم جوانی بودن پدر همیشه می گفت این زن خواهرم است وحالا من به طور اتفاقی با دخترش روبه رو شدم آهم در روز هایی که در اوج نا امیدی در سدد کشتن خود برامدم
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، AmirHafez ، Golabatoon ، الا علی پور
#6
صدای جیغ ساحل افکارم را پاره کرد. برگشتم ودیدم که دست گیره های پارچه ای  اتش گرفته. ساحل  بطری الکل را که من صبح برای زد عفونی زخم دستم رو اوپن گذاشته بودم با گمان آب بودنش برداشت وقبل از این که مانع او شوم روی اتش ریخت اتش زبانه کشید در همین زمان سیستم اتباع حریق روشن شد و اتش را خاموش کرد،البته به علاوه ابیاری کل خانه دستی پر حرص بر موهایم کشیدم خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که همچین عذابی برایم فرستادی.آن هم این دختره که به تنهایی برای نابودی یه گردان کفایت می کند
.سیستم  کار میکرد وما همگی خیس خیس بودیم صدای ساحل گفتن پر حرص شهراد را شنیدم 
ساحل حول کرده گفت:
-تقصیر مه نهه همش زیر سر ای گاز نکبتن
-ها جون عمه نداشتت مه به تو جونور  نشناسوم 
-زشتن عامو جلو ای ایتوگپ نزه
-زشت او گنوغ (دیوانه)بازیوی تون ایم  چوک خالوتن که ماشاالله صابون تو  به تنش ایخاردی خبر شستی چه جونوریی که دومی ادنین 
-ااااا نگه دگه  مه  شرت  ابندم  که  اوعتی ایدونستی فامیلم مون تو پوستش ناگنجه نگاش کو فقط 
شهراد به قیافه عصبی من نگاهی کرد وگفت:
-هان جون خودت  از کیافه خیسو ، داغونو عصبیش کامل ابو ببینی دلی شوا خفتکن
سعی کردم خودم را کنم گفتم:
- میشه از تو خواهش کنم شهراد جان این دختره رو ببری میترسم تا دو دقیقه دیگر ببینمش کلا کنترل خود را از دست بدهم ویه بلایی سرش بیارم
درهمین زمان سیستم خاموش شد اما سر تا پایه ما با چند تا موش آب کشیده، کوچک ترین تفاوتی نداشت 
ساحل اخم کرد و گفت:
-هان اصلا توچه کار اَتونی بکنی مه اگه بخوام اتونم همین الان پوستت بکنوم اد گفت 
شهراد مداخه کرد و گفت:
-ساحل تو اصلا پوستی رو ای بدبخت گذاشتی که بکنی
-عامو تو فکط وسط دعوا به ادم ضایه اکنی مثلا عامو مه ای همیشه خدا طرف بقیه ای 
-طرفت نهم ایتو به ملت تو کتی ادکردی*(یعنی همون پدر در آوردن) وای به حالی که طرت بشم
سعی کردم آن دختره خرابکار را نادیده بگیرم رو به شهراد گفتم :
-شهراد جان میشه لطف کنی شماره تلفنت را بدهی من فیلا کمی گیج شدم وضعیتم که به لطف این خانوم می بینید اصلا خوب نیست باید کمی فکر کنم بعدا جواب میدم 
ساحل سریع گفت :
-مگه ازت خاستگاری کردیم 
با اخم به او خیره شدم کاری که همیشه برای دور کردن دختر ها وترساندنشان از خودم استفاده  می کردم همیشه هم تاثیر داشت اما این با مثل این که اصلا موثر نبود چون به هیچ ترسی به چشمانم خیره شد وگفت:
-الا مثلا  ایطو نگاه نکرددی تا مه بترسوم ساکت بشوم پ`اگم که بودونی از او دختو ناز نازی نهم ایطو نگام بکنی  خفه بشوم مه ساحلم اگه بکشنم هم گپ خو ازنم
رو برگرداندم وشماره شهراد را از او گرفتم.
 فردای آن روز با پدر تماس گرفتم با بوغ اول جواب داد اما خواب آلود بودگفت :
-الو
-سلام پدر منم آرتا آریا
- بچه احمق چیه کله صبح زنگ زدی .با خودم گفتم رفتی ایران از شرت خلاص شدم ولی کلا  من بدبخت از این شانس ها ندارم
-ببخشید حواسم به ساعت نبود بعدا زنگ میزنم
-حالا که بدخوابم کردی بگو چته که زنگ زدی
-می خواستم در مورد خاله بپرسم شما آدرس منو به اون دادید 
-واقعا که حیف خواهرگل من که  آدرس توی بی لیاقت رو بهش دادم تا اونجا تنها نباشی حالا خودش اومده بود یا بچه هاش را فرستاده بود
-دخترش آمده بود ساحل 
با شنیدن اسم ساحل صدای عصبیش صدو هشتاد درجه تعغیر کرد و مهربان شد گفت:
-دختر گلم را دیدی خیلی ماهه از خواهر زاده های دیگم اونو بیشتر دوست دارم بس که این دختر شیرینه وقتی می بینمش یاد جونیای خودم میفتم اخلاقش کاملا به من رفته 
مردمک چشمانم گشاد تر از این نمی شد او ساحل را میشناخت که هیچ اینقدر دوستش هم داشت آن هم بابای من که تا حالا ندیده بودم حتی مرا به این غلزت دوست بدارد 
-ولی بابا پس چرا من تا به حال هیچ کدام از این  آدمها را ندیده بودم و حتی شما اشاره ی چندانی به آنها نکرده بودید
-تقصیر من که نیست توی بی لیاقت هر بار می رفتم ایران دیدنشون گور و گم میشدی ولی اینو یادت باشه حتما بری دیدنشون و مراقب رفتار مزخرفت باشی .می خوام بیام ایران چند وقت دیگه اگر ببینم گندی زدی مخصوصا ساحل را اذیت کردی پوستت را قلفتی می کنم 
جوری جدی گفت پوستم را می کند که مطما شدم واقعا می کند با یاد اوری کار های ساحل گفتم :
-بابا این ساحل شما هر بار که دیدمش یک بلایی سرم آورده او من را اذیت نکنه من نمی کنم
- مگه چه بلایی سرت اورده
ماجرا ها و بلا هایی را که سرم آورد با سانسور قسمت خودکشیم برایش تعریف کردم که با عث شد به شدت به خنده بیفتد انقدر که مطما بودم از شدت آن چشمانش اشک می ریزد در همان حال گفت:
-دایی قربونش بره به خاطر همین اخلاقشه که میگم واقعا دوست داشتنیه این بچه دلم خیلی براش تنگ شده باید کار هام رو زود تر انجام بدم بیام ببینم
یعنی واقعا تو این اخلاق قشنگ بابام موندم دختره زدن پدر من را در آورده بابای من میگه دایی قربونش بره چقدر شیرنه این ملکه عذابی که من دیدم
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
#7
سلآم خسته نباشید 
خیلی قشنگه ابن رمان عالیهـــــ?
لطفاخواهشا ادامشو بزاریـــــــــــد?
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 133 13,675 دیروز, 01:22 AM
آخرین ارسال: افسون67
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 58 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,995 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 420 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 678 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,504 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,637 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,690 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,581 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  رمان دنده معکوس | mahtabmm55 mahtabmm55 3 2,322 09-04-2016, 10:02 PM
آخرین ارسال: mahtabmm55

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان