کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 05-28-2017، 11:16 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 142
بازدید 14634

رتبه موضوع:
  • 74 رای - 4.07 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
نگاه که به گوشیم کردم لبخند آروم نشست رو لبام.... تموم غصه هام پر کشید... نمی دونم این ماهان مهره ی مار داشت که از پشت گوشیم منو سرحال می آورد... با شوق دکمه ی سبز رو زدم و گفتم :


- سلام به داداش بی معرفتم...

- سلام به آبجی بی معرفتم... ( خنده ام گرفت حرف خودمو به خودم برگردوند ) چی شده که اول صبح پاچه میگیری...؟ حالا خوبی... گلم... عزیزم...؟

حنده ام گرفت و گفتم : اول که سگم کردی... حالا چی شد که شدم گلت و عزیزت...؟

ماهان خندید و گفت : اِ. بی ادب نباش دیگه... کی گفت تو سگی...؟ تو همیشه آبجی گل عزیز خودم هستی...

لبخند زدم و گفتم : به قول خودت قربون اون هندونه هایی که می زاری زیر بغلم...

غش غش خندید و گفت : حالا این شادوماد عنق کجاس...؟

یه نگاه به فرید کردم که رگ گرذنش زده بود بیرون و صورتش یه پارچه قرمز بود... ای وای... این چرا اینطوری شده بود... نکنه لقمه تو گلوش گیر کرده... اما نه... مثل اینکه چشمای پر از خشمش سالم سالمه... از این شانسا نداری فریبا که با یه لقمه خفه بشه و از شرش یه عمر راحت بشم... صدای ماهان اومد :

- فریبا مُردی...

لبخندی زدم و گفتم : خدا نکنه سق سیاه...

- حالا خوب بلبل زبونی کن تا به هم برسیم...

برای اینکه بهونه دست فرید ندم گفتم : فریدم خوبه و سلام می رسونه...

ماهان بدجنس گفت : سلام بنده رو هم برسون تا بیشتر حرص بخوره...

خندیدم به این شیطنتش... دوباره گفت : آماده ای بیام دنبالت...

- نه لازم نکرده... اگه لطف کنی و اینقدر وراجی نکنی و بری... خودم میام...

- من وراجم...

- آره...

- باشه... هر چی تو بگی... فری تو راهم میام دنبالت...

تلفن رو قطع کرد و یه نگاه به فرید کردم که با عصبانیت تموم داشت نگاهم میکرد گفتم : من میرم دم در... ماهان داره میاد دنبالم... می خواد سر راه ما رو هم برسونه دانشگاه...

باهاش خداحافظی کردم و اومدم بیام از آشپزحونه بیرون که فریاد زد : غلط میکنی بدون اجازه ی من پاتو از این در بزاری بیرون...

با حیرت برگشتم طرفش ... داشت با خونسردی تموم عسل رو روی نون تست می مالید... از این همه زور گوییش... از این همه بی ادبیش خونم به جوش اومد و با حرص گفتم :

- مگه من به اجازه ی شما کار دارم...؟

چنان از جاش بلند شد که صندلی پرت شد رو زمین و با خشم چاقویی که تو دستش بود و پرت کرد رو میز که صدای ناهنجارش پرده ی گوشم رو به بازی گرفت و فریاد زد :

- فریبا کاری نکن که دومین روزمون با کتک شروع بشه... از اولم بهت گفتم خودم می رسونمت...

بعد از آشپزخونه رفت بیرون و گفت : بشین همین جا تا آماده بشم...

دم در آشپزخونه برگشت و با انگشت اشاره اش تهدید کرد : فریبا بخدا پاتو گذاشتی از اینجا بیرون قلم پاتو می شکنم... پس مثل آدم بشین تا بیام...

با حرفش فوری از پا گرد پله ها رفت بالا و خشم منو مبدل به نفسای کوتاه و تند تند کرد... خدایا تو نزار منفجر بشم که تموم این خونه و هر چی توش هست رو ، رو سر صاحب بی تربیتش خالی میکنم...

با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم... ماهان بود که گفت : بیا بیرون من نزدیکم...

سعی کردم خونسرد باشم... بعد از مکثی کوتاه گفتم : ماهان تو برو من با فرید میام...

ماهان با تعجب از حرفم گفت : یعنی چی... حالا که این نزدیکم...؟ لازم نکرده بیا بیرون...

با حرص گفتم : ماهان نمیام... این فرید عصبانیه... میگه خودم می رسونمت... تو رو خدا برگرد... می ترسم باهات بد برخورد کنه...

ماهان که حالمو فهمید با صدای دلگیری گفت : باشه... نگران نباش دارم دور می زنم... دم دانشگاه می بینمت... فریبا اگه اذیتت کرد بهم بگو...

هیچی نگفتم... فقط نگاهم به ساعت بود و حرص می خوردم... وقتی دید جوابش رو نمی دم فریاد زد : فهمیدی چی گفتم...؟

با ناراحتی گفتم : خیلی خب... تو دیگه چرا داد می زنی...

گوشی قطع شد و منم رو صندلی پنچر شدم... خدایا این پسرا همشون یه تختشون کمه... چطوری به خودشون اجازه میدن این رفتارای خشن رو از خودشون نشون بدند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
یکمی که گذشت به ساعت نگاه کردم... ساعت هشت بود... خدایا این پسره دیگه داره منو دیوونه میکنه... سریع دویدم بالا و رفتم دم اتاقش... دیدم تازه آقا از حموم در اومده... چپ چپ نگاهم کرد که گفتم :


- من باید طلبکار باشم تو چپ چپ نگاه میکنی...؟

مچ دستمو گرفتم طرفش و گفتم : فرید بخدا دیر شده این استاده خیلی سخت گیره... اگه ده دقیقه دیر برسم تو کلاس راهم نمی ده... بزار خودم برم...

همین طور که می رفت تو اتاقش با خونسردی تموم گفت : نترس سر ساعت هشت و نیم می رسونمت... حالام برو و اینقدر حرف نزن تا آماده بشم...

پوفی کردم و دوباره رفتم پایین... اینقدر حرص خورده بودم که حالت تهوع گرفتم... بالاخره این کوه غرور بعد از ده دقیقه رسید... دست به کمر زدم و گفتم :

- نوبت منم میشه... می دونم چطوری تلافی کنم...

خنده ی ملیحی کرد که قلبم افتاد پایین... همین طور که به طرف حیاط می رفت گفت : عجله کار شیطونه... بدو بریم...

مثل کتک خورده ها دنبالش راه افتادم... ولی تا رسیدم دم دانشگاه یه ربع به نه بود... از ماشین با خشم پیاده شدم و در رو محکم کوبیدم بهم و بهش که داشت آروم می خندید گفتم :

- بخدا فرید... اگه سر کلاس راهم نده... تلافیش رو سرت بدجور در میارم... منتظرم باش...

با قدم های حرص درار رفتم تو دانشگاه و هنوز با خودم غر می زدم... یه حال اساسی من ازت بگیرم فرید روانی... بالاخره اونچه نباید بشه شد و استاد راهم نداد و من یه ساعت تو حیاط دانشگاه راه رفتم و حرص خوردم و نقشه کشیدم... می دونم باهات چیکار کنم... با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد... تو افکار نقشه بودم براش که یه اس ام اس برام اومد... خود لعنتیش بود... پیام رو که باز کردم ، پنج تا شکلک خنده گذاشته بود و بعد نوشته بود...

- می تونم حدس بزنم که داری تو محوطه غاز می چرونی عزیزم... اما حقته که دیگه با اون ماهان لعنتی دل ندی قلوه بگیری...  مواظب رفتارت باش  که دفعه ی دیگه اینطوری کوتاه نمیام...

با حرص اصلاً گوشی رو خاموش کردم و انداختم تو کیفم و با خودم گفتم : احمق عوضی... تلافی نکنم دختر مامان ثریا نیستم...

- تو چته دختر...؟ چرا اینقدر داری حرص میخوری...؟ سکته میکنی...

صدای افسانه بود که از پشت سرم اومد... برگشتم و باهاش دست و روبوسی کردم و گفتم : چیزیم نیست... این فرید لعنتی از صبح رفته رو اعصابم...

افسانه رفت چیزی بپرسه که مارال هم رسید و خودش رو انداخت تو بغلم و تف مالیم کرد... پرتش کردم اون طرف و با دعوا گفتم :

- مارال امروز زیاد بهم نچسب که اعصابم حسابی خرابه...

مارال با اخم گفت : چته تو عنق...؟ بعد از دو روز ما رو دیده ، عوض دلتنگی و بوس ، ببین چقدر تلخه... أه...أه...حتماً قهوی تلخ خوردی اول صبح...

با حرص گفتم : ببند اون گاله رو... اینقدر از دست فرید حرص خوردم که تلافیش رو تو سر تو خالی میکنم...

مارال پوزخندی زد و گفت : پس صبحی حالتو اساسی گرفته... نزاشت بیایم دنبالت... خودش آوردت که دیر برسوندت... عجب شیطونیه این آقا فرید جذاب...

افسانه هاج و واج یه نگاه به من ، یه نگاه به مارال کرد و گفت : اینجا چه خبره...؟ فرید چیکار کرده...؟                      

 مارال همه چیز رو براش گفت... که افسانه با چشمای گشاد شده خندید و گفت : جون من مردا رو عشقشون تعصب دارن... فریبا... فرید هنوز دوست داره...

با غیظ نگاهش کردم... این داشت چی میگفت...؟ داد زدم : دوستم داره...؟ اون غلط کرده با تو هر دو... من جنازه ام رو به دست این ایکبیری نمیدم...

مارال خندید و گفت : اوه... تو که دیگه مَردی... خودم جنازه ات رو می دم به شخص فرید خان... که هم تو غسال خونه غسلت بده و برای آخرین بار با دیدنت کیفور کیفور بشه و هم خاکت کنه...

محل به مزخرفات مارال ندادم و رو به افسانه ادامه دادم : افسانه بخدا دیگه از عشق و دوست داشتن این روانی با من حرف زدی نزدی... فهمیدی...؟

افسانه گفت : خیلی خب نزن بابا فهمیدم...؟ اصلاً شما هر دو تون دیوونه اید... خدا خوب در و تخته رو با هم جور کرده...

خلاصه تا ظهر حرص صد سال رو یه جا خوردم که فکر کنم امشب که بخوابم و صبح بیدار بشم ، تموم موهام سفید شده و دندونام ریخته... ولی براش داشتم این فرید با مزه رو...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
ظهر که از دانشگاه می خواستم بیام بیرون ، افسانه گفت : فرید اومده دنبالت ، ببین چقدر دوست داره...


چپ چپ نگاش کردم و گفتم : یه دوست داشتنی نشونش بدم که اون سرش نا پیدا باشه...

با بچه ها خداحافظی کردم که مارال گفت : پا رو دمش نزار بلایی سرت میاره...

دستی تکون دادم و به سمت ماشینش رفتم... نگاهش کردم که اونم با یه لبخند مسخره بهم زل زده بود... نزدیک ماشین که شدم در جلو رو همون طور که نشسته بود برام باز کرد... تو دقیقه ی آخر ، راهم رو کج کردم و رفتم جلوی ماشیبنش و برای تاکسی دست تکون دادم... چند تا بوق زد اما محل سگم بهش ندادم... از ماشین که اومد پایین یه تاکسی جلو پام زد رو ترمز و منم فوری سوار شدم و راننده هم راه افتاد... دیگه برنگشتم ببینم چی شده... داره میاد دنبالم یا همون جا خشکش زده... حالشو حسابی گرفته بودم اما نمی دونم چرا دلم خنک نشده بود...

رسیدم و در حیاط رو باز کردم و قبل از اینکه برم تو یه نگاه به خیابون انداختم... هنوز نرسیده بود... فوری رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و اومدم تو آشپزخونه... نمی تونستم تو اتاق بمون که بعداً بهم بگه ازم ترسیدی و رفتی تو سوراخ موش تپیدی که دستم بهت نرسه... باید باهاش مقابله میکردم ، بیدی نبودم که از این بادها بلرزم...حسابی از دستش دلخور بودم... کلاسی که امروز از دست داده بودم برام خیلی مهم بود...

پشتم به در آشپزخونه بود و داشتم چایی آماده می کردم که صدای وحشتناک شکستن یه لیوان که به در کابینت کنار سماور خورده منو حسابی از جا پروند... جیغ بنفشی کشیدم و برگشتم و فرید رو با دو تا چشمای به خون نشسته دم در آشپزخونه دیدم... اینقدر فکرم مشغول بود که اصلاً نفهمیدم کی فرید اومد و کی وارد هال شده بود... با ترس داشتم نگاش میکردم که نعره زد :

- حالا دیگه جراًت پیدا کردی منو دست بندازی...

عوض اینکه من طلبکار باشم اون دست پیش گرفته... از نعره های پی در پیش آمپر چسبوندم و مثل خودش داد زدم :

- مگه تو کی هستی...؟ ناصرالدین شاه...؟

همین طور که از خشم نفس نفس می زد گفت : من یه حالی از تو بگیرم که نفهمی از کجا خوردی...

هنوز از شکستن لیوان دست و دلم می لرزید... اما پوزخند زدم و گفتم : مثل اینکه من چند دقیقه پیش حالتو اساسی گرفتم... این باشه پای صبح که مخصوصاً کاری کردی که استاد تو کلاس راهم نده...

رفتم برم از آشپزخونه که مچ دستم رو چسبید... چقدر دستاش داغ بود... خدایا نکنه تب داشته باشه... نگاش کردم... رنگ نگاش عوض شده بود و نفسای داغش تو صورتم می خورد... حالش داشت خراب میشد... می دونستم چشه... هنوزم دوستم داره... هنوزم وقتی نزدیکم میشه داغ میشه... منم دوستش داشتم... منم براش نگران بودم... اما فعلاً نمیشد به این داغ شدنا و دوست داشتنا پر و بال داد... شاید عشق نباشه و هوس باشه...

مچ دستمو ول کرد و رفت عقب تر و گفت : دفعه ی دیگه با من اینکار رو نکن وگرنه پشیمون میشی...

همین طور که پشتم بهش بود گفتم :  تو پا رو دمم نزار تا منم کاریت نداشته باشم...

رفتم تو اتاقم و قید درست کردن ناهار رو هم زدم... امروز اینقدر حرص خورده بودم که دیگه توانی برام باقی نمونده بود  سر گاز بایستم و ناهار درست کنم... پشت در سر خوردم رو زمین و زانوهام رو بغل کردم... نمی دونم چه مرگم شده بود... وقتی دستمو گرفت قلبم با تموم قدرت می خواست از سینه ام بزنه بیرون... یعنی عشقی بینمون مونده...؟ یعنی اونم هنوز بهم احساس داشت... نه... نه... این عادلانه نبود که اینقدر راحت ببخشمشون... هنوز زوده و عدالت برا من اجرا نشده... باید مراقب باشم و نزارم احساسات بهم غلبه کنه...

مثل لشکر شکست خورده تو تخت افتاده بودم که تقه ای به در خورد و صداش اومد : فریبا ناهارت پشت در گذاشتم... بردار بخور تا سرد نشده...

اینو گفت و صدای پاش رو شنیدم که دور شد... پنج دقیقه ای صبر کردم و بعد در رو باز کردم... با دیدن یه بشقاب برنج و یه سیخ جوجه ، به اضافه ی یه شیشه ی کوچک دوغ ،چشمام برقی زد و معده ام بندری... خیلی گشنم بود... مثل آپاچیا حمله کردم به غذا... هی می خوردم و به جون آشپز و قاصد و فرید دعا میکردم... الان دو روزه که چیز درست حسابی نخورده بودم... من و فرید رو دنده ی لجبازی افتاده بودیم ... معده هامون چه گناهی داشتند...

وقتی غذام تموم شد یه دست به شکمم کشیدم که قربونش برم هنوز تخت تخت بود و مثل این حاجی بازاریا ورقلمبیده نشده بود... خدا رو هزار بار شکر کردم... بعد از خوردن چنین ناهاری و اون دوغ یه خواب چند ساعته می چسبید... خاله همیشه می گفت :

غذا با ماست یا دوغ ، مثل گلوله عمل میکنه... تا خوردیش باید بیفتی... بالاخره شیشه دوغ مثل گلوله عمل کرد و ای کی ثانیه خواب اومد سراغم... نمی دونم چقدر خوابیده بودم که طبق معمول با صدای زنگ گوشیم سه متر از خواب پریدم بالا... با خودم گفتم : أه... به این خروس بی محل...

گوشی رو گذاشتم دم گوشم و گفتم : بنال خروس بی محل...

مارال خندید و گفت : نشد یه بار زنگ بزنم تو اینقدر ننالی پیرزن...

با حرص گفتم : خدا تو رو و اون افسانه رو لا گور کنه که همیشه وقتی من خوابم زنگ می زنید... نمی زارید یه خواب حسابی برم و نصفه نیمه قطعش میکنید... که الهی قطع النسل بشید هر دوتون...

- بشین بابا اینقدر زر نزن... هر چی هیچی نمیگم هی نفرین میکنه... سقتم که سیاهه... باید برم یه اسپندی ، چیزی دود کنم...

- برو موهای کله ی ماهان رو دود کن... بخدا خطر به طور کل از سرتون رفع میشه...

غش غش خندید و گفت : خره مواظب خودت باش... این ماهان دلش ازت خیلی پره... تهدید کرده اگه نزدیکش بشی... تیکه بزرگه گوشته...

- بهش بگو ، آرزو بر پیرمردا عیب نیست...

بازم خندید و گفت : فقط می خواستم بپرسم وقتی رفتی خونه فرید کاریت نکرد... نمی دونی وقتی سوار ماشینش نشدی قیافه اش چقدر دیدنی بود... من و افسانه از خنده رو زمین ولو شدیم... گفتیم دیگه فردا میریم حلوا خوری...

لبخندی زدم و گفتم : داغ حلوا رو به دلتون می زارم به من میگن فریبا ، نه برگ کلم...

بازم خندید و گفت : چیزی بهت نگفت... یه فحشی... یه تو دهنی...؟

- چیه مارال خانوم... دلت می خواست بگم آره کتکم زد دلت خنک بشه...؟

- آره والا... تو باید یه دست کتک حسابی از فرید بخوری که اینطوری دو درش نکنی...

- شتر در خواب بیند گونی گونی پنبه... به همین خیال باش... البته سرم فریاد زد ولی با یه نعره ی کله شیری پس نشست... تنبیه اشم این بود که ناهارم بهش ندادم و اومدم تو اتاقم... اونم نیم ساعت بعد یه دست چلو جوجه برام گذاشت پشت در اتاق... جراًت نکرد بیاد تو اتاق...

- بیچاره فرید... گیر چه پاچه گیری افتاده... باید بیام حسابی رو مخش... شاید عاشق من میشد... که اگه میشد جونمم براش می دادم...

-  بسکه تو احمقی...  هر کاری دوست داری بکن ، فرید مفت چنگتون...

بعد از کلی لیچار بار کردن همدیگه بالاخره رضایت داد تماس رو قطع کنه... مارال راست می گفت ، اون موقع قیافه ی فرید دیدنی بود... ای کاش یکمی برگشته بودم و فتح پیروزمندانه ام رو دیده بودم و لذت برده بودم ...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,672 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 154 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 592 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 823 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,277 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 6,993 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,273 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 5,026 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,945 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,874 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان