نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 03-23-2017، 08:49 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 135
بازدید 13922

رتبه موضوع:
  • 74 رای - 4.07 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زبان حال فریبا  


دو روز گذشت و من نرفتم دیدن مامان... هنوز آمادگی رودررویی با اونو نداشتم.. خاله زنگ زد و علت نرفتنم رو پرسید که گفتم تو شرکت کار خیلی داشتم و نتونستم بیام و حتماً تا آخر هفته یه روزش رو میام... عذرم رو قبول کرد و فقط بهم گفت که این فرصت رو از دست ندم... شاید مامان از کارش پشیمون شده و می خواد جبران کنه... دروغ چرا... خودمم دلم واسه مامان و مهربونیاش و اون روزای دورهمی و پر از شادی تنگ شده بود... اما نمی دونستم چرا پاهام یاریم نمیکرد... همون شب ماهان اومد اونجا... این بار حال و حوصله ی جر و بحث رو باهاش نداشتم... هر چند از وقتی اومده بود با متلکاش رفته بود جفت پا رو اعصابم... اما من امشب برعکس شبای دیگه که وحشی بودم... مطیع و رام با پوزخند فقط نگاش میکردم... بالاخره این سکوتم ، اون رو به صرافت انداخت و پرسید که چه مرگمه و چه مسئله ای پیش اومده که اینقدر این گربه ی وحشی رو آرومش کرده...

زبونم باز شد و همه چیز رو براش تعریف کردم... که خیلی خونسرد بدون فکر کردن گفت : دیگه دیدن مادر اونم بعد از این همه وقت استخاره داره که اینقدر فکرت رو مشغول کرده...

با نگرانی گفتم : حس خوبی ندارم... می دونم این ملاقات یه ملاقات معمولی نیست...

ادای منو در آورد : حس خوبی ندارم... تو چت شده فریبا... این عماد لعنتی چی به سرت آورده که اینطور عوض شدی... چرا اینقدر گذشته رو شخم میزنی...؟ دختر به آینده ات فکر کن... مگه چند سال داری که مثل این زنای شکست خورده   وا دادی...؟

خلاصه اون شب اینقدر باهام حرف زد و دلیل آورد که تصمیم گرفتم برم...تا ببینم این بار تقدیر به دست مادرم چی رو برام رقم می زنه... عصر فردا از آقا طاهر دوساعتی رو مرخصی گرفتم و به طرف خونه مون راه افتادم... قبلش به خاله خبر دادم که میام... اونم می خواست فرید رو بفرسته دنبالم... اما من قبول نکردم و با آژانسی که دم شرکت بود راهی شدم... وقتی به محلمون نزدیک شدم یه بغض غریبی تو گلوم خوش نشین شد... یه سال و خورده ای از اینجا دور بودم برام مثل دو هزار سال گذشته بود... یاد شیطونی های خودم و افسانه افتادم که مدام همسایه ها رو اذیت میکردیم و فرید همش گوشم رو می گرفت و تنبیه ام میکرد... با بچه ها تو همین کوچه توپ بازی میکردیم و همش توپشون رو با یه شوت می انداختم تو حیاط همسایه ها و صدای بچه ها رو در می آوردم... آهی کشیدم و یه یادش بخیری گفتم و از تاکسی پیاده شدم...

الان دم در حیاط ایستادم... در حیاطی که یه روزی با بدبختی و به جرم گناه نکرده از این در رونده شدم... اما حالا دوباره برگشتم و منتظر تا مادرم ، در رو به روم باز کنه... زنگ رو با دستای لرزونی زدم و در بدون اینکه کسی بپرس کی پشت دره ، در باز شد... قدم اول رو تو محیط آشنا گذاشتم... خونه ی پدریم... خونه ای که یه روزی حاضر نبودم با قصری مثل خونه ی عماد عوض کنم... اما عوض کردم و این اجبار منو از خونه ی کوچک و باصفای پدری برد به قصر عماد که دیوارهاش از بی اعتمادی و بدبینی بنا شده بود... خونه همون خونه بود... باغچه همون باغچه بود... ساختمون همون ساختمون بود... درختاش ، حوض کوچیکش و باغچه ی کوچولوش که تابستونا مامان توش سبزی خوردن می کاشت بهم آرامش می داد... یه نفس عمیقی کشیدم و راهی ساختمون شدم... کسی تو سالن نبود خاله و بچه ها رو صدا زدم کسی جواب نداد... یعنی چی...؟ پس کی بود در روم باز کرد... آروم رفتم سمت اتاق مامان... قلبم داشت تو سینه ام شلاق می زد...در اتاق مامان نیمه باز بود... صدا زدم : مامان... مامان... بازم کسی جواب نداد... نگران شدم... یه تقه ای به در اتاق مامان زدم و وارد شدم... از همون دم در قامت کشیده اش که رو به پنجره بود رو دیدم... داشتم از دیدنش دیوونه میشدم... می خواستم بپرم سمتش و از پشت بغلش کنم و سرم رو روی شونه های افتاده اش بزارم و یه دنیا درد و غصه هامو بریزم بیرون... صداش زدم ، صدام می لرزید و به بغض لعنتی نمیگذاشت درست نفس بکشم... داشتم می رفتم سمتش که همون طور که پشتش بهم بود دست راستش رو آورد بالا و با صدای نا آشنایی گفت :

- همون جا وایسا و جلو نیا...

با حیرت سر جام میخکوب شدم... به من بود...؟ پس به کی بود ، مگه غیر از تو کس دیگه ایم اینجاس...؟ صداش خیلی سرد و خشک بود... وقتی دید ایستادم و جلو نرفتم سمتش گفت :

- من هنوز تو رو نبخشیدم... هنوزم دخترم نیستی... پس به من نگو مامان...

با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم : مامان... تو رو خدا...

یهو هوار کشید : گفتم به من نگو مامان... من دختری مثل تو ندارم...

با ناباوری و چشمایی بهت زده فقط ایستاده بودم و شنونده ی حرفای مثل خنجرش بودم که هر دم تو قلبم فرو میکرد... حالم خیلی بد شد... هاله ای دور سرم پیچ می خورد... تاب می خورد... دیگه چی از جونم می خواستن...؟ چرا با من این رقتار رو میکرد...؟ فقط می خواست بیام اینجا که دوباره غرورمو خُرد کنه... له ام کنه... اشکام بدون هیچ زحمتی روانه ی دشت صورتم شد... سرفه ای کرد... می دونستم که حال خودشم خوب نیست ، چون ته ته صداش یه لرزش خفیف داشت... خوب حالتاشو می شناختم... هم می خواستم و هم پسم می زد... چشمامو بستم و گوله گوله اشک از کناره های چشمام ریخت و رفت تو گودی گردنم موند... صداش افکارم رو پاره کرد و چشمامو باز :

- یه پیشنهاد برات دارم... از همه ی زندگیت خبر دارم... مو به مو می دونم چه اتفاقایی برات افتاده... برام مهم نیست... هیچی مهم نیست... این راهی بود که خودت انتخاب کردی... نمی خوام از گذشته برات بگم و مواخذه ات کنم ، چون به اندازه ی کافی تنبیه شدی... برات یه برنامه ی جدید دارم... اگه قبول کردی و کارت رو درست انجام دادی که منم می بخشمت و دوباره می تونی برگردی به این خونه... اما اگه قبول نکردی... دیگه تا آخر عمر اسمتو نمیارم...

نفس عمیقی کشید ، لحظه ای سکوت کرد... گذاشتم تا خودش شروع کنه... حرفی رو که می خواست بزنه براش سخت بود... این حالتاش رو خوب می شناختم... قبلاً هر حرفی رو که می خواست بهم بگه و براش سخت بود ، لحظه ای رو سکوت میکرد تا تمرکزش ش رو بدست بیاره... بعد از لحظاتی که یه عمر گذشت بالاخره به حرف اومد :

- فرید بخاطر حماقت تو هم سیگاری شده ، و هم مشروب خور... تو این بلا رو سرش آوردی... با غرورت... با بزرگترین اشتباه زندگیت... خودتو که نابود کردی هیچ ، اونم با تو نابود شد...

با شنیدن حرفاش دلواپسی و آشفتگی اومد سراغم... خدایا من چیکار کرده بود...؟ فرید... کسی که حتی تو عمرش یه نخ سیگار هم نکشیده بود... الان به این دو چیز مخرب زندگی اعتیاد پیدا کرده بود...

دنباله ی حرفای مامان منو به خودم آورد : بهت این شانس رو می دم که به مدت شش ماه بشی همخونه ی فرید...

با حرف مامان آب دهنم رو به سختی فرو دادم و بلند با درد گفتم : چی...؟

مامان ادامه داد : به مدت شش ماه میری و با فرید زندگی میکنی و تموم تلاشت رو بکار میگیری که هم سیگار و هم مشروب رو ترک کنه... نمی دونم چطوری... نمی دونم چیکار می خوای بکنی... فقط برای برگشتنت باید این کار رو انجام بدی... فرید بخاطر تو ، تو این راه کشیده شد... یه صیغه ی محرمیت هم بینتون خونده میشه که مشکلی نداشته باشید...

چند بار دهنم رو باز کردم که حرف بزنم و نتونستم مثل ماهی که از آب بیرون میوفته و دهنش رو هی باز و بسته میکنه... تنها عضوی که هوشیار بود و کار میکرد ، چشمام بود که لحظه ای از اشک خشک نمیشد...این بار مامان می خواست زندگی منو تکرار کنه... این بار هم باید صیغه ی  فرید میشدم... خدایا این چه سرنوشتیه که برام رقم زدی...؟ چطور می خوای این زندگی پر دردم رو تکرار کنی پس چرا نزاشتی تو اون ویلا بسوزم از این زندگی خلاص بشم...

به هر ترتیبی بود دهانم رو باز کردم و نالیدم : تو رو خدا با من اینکار رو نکن...

التماس تو حنجره ام بیداد میکرد...

فریاد زد : هنوز حرفم تموم نشده... تو فقط میشی همخونه ی اون... بهت قول میدم کاری باهات نداشته باشه... اونو می شناسم اینقدر مردونگی داره که به امانت خیانت نکنه... بعد از شش ماه اگه موفق شدی... برمی گردی و دیگه مجبورت نمیکنم با فرید ازدواج کنی...هر جور خودت خواستی زندگی کن...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Golabatoon ، ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، :)meysam:)
سکوت کرد... وقتی دید منم ساکتم و حرفی برای گفتن ندارم دوباره پرسید : چیه...؟ برات خیلی سخته این کار رو انجام بدی و خودت رو از این گناه که در حق فرید کردی نجات بدی...

به آرومی با صدایی پر لرز گفتم : خب... خب چطوری این کار رو بکنم... فرید اگه نخواد ترک کنه چه کاری از دست من برمیاد... یه آدم عاقل بالغ رو که نمیشه به زور ترک داد...

مادرم گفت : من راهش رو نمی دونم ، خودت پیدا کن...فکر نکنم کار سختی باشه... چون فرید هنوز خیلی غرق نشده ،  به فرید فعلاً حرفی نمی زنم تا تو جواب بدی ، یه هفته وقت داری بهش فکر کنی ، بعد از یه هفته به حمیرا میگم بهت زنگ بزنه و جواب بگیره... می تونی بری...

حرفای مامان تموم شد ولی حرفای من بین حنجره و بغضم اسیر شد و بیرون نیومد که حداقل قلبمو سبک کنه... بازم به سختی ناله ام رو دادم بیرون و گفتم :

- لااقل بزارید صورتتون رو ببینم...

 دستش رو شل آورد بالا و گفت : این کار رو به نحواحسنت انجام بده... با آغوشی باز پذیرات هستم... به سلامت...

سلانه سلانه با شونه های افتاده راه اومده رو برگشتم... این بار نه با تاکسی بلکه پای پیاده... چشمه ی اشکم خشک شده بود... چی فکر میکردم و چی شد... این بار امتحان زندگیم سخت تر بود... یه زمانی من فرید رو می خواستم والان تموم سعیم رو دارم میکنم که ازش دور بشم... اما دوباره این بخت بد شگون داره ما رو ، رو در روی  همدیگه قرار می داد... سناریو ی فیلم زندگیم دوباره داشت تکرار میشد و این بار فرید جای عماد وارد عمل میشد... خدایا حکمتت رو شکر...

اینقدر حالم بد بود که حد نداشت... مثل اینکه آزادی من همین چند ماه بود... مامان چه خوابی برام دیده بود...؟ چرا از من می خواست این مسئولیت رو قبول کنم... ؟ مگه من در مورد ترک دادن آدمی مثل فرید تجربه داشتم...؟ اصلاً به جهنم که مبتلا شده می خواست نکنه... اینکارا اراده می خواست که من نمی تونستم بهش بدم... اگه تو این شش ماه فرید بخواد بخاطر صیغه ای که بینمون خونده شده بهم دست درازی کنه ، باید چیکار میکردم... ؟ نمی دونم... سردرگم شدم... نه... مامان بهم قول داده که فرید تو امانت خیانت نکنه... مامان هیچ وقت حرفش دو تا نمیشد... حدود دو ماه ده روزه که دیگه بین من و عماد چیزی نیست که ما رو به همدیگه پیوند بده... باید این مدت سه ماه بشه تا من بتونم ازدواج مجدد بکنم...

نفس کلافه ای بیرون دادم و باز با خودم گفتم : نباید برای اتفاق نیفتاده از همین الان عزا بگیرم... از کجا فرید قبول کنه... وای... اگه قبول کنه... مطمئناً قبول میکنه... دیگه چه آرزویی داره... وای خدا اگه قبول کنه فاتحه ام خونده است... دلم می خواست فرصت انتخاب داشته باشم... ندارم... بخدا ندارم... فرصت های من سوخت شده... فرصت های منو از چنگم در آوردند...

اینقدر تو افکار دیوونه کننده ام فرو رفته بودم که زمان حال رو گم کرده بودم... دلم می خواست بمیرم... عصبانی بودم... از مامان... از تقدیر سیاهم... از فرید... از این بریدن و دوخت ها...

یهو با صدای بوقی که از پشت سرم به صدا در اومد از جا پریدم... یه پرادوی مشکی کنار پام ایستاد... و پنجره رو کشید پایین... یه پسر خوش پوش و جذاب سرش رو به سمت پنجره گرفته بود پایین و گفت :

کجا میری خانوم کوچولو برسومنت...؟

هنوز بهش خیره بودم و گیج می زدم... وقتی دید جوابشو نمیدم... بازم گفت : کجایی کوچولو...؟ تو هپروت سیر میکنی...؟ بیا بالا تا خودم بسازمت عزیز دلم...

به خودم که اومدم چند تا لگد به ماشینش زدم و داد زدم : گورتو گم کن عوضی...

خندید و گفت : اوه... اوه... چه خشن... من استاد رام کردن دخترای وحشی و سرکشم... بیا بالا قربونت برم... وقت منو نگیر...

مثل سریش چسبیده بود بهم و خیال جدا شدن نداشت... یه نگاه به اطرافم انداختم... نمی دونم کجا بودم و چطوری از اینجا سر در آورده بودم... اونم با پای پیاده... تو یه خیابون خلوت و اون موقع شب...

پا تند کردم که از این مهلکه فرار کنم که باز با ماشین اومد کنارم و در حینی که همراه قدم های بلندم می اومد گفت :

- با زبون خوش سوار شو ، وگرنه میام پایین و به زور سوارت میکنم...
 
صدای زنگ موبایلم منو به خودم آورد... فوری گوشی رو گرفتم سمت گوشم ، ماهان بود هنوز حرف نزده دادش رفت  هوا :

- فریبا کدوم گوری هستی...؟ چرا گوشی لامصب رو جواب نمیدی...؟

هنوز جواب ماهان رو نداده بودم که بازوم کشیده شد... برگشتم همون پسره ی لعنتی بود... از ترس زبونم بند اومده بود... ماهان از اون طرف داد می زد... این پسره ی احمق از این طرف دستمو می کشید تا منو بچپونه تو ماشین... یه لحظه به خودم اومدم ، اگه کاری نمیکردم معلوم نبود چه بلایی سرم میاد... بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و داد زدم :

 - ولم کن عوضی... برو رد کارت...

فریادم رو ماهان شنید و با ترس گفت : فریبا کجایی...؟ کسی مزاحمت شده...؟

یه نگاه به اطراف کردم و خوشبختانه یه تابلو دیدم و نالیدم : ماهان زود بیا خیابون شریعتی... یه دیوونه می خواد منو به زور سوار ماشینش کنه...

یه یا علی گفت و ادامه داد : مقاومت کن فریبا... الان خودمو می رسونم... زیاد با خونه فاصله نداری... فقط نرو تو ماشینش...

تلفن رو قطع کردم تا مسلط تر با این مردک مبارزه کنم... داد زدم : عوضی به من چیکار داری...؟ برو مادر و خواهرتو سوار کن...

یهو یه ضرب سیلی اومد تو گوشم... اینقدر ضرب دستش سنگین بود که سرم یه دور کامل دور خودش چرخید و گوشه ی لبم پاره شد... اشکام فرو ریخت... کی این مصیبت های من تموم میشد... لعنت به خودم که معلوم نیست حواسم کدوم گوری بود که سر از اینجا در آوردم... حقته دختره ی احمق...

چند تا رهگذر ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند... بالاخره یکشون به خودش جراًت داد و اومد جلو و گفت : این آقا مزاحمتون شده...؟

همین طور که اشکام می ریخت سریع گفتم : بله آقا... تو رو خدا کمکم کنید...

اون پسره اصلاً به روی خودش نیاورد و سر مَرده داد زد : برید کنار... این نامزدمه که قهر کرده و اومدم برش گردونم خونه... به شما هیچ ربطی نداره...

ای بابا عجب بازیگر ماهری بود... چشمام به خون نشست و فریاد زدم : نامزد کدومه روانی... ولم کن نمی خوام باهات بیام...

داشت منو می کشید طرف ماشین... اون آدما هم انگار باورشون شده بود که من راستی نامزدش بودم و خودشونو عقب کشیدند... حاشا به غیرت مردای این سرزمین... حالم از هر چی مرد بود داشت بهم می خورد... خدا آخه این موجودات به چه دردی می خوردن که تو آفریدشون... دیگه داشتم می رفتم سمت نابودی مطلق... دیگه امیدی نداشتم... داشت منو به زور تو ماشین میکرد که یه لحظه از چنگ دستاش رها شدم و وقتی برگشتم ماهان رو دیدم که یقه ی پسره رو گرفته و داشت با مشت و لگد ازش پذیرایی میکرد... چند تا مشت و لگد که خورد ، خمیده خمیده رفت طرف ماشینش و فوری سوار شد و در رفت...

من هنوز داشتم می لرزیدم و هق هق میکردم... ماهان قبل از اینکه به طرف من بیاد رو به اون چند تا مرد کرد و با عصبانیت تموم گفت :

- بفرمایید فیلم دیگه تموم شد... به شما میگن مرد...؟ اگه دختر یا خواهر خودتون هم بود می ایستادید به تماشا... واقعاً مردم چقدر بی غیرت شدند...

با حرفای ماهان... اون جمع چهار نفره متفرق شدند... اومد سمت من ، که داشتم مثل جوجه می لرزیدم ، محکم تو آغوشم گرفت و بردم طرف ماشین و با عصبانیت تموم ، منو پرت کرد رو صندلی و داد زد :

- بتمرگ سر جات...

بعد در رو محکم بهم کوبید و اومد سوار شد... تموم عصبانیتش رو روی پدال گاز خالی کرد... مثل دیوونه ها رانندگی میکرد... صورتم طرف شیشه ی ماشین بود و داشتم به بدبختیام فکر میکردم... سر چهار راه که رسیدیم آرومتر رانندگی کرد... وقتی چراغ سبز شد و از چهار راه گذشتیم منفجر شد و نعره کشید :

- تو اون خیابون خراب شده چیکار میکردی...؟ برای چی اونجا رفته بودی...؟

اشکامو پاک کردم و جوابش رو ندادم... از سکوتم بیشتر عصبانی شد و داد زد : مگه کری...؟ میگم اونجا چه غلطی میکردی...؟

دیگه توانی برام نمونده بود... دیگه نمی تونستم صدای داد و بیدادش رو تحمل کنم... با صدای بلندی گفتم : بس کن ماهان... حوصله ی جواب سوالاتو نداره... الان حالم خوب نیست... محاکمه ی منو بزار برا بعد...

از حرفام بیشتر خشمگین شد و داد زد : باشه خانوم کوچولو... تو خونه یه حال اساسی ازت بگیرم که انگشت به دهن بمونی... وقتی باهات تصفیه حساب کردم ، می دمت دست فرید...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
دیگه تا خونه هیچی نگفت... حرف آخرش همون تهدید بود که کرد... وقتی رسیدیم دم خونه و ماشین رو پارک کرد... همچین دست منو کشید طرف ساختمون که انگار اسیر گرفته... در رو که باز کرد منو پرت کرد تو خونه... مارال تا ما رو دید فوری اومد سمتم... منو از رو زمین بلندم کرد و وقتی نگاهش رو صورتم جا خوش کرد... با حیرت به ماهان نگاه کرد و داد زد :


- تو به چه جراًتی زدی تو صورتش... دیوونه شدی...؟

ماهان که کاری نکرده بود و متهم شده بود سر خواهرش داد زد :  مارال تو دیگه نرو رو اعصابم که همه ی دق دلیم رو  سر تو خالی میکنم... همون عوضی که می خواست با خودش ببردش این بلا رو سرش آورده... هر چند که بدم نمیاد ضرب شصت منم رو نوش جون کنه... تنش حسابی می خاره برا یه کتک مفصل...

فقط با نفرت نگاهش میکردم... مارال داد زد : بس کن ماهان... نمی بینی چقدر حالش خرابه...

دست مارال رو پس زدم و آروم رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم بهم و سه قفلش کردم و بعد از عوض کردن لباسام خزیدم تو تخت... دیگه نای ایستادن نداشتم... هنوز چشمام رو نبسته بودم که لگدی به در خورد و ماهان با فریاد گفت :

- فکر نکن از زیر جواب دادن قصر در رفتی... فردا برمی گردم و باید بهم جواب بدی... حق نداری فردا از خونه بری بیرون... نه دانشگاه... نه شرکت... وگرنه هم کتک می خوری و هم به فرید میگم امشب چی شده...

حرفاشو زد و رفت... صدای در ساختمون اومد که محکم کوبیده شد به هم... با رفتن ماهان چشمامو بستم... اما کو خواب... دیگه این دردا خوابی برام نزاشته بود... تو کابوسام که تمومی نداشت غرق شدم... امشب اگه ماهان نرسیده بود  کارم رو اون پسره ساخته بود...حال روحیم خوب نبود...تموم غم ها و مشکلات عالم رو دوشم نشسته بود... تموم خشم و سردی تو روح و احساسم غوغا میکرد... دیگه کنترلی رو زندگیم نداشتم...دیگه تمرکزی نداشتم... با خوابی که مامان برام دیده بود ، دیگه حواسی برام نمونده بود... چند تا نفسای عمیقی کشیدم... انگار هوا کم آورده بودم...

نمی دونم این ماهان چش شده بود که دم به ساعت عصبی میشد و رو سرم آوار... چه مرضی به جونش افتاده بود که اینقدر نگرانم بود... أه... اصلاً ماهان رو ولش کن... یاد حرفای مامان داشت دیوونه ام میکرد... دوباره افتاده بودم تو سرازیری سرنوشت... این سرنوشت گندی که من دارم... این خوابی که مامان برام دیده... سیستم عصبیم رو حسابی بهم ریخته بود... بعد از یه سال و نیم رفتم تو آغوش بگیرمش که با پیشنهاد سخت تر برگشته بودم... بدون ذره ای چشیدن آغوش گرم و پر مهرش... دهنمو تو بالش فرو بردم که صدای گریه هام ، مارال رو ناراحت نکنه... از وقتی ماهان رفته بود دو سه باری اومد دم اتاق و ازم پرسید حالم خوبه که جوابش فقط سکوت بود... وقتی دید جوابش رو نمی دم بی خیال شد و رفت خوابید... تو اون لحظه حتی دیگه بخدا هم فکر نمیکردم... چون خدا باز چشماشو بسته بود و به آه و ناله های من کاری نداشت... نمی دونم... شاید هنوز دارم تاوان دل شکسته ی مادرمو میدادم...

فقط تو اون لحظه شعر فروغ اومد به ذهنم با خودم زمزمه کردم و اشک ریختم... تا خواب بهم چیره شد...

نمی دونم چه می خواهم خدایا ..... به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من ..... چرا افسرده است این قلب پر سوز
زجمع آشنایان می گریزم ..... به کنجی می خزم آروم و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها ..... به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من ..... به ظاهر همدم و یک رنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت .....  به دامانم دو صد پیرایه بستند

فردا با کوبیده شدن در اتاق به زور چشمامو باز کردم... باز این خروس بی محل بود...

ماهان : فریبا کجایی...؟ در رو باز کن ، چقدر می خوابی تو...

دیشب تا نزدیکیای سحر خوابم نبرده بود و الان به شدت نیاز به خواب داشتم... از اون طرفم گوشیم زنگ می خورد... با چشای بسته گوشی رو از روی میز عسلی برداشتم و بالاخره چشمامو باز کردم... شماره ی همین خونه بود... این خواهر و برادر واقعاً دیوونه بودند... ماهان پشت در بود و مارال به گوشیم زنگ می زد تا در رو زودتر باز کنم... دوباره صدای ماهان اومد :

- خرس قطبی پاشو تا در رو نشکستم...

بازم چیزی نگفتم می خواستم هر دوش رو دیوونه کنم... این بار ماهان لگد محکمتری به در زد و داد زد : اگه در رو باز کردم و اومدم تو یه دست کتکم نوش جونت میکنی... فهمیدی خرس قطبی...؟

بالاخره از جام بلند شدم یه تاب و شلوارک سفید پوشیده بودم... ملافه رو دور خودم پیچیدم و آروم رفتم در رو باز کردم... رو به ماهان که دست به کمر با کیلو کیلو ادعا جلو روم ایستاده بود گفتم :

خرس قطبی خودت و خواهرت و اون جد و آبادتونه که نمی زارید بخوابم...

دوباره برگشتم تو تخت و ملافه رو کشیدم سرم...

اومد نشست لب تخت و خنده ی پر صدایی کرد و گفت : روتو برم بشر... یه موقع کم نیاری از اون زبون هزار متریت... لنگ ظهره ، چقدر می خوابی... هوا ابری و تاریکه... فکر کردی ساعت شش صبحه که دوباره شیرجه زدی تو تخت...

شروع کرد با دستش قلقلکم بده که دادم در اومد : نکن ماهان... دیشب خوب نخوابیدم... بزار حالا که دستور دادی نه دانشگاه برم و نه شرکت... لااقل بگیرم بخوابم...

- نخیر... خواب بسه... پا شو... منم صبحونه نخوردم... اومدم اینجا با هم بخوریم و برام بگی دیشب چی شده...    پا شو... وگرنه این بار اگه برگشتم و هنوز تو رختخواب بودی با یه پارچ آب سرد میام سراغت و حالت رو اساسی جا میارم...

ماهان بعد از تهدیدش رفت... این بشر تا ، تو طول روز تهدید نمیکرد اموراتش نمی گذشت... به سختی از تخت کنده شدم... صورتمو شستم و تاپم رو با یه بلوز لیمویی یقه گرد و آستین سه ربع عوض کردم و موهامم شونه کردم و دم اسبی بستم و یه شال لیمویی هم رو سرم انداختم و از اتاق اومدم بیرون...
 
مارال بیچاره صبحونه ی مفصلی رو میز چیده بود... دستی رو شونه اش زدم و گفتم : ممنون مارال خانوم... انشاالله برا حقوقت جبران میکنم...

ماهان که منظور منو زود گرفت زد زیر خنده...  مارال دست به کمر با اون اخم و چشمای ریز شده اش به من زل زد... خیلی بامزه شده بود...  نگاش کردم و همون طور که چایی می خوردم گفتم :

- چیه... نمی خوای جبران کنم خوب نمیکنم... چرا چپ چپ نگاه میکنی...؟

یهو دادش در اومد: خیلی رو داری فریبا... این عماد بیچاره چطور تو رو هشت ماه تحمل کرد...

یاد عماد اخمامو توهم کرد... ماهان زیر چشمی نگام کرد و با خشم به مارال گفت : اینقدر پرچونگی نکن و بشین صبحونه ات رو بخور...

مارال وقتی دید اول صبح بد سوتی داده بدون حرفی نشست و دیگه خفه شد... ماهانم مثل من اخماش گره خورده بود... عماد دوست صمیمیش بود و یاد اون اذیتش میکرد... دوستی که به هیچ طریقی نمی تونست کمکش کنه... اما برای اینکه من دوباره برزخی نشم یه نگاه به صورتم کرد و بعد زل زد تو چشمام و گفت :

- دیشب چه چموشی کردی که اون پسره تو گوشت سیلی زد... نگاه جا انگشتاش هنوز تو صورتشه... اما دستش طلا...

قندی به طرفش پرت کردم و برای اینکه جو رو از اون حالت در بیارم پوزخندی زدم و گفتم : وقتی داشت منو به زور می برد تو ماشین با ناخونام افتادم به جونش... وقتی دید از پس من بر نمیاد این سیلی رو شتلق خوابوند تو گوشم... ( بعد چند تا مشت کوبیدم به سینه ام ) و ادامه دادم : الهی که دستش بشکنه... نه اصلاً قلم بشه...

ماهان و مارال با هم خندیدند... ماهان گفت : چقدر ما پسرا بدبختیم که باید با همچین جونورایی دست و پنجه نرم کنیم...

داد زدم : حقتونه... تا یه دختر رو تنها می بینید آب از لب و لوچه تون نریزه بیرون... اصلاً شما چه جونورایی هستید که همیشه پر از شهوت و هوسید...

مارال پقی زد زیر خنده که ماهان اخمی بهش کرد و گفت : ببند او گاله رو...

توپیدم بهش و گفتم : هان...؟ چیه...؟ دروغ میگم...؟

بد نگاهم کرد و گفت : نه اتفاقاً درست میگی... وقتی یه دختر خوشگل و تنها ، اونم تو اون ساعت شب ، کنار خیابون پیاده روی کنه... هیچ فکری روش نمیشه کرد غیر از اینکه اومده اینجا تا بره دَدَر... خره اگه من نرسیدم بودم فاتحه ات خونده بود... همش این جونورای مذکر مقصر نیستند... بعضی وقتا کرم از خود درخته...

با کمی خشم داد زدم : هُششششش....آرومتر... چی داری بلغور میکنی و مثل دُر از اون دهن مبارک می ریزی بیرون... حرف دهنتو بفهم... اگه می دونستی دیشب چه بلایی سر من نازل شده اینطوری حرف مفت نمی زدی...

چشماشو ریز کرد و گفت : امروز از کار و زندگیم افتادم که شما سخنرانیت رو شروع کنی...

یکمی بدجنس شدم و گفتم : اگه دلم نخواد سخنرانی کنم چی...؟

- اونوقت به زورم شده از اون دهنت با منقاش می کشم بیرون... به من میگن ماهان نه برگ جغندر...

خندیدم و گفتم : اوه... جناب چغندر حالشون چطوره...؟ حقا که شکل چغندری نه ماهان...کی اسمت رو گذاشت ماهان... چغندر همچین با مسما تره...

مارال غش کرد از خنده... ماهانم خیز برداشت طرفم که یه جیغ بنفش کشیدم و خودمو کشیدم عقب... ماهان خودشم خنده اش گرفته بود... هی سر تکون می داد... بیچاره انگار پیچای گردنش هرز شده بود... رو به مارال کردم که هنوز داشت می خندید... عاشق این بود که من و ماهان کل کل کنیم... که بخنده و به قول خودش لذت کافی رو ببره... انگار داره مناظره ی دو تا رئیس جمهور رو می بینه... بهش گفتم :

- مارال تو جز خندیدن کار دیگه ای بلد نیستی... موندم چطور با این جونور ( اشاره به ماهان کردم ) زیر یه سقف زندگی میکنی...

ماهان به جای مارال گفت : اولاً... الان نزدیک به دو ساله که داره با جونوری به مراتب وحشی تر مثل تو زیر همین سقف زندگی میکنه... دوماً... مارال مثل تو نیست احترام سرش میشه...

پوزخندی به مارال زدم و گفتم : إإإإإإ... راست میگه احترام خانوم...

مارال باز زد زیر خنده... ماهانم خنده اش گرفت بود اما خیلی ماهرانه جلوی خنده اش رو گرفت... یکمی سکوت شد که این بار مارال گفت : بس کنید دیگه... الان یه ساعته اره می دید تیشه می گیرید... حالا میگی دیشب چی شده  که سر از اون خیابون در آوردی...

ماهان ساکت بود و مشتاق تا حرفامو بشنوه... اینو از چشماش می خوندم... چشماش یه حالت خاصی داشت که کمی نگرانم میکرد... لبخند محوی به مارال زدم و گفتم :

- تو هم زبون داشتی و من فکر میکردم خدای نکرده لالی...

این بار ماهان جدی شد و گفت : نمی خوای لودگی رو بس کنی و بگی دیشب چه اتفاقی برات افتاد... یا باید با منقاش بیام سراغت...

پوزخندی زدم و سکوت کردم... ماهان وقتی سکوتم رو دید گفت : فریبا داری بد میری رو اعصابم

خنده ی شیطونی کردم و یه چشمک به مارال زدم و گفت : کمتر خودت رو جر بده...برات میگم... بزار چاییمو بخورم...

پوفی کرد و دست به سینه تکیه به صندلی داد و تو سکوت بهم زل زد تا چاییم رو خوردم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
بالاخره خودش شروع کرد و ازم پرسید : مگه دیشب نرفتی پیش مادرت...؟


با سوال ماهان ، تموم دیشب و شرط مامان یادم اومد و آشفتگی و نگرانی ریخت تو وجودم و گفتم : چرا رفتم... اما ای کاش نرفته بودم...

هر دو با تعجب و بدون حرف بهم زل زده بودند... ای کاش نرفته بودنم براشون سوال بود... ماهان وقتی دید حرفی         نمی زنم با کلافگی گفت :

- فریبا... چی شده...؟ مادرت چی بهت گفت...؟

یاد رفتار سرد مامان بغض نشست تو گلوم و چشمام نم اشک گرفت و لحن ناراحت کننده ای گفتم :  مامان هنوز منو نبخشیده... حتی نزاشت نزدیکش بشم و صورتشو ببینم... با این کارش داغونم کرد...

اشکم که سرازیر شد و با سر انگشتم گرفتم... مارال اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت : پس چرا خواست بری دیدنش...؟

نگاه غمگینی بهش کردم و گفتم : برا بخشیدنم شرط گذاشته...

ماهان گفت : چه شرطی...؟ حرف بزن فریبا جون به سرم کردی...

بازم اشکام که ریخت پایین پاک کردم و گفتم : مامان میگه فرید بخاطر تو هم سیگاری شده و هم مشروب خور...

ماهان اخم کرد و گفت : این به تو چه ربطی داره...؟

- مامان گفت با یه صیغه ی محرمیت باید شش ماه بشم همخونه ی فرید و سعی کنم که فرید رو ترکش بدی...

یهو مارال یه جیغ بنفش کشید و گفت : چیییییییییی.....؟ باید بری با فرید زندگی کنی...؟

ادامه دادم : اگه بتونم تو این شش ماه کارم رو درست انجام بدم ، دیگه می تونم برگردم و بهم اجازه میده که برا زندگیم خودم تصمیم بگیرم...

اشکامو پاک کردم و ادامه دادم : می بینی ماهان... تا کجا باید تقاص گناه نکرده ام رو بدم... چطور مامان ازم چنین کاری رو می خواد ...؟ آخه من چطوری فرید رو ترکش بدم...این کار از دست من ساخته نیست... نمی دونم تو سر مامان چی می گذره...؟

سرمو بین دستام گرفتم... ماهان با لحن ناراحتی پرسید : فریدم خبر داره...؟

- هنوز نه... مامان گفت وقتی تو قبول کردی بهش میگم...

ماهان پوفی کرد و گفت : شاید فرید قبول نکرد... این مدت که باهاش بودم خوب شناختمش... اون می خواد با رضایت خودت بری طرفش ، نه از روی اجبار مادرت بشی همخونه اش... حالا زیاد فکرتو مشغول نکن همه چیز درست میشه... فریبا... می خوای من با فرید حرف بزنم...؟

فوری گفتم : نه... نباید چیزی بگیم... مامان یه هفته بهم مهلت داده که اگه قبول کردم خودش با فرید حرف بزنه...

سرمو روی میز گذاشتم و از ته دل زار زدم... ماهان با دستای مردونه اش دستم رو گرفت و گفت : فریبا تو رو خدا اینقدر گریه نکن... دلم گرفت... چیزی نشده که ماتم گرفتی...

سرمو بلند کردم مارال هم داشت گریه میکرد... وقتی نگاهش افتاد تو چشمای من طاقت نیاورد و بدو رفت تو اتاقش و صدای گریه اش بلند شد... ماهان اومد کنارم نشست و دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت :

- آروم باش خواهر کوچولوی خودم... به اسب پادشاه گفتن یابو که اینقدر گریه می کنی...؟

همین طور که هق هق میکردم گفتم : دیشب خیلی حالم بد بود و پیاده راه افتادم طرف خونه که نمی دونم چطوری از اون خیابون سر در آوردم...

ماهان خندید و گفت : آروم باش و مثل همیشه به خودت مسلط باش... حالا تا یه هفته همه فکرامون رو می ریزیم رو هم تا ببینیم باید چیکار کنیم... این مسئله هم حل میشه میره پی کارش... حالا آروم باش تا برم سراغ اون بچه... تا اونم آروم کنم... شما دو تا بچه پدر منو در آوردید...

از شوخیش خنده ام گرفت... دماغم رو فشار داد و گفت : آفرین فقط بخند عزیزم...
 
ماهان رفت سراغ خواهرش و منو با هزاران غصه و درد که تمومی نداشت تنها گذاشت... قلبم تیر میکشید ، دلم برای غربت خودم می سوخت... دلم برا بی گناهی خودم می سوخت که هنوزم دارم تاوان پس میدم... پس کی این روزای طاقت فرسا تموم میشد...؟ کی این همه فشار روی جسم و روحم کم میشد...؟

اون روز وقتی ماهان دید حالم خیلی خرابه... خودشم نرفت شرکت و همه ی کارهاش رو سپرد دست همکارش و منو و مارال رو برد بیرون ناهار... بعد رفتیم سمت در بند... تا آخرای شبم اونجا بودیم... ماهان کاری کرد که بهمون خیلی خوش گذشت... اما دلخوشی های من پایدار نبود... ته قلبم درد داشتم... نمی دونستم با این خواب جدید مامان کنار بیام... اون ته ته های دلم هنوز فرید رو می خواستم... اما یه چیزی مانع این خواستن میشد... نمی دونم اون چی بود... اما هر چی بود تو مقر فرمانده هی مغزم نشسته بود و بهم دستور می داد که از فرید دور بمونم... فرید بر خلاف من ، هنوز دوستم داشت... اما این خواستنش با خواستن قبل ازدواجم مطمئناً فرق داشت... کمی نفرت و تردید چاشنیش شده بود... فکر میکرد دنیای دخترونه ام رو به عماد تقدیم کردم و همین نو نبودنم و دست اول نبودنم بیشتر عصبیش میکرد...فکر کردم و فکر کردم... دو راه جلوی پام بود... یکی اینکه پیشنهاد مامان رو قبول کنم و برم تو دل خطر... یا دوباره همشون رو فراموش کنم... وقتی خوب فکر میکردم و مسئله رو تجزیه و تحلیل میکردم... می دیدم نمی تونم دیگه ازشون بگذرم... دنیام به دنیای خونواده ام گره خورده بود... نمی تونستم وروجکا رو نبینم و فراموششون کنم... هنوزم برای رفتن به آغوش مامان می سوختم و خاکستر می شدم... چطوری ازشون دل بکنم...؟ شاید بتونم این شش ماهم بزارم رو هشت ماهی که با عماد بودم... شاید بتونم فرید رو بهتر از عماد تحمل کنم... این بار مامان فرید رو تظمین کرده بود... این بار مامان بهم اطمینان داده بود... سر دو راهی بدی گیر کرده بودم و فقط تا آخر هفته وقت داشتم... تموم روز ، تموم شب درگیرم... ذهنم ، عقلم ، احساسم... همه و همه درگیرند... فکرم بیش از این کاربرد نداره... حس توی تنم نیست... مغزم می کوبه و شقیقه هام تیر میکشه... سرم درد میکنه و نفسم گرفته... جلوی چشمام فقط و فقط رنگ سیاهه... پنجرها همه بازند ولی هنوز هوا کم دارم...

تو این یه هفته جون کندم و نمردم... اینقدر سخت جون شده بودم که خودمم در عجبم... تو این هفت روز حال خوبی نداشتم... نه دانشگاه رفتم و نه شرکت... شرکت که دیگه عذرم رو خواسته بودد...آقا طاهر یه منشی تموم وقت می خواست حق داشت ، نمی تونست با کار و زندگیش رو رفتن و نرفتن من قمار کنه... اصلاً تمرکز رو رفتارم نبود... تموم ساعات شب سرم سنگین بود ، از بی خوابی ها ، از زار زدن های بی پایانم... دلم از همه ی دنیا پر بود... دلم از حقی که ازم گرفته بودند پر بود... کی باورش میشد پول یه عمل قلب تا ابد سایه ای سیاه میشه رو خوشبختی یه دختر... کی باورش میشد یه روزی دختری که پر از عشق و شادی... پر از هیجان بود... مبدل به دختری سیاه پوش عشق بشه و تو انزوای تنهایی خودش فرو بره و منتظر مرگ بشینه... دختری که بخاطر مهر مادری باید با کسی زندگی دوباره ای رو آغاز کنه که همیشه اونو تحقیر کرده... غرورش رو له کرده... اونو بی گناه به پای میز محاکمه کشونده... یه روزی بخاطر مهر مادری تو این آتیش افتادم و سوختم... اما بازم مثل ققنوس از آتیش سر برون آوردم و آماده ی فرو رفتن تو یه آتیشی بس عظیم تر میشدم... کی این راز سر به مهر من از سینه ی داغ زده و تفت زده ام بیرون میزد...؟ کی همه می فهمیدند که چه ظالمانه این دختر رو به محاکمه کشوندند...؟ چه ظالمانه با تحقیر و توهین به روح پاکش خنجر بی مهری کشیدند... خدایا... دارم دق میکنم... دارن دقم میدن... این بغض تو گلوم گیر کرده و نه میشه هضمش کرد و نه میشه بالا بیاریش...

وسطای هفته خاله اومد و باهام حرف زد و گفت : فریبا نمی خوای که شق القمر بکنی... بیا و شرط مامانت رو قبول کن و خودتو از این آتیش  آوارگی و تنهایی نجات بده... بزار کنارت یه خونواده باشه... بزار در پناه اونا آینده ات رو بسازی... مادرت شرمنده ی پدرته که نتونست جلوی تو رو و دل شکسته ی فرید رو بگیره...شش ماه دندون رو جگر بزار و مادرت رو از این عذاب وجدان نجات بده... ما همه مون به فرید اعتماد داریم... فرید تو امانت خیانت نمیکنه... برو و هر طور که خودت صلاح می دونی با اعتیاد فرید مبارزه کن... اون هنوزم دوست داره و مطمئنم که اگه بفهمد از روی نیت پاک می خوای ترکش بدی حتما باهات همکاری میکنه... برو و مادرت رو ، روسفید کن... بزار بفهمه که در موردت اشتباه کرده...

از اون طرفم ماهان حرفای خاله و تاًیید میکرد... اونم می گفت : اینطوری با ارزش ترین چیز زندگیتو که مادرته بدست میاری و خوشبختیتو با دعای خیر مادرت پیدا میکنی... می گفت : تحمل این شش ماه آسون تر از اینه که یه عمر از مادرت دور بمونی و آتیش جهنم رو تو این دنیا حس کنی...

بالاخره منو با حرفاشون مجاب کردند و منم تلفنی به مادرم گفتم که پیشنهادش رو قبول میکنم... مامان فقط در جوابم   گفت :

- امیدوارم این بار منو رو سفیدم کنی...

بهش قول دادم رو سفیدش میکنم... راه سختی رو پیش رو داشتم... راهی به مراتب سخت تر از قبل... این بار جایی می رفتم که ته قلبم تو چار چوب اون خونه برای عشق می زد... برا همخونه ای که قرار بود شش ماه در کنارش بمونم... از لحظه لحظه ی ساعاتی که کنارش بودم ، خوشی و ناخوشی بچشم... نمی دونم خوششیش بیشتره یا نا خوششیش... فقط خودمو به خدای خودم سپردم و به اون توکل کردم... شاید این شش ماه وسیله ی آزادی و شادی روح و جسم در بندم باشه.

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، به رنگ آسمون
از ماهان شنیدم که مامان با فریدم حرف زده و اونم قبول کرده... چرا قبول نکنه ، نه چک زده نه چونه عروس اومد تو خونه... این جمله ی تکراری ماهان بود که هر روز تو گوشم وز وز میکنه و منو دیوونه می کرد... همیشه هم با حرص یه جواب براش داشتم :


- عمراً بشم عروس فرید... شتر در خواب بیند پنبه دانه... گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه...

ماهان  می گفت : این شتره تو بیداری ، هم لپ لپ می خوره و هم دانه دانه...

منو مجبور میکرد با حرفاش رو سرش بیفتم و زیر مشت و لگد بگیرمش... خودم کم اعصابم خورد بود ، این ماهان روانیم مدام رو اعصابم کُشتی  میگرفت... جالب تر از همه این بود که تا قبل از این پیشنهاد فرید له له می زد بیاد خونه ی ماهان و منو ببینه ، اما دیگه پیداش نشد و شده بود ستاره ی سهیل... سه هفته ای که وقت داشتم باهاش برم زیر یه سقف ، دیگه اونو ندیدم...

ماهان می گفت : دیگه خیالش راحته که در دسترسش هستی ، چرا بیاد اینجا و اجازه بده تو تحقیرش کنی...

نمی دونم رو چه حسابی این غیبتش رو بزارم... از یه طرف با خودم میگم نکنه موافق نبوده و بخاطر مامان تو             رودروایسی افتاده... نکنه مجبوره شش ماه منو تحمل کنه... بعد با خودم دوباره می گفتم : چرا تحمل کنه...؟ اون که منو می خواست... حالا شده بودم هلو بپر تو گلو... اگه مامان این پیشنهاد رو بهم نداده بود محال بود تا مطمئن نمیشدم که هنوز منو با عشق می خواد یا نه به طرفش می رفتم... من فقط می خواستم همخونه اش بشم ، نه بیشتر و نه کمتر... درست بود یه صیغه ی محرمیت بینمون خونده میشد... این برای این بود که تو خونه مشکلی نداشته باشیم و هر دو از هر نظر راحت باشیم... مامان مطمئن بود که فرید کسی نیست که از همین رابطه ی کاغذیمون که تو محضر رو برگه وارد میشد ، پاش رو فراتر بزاره... اما بازم دلهره داشتم... بالاخره یه دختر و پسر مجرد که سالها عاشق هم بودند... بعد از اون همه اتفاق می خواستند به مدت شش ماه با هم باشند این منو بیشتر می ترسوند... می ترسیدم فرید هم مثل عماد نتونه پابند قولش باشه و مثل اون عمل کنه... تنها چیزی که برام مهم بود همین پاکیم بود که با جون و دل حفظش کرده بودم و باید در مقابل فرید هم مثل عماد رفتار میکردم... باید از دنیای دخترونم محافظت میکردم... می دونستم این بار هم موفق میشم... همین طور که با عماد دست و پنجه نرم کردم با فرید هم همون کار رو میکردم... چه بسا که با فرید بودن کمتر بهم استرس وارد میکرد و اونم بخاطر مامان دست از پا خطا نمیکرد... اینها همه دغدغه های من بود برای رفتنم... کاری نمیشه کرد و این تقدیر بازی تازه ، اما تکراری رو جلوی روم گذاشته بود و منو وادار به قبول اون کرد... بیچاره من... بیچاره احساسات سرکوب شده ی من... بیچاره دل پر خواهش من... بیچاره نیازهای روحی و جسمی من...

دو روز به رفتنم پیش فرید ، از ماهان خواستم منو ببره عماد رو ببینم... قبول نکرد... اما اینقدر اصرار کردم که از رو بردمش و با همدیگه رفتیم آسایشگاه... اما ای کاش نرفته بودم... عماد ساکت و صامت در عالم دیگری روی ویلچر تو حیاط آسایشگاه نشسته بود و به دور دستا خیره بود... یه ملافه ی سفید رو پاهاش کشیده بودند... نزدیکش شدم... دستش رو گرفتم... دستایی که همیشه منو تو آغوشش می گرفت و می بوسیدم... دلم برا محبتاش تنگ شده بود... دلم برا عشق پرشورش تنگ شده بود... حتی لمس دستای من رو ، روی پوست دستش حس نمیکرد... همون طور صامت و خاموش به روبرو زل زده بود... از دیدنش... از اون همه شور و عشق که به یکباره خاموش شده بود اشکم روان شد و سرم رو روی دستاش گذاشتم و به هق هق افتادم... ماهان نگذاشت تموم بغضم رو خالی کنم... اونم دیگه تحمل تماشای این همه مظلومیت رو نداشت... منو تو آغوشش گرفت و از آسایشگاه پر درد و متروکه اومدیم بیرون... هیچ کس خبر نداره سرنوشت چه خوابایی رو براش می بینه و زندگی چی سر راهش قرار میده... ای کاش همه خوب بودند... ای کاش همه به هم محبت می کردند... ای کاش خیانت و بی مهری نبود... ای کاش فقط محبت بود و محبت...

از محبت خارها گل میشود ..... از محبت سرکه ها مُل میشود

بالاخره روز رفتن رسید... مارال از بسکه گریه کرده بود... چشماش به خون نشسته بود... افسانه خوددار تر بود... ولی غم و دلواپسی رو میشد از پشت اون نگاهش خوند... ماهان به ظاهر شاد بود و هی از صبح عروس خانوم به نافم                می بست و منو دقیقه ای شاد و دقیقه ای دلخور میکرد... چند روز پیش  به اجبار خاله رفته بودیم بازار و یه مانتو و شلوار و شال سفید برام خرید... خودم فقط تماشاچی بودم و خاله با افسانه و مارال ، هر چی رو که احتیاج داشتم گرفتند... به قول افسانه عروس باید سفید پوش باشه... حتی به زور مارال هم دستی تو صورتم بردند و هی مخ منو می خوردند که عروس بدون آرایش عروس نیست... می دونستم وقتی نگاهشون نمیکنم بغض میکنند... می دونستند که این عقد صوریه و منو دارن دست کسی میدن که روزی ازم متنفر شده بود... اما بازم دم آخری خوب نقش بازی کردند و با لودگی و شوخی ساعت های کش دار رو کوتاه کردند...       
                                                                                                                                               یه ساعتی میشد که تو محضر نشسته بودیم و از این شازده خبری نبود... نکنه نیاد و منو جلوی این همه آدم تحقیر کنه..؟ ماهان بهش زنگ زده بود و اونم کوتاه گفته بود که کارش طول کشیده و تو راهه... اما بازم نیومد... یه نگاه پر از غم و خشم به خاله کردم که اونم نگاهم رو خوند و خودش به فرید زنگ زد... تو صورتش دقیق شدم که ببینم چه خبره... کمی خندید و با اشاره بهم فهموند که همین نزدیکیاس... دو تا عروس و داماد قبل از ما اومده بودند که به جای ما رفته بودند تو و ما هنوز اندر خم یه کوچه بودیم... بالاخره بعد از ده دقیقه بعد از تلفن خاله رسید...

دلم می خواست می تونستم بزنم تو صورتش و از این محضر کوفتی بزنم بیرون و بی خیال همه چیز بشم... بیشتر از همه خونسردی و غرورش بود که داشت منو به مرز دیوونگی می رسوند... یه نگاه پر از ترحم و غرور بهم کرد که کپ کردم... این چرا یهو اینطور عوض شد...؟ تا چند هفته ی پیش با چشماش داشت بهم التماس میکرد که قبولش کنم... اما حالا مثل اینکه به زور آورده بودنش... مارال دم گوشم وز وز کرد :

- اگه اخماش تو هم نبود خوش تیپ ترین و جذاب ترین دوماد سال میشد... چه تیپی هم برات زده... دختر کش دختر کش...

با حرص نگاهش کردم و گفتم : می خوای بدمش به تو...؟

خندید و گفت : کاش میشد...

به بازوش زدم و گفتم : ای منحرف...

مارال خندید و با ابرو بهم فهموند که نگاهش کنم... نمی خواستم نیم نگاهی بهش بندازم... اما مگه این کنجکاوی دست از سر این بشر برمی داره... وقتی نگاهم تو سیاهی چشماش افتاد داشت با پوزخند منو نگاه میکرد... واقعاً از این تغییر رفتارش مات بودم... اما به قول مارال خوردنی شده بود... یه کت و شلوار اسپرت سورمه ای با یه بلوز سفید پوشیده بود. صورتشم سه تیغه کرده بود و موهاشم داده بود بالا... دو تا از دکمه های بلوز هم باز گذاشته بود که سینه ی پر موش رو به نمایش گذاشته بود... یه زنجیر کلفت از طلای سفید و هم دور گردنش انداخته بود که قبلا ندیده بودم ... خداییش خیلی جذاب شده بود... ولی چه فایده... ظاهر زیاد برام مهم نبود... به نظر من شخصیت آدما به اخلاق و منش شون بستگی داره که متاًسفانه تا این لحظه تو شخصیت فرید نبود... حتماً با خودش فکر کرده که من از خدا خواسته پیشنهاد مامان رو قبول کردم برا همین با تحقیر و پوزخند به لب داشت حرص منو در می آورد...

یکی صدامون زد :  خانوم فریبا شکیب و آقا فرید دیانت تشریف بیارن تو...

بلند شدم... ماهان دم گوشم گفت : چه اسمایی... چقدر بهم میاید...

با اخم رو بهش گفتم : تا یه لگد بهت نزدم خفه شو...

ریز خندید و با لب و لوچه ی آویزون گفت : إإإإ... مگه خری که می خوای لگد بپرونی...؟

یهو فرید اومد جلو و با یه اخم عزراییلی گفت : اگه حرفای در گوشیتون تموم شد بریم که بیشتر از این وقتم رو نگیرید...

چپ چپ نگاهش کردم... این روانی باز با غرورش رفت رو اعصابم... نفسای تند ماهانم نشون از خشمش بود که اگه  می تونست یه مشت می خوابوند تو صورتش... ای خدا... این فرید چرا اینقدر تغییر موضع داده بود... وای به حالت فریبا...

رفتم تو جایگاه عروس و داماد... مارال و افسانه رو سرم قند می سابیدند... بعد از سه بار خوندن خطبه... افسانه در گوش فرید گفت :

عروس زیر لفظی می خواد فرید خان... بهش بده تا بله رو بگد...

فرید با اخم گفت : حلقه ها هست... همون کافیه...

چپ چپ نگاهش کردم... شیطونه میگه بهش بگم نه ، تا حالش جا بیاد و دل آتیش گرفته ی خودم خنک بشه...اما حیف که همیشه تو این وقتا چهره ی مامان می اومد جلوم و می گفت : این بار رو سفیدم کن...

افسانه در گوشم گفت : چیزی بهش گفتی که اینقدر تلخه...؟

شونه بالا انداختم و طوری که بشنود گفتم : ولش کن افسانه من به هیچی احتیاج ندارم... ازدواج صوری که این حرفا رو نداره... همین حلقه ام نباشه ایرادی نداره...

فکش از شنیدن حرفام منقبض شد و صدای دندونایی که روی هم می سابید رو شنیدم... آهان... دلم خنک شد... عوضی... اگه زودتر این رفتار رو ازش دیده بودم عمراً دیگه تو صورتشم نگاه میکردم...

صدای آقا منو از افکار آزار دهنده ام جدا کرد و گفت : عروس خانوم وکیلم...

عروس... چه عروسی... چه عروس خانومی... من کیم...؟ من کجام...؟ اینجا کجاست...؟ با کلافگی به چهره ی خاله نگاهی انداختم که داشت با ذوق نگام میکرد... خاله چه کیفیم کرده بود ... مگه حال خرابم رو نمی دید...؟ با کمی مکث طولانی که حرص فرید رو در آوردم و آقا رو مجبور کردم که دو بار دیگه حرفش رو تکرار کنه بله رو گفتم که صدای دست و صلوات و مبارک باد بلند شد...

ماهان که تموم وقت کنارم بود و از جاش تکون نخورده بود کنار گوشم شیطون گفت :  نزدیک بود قبضه روح بشه بیچاره با این بله گفتنت...

خندیدم و گفتم : حقشه... این کوه غرور رو باید خورد کنم... به من میگن فریبا نه برگ چغندر...

دستم رو مشت کردم و به نشونه ی پیروزی آوردم بالا که ماهان کلی خندید... فرید تموم وقت ما رو زیر نظر داشت... نگاهش نکردم اما سنگینی نگاهش رو حس میکردم و حتی حرص خوردنش رو که داشتم کیف میکردم... می خواست از اول باهام درست رفتار کنه تا منم بهش احترام بزارم ...؟

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، به رنگ آسمون
نوبت حلقه ها بود... مارال حلقه ی منو گرفت جلوی فرید... فرید اون رو برداشت و دستمو گرفت... دستای هر دومون داغ بود... نگاهش که تو چشمام افتاد مهربون شده بود حلقه رو با مکث تو انگشتم کرد... این بار افسانه حلقه ی فرید رو به دست من داد...  دستم گرم بود اما حِسم سرد... هنوز ترحم و پوزخندی که لحظه ای ورود تو چشماش بود رو فراموش نکردم.. حلقه رو فوری تو انگشتش کردم و دستم رو پس کشیدم... نگاهم به چشمای مهربونش ، سرد و یخ زده بود... این بار خاله اومد جلو و دو تا النگو رو انداخت تو دستم و گفت :


- یکش از طرف من و وروجکاست... یکیشم از طرف مامانت...

شنیدن نام مامان ، دوباره اشک رو نشوند تو چشمام... بازم نیومده بود و منو در حسرت دیدنش جا گذاشته بود.. یه ساعت هم از طرف مامان به فرید هدیه داد... بعد منو محکم بوسید و بهمون تبریک گفت و رو به فرید ادامه داد :

- امیدوارم از این امانت بخوبی نگهداری کنی...

فرید با لحن مهربون و زبون باز خودش گفت : چشم خاله... بهتون قول دادم و پای قولمم می ایستم...

اما من فکر نکنم پایبند قولش باشه... خاله زیادی به این ازدواج خوش بینه... فرید از لحظه ای که پیشنهاد مامان رو قبول کرده بود ، خودش رو برای یه جنگ و لجبازی تن به تن آماده کرده بود... افسانه هم یه پلاک بهم هدیه داد که ازش تشکر کردم... نوبت ماهان و مارال شد... ماهان و مارال یه آویز طلا به اسم الله بهم داد و ماهان گفت :

- الله برات خریدم که همیشه خدا نگهدارت باشه...

 با حرفش یه بغض نشست تو گلوم... چقدر این پسر دوست داشتنی بود... بعد با دست خودش آویز رو انداخت به گردنم ، که باز اخمای فرید رو درهم کرد و آروم طوری که فقط من بشنوم با غیظ گفت :

- پسره ی پروی احمق...

نگاهی سرد بهش کردم اما چیزی نگفتم ، اونم نگاهمو با نگاه تیزی جواب داد و مجبورم کرد تا کسی نگاهش رو ندیده سرم رو پایین بندازم... بزار لااقل امروز رو به کسی تلخ نکنم... بزار کسی از دردم با خبر نباشه... مطمئن بودم تو  خونه ی فرید هم قرار نیست به آرامش برسم... از ماهان و مارال هم بابت هدیه هاشون تشکر کردم... بالاخره این مراسم عذاب آور هم تموم شد و بعد از یه وداع سخت همراه فرید شدم... به سمت ماشین رفتم... نمی دونم چرا اینقدر یخی بودم... چرا اینقدر ساکت و بی حس بودم... تنم حس نداشت... روحم حس نداشت... ماشین به راه افتاد... صدای استارتش خدشه ای به روحم وارد کرد... این استارت شروع یه زندگی بود... یه زندگی اشتباهی... شروع یه زندگی که حتی یه در صد هم به پایداریش ایمان نداشتم...

به قول معروف راهی خونه ی بخت شدم... اونم چه بختی... بخت سیاه... بخت خاکستری... این بار از زندان عشق عماد در اومده بودم و تبعید به جزیره ی خشم و نفرت فرید شدم...خودمو به خدا سپردم و ازش خواستم که یاریم کته تا مامان رو این بار رو سفید کنم... هر چند که من هیچ وقت باعث رو سیاهی مادرم نشده بودم و نخواهم شد... چه سکوت زجر آوری بود تو ماشین... فرید با سگرمه های توهم به روبرو زل زده بود و رانندگی میکرد... انگار می خواست تا بی نهایت بره که فقط به جلوش زل زده بود... منم ترجیح دادم مثل خودش باشم... اخمامو درهم کردم و سرم رو چسبوندم به  شیشه ی ماشین... بعد از لحظه ای یه آهنگ گذاشت که وقتی یه کمی خواننده خوند تعجب کردم... مثل اینکه زودتر این آهنگ رو برای امروز و این لحظه انتخاب کرده بود... آهنگی که متنش همش از نخواستن و خیانت و دوری بود... حتما می خواست اینطوری به وسیله ی این آهنگ حس تنفرش رو بهم القا کنه... اون لحظه سکوت کردم... فقط سکوت می تونست آرومم کنه... برا همین چشمامو بستم به ماهان و مارال فکر کردم... ای کاش الان اونجا بودم و داشتم باهاشون کل کل میکردم... وای اگه این آهنگ می گذاشت تو حال خودم باشم... فرید صداشو زیاد کرده بود که مستقیم قلب و اعصابم رو هدف قرار بده... هه... این بود قولی که به خاله داد...

 می گفتی واسه خاطر تو هرچی بگم همون میشم
می مردی اگه بهت می گفتم یه روزی از تو دست میکشم
اما حالا با یه اشتباه منو از سر خودت وا کردی
تو به راحتی دل به کسی دیگه دادی ، اونو تو دل خودت جا کردی
عشق دروغت حرومت چرا گفتی همه چیز تمومه
دنیام رو سوزوندی رفتی دارم آتیش می گیرم

دیگه نمی تونستم تحمل کنم مخصوصا وقتی که خودشم همراه خواننده می خوند... یکمی به خودم جراًت دادم و سی دی رو خاموش کردم... هیچ عکس العملی نشون نداد غیر از اینکه یه پوزخند غلیظ تحویلم داد... وقتی پشت چراغ قرمز ایستادیم ، نیم نگاهی بهم کرد و با حالت مسخره ای گفت :

- حال شوهر سابقتون چطوره...؟

یه لحظه مغزم قفل کرد... این لعنتی چش شده بود و هی متلک می پروند... ای خدا بهم صبر بده... یعنی می خواد این شش ماه همین جوری رفتار کنه...؟ که اگه اینطور باشه به خدا قسم منم روانی میشم و میوفتم کنار دست عماد...

دوباره صداش زخم دلمو عمیق تر کرد : آخ... ببخش که تو رو به یاد اون انداختم... نمی خواستم ناراحتت کنم...

آب دهنم رو به زور قورت دادم... ای کاش می تونستم همچین بزنم تو قیافه ی سه در چهارش تا جیگر آتیش گرفته ی خودمو خنک کنم... مامان... مامان... تو منو چطور تو لونه ی گرگ انداختی... این عوضی شمشیر از رو بسته و تا روح منو تیکه تیکه نکنه دست بردار نیست... با این جونور باید مثل خودش رفتار کنم... ازت کم نمیارم لعنتی... نمی زارم خوردم کنی... نمی زارم له ام کنی و قهقه ی پیروزی سر بدی... باید جوابشو می دادم که نگه یا ترسیده و یا کم آورده برای همین آهی کشیدم و گفتم :

- چقدر زود آدما رنگ عوض میکنند... تا یه ماه پیش با نگاه و رفتارت عشق رو التماس میکردی... مشکل تو چیه فرید که تو همین دقیقه های اول منو بستی به رگبار توهین و کنایه...؟

فرید نیم نگاه سردی بهم کرد و گفت : مشکل من تویی که مجبورم شش ماه تحملت کنم...

از حرفش خشم اژدها نشست تو وجودم و با مشت های گره کرده تقریباً فریاد زدم : می خواستی قبول نکنی کسی مجبورت نکرد... فکر نکن منم عاشق چشم و ابروت بودم... منم نمی تونم تو رو تحمل کنم و این شش ماه رو واقعاً عزا گرفتم که چطوری بگذرونم...

عصبی گفت : فقط بخاطر دینی که به مادرت داشتم حاضر شدم این شش ماه از عمرمو به باد بدم...

با حالت مسخره ای گفتم : إإإإ... اتفاقاً منم همین نظر رو دارم... چه تفاهمی... اگه خواسته ی مامان نبود محال بود برا یه لحظه با تو زیر سقف بمونم... چه برسه به شش ماه...

نعره زد : دهنت رو ببند تا با مشت نبستم...

دیگه هیچی نگفتم و رومو به طرف شیشه ی ماشین گرفتم... تنم داشت می لرزید و حالم خوب نبود... اونم دست کمی از من نداشت و داشت تموم خشمش رو روی پدال گاز خالی میکرد... باز اون به یه طریقی خشمش رو خالی میکرد... وای به حال من که همه رو می ریختم تو خودم و کم کم میشد یه غده که معلوم نبود کی سر باز میکرد... خوشبختانه بدون هیچ حادثه ای رسیدیم و وقتی وارد حیاط شدیم... مثل یه آدم شکست خورده قدم به خونه ای گذاشتم که یه روزی تو آرزوهام می دیدم... در سالن رو که باز کرد بدون اینکه تعارف کنه ، یا وایسه اول من برم تو ، تنه ای بهم زد و خودش زودتر وارد شد و رفت سمت پذیرایی...عوضیه بی ادب...

در بدو ورود بالای جا کفشی یه تابلو زده بود که نوشته اش خیلی منو تو فکر برد... انگار این و مخصوصاً برای خوش آمدگویی من گذاشته بود... رو تابلو نوشته بود :

نگران رفتنی ها نباش زمین گرد است ، باز به همین جا برمی گردی

هنوز اینقدر گیج بودم که نفهمیدم معنی این تابلو چیه...

صدای فریاد پر از خشمش دیگه بهم اجازه نداد که به این تابلو فکر کنم...

فرید : بیا اینجا می خوام قبل از شروع این شش ماه که از فردا آغاز میشه قانون های این خونه رو برات مشخص کنم...

با حرفش به حد انفجار رسیدم... این بشر یعنی پسر دایی من بود که اینطوری حرف می زد... انگار من زیر دستش بودم... رفتم به سمت پذیرایی... وای که همه ی دیوارهای خونه پر از این تابلو ها بود... روبروش نشستم و سعی کردم که نگاهم به تابلوها نیفته... مستقیم داشتم نگاهش میکردم... تا لحظاتی با حسرت بهم خیره شده بود... نگاهش صد و هشتاد درجه برگشت... نگاهش بهم امید می داد... اما این نگاه گاه و بی گاهش رو نمی خواستم... لحظه ای پر از مهر و عشق و لحظه ای پر از تنفر...

وقتی زل زدنش طولانی شد آروم گفتم : منو صدا زدی که بیام اینجا بهم زل بزنی...

با حرفم از هپروت اومد بیرون... با یه حرکت تند اومد جلوم ایستاد و چونه ام رو تو دستاش گرفت و سرم رو بالا آورد و زل زد تو چشمام... هم از کارش تعجب کردم و هم حرکت رو ازم گرفت... چشماش تو تیر رس نگاهم بود... لحظه ای موج شادی ازش می گذشت و لحظه ای نفرت... یکمی چونه ام رو فشار داد که دردم گرفت و گفت :

- یه روزی آرزوی داشتن این چشمها رو داشتم... سبز زیتونی شده بود رنگ زندگیم... یه روزی عشقت بهم جون می داد... نفس می داد... امید می داد... اما تموم شد... او حس پرید... الان عشقت درد میده... رنج میده... جاش تنفر نشسته.. می تونی راحت تنفر رو از تو چشمام بخونی... بالاخره به هم رسیدیم... دنیا دار مکافاته...

چونه ام رو با فشار رها کرد که صورتم به سمت راست مایل شد... رفت اون طرف تر و چند قدم تو طول پذیرایی زد و جدی گفت :

- قانون اول : تو این خونه حرف حرف منه... تو هم وظیفه داری فقط گوش کنی و اطاعت...

پوزخندی زدم و گفتم : البته اگه حرف زور نباشه... چون من حرف زور تو کَتم نمیره...

اخم هاشو توهم کرد و گفت : کَتت رو می شکنم اگه گوش نکردی...

هجوم خشم نشست تو قلبم و با تموم حرصی که داشتم صدام رو بلند کردم و گفتم : فرید... از همین الان بگم به جان مادرم اگه بخوای این شش ماه رو اذیتم کنی و با اعصابم بازی کنی... همه چیز رو ول میکنم و میرم... کاری هم دیگه به مامان ندارم... من که تونستم این یک سال و نیم رو بدون مامان و بقیه باشم ، بقیه ی عمرمم همین کار رو میکنم... پس حواست باشه من اسیر تو نیستم... با تهدیدم تو چشمام زل زد... نفرت رو بوضوح می تونستم تو اون چشمای تیله ای مشکیش ببینم... دیگه فرید رو نمی شناختم... فریدی که یه روزی عاشقم بود... فریدی که یه روزی عاشقش بودم... خنده ی مستانه ای کرد و رفت طرف یه کمد که گوشه ی پذیرایی بود... با ناباوری دیدم که یه شیشه مشروب بیرون آورد و ریخت تو یه جام و رو به من گفت :

- تو هم می خوری خانوم کوچولو...

با تحقیر نگاهش کردم و گفتم : من نمی خوام با خوردن این آشغال نجس بشم که هیچ کس رغبت نکنه طرفم بیاد...

بازم خندید و گفت : خوبه... خوشم میاد هنوز هم اعتماد به نفست رو حفظ کردی...

جام رو یکسره سر کشید و اومد روبروم نشست و ادامه داد : مطمئن باش دیگه کسی غیر از من نزدیکت نمیشه که رغبت بکنه یا نکنه... طعمش بد نیست و اگه بخوری مثل هم میشیم و راحت تر می تونیم به هم نزدیک بشیم و بوی الکلش هیچ کدوممون رو اذیت نکنه...

بعد به لبهام خیره شد... دیوونه ی روانی... باور نمیکردم اینقدر وقیح شده باشه... اصلاً باور کردنی نبود که این فرید باشه حتماً یه روح خبیث روحش رو تسخیر کرده بود...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط :)meysam:) ، به رنگ آسمون


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,171 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 81 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 3,064 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 449 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 724 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,041 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,758 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,570 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,732 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,691 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان