رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-21-2017، 01:15 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 125
بازدید 13246


رتبه موضوع:
  • 73 رای - 4.05 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی


فصل سه



زبان حال فرید :

تو شرکت داشتم به همراه بهزاد به حسابهای شرکت رسیدگی میکردم... اما اصلاً حواسم نبود... از صبح که از خواب بیدار شدم دلشوره عجیبی داشتم و علتش رو نمی دونستم... بالاخره با این حواس پرتیم اعتراض بهزاد بلند شد و داد زد :

- فرید... لعنتی... حالا که بعد از چند وقت می خوایم یه کار مهمی انجام بدیم تو اصلاً معلوم نیست حواست کجاست... نکنه دوباره رفتی پیش مادمازل فریبا...

چهره ام رو درهم کشیدم و گفتم : بهتره اون دهنت رو ببندی تا خودم نبستم...

اونم کم نیاورد و جواب داد : چیه...؟ هنوز بعد از هشت ماه برات جا نیفتاده که دیگه نباید به اون فکر کنی... تو الان مونا رو داری... نقد رو بچسب و دنبال نسیه نرو... حالام لطفاً حواستو جمع کن تا ورشکست نشدیم و در این شرکت تخته نشده...

دستی تو موهام کشیدم... اعصابم خورد بود... به قول بهزاد هنوز بعد از هشت ماه فکر فریبا یه لحظه از ذهتم خالی نشده بود و لحظه به لحظه در نظرم می اومد و با اون دو تا چشمای سبز و جادوییش منو دیوونه می کرد... آهی کشیدم و با حسرت تو دلم گفتم :

- نصیب من از عشق فریبا همش بی نصیبی بود...

بعد از کمی فکر با غرولندای بهزاد حواسمو به حساب کتابا دادم ، اما به ثانیه نکشیده صدای زنگ موبایلم تمرکزم رو بهم زد... بهزاد با عصبانیت پوفی کرد و خودکار رو محکم کوبید رو برگه های رو میز و از اتاق زد بیرون... خنده ام گرفته بود همش یه چیزی بود که این بهزاد بی حوصله رو به مرز جنون برسونه...

شماره نا شناس بود اما جواب دادم... صداش آشنا بود اما مبهم... وقتی خودش رو سروان توحیدی معرفی کرد تازه فهمیدم کی هست... مسئول پرونده ی دعوای منو و اون مردک عوضی بود... بعد از سلام و خوش و بش سروان ازم خواست برای یه مورد ضروری تا قبل از تعطیلی اداره برم کلانتری... کنجکاو شده بودم و چند تا سوال هم ازش کردم اما جواب درستی نداد و گفت باید حضوری باهام حرف بزنه... قبول کردم و یه نگاه به ساعت انداختم... ساعت یازده بود... باید می رفتم دلم از صبح به شور افتاده بود و الان با این تلفن بدتر شده بود... نمی دونم چرا فکرم همش پر می کشید پیش فریبا...

کتمو برداشتم و داشتم از اتاق بیرون می زدم که با بهزاد سینه به سینه رسیدم ، تا منو دید دارم میرم پوزخندی زد و گفت :

- اوقور بخیر... داری کدوم قبرستونی تشریف می برید.نکنه این بار مونا خانوم احضارتون کرده...

داد زدم : خفه شو و اینقدر لودگی نکن... تو و اون مونا هر دوتون برید به درک ، جناب سروان باهام تماس گرفت... همون که سر اون دعوا منو دستگیر کرد بهم گفت یه سری برم کلانتری ، انگار یه کار مهم باهام داره میرم تا بینم دوباره چه خاکی تو سرم شده...

بهزاد چشماش رو ریز کرد و گفت : نکنه دوباره یه گندی بالا آوردی...؟

با کیفم کنارش زدم و راهی شدم... این بشر از رو نمی رفت همش منو متهم میکرد... نمی دونم خودمو چطوری رسوندم کلانتری... این دلشوره به معده ام چنگ می زد و حالت تهوع پیدا کرده بودم... بعد از دقایقی که جلوی سروان توحیدی نشستم... سروان از سرباز جلوی در خواست که خانوم ابراهیمی رو به داخل راهنمایی کنه... با دیدن افسانه بند دلم پاره شد... افسانه به وضوح رنگش پریده بود و حال خوبی نداشت... یهو از جام بلند شدم و گفتم :

- افسانه خانوم حالتون خوبه...؟ براتون اتفاقی افتاده...؟

افسانه فقط چشماش پر از اشک شد و جواب منو نتونست بده... با نگرانی رفتم دوباره بپرسم چی شده که سروان پیش دستی کرد و ، رو به منو و افسانه گفت :

- بفرمایید بشینید... مسئله ی مهمی      پیش اومده که باید شما رو در جریان قرار بدم...

همین جور هاج و واج یه نگاه به افسانه می کردم و یه نگاه به سروان... بعد از لحظه ای سروان برگه ای رو به طرفم گرفت و گفت :

- لطفاً این بگیرید و بخونید تا من سوالاتم رو بپرسم...

برگه رو گرفتم و یه نگاه کردم... خدایا... اینکه دست خط فریبا بود... با آشفتگی رو به افسانه گفتم :

- افسانه چی شده...؟ اتفاقی برا فریبا افتاده...؟

افسانه هیچی نگفت و فقط اشک می ریخت... عصبی شدم و رفتم سرش فریاد بزنم که سروان دخالت کرد و گفت :

- نگران نباشید اتفاقی نیفتاده... شما فعلاً نامه رو بخونید تا همه چیز معلوم بشه...

با دلهره و ترس تو ده دقیقه همه ی محتویات نامه رو خوندم... با هر خطش قلبم فرو می ریخت... آب دهنم رو به سختی قورت دادم... اصلاً معنی این حرفا چی بود که فریبا نوشته بود...؟ وقتی همه رو خوندم با ترس به سروان نگاه کردم و برگه رو به سروان برگردوندم... زبونم بند اومده بود... سروان که حالمو دید خودش شروع کرد :

دیروز صبح خانوم ابراهیمی ، این نامه رو که خانوم شکیب برا من نوشته بودند به دستم رسوندن... منم مطالعه کردم و با جناب سرهنگ حقگو در میان گذاشتم که مسئولیت این پرونده رو به من محول کردند...

با اعصابی خراب که نمی دونستم چه خبره گفتم : پرونده... چه اتفاقی برا فریبا افتاده...؟

اینقدر حالم بد بود که اسم کوچیک فریبا رو جلوی جناب سروان می گفتم ... سروان مثل همیشه بردبار و مهربون گفت :

- هنوز اتفاقی نیفتاده... اما مثل اینکه همین فریبا خانوم از طرف شوهرشون خطری رو احساس کردن که باعث شده این نامه رو بنویسن که ما زودتر اقدام کنیم... اگه راستشو بخواید من همون اول که با آقای تدین آشنا شدم به رفتارش مشکوک شدم... حتی به فریبا خانوم هم گفتم و برادرانه نصیحتش کردم که قبل از ازدواج یکمی دیگه در مورد آقای تدین تحقیق کنه ، اما مثل اینکه این عشق کاری به حقایق زشت و خوب آدما نداره و یهو وارد میشه و یقه ی آدم عاشقو می گیره... خیلی خوب... دیگه حرف زدن در این مورد فایده نداره الان مهم اینه که فریبا خانوم رو پیدا کنیم و ببینیم حدسشون در مورد همسرشون درسته یا نه.... ما با این نامه متوجه شدیم که اسم دختر دیگه ای رو به اسم مهتاب آورده که اسم این خانوم یکمی منو با ذهنم در گیر کرده...

کلافه بودم از حرفای سروان سر در نمی آوردم... نمی دونم داشت در مورد چی حرف می زد...

سروان : درست چهار سال پیش کسی به اسم مهتاب کریمی ناپدید میشه و از طرف خونواده اش به پلیس گزارش میدن که جستجو برای پیدا کردن این دختر ناکام می مونه و وقتی بیشتر تحقیق کردیم ، فهمیدیم همین مهتاب کریمی دوست دختر قبلی آقای تدین بوده... از تو پرونده اش شماره تلفن خونواده اش رو پیدا کردیم و باهاشون تماس گرفتیم... گویا مهتاب خانوم می خواسته با آقای تدین ازدواج کنه که خونواده اش سخت مخالفت می کنن... حتی برادرش تهدیدش میکنه که اگه این کار رو بکنه اونو میکشه ولی این مهتاب خانوم بازم کار خودش رو میکنه و همین طور اصرار داره که با آقای تدین ازدواج کنه... به قول معرف آب پاکی رو می ریزه رو دست خونواده اش... برای همین برادرش خیلی اونو کتک می زنه و پدرشم اونو از خونه پرت میکنه بیرون... خلاصه مهتاب خانوم از خونواده طرد میشه و دوباره میره سرغ آقای تدین... اما بعد از یک ماه به طور ناگهانی این خانوم ناپدید میشه و خونواده اش از دست آقای تدین شکایت میکنند و پای اون رو به دادگاه می کشونن... اما آقای تدین با مدارک لازم بی گناهی خودش رو ثابت میکنه و میگه :

- مهتاب بعد از تهدید برادرش که خیلی ترسیده بود قاچاقی از ایران خارج میشه...

 اما هنوز معلوم نیست که واقعاً مهتاب از ایران رفته ، یا هنوز تو ایرانه و یه احتمال دیگه هم هست که شاید به قتل رسیده باشه...

در این وقت صدای گریه ی افسانه بلند شد که منو بیشتر آشفته کرد و رو به سروان گفتم : یعنی امکان داره عماد این خانوم رو کشته باشه... یعنی الان فریبا زن یه قاتله...

سروان باز هم یه لبخند آرامش بخش زد و گفت : نه... هنوز هیچی معلوم نیست... ما اولین کاری رو که باید بکنیم اینه که آقای تدین و فریبا خانوم رو پیدا کنیم...

با هزار درد و دلواپسی که به جونم افتاده بود از سروان پرسیدم : مگه اونا کجا هستن...؟

- متاًسفانه آقای تدین و فریبا خانوم رفتند شمال برای گردش اما برای خانوم ابراهیمی اس دادند و جا و مکان خودش رو براشون فرستاده... ما هم تا یه ساغت دیگه باید راه بیفتیم نمی خوام این حرف رو بزنم که شما رو بیشتر نگران کنم... اما امکان داره این آقا آدم سالمی نباشه و بخواد به فریبا خانوم صدمه بزنه ، من از خانوم ابراهیمی خواستم که با ما همراه باشه... شمام اگه می خواید می تونید همراهمون بیاید ولی باید طبق دستور ما جلو بریم که مانع کار پلیس نشید...

با سر حرف سروان رو تاًیید کردم... سروان گفت : پس من میرم همه چیز رو برای رفتن آماده کنم...
 
وقتی سروان از اتاق رفت بیرون با حال زار رو به افسانه گفتم : موضوع چیه افسانه....؟ برا فریبا چه اتفاقی افتاده...؟

افسانه اشکاش رو پاک کرد و گفت : اون هفته فریبا خواست برم خونه اش... خیلی نگران بود و استرس داشت... از یه چیزی رنج می برد... میگفت می خواد با عماد چند روزی بره شمال... می گفت حدس می زنه که عماد داره یه کارایی میکنه... وقتی خیلی اصرار کردم فقط گفت ، حس میکنم عماد می خواد قاچاقی منو و خودش رو از ایران خارج کنه... می دونه من دنبالش نمیرم داره مخفیانه کارا رو میکنه که از ایران بریم... می گفت فقط به تو اعتماد دارم... نامه رو داد و گفت وقتی رفتیم شمال و حدسم درست از کار در اومد بهت اس میدم که نامه رو بدی به سروان تا به موقع بیاند اونجا و نزارند عماد منو با خودش ببره و جلوشو بگیرند...دیروز اس داد که نامه رو بدم به سروان... اینام تحقیق کردند و با نامه ای که فریبا نوشته ، فهمیدند که یه رابطه ی عمیق بین این نامه و گم شدن مهتابه... خیلی به فریبا اصرار کردم که به من بگه چی شده... اما حرفی نزد... گفت اگه حرفی بزنم شاید همین حرفا باعث مرگم بشه... نباید بزارم عماد بهم بی اعتماد بشه... فقط بهم گفت  که من ناخواسته وارد زندگی عماد شدم و ناخواسته تن به ازدواج دادم... خیلی نگرانشم... می ترسم بلایی سرش بیاره... آخه چطور همتون اونو تنها گذاشتید... چطور نفهمیدید دردش چیه...؟

دیگه نتونست ادامه بده و باز شروع به گریه و زاری کرد... با شنیدن حرفای افسانه حالم بیشتر از قبل بدتر شد... داشتم دیوونه میشدم... با خودم کلنجار می رفتم... آخه این اتفاقات چیه افتاده...؟ برا چی اون عوضی می خواست فریبا رو ، اونم به زور ، قاچاقی از ایران ببره...؟ چرا همه چیز بهم خورده و برام معما شده بود که راه به جایی نمی بردم... وقتی در باز شد و سروان اومد تو اتاق ، ماهان و خواهرش هم باهاش بودند... خواهر ماهان تا افسانه رو دید پرید بغلش و هر دو با هم شروع به گریه کردند... منم که عصبی بودم و یه کیسه بوکس پیدا کرده بودم برای بیرون ریختن خشمم ، یهو یورش بردم یقه ی ماهان رو گرفتم و محکم چسبوندمش به دیوار و نعره زدم :

- اون دوست عوضیت کجاست...؟ چه بلایی سر فریبا آورده...؟

دو تا سرباز به دستور سروان اومدند منو از ماهان جدا کردند... سروان با اخم سرم فریاد زد : آقای دیانت... اگه بخواید از همین الان این رفتار رو داشته باشید و نتونید خودتون رو کنترل کنید ، همین جا بازداشتتون میکنم... من نمی تونم بخاطر خشم شما این ماًموریت رو کنسل کنم...

سربازا با اشاره ی سروان رهام کردند... خودمو انداختم رو صندلی و سرم رو با دو تا دستام گرفتم... این بغض لعنتی داشت خفه ام میکرد... تموم دنیام سیاه شده بود... الان فریبا دست یه روانی اسیره... کی می تونه تو این موقعیت آروم باشه... فقط اون لحظه یاد خدا بود که یکم آرومم میکرد... خدایا امیدم به خودته ، تو محافظ فریبای من باش.... هنوز بعد از اون اتفاقات هنوزم فریبا رو برا خودم می خواستم... بعد از نیم ساعتی راه افتادیم... منو و افسانه با ماشین سروان اومدیم و ماهان و خواهرشم هم با ماشین خودشون دنبال ما راه افتادند... سروان بهمون گفت که با قرار گاه پلیس رشت همه چیز رو هماهنگ کرده که وقتی رسیدیم... چند تا ماشین و افرادشون رو در اختیارمون بزارند... تو راه یه زنگم به بهزاد زدم و جریان رو براش تعریف کردم و گفتم :  

- اگه خاله یا مادر فریبا سراغ منو گرفتند بگو که برای یه کاری رفته بیرون شهر...حرفی هم از این ماجرا نزن تا ببینم چی میشه... چون مادر فریبا بیماره و امکان داره حالش بد بشه...

یه ساعتی از حرکتمون گذشت کم کم از تهران خارج شده بودیم... تو افکار خودم بودم که سروان پرسید : چطور شد که با فریبا خانوم ازدواج نکردی...؟ علتش چی بود...؟

همه چیز رو برای سروان تعریف کردم... سروان بعد از حرفام گفت : خوب... اینطور که شما تعریف کردید ، این وسط یه اتفاقی افتاده که فریبا خانوم ناگهانی به سمت این آفا کشیده شده... اتفاقای زیادی می تونه باشه که یکیشم همین عشقه...

افسانه پرید وسط حرف سروان و گفت : جناب سروان من مطمئنم که فریبا عاشق عماد نبود... چشماش همش نگران بود.... بوضوح می دونستم که فریبا خوشبخت نیست...

با دفاع افسانه برگشتم عقب و با عصبانیت داد زدم : پس چی بود...؟ اگه عشق نبود ، چی بود که اینطور نسبت به عشق من سرد شد... اصلاً من به جهنم... چرا پشت پا زد به خونواده و مادرش...؟ چطور حرف مادرشو قبول نکرد...؟

سروان گفت : آروم باشید... با عصبانیت نه کاری درست میشه و نه جواب سوالای شما داده میشه... منم تا حدودی با افسانه خانوم موافقم ... اما تا فریبا خانوم رو پیدا نکنیم نمی تونیم جواب درستی به همه ی این سوء تفاهما بدیم...

داشتم از این همه تناقض به جنون می رسیدم... با حرفای افسانه و سروان ، قلبم داشت از کار می افتاد... اگه واقعاً حرفای اونا درست باشه و فریبا عماد رو دوست نداشت... پس چی باعث شده بود که فریبا با اون مردک ازدواج کنه... نکنه... نکنه... اون عوضی بلایی سر فریبا آورده باشه که اونو مجبور کرده باهاش بمونه...

دستی تو صورت پر عرقم کشیدم... فکر کردن به این مسئله توانایی می خواست که من نداشتم... بخدا اگه می فهمیدم اون عوضی بلایی سر فریبا آورده باشه با دستای خودم خفه اش می کردم... فکرام داشت دیوونه ام میکرد... حالم خیلی خراب بود... درست مثل یه آدم معتاد بودم که مواد بهش نرسیده و کلافه است... دوست داشتم داد بزنم و تموم این حس بد رو بریزم بیرون... کلافه و سردرگم بودم... جایی تو قلبم حس سقوط رو احساس میکردم... حس خالی شدن... داشتم نفس کم می آوردم... سعی کردم این حس های بد رو از خودم دور کنم... ولی مصر مونده بود سر جاشون و لحظه به لحظه خودشو به رخ من می کشوندند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، AmirHafez ، پوران
نزدیکیای رشت بودیم هر چه به مقصد نزدیکتر میشدم سرمای بیشتری رو تو قلبم حس میکردم... مثل این بود که داریم به قطب میریم... خدا می دونه چه حالی داشتم... می خواستم پرواز کنم و خودمو به اون ویلای لعنتی برسونم..  اما این زمان برعکس پا به ماه شده بود و به زور از جاش تکون می خورد... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم... هم به گریه های آروم افسانه گوش می دادم و هم به آهنگی که سروان گذاشته بود... این آهنگ درست حرف دل بیچاره و ناکام من بود... آهنگی که منو بیشتر درگیر غم و غصه هام میکرد... درگیر نبودن فریبا کنارم...


چقدر از ساحل چشمات دورم ، دلم آشوب و دستام سرده
شب زیبایی دریا میشه ، اگر عشقم به دلت برگرده
تا به دستای تو عادت کردم ، تو رو غصه ها ازم دزدیدند
خیلی طوفانی دریا امشب ، مگه موجا تو رو با کی دیدند
من ازت دورم و حالم خوش نیست ، بی هوا تا ته دریا میرم
بهتره به فکر من باشی که ، دارم از ندیدنت می میرم
 
بخاطر خبر دادن سروان به پایگاه پلیس رشت ، آنها زودتر از ما ویلا رو پیدا کرده بودند و یه ماشین پلیس اونجا مستقر شده بود... این کارشون به نفع ما شد... چون اگه می خواستیم بگردیم و ویلا رو پیدا کنیم حتماً یه روز یا بیشتر طول میکشید و این می تونست به عماد این فرصت رو بده که از ایران فرار کنه... بی صدا به همراهی سه تا ماشین پلیس راهی اونجا شدیم... عجب جایی بود ، پیچ در پیچ میان یه جنگل سرسبز که از هر طرف درختان بلند اونجا رو احاطه کرده بودند... وقتی ماشین پلیس رو دیدیم فهمیدیم که رسیدیم به مقصد... قلبم مثل گنجشک تو سینه ام بالا پایین می رفت... وقتی پیاده شدم از دیدن هیبت اون ویلا ، اونم تو ساعت نه شب وحشت رو به وجودم مهمون کرد... این عوضی عجب جایی رو انتخاب کرده بود برای کارای خلافش... وگرنه اگه آدم ریگی به کفشش نباشه ، میره ویلاهای دیگه ای رو که کنار دریا فراوون بود اجاره میکرد ...

سروان وقتی التهاب و دستپاچگیمو دید دوباره تریپ نصیحت برداشت و گفت : خوددار باشم و با آرامش باید جلو بریم... ممکنه با حرکتی غیر معقول عماد رو تحریک کنه و بلایی سر فریبا خانوم بیاره... سعی کن خودتو نشون ندی که بخاطر حسادت هر کاری که بخواد انجام بده...

اون چه می دونست تو این قلب داغونم چی می گذره که مدام نصیحتم میکنه... الان هشت ماهه که به درد دوری گرفتارم و دردش تو قفسه ی سینه ام زندانیه و فریادش تو سکوت لبهام آوار شده...

بالاخره انتظار منم تموم شد و یکی از پلیسا با بلندگو حضور خودشونو اعلام کرد و از عماد خواسته شد که بزاره فریبا از ویلا خارج بشه... همگی منتظر واکنش عماد بودیم... افسانه هنوز داشت گریه میکرد... نمی دونستم این دختر این همه اشک رو از کجا آورده بود و خواهر ماهانم داشت اونو دلداری می داد...

بالاخره سایه ی نحسش از پشت پنجره ی اتاقی که توش بود پیدا شد... به گفته ی سروان پشت یه درخت ایستادم تا منو نبینه... اما من اونو می دیدم... از پنجره یه نگاه مشکوکی به ما کرد و بعد رفت تو... دلم می خواست الان نزدیکش بودم تا از هستی ساقطش میکردم... بعد از یه ربع باز هم به درخواست سروان ، ماهان بلند گو رو گرفت و با عماد حرف زد... بعد از لحظاتی از پنجره ی سالن صداش به گوشمون رسید... تهدید میکرد که اگه نزدیک ویلا بشیم ویلا رو به آتیش میکشه و ماهان رو خیانت کار و دروغگو قلمداد میکرد... این بشر به هیچ صراطی مستقیم نبود... حدود چهل دقیقه به عماد فرصت دادند که بزار فریبا از ویلا بیرون بیاد... اما خبری نشد و فریبا هنوز زندانی این روانی از خدا بی خبر بود... بیست دقیقه ی دیگه ام گذشت و کم کم پلیسا به ویلا نزدیک می شدند که تو یه لحظه ی ناگهانی ویلا رو آتشی به حجم زیاد فرا گرفت... تا آتیش رو دیدم مثل دیوونه ها شدم و فوری دویدم سمت ویلا... اما با اشاره ی سروان چند تا از افرادشون به موقع جلوی منو گرفتند... فریاد می زدم و التماس میکردم که بزارن برم تا حجم آتیش بیشتر نشده... اما هیچ کس بهایی به من نداد و به کار خودشون مشغول بودند... یه ربعی گذشت و خبری از فریبا و اون مردک نبود... اینقدر ازش متنفر بودم که حاضر نبودم اسم یا فامیلش رو ببرم... آتش نشانی رو زودتر خبر کرده بودند چون احتمال آتیش رو داده بودند...امکان داشت آتیش به جنگل برسه و همه چیز رو نابود کنه... گریه های افسانه و زجه های خواهر ماهان  ، فضای اونجا رو غم انگیز تر کرده بود... اشکای منم همین طور می ریخت پایین و ابایی نداشتم که کسی ببینه...

تو اون لحظه واقعاٌ جهنمو به چشم خودم دیدم... جهنمی که اگه کاری نمی کردم بهترین و عزیزترین کسم رو ازم می گرفت... چشمم به پتوهای خیس افتاد که روی هم تلبار شده بود و نیروها می خواستند دور خودشون بپیچند و برن تو ویلا... یه لحظه نمی دونم چی شد... چه قدرتی خدا بهم داد یکی از پتوها رو قاب زدم و از دست ماًمورای مراقبت فرار کردم و مثل برق خودم رو رسوندم به در ویلا... ماًمورا خیلی تلاش کردند که جلوی منو بگیرن اما موفق نشدند...  یه لگد به در نیمه سوخته ی ویلا زدم و در از تو ویلا افتاد رو زمین... فوری رفتم تو ... چشمام جایی رو نمی دید... همه جا پر از دود و آتیش بود... چشمام داشت می سوخت و اشک زیادی ازش می چکید... اما برام مهم نبود ، مهم فریبا بود که باید نجاتش می دادم... یکمی که رفتم پام به یه چیزی گیر کرد... تو این دود غلیظ نمی تونستم ببینم چیه... برای همین نشستم و بعد از لحظه ای در کمال ناباوری فریبا رو تو تن پوشی از لباس عروس بیهوش رو زمین دیدم... با دیدن فریبا تو اون حالت تموم تنم یخ کرد... تو اون حرم گرما ، بدنم سرد سرد بود... فریبا تو اون لباس اونجا چیکار میکرد...؟ وقتی خوب با پتوی خیس دود و آتیش رو از اطراف فریبا کنار زدم... با دیدن فریبا که یه دستش کامل سوخته بود و چند جا از پاهاشم سطحی سوخته بود یه نعره از ته دل کشیدم و گفتم :

- خدا... چرا... چرا این سرنوشت رو برا من و فریبا خواستی...؟

اشکام می ریخت و قدرت تکون خوردن نداشتم با اینکه داشتم فریبا رو می دیدم که اوضاع خوبی نداره ، اما چنان بهت زده بودم که یارای بلند شدن رو نداشتم... اما لحظه ای بعد با افتادن چوبی بزرگ از سقف که کنارم افتاد به خودم اومدم و پتو رو انداختم رو فریبا و بلافاصله بغلش کردم و از ویلا زدم بیرون... مدام فریبا رو صداش می زدم که شاید صدامو بشنوه و امید داشته باشه که بالاخره از دست اون دیو نجات پیدا کرده و برای زنده بودن تلاش کنه...

اونو روی برانکاد گذاشتم و فوری برانکاد رو به آمبولاس اتنقال دادند... خودمم کنارش نشستم و دستش رو تو دستام گرفتم و آمبولاس حرکت کرد... تا رسیدن به بیمارستان  اشک می ریختم و باهاش حرف می زدم و دلتنگی این مدت رو با اشک ریختن و حرف زدن رفع میکردم... رنگش پریده بود اما هنوز اون مژهای بلند و برگشته اش قلبم رو هدف قرار می داد... دستی تو صورت لطیفش کشیدم و زمزمه کردم...

- چی باعث شد که ما از همدیگه جدا بشیم...؟ چی باعث شد که عشق منو از خودت دور کنی...؟ فریبا عزیز دلم... چشماتو باز کن و بهم بگو همه ی این اتفاقات فقط یه کابوس بوده تا دلم آروم بگیره... چشماتو باز کن عزیزم... وروجکا چشم به راه اومدنت هستن...

دیگه نتونستم ادامه بدم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم و هق هقم رو خفه کردم... بیچاره پرستاره با تعجب داشت منو نگاه میکرد...

آمبولاس فریبا رو به یکی از بیمارستانای رشت انتقال داد... فریبا حال خوبی نداشت ، بخاطر دود زیادی که تو ریه هاش جمع شده یود درست نمی تونست نفس بکشه و بردنش مستقیم به تهران خطرناک بود... خیلی زود اونو تو اتاق مراقبتهای ویژه بستری کردند و بهش تنفس مصنوعی وصل کردند و وقتی حالش تا حدودی نرمال شد رفتند سراغ دستش... خوشبختانه فقط پوست دستش سوخته بود ، اما تو بازوش سوختگیش عمیق تر بود... چند جای پاهاشو سوختگی سطحی داشت... اگه دیرتر رفته بودم سراغش حتماً خسارت های جبران ناپذیری بهش وارد شده بود... همون موقع عماد رو هم داشتند می بردند تو اون یکی اتاق مراقبت های ویژه... چند جای صورتش سوخته بود... اما بقیه ی بدنش رو ملافه کشیده بودند و هیچی معلوم نبود... از یکی از پرستارا که دنبالش بود پرسیدم حالش چطوره...؟  

- گفت :  خیلی بده ... خیلی بد...                                                                                                                                    

 لعنت به این عماد... از روزی که پاش به خونه ی داییم باز شده بود قدمش نحس بود و همه چیز رو مثل یه زلزله ی ده ریشتری آوار کرده بود رو سر همه مون... ای کاش بمیره و همه از شرش خلاص بشن... اینقدر این مدت ازش کینه داشتم... دردها و اشکای زن دایی... سکوت غمناک خاله و دلتنگی مهناز و فرناز... از همه مهم تر آزار دادن فریبا برام دیگه احساس باقی نمی گذاشت که حتی آرزوی مرگش رو داشتم... یه تیکه سنگ شده بودم که اینجا تو بیمارستان ، کنار بدن زخمی فریبا که باعثش خودش بود ، ازش متنفر بشم و بخاطر اینکه تموم زندگی و عشق و احساسم رو نابود کرده بود براش مرگ رو طلب کنم... پشت در اتاق نشسته بودم و سرم رو دوستی چسبیده بودم... از درد سرم چشمام داشت می زد بیرون... هزاران سوال تو مغزم چرخ می خورد و جواب قانع کننده ای براش نداشتم... چرا فریبا در کنار عماد احساس خطر کرده بود...؟  چرا  نمی خواست به این سفر بره...؟ چی باعث این ازدواج هول هولکی شده بود...؟ چرا فریبا لباس عروس پوشیده بود...؟ مگه اونا هشت ماه پیش عروسی نکرده بودند...؟

با صدای سروان از حصار اون همه سوال بی جواب بیرون پریدم... دستی به شونه ام زد و کنارم نشست و گفت :

- پهلوون ما چطوره...؟

پوزخندی زدم... وقتی  از دست آدماش فرار کردم و رفتم تو ویلا و فریبا رو نجات داده ، لقب پهلوون رو بهم داده بود... ادامه داد :

- چی تو سرت می گذره که اینقدر کلافه ای...؟

دستی تو موهام کشیدم و گفتم : هزاران سوال بی جواب... وقتی جوابی براشون ندارم دارم دیوونه میشم...

- درست میگی... این ماجرا همش یه معماس که فقط جوابش دست فریبا خانومه... باید صبر کنیم تا بهوش بیاد و به همه ی این سوالات جواب بده...

دیگه چیزی نگفتم و بلند شدم و از پشت شیشه ی اتاق ، به دختری نگاه کردم که زیر اون همه دم و دستگاه ، اون صورت معصومش پنهون بود... هیچ کس این وسط مقصر نبود به غیر از عشق و قلاب های محکم و نفس گیرش ، وقتی طعمه اش رو انتخاب میکرد دیگه رحم سرش نمی شد ...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، پوران ، Sarina
یک ساعت بعد که دکتر رفت یه سری به فریبا زد و اومد از اتاق بیرون پریدم جلوش و با اضطراب منتظر بودم تا ببینم  در مورد حال فریبا چی میگه... دکتر لبخند اطمینان بخشی بهم زد و گفت :


- مثل اینکه حال شما بدتره...؟

سروان که کنارم بود خندید و گفت : درست زدید به هدف آقای دکتر... ایشونم باید تو همین اتاق بستری بشه...

دکتر خندید و سری تکون داد و گفت : حال همسرتون خوبه نگران نباشید ...

وقتی لقب همسر رو از زبونش شنیدم پوزخندی زدم که از نگاه دکتر و سروان دور نبود اما دکتر بهایی نداد و ادامه داد :

- بعد از بهوش اومدنش هم باید تو همین اتاق بستری باشن هنوز ریه هاش بخاطر دود مشکل داره و باید تا چند روزی به کمک تنفس مصنوعی نفس بکشه تا ریه هاش به حالت اول برگرده... در مورد سوختگی هاش ، همش سطحیه و خیلی زود خوب میشه... تو بازوش سوختگیش عمیقه ، اما مورد نگران کننده ای نیست ... به هر حال ، حال عمومیش خوبه و مشکلی نداره...

سروان پرسید : حال اون مرد چطوره...؟

دکتر سری از روی تاًسف تکون داد و گفت : حال اون زیاد جالب نیست ، با ضربه ای که تو سرش خورده رفته تو کما..

با حرف دکتر من و سروان با حیرت به دکتر چشم دوختیم ، سروان با تعجب گفت : رفته تو کما...؟ یعنی اینقدر حالش بده...؟

- فعلاً تا بهوش نیاد نمیشه نظر داد... اما در مورد سوختگیش باید بگم خیلی حالش وخیمه... دو تا پاش به طور کامل سوخته... حتی عصبای پاهاش دیگه سالم نیست و با اطمینان میگم ، که اگه این آقا بهوشم  بیاد دیگه نمی تونه راه بره...

با حالی خراب دستی تو موهام کشیدم و چند قدمی برداشتم... درسته که ازش متنفر بودم و هر لحظه آرزوی مرگش رو کردم ، اما این سرنوشت تلخ رو براش نمی خواستم... حتی اگه زنده هم می موند باید تا آخر عمرش ویلچر نشین میشد... یه لحظه فریبا رو جای اون گذاشتم اگه بجای عماد ، فریبا اینطور سوخته بود چی میشد... مادر بیچاره اش حتماً با اون قلب بیمارش همون لحظه سکته میکرد... حتی فکرشم منو دیوونه میکرد... سروان داشت با بی سیم حرف می زد و کم کم ازم دور شد و منم خودمو انداختم رو نیمکت کنار سالن سرمو به دیوار گذاشتم و چشمامو بستم... این همه ماجرا دیگه توانی برام باقی نگذاشته بود تا به الان که نزدیک صبح بود هیچی نخورده بودم به غیر از دو سه تا لیوان آب... چشمامو که باز کردم صورت ماهان و خواهرش و افسانه رو پر از نگرانی و تشویش دیدم... مخصوصاً ماهان که از وقتی از دکتر وضعیت عماد رو شنیده بود خیلی تو خودش بود... حق داشت عماد هم دوست صمیمیش بود و هم تو شرکت با هم شریک بودن...

گوشیم زنگ خورد ،  سروان بود و ازم خواست که برم تو محوطه ی بیمارستان... یه نگاه به فریبا کردم و از افسانه خواستم که مواظبش باشه و سریع رفتم پیش سروان... دو تا آبمیوه با کیک گرفته بود و ازم خواست رو نیمکت کنارش بشینم... ازش تشکر کردم و بخاطر گرسنگی بی تعارف مشغول خوردن شدم... بعد از دقایقی دست برد کنارش و چند تا برگه ی تا شده داد دستم و گفت :

- بیا فرید ببین چی کشفی کردیم که بانی اون فریبا خانوم بوده...

این بار اسم کوچیکمو صدا زد... لبخندی به صمیمیتش زدم و برگه ها رو ازش گرفتم... لبخندی زد و گفت :

- بالاخره راز ناپدید شدن مهتاب خانومم بر ملا شد... این برگه های یه دفتر خاطراته که خود عماد اعتراف کرده که وقتی فهمیده مهتاب بهش خیانت کرده اونو تو رختخواب خفه کرده و تو همون ویلا دفش کرده... الانم گروه تفحض رفتند که جنازه ی اون خانومو پیدا کنن...

با ناباوری به سروان چشم دوختم و گفتم : چی...؟ قتل...؟ خدای من... دیگه بعد از این همه اتفاق اینو نمی تونم هضم کنم... یعنی فریبا تا حالا داشته با یه قاتل زندگی میکرده...؟

- با یه قاتل و یه بیمار... مهتاب تو همون ویلا کشته شده و چه بسا عماد یه همچین برنامه ای رو هم برای دختر عمه ی شما در نظر گرفته بود که خدا رو شکر با درایتی که فریبا خانوم داشتن و اون نامه رو نوشتن تونست به موقع از چنگ مرگ رها بشه... دکتر که فریبا خانوم رو معاینه کرده بود گفت که کبودی های زیادی روی تموم بدنش به چشم می خوره که نشون دهنده ی ضرب و شتم آقای تدینه ، نمی دونم چرا این معما هر لحظه داره پیچیده تر میشه...

از زور خشم و درد بلند شدم و چند قدمی رفتم...مجسم کردن فریبا زیر مشت و لگدای عماد داشت دیوونه ام میکرد ... سروان که حالمو دید گفت :

- صبور باش و برو خدا رو شکر کن که الان از دست اون خلاص شدید... بعد از این می تونید جبران کنید و ازش به خوبی مراقبت کنید...

خندید و ادامه داد : بیا بشین تا بیشتر از هوش و ذکاوت این خانوم چشم رنگی برات بگم...

نشستم و با کنجکاوی بهش چشم دوختم که ببینم چی میگه... برگه هارو که روی نیمکت گذاشته بودم و برداشت و اونا رو تکونی داد و گفت :

- می دونی این برگه ها رو کجا پیدا کردیم...؟

با تکوت دادن سرم بدون حرف گفتم نه ، که اون خندید و ادامه داد : اینا رو فریبا خانوم تو لباس عروسی که پوشیده بودن جا سازی کرده بود که وقتی پرستارا لباس عروس رو از تنش در میارن این برگه ها رو پیدا میکنن و تحویل پلیس میدن... این برگه ها مدرک مهمیه که آقای تدین و محکوم میکنه... واقعاً باید به این خانوم تبریک گفت که تو اون شرایط سخت و روحی بدی که داشتن این کار مهم رو انجام دادن که هم باعث آزادی خودشه و هم کار رو برای پلیسا راحت کرد که چند ساله دنیال این دختر بیچاره میگردن...

نفسمو به سختی بیرون دادم و سرم رو پایین انداختم... کی تموم میشد این همه معما... کی می فهمیدم چه خبره و فریبا تو اون زندگی چه سهمی داشته و چیکار میکرده...؟ کی می فهمیدم عماد چرا یهو به فریبا علاقمند شده و فریبا رو با چه نیرنگی به طرف خودش کشیده... فقط جواب این معما تو دستای فریبا بود... باید صبر میکردم تا می فهمیدم که این مدت چه اتفاقاتی برای فریبا افتاده... شایدم این دختر تقصیری نداشته و ما در موردش زود قضاوت کردیم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، akrambanoo ، AmirHafez ، پوران ، Sarina
زبان حال فریبا


نمی دونم کجا بودم و یا چه حالی داشتم... فقط خیلی شاد و سر حال و فارغ ، از اون همه درد و رنج ها... دوری ها... توی یه محوطه ی باز و سر سبز ، با یه پیراهن حریر سفید ، با یه نسیمی فرح بخش ، پا برهنه داشتم روی چمن ها قدم می زدم... اینقدر حالم خوش بود که حد نداشت... اصلاً نمی خواستم از این حالت بیام بیرون... پر از شادی بودم... پر از آرامش... من به این آرامش نیاز داشتم... من به این سکوت نیاز داشتم...

در کمال حیرت پدرمو روبروم دیدم... صورتش نورانی بود و لبخند به لبش... با مهربونی داشت نگاهم میکرد... آروم صدا زدم : پدر...

اون خندید و گفت : برو عزیزم... تو به زندگی برگشتی... برو دخترم و سرافراز به زندگیت ادامه بده...

گریه ام گرفت... گفتم : نه پدر.... می خوام بیام پیش تو ، دیگه نمی خوام برگردم پیش اون آدمایی که بهم اعتماد ندارن...

پدرم دیگه هیچی نگفت و پشت به من رفت تا ناپدید شد... با گریه و فریاد ازش خواستم تنهام نزاره... اما فایده نداشت... اون دیگه پیشم نبود... با احساس دردی وحشتناک تو ناحیه ی سینه ام ، چشمام رو باز کردم... اما با دیدن نوری قوی که چشمام رو زد فوری بستم... بعد از لحظاتی صدای مهربون زنی که منو تشویق میکرد چشمام رو باز کنم اومد :

- دختر گلم بهوش اومدی...؟ چشماتو باز کن عزیزم و به زندگی لبخند بزن... تو دوباره به زندگی برگشتی...

دردی جانفرسا سینه ام رو هدف قرار داده بود... شروع به سرفه کردن کردم... پرستار با آرامش گفت :

- آروم باش عزیزم... هیجان برات خوب نیست... خیلی دود تو ریه هات رفته اما خدا رو شکر الان بهتری ، ریه هات حساسند و باید سعی کنی کمتر سرفه کنی...

بعد دستش رو دراز کرد و دکمه ی بالای سرم رو فشار داد... ده دقیقه ای طول کشید که دکتر اومد تو اتاقم... لبخند پدرانه ای زد و گفت :

به به دختر لوس خودم... حالت چطوره عزیزم...

همون طوز که سرفه میکردم گفتم : یکم سینه ام سنگینه و می سوزه.... دستم....

رفتم دستم رو بلند کنم که با دیدنش که باند پیچی شده بود وحشت کردم... دکتر که تموم وقت حواسش بهم بود گفت :

- نگران نباش عزیزم... چیز مهمی نیست... برو خدا رو شکر کن که سوپرمن به موقع از اون آتیش نجاتت داد... وگرنه...

دیگه ادامه نداد... یاد آتیش و ویلا و عماد افتادم... سوپرمن... دکتر داشت چی می گفت...؟  سوپرمن کی بود...؟

دکتر دیگه مهلت فکر کردن بهم نداد و گفت : دست چپت سوختگیش سطحیه زود خوب میشه... فقط باید زیاد هیجان زده  یا عصبی نشی... ریه هات هنوز مشکل داره... باید باهاش مدارا کنی تا بهتر بشی... حالام زیاد کنجکاوی نکن و استراحت کن... یکی می خواد بیاد تو رو ببینه...

با اضطراب گفتم : سوپرمن...

دکتر دلنشین خندید و گفت : نه سوپرمن نیست... یکی دیگه است که باید اول تو رو ببینه... اگه حالت مساعد بود بعد از اونم سوپرمن میاد دیدنت...

دکتر با سفارش کردن رفت و منم سرمو به طرف پنجره برگردوندم... یه نگاه به آسمون کردم و گفتم :

خدایا شکرت که از اون معرکه جون سالم بدر بردم...                                                                                

 یهو یاد عماد افتادم... عماد چی شده...؟ وای... نمرده باشه...؟ ای کاش از دکتر پرسیده بودم... تو اون ویلای لعنتی همش داشت نعره می زد... دلواپسی لحظه ای دست از سرم برنمی داشت... عصبی که میشدم سینه ام به شدت می سوخت و دردش برام طاقت فرسا بود... همین طور که نگاهم به پنجره بود و تو فکر بودم... صدای آشنایی سلام داد... وقتی برگشتم در کمال تعجب سروان توحیدی رو دیدم... لبخند پهنی تو صورتم نشست... اینقدر که از دیدن سروان خوشحال شده بودم ، از دیدن کس دیگه ای اینقدر خوشحال نمی شدم... اون ناجی من بود...

با لبخند گفتم : سلام خوبید.... حسابی تو زحمتتون انداختم...

لبخند پر مهری زد و گفت : اوه... زحمت چیه فریبا خانوم... من باید ممنون باشم که منو لایق دونستید که مشکلتون رو حل کنم...

با غم سرم رو پایین انداختم و گقتم : اگه کسی رو داشتم ، مطمئناً مزاحم شما نمی شدم...

با مهربونی گفت : این حرف رو نزنید... خیلی ها پشت این در نگران شما هستند و منتظر که من برم بیرون و اونا بیان شما رو ببینند...

یه آن سرم رو بلند کردم و فوری گفتم : کی پشت دره... نکنه مادرم اومده...

نگاهش رنگ تاًسف گرفت و گفت : نه فریبا خانوم... شما الان تو بیمارستان رشت هستید...بخاطر مشکل ریه هاتون نمیشد به تهران انتقالتون بدیم... البته قرار شد الان به خونواده تون حرفی نزنیم... چون مادرتون شرایط شنیدن خبر بد رو ندارن... انشاالله تا چند روز دیگه که منتقل شدید به تهران... به خونواده تونم خبر میدیم... الان اومدم اینجا که حالتون رو بپرسم و اجازه بگیرم که اگه براتون امکان داره فردا اول وقت بیام باهاتون صحبت کنم... چند تا سوال ازتون داشتم...

نگران نگاهش کردم و گفتم : خواهش میکنم... فقط می خواستم در مورد وضعیت عماد ازتون سوال کنم...

نگاه غمگینی بهم کرد و گفت : بهتر نیست از دکترش سوال کنید و حالش رو بپرسید...؟

گفتم : یعنی شما ازش خبر ندارید...؟

سروان صورتش رو به پنجره کرد و گفت : مگه میشه خبر نداشته باشم... این پرونده دست منه...

با نگرانی پرسیدم : اتفاقی براش افتاده...؟ یعنی... یعنی مرده...؟

با آشفتگی نگاهم کرد و دستپاچه گفت : نه... نه... منظور من این نبود... فقط... فقط حالش زیاد خوب نیست...

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : تو رو خدا بگید چی شده... اینطوری بدتر حالم بد میشه... باید بدونم تو اون آتیش چه اتفاقی براش افتاده...

سروان آهی کشید و گفت : عماد رفته تو کما... حین سوختن ویلا یه چوب بزرگ از سقف خورده تو سرش...

چشمام رو بستم... شنیدن این خبر برام دردناک بود... همین طور که چشمام رو بسته بودم بازم پرسیدم : یعنی می میره...؟ یعنی دیگه امیدی بهش نیست...؟

از گوشه ی چشمام اشکام فرو می ریخت... با صدای سروان چشمام رو باز کردم و نگاه اشک آلودم رو تو چشمای نگرانش دوختم...

- همیشه ، تو هر حالی امید هست... هنوز مشخص نیست که می مونه یا.... اما نکته ی مهمی که باید بهت بگم اینه که دو تا پاش تو آتیش سوزی سوخته... به حدی که اگه زنده هم بمونه دیگه نمی تونه راه بره...

با جمله ی آخر سروان دیگه هق هق میکردم... آخه چرا این بلا باید سرش می اومد... چند تا تک سرفه کردم ، از زور ناراحتی سینه ام می سوخت...  تو قلبم آشوب بود... سروان که حالمو دید با نگرانی گفت :

قریبا خانوم خوبید...؟

آروم گفتم خوبم تا بیشتر از این نگران نشه... اما خوب نبودم... هر لحظه که می گذشت بار این غم ها رو شونه هام سنگین تر میشد و من ناتوان تر... سروان با یه شب یخیر کوتاه رفت و منو تو غم و رنج هام تنها گذاشت... وقتی تنها شدم اشکام بیشتر شد و هق هقم پر صدا تر... عشق به مادر مگه چقدر تاوان داشت که هنوز ادامه داره...؟ ای کاش عماد دیگه بهوش نیاد... آخه چطوری بدون پا می خواست به زندگیش ادامه بده... دیگه تا کی باید زجر میکشید...؟ لعنت به اون مهتاب که این سرنوشت رو برا عماد رقم زد... لعنت به پدر و مادر خودخواهش که با طلاقشون روح فرزندشون رو نابود کردند و به اینجا رسوندش... لعنت به آدمایی که از احساس و عطوفت بویی نبردند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، AmirHafez ، پوران ، Sarina
تا دوساعتی تو افکارم با عماد بودم و لحظه به لحظه روزا و شب ها... تو غم و شادی... تو لج و لجبازی و کتک غرق بودم و به اون لحظه ها و ثانیه ها فکر میکردم... بعد از دو ساعتی آروم گرفته بودم و مثل همیشه گردن کج کردم در مقابل این تقدیر سیاه... اینقدر غرق بودم که حتی نفهمیدم کسی وارد اتاقم شد... نه دیدمش و نه صداشو شنیدم... وقتی سایه ای افتاد رو صورتم ، برگشتم و بعد از چند وقت فرید رو دیدم...نگاهش آشفته بود و دلواپس.. پس سوپرمن که می گفتند فرید خان بود... خودم تو اون آتیش و دود وقتی دیگه نتونستم چشمامو باز کنم صداشو شنیدم... دودل بودم که خودشه یا من اونو تو تصوراتم حس می کردم... اما با حرفای دکتر فهمیدم که تصور نبوده و واقعیت بود... مثل زمانی که پدرمو از دست داده بودم و اون همیشه ناجی من تو همه ی لحظه هام بود ، الانم شده بود سوپرمن قصه ی تنهایی من...


با اخم و دلخوری تموم نگاهش میکردم و با چشمام می خواستم بگم که مقصر همه ی اتفاقات تویی... اما اون تنها مقصر نبود...  نمی دونم چرا اینقدر ازش دلگیر بودم ، نگاه اون برعکس نگاه من پر از غم و عشق بود... غم چشماش بی پایان بود... این بار من سکوت بینمون رو شکستم و گفتم :

- اومدی اینجا شکستنمو ببینی...؟ حماقتمو و غرور له شده امو ببینی و فاتحانه لبخند پیروزی بزنی...؟

از حرفم جا خورد و ابروهای پر پشت و خوش حالتش رو تو هم گره زد و زل زد تو چشمام... هنوز هم جذاب بود و ته دلمو می لرزوند... مثل آهن ربا همه چیز رو به خودش جذب میکرد...بعد از لحظه ای ، اخماشو باز کرد و لبخند محوی زد... از اون لبخندایی که همیشه برای آرامش دادن به من می زد... صداش قلبمو به تپش انداخت :

- فکر میکنی از شکستت خوشحال میشم ، هنوز باور نداری چقدر برام عزیز و مهم هستی...؟

بلافاصله دستمو به نشونه ی سکوت بردم بالا و خیلی سرد گفتم : خواهش میکنم تمومش کن... نمی خوام چیزی بشنوم... ازت ممنونم که نجاتم دادی... تو فقط برام مثل یه ماًمور آتش نشانی محترم هستی نه چیز دیگه ای... بهتره دیگه برگردی تهران... ازت خواهش میکنم حتی به خونواده ام نگی که چه اتفاقی برام افتاده چون من دیگه هیچ کسیو ندارم و نمی خوام کسی برام دلسوزی کنه...

با حرفام نابودش کردم ، حالت چشماش که تا قبل از حرفام پر از عشق بود یهو سرد شد و با بهت بهم خیره بود... فکر میکرد حالا که این ماجرا تموم شده من دوباره برمی گردم پیششون و با یه عذر خواهی همه چیز رو تموم میکنم و این بار میشم سوگلی آقا فرید... اما هر کس این فکر رو می کرد سخت در اشتباه بود ، من دیگه نمی خواستم به اون روزا برگردم... از روزی که غرورمو شکستند و نپرسیدند دردت چیه...تحقیرم کردند و منو از آغوش گرم خونواده محرومم کردند... همشون رو برای همیشه فراموش کردم... دیگه حاضر نیستم حتی مادرمو ببینم... من دیگه برای اونا مُرده بودم...

از زور ناراحتی هی چنگ می زد تو موهاش... حواس پریشونم تو موهای پریشونش بود... خدا بهم صبر بده که مقابلش وا ندم... به هر سختی بود صورتمو برگردوندم سمت دیگه ی اتاق شاید این بی اعتنایی باعث بشه که از اتاق بره بیرون... اما نرفت و با خشم گفت :

- فریبا داری باز لجبازی میکنی... زندگیتو بخاطر حماقت خراب کردی... لااقل به آینده ات فکر کن... به مادرت... به خالت... به اون دو تا وروجک که دقیقه به دقیقه از تو می پرسن و تو رو از من می خوان...

یاد مهناز و فرناز ، دلمو آتیش زد و یه بغض گنده نشوند تو گلوم... چرا باهام اینکار رو میکرد...؟ چرا شکنجه ام می داد  چی عایدش میشه که باهام از اونا حرف میزنه...؟ چون نقطه ضعفمو خوب می شناخت... اون لعنتی میخواست  از طریق بچه ها منو دوباره به گذشته برگردونه... باید آب پاکیو ، رو دستاش می ریختم... نمی تونم تحمل کنم وقتی از بیمارستان میام بیرون ، بیفته دنبالم و مدام ازم بخواد که برگردم... پشیمونی جواب دل له شده ی منو نمی داد...

داد زدم : بس کن فرید...دیگه نمی خوام ازت حرفی بشنوم... من دیگه برای خونواده ام مُردم... می فهمی...؟ حتی برای تو... مهناز و فرنازم به نبودنم عادت می کنند... من هنوز شوهر دارم تا وضعیتش مشخص نشه ، نمی تونم تصمیمی بگیرم... حتی اگه عمادم بمیره راه من و شما از همدیگه جداست... دیگه نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم... دیگه  نمی خوام برام دل بسوزونید... تنها خواهشی که ازت دارم اینه که بری و منو فراموش کنی... فرید برو و دیگه پشت سرت رو نگاه نکن... فکر کن فریبا تو اون آتیش جزغاله شده... دیگه هیچی تو وجودم نیست... نه زندگی... نه عشق... نه دوست داشتن... شدم یه سنگ... یه آدم یخی که می خواد بقیه ی عمرشو تنها باشه... من دیگه روحم مُرده... دیگه برا خودمم زندگی نمیکنم... برو فرید... برو دنبال زندگیت... عمرتو به پای یه سنگ تلف نکن از من چیزی بهت نمی رسه...

با اخمای درهم و نفسای کوتاه که نشون از اعصاب خرابش داشت با صدای بلندی گفت : هنوزم مثل قبل خودخواهی... فقط زندگی خودت مهمه و به هیچ کس دیگه ای بها نمیدی... نه معنی دوست داشتن رو می دونی... نه حمایتو... همه چیز رو داری با کبریت غرورت آتیش می زنی و نابود میکنی... حتی روح آدمایی که تو براشون با ارزشی...

مثل خودش داد زدم : کی رو نابود کردم...؟ کی رو با غرورم له کردم...؟ شماها بودید که نابودم کردید... شماها بودید که غرورمو له کردید... دیگه چی از جونم می خواید...؟ مگه نگفتی دیگه برات مهم نیستم... ؟ مگه نگفتی یه دوست دختر پیدا کردم... ؟ پس چرا اینجایی...؟ چرا نگرانمی...؟ فرید تو رو خدا برو... دیگه نمی خوام ببینمت... همین جور که من برات مُردم... تو هم....

دیگه نتونستم حرفمو کامل کنم و سرفه های شدیدم شروع شد... وقتی فرید صورت یه پارچه ی قرمزم رو دید ، فوری زنگ بالای تخت رو زد و با نگرانی بالا سرم ایستاد... اینقدر سرفه می کردم که حتی نمی تونستم ماسک اکسیژن رو بزارم رو صورتم... نمی تونستم راحت نفس بکشم... مثل اینکه یکی دستشو گذاشته بود بیخ گلوم و داشت فشار می داد. داشتم خفه میشدم که دکتر و پرستار فوری اومدند بالای سرم...

دکتر با دیدن فرید حدس زد چی شده و سرش فریاد زد : آقا لطفاً برید بیرون... برا چی عصبیش کردید... می دونید این حالتا براش خطرناکه...برو بیرون آقا...

دکتر معاینه می کرد و به پرستار دستور می داد تا بالاخره با چند تا آمپول تو سرم و تنفس مصنوعی حالم کم کم بهتر شد... فرید آخرین نگاه نگران و پریشون و دلخورش رو بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون... با چند تا مسکنی که پرستار تو سرم خالی کرده بود باعث شد سر تا سرشب به خواب عمیقی فرو بروم و دیگه هیچی نفهمم...
 
فردا صبح با صدای مهربون سروان چشمامو باز کردم... ماسک رو از روی صورتم برداشتم و بهش سلام کردم... خنده ی پر مهری کرد و گفت :

- اوقور بخیر ملکه سنگی... یا بهتره بگم یخی...

وقتی تعجبم رو دید غش غش خندید و گفت : مگه خودتو اینطوری برای اون پسر بیچاره معرفی نکردی...؟

تازه دوزاریم افتاد... فرید بدجنس همه چیز رو گذاشته بود کف دست این سروانه... دیوونه... لبخندی زدم و چیزی نگفتم... وقتی دید ساکتم ادامه داد :

- من فکر میکردم یختون تو اون آتیش آب شده...

این بار سکوت نکردم و با یه لبخند گفتم : شاید یخی نبوده... سنگی بوده... سنگ تو آتیش گداخته تر و سخت تر میشه...

ابرویی بالا انداخت و گفت : نمی دونم شاید...خب ولش کن... این سنگ به کار من نمیاد... این سنگ شکنه که باید از راهش این سنگ رو مثل ماسه نرم کنه... اگه حالت مساعده ازت چند تا سوال بپرسم...

قبل از اینکه جواب بدم گفتم : عماد چطوره بهوش نیومده...؟

با نگرانی نگاهم کرد و گفت : هنوز نه... دکترش میگه فعالیتای مغزش کمه... امیدوارم بتونه از این اتفاق چشم باز کنه...

با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم : اگه بمیره بهتره... زنده بمونه که چی...؟ مگه دیگه آرزویی هم براش مونده که بخاطرش زنده بمونه...

سروان با تعجب بهم خیره بود... باورش نمی شد که من همچین حرفی بزنم... اگه تا الان یکمی به عشقم نسبت به عماد شک داشت الان دیگه با این حرفام مطمئن شد که من عاشق عماد نبودم... برای اینکه نزارم بیشتر به حرفام فکر کنه... تک سرفه ای کردم  و اونو از حالت تعجب کشیدم بیرون...  

- بفرمایید... هر سوالی دارید بپرسید...

 صداشو صاف کرد و پرسید : می تونم ازتون بخوام بهم بگید که شما بر اساس چه ملاکی با عماد ازدواج کردید...؟                                                                                                                                 

نگاهش کردم... می خواست جواب این شک رو که به دلش انداختم رو همین اول بفهمه... نباید می ذاشتم یه فکر دیگه ای در موردم بکنه... اون سروان کار کشته ای بود و می تونست از تو چشمام و حرفام و حتی از تو ذهنم همه چیز رو بخونه... برای همین گفتم :

- ملاک عشق... اولش عاشق شده ام... یه عشق کور کورانه که بخاطرش خونواده امو از دست دادم... اما بعد فهمیدم اشتباه کردم... عماد یه بیمار بود و یه بدبین واقعی... از هر طرف می رفتم عرصه رو بهم تنگ میکرد... تو دانشگاه یه پرنده هم از کنارم رد نمیشد... اگه میشد باید با خشم عماد دست و پنجه نرم میکرد... اون با این شکش... با کتکاش... با تخقیر و تهمتاش... منو از بین برد...

سروان یهو پرسید : کتکت می زد...؟

لبخند تلخی زدم و گفتم : آره... وقتی جلوش می ایستادم و از غرور له شده ام دفاع میکردم سیلی بود که تو گوشم        می خوابید... اونم به نا حق... مثل تهمت هایی که همین آقا فرید بهم زد و منو به یه تیکه سنگ تبدیل کرد...

حالت چهره اش غمگین شد و گفت : من واقعاً متاً سفم که این خاطرات تلخ رو به یادتون انداختم...  

- خواهش میکنم سروان... این دردا هیچ وقت فراموش نمیشن...

- خب فریبا خانوم... از کجا و از کی به عماد شک کردی که ممکنه دوست دختری داشته باشه و باعث بشه اون نامه رو به من بدی...؟ به چی شک کرده بودی...؟

آهی کشیدم و گفتم : بیشتر روزای ما پر بود از دعوا و جنگ... عماد به هر بهونه ای ، با هر حرفی یا حرکتی از جانب جنس مذکر عصبی میشد و وقتی نمی تونست کاری بکنه سر من خالی میکرد... تو چند تا از این کشمکش ها به جای اسم من ، منو مهتاب صدا زد... اول اعتنایی نکردم... اما وقتی تکرار شد ، کنجکاو شدم ببینم این مهتاب کیه... وقتی عماد تو اون حالت قرار می گرفت چشماش حالت ترسناکی پیدا میکرد... این اواخرم بعضی وقتا به یه جا خیره میشد و حالت بدی بهش دست می داد... جراًت اینکه روبروش باشم و صداش کنم نداشتم... ازش دور میشدم و به یه بهونه ای صداش میکردم که از اون حالت در بیاد...

( اینجام باید دروغ می گفتم تا نقشه ام خوب پیش بره... برنامه های خوبی داشتم که یه روزی اون هایی که منو کوبیده بودند بکوبم ، محکم تر از خودشون... برنامه داشتم که تحقیرشون کنم ، غرورشون رو له کنم مثل خودشون که باهام همین کار رو کردند ) برای همین گفتم :

تو تلفنایی که عماد با یه شخص نا شناس حرف می زد فهمیدم قصد داره منو قاچاقی از ایران خارج کنه... چون همیشه تهدیدش میکردم که می خوام ترکش کنم... خودم این حسو تو وجودش کاشتم... وقتی می دیدم بهم بی اعتماده و هر روز یه جنگی بخاطر بدبینی هاش تو خونه داشتم... بهش می گفتم با این رفتاری که در پیش گرفته نمی تونم باهاش ادامه بدم و بخاطر اینکه منو از دست نده و ازهر نظرش خیالش راحت باشه می خواست منو از اینجا ببره که دیگه خیالش راحت باشه که من از کنارش تکون نمی خورم... برای همین اون نامه رو نوشتم که اگه می خواست منو خارج کنه شما به موقع برسید و نجاتم بدید...

- خب خدا رو شکر که به موقع رسیدیم که این خواست خدا بود... اما در مورد اون واکنشایی که از خودش نشون می داد... این حالتاش برمی گرده به بیماریش... عماد یه پرونده ی پزشکی قطور داره... اون بخاطر طلاق پدر و مادرش روحیه اش مریض شده و وقتی به مهتاب وابسته میشه... حالش بهتر میشه... اما وقتی می فهمه که مهتابم بهش خیانت میکنه ، دیوونه میشه و تو اون حالت مهتاب رو خفه میکنه و بعداً بخاطر اون استرس ها و طلاق پدر و مادرش و بعد هم خیانت مهتاب و در آخر عذاب وجدانی که بعد از مرگ مهتاب به جونش میفته... اونو به مدت سه ماه روانه ی آسایشگاه روانی میکنه... وقتی بهتر میشه دوباره راهی دانشگاه میشه که اونجا با شما که شباهت عجیبی به مهتاب داشتید آشنا میشه... این طور که دکترش گفتند... عماد با دیدن شما تموم ذهنیاتش از اینکه مهتاب رو کشته به طور کل از مغزش    می پره و فکر میکرده که مهتاب هنوز زنده است و اون رو تو خیال خودش کشته... برای همین دنبالت میوفته و باعث میشه که فرصت رو از دست نده و اینجور به خیال خودش دوباره مهتاب رو بدست میاره... تو ذهنیت دورش می دونسته تو مهتاب نیستی... ولی نمی خواست تو رو از دست بده و کم کم عاشقت میشه... فقط نمی دونم تو رابطه تون چی گذشته که عماد باز به بیماریش برگشته بود و تو رو برده تو همون ویلا که مهتاب رو اونجا کشته بود و همون جا هم دفنش کرده... فقط می تونم بگم خیلی خدا دوست داشته که به فکرت بیفته اون نامه رو بنویسی که ما سر موقع جلوی یه قتل یا فاجعه رو بگیریم... هر چند که خود عماد نتونست از این معرکه ای که راه انداخته بود جون سالم به در ببره... بعضی وقتا آدما تو آتیشی که خودشون به پا می کنند اول از همه خودشون می سوزن...

با حرفای سروان به قدر کافی سورپرایز شدم... یعنی اینقدر عماد حالش خراب بود...؟ به خوبی می دونستم که وقتی حالش بدتر شد که فهمید من دوستش ندارم و نمی خوام باهاش رابطه داشته باشم و اونم بخاطر همین منو برده تو این ویلا و می خواسته بعد از اینکه باهام رابطه برقرار کنه منو مثل مهتاب خفه کنه و همون جا دفن کنه... نفس عمیقی کشیدم که باعث شد سینه ام به شدت بسوزه... تموم این ماجرا خارج از توانم بود... مگه چند سالم بود که می تونستم این همه درد و ناراحتی ها رو یکجا تحمل میکردم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، Sarina
با صدای سروان نگاهم تو نگاه مهربونش گره خورد...


- اگه حالتون خوبه ادامه بدیم...؟

سری تکون دادم که گفت :  می خوام بپرسم تو اون ویلا ، با اون لباس عروس چیکار میکردید...؟ مگه شما هشت ماه پیش با همدیگه ازدواج نکرده بودید...؟

با سوالش یکمی جا خوردم اما سعی کردم طوری حرف بزنم و دلیل بیارم که بهم شک نکنه... چون اگه شک میکرد تا نمی فهمید اصل قضیه چیه دست از سرم برنمی داشت... الان زود بود که بفهمند اصلاً من برا چی با عماد ازدواج کردم و علت اینکه خیلی زود از دید اونا من عاشق شدم چیه...؟ نباید به این زودی فرید بفهمه که من هنوز پاک و دست نخورده ام... حالا حالاها باید زجر می کشید... اون باید لحظه به لحظه با یادآوری رابطه ی من و عماد عذاب میکشید... هنوز یادم نرفته که باهام چیکار کرد و چقدر منو به باد توهین و تحقیر و تهمت بست... باید مثل من که این مدت زجر کشدم ، زجر بکشه تا قدر عافیت بیاد دستش... فقط وسط این همه درد و این معرکه تنها چیزی که بهم امید میداد همین پاکیمه که با چنگ و دندون تونستم حفظش کنم... فقط همین امیده که منو سرپا نگه داشته... از روزی که به دنیا اومدم... همون خدایی که هولم داد توی این دنیای بی رحم... همون خدایی که یه قلب بهم داد برای تپیدن... در شرایط سخت زندگی هم خودش بهم تحملش رو داد و از این به بعد هم میده... تحمل هر کس قدر توانشه... به این جمله خیلی اعتقاد پیدا کردم... چون فهمیدم تو این ماجرا تحمل همه چیز رو داشتم که الان اینجام و جون سالم و جسم پاک بدر بردم... برای همین گفتم :

- فقط عماد برای اینکه نتونسته بود برام عروسی بگیره ، این تدارکات رو تو ویلا برام دیده بود... می گفت دلم می خواد تو رو توی لباس عروسی ببینم... می گفت آرزو دارم یه جشن دو نفره بگیرم... منم وقتی اشتیاقش رو دیدم دیگه مخالفت نکردم... ( به قول افسانه دروغ که حناق نیست که بیخ گلوت رو بگیره و خفه ات کنه  ) اما وقتی شماها اومدید و ازش خواستید که خودشو تسلیم کنه فکر کرد که شما فهمیدید که اون مهتاب رو کشته و برای دستگیریش اومدید... برای همین دیوونه شد و ویلا رو آتیش زد... اون در اصل می خواست از خودش انتقام بگیره که واقعاً هم گرفت...

سروان لبخند اطمینان بخشی زد و گفت : آدمای خلافکار همیشه از پلیس میترسن و همین ترسشونه که باعث میشه گرفتار بشن.. خیلی خب من سوالاتم تموم شد... هر چند شما رو خسته کردم ، اما جوابای کامل و جامعی بهم دادید که خیلی ممنون هستم...اما می مونه قصه ی شما و این آقا فرید... همه ی ماجرا رو از زبونش شنیدم و فهمیدم که هنوزه اون عاشق شماست و فراموشتون نکرده...پس باهاش بهتر از این باش که با خلق جهانی...

اخم کردم و گفتم : درسته که جونمو مدیونش هستم ، اما بهش گفتم که تو هم مثل یه ماًمور آتش نشانی بیشتر نیستی و قابل احترام... ازش هم تشکر کردم که منو نجات داد... من چه عماد زنده بمونه چه بره... ازش طلاق می گیرم و میرم دنبال زندگیم... خواهش میکنم شما بهش بگید که دیگه دنبال من نباشه وگرنه از بیمارستان که اومدم ، میرم جایی که حتی پلیسم پیدام نکنه... بابت همکاری و کمکتون تشکر میکنم امیدوارم که همیشه تو همه ی ماًمورتاتون موفق و سلامت باشید...

خندید و گفت : خیلی ممنون فریبا خانوم...وظیفه ی هر پلیسیه که برای امنیت کشور و جون آدماش همه ی تلاشش رو بکنه... ما خیلی وقته که دنبال این پرونده بودیم که متاًسفانه تا به الان سر نخی پیدا نکردیم... شاید قسمت بود که شما باعث و بانی این کار خیر باشید و خونواده ای رو از چشم انتظاری در بیارید... می دونم براشون مرگ مهتاب خیلی سخته... اما بهتره که یه عمر به انتظار امیدی باشند که هیچ وقت به سرانجام نرسه... شما فردا به تهران منتقل میشید... اگه حالتون مساعد بود تا آخر هفته از بیمارستان مرخص میشد و میرید دنبال زندگیتون... اما برادرانه ازتون می خوام که برگردید پیش خونواده تون... هیچ کس مثل خونواده و هیچ جای امن مثل خونه ی خود آدم نمیشه ، کدورت ها رو دور بریزید و زندگیتون رو از نو شروع کنید...

لبخند تلخی زدم و گفتم : خیلی ممنون از راهنماییتون... خونواده ام منو طردم کردن فقط واسه ی اینکه عاشق بودم ، بخاطر عشق مجازاتم کردن... مادرم بعد از نوزده سال ، تنها دخترشو چنان مجازات کرد که دیگه نه عشقی تو وجودم مونده و نه محبتی... جناب سروان من همون روز برا خونواده ام مُردم ، دیگه براشون وجود ندارم...

بازم هیجان زده شدم و سرفه هام شروع شد... سروان تا منو به اون حال دید معذرت خواست و اومد ماسک رو گذاشت روی صورتم و با نگرانی چند لحظه ایستاد تا سرفه هام کم شد و با یه نگاه نگران و غمگین دستی برام تکون داد و از اتاق رفت بیرون...دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم... باید می رفتم برا خودم زندگی میکردم... دیگه به هیچ کس احتیاج نداشتم... حتی اگه برم تو خونه ها کلفتی کنم یا تو شرکت ها آبدارچی بشم می رفتم و خودمو از این آدما دور نگه         می داشتم... خسته تر از اونم که به نتیجه ی تصمیمم فکر کنم... دیگه برام مهم نیست هر چی می خواد بشه ، بشه... دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست... اینم روی تموم بدبختیای دیگه ام... دنیا و آدمای دور و برم همه بی رحمند...منم باید بی رحم باشم... باید از خاطر ببرم محبت و مهر رو...مثل خودشون خودخواه باشم... مگه تموم هست و نیستم رو به دندون  تیز بی رحمیشون ندادن... مگه با  تحقیر و توهین و تهمت بی جا ، روزا زندگی نکردن و شبا آسوده سر به بالین نزاشتن...؟  تو هم برو برا خودت زندگی کن و شبا راحت و آسوده بخواب بدون اینکه برات مهم باشه کسی نگرانت میشه یا نه ...
 
فردا با آمبولاس راهی تهران شدم... هر چی فرید اصرار کرد که تو آمبولاس باهام باشه قبول نکردم و اون عصبی و ناراحت در حالی که زیر لب غر میزد ازم دور شد و با دلخوری تموم رفت تو ماشین سروان نشست... فقط به افسانه اجازه دادم بیاد پیشم... مدام اشک می ریخت و هی میگفت :

- اگه تو رو از دست می دادیم چی میشد...؟ چطوری تو این مدت کنار یه آدم روانی و قاتل زندگی کردی...؟

دستش رو می گرفتم و دلداریش دادم و گفتم : حالا که به خیر گذشت ، چرا اینقدر نگرانی... همه چیز تموم شد..

اما اون همچنان اشکش دم مشکش بود... عماد هم زمان با من منتقل شد تهران هنوز تو کما بود و حال خوبی نداشت... وقتی می خواستم از اون بیمارستان بیام بیرون از دکترش خواستم که برم ببینمش... باز این فرید نخود هر آش... دخالت کرد و هی غر میزد که بعد هم می تونی بری ببینی ، اما من بهایی به حرفش ندادم و از دکتر خواهش کردم تا بالاخره دکتر قبول کرد که برا پنج دقیقه برم ببینمش و برگردم...

با دیدن چهره ی معصومش تو کما دلم لرزید و اشکم فرو ریخت و فرید رو که همراهم اومده بود باز عصبی کرد... برام خشمش مهم نبود ، عماد هنوز شوهرم بود و وظیفه ی من بود که برم عیادتش... فرید اینجا هیچ کاره بود ، من با اون هیچ صنمی نداشتم... رفتم کنارش و دستش رو گرفتم و با گریه و آروم گفتم :

- منو ببخش که لایق عشقت نبودم... از اولم راه منو تو از هم جدا بود... این تقدیر اجبار کرد که چند صبایی کنار هم بمونیم... دلم این عاقبت رو برات نمی خواست... اما با تقدیر نمیشه جنگید... تقدیری که خودت کبریت اول رو کشیدی و اونم شعله ورش کرد که هر دومون توی این آتیش بسوزیم... درسته من مثل تو نیستم و فعلا سالمم... اما روحم مُرده...  دیگه اون دختر شاد چشم زیتونی نیستم... برق چشمام خاموشه... بی روحه... تو رو مقصر نمی دونم... تو عاشق و با گذشت بودی... کسی تو این دوره زمونه نمیاد برای یه نفر که تازه باهاش آشنا شده چهل میلیون پول بده... اما تو بخاطر علاقه ای که به من داشتی این پول رو بهونه کردی که منو داشته باشی... می خواستی منو هم عاشق خودت کنی... اما من دیگه هیچ چیز تو وجودم نبود... دیگه اعتمادی نبود که بخاطر اون دل بسپرم... وقتی عزیزترین کس آدما که مادره ، اینطوری به جرمی که نکرده ام منو طرد کرد... وقتی پشت پا زد به اون همه سال عشق و محبت مادری... وقتی که پشتم رو خالی کرد... همون روز روحم مُرد... دیگه اون فریبای شاد و سرحال نبودم که همه ی پسرا رو خل و چل میکرد...

منم مقصر نبودم که عاشقت نشدم... من دیگه چیزی به اسم عشق نمی شناسم... دیگه به این یه کلمه اعتقاد ندارم... برای من همه چیز مُرده... من بعد از تو یه آدم سنگیم... یه مُرده ی متحرک ، بدون محبت... سرد و یخ زده... امیدوارم منو ببخشی . هرچی زودتر خوب بشی و تحت درمان قرار بگیری و بفهمی که دنیا اون طوری که ما می خوایم پیش نمیره... پستی و بلندی زیادی داره که باید از اونا هم بگذریم... اگه بهوش اومدی بازم میام به دیدنت... اما اگه رفتی منو ببخش... برام دعا کن که منم زودتر بیام پیشت... شاید اونجا بتونم عاشقت بشم... عشقی که تو این دنیای فریب نتونستیم داشته باشیم...

اشکامو پاک کردم و دستش رو بوسیدم و به کمک افسانه راهی شدیم... دو روز هم تو بیمارستان تهران بستری بودم که روز آخر خاله اومده بود به دیدنم... اینقدر گریه کرده بود که چشماش باز نمیشد... تا یه ربعی تو آغوشش منو محکم گرفته بود و هق هق میکرد... دلم براش تنگ شده بود و منم اونو محکم به خودم فشار می دادم و صورتش رو می بوسیدم... مثل یه زیارتگاه برام عزیز بود... همه ی ماجرا رو می دونست و مدام می گفت :

- دیگه نگران نباش.. همه چیز تموم شد... دیگه نمی زارم تنها باشی... دیگه نمی زارم غصه بخوری...

وقتی فهمید که نمی خوام برگردم خونه نگاه سردی بهم کرد و مدام منو سرزنش میکرد... اما محکم بهش گفتم :  دیگه برنمی گردم تو اون خونه... وقتی مامان نیومده دیدنم ، حتماً هنوز منو نبخشیده... نمی خوام ناراحتش کنم...

بالاخره حرفم به کرسی نشست و رفتم خونه ی ماهان... ماهان یه آپارتمان مجردی داشت که در اختیار من گذاشت که با مارال با هم زندگی کنیم و خودش برگشت خونه ی پدریش... خیلی تلاش کردم که همون اول برام یه جایی رو اجاره کنه و مزاحمش نشم اما قبول نکرد... حتی یه بارم سرم داد زد که فکر تنهایی رو نکنم که منم کوتاه اومدم و قبول کردم...این وسط فرید خیلی بالا و پایین رفت که من برگردم خونه خودمون...  وقتی دید از اول تصمیم نداشتم برم اونجا بهم پیشنهاد داد که یه آپارتمان برات می گیرم که قبول نکردم و سرش داد زدم :

- نه دیگه می خوام ببینمت و نه دلسوزی هات منو خوشحال میکنه ، فقط تنهام بزار...

 سروان به هر ترتیبی فرید رو آروم کرد و اونو فرستاد بره و رو به من با سرزنش بهم نگاه کرد و گفت : دوست ندارم این دختر چشم رنگی که برام مثل یه خواهر عزیزه ، اینقدر دلش سنگ باشه و پرپر زدن عاشقشو نبینه...

پوزخندی زدم و گفتم : من دیگه کلمه ای به اسم عشق نمی شناسم... حال و حوصله ی این بچه بازیا رو ندارم... بهتر عوض اینکه منو محکوم کنید با اون به قول شما عاشق حرف بزنید و کاری کنید که این عشق زودتر از کله اش بپره... همه ی پسرا اول عاشق میشن ، وقتی طرف وابسته شون شد اونو تا حد مرگ شکنجه میدن... من دیگه این باقی مونده از روحم رو به این آدما نمی فروشم...

سروان با تفکر و نگرانی تموم وقت که داشتم باهاش حرف می زدم نگاهم میکرد و حرفامو می شنید... نمی دونست چه بلایی سرم اومده که اینقدر ناامید و دلسردم که داشتم حسابی چرت و پرت میگفتم... دنیا رو پر از کینه و بدی و بی رحمی می دیدم که هر کسی دستش می رسید سعی میکرد که اون یکی رو با سر به زمین بکوبه و فدای هوس ها و وسوسه های دل بیمار خودش بکنه...منم می خوام بی رحم باشم... میخوام فقط به خودم اهمیت بدم و کسی دیگه برام مهم نباشه...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina

تبلیغات




موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 363 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 149 24,808 01-17-2017, 05:15 PM
آخرین ارسال: افسون67
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 33 2,890 01-14-2017, 11:46 AM
آخرین ارسال: reyhane975
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 629 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,828 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,194 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,008 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,548 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,492 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,582 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان