کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 02-28-2017، 09:17 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 133
بازدید 13677

رتبه موضوع:
  • 74 رای - 4.07 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
#81
تو طول هفته فقط سه شنبه ها و پنج شنبه ها نمی رفتیم دانشگاه... و عماد می رفت شرکت... شب دوشنبه که رفتم بخوابم عماد دم اتاق بوسم کرد و گفت :

- میشه امشب بیام پیشت بخوابم...؟ قول میدم پسر خوبی باشم...

اما من قبول نکردم و اونم با حالت عصبی رفت طرف اتاقش و فریادش منو درجا میخکوب کرد :

- هر چه قدر منو بیشتر پس بزنی حریص تر میشم و بیشتر می خوام مال من بشی...دیگه نمی تونم منتظر بمونم...

بعد از حرفاش رفت تو اتاقش و همچین در اتاق رو به هم کوبید که گفتم الان خونه خراب میشه...اومدم تو اتاق و در رو قفل کردم و نشستم لب تخت و به فکر فرو رفتم... دوباره حالتهای هیستریکش شروع شده بود... وای به حالم اگه عصبانی باشه و بیاد دم اتاق و با داد و فریاد ازم بخواد در رو باز کنم... باید این بار چه گِلی به سرم می زدم... اگه مجبورم میکرد هم بسترش بشم ، باید چیکار میکردم... چرا هیچ راهی پیش پام نبود...؟ خدا می دونه  وقتی عماد بهم نزدیک میشد و می خواست منو تو وجودش حل کنه چه عذابی می کشیدم و مجبور بودم که همراهیش کنم... هر کس تو این موقعیتها بوده می فهممه که من چه زجری میکشم... مثل یه قربانی که تو دستای یه مرد هوس ران گرفتار شده و هر ثانیه اش یه تیکه از بدنش رو داره تیکه تیکه میکنه شده بودم ...خیلی دور نیست که بخواد باهام رابطه ی جنسی داشته باشه...

عجب جای بد تقدیر به تله افتاده بودم که حتی خدا هم ازم رو برگردونده بود... یاد مامان و خاله و از همه مهمتر وروجکام داشت آتیشم می زد... عکسشون رو از توی وسایلم آوردم بیرون که چشمم افتاد به روسری مامان... اونو از تو ساک کشیدم بیرون و صورتم رو توش پنهون کردم و هق هق گریه هام توی روسری گم شد... چقدر بوی مادر خوبه... انگار الان کنارمه و دست روی موهام میکشه تا آروم بشم... روسری رو سرم کردم و به عکس دسته جمعی که تو حیاط ، فرید ازمون گرفته بود نگاه کردم...نگاه شاد همشون منو داشت نابود میکرد...شما همتون دور هم هستید... اما من تنهام... یه تنهای غربت نشین... به جای اون عکس دسته جمعی ، من امشب عکس تنهاییم رو قاب گرفتم... عکسی در ابعاد سه تا بی نهایت...

الان دارن چیکار میکنن...؟ آیا یادی هم از من میکنن...؟حتماً وروجکا خیلی سراغ منو میگیرن... چرا باید این بلا سر من میومد...؟  منی که اینقدر بهشون دلبسته بودم...خدایا چرا همیشه سنگ مال پای لنگه... مگه من چیکار کردم که تاوان این بیماری رو داشتم می دادم...؟
 
وقتی چشمام رو باز کردم و بیدار شدم ، اصلاً تو باورم نمی گنجید که امروزمم پر از شکنجه است ، روزی به مراتب بدتر از روزای دیگه... فقط متعجبم که چطوری هنوز زنده ام و دارم نفس میکشم...تو حکمت خدا موندم... بعضی وقتا آدما تو مصیبت و بلاها سفت و سخت میشن و بعضی وقت عمرشون مثل گله و زود پرپر میشن... و من جزو دسته ی اول هستم...

رفتم زیر دوش و به لحظه ای که باید برم پایین ، بعد از اون برخورد دیشب عماد فکر میکردم ، که چطور باهام برخورد میکرد...از حموم که زدم بیرون... یه پیراهن سرخابی تا پایین زانو پوشیدم که آستین کوتاه داشت... یقه اش هفت بود و همین یکمی منو معذب میکرد ، اما چاره ای دیگه نداشتم...

رفتم تو آشپزخونه عماد داشت جایی دم میکرد... بهش سلام کردم و صبح بخیر گفتم... همون طور که قوری رو روی سماور می گذاشت گفت :

- سلام به خانوم خواب آلود خودم... خوب خوابیدی عزیزم...؟

صداش دلخور نبود ، مثل اینکه دیشب و عصبانیتش رو فراموش کرده بود...خمیازه ای کشیدم و گفتم : آره... بد نبود...

اومدم طرفم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و عاشقانه زل بهم زل زد و گفت : بایدم خوب خوابیده باشی... اما من دیشب تا صبح بیدار بودم و خوابم نبرد...

سرمو پایین انداختم و به زور گفتم : منو ببخش که همیشه ناراحتت میکنم...

با پشت دستش گونه ام رو نوازش کرد و با مهربونی گفت : ایرادی نداره... اما از تلافی نمی گذرم...

با نگرانی نگاهش کردم که خندید و گفت : نترس قربونت برم... الان کاریت ندارم... بزار رابطه مون جدی بشه ، اونوقت دیگه شبا تا صبح نمی زارم بخوابی... تا جبران کنی همه ی ظلمایی رو که در حق من کردی...

چشمام رو ریز کردم و گفتم : رو که نیست سنگ پای قزوینه...

خندید و یه بوس کوچولو به لبام کرد و بعد سرش رو تو یقه ام فرو کرد که یهو دلم هوری ریخت پایین... دوباره عذابم شروع شده بود... بعد سرش رو تو موهام فرو کرد و گفت :

- آغوش تو بهشت آرزوهای منه... عزیز دلم... چطور می تونم تا راضی شدنت صبر کنم...؟

خودمو به سختی عقب کشیدم و با اخم گفتم : عماد... بس کن دلم ضعف رفت... میخوام صبحونه بخورم...

یه نگاه مشکوک بهم کرد و دوباره گفت : اول پیش غذای منو بده بعد صبحونه....

با تردید نگاهش کردم که اشاره به لبهاش کرد... قلبم یه آن تیر کشید... واقعاً نمی تونستم تحمل کنم...لبهامو به سختی گذاشتم رو لبهاش و بوسیدمش... خواستم عقب بکشم که دستش رو پشت گردنم گذاشت و منو محکم تر از خودم بوسید...  دوباره یه بغض نشست تو گلوم و خیلی زود خودمو عقب کشیدم تا اشکمو نبینه و دوباره عصبی نشه... رفتم دو تا چایی  ریختم و رو میز گذاشتم...شیطون نگاهم کرد و گفت :

- دیگه میلی به صبحونه ندارم...پیش غذام زیاد بود...

یه لبخند زورکی زدم و گفتم : هر چیزی زیادیش رو دل میاره... اینو می دونستی...؟

خندید و عاشقونه نگاهم کرد و گفت : اما من عشق میکنم با تو و اون لحظه میرم تو فضا و از تموم نگرانی ها و آشفتگی های زمینی برا یه مدت کم جدا میشم...یعنی همه ی لبهای دخترا اینجوریه...؟

پوزخندی زدم و گفتم : می تونی امتحان کنی... چیزی که هست دختر تو دانشگاه ، یا تو شرکت... ایکی ثانیه مخ یکیشون رو بزن و برو امتحان کن...

با حرفم اخماش درهم شد و دیگه چیزی نگفت و مشغول چایی خوردن شد... با اخمش فهمیدم که حرف بی ربطی زدم... نباید به نقطه ی حساسش هی تلنگر می زدم... به وضوح می دونستم که الان داره به چی فکر میکنه که من میخوام با این حرفام اونو به سمت یه دختر دیگه هدایتش کنم که شاید اینطوری بتونم از خودم دورش کنم... تو این مدت کم که باهاش زندگی کرده بودم اخلاقش دستم اومده بود...

برای اینکه حواسش رو پرت کنم گفتم : میری شرکت...؟

یه نگاه غمگینی بهم کرد و گفت : آره... این مدت ماهان و بهزاد رو دست تنها گذاشتم...قراره این دو روز تو هفته رو که دانشگاه نمی رم برم شرکت...

سری تکون دادم و دوباره پرسیدم : ناهار چی میخوری...

- هر چی خودت دوست داری درست کن...

خندیدم و گفتم : نه... تو بگو... میخوام غذا باب میل شوهر عزیزم درست کنم...

پوزخندی زد و گفت : بهم میاد شوهر باشم...؟

از کنایه اش اخم کردم و چیزی نگفتم... ای لال بشی فریبا که اون گاله رو باز نکنی و حرفی رو بزنی که درست نقطه ضعفشه...

بلند شد و داشت از آشپزخونه بیرون می رفت که صداش کردم : عماد....

برگشت و اومد روبروم ایستاد... دستش رو گرفتم و گفتم :  منو ببخش که دارم اذیتت میکنم... عزیزم... تو این مدت که تو دانشگاه با هم بودیم فرصت داشتی و عاشقم شدی... پس این فرصتم به من بده که عاشقت بشم... نمی خوام دیگه اینطوری غمگین ببینمت.... باشه...؟

نگاهش آشفته بود اما عشقم توش بیداد میکرد... با مهربونی بهم خندید و منو تو آغوشش فشرد و گفت :

- تو جون بخواه...

وسط حرفش پریدم و با خنده گفتم : تو که نمیدی... پس تعارف الکی نکن...

اخماش رو شیرین در هم کرد و گفت : دوباره داری اذیت میکنی... میخوای اون بازوت رو هم گاز بگیرم...؟

زدم تو سینه اش و گفتم : بی خود به دلت صابون نزن... نمی بینی بازوم هنوز کبوده...

یه نگاهی به بازوم کرد و سریع سرش رو آورد جلو و روی کبودی بازوم رو بوسید و گفت : این هم پاد زهرش... خیلی زود خوب میشه...

- پاد زهرش رو الان می زنی...؟

 یهو منو گرفت و چسبوندم به کابینت و صورتش رو آورد جلو و گفت :

چرا با این شیرین زبونیات منو هوایی میکنی... نمیدونی اون حالت های صورتت چقدر منو می بره تو فضا... عشوه کمتر کن تا کار دستت ندادم...

خندیدم و گفتم : من کی عشوه آوردم... حرف تو دهنم می زاری...؟ بهتره بری... تو شرکت منتظر قدوم جناب عالیند ...برو به کارت برس و کمتر هذیون بگو...

یه بوسه روی گونه ام کاشت و سریع از آشپزخونه زد بیرون...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، Sarina ، AmirHafez ، پوران
#82
شروع کردم میز رو جمع کردن... اما اشکام همین طور پایین می ریخت ، احساس میکردم خیانتکار ترین زن دنیام... عذاب وجدان داشت له ام میکرد...نشستم و سرمو روی میز گذاشتم که بعد از چند ثانیه صدای زنگ خونه اومد... هر کسی پشت در بود خیلی عجله داشت... تا خودم رو رسوندم به آیفون چند تا زنگ زد ، آیفون رو برداشتم و تو کوچه رو نگاه کردم کسی نبود چند بارم گفتم کیه که باز کسی جواب نداد... با خودم گفتم :


- حتماً رفتگر محل بوده و برای گرفتن ماهیانه اش اومده...

اومدم تو آشپزخونه و باز با خودم گفتم : حتماً رفته در خونه ی یکی از همسایه ها ، وقتی برگشت میرم یه پولی بهش میدم... بعد از لحظه ای بازم زنگ زد... مانتوم رو فوری پوشیدم و کیف پولم رو برداشتم که از دست و دل بازی عماد پر از تراول و پنج هزاری بود و رفتم دم در...در حیاط رو باز کردم و کسی رو پشت در ندیدم... داشتم سمت چپ کوچه رو نگاه میکردم که یهو فرید جلوم ظاهر شد و منو هل داد تو حیاط و در رو بست...

با دیدنش نزدیک بود سنگ کوب کنم... این اینجا چیکار میکرد...؟ یارای حرف زدن نداشتم ، باور کردنی نبود که فرید اومده باشه اینجا... وقتی دید هاج و واج دارم نگاهش میکنم... پوزخندی زد و با خشم گفت :

- چیه...؟ چرا رنگت پریده...؟ گفتی انداختمش زندان و از دستش راحت شدم و حالا میرم دنبال عشق و حالم... باور نمیکردی به این زودی بیام سراغت... بیام تو خونه ای که روی ویرونه های دل من ساختی...

با حرفش شکستم... چرا اینقدر ناعادلانه در موردم قضاوت میکرد... درسته در ظاهر رفتم دنبال عشق و حالم... اما فریدی که اینقدر دم از عشق و عاشقی میزند چطور از تو چشمام حال خرابم رو نمی خونه... چشمام از اشک سوخت و مجبور شدم پلک بزنم...پلک که زدم خیره شدم بهش...چقدر دیدنش بهم آرامش می داد... قلبم داشت از جا کنده میشد...فرید هم دست کمی از من نداشت... هنوزم منو میخواست... اما با این کارم ، وحشی شده بود ، نگاهش آشفته بود... پر از تمنا... پر از خواهش... صورتش نشون از غم عمیقش داشت... نشون از بی خوابی... خستگی... اما پشت این همه غم و رنج ، جذابیتش پوشیده نبود... آشفتگی موهاش دلمو می لرزوند... چقدر دوستش داشتم... حالا می فهمیدم که احساسم به اون از روی عشق بوده نه عادت... تنها کسی که میتونست منو خوشبخت کنه و به آرامش برسونه فقط فرید بود... تازه داشتم احساس میکردم که چقدر به احساسی که به اون داشتم وابسته ام و چقدر محتاج عشقش به خودم هستم... نیروی عشقش رو احساس میکردم... با تموم قلبم... با تموم وجودم...

یهو دستم رو گرفت و کشید طرف ساختمون... گرمی دستش مثل فشار قوی برق بود که بهم وصل کرده بودند... حرم گرما نشست تو وجودم... منو روی اولین مبل سالن پرت کرد و بعد از لحظه ای درنگ داد زد :

- لعنتی چی گفتی و پشت پا زدی به همه چیز...؟ چی باعث شد به این زودی بری با این مردک ازدواج کنی...

اون هی میگفت... تحقیرم میکرد... غرورم رو له میکرد...  منم می شکستم و اشک می ریختم...مثل این بود که داره برام مرثیه می خونه... تو چشماش نگاه کردم هم عشق بود و هم تنفر... مثل اینکه نمی خواست اذیتم کنه ، براش سخت بود... اما غرور له شده اش بهش اجازه نمی داد که باهام آرومتر برخورد کنه... هر طور بود با پشت دست اشکام رو پاک کردم و زل زدم تو چشمای مشکی و براقش و گفتم :

- خواهش میکنم فرید از این جا برو... نزار جای تو و عماد عوض بشه... دیگه طاقت این همه رنج رو ندارم ...

داد زد : رنج... اونم تو...؟ کسی که برای خوشی های خودش ، شادی رو از من و خونواده اش گرفت...

یاد خونواده ام نیشتری بود رو قلب مجروحم...ریزش اشکم شدت پیدا کرد... چرا باید به چشمشون اینقدر تحقیر شده و رو سیاه می شدم...؟ کی از دردم خبر داشت و می تونست یه داد این دل تنهام برسه...

- چطوری شبا با وجدانی راحت تو آغوش اون عوضی خوش می گذرونی... چطوری بدون فکر کردن به من تو آغوش یکی دیگه فرو میری... مگه قرار نبود آغوش من سرزمین عشق تو باشه...؟

حرفاش داشت نابودم میکرد... می خواستم فریاد بزنم و همه ی حقیقت رو بگم تا اونا از درد عذاب وجدان بمیرند...اما چکنم که این راز لعنتی نباید تا یه سال فاش میشد و خودمو از این همه افترا مبرا میکردم... اگه فرید می فهمید که تو آغوش من فقط یه بالشه که اشکا و هق هقم رو روش خالی میکنم ، هیچ وقت اینقدر راحت منو هوس ران و خوش گذرون نمی دونست... نمی تونستم بزارم بهم توهین کنه بدون اینکه گناهی داشته باشم... لااقل پیش وجدان خودم رو سفید بودم... برای همین فریاد زدم :

- بهت اجازه نمیدم تو خونه ی خودم بهم توهین کنی... از اینجا برو بیرون...

انگار با حرفم بمب زیر پاش منفجر کردم ، نعره زد : نگو خونه... خونه حرمت داره... بگو لونه ی فساد... بگو خونه ی خوش گذرونی...

با حرفش قلبم مُرد... سرد شد... سردیش همه ی وجودمو گرفت... می خواستم فریاد بزنم تو رو خدا در موردم اینطوری قضاوت نکن... این خونه شکنجه گاه منه نه لونه ی خوش گذرونی... از این همه بی رحمی احساس بدی داشتم فریاد زدم و ازش خواستم خفه بشه و ناعادلانه در موردم قضاوت نکنه... فرید میگفت و منو بیشتر داغونم میکرد... بعد اون همه تحقیر و توهین و افترا ، اومد بازوهام رو گرفت و به شدت تکونم داد و گفت :

- خط زدن من پایان من نیست ، آغاز بی لیاقتی توست... تو بیشتر از من باختی... تو قلب عاشقی رو که هر ثانیه میلیون ها بار برای عشق تو می زد رو باختی...

فرید درست میگفت... فقط من این وسط باخته بودم... زندگی و آینده ام رو باخته بودم... هستی ام رو باخته بودم... خونواده ام رو باخته بودم... رو عشقم قمار کرده بودم... به فریدم حق می دادم که اینطور در موردم قضاوت کنه... وقتی خودمو جای اون می گذاشتم به زخمه های خونین قلبش پی می بردم و می دونستم که این تصمیمم زندگیش و امید و آرزوهاش رو نابود کرده...

من دیگه اون فریبای پر شور و شر نبودم و دیگه نیستم... شدم یه مُرده ی متحرک... یه عروسک خیمه شب بازی تو دستای عماد... همه رو مرهون لطف سرنوشت می دونستم... ای کاش اینقدر با حرفاشون نمک رو زخم چرکینم نمی پاشیدند ، اینقدر با توهیناشون زجرم نمی دادند... فرید با حرفاش داشت تیشه به ریشه ی قلبم می زد... هیچ کس تنهاییم رو حس نکرد... تموم روح و جسمم داشت تو آتیش این راز می سوخت و هیچ کس نبود این آتیش رو خاموش کنه... فقط داشتند با زخم زبون هیزم این آتیش رو شعله ورتر میکردند...

صدای فرید داشت تو گوشم مثل ناقوس مرگ زنگ می زد که دیدم تو آغوشش هستم و موهام هم دورم پریشونه... بهش کِشش داشتم... چطور بگم...؟ یه جور تمنا... یه جور خواستن... یه چیز خاصی بود که با آغوش عماد نمیشد مقایسه کرد...خیلی خاص که تا به حال حسش نکرده بودم... هم می خواستمش و هم نمی تونستم... شاید تو اون شرایط همون دومی قدرتش بیشتر بود...گرمای تنش داشت به آتیشم میکشید... هر کاری کردم که ازش جدا شم نشد... می ترسیدم عماد برسه... اگه می اومد و هر دومون رو تو آغوش همدیگه می دید بی درنگ هر دومون رو می کُشت...

نمی تونستم از گره ی دستاش که دور کمرم حلقه شده بود خودمو خلاص کنم... خیلی التماسش کردم که رهام کنه اما اون تو اون شرایط ، گوشش به حرفا و التماسای من نبود... باور نمیکردم که تو زندگیم همچین اتفاقی میوفته که قید و بندی ایجاد میکنه و به زنجیرم میکشه... من تو زندگی به خیلی چیزها احتیاج داشتم که عشق رو باید از همه ی آنها خط می زدم...

سرش تو موهام بود و مرتب نفس میکشید... با لباش همه ی صورتم رو به بازی گرفته بود...داشتم زیر دستاش جون می دادم و کاری نمی تونستم بکنم... عطر تنش... آغوش داغش... منو از خود بیخود کرده بود... با تموم وجود می خواستمش  ولی دنیای امید و آرزوهای بزرگ و کوجیکم از دنیای فرید فاصله گرفته بود... امید و آرزوهام فقط توی مردی خلاصه شده بود که همراه سرنوشت سیاهم شده بود اما کنارم نبود...

قلبش کوبش شدیدی داشت... هر آن می ترسیدم که از حرکت بایسته... برای لحظه ای تونستم دستم رو آزاد کنم و محکم بکوبم تو سینه اش تا ازش جدا بشم...اما اون زرنگ تر از من بود و دستم رو به موقع گرفت و گذاشت رو قلبش... برا یه لحظه برق تموم بدنم رو لرزوند...همین طور که دستش رو دستم بود گفت :

- ببین لعنتی با من و این قلب بیچاره ام چیکار کردی... این قلب تو رو ازم می خواد... لعنتی این قلب عاشق سزاوارش جدایی نبود... خیانت نبود...                                                                                                             

یه جمله گفت که تا آخر عمرم فراموش نمیکنم و تو قلبم حک شد و هر لحظه که بهش فکر میکنم جون می دم و نابود  میشم :

- مگه قلب من بت بود که خدا تو رو برا شکستنش آفرید...

دیگه نمی تونستم تحمل کنم... این تن خسته ام توانایی این بار گران رو نداشت داد زدم : بس کن فرید... با حرفات بیشتر از این نابودم نکن به حرمت این قلب عاشق ازم بگذر... فکر کن فریبا مُرده... فکر کن خودت دفنش کردی... بخدا دیگه رمق ندارم... دیگه بریدم...

خیلی تو صدام عجز و التماس بود که بالاخره رهام کرد... دو زانو رو زمین نشستم و دستام رو پوشش صورتم قرار دادم و هق هقم رو با صدای بلند کف دستم خالی کردم... چند تا جمله ی دیگه گفت و از خونه رفت بیرون... رفت و عطر تنش رو که نفسم بود ، رو با خودش برد...سرم رو روی زمین گذاشتم و خدا رو صدا زدم :

- خدا... چقدر صدات بزنم و صدامو نشنوی... حتماً فراموشم کردی...حتماً با خودت گفتی  بخاطر دل شکسته ی فرید و مادرت باید تاوان پس بدی... خب دارم می دم...خب دارم زیر شکنجه هاش له میشم... دیگه بسه... دیگه نمی تونم طاقت بیارم... دیگه بریدم...

سارق سرنوشت تبسم و خنده ی از ته دلمو از خاطرم پاک کرد...لحظه به لحظه ی زندگیم در انتظار روزای پر دردم  نشستم که به من تعلق نداشت... سعادت و شادی از زندگیم پر کشیده بود... هر بار به خودم نوید می دادم که عنقریب این کابوس شبونه به پایان میرسه و من دوباره صبح زود تو آغوش پر مهر مادرم پناه میارم... ولی این آرزویی پوچی بود که بهش دل بسته بودم... سهم من از دنیا کاسه ای زهر سرد بود که تو تنهایی سر کشیدم...

آه از این روزگار بد سرشت ..... سرنوشتم را چه نا زیبا نوشت
دردها امشب فراموشم کنید ..... بادهای مرگ خاموشم کنید

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، پوران
#83
زبان حال فرید


انتظار نغمه ی خیس نگاه آدمایی که زندگیشون بوی تنهایی میده و به جراًت میگم  که تموم زندگیم بعد از فریبا همین بو رو گرفته... دلم آب و هوای پاییز رو داره... سرد و خزان زده... ننال برگ که تو محکوم به بادی و من محکوم به تنهایی... و پاییز پایان مشترک هر دوی ماست....

وقتی فریبا اونطور ازم خواست برم و فراموشش کنم ، تو خودم شکستم... له شدم... بازم به دلم قول دادم که دیگه بهش فکر نکنم... اما نشد... الان نزدیک به چهل روزه ، که از اون روز می گذره و هنوز در عطش داشتن فریبا می سوزم... شب و روزم شده آخر و عاقبت یزید... مثل یه موجود آهنی از صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر تو شرکت هستم و وقتی می رسم خونه یه راست میرم سراغ سیگار و مشروب و این درد رو پشت این دو تا مخدر لعنتی پنهون میکنم... مسکن دردام شده سیگار و دود سیگار... اما اونم آرومم نمی کنه... عصبی و خشمگینم... از دست خودم ، از دست فریبا ، از دست اون مردک که نمی دونم از کجا اومد و چطور مثل صاعقه خودش رو انداخت تو زندگی من و فریبا و همه چیزمو خاکستر کرد... اگر ترس از قانون نداشتم همون روز در جا کشته بودمش... به هر حال چه کشته بودمش و چه الان که سالم از دستم فرار کرد دیگه فریبا رو کنارم ندارم... یادش آهی سوزناک و آماده ای رو تو حنجره ام می کاره و منو به سراشیبی مرگ می کشونه...

یه شب که طبق معمول تو خونه بودم و با سیگار کشیدن داشتم دردامو فراموش میکردم ، زنگ خونه به صدا در اومد... در رو باز کردم و بعد از یه دقیقه بهزاد با دو تا پیتزا تو دستاش اومد تو خونه... لبخندی زد و گفت :

- مهمون نمی خوای...؟

به موهای آشفته ام دستی کشیدم و گفتم : مهمون حبیب خداست... اما تو مزاحمی...

پوزخندی زد و بدون حرفی اومد تو... همون طور که می رفت سمت آشپزخونه گفت : نمی دونم این دختره چی داشت که اینقدر تو رو دیوونه و زمخت کرده که اصلاً نمیشه مثل آدم باهات حرف زد...

با حرفش خشمم دوباره شعله کشید ، هنوز نیومده شروع کرد ، به هیچ کس اجازه نمی دم به فریبام از گل نازکتر بگه...

داد زدم : این دختره اسم داره... فریبا خانوم... بهزاد اگه دفعه ی دیگه حرفی از فریبا پیش من بزنی ، چشمامو می بندم و هر چی لایقته بارت میکنم... هیچ کس حق نداره در مورد فریبا بد فکر کنه می فهمی...؟ اون عشق منه و می دونم که یه روزی برمی گرده پیشم...پس مواظب باش ازش بد نگی که پا می زارم روی این همه سال دوستی و همکاری...

بهزاد که از حرفم حسابی جا خورده بود فقط سری از روی تاًسف تکون داد و گفت : خیلی خوب... چرا اینقدر برزخی میشی... بیا شامت رو بخور...

با بی اعتنایی گفتم : نمی خوام... خودت بخور...

ناراحت شد و گفت : یعنی دوستیمون اینقدر ارزش نداره که نمی تونی کنارم یه لقمه بزنی...؟

بهش نگاه کردم از چشماش نگرانی می بارید ، از دستم دلخور شده بود... از منی که از یه پسر خوش اخلاق و مهربون و به قول بهزاد جذاب ، به یه پسر تندخو و آشفته و عصبی تبدیل شده بودم... اینا رو مرهون فریبایی می دونستم که در مقابل حرفای چند لحظه ی پیش بهزاد ازش طرفداری کرده بودم...نمی فهمیدم که اگه کسی از فریبا بدگویی کنه عصبانی میشم و می خواستم بزنم بکشمش... نمی دونم این حس چی بود که هنوز تو وجودم احساس میکردم که فریبا مال خودمه که بالاخره یه روز برمی گرده پیش خودم... هنوز حرفای سروان تو گوشم زنگ می زد و امیدوارم میکرد... اما این به نظر اطرافیانم یه خیالی بود که بخاطر تسکین قلب مجروحم به خودم و قلبم وعده می دادم... برای اینکه  با ناراحتی از اینجا نره رفتم و نشستم و یه تیکه از پیتزا رو گاز زدم... حتی خوردن غذا هم برام عذاب بود... یاد اون روزی خوشی می افتادم که با فریبا می رفتیم پیتزا فروشی و با شادی و خنده پیتزا سفارش می دادیم و می خوردیم... وقتی حین خوردن سس می مالید دور لبم ، فریبا با انگشت ظریفش سس رو پاک میکرد و می گفت :

- درست بخور نی نی کوچولو آبروم رفت...

منو با حرکت و حرفاش به فضا می برد... دلم می خواست همون لحظه زمان توقف میکرد و انگشت فریبا رو لبهام     می موند و هیچ وقت ازم جدا نمیشد... آهی کشیدم که بغض کاشته شده تو گلوم رو نگه دارم تا نشکنه... بهزاد که دید میلی به غذا ندارم گفت :

- چیه...؟ چرا نمی خوری...؟ تو که پیتزا مخصوص خیلی دوست داشتی...

نگاهش کردم با خودم گفتم : آره... هنوزم دوست دارم... اما با فریبا... نه با تو....

- شدی عین یه میت از گور دراومده ، چرا خودتو جمع نمی کنی...؟ چرا به داد خودت نمی رسی...؟

از پشت میز بلند شدم و گفتم : اگه اومدی اینجا  نصیحتم کنی بهتره غذاتو بخوری بری... تحمل اراجیف تو یکی رو ندارم...

رفتم طرف قفسه ها و یه شیشه مشروب برداشتم و رفتم تو پذیرایی... بعد از لحظاتی بهزاد اومد و گفت :

- کمتر بخور بدبخت ، می خوای سنکوب کنی...؟

 با دو تا دستام سرم رو گرفتم و گفتم : اینطوری بهتره... تو مستی همه چیز رو فراموش میکنم...دیگه تحمل ندارم... مدام صورت معصوم و زیبای فریبا میاد جلوی نظرم و شکنجه ام میده... میخوام با خوردنش روح زخمی و داغونمو تسکین بدم...

- ببین فرید... اینطوری خودت نابود میشی... می تونی طور دیگه همه چیز رو فراموش کنی... پنج شنبه یه مهمونی خونه ی دوستمه... اومدم بگم تو هم بیا چند ساعتی دور هم هستیم بهت خوش می گذره ، به جای اینکه تو خونه بشینی و خودتو  نابود کنی ، بیا تو مهمونیا ، تو پارتیا خوش بگذرون... تا کم کم این روزای سخت رو فراموش کنی...

بلافاصله گفتم : از جاهای شلوغ بدم میاد... می خوام یه جایی باشم که فقط به فریبا فکر کنم...تو بهتره بری حالم زیاد خوب نیست... می خوام تنها باشم...

بهزاد گفت : باشه میرم... اما بخدا نگرانتم... می ترسم بلایی سرت بیاد...

زهر خندی زدم و گفتم : نترس...اگه می خواست بلایی سرم بیاد تا حالا اومده بود... اگه از خدا نمی ترسیدم تا حالا خودمو کشته بودم و همه رو از شرم راحت کرده بودم...اما افسوس که ترسم از خدا  باعث میشه بمونم و زجر بکشم... دردی که فریبا به جونم انداخت فقط با خوردن مشروب و کشیدن سیگار کمی تسکین پیدا میکنه... تو نگران نباش... بادمجون بم آفت نداره...

بلند شد و گفت : پس من میرم... می ترسم از فریبا چیزی بگم و باز عصبیت کنه... فقط اینو بگم که اون ارزش این رو نداره که خودتو از بین ببری... لااقل به مادرت فکر کن...

بعد یه تیکه کاغذ جلوم گرفت و ادامه داد  : این آدرس خونه ی دوستمه... اگه خواستی پنج شنبه ساعت شش بیا اونجا... مطمئن باش بهت خوش می گذره...

کاغذ رو ازش نگرفتم و اونم گذاشت رو میز و رفت... منم بی اعتنا به کاغذ سی دی رو روشن کردم و رو کاناپه  دراز کشیدم و یه سیگار روشن کردم و عکس فریبا رو روبروم گرفتم و دستی به صورتش توی عکس کشیدم و با خودم گفتم :

چرا ارزش اینو داره که بخاطرش درد بکشم... زجر بکشم...حکایت من و فریبا... حکایت ماه و برکه است ، تو دل هم هستیم ، ولی از هم دوریم...دیگه اشکام مجالی بهم نداد... همین طور سُر می خورد و می ریخت روی بالشم...

" روزی همه مرا به خندهای با صدا می شناختند... اما حالا... این بالش بیچاره به گریه های بی صدا "

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، AmirHafez ، پوران
#84
نمی دونم چی شد که اومده بودم دم خونه ی سعید ، دوست بهزاد... همون که بهزاد اسم و آدرسش رو کاغذ نوشته بود... یه زنگ زدم به بهزاد که اونم با خوشحالی و صورتی پر از تعجب اومد دم خونه به پیشوازم و منو با خودش برد تو خونه...خونه که نه... یه ویلا ، چند برابر خونه ی خودم...اینقدر بزرگ بود که تازه که به وسطاش می رسیدی صدای آهنگ و جیغ و داد شادی بچه ها به گوش می رسید...


با بهزاد یه گوشه ای نشستم و باهاش همکلام شدم بعد از نیم ساعتی یکی صداش زد و بهم گفت میره و برمی گرده... بهزاد که رفت ، حواسم به اطراف بیشتر معطوف شد... به دختر و پسرایی که تو هم می لولیدن و می رقصیدن نگاه       می کردم و با خودم گفتم :

خوش به حالشون که اصلا نمی دونستند درد چیه... دوری چیه...بی وفایی یار ندیدن... اصلا عاشق نشدن و نمی دونستن عشق چیه... به هر کس می رسیدند گلاویز میشدن و چند روزی با هم خوش گذروندن و دوباره روزی دیگه ای رو با یه نفر دیگه شروع میکردن... آهی کشیدم... ای کاش منهم مثل اونها بودم فارغ از هر دردی... فارغ از هر غمی...

- تو هم می تونی مثل اونا باشی کاری نداره....

نگاهی به روبروم کردم... یه دختر چشم عسلی خوشگل ، با موهای بلوطی و اون لباس دکلته اش که به رنگ زرد بود و  با اندام رویایی روبروم ایستاده بود و بهم عشوه گرانه می خندید ، مثل اینکه جمله ی آخرمو بلند فکر کرده بودم که این  دختر شنیده بود.... دستش رو آورد جلو و گفت :

- مونا هستم ، خوشبختم که در اولین ساعت این مهمونی با پسری خوشگل و جذاب و خوش تیپی روبرو شدم...

پوزخندی زدم و دستمو جلو بردم و گفتم : منم فریدم... اما ای کاش به جای خوشگلی و جذابیت ، یکمی شانس داشتم... شاید اینطوری شما سر راهم قرار نمی گرفتید...

خنده ی بلندی کرد که خداییش خنده هاشم جذابیت خاصی داشت... کنارم نشست و گفت : بهتون نمیاد اینقدر ساکت باشید پسری با کمالات شما الان باید کلی دختر دور و برش باشه و خوش بگذرونه...

بازم پوزخندی زدم و گفتم : حتی اگه میلیونها دخترم دور و برم باشه و اون دختری که تو قلب من جا داره نباشه ، برام هیچ ارزشی نداره....

لبخند دلنشینی زد و گفت : هان... پس بگو عاشقید و اومدید اینجا که تو این شلوغی برای ساعتی اونو فراموش کنید...

آهی کشیدم و گفتم : هر کجای دنیام که برم اون فراموش شدنی نیست...

- اوه... کم کم دارم بهش حسودی میکنم...

یه خدمتکار با سینی پر از جام مشروب اومد جلو... مونا یکی برداشت و داد به من و یکی هم برا خودش برداشت... دوباره فکر فریبا داشت دیوونه ام میکرد... داغونم میکرد... همه ی جام رو یهو سر کشیدم و جام اونو هم از دستش گرفتم و اونم سر کشیدم... گلوم به شدت سوخت و اشک از تو چشمام جمع شد ، اما در برابر دل سوخته ام چیزی نبود... مونا خنده کنان خدمتکار رو صدا زد و باز دو تا جام برداشت و من باز هر دو جام رو سر کشیدم و باز از خدمتکار خواستم بازم بیاره که مونا نگذاشت و با اخم گفت :

- فرید خان دیگه بسه میخوای سنکوب کنی...؟

کم کم داغ شدم و رفتم تو هپروت ، چشمام تار می دید ، حالت خوشی اومد سراغم... یه نگاه به مونا کردم که داشت با ناز بهم می خندید ، نمی دونم چی شد که چشمای سبز زیتونی فریبا جای اون چشمای عسلی نشست... با شوق دستمو روی  گونه ی مونا کشیدم و تو ذهنم انگار فریبا رو روبروم می دیدم...اخماش توهم بود ، بهش گفتم :

- فدای اون اخمت بشم... چرا اینقدر پکری...؟ نبینم غمتو عزیز دلم...

فریبا با همون اخم گفت : مگه نگفتم دیگه این زهرماری رو نخور ، من از آدمای الکلی بدم میاد ، وقتی مشروب می خورند ترسناک میشن...

دو تا دستام رو قاب صورت ظریف و دوست داشتنیش کردم و گفتم : خوردم که کنار تو خوش باشم...

سرمو بردم جلو و پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش و همین طور که تو نگاه خمارش نگاه میکردم خدا رو برای دوباره داشتن فریبا شکر میکردم... یهو بلند شد و دست منو گرفت و بلندم کرد و گفت :

بیا بریم تو یکی از اتاقای بالا ، زیادی خوردی میخوام یکم استراحت کنی...

خنده ی شیطانی و بلندی کردم و به شوخی گفتم : بریم عزیزم شاید امشب بهترین شب زندگی من و تو بشه...

به سختی با مونا یا همون فریبای خیالی رفتم بالا ، منو برو تو یه اتاق و در رو قفل کرد و منو نشوند رو تخت... تکیه به پشتی دادم و تو حالت مستی می دیدمش که اومد روبروی من رو تخت نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم... با این کارش ذوق کردم و گفتم :

- باورم نمیشه فریبا که اینقدر مشتاق باشی... ببین عروسک من چقدر خواستنی شده امشب...

صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم... هنوز هوشیار نبودم...یکمی به دور و برم نگاه کردم... اینجا که خونه ی من نبود... پس اینجا کجاست...؟ رفتم تکون بخورم که دیدم یه دختر بدون لباس کنارم خوابیده ... با ناباوری به اون دختر و خودم نگاه کردم و همه ی اونچه که دیشب برام اتفاق افتاده بود رو به یاد آوردم... خدا منو لعنت کنه چرا باید این کار رو میکردم... من ... من... فکر می کردم این دختر فریباست که برگشته پیشم...

سرم رو بین دستام گرفتم و آشفته به غلطی که کرده بودم فکر می کردم... من به فریبا خیانت کرده بودم... اگه بفهمه ، چی باید جوابشو بدم... دوباره وجدانم جوابم رو داد : خب بفهمه ، مگه اون نچپید تو بغل اون عوضی... فقط تو خیانت کاری ؟

سرمو به شدت تکون دادم و گفتم : نه... نه... کار منو نمیشه توجیه کرد من یه خیانت کارِ پستم... من فکر میکردم اون دختره فریباس ، اون زهرماری بالاخره کار دستم داده بود ، وای خدایا... من چیکار کردم... دیگه چطوری تو چشمای فریبا زل بزنم و بهش بگم تو خیانتکاری در حالی که خودمم با یکی دیگه بودم ... لعنت به من... لعنت به این ضعفم... لعنت به مونا... لعنت به بهزاد...

فوری لباسامو پوشیدم و سریع از اون خونه ی کذایی زدم بیرون... دو روز از اون روز جهنمی گذشت...نه شرکت رفتم و نه جواب تلفنهای بهزاد رو دادم... حسابی از دستش کفری بودم و این دو روز با پیام و تلفن رو اعصابم لی لی کرده بود ، فقط منتظر بودم برابرم سبز بشه و زیر مشت و لگد بگیرمش... درسته خودم مجرم اصلی بودم و اون شب بی احتیاطی کردم ، اما بهزادم به نوبه ی خودش گناهکار بود...

بالاخره شب دوم طاقت نیاورد و اومد در خونه... هر چی زنگ زد در رو باز نکردم ، اما این پسر پروتر از این حرفا بود... از دیوار بالا اومد و خودش رو رسوند به در ساختمون ، این بار در رو باز کردم تا بیاد تو و حرص و عصبانیتم رو روی سرش خالی کنم... دیگه بریده بودم... یادآوری لحظه به لحظه ی اون شب عذابم می داد و وجدانمو به جونم انداخته بود... هنوز وارد نشده با دیدن من داد زد :

- معلومه کدوم گوری هستی...؟ گفتم حتماً سنکوب کردی و همه رو از شرت خلاص کردی...

همینجوری برا خودش داد می زد که یه مشت خوابوندم زیر چونه اش که نقش زمین شد ، تا اومد به خودش بیاد و ببینه چه اتفاقی افتاده چند لحظه ای طول کشید...منم با خشم زیاد روبروش ایستاده بودم و نگاهش میکردم ، بعد از لحظاتی که به خودش اومد داد زد :

- چه غلطی میکنی وحشی... باز هار شدی و پاچه می گیری...؟

داد زدم : اینو زدم که یادت بمونه اگه منو جایی دعوت میکنی منو به حال خودم رها نکنی...عوضی نامرد برا چی منو با اون دختره ی هرزه تنها گذاشتی... اصلاً نکنه خودت این دامو جلوی پام گذاشتی...؟

از جاش بلند شد و یه دستمال از روی اُپن برداشت و لبشو که خونی بود پاک کرد و گفت :

- آهان... پس بگو چرا رم کردی و لگد می پرونی... غلطاشو خودت میکنی و تاوانش رو من باید بدم... مگه بچه بودی که باید هواتو داشته باشم...؟

انگشتمو به نشونه ی تهدید به طرفش گرفتم و فریاد زدم : تو بهتر از هر کس دیگه می دونستی حالم اصلا خوب نیست... با اون همه مشروب که اونجا ریخته بود و حال منم خراب بود ، چطوری می تونستم جلوی خودمو بگیرم ، اون دختره ی عوضی رو فرستادی تا هی مشروب به خُوردم بده و وقتی دید خوب مست شدم ، منو با خودش ببره تو اتاقای بالا...

بهزاد فریاد زد : چرا تو بهش راه دادی...؟ چرا از اتاق پرتش نکردی بیرون...؟

داد زدم : مگه نمیگم مست بودم... آدم مست چه کنترلی رو خودش داره که میگی میخواستی پرتش کنی بیرون...؟ من اونو    تو حالت مستی فریبا می دیدم...  

اومدم نشستم رو مبل و سرم رو بین دستام گرفتم و به گریه افتادم... یاد فریبا و یاد کار کثیفی که کرده بودم داشت آتیشم می زد...

بهزاد اومد نشست کنارم و گفت : حالا چرا گریه میکنی...؟ مگه جنایت کردی...؟ روزی هزار تا پسر از این کارا تو مهمونی و پارتیها میکنند و کَکِشونم نمیگزه ، تو هم مثل اونا ، غریزه داشتی و نتونستی خودتو کنترل کنی ، همین یه بار بود... دیگه تو هیچ مجلسی اینقدر مشروب نخور که بعدش نفهمی چیکار میکنی...

اشکامو پاک کردم و گفتم : بحث این حرفا نیست... من به فریبا خیانت کردم... اگه بفهمه منو هرگز نمی بخشه...

بهزاد دستی تو موهاش کشید و بلند شد چند قدم جلوم راه رفت و گفت : چه خیانتی...؟ اگه خیانتیم باشه ، فریبا خیانت کرده نه تو... تو عاشقش بودی و اون از نبودن تو استفاده کرد و رفت ور دل یکی دیگه ، به کار اون میگن خیانت... فرید خواهش میکنم خودتو جمع کن... مثل این بچه های دو ساله هی بهونه ی الکی نگیر... چرا اینقدر به خودت سخت میگیری...؟ حقته خوش باشی ، حقته زندگیتو باب میل خودت بسازی...حالا با هر کسی که دوست داری... مونا دختر خوبیه ، اونو خوب می شناسم... می تونه دوست دختر خوبی برات باشه و تو لحظه های سخت کنارت بمونه... نمیگم باهاش ازدواج کن چون می دونم هنوز قلبت یه جایی گیره ، اما می تونه تنهاییاتو پر کنه ، بزار فریبا بفهمه که با رفتنش تو رو زمین نزده ، بزار بفهمه که برای خودت و غرورت ارزش قائلی...

با حرفاش که همش ضد فریبا بود عصبی شدم و داد زدم :  بس کن بهزاد... دارم دیوونه میشم و تو ، تو این موقعیت چه پیشنهادای جالبی میدی...این کارم هیچ توجیهی نداره و فقط منو محکوم میکنه... تو تموم عمرم این اولین بار بود که یه دختر رو اینطوری لمس میکردم و همین عذاب وجدان داره نابودم میکنه اونوقت تو میگی اون دختره بشه دوست دخترت.؟

- مگه بد میگم... منم آیدا رو دارم... وقتی دلم میگیره ازش میخوام بیاد خونه ام و منو سرگرم کنه ، وقتی باهاش هستم حالم بهتره میشه ، تو هم می تونی مثل من باشی ، چرا زندگیتو خراب میکنی...؟ چرا لحظه های شادیتو با آرزوی داشتن کسی که مطمئنی دیگه بهش نمی رسی خراب میکنی...؟ مگه چقدر عمر میکنیم که همش باید با درد و غم دست و پنجه نرم کنیم... به خودت بیا فرید... تا صبح که بیداری به حرفام فکر کن و خودتو از این منجلاب بکش بیرون... مادر فریبا هنوز رو تو حساب میکنه... نزار از طرف تو هم ناامید بشه و مدام نگرانت باشه... من دارم میرم... تو رو خدا فرید فردا بیا شرکت ، باید یه چند جا برم و یکی باید تو دفتر باشه... دست تنها نمی تونم کاری بکنم... به کسی هم اعتماد ندارم که کارا رو دستش بسپرم...

دستی رو شونه ام زد و با خداحافظی رفت بره که گفتم : منو ببخش... عصبانی بودم... نمی خواستم این بلا رو سرت بیارم...

خندید و گفت : ما که گردنمون از مو جلوی تو نامرد باریک تره... اگه گردنمو بزنی و حالت خوب بشه حرفی ندارم... حاضرم کیسه بوکستم بشم ، اما تو رو سر جدت فقط اون عُنقات رو از هم باز کن که حالمو بهم زدی از اینکه هم جنس خودتم...

پوزخندی زدم و گفتم : وراجیات تموم شد...؟ برو تا یه مشت دیگه به اون طرف صورتت نزدم...

خندید و گفت : دروغ که نمیگی...از تو دیوونه همه کاری بر میاد... فعلاً خداحافظ...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Golabatoon ، AmirHafez ، پوران ، Sarina
#85
 زبان حال فریبا


دو ماهه از پیوند من و عماد میگذره... دو ماه از اسارت یک ساله ام گذشته...هنوز ده ماه دیگه باقی مونده... ده ماه که برام ده سال می گذره...دردام کم نیستند و اومدن فرید به این خونه و زجه زدناش یه کوه غم دیگه شده رو غصه های نا تمومم... این مدت فکرم پر از آشوبه ، اون روز که فرید اومده بود رو از یادم نبردم و لحظه به لحظه اش زجر کشیدم ،هق هق بی کسی هامو تو تنهایی اتاقم رها میکنم و فقط برای فرید از ته دل و با زجه و اشک از خدا می خوام که بتونه منو فراموش کنه و به آرامش برسه...

- فرید عزیزم بخدا دوست دارم و بهت قول میدم تا آخرین لحظه ی زندگی پر دردم عشقت تو قلبم می مونه و به هیچ کس دیگه اجازه نمیدم جای تو رو برام بگیره...تو فقط صاحب اختیار قلب پر از زخمی منی ،  تو صاحب اختیار روح و روان منی ، کسی دیگه برای من تو نمیشه....
تنهایی من از آنجایی شروع شد که میان این همه بود ، منتظر یکی بودم که نبود ...

یه روز که از دانشگاه با عماد برمی گشتم... ناگهان فکرم کشیده شد به مهناز و فرناز و برای یه لحظه بغض بزرگی نشست تو گلوم ، حالم خیلی بد بود سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و یاد حرفا و شیطونی های وروجکا افتادم که چقدر با ناز و ادا برام حرف می زدند ، دلتنگ آبجی فریبا گفتنشون شده بودم و داشتم از غصه می ترکیدم ، این چه زندگی بود که من داشتم حتی مردم غار نشینم دور هم زندگی میکردند ، اما زندگی من خلاصه شده بود تو دو نفر... من و عماد... عماد و من ... مثل اینکه تو این کره ی خاکی فقط من و عماد بودیم... مثل آدم و حوای اون روزگار که مثل اونا بخاطر یه خطا از بهشت رونده شده بودیم... عماد که متوجه ی سکوتم شد با پشت دست گونه ام رو نوازش کرد و گفت :

- عزیز دل عماد چش شده...؟ غمگین نبینمت خوشگلم...

نگاه آشفته ام رو بهش دوختم و با لرزی که تو صدام بود گفتم : دلم برا مهناز و فرناز یه ذره شده... دلتنگشونم و دیگه تحمل دوریشون رو ندارم...

لبخند مهربونی زد و گفت : آهان... پس دل تنگ شدی... می خوای سر راه بریم پیش یه خیاط تا یکمی اون دل کوچیکت رو گشاد کنه ، شاید ما هم توش جا بگیریم...

با حرص گفتم : عماد حوصله ی سربه سر گذاشتن رو ندارم... میشد شما منو مسخره نکنید...؟

با دو تا انگشتاش لپمو کشید و گفت : مسخره چیه عزیزم ، بَده می خوام دل تنگتو خوبش کنم...

دیگه حرفی نزدم و بعد از لحظه ای سکوت گفت : یه زنگ به خاله ات بزن و یه وعده بزار که همدیگه رو ببینید...

با کمی امید به طرف عماد برگشتم و گفتم : یعنی میشه...؟

عماد یه نگاه عاشقونه ای بهم کرد و گفت : آی... آی... آی... ببین چطوری با یه جمله اون چشمای زیتونیش برق زد...

لبخندی عمیق زدم  و گفتم : از دست تو عماد ، نمیشه یکمی جدی باشی...؟

منو تو آغوش گرفت و صداشو کلفت کرد و گفت : اینطوری خوبه ضعیفه...

خندیدم و اونم از خنده های من قهقهه زد... دیوونه شده بودیم ، تو خیابون داشتیم شوخی میکردیم و اصلاً حواسمون نبود که یکی ما رو ببینه و بگه اینا تو خیابون چه کارای عجیبی میکنند...سر خوشی الان من فقط دیدن وروجکا بود که نفسم به نفسشون بسته بود... بعد از خنده هامون دوباره صورتم رو نوازش کرد و برام خوند...

یه کاری میکنم عاشق من شی ..... نتونی از دلم ساده تو رد شی
یه کاری میکنم هر شب و هر روز ..... بگی دوستم داری عاشق من شی

بعد از خوندن شعرش با اخم نگاهش کردم که خندید و گفت : چیه...؟ حقیقت رو گفتم... مگه نه...؟

لبخند محوی زدم و با خودم گفتم : این بشر کلاً از رو نمی ره... خدای اعتماد به نفسه...
 
بالاخره دم غروب به اصرار عماد به خاله زنگ زدم... خاله این مدت چند باری زنگ زده بود و کم و بیش از حال همدیگه با خبر بودیم... با خاله احوال پرسی کردم و حال مامان و وروجکا رو پرسیدم و جریان رو براش گفتم... اونم پیشنهاد داد که با مامان حرف می زنه و یه روز رو قرار می زاره که برم خونه تا بچه ها رو ببینم...

بالاخره اون روز تاریخی برای من رسید ، دوشنبه دم غروب خاله زنگ زد که می تونم برم دیدنشون ، منم از خوشحالی پریدم بغل عماد و خبر رو بهش دادم... اونم از خوشحالی من خوشحال شد و با در بغل گرفتنم شادیش رو ابراز کرد... صورتم رو بوسید و گفت :

- خیلی خوب بچه کوچولو... اینقدر به من آویزون نشو ، یهو کار دستت میدم اونوقت خر بیار و باقالی بار کن...

ازش جدا شدم و یه مشت زدم تو بازوش و گفتم : بی جنبه... من به چی فکر میکنم و تو به چی فکر میکنی...

رفتم برم تو آشپزخونه که از پشت بغلم کرد و گفت : خت اینجوری که تو شادی میکردی و تو بغلم ورجه ورجه میکنی که دلم آب شد ، خوشگل عماد...

بعد سرش رو تو موهام فرو کرد و یه نفس عمیق کشید و گفت : حالام برو آماده شو تا با هم بریم بیرون...

با تعجب گفتم : کجا...؟

متفکر نگاهم کرد و گفت : نکنه می خوای دست خالی بری پیش وروجکات...؟ نگو آره که اصلاً نمی زارم بری...

با مهربونی نگاهش کردم و گفتم : ازت ممنونم که اینقدر حواست به همه چیز هست... اینقدر منو مدیون خودت نکن...

به آرومی بوسیدم و گفت : تو مدیون من نیستی... تو عشق منی... عمر منی... نفس منی... هر کسی دیگه ایم بود برا عشقش همین کار رو میکرد... فقط می خوام که تو خوشحال باشی و اون لبخند خوشگلت هیچ وقت از روی لبهات محو نشه...

سرمو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم : چقدر خوبه که تو رو دارم... چقدر خوبه که تنها نیستم...

منو محکم تر تو بغلش فشرد و گفت : هیچ وقت تنهات نمی زارم عزیز دلم همیشه پیشت هستم ، تو حق نداری غصه بخوری ، تو فقط باید شاد باشی ، حالام برو آماده شو تا بریم ، ممکنه مغازه ها رو ببندند

یه بوس به گونه اش زدم و آروم گفتم : ممنون و دویدم بالا تا آماده بشم... از این همه خوبیاش شرمنده بودم و عذاب وجدان داشتم که چرا نمی تونستم عاشقش بشم... چرا نمی تونستم خوبیاشو جبران کنم... خودم می دونستم جواب این سوالات چیه... این دل بیچاره ام همیشه در گرو عشق فرید می مونه و نمی تونه کسی غیر از اونو جایگزین فرید کنه... بهتر بود بهش فکر نکنم و شادی امشبو خرابش نکنم....


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Golabatoon ، AmirHafez ، پوران ، Sarina
#86
فوری مانتو فیروزه ای م رو با یه شلوار لی سفید پوشیدم و یه شال فیروزه ای با گلهای ریز سفید باهاش ست کردم و با کمی آرایش ملایم رفتم پایین....عماد هم با یه دست کت و شلوار کتون قهوه ای و یه تی شرت کرم که با کت و شلوارش ست کرده بود پایین منتظرم بود... موهاشو بالا زده بود که صورتش رو جذاب کرده بود... تا منو دید سوت بلندی کشید و گفت :

- جان خودم... امشب یکی عشقمو می دزده...بهتره بی خیال بیرون رفتن بشیم...

خندیدم و گفتم : تو هم که دختر کش شدی آقا عماد تدین...

خندید و یه تابی به خودش داد و گفت : خوشگل بودم خوشگل ترم شدم...

اخم شیرینی کردم و گفتم : همون اعتماد به سقفت منو کشته... آقای خوش تیپ  ...

یهو خیز برداشت طرفم که منو بگیره و به قول خودش حقمو کف دستم بزاره که با یه جیغ بلند خودم رو به حیاط خونه رسوندم...  یه پاساژ بود که پر از اسباب بازی های رنگارنگ و خوشگل که از دیدنشون سیر نمیشدم... عماد هم مثل من هیجان داشت... بالاخره یه مغازه رو انتخاب کردیم و رفتیم تو و روبروی فروشنده ایستادیم فروشنده گفت :

- امرتون رو بفرمایید...

عماد : یه اسباب بازی خاص می خوایم... برا دو تا دختر که از قضا دو قلو هم هستن...

فروشنده لبخند محوی زد و یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت : مبارکه... پس دو قلو هستن... زیر سایه ی پدر و مادر خوشبخت بشن...

با تعجب نگاهش میکردم ، اما عماد ریز خندید و وقتی تعجب منو دید ، سر در گوشم گفت : اوه چشمات در نیاد چشم زیتونی مگه چی گفت...؟ انشالله اون روزم می رسه ، خدا رو چی دیدی...

با اخم نگاهش کردم که خندید و گفت : خیلی خوب اخم نکن دیوونه میشم...

بعد رو به فروشنده گفت : حالا چی دارید...؟

فروشنده یه سری عروسک و بازی های فکری و ظروف آشپزخونه آورد که مورد پسندم نشد... یه دوری تو مغازه زدم که چشمم افتاد به یه پاندای غول پیکر که قدش به شکم من می رسید و از عرضم که چند برابر من بود... به عماد که پشتم بود ، نگاه کردم و گفتم :

- این چطوره عماد جان...

یه نگاهی کرد و گفت : خوبه... اما زیاد بزرگ نیست...؟

فوری گفتم : نه... همین بزرگیش خاصه...

لبخندی زد و گفت :باشه عزیزم... بزار بپرسم ببینم از این دو تا داره...؟

رفت طرف فروشنده که اونم با لبخند گفت که دو تا داره... فوری هر دو رو خرید... اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت و فقط به اون لحظه فکر میکردم که وروجکام وقتی این دو تا پاندا رو می بینند چه عکس العملی از خودشون نشون میدن... عماد هم از خوشحالیم خوشحال بود و می گفت :

- از شادی چشمات نورافکن شده...

به زور هر دو تا رو تو ماشین جا دادیم و راه افتادیم... عماد منو برد به یه فست فوتی و دو تا همبرگر سفارش داد... وقتی غذامون رو خوردیم دیگه ساعت داشت یازده میشد که به خونه برگشتیم... داشتم تو تخت دراز می کشیدم که یهو عماد کنارم خوابید و منو تو آغوشش گرفت... این اولین بار بود که این کار رو میکرد و منو خیلی عصبی کرد... اما بخاطر شادی که امروز بهم بخشیده بود چیزی نگفتم و اونم حرفی نزد... فقط سرشو تو موهام فرو کرد و هی نفسای عمیق می کشید... از نزدیک بودنش ، لمس کردنش داشتم به مرز جنون می رسیدم... نمی خواستم تموم برنامه هایی رو که برای فردا داشتم خراب بشه... برا همین اعتراضی نکردم و با هزار عذاب و آشفتگی همون طور تو بغلش موندم که بعد از حرفای عاشقونه ای که دم گوشم زمزمه کرد به خواب رفت...

از صدای نفسای منظمش فهمیدم که خواب خوابه... منم چشمام رو بستم که بخوابم... اما خواب از چشمام فراری شده بود.. می ترسیدم یه لحظه خوابم ببره و عماد اون بلایی رو که ازش می ترسیدم به سرم بیاره... برای همین تا ساعتی که برام دلواپسی و ترس داشت به همون حالت بدون هیچ حرکتی خوابیدم... خدا می دونه تو اون یه ساعت چی کشیدم... بعد از یه ساعت که مطمئن شدم خوابش سنگین شده ، خیلی آروم دستش رو که منو تو آغوش کشیده بود بلند کردم و گذاشتم اون طرف و به آرومی از جام که بغلش بود کنار کشیدم... یه نگاه بهش کردم مثل بچه های معصوم خوابیده بود... به آرومی موهاش رو از تو صورتش کنار زدم و به اون طرف تخت رفتم و با فاصله ازش خوابیدم... اما صبح که از خواب بلند شدم باز تو آغوشش بودم... با دلهره نیم خیز شدم که از جام بلند بشم ولی عماد همون طور که چشماش بسته بود منو خوابوند و خواب آلود گفت :

- بگیر بخواب ترسو کاریت ندارم...

دوباره سعی کردم بلند شم که این بار عماد با خشونت منو پرت کرد رو تخت و با یه صدایی که عصبی بود گفت :

- گفتم بگیر بخواب... مگه نشنیدی...؟

با صدای بلندی گفتم : عماد بزار بلند شم باید دوش بگیرم ...

عصبی تر از قبل گفت : وقتی میگم بخواب یعنی بخواب... مگه حرف حالیت نیست تو دختر... هنوز ازت سیر نشدم ،  می خوام بیشتر پیشم بمونی... پس آروم بگیر و اعتراضم نکن...

پوفی کردم و با خودم گفتم : نخیر... اصلاً به من پدر مُرده ی سیاه یخت شادی نمیاد... این هوس عماد داشت تموم دلخوشی دیشب و امروزمو میگرف...

دیگه هیچی نگفتم و تو بغلش آروم گرفتم... وقتی دید بالاخره تسلیمش شدم... نیم خیز شد و صورتش رو آورد نزدیک صورتم و شیطون بهم نگاه کرد که خداییش ترسیدم ، اما سعی کردم به روی خودم نیارم...

لبخند شیطونی زد و گفت : بالاخره به آرزوم رسیدم...دیشب بهترین و راحت ترین خواب دنیا رو کردم ... مگه نه نفسم...؟

اخمی کردم و خیلی با مزه گفتم : همین یه بار بود... دیگه پرو نشو...

خنده ی بلندی کرد و لبامو بوسید و گفت : اینقدر خوشم میاد عصبانیت میکنم...

زدم تو سینه اش و بلند شدم... اونم از پشت افتاد رو تخت و همچنان می خندید...یه لگد کوچولو به پاش زدم و گفتم :

- حیف که می خوام برم دیدن این وروجکا ، وگرنه حالتو اساسی میگرفتم...

همچنان که می خندید گفت : منو تهدید نکن عروسکم وگرنه کار دستت می دم...

بلند شد و صورتمو تو یه غافلگیری قاب گرفت و تو چشمام خیره شد و گفت : خیلی دوست دارم... برات می میرم...عشقم... نفسم...

یه بوس محکم به لبام کرد و هولم داد طرف حموم و گفت : بدو برم آماده بشو تا بریم... پیش به سوی زنگ شادی....

از تشبیهش خندیدم و فوری رفتم طرف حموم... اونم از اتاق رفت بیرون که آماده بشه...زیر دوش بودم و به دیشب فکر میکردم که عماد کنارم خوابیده بود... هنوز حسی بهش نداشتم... حسم مرده بود... فقط می خواستمش بخاطر تنهاییام... بخاطر اینکه که کسی نبود که باهاش حرف بزنم... درد دل کنم... تو آغوشش بمونم و به امنیت برسم... مثل یه دوست خوب که تا آخر عمر باهات می مونه چه تو خوشی ، چه تو غم...تا همین حد می خواستمش... درست بود که خیلی راحت خودمو در اختیارش می گذاشتم و خودمو به آغوش و بوسه هاش می سپردم... اما چاره ای نداشتم چون می ترسیدم با دوریهام اونو بیشتر به طرف یه رابطه ی نزدیک تر سوق بدم  و کاری که نباید بشه رو انجام بده و همه ی پاکی و نجابتم رو زیر سوال ببره... اینطوری بهتر بود ، به قول خودش غریزه ی اصلیش رو پس می زد و من با خیال راحت درکنارش می موندم تا این ده ماه دیگه هم تموم بشه و برا همیشه از این بند رها بشم... اینم سرنوشت ناگفته ی من بود که برا خودش داستان غم انگیزی در آستین داشت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون ، پوران ، Sarina
#87
یه بارونی شیک مشکی داشتم که خزه های لب یقه و آستینش قرمز تند بود اونو پوشیدم ، عماد قبلا این بارونی رو برام خریده بود و بهم گفته بود خیلی بهم میاد ، خداییش سلیقه اش یک یک بود... این بارونی شیک رو با یه جفت چکمه ی قرمز و یه شال مشکی قرمز ست کردم و با یه آرایش ملیح که فقط رژ قرمزش رو کمی پر رنگ کردم رفتم پایین... عماد تا منو دید اخماشو درهم کرد و با کمی عصبانیت گفت :

- اگه نمی خواستی بری خونه ی مامانت هرگز نمی گذاشتم اینو بپوشی...

با دلخوری گفتم : مگه این بارونی چشه...؟  خودت برام خریدی...

عصبی دستی تو موهاش کشید و گفت : آره خودم خریدم... فقط هم باید همراه خودم بپوشی... نمی دونستی رنگ قرمز مردا رو تحریک میکنه...

کلافه گفتم :  مرد کجا بود ، اصلا می خوای برم عوض کنم...؟

کمی آرومتر شد و گفت : نمی خواد... اما دفعه ی دیگه اگه قرار شد تنهایی جایی بری این بارونی رو نمی پوشی...

سرم رو تکون دادم و راه افتادیم ، دیگه داشت دیوونه بازیاش حالمو بهم میزد... تو ماشین ساکت بودم و به عکس العملای گاه و بی گاه و رنگارنگش فکر میکردم... یه حس حسادت تو وجودش بود که منو می ترسوند... با این حسی که به من داشت نمی تونستم به این راحتی ازش جدا شم و این منو خیلی نگران کرده بود... تو افکارم پرسه می زدم که با پشت دست گونه ام رو نوازش کرد وگفت :

- منو ببخش فدات شم... نمی خوام حتی نگاه یه مرد بهت بیفته ، تو فقط مال منی...

دستشو گرفتم و گفتم : از تو ناراحت نیستم ، به فکر مامانم بودم ، نمی دونم تو خونه می مونه یا نه ، اگه موند چه برخوردی باهام میکنه...

دستمو بوسید و گفت : نگران نباش... با شناختی که از مامانت دارم ، اون زن عاقلیه و هیچ برخورد بدی جلوی بچه ها باهات نداره ، مطمئن باش...

لبخند محوی زدم و با حرفاش یکمی آروم تر شدم ، بالاخره رسیدم... دیدن اون محله و خیابون یه بغض بزرگ کاشت تو گلوم... عماد که تموم وقت ، توجهش به من بود گفت :

- فدای اون بغضت بشم... اینطوری نکن که من می میرم...

دماغشو کشیدم و بازم تو نقشم فرو رفتم و گفتم : خدا نکنه... تو بمیری من چیکار کنم...؟

خنده ی دلنشینی کرد و تو چشمام خیره شد ، برق شادی و قدردانی رو توی چشماش می خوندم ، دست محکمی زدم و گفتم :

- اوه چته... منو خوردی... پاشو بریم این دو تا غول رو بکشیم بیرون که دیگه دلم داره پر پر میشه واسه دیدن این وروجکا...

لبخند شیطونی زد و گفت : اونم به موقعش... همچین می خورمت که خودتم نفهمی تموم شدی...

با مشت زدم تو بازوش و در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون و گفتم : راست میگن که نباید به پسرا رو داد...

غش غش خندید و پیاده شد...به هر بدبختی بود خرسا رو از ماشین کشیدیم بیرون ، دیوونه بودیم نمیشد یه چیز دیگه ای بخریم که اینقدر برامون مشکل ساز نباشه...؟ خودم جواب خودمو دادم :

- نخیر... می خواستم خاص باشه که خوشبختانه به کمک عماد خاص بود...

با لرزش زنگ رو زدم که خاله فوری اومد در رو باز کرد... پریدم تو بغلش و با تموم وجود بوسیدمش ، یهو حواسش پرت شد به خرسا و خنده ی پر صدایی کرد و رو به عماد سلام و احوال پرسی کرد و گفت :

- باز این شیطونیای فریبا کار دستتون داد...؟

عماد نگاه عاشقونه ای بهم کرد و گفت : فریبا و شیطنتاش برام آب حیاته که بهم عمر جاودان میبخشه شما نگرانش نباشید...

خاله نگاه خاصی بهم کرد و گفت : از من گفتن بود... فقط مواظب شیطنتای ریز و درشتش باشید...

با اخم شیرینی گفتم : إإإ... خاله... هنوز نیومده شمشیرت رو از رو بستی... بیچاره فریبا...

صدای وروجکا اومد که سریع پریدن تو حیاط و دوتاشون به سمتم حمله کردند ، تو بغل گرفتمشون و اینقدر محکم چسبوندمشون و بوسشون کردم که انگار به یه قدیسه رسیده بودم... بالاخره با داد فرناز به خودم اومدم...

- وای آبجی فریبا له ام کردی...

خندیدم و ازشون جدا شدم... خاله یه نگاه به عماد کرد و گفت : خدا به خیر کنه... امروز بچه های من سرشون به خطره...

عماد پر صدا خندید که چپ چپ نگاهشون کردم و گفتم : بزار بریم خونه... من می دونم و تو... حالا با خاله دست به یکی میکنی...؟

با چشمای شیطونش فقط بهم خندید... یهو جیغ مهناز منو از اون حال در آورد که دوتایی به سمت خرسا حمله کردند و اینقدر جیغ جیغ کردند که همه ی ما رو به خنده  انداختند... اونا سرگرم خرسا بودند که عماد رو به من گفت :

- خب خوشگلم... من میرم و دم ظهر میام دنبالت...

با تکون دادن سرم رضایت خودمو اعلام کردم... خاله رو به عماد گفت : آقا عماد برا ناهار تشریف بیارید خوشحال میشم...

با خودم گفتم : خوشحال میشم... پس خاله تنها بود... برای اینکه بیشتر از این کنجکاوی کار دستم نده گفتم :

- مگه مامان نیست...؟

خاله یکمی هول شد و گفت : امروز باید می رفت خونه ی یکی از دوستای قدیمیش... مثل اینکه دخترش عروسی داره و می خواست از مادرت در مورد لباس عروس و مجلسشون مشورت بگیره...تا یه ساعت دیگه میاد...

از زور ناراحتی داشتم پس می افتادم... پس مامان رفته بود که من نبینه... هنوز منو نبخشیده بود...

عماد وقتی حالمو دید دستی به گونه ام کشید و گفت : نگران نباش عزیزم... بهش فرصت بده... هنوز زوده ازدواج ما رو قبول کنه...

سری تکون دادم و و حرفی نزدم... یعنی بغض نمی گذاشت حرفی بزنم... دوباره عماد تاًکید کرد که دم ظهر برای بردنم میاد... خاله ام دیگه اصرار نکرد و عماد هم با یه خداحافظی و گفتن مواظب خودت باش و بوسیدن وروجکا رفت...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، پوران ، به رنگ آسمون ، Sarina ، AmirHafez
#88
خاله دستمو گرفت و گفت : عماد درست میگه ، بهش فرصت بده...

چشمامو بستم و اجازه دادم اشکام بریزه... خاله دست برد و اشکامو پاک کرد و گفت : عزیزم اینطوری با خودت نکن... بیا بریم تو تا بچه ها چیزی نفهمیدن...

لبخند غمگینی زدم و به همراهی بچه ها ، رفتیم تو خونه... خونه ای که دلم براش خیلی تنگ شده بود... اول از همه یه دوری تو خونه زدم و بعد رفتم دم اتاقم ، دوباره اشکام ریخت توی صورتم ، چقدر دلتنگ اینجا بودم ، چقدر میخواستم  اون روزا برگردن ، خدایا... بهم صبر بده ، کمکم کن تا این بحران رو پشت سر بذارم دیگه تحملمو دارم از دست میدم... هیچ دردی بدتر از بی اعتنایی یه مادر به بچه اش نیست و همین بی اعتنایی مامان داشت نابودم میکرد... دلم برای عطر تنش و آغوش پر مهرش تنگ شده بود... می خواستمش ، اونم با تموم وجود... با تموم احساس...دلم خیلی براش تنگ شده بود...

با صدای خاله به خودم اومدم و رفتم تو پذیرایی... دو تا وروجکا داشتند با خرسا عشق دنیا رو می کردند و این شادی رو مدیون محبت عماد می دونستم... خاله فنجون چایی رو گرفت طرفم و گفت :

- چایی دارچینه... همون که خیلی دوست داری...

لبخندی زدم و ازش تشکر کردم و گفتم : اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم خاله... دیگه کی برام چایی دارچین دم میکرد...؟

خاله خندید و با شیطنت گفت : حالا که یه عاشق تموم عیار داری ، منو می خوای چیکار...چقدرم خاطرتو می خواد ...

پوزخندی زدم و پاشدم  پالتوم رو در آوردم و گفتم : خاله باز شروع نکن وگرنه آبمون تو یه جوب نمیره...

پر صدا خندید و گفت : مگه دروغ میگم... اون از نگاه عاشقونه اش ، از توجهش ، از تیپت... معلومه خیلی بهت میرسه...

خندیدم و گفتم : چیه خاله... می خوای این دو ساعت که پیشتم متلک بارونم کنی... دوست داری صورتمو مثل لبو ببینی...؟

خاله خندید و دیگه هیچی نگفت... بعد از لحظاتی بالاخره فرناز و مهناز دل از خرسا کندند و اومدند پیشم...هر دوشون رو تو بغل گرفتم و چند بار بوسیدمشون و گفتم :

- خوب وروجکای من حالتون خوبه ، بدون من بهتون خوش می گذره...؟

مهناز لباش رو ورچید و گفت :  نه آبجی فریبا... وقتی تو نیستی ، کسی با ما بازی نمیکنه... خاله ثریا همش ناراحته و گاهی وقتام گریه میکنه... مامان حمیرام زیاد سرحال نیست که با ما بازی کنه...

با شنیدن حرفای مهناز تموم غم های عالم نشست تو وجودم ، کم مونده بود بزنم زیر گریه... خاله اخمی به مهناز کرد و گفت :

- مهناز.... قرار نشد از این حرفا بزنی که آبجی فریبا ناراحت بشه ، خاله ثریام دلش برا دخترش تنگ میشه که گریه میکنه ، اما آبجی فریبا باید درس بخونه و یه خانوم مهندس بشه و برگرده پیش ما...

اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم و رو به فرناز گفتم : خوشگل آبجی تو چیکار میکنی...؟

دستای کوچولوش رو زد بهم و گفت : یه شب داداش فرید اینجا بود و اونم به ما میگفت وروجکای من ، من و مهنازم دعواش کردیم و گفتیم ما فقط وروجکای آبجی فریبایم ، تو یه چیز دیگه ما رو صدا بزن ، اونم یکمی فکر کرد و گفت خب بهتون میگم شیطونای داداش فرید... ما هم قبول کردیم...

خندیدم و جفتشون رو چسبوندم به خودم و گفتم : شما فقط وروجکای آبجی فریبا هستید ، فقط مال خودم هستید... حالام برید با خرساتون کشتی بگیرید تا من یکمی با مامان حمیرا حرف بزنم و بعد میام باهاتون بازی میکنم...

هورایی کشیدند و بعد از اینکه دو تا ماچ آبدار به هر کدومشون کردم رفتند سراغ خرساشون... یه نگاه غمگینی به خاله کردم و گفتم :

- مامان حالش چطوره...؟

خاله لبخند غمگینی زد و گفت : خوبه و برای قلبش مرتب برا چکاب میره پیش دکترش ،  خب بالاخره بدون اجازه ی اون ازدواج کردی... یکمی زمان می بره تا همه چیز درست بشه... اونم مادره و دلتنگ...

با دلخوری پرسیدم : پس چرا امروز نموند تا ببینمش...

- بهش حق بده... اون بزرگتر بود و نباید رو حرفش می ایستادی ، اما مثل اینکه خوشبختانه زندگی پر از عشق و خوشی داری ، اینو میشه از چشمای تو و عماد خوند...

پیش خودم گفتم : آره خوب... درسته که عماد چیزی کم نگذاشته... اما زندگی ما مثل این ضرب المثل است که میگه توش منو کشته ، بیرونش مردمو...

خاله پرسید : به درساتم می رسی...؟

- درسامم می خونم و عمادم هوامو خیلی داره و کمکم می کنه... نمی خوام آرزوی مامانو فراموش کنم...

- خوبه فریبا... شاید اگه اینطوری پیش بری ، ثریام کوتاه بیاد و کم کم ازدواجتون رو قبول کنه...

غمگین گفتم : نه خاله... با وجود فرید مامان هیچ چیزی رو فراموش نمیکنه...اگه اون اتفاق نیفتاده بود و فرید برگشته بود پیش عمه ، شاید کم کم همه چیز آروم میگرفت...

به خودم جرات دادم از خاله پرسیدم : حال فرید چطوره و تونسته با این قضیه کنار بیاد...؟

- اونم خوبه... اما خیلی داغون شده ، اون شبی که مامانت بهش گفت تو ازدواج کردی ، رفت تو حیاط و سرشو رو زمین گذاشت و خیلی گریه کرد که دل سنگم براش آب میشد...

اشکام سرازیر شد و گفتم : خاله... بخدا نمی خواستم این طور بشه... اما نمی دونم چطور زندگی و تقدیرم این همه تغییر کرد و منو به جایی فرستاد که فکرشم نمیکردم... من خجالت زده ی همتون هستم... عذاب وجدان نمی زاره آروم بگیرم...

خاله دستم رو گرفت و گفت : نه عزیزم... هیچ وقت عذاب وجدان نداشته باش وگرنه اینطوری نمی تونی ادامه بدی... تو برا آینده ات تصمیم گرفتی و این حق توست... این فکرای مسمومو از ذهنت پاک کن و به فکر شوهر و زندگیت باش...

تا ظهر با خاله از هر دری حرف زدیم... اون منو امیدوار میکرد ، اما ته دلم امید به هیچی نداشتم ، قهر امروز مامان آتیش به همه امید و آرزوهام زد...

ساعتیم با وروجکا بازی کردم و موقع رفتن براشون گفتم که دوباره میام دیدنشون و داشتم راضیشون میکردم که صدای زنگ خونه اومد...هنوز تا ساعت دوازده سه ربعی مونده بود و با خودم گفتم که چرا عماد به این زودی اومده دنبالم...

خاله گفت : تو الان نرو تا من برم بیارمش تو خونه تا یه چایی بخوره...

منم اصرار نکردم و اومدم پیش بچه ها نشستم تا بیاد وقتی صدای پاشو شنیدم ، با صدای بلندی گفتم :

- چیه آقای تدین... نتونستی تا ظهر دوریمو ببینی و تحمل کنی...

اما با دیدن فرید  تو درگاه درغالب تهی کردم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#89
با چشمای پر از غم و پوزخندی پر از خشم به من زل زده بود... خاله خیلی نگران بود و معلوم بود اصلاً انتظار اومدن فرید رو نداشته... به بچه ها گفت برن تو اتاقشون و بچه ها هم که داداش فرید رو عصبانی دیدن فوری اونجا رو ترک کردن... سلام آرومی کردم که پوزخندش بیشتر شد و بدون اینکه جواب سلامم را بده با کنایه گفت :


- مثل اینکه هنوز باهاش صمیمی نشدی که آقای تدین صداش می زنی...

لبخند بی جونی زدم و با دلهره ای که به جونم افتاده بود گفتم : ما از این شوخیا با هم داریم ، کاری به صمیمیت نداره...

ناگهان چشماش طوفانی شد... خاک تو سرت فریبا که نمی تونی در اون دهن گشادتو به موقع بگیری... اگه الان محکم بزنه تو دهنت حقته...

خاله که حواسش به ما بود و خشم فرید رو دید ترسید و صداش زد : فرید جان بیا بشین تا برات یه چایی دارچین بریزم...

همون طور که به من زل زده بود گفت : ممنون خاله میل ندارم... وقتی زن دایی با اون حال خرابش اومد خونمون ، فهمیدم که خبریه و خیلی زود بهم گفت قراره خانوم تدین بیاد تا مهناز و فرناز رو ببینه...

مخصوصاً خانوم تدین رو محکم و از زبان مادرم گفت که عذابم بده ، می دونست نقطه ضعفه من مادرمه داشت کاری میکرد که بهم بفهمونه برای مادرم دیگه فریبا نیستم و یه غریبه ام ، دلم شکست و بغض گلوله شد تو راه گلوم ، چیزی نگفتم این موقع ها فقط سکوت جواب میداد و با همین سکوت می تونستم مقابله به مثل کنم... خاله با دستپاچگی گفت :

- ثریا اومد اونجا...؟ حتماً نگرانت بوده که یه سر بهت زده... قرار بود بره خونه ی دوستش...

فرید پوزخندی زد و رو به خاله گفت : خاله... چرا داستان رو برای خانوم تدین برعکس میگی... وقتی مادری نخواد دختر ناخلفش رو ببینه ، معلومه جایی میره که آرومش کنه...

از دست متلکاش داشتم دیوونه میشدم...هر جا می رفتم جلوم سبز میشد و چند تا حرف و کنایه بارم میکرد...برای اینکه جوابی بهش داده باشم و آتیش دلمو کمی سرد کنم  مثل خودش با طعنه غلیظی گفتم :

- اِ... پس شما جایگزین من شدید ، مامان جدید مبارک...

کاردش میزدی خونش در نمی اومد ، با همین جمله فکش منقبض شد و با تشر غرید :

- تو لیاقت چنین مادری رو نداشتی... حیف این مادر که تو دخترش باشی...

باز این بغض لعنتی چنگ انداخت تو گلوم... نامرد دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم و خیال برداشتن نداشت چشمام به اشک نشست... اما به سختی پسشون زدم که بیرون نریزه و محکم گفتم :

- آره تو راست میگی... من لیاقت چنین مادری رو نداشتم ، امیدوارم تو پسر خوبی براش باشی و جای منو تو قلبش بگیری...

داد زد : تو خیلی وقته از تو قلبش پرت شدی بیرون...

با فریادش خاله گفت : فرید خواهش میکنم بخاطر بچه ها آروم باش...

فریدم دیگه هیچی نگفت و کلافه فقط دست تو موهاش می کشید... هنوزم جذاب و خوش پوش بود... یه بارونی قهوه ای سوخته و شالی قهوه ای و یه پلیور کرم رنگ پوشیده بود که ابهت خاصی به عضلات بدنش می داد... فرید قبلاً باشگاه  می رفت و اونجا ورزش بدن سازی رو دنبال میکرد... هیکلش حرف نداشت... از عماد سرتر بود...

با صدای ترسیده ی فرناز که خاله رو صدا می زد چشم از قامت عشق گرفتم و به خاله دوختم که منو و فرید رو به اجبار تنها گذاشت و پیش بچه ها رفت ، فرید با رفتن خاله جلوتر اومد و تو چشمام زل زد ، یه لحظه ی کوتاه عشق رو تو چشماش دیدم ، اما خیلی زود جاشو یه نفرت غلیظ گرفت و گفت :

- ازت نمی گذرم فریبا... نه بخاطر خودم ، دیگه هیچ حسی بهت ندارم...فقط حس تنفرم باقی مونده و تا آخر عمر هیچ حسی جایگزینش نمیشه ، اما بخاطر مادرت ازت نمی گذرم ، منتظرم باش ، چنان انتقامی ازت بگیرم که خودتم نفهمی از کجا خوردی ، فقط بخاطر دل شکسته ی مادرت و اون زحماتی که بیست سال بیهوده به پای توی نمک نشناس ریخت نمی دونم چرا تا حالا اینقدر اشتباه می کردم و عاشق دختری شدم که قلبش از سنگ بود ، لحظه به لحظه خودمو سرزنش میکنم که چطور عاشق تو شدم کسی که به مادرش رحم نکنه به هیچ کس رحم نمیکنه ، از خودم گذشتم ، اما منتظر روز حساب باش ، می دونم باهات چیکار کنم...

اشکام بالاخره سرازیر شد دیگه نتونستم جلوشون بگیرم ، فرید بد دلمو سوزونده بود... با دیدن اشکام یه لحظه صورتشو برگردوند می دونستم طاقت دیدن اشکای منو نداره بارها بهم گفته بود ، اما بعد از لحظه ای دوباره برگشت و من غم عظیم نگاهشو دیدم و بازم امید بستم که تموم طعنه هاش از ته دل نیست ، با انگشتش چند بار تو سینه ام زد و ادامه داد :

- اینم بدون که من الان یه دوست دختر ماه دارم که یه موی گندیده شو به صد تا مثل تو...

یه اشاره به سر تا پام کرد و ادامه داد : نمیدم که گول ظاهر و پولدار یه نامرد رو خورده ، اون الان جای تو رو تو قلب من پر کرده ، اگه بخاطر مادرت نبود دیگه سراغتم نمی اومدم ، اما باید تاوان کاراتو پس بدی نمی زارم آب خوش از گلوت بره پایین ، منتظرم باش...

همین طور که نگاهش به من بود با صدای بلندی از خاله خداحافظی کرد و رفت ، مثل نسیم اومد و مثل طوفان دلمو آشوب کرد و رفت...همین طور که ایستاده بودم اشکم شرشر می ریخت پایین... اینقدر خودخواه بود که یه طرفه قضاوت کرد و بعدم حکم رو صادر کرد...

خاله اومد سمتم و گفت : آروم باش عزیزم... الان عماد میاد و حال خرابت رو می بینه ، برو یکمی صورتتو بشور...

راست میگفت ، اگه عماد حالم و می دید حتما ً سین جینم میکرد و تا نمی فهمید چرا به این حال و روز در اومدم دست بردار نبود... صورتمو شستم... التهاب و آشفتگیم رو چیکار میکردم...؟ نزدیکای دوازده و نیم بود که عماد به گوشیم زنگ زد و گفت دم خونه رسیده... به سختی با وروجکا خداحافظی کردم و بهشون گفتم که خیلی زود به دیدنشون میام... دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و بعد از بوسیدنشون فرستادمشون تو اتاقشون ، نمی خواستم دنبالم بیاند تو حیاط... دیگه تحمل نگاهاشونو نداشتم... تو حیاط خاله رو بغلش کردم و با درد گفتم :

- به مامان سلام برسون و بهش بگو خانوم تدین رو ببخشه که امروز با اومدنش باعث شد سرگردون بشه...

خاله با حرفم لبخند تلخی زد و دیوونه ای نثارم کرد و بعد منو تو بغلش فشرد و ازم خواست صبور باشم و بهم قول داد همه چیز درست میشه  و فقط زمان باید از روی این اتفاقات بگذره ، در ظاهر باهاش موافق بودم ولی کدورت عمیق بین من و مادر به این سادگی ها حل نمیشد ، کدورتی که با وجود فرید هر لحظه پر رنگتر میشد... وداع سختی کردم و خیلی زود اون خونه و همه ی خاطرات تلخ و شیرینش رو ترک کردم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، Sarina ، AmirHafez
#90
به محض اینکه سوار ماشین شدم به عماد سلام کردم ، نه تنها جواب سلامم را نداد به طور غریبی نگاهم کرد ، نگاهی سرد و یخی ، کمی از طرز نگاهش ترسیدم به اجبار پرسیدم :


- عماد چیزی شده...

نگاه از من گرفت و ماشین را روشن کرد و خیلی کوتاه گفت : نه... فقط خسته ام...

دیگه چیزی نپرسیدم... خودم از حرفای فرید کلافه و عصبی بودم... دیگه برام مهم نبود عماد چش شده که با صبح ، زمین تا آسمون فرق کرده... وقتی رسیدیم فوری گفتم :

- الان لباس عوض میکنم و میام یه چیزی برا ناهار سرهم میکنم...

عماد بی اعتنا به حرفم خیلی جدی گفت : بیا تو اتاقم کارت دارم...

همین یه جمله رو گفت و زودتر از من از پله ها بالا رفت... با تعجب  به پشت سرش نگاه کردم... این باز چش شده بود که خدا رو بنده نبود... رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و رفتم تو اتاقش... با تعجب دیدم که داره مشروب می خوره... با اعتراض گفتم :

- عماد چی شده...؟ این چه وقت مشروب خوردنه...

جلوی چشمای متعجبم جام رو محکم کوبید رو میز و بلند شد اومد روبروم... رنگ نگاهش پر از خشم بود... تموم رگ های گردن و پیشونیش بیرون زده بود... خیره به چشمام گفت :

خوش گذشت...؟

متوجه ی کنایه اش شدم ولی گفتم : منظورت چیه...؟

زهر خندی روی لباش نشست و در یه لحظه جام رو از روی میز برداشت و کوبید به دیوار و داد زد :

- اون عوضی اونجا چیکار میکرد...؟

بعد انگشت اشاره اش رو به طرفم گرفت و ادامه داد : حاشا نکن که خودم دیدمش از خونتون اومد بیرون...

آب دهنم رو از ترس به زور پایین دادم... پس فرید رو دیده بود... برای همین دوباره عصبی و دیوونه شده بود ، خونسردیمو حفظ کردم و گفتم :

- اومده بود مامان رو ببینه... دید نیست زود رفت...

خنده ی عصبی کرد و دورم چرخید رفتارش اصلا طبیعی نبود ، با کنایه گفت : که زودم رفت... خوبه... خوبه...

عصبی گفتم : چرا اینقدر کنایه می زنی... من فقط یه سلام بهش کردم و والسلام...حالا مگه چی شده...؟

داد زد : از اول صبح می دونستی میاد اونجا که اینطوری تیپ زدی... اونم تیپ قرمز که از راه به درش کنی...؟ از تیپت خوشش اومد ، ازت تعریفم کرد...؟

با تعجب به لباش چشم دوختم که چرا اینقدر راحت بهم تهمت می زد... از حرفای فرید به قدر کافی ناراحت بودم ، دیگه تحمل منطق اشتباه عماد رو نداشتم به آرومی گفتم :

- عماد روزمو با این حرفا خراب نکن... بیا تو آشپزخونه تا با هم حرف بزنیم ، رفتم برم بیرون که بازومو کشید و با خشونت پرتم کرد رو تختش... از این حرکتش خیلی عصبی شدم و فریاد زدم :

- دوباره زد به سرت...؟ چرا تو منطق حالیت نیست...؟ چرا حرفمو باور نداری...؟

کنارم نشست و صورتش رو آورد جلو ، نفسای داغ و عصبیش به صورت و گردنم می خورد و حالت انزجارمو بیشتر میکرد ، با دو چشم پر از آتیش گفت :

- هنوز دوستش داری...؟

از جمله ی کوتاهش جا خوردم انتظار این سوال رو نداشتم ، دیگه داشت روانیم میکرد... عجب روز مزخرفی بود... دستم رو تو سینه اش زدم که از جام بلند بشم که ناگهان یه سیلی تو گوشم خوابوند و دوباره پرتم کرد رو تخت و دستش رو دور گلوم چفت کرد و تو صورتم داد زد :

- داغشو به دلت می زارم ، اگه دیگه گذاشتم رنگ خونواده ات رو ببینی...                                                      

 چشمام پر از اشک شد... این دیگه چه سرنوشتی بود که دچارش شده بودم...؟ انگار تو این دنیا همه چی دست به دست هم داده بود که بدبخت ترین آدم روی زمین باشم... خدایا... نمی خوام ناشکری کنم... ولی آخه چرا اینقدر بلا باید سر من بیاد ، مگه من چیکار کرده بودم...؟ وقتی اشکامو دید بیشتر عصبانی شد بلندم کرد و یقه ام رو گرفت و چسبوندم به دیوار و گفت :

- خیلی دلت می خواست الان تو بغلش بودی...؟ آره لعنتی ، برا همین گریه میکنی...؟

دیگه تحملم تموم شد... تا کی باید بین این دو تا بشر روانی تحقیر میشدم... حرفای فرید کم خنجر به قلبم نزده بود که عمادم شده بود عین اون... چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا بغضم رو فرو بدم ، بعد از لحظه ای با عجز گفتم :

- ای کاش از اول پیشنهادت رو قبول نمی کردم... فروختن خونه یه امتیاز داشت که لااقل من اینقدر عذاب نمی کشیدم...

عماد وقتی حرفامو شنید ، فکر کرد پشیمونیم بخاطر فریده ، فکر کرد دیدن اون دوباره منو هوایی کرده ، با عصبانیتی که دم به دم زیاد میشد سیلی دیگه ای به طرف دیگر صورتم زد و پرتم کرد رو زمین و چند تا لگد به پاهام و پشتم زد و فریاد زد :

- بالاخره ذاتتو نشون دادی عوضی... پس هنوز عاشق اون مردکی...؟ چه خوش خیاله عماد... اون پالتو رو گرفتم تا برا من بپوشی... اما تو خواستی اون ببینه و تحریک بشه....

برای بار دوم بلندم کرد و تو صورت خونین و پریشونم زل زد و ادامه داد :

- اما کور خوندی... بخدا اگه یه بار دیگه سر راهت سبز شد ، بی معطلی می کشمش... اینو بهت قول میدم... تو فقط مال منی عزیزم...

بعد از کتک و تهمتای عذاب آورش با خشونت تموم پرتم کرد رو تخت و از اتاق زد بیرون و در رو هم از پشت قفل کرد... مثل یه موش به دام افتاده تو تله ی عماد گیر کرده بودم و چاره ای نداشتم جز غصه و خودخوری و گریه... این اشکای لعنتی کی تموم میشدند...؟  این روزای کوفتی کی تموم میشدند...؟

نمی دونستم عصبانیت و کتکاش رو باور کنم ، یا اعتراف به عشق و دوست داشتنش رو ... تو یه تضاد عاطفی گیر کرده بودم و داشتم دست و پا می زدم و هیچ دستی برای نجاتم نبود... یاد حرفای فرید و تنفرش... یاد قهر مامان و کتکای بی رحمانه و بی عدالت عماد دلمو به درد می آورد... چرا باید چنین تقدیری نصیبم میشد...؟ پس سهم من از زندگی چی بود...؟ میشه یه روزی این زندگی که هر روزش برام مثل مرگ تدریجی می مونه به پایان برسه و بتونم طعم خوشبختی رو بچشم...؟ برای تنهاییم ، بی مهر و بی پناهیم پایانی نیست...؟

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 157 26,441 دیروز, 01:28 AM
آخرین ارسال: افسون67
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 58 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,995 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 420 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 678 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,952 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,504 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,316 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,637 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,613 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان