کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 06-23-2017، 09:54 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 142
بازدید 14770

رتبه موضوع:
  • 74 رای - 4.07 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی


109
عماد که اومد خونه و منو به اون حال دید خیلی ترسید و پرسید :  چی شده...؟

چی می تونستم بگم... فقط تنها بهونه ای که تونستم براش بیارم و بهش فکر کرده بودمو گفتم :

- یه زنگ زدم خاله و با وروجکا حرف زدم ، خیلی دلتنگشون بودم برا همین نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریه کردم...

از پشت میز پا شد و اومد کنارم نشست ومنو تو بغلش گرفت وبه آرومی گفت:

- عزیز دل عماد چرا با خودت اینطوری میکنی...؟ مگه من مُردم که اینقدر بی پناهی...؟


وقتی این حرف رو زد اشکl بیشتر بارید سرمو از سینه اش برداشتم و با چشمای گریون گفتم :

- چرا نمی تونم مثل دخترای دیگه زندگی کنم...؟ چرا نمی تونم با شوهرم به خونه ی مادرم برم...؟ چرا نمی تونم شاد باشم... آخه منم آدمم... منم احساس دارم... چرا باهام اینطوری میکن...؟


دستاشو قاب صورتم کرد و با انگشتای شصتش اشکام رو پاک کرد و گفت :

- همه ی زندگی عماد آروم باش... تو که خیلی صبور بودی ، این چیزا زمان می بره... اگه حالا دیگه منو به عنوان شوهرت قبول میکردی و به داشتن یه بچه رضایت می دادی قول می دادم مامانت با دیدن نوه اش مجبور بود کوتاه بیاد و برای دیدن نوه اش پیش قدم میشد...


با حرفش ابروهام پرید بالا ، باز یه چیزی پیدا کرد که حرف این رابطه رو بکشه جلو ، به هر طریقی بود می خواست ببینه می تونه منو به این کار راضی کنه یا نه... نگاهش که پر از شیطنت بود منو خندوند و شروع به خندیدن کردم ، تو گریه داشتم می خندیدم ، واقعاً روزگار مسخره ای داشتم... با لبخند مرموزی همین طور که نگاهم میکرد گفت :

- چرا داری می خندی...؟ به قول خودت مگه جوک برات تعریف کردم... مامان کوچولو...

با شنیدن نسبت مامان کوچولو خنده ام بیشتر شد و بعد از کلی خندیدن گفتم :

- خوب بلدی گریه ی منو به خنده تبدیل کنی... آخه خودت میگی مامان کوچولو، من هنوز کوچولوی تو هستم اونوقت بیام مامانم بشم...


با حرفم خندید و سرمو تو سینه اش گرفت و گفت : درسته که تو کوچولوی عمادی... اما دیگه وقتشه بزرگ بشی...

محکم بوسیدم و ادامه داد : خب حالا که گریه هاتم به خنده تبدیل شد پا شو ناهار رو بیار که دیگه طاقتم داره طاق میشه ، یه موقع دیدی به جای ناهار اقدام به بزرگ کردنت کردم...  

با حرفش دوباره دلم لرزید... زود از بغلش اومدم بیرون و زدم رو شونه اش و گفتم :

-یارو رو تو ده راه نمی دادن سراغ کدخدا رو می گرفت ، این ضرب المثل رو فقط برا تو گفتن...


اخماشو توهم کشید و سکوت کرد انگار ضرب المثل به مذاقش خوش نیومد ، برام اهمیتی نداشت بزار یه لحظه هم اون ناراحت بشه مگه چی از این دنیای لعنتی کم میشد... رفتم برم که دستمو دوباره گرفت و منو کشید که پرت شدم تو بغلش ،  منو تو آغوشش محکم گرفت و با اخم گفت :

- به موقعش که فکر کنم چیزی نمونده هم تو ده راهم میدن و هم میرم سراغ کدخدا تا حالشو بپرسم... شیر فهم شد عزیزم ....؟ دیگه از این ضرب المثلا برا من ردیف نکن که یه دست کتک مفصل میخوری...

منو رها کرد و ادامه داد : تا من دستامو می شورم غذا رو بکش که آدم گشنه نه دین داره نه ایمان...

چپ چپ نگاهش کردم که از برابرم گذشت ، دیگه داشت دیوونه ام میکرد... از هر ده تا حرفاش که بلغور میکرد ، نه تای اونو ربط میداد به رابطه ی زناشویی... به روانی گفته بود زکی....

موقع خوردن غذا دیگه حرفی نزد و با اخم ناهارش رو خورد ، منم سکوت کردم و داشتم به حرفاش فکر میکردم.... حتماً تو یه ویلای رویایی و تو یه شب رویایی ، به قول خودش شب زفاف من بیچاره بود...نه... محال بود بزارم اون به نیتش برسه... تا آخرین نفس باهاش می جنگیدم... می خوام پاک و سربلند برگردم... باید غرور له شده امو از نو بسازم... باید خودمو از هر اتهام مبرا کنم اینطوری شاید به آرامش می رسیدم...

پیچ و خم های زندگی پر از چالشن... اگه انسانی همه ی تلاشش رو بکار بگیره و با اراده ی راسخ ، به سوی هدف مورد نظرش پیش بره موفقیت اون حتمیه...من می خوام همین کار رو بکنم... تموم تلاشم رو به کار می برم تا از این امتحان سر بلند بیرون بیام....

دو سه روزی تا جمعه وقت داشتم که هم به کارای مربوط به سفر برسم و هم دفتر خاطرات عماد و مهتاب رو تموم کنم... تنها شانسی که این چند روز بهم روی آورده بود این بود که عماد تا ساعت شش عصر تو شرکت بود و حتی برا ناهار هم نمی اومد خونه و منم از این فرصت استفاده کردم و دفتر خاطرات عماد و مهتاب رو خوندم... جالبی دفتر این بود که حدود چند تا از برگه های آخر دفتر از خود دفتر جدا شده بود و نتونستم بفهمم عاقبت این عشق تند چی شده... فقط عماد نوشته بود که من و مهتاب داریم می ریم شمال و می خوام اونجا بقیه ی خاطراتمو بنویسم... با خوندن آخرین خط اون دفتر یه حس خیلی بدی داشتم ، نمی دونم تو کله ی اون لعنتی چی بود که منو هم مثل مهتاب می خواست ببره تو اون ویلا... همه چیز برام اسرار آمیز شده بود... مگه نگفته بود مهتاب با یکی دیگه دوست شد و رفت خارج ، حتی این گفته ی عماد رو هم ماهان تاًیید کرده بود...؟ پس چرا اینجا نوشته بود که می خواد مهتاب رو ببره شمال... سر در نمی آوردم... نوشته هاش گیجم کرده بود ، حالم خیلی خوب بود که این راز مرموزم بهش اضافه شده بود...

برام مفهوم نبود که به سرعشق عماد و مهتاب چی اومده که با وجود این همه عشق و احساسات تند به یکباره به کوهی از یخ و سردی و جدایی تبدیل شده بود... ؟هر چی خاطرات اون دو تا رو می خوندم ، این سوالات بیشتر تو سرم بالانس می زد ، نوشته هاش همش از عشق و دلدادگی و دوری بود که وقتی به هم می رسیدند در آغوش همدیگه و با بوسه هاشون این دلتنگی رو بر طرف می کردند... نکته جالب این عشق این بود که عماد نوشته بود هنوز با مهتاب رابطه نداشته ام... خودش خیلی مشتاق این کاره اما من تا باهاش ازدواج نکنم همچین عمل زشتی رو انجام نمی دهم... نمی دونم چی به چیه ، چه چیزی باعث تموم شدن این عشق بوده و چی به سر مهتاب اومده که یهو از زمین محو شده... ؟عماد نوشته بود که وفتی مهتاب ناپدید شد همه جا رو دنبالش گشتم و در به در آواره ی خیابونا شدم تا شاید یه سر نخی ازش پیدا کنم که نبود... هیچ کجا نبود... حدود یک سال دنبالش گشتم و پیداش نکردم... تا اینکه یه روز ازش یه ایمیل دریافت کردم که نوشته بود کسی غیر اونو دوست داشته و باهم از ایران رفتن و دیگه دنبالش نگرده...

به گفته ی ماهان عماد از اون روز حالش خراب شد و بیمار و افسرده گوشه آسایشگاه به مدت شش ماه بستری شد تا کم کم حالش رو به بهبودی رفت و تونست تا حدودی به خودش بیاد و مهتاب و این عشق رو فراموش کنه...آخر دفتر هم چند خطی از حرفای دلشو نوشته بود که با خوندنش دلم برا عماد سوخت و درک میکردم که این مهتاب لعنتی چه به روح و روان این بیچاره آورده بود...

نمی دونم دلم گم شده ، یا اونی که دل به او سپردم
نمی دونم عشقم گم شده ، یا معشوقم
نمی دونم اعتماد بی جا کردم ، یا بی جا به من اعتماد کردن
نمی دونم لیاقت اونو نداشتم ، یا اون لیاقت منو نداشت
نمی دونم من در حق عشقم جفا کردم ، یا اون
نمی دونم او قدر ندونست ، یا اون
نمی دونم خدا اینو قسمت ما کرد ، یا ما خودمون قسمتو رقم زدیم
نمی دونم چرا وقتیکه دل بستن آسونه ، دل کندن سخته
نمی دونم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم ، یا دنیا رو داد تا دل بکنیم
نمی دونم... نمی دونم... فقط نمی دونم.....

با خوندن این شعر غم انگیز دفتر خاطرات رو بستم ، اما هنوز فکرم تو اون چند برگه که از دفتر کنده شده بود ، نوشته ها همه مهتاب رو محکوم میکرد ، اما نمیشه یه طرفه به قاضی رفت باید مهتاب هم باشه و حرفای اونو هم شنید تا این راز آشکار میشد ،  تا حدودی از این دفتر فیض بردم و فهمیدم دور و برم چه خبره... دفتر رو بردم سر جاش گذاشتم و صندوچه رو برداشتم زیاد سنگین نبود و تونستم ته چمدون لباسا اونو جای بدم و با کلی لباس بپوشونم... باید تو شمال به هر صورتی بود درشو باز میکردم و این حس فضولی و کنجکاویم رو ارضاء میکردم... مهمترین کاری هم که کردم تو نبود عماد یه روز رفتم یه گوشی ارزون و یه سیم کارت خریدم ،  باید مخفیانه اونو یه جایی پنهون می کردم تا اگه لازم شد با اون به افسانه زنگ بزنم و به اونا بگم که کی برای کمک بیان... این تلفن تنها دستاویز من برای رهایی و آزادیم بود...

باهاش یه زنگ به افسانه زدم و براش توضیح دادم که با همین شماره باهاش در تماسم و خاطر نشان کردم که هیچ وقت بهم زنگ نزنه حتی اگه مجبور بشه تا خودم اگه لازم شد از همه چیز اونو با خبر می کردم...

همه چیز برای این سفر مرموز آماده بود و چشم به راه جمعه بودم که از راه برسه و من فصل جدید زندگیمو آغاز کنم... فصلی که خیلی اتفاقات بزرگی تو زندگیم قرار بود بیفته ، فصلی که منو دوباره با خونواده ام و فرید روبرو کرد و اتفاقاتی که باز مادر و فرید برام رقم زدند...اتفاقاتی که هم خوشی داشت و هم پر بود از غم و غصه... درد و رنج.... فصلی که حضور فرید در این دوره از زندگیم پر رنگ تر شد و با خودش مشکلاتی بیشتر رو برام به ارمغان آورد... فصلی که صبوری بیشتری رو می طلبید.....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط گل بانو ، ahmad6262 ، AmirHafez ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، نادیه ، پوران


110
بالاخره به اون ویلای  به قول عماد رویایی رسیدیم ، ویلایی تک و بزرگ با نمایی زیبا و شگفت انگیز میان طبیعت بکر خدا ، خداییش از دیدن اون همه زیبایی در جا خشکم زد... دور تا دورمون سبز بود و سبز مثل بهشت خدا که تو کتابا توصیفشو شنیده بودم... یه ویلا که از بیرون مثل یه کلبه ی چوبی بود با پنج تا پله که از زمین جدا میشد مثل همین کلبه های روستایی ، اما در ابعاد بزرگتر ، وقتی رفتیم تو کلبه چشمام قد یه نعلبکی شده بود... مدل روز بود و دکوراسیونش آبی صورتی مدرن که شادی رو به آدم القا می کرد و هر کسی که واردش میشد جانی دوباره میگرفت و خستگی راه از تنش گرفته می شد ، هر چی از زیبایی اینجا بگم کمه ، اما نمی دونم چرا حس خوبی ندارم و این حس مدام اذیتم میکنه... شاید برای اینه که می دونم تو این ویلا قرار نیست بهم خوش بگذره...                                                         

اینقد غرق این تیکه از بهشت بودم که به کل عماد رو فراموش کردم... وقتی دستاش دورم حلقه شد ، تازه یادم افتاد که با عماد اومدم منو محکم تو بغلش گرفت و با صدای شادی گفت :

- آی... آی... آی.... داره حسودیم میشه... اینقدر که غرق زیبایی این ویلا شدی غرق عشق من نشدی عروسکم...

چپ چپ نگاهش کردم که اونم سر خوش خندید و یه بوس محکم به گونه ام زد و اومد جلوم ایستاد و دست به سینه اش گذاشت و جلوم خم شد و با شوخی گفت :

- به کلبه ی درویشی و پر از عشق عماد خوش اومدی پرنسس زیبای من... قدم رنجه کردی... قدم روی چشمای عماد گذاشتی....

از حرکاتش خنده ام گرفت و گفتم :  حالا کی گفته من پرنسسم و تو پرنس....؟

غش غش خندید و گفت :  مگه باید کسی بگه...؟ از چند لحظه پیش که قدم تو این جای رویایی گذاشتیم هم من پرنس شدم و هم تو پرنسس...

بعد از حرفش رفت خودشو انداخت رو کاناپه ی سالن و خیره شد به من...

دوباره با حرفش تموم بدبختیام رو به یادم آورد ترس همه ی وجودمو گرفت ، اینجا همون جایی بود که می خواست منو تا ابد مال خودش کنه ، حتماً یه فکر شیطانی تو سرشه که با دمش گردو می شکنه ، باید حواسمو بیشتر جمع کنم تا ببینم این تقدیر بد پیله دوباره چی رو برام رقم میزنه...

با صدای عماد به خودم اومدم : چی شد پرنسس عماد ، رفتی تو هپروت ، چی تو اون کله ی خوشگلت می گذره...؟

خندیدم و اومدم کنارش نشستم ، دستشو دور شونه هام انداخت و منو چسبوند به خودش و یه بوس کوتاه به گونه ام زد و ادامه داد :

- می تونم حدس بزنم داری به چی فکر میکنی...

عجب جونوری بود... تا ته ضمیر ناخدا آگاه آدمو می خوند... لبخند پر شوری زدم و گفتم :

- فکرم فقط به این ویلا و زیباییاشه... عماد این ویلا مال خودته...؟


با نگاهش عمیق بهم زل زد ، که یعنی خر خودت هستی و می دونم چی تو کله ات می گذره ، بعد از لحظه ای گفت :

- ای کاش مال خودم بود اما نیست ، مال یکی از دوستامه... البته فرقی هم نمیکنه مال من باشه یا مال اون ، هر کدوممون  هر موقع خواستیم می تونیم بیایم اینجا و ازش استفاده کنیم...

- دوستت کیه... تا حالا من دیدمش....

- نه عزیزم... اون ایتالیا زندگی میکنه و این ویلا رو خریده که هر موقع میاد ایران چند روزی بیاد اینجا و استراحت کنه...

بلند شدم و اومدم دم پنجره ، یه نگاه به بیرون کردم در حینی که زیبا و نفس گیر بود خوفناکم بود ، هیچ ویلایی اطرافش نبود و این ویلا تک و تنها وسط یه جنگل خلوت قرار داشت و جون می داد برای جنایت و قتل... از فکرشم  تموم وجودم لرزید ، برگشتم به عماد بگم چرا این ویلا تکه و اطرافش ویلای دیگه ای نیست که با دیدن چشمای عماد که به طرز وحشتناکی به من خیره بود نزدیک بود جون بدم ، آب دهنمو به زور قورت دادم ، خدایا... چرا عماد دوباره این حالت بهش دست داده بود...؟ چشماش نماد آدمای روانی و خطرناکی رو داشت که وقتی به آدم خیره میشن تموم وحشت عالم رو به آدم انتقال میدن... چشماش به من بود و فکرش جایی دیگه ، اینم یه برنامه ی جدید و ترسناک برای من بیچاره بود ، تو جای دوردست و تنها در کنار همچین آدمی که به ظاهر عاشق بود و باطناً روانی و داشت انتقام عشق از دست رفته اش رو از من می گرفت واقعاً خوفناک و دلهره آور بود ، دیگه تحمل این نگاه رو نداشتم که به همه ی ناراحتی و نگرانی هام اضافه شده بود... صداش زدم اونم نه یه بار ، چند بار ، یهو به خودش اومد و اون نگاه در مقابل چشمای حیرت زده ی من رفت و جاش دو تا چشم پر از عشق و محبت نشست و رو لبهاشم یه لبخند ملیح جا گرفت... مثل یه شعبده بازی بود که تو یه آن ، تصویر اول رو به تصویر دوم مبدل میکنه ، واقعاً از این حالتش به تموم معنا ترسیدم... اینجا برای من امن نبود...چطور می تونستم یه هفته  با یه آدم روانی تو جنگل خلوت اونم تو شب تنها بمونم و راحت بخوابم...؟ آشوب و دلهره از پا گذاشتن تو یه محیط ناشناخته و یه آدم ناشناخته تر مهمون دلم شد ، احساس تهوع و دل ضعفه  دلمو زیر و رو میکرد که بدبختانه باید با نقابی از خونسردی به پشت چهره ی دردمندم پنهون می کردم....
 
نفسای گرمش که به گردنم خورد فهمیدم پشتم ایستاده ، یه بوسه به گردنم زد و گفت :

- باز به چی فکر میکنی....؟


از ترس چشمامو بستم و بعد از لحظه ای باز کردم و رو بهش ناخداآگاه گفتم :

- عماد سکوت اینجا منو می ترسونه...


یه نگاه عمیقی بهم کرد... دیگه چشماش ترسناک نبود ، اما بعد از لحظه ای چنان خندید که رعشه به جونم انداخت وگفت :

- وقتی تو آغوش من باشی ترس معنی نداره ، اتفاقاً سکوت اینجا به آدم آرامش و خوشی میده ، نمی بینی عمادت چقدر خوشحاله...

آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم : چرا این ویلا رو انتخاب کردی...؟ خب شمال که خیلی ویلا داشت ، می رفتیم جایی که لب دریا باشه و چند تا آدمم می دیدیم ...

نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت : چیه...؟ پرنسس قََدََر قدرت من از جای به این زیبایی و بکری می ترسه...؟ اصلاً ترس معنی نداره خوشگلم... درسته این دور و برا کسی نیست ، اما همچین خالی از سکنه هم نیست ، دویست متر پایین تر یه روستاس با جمعیت پنج هزار نفری ، یه روستای کوچولو...

بعد دستم رو کشید و با خودش برد و گفت : حلا بیا تا همه ی ویلا رو بهت نشون بدم...

همین طور که می رفتیم دم گوشم زمزمه کرد : مخصوصاً یه اتاق خواب رویایی داره که جون میده برا عشق بازی من و تو...

با حرفش نفس تو سینه ام حبس شد ، یه نگاه پر از ترس بهش کردم که نمی دونم تو چشام چی دید که زد زیر خنده وگفت :

- اینو باش...  تا زنا حرف از عشق بازی می زنن ، زودتر خودشونو روی تخت ولو میکنن ، ولی زن ما با ترس به این رابطه نگاه میکنه و یه قدمم بر نمی داره...

بعد منو کشید طرف آشپزخونه... آشپزخونه ی نسبتاً بزرگ و شیکی داشت... با طراحی مدرن ، بدون پیش خوان که حالتی رویایی به اون بخشیده بود ، وسط آشپزخونه یه میز ده نفره ی ناهاری خوری قرار گرفته بود با کابینت های بادمجونی و نقطه های نقره ای... دکوراسیون شیک و رنگاش با هم هماهنگ بودن.. .روبروی آشپزخونه همون پذیرایی بزرگ بود که اول وارد پذیرایی میشدیم ، دو دست مبل چرم قهوه ای و کرم با دیوارها یی که پوشیده از سنگ های گرانیتی که آنها هم قهوه ای و کرم بود زیبایی خاصی به پذیرایی داده بود ، ویلا با چند تا تابلو ی منظره از خود شمال و یه لوستر خوشه ای بسیار بزرگ و پر تلاًلو که وسط سقف قرار داده بودن کامل میشد... روبروی آشپزخونه سمت چپ ، راهروی طویلی بود... اول راهرو دو تا در روبروی همدیگه بود که سرویس بهداشتی و حمام قرار داشت... اونم با سرامیک آبی و سفید که با رنگ های پذیرایی و آشپزخونه همخونی نداشت ، در انتهای راهرو که از نظرها پنهون بود دو تا اتاق خواب روبروی هم ساخته بودند هر دو اتاق خواب زیبا و نفس گیر بود... اتاقی که عماد بهش اشاره کرده بود ، یه اتاق بزرگ و دلبازی به رنگ زرشکی و سفید با ترکیب و طرح هایی از گل های ریز و درشت و خطوط افقی و عمودی مخالف هم ، از دو رنگ سفید و زرشکی که تو سقفم از همین ترکیب با سنگ درست کرده بودند محیط رو شاد و سر زنده نشون می داد یا به قول عماد مخصوص عشق بازی عشاق ساخته شده بود ، سرویس خوابش سفید رنگ بود و رو تختی اون به رنگ زرشکی و با بالش های سفید و زرشکی که ابهت و زیبایی خاصی به تخت بخشیده بود ، همه چیز زیبا و نفس گیر بود البته برای یه زوج عاشق که بعد از ازدواجشون به عنوان ماه عسل به این ویلا بیان و این اتاق بشه محل عشق بازی این زوج خوشبخت نه من و عماد که به اجبار به هم وصل شده بودیم....

یهو عماد منو پرت کرد رو تخت و روم خیمه زد و گفت : گفتم که جون میده برای عشق بازی من و تو ، ولی به نظر من  راحتی که به جا و تخت نیست ، مهم اینه که کی تو بغل آدم باشه ، مهم اینه که یه عروسکی مثل تو پیشم باشه که هر موقع از خواب بیدار میشم تو رو ببینم...

دستامو رو سینه اش گذاشتم که بلند بشم ولی منو دوباره خوابوند و گفت : چیه ، چرا می ترسی...؟ کاریت ندارم فقط قبل از اینکه بریم برا صبحونه پیش غذای منو لطف کن بیاد...

دیوونه ی روانی... تنها کاری که تو طول عمر مفیدش یاد گرفته فقط بوسیدن و هی حرفای مفت زدن بود... اخمامو خفن تو هم کردم و با حرص گفتم :

- عماد بس کن شورش رو در آوردی ، از رو معده ام بلند شد دلم درد گرفت...

دو تا بازوهامو با خشم چسبید به تلافی چموشیم محکم و خشن بوسیدم و غرید :

- وقتی به چیزی ازت میخوام پشت گوش ننداز که دیوونه میشم... فهمیدی...؟


از خشن بودن و فک فشرده اش ترسیدم و اگه باهاش مدارا نمی کردم شاید همین الان کارمو یکسره می کرد... برای همین آروم دستمو روی معده ام گذاشتم و مظلومانه گفتم :

- عماد... گشنمه و دلم ضعف رفت ، پس کی صبحونه می خوریم...؟

اول با تعجب نگاهم کرد و بعد چشماش یه برقی زد و با خنده منو تو آغوش گرفت و همین طور که به طرف آشسپزخونه می برد گفت :

- منو ببخش عزیز دلم ، خیلی خودخواهم که فقط به فکر پیش غذای خودم بودم...

منو گذاشت رو صندلی و ادامه داد : حالام تنبیه میشم و یه صبحونه ی مفصل برات آماده میکنم که هم درس عبرتی برام بشه و هم تو انگشتاتو باهاش بخوری...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، نادیه ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو


110
سه روز از اومدنمون به اون ویلای مخوف می گذره...وقتی میگم مخوف یکی از علتاش اینه که برای من مثل زندانای سیاه آمریکا بود... خیلی دلیل دارم که مخوف بودن اونو ثابت کنه... یکی از علتاش اینه که من با یه روانی همخونه و هم پیمونم که امنیت جانی منو زیر سوال میبره... وقتی از چیزی ناراضیه چنان خشمگین و ترسناک میشه و نعره می زنه که چهار ستون بدن من که هیچ ، چهار ستون خونه هم می لرزه... یه روز که ظهر می خواست استراحت کنه...ازم خواست برم پیشش ، اما من بهونه آوردم و همراهش نشدم ، نعره زد و مچ دست من محکم گرفت و کشید و پرتم کرد تو اتاق و با خشم گفت :


- دیگه بس کن فریبا... تا حالا خیلی باهات راه اومدم ، دیگه نمی زارم منو بازی بدی ، اون ازدواج مصلحتی و اون پولا برن به درک ، این مدت به این نتیجه رسیدم که ازدواجمون باید رسمی بشه ، دیگه نمی زارم ازم فرار کنی...

چونه ام رو محکم گرفت و فشار داد و داد زد : اگه یه بار دیگه ازم فرار کردی اینقدر با کمر بند می زنمت که بمیری... با این کارات داری دیوونه ام میکنی فریبا... مواظب رفتارت باش...

تو اون لحظه چه کارباید میکردم با این روانی که وقتی حالش بدتر میشد تموم دنیامو سیاه میکرد... فقط امیدم اول به خدا که تو وجودم همیشه سوسو می زنه و بعد به افسانه بود که آماده ی یه اشاره ی من بود ، دیگه بریده بود دیگه رمق ندارم باهاش بجنگم ، اگه هنوز برا خدا مهم باشم ، اگه هنوز خدا منو دوست داشته باشه نجاتم میده...

گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد


تو این سه روز بدترین شکنجه های روحی شدم و صدام در نیومد ، تو در آغوش گرفتناش ، تو بوسه های تلخ و پر هوسش غرق بودم و جراًت مخالفت رو نداشتم... گاهی وقتا به اجبار و فریاد یا من شروع کننده بودم و یا همراهیش میکردم... جای شکرش باقی بود تو این سه روز منو تصرف نکرده بود ولی داشت خودشو آماده میکرد...برای همین تو یه فرصت که رفتم توی دستشویی تموم مشخصات ویلا رو برای افسانه اس کردم و نوشتم :

- فردا صبح نامه رو به سروان بده...بهش گفتم الان حالم خوبه و نگرانم نباش... فکر میکنم عماد می خواد یه کارایی بکنه... چون مدام داره با گوشیش حرف می زنه و هر چی هم می پرسم میگه برای کارای شرکته... اما یه فکری تو سرشه...

بیچاره افسانه خیلی نگرانم بود و تو یه پیام ازم عاجزانه خواست که مواظب خودم باشم...تا پلیسا برسن... اون ویلا بجای اینکه برام رویایی و پر از روزای خوش باشه شده بود کابوس روزا و شبام... شده بود درد و ترس... اگه عماد منو می خواست اینجا سر به نیست کنه خیلی راحت می تونست این کار رو بکنه... حالا دیگه با این رفتارای زود به زود هیستریکش ، یه چیزی رو برام روشن میکرد که شاید مهتاب هرگز از ایران خارج نشده و عماد بلایی به سرش آورده... با تصور به این افکار دارم دیوونه میشم و راه خروجی برام نیست... تو این چند روز عماد مرتب میره تو همون حالت و چشماش وحشتناک میشه و به یه جایی زل می زنه ، حالت چشماش مو رو به اندامم سیخ میکرد... تو اون حالت که فرو می رفت دیگه منو نمی دید ، برای اینکه از اون حالت درش بیارم یا صدای موزیک تو سالن رو زیاد میکردم و یا از برابرش دور میشدم و بلند صداش می زدم تا به حالت اولیه برگرده...

واقعاً محیط و هوای اونجا که به نظر بکر و تمیز می اومد برای من خفه کننده بود... لحظه به لحظه با ترس عجین شده بود... شبا عماد اصلاً نمی خوابید و منو تو آغوش می گرفت و با موهام بازی میکرد ، صورتمو می بوسید و باهام حرف می زد ، تا اونجایی که می تونستم خواب رو از خونه ی چشمام دور میکردم و همپاش بیدار می موندم ، اما بعضی مواقع خواب ازم زور میشد و منو به قعر خودش می کشید... تموم فکرم این بود که چطور می تونم در اون صندوقچه رو باز کنم و ببینم عماد توی اون چی پنهون کرده... اما با وجود لحظه به لحظه ی عماد کنارم هنوز موفق نشدم اون لعنتی رو باز کنم... بعضی مواقع از ویلا بیرون می رفتیم و دور تا دور ویلا می گشتیم... وقتایی که از ویلا می اومدم بیرون ، یکمی از ترسم کم میشد اما به محض وارد شدن به ویلا دوباره ترس و وحشت وارد خونم میشد و نا آرومم می کرد... بدبختانه این حالتام از چشم تیز بین عماد دور نبود.... اینقدر زیرک بود که بفهمه تو سرم چی می گذره ، بعضی مواقع منو تو آغوش می گرفت و دلداریم می داد و بهم یادآور میشد که جام امنه و هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره ، ولی بعضی مواقع تو اون حالتای ترسناکش فرو می رفت و اگه تو آشپزخونه بودیم چند تا لیوان و بشقاب بود که به در و دیوار کوبیده میشد و نعره می زد :

- از چی می ترسی...؟ مگه به من اعتماد نداری...؟

کاری میکرد که به غلط کردن می افتادم و خودمو تو آغوشش پنهون می کردم و با التماس و اشک ازش عذرخواهی میکردم و با نوازش کردنش اونو تا حدودی آرومش میکردم... شده بودم للِه ی یه پسر دیوونه و عصبی... سرمو اینقدر تو آغوشش می فشردم که سرم با تماس به استخون سینه اش درد می گرفت... به پهنای صورتم تو بغلش گریه می کردم ، با همه ی تلاشی که برای اشک نریختن انجام می دادم اما اشکام با سماجت هر چه تموم تر با جوش و خروش بیرون می ریخت... مثل بچه ای بودم که بخاطر یه کار اشتباه مادرش تنبیه اش کرده ، اما هیچ وقت دامن مادرشو رها نمیکنه و تو اوج داد و فریادای مادرش بازم آغوش اونو می طلبه تا شاید مادرش اونو ببخشه و محکم تو بغلش بگیره...

عصر روز چهارم عماد گفت : بیا بریم یه دوری بزنیم و یه خورده خرید بکنیم... یاد صندوقچه افتادم و آروم طوری که عصبانی نشه گفتم :

میشه من نیام ، حوصله ی خرید رو ندارم و یکمی سرم درد میکنه ، در کمال تعجب دیدم قبول کرد و بالاخره این کوه غرور به تنهایی رفت برا خرید... خیلی تنهایی می ترسیدم ، مخصوصاً که داشت شب میشد فکر میکردم یکی نا محسوس مواظبمه ، اما چاره ای نداشتم باید می موندم و در این صندوقچه رو باز میکردم... وقتی مطمئن شدم عماد رفته یه تبر از تراس که تو وسایل باغبونی دیده بود برداشتم و با تموم قدرت زدم رو قفل... بار اول و دوم باز نشد... اما خدا باهام بود که بار سوم بالاخره درش باز شد ، با شادی روبروش زانو زدم که این بار تیرم به خطا رفت ، صدای ماشین عماد منو دستپاچه کرد و صندوچه و تبر رو با هم هل دادم زیر تخت و لب تخت نشستم...

عماد سریع اومد تو اتاق و یه نگاه مشکوک بهم کرد که پیش دستی کردم و بلند شدم و خودمو متعجب نشون دادم و گفتم :

- چرا برگشتی...؟ مگه نرفتی خرید...؟

آروم اومد طرفم با بد بینی تموم نگاهم کرد و رفتم بپرسم که باز چی شده که گفت :

- چی تو فکرت می گذره فریبا...؟ تو که از این ویلا و سکوتش می ترسیدی پس برا چی دم غروب موندی و نخواستی بیای دنبالم...


خوش بینیم زیاد طول نکشید... لعنتی همون روانی که بود هنوزم هست... برای اینکه عصبیش نکنم آروم و بدون استرس گفتم :

- راستش وقتی رفتی و تنها شدم یهو ترس با تموم قدرت بهم حمله کرد به خودم لعنت فرستادم که چرا دنبالت نیومدم... حالا که برگشتی چند دقیقه ای صبر کن تا آماده بشم و باهات بیام...

تو چشمام دقیق شد و پوزخندی زد گفت : نکنه می خواستی فرار کنی...؟ اما بعد دو دو تا کردی و دیدی دم غروبه و تو جنگل گم میشی...

نگران نگاهش کردم... من بخاطر چی تو خونه مونده بودم و اون به چی فکر میکرد... خونسردیمو حفظ کردم و خودم رو تعجب زده نشون دادم و گفتم :

- چی داری میگی...؟ من و فرار...؟ برای چی باید فرار کنم...؟

اومد جلوتر... چشماش دوباره خشمگین و قرمز شده بود و تو یه حرکت دستش رو گذاشت بیخ گلوم و منو چسبوند به دیوار... از نگاه جدیش ترسیدم با وحشت به تغییر حالتاش خیره شدم ، صورتش داشت قرمز میشد ، چشماشو تنگ کرد می دونستم به زودی رگ گردنش هم متورم میشه... آب دهنمو به زور فرو دادم و با دو تا دستام افتادم به جون دستای گره کرده اش که دور گردنم پیچیده بود ، ولی دریغ از یه تکون کوچیک...

نعره زد : تو کوچولو نمی تونی منو گول بزنی... تا نگی می خواستی چیکار کنی ولت نمی کنم...

حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد و منو به مرز خفگی رسوند... وقتی صورت قرمزم و دید رهام کرد و به عقب پرتم کرد... با شدت زیاد شروع به سرفه کردن کردم ، خم بودم و داشتم بالا می آوردم... روانی عوضی داشت خفه ام میکرد ، اگه یه ثانیه ی دیگه دستش رو دیرتر برداشته بود من الان اون دنیا بودم... برگشت طرفم و باز نعره زد :

- فکر میکنی خیلی هالو هستم... نمی فهمم چه مرگته فریبا که نمی تونی منو تحمل کنی ، همش می ترسی بهت نزدیک بشم ، ترس رو تو چشمات می بینم ، بوسه هات همش تظاهریه ، تو چه مرگته فریبا... ؟ چرا عشق منو باور نمی کنی...؟ چرا سعی نمیکنی منو دوست داشته باشی...؟

اومد جلوتر و موهامو تو چنگ گرفت و منو کشید تو بغلش... از زور درد نفس کم آوردم... دم گوشم فریاد زد :

- مگه من چی از اون پسر عمه ی عوضیت کم دارم...؟ من بدبخت توام و عشقت داره منو میکشه اونوقت می خوای فرار کنی و بری پیش اون نامرد عوضی...؟ قسم می خورم که اون پسره رو از مغز کیشمشیت بکشم بیرون...

بعد به شدت هلم داد عقب و زدم زمین ، خودمو کشیدم کنج دیوار و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و گریه کردم... این دیوونه زده به سرش...نمی دونم می خواد چه بلایی تو این ویلا  سرم در بیاره ، یه لحظه آرامش شده بود برام آرزوی محال ...از اتاق زد بیرون دو در رو محکم کوبید به هم... تو خودم شکستم... مچاله شدم... باید به حال خودم خون گریه میکردم... آخه خدا دارم تاوان چه گناه نکرده ای رو پس می دم..؟. مگه بدنم چقدر تحمل این همه کتک رو داره...؟ خدایا دیگه حالا به دادم برس نزار به خودکشی فکر کنم...

یه ربعی گذشت که دیدم با یه لیوان آب پرتقال برگشت طرفم... کنارم نشست و لیوان رو گرفت سمت لبام... دلم نمیخواست لب باز کنم ازش متنفر شده بودم اما برای اینکه دوباره عصبیش نکنم بدون هیچ تلاشی لبهامو از هم باز کردم و عماد جرعه جرعه آب پرتقال رو به کامم ریخت... بعد منو تو بغلش کشید و منو بوسید و گفت :

- منو ببخش فریبا... دست خودم نیست که اینقدر خشن باهات رفتار میکنم... همش بخاطر اینه که حس میکنم دارم از دستت می دم و تو هم به این حس دامن می زنی... چرا نمی خوای با من باشی...؟ چرا نمی تونی عشق منو باور کنی...

سرم رو بلند کردم و با چشمای پر از اشک نگاهش کردم... برای یه لخظه نتونست چشمای پر از اشک منو ببینه و چشماشو بست و زیر لب ازم معذرت خواهی کرد... باید یه چیزی می گفتم که دوباره عصبی نشه... هیچی برای عماد وحشتناک تر از این نبود که وقتی سوال میکرد سوالش بی جواب باشه... اشکامو پاک کردم... سرم رو تو سینه اش چسبوند.. لرزش آغوشش نشون از این رو داشت که اونم داره گریه میکنه...  دل بیچاره و بدبختم برای اونم می سوخت که به این دردعشق یه طرفه مبتلا شده بود... ای کاش عماد کسی بود که تو آرزوهای من جا داشت... ای کاش از این حالتا نداشت تا بهتر می تونستم برای با اون بودن تصمیم بگیرم... پاهاش رو دراز کرد و منو وادار کرد که دراز بکشم و سرم رو روی پاهاش بزارم... مدام سرش رو پایین می آورد و منو می بوسید و ازم عذرخواهی میکرد...

آروم گفتم : نمی خوام معذرت خواهی کنی... می دونم عصبی شدنت دست خودت نیست اما می تونی کنترلش کنی... باید بری دکتر عماد... باید خودتو مداوا کنی... من باید با اعتماد کامل بتونم در مورد موندنم با تو تصمیم بگیرم ، عماد بزار صادقانه بهت بگم این رفتارات من می ترسونه...امنیتم رو به خطر میندازه... من یه زندگی پر از آرامش می خوام... اگه بخوای اینطوری ادامه بدی نمی تونم کنارت بمونم ، حتی اگه بخاطر پولت منو بندازی زندان ، دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست...

منو بلندم کرد و روبروی خودش نشوند و با دستاش صورتم رو قاب گرفت و منو بوسید و با چشمای پر از عشقش گفت :

- اگه بدونم باهام می مونی قول میدم وقتی برگشتیم با هم بریم پیش دکتر... هر چی تو بگی من همون کار رو میکنم ، تو فقط مال من باش و کنارم بمون میشم غلام حلقه به گُوشت... زندگی برات بسازم که تو کتابا از خوشبخیمون بنویسند... البته اونم شرط داره...

با نگرانی پرسیدم : چه شرطی...؟

خندید و گفت : الان نمی تون بهت بگم وقتش فرداست... فردا شرطمو میگم... نگران نباش زیاد سخت نیست... تا من یه غذای حاضری آماده میکنم تو هم یه آبی به صورتت بزن و خوشگل و آرایش کرده بیا تو آشپزخونه تا باهم ناهار بخوریم...

عماد رفت و من هنوز از زور نگرانی به زمین چسبیده بودم... فردا روز سیاه بخت شدن من بود... روزی که عماد خیلی وقته تدارکش رو دیده... نکنه بلایی سرم بیاره و من نتونم دیگه از زیر دستش سالم بیرون بیام...؟ قلبم چنان به قفسه ی سینه ام می کوبید که صداش تو تموم وجودم اکو میشد... موقع خواب عماد بهم گفت که فردا صبح وسایل پیک نیک رو برمی داریم و می ریم لب رودخونه... از این خبر یه نفس عمیق کشیدم... بالاخره روز پنجم رو می تونستم از این چهار دیواری بیرون برم... هیچ ارزشی بالاتر از آزادی نیست ، ارزشی که خیلی ها جونشون هم براش از دست می دادند... حاضر بودم بمیرم و فردا که میریم لب رودخونه دیگه برنگردم تو این ویلای ترسناک...

جایی در دور دستها گم شدم... هر چی بیشتر می دوم دورتر میشم... گم تر میشم... من از این جون کندن های شبونه بیزارم... مثل یه معتاد که از خماری بیزاره... مثل یه معتاد که از زندگی بیزاره... من از این زندگی بیزارم... از عمرم سیرم... از همه ی تعلقات این دنیا سیرم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو


111
وقتی نور خورشید به صورتم خورد و از خواب بیدار شدم احساس می کردم بدنم له شده است و اصلا نخوابیدم... خسته بودم هم روحی هم جسمی... به راست غلطیدم که مستقیم رفتم تو بغل عماد ،  فوری خودمو عقب کشیدم  که عماد با خشم منو برگردوند و با حرص غرید :

- یکمی دیگه بخواب فریبا...

دستاش رو گرفتم تا از دور کمرم دور کنم و عصبی گفتم : عماد ولم کن می خوام برم دستشویی...

منو با خشم بیشتر چسبوند به خودش و سرش رو تو موهام فرو کرد و دم گوشم گفت :

- اول صبحی منو برزخی نکن که تا آخر شب بد می بینی...


بازم مثل همیشه خفه شدم و خودمو رها کردم تو بغلش ، اونم هر کاری عشقش می کشید باهام کرد تا بالاخره بعد از نیم ساعت شکنجه بهم اجازه ی بلند شدن داد... حدود ساعت ده بود که رفتیم کنار رودخونه ، عماد گفته بود که می خواد از رودخونه ماهی بگیره و همون جا کباب کنه... اون روز عماد یه حالی دیگه داشت ، خوشحال و قبراق بود و تو هر فرصتی میشد حسابی به من می رسید ، مرتب گونه هامو می بوسید و می گفت : عاشقتم فری.... گاهی وقتم ازم دور میشد و با تلفنش حرف می زد... وقتی جریان مداوم تلفن زدناش رو پرسیدم به طور ماهرانه ای فقط می گفت با شرکت و ماهان  در تماسه و دارم برای یه کاری بهشون مشورت میدم ، ولی همه ی رفتاری اون روزش مشکوک بود و منو بیشتر می ترسوند... حالم اصلاً خوب نبود یه حس بدی از اول صبح تو قلبم نشسته بود و هر لحظه بیشتر میشد... بر عکس من عماد خوش و سر حال بود و حسابی با دمش داشت گردو می شکست ، از ته دل برام مایه می گذاشت و چپ و راست صفت ، عزیزم و دنیای عماد... فدات شم... تو فقط عشق منی و غیره به نافم می بست... وقتی هم ازش می پرسیدم که آفتاب از کدوم طرف در اومده... غش غش می خندید و می گفت :

- آفتاب من از اولم از اون چشمای زیتونیت در اومده و عاشقم کرده... آفتاب من ورای آفتاب زمینه... آفتاب من عشقه... عشق به توست... عشقی که بهم جونی تازه می بخشه... نمی دونی چقدر دوست دارم فریبا که اصلاً نمی شه اندازه اش رو بگی...

با حرفاش نه تنها ذوق مرگ نمی شدم ، تازه هزار هزار کیلو ترس و آشفتگی می ریخت تو وجودم... تموم قسمت سختش مال منه ، لذت جنون آمیزش مال اون.... لذت شکنجه های روزانه و شبانه از اونه ، تحمل و صبرش واسه من.... دیگه داشتم مثل خودش حالتام هیستریک میشد... فاجعه خیلی عمیق بود... درد و غصه هام تحت کنترل نیست... حالتای عصبیم وقتی بیشتر میشه که عماد یه ماهی به قلاب گرفته و روبروم بالا می گیره...ماهی بخاطر حفظ جونش بالا و پایین میشد ، با دیدن جون کندن ماهی ، یاد جون کندن خودم تو این مدت افتادم و تو خنده ، اشکم سرازیر شد ... چنان اشکی می ریختم که عماد با حیرت به من زل می زنه... با بدنی پر از لرز و استرس ، ماهی رو با دستام می گیرم و از قلاب نجاتش می دم و اونو و دوباره می ندازم تو رودخونه... می لرزم و داد می زنم :

- چطور آدما اینقدر بی رحمند...؟ چطور می تونند جون کندن یه موجود زنده رو ببینند و بی اهمیت از کنارش بگذرند...

هق هق میکردم : من... من... دیگه تا آخر عمرم ماهی نمی خورم... نمی خوام.... نمی خوام....بی رحم باشم...

عماد وقتی حال خرابمو دید قلاب رو انداخت و اومد جلوتر و کنارم نشست و بدن نحیف و لرزون منو تو آغوش گرفت... الان به این آغوش گرم احتیاج داشتم... خودمو تو بغلش مچاله کردم ، اونم منو درک می کرد و محکمتر بغلم کرد...سرشو تو موهام فرو کرد و لباش رو دم گوشم گذاشت و اول گوشم رو بوسید و بعد با یه لحن غمگینی گفت :

- عزیزم آروم باش... نمی دونستم اینقدر دل نازکی ، وگرنه این بلا رو سر اون روح لطیفت نمی آوردم... منو ببخش خانوم کوچولوی خودم...

فشارهای عصبی و استرس هام کم کم فروکش کرد ، آتیش آغوشش آرومم کرد ، هر چند که هیچ وقت این آغوش رو با عشق نخواستم ، اما الان تنها آغوشیه که برام مونده ، عماد تنها کسیه که تو بی کسی هام شریکه... وقتی دید آروم شدم ، منو با احتیاط از خودش جدا کرد ، دستاشو قاب صورتم قرار داد و با انگشتاش صورت پر از اشکمو پاک کرد... وقتی نگاه مهربونش رو دیدم ، دلم گرم شد... لبخندی زدم و به آرومی گفتم :

- منو ببخش روزتو خراب کردم...

به آرومی لبامو بوسید و گفت : وقتی با تو باشم... وقتی گرمای وجودتو کنارم حس کنم روزم خراب نمیشه کوچولوی دل نازک خودم...

تو نگاهش عشق و جنون مخلوط شده بود که هم بهم آرامش می داد هم ترس و آشفتگی... اون روزم یکی از روزای خیلی بد من بود.... فریبای بیچاره ، دلت رو به چی خوش کردی ، تو این هشت ماه چه روز خوبی داشتی و مطمئن میگی امروزم روز بدی بود... هیچ خونی دیگه تو رگ هام جریان نداشت ، بدنم یخ کرده بود و رنگم پریده بود ، جون داشت از تنم پر می کشید... وقتی عماد منو به اون حال دید بلند شد و تموم وسایل پیک نیک رو جمع کرد و سوار ماشین شدیم... وقتی یکمی بهتر شدم عماد گفت :

میریم شهر ناهار می خوریم و یه دوری می زنیم و عصری برمی گردیم ویلا...

آهی کشیدم و گفتم : الان پنج روزه اومدیم شمال و هنوز دریا رو ندیدیم... بریم کنار دریا...

- الان نه فریبا ، فردا از صبح تا شب می برمت کنار دریا  تا یه دل سیر دریا رو ببینی...

غمگین نگاهش کردم... دیگه خنده جایی تو سرنوشت من نداشت... این تقدیر بدشگون از اول به خنده های من حسودی میکرد ، از اول هم خنده هامو با درد و غصه ، با اشک و جدایی عوض کرده بود...تنها روزنه ی امیدم به افسانه بود حتماً تا حالا نامه رو به سروان داده و الان تو راهند و میان نجاتم میدن... اصلاً براشون مهم هستم...؟ براشون سرنوشتم اهمیتی داره...؟ یعنی میشه منم به آزادی برسم... یعنی میشه از قید و بند این قول لعنتی رها بشم...؟ دلم می خواست از اونجا می تونستم پرواز کنم ولی پرهام شکسته بود...من یاد نگرفته بودم تسلیم بشم ، مادرم ضعیف بودنو یادم نداده بود... یاد گرفته بودم بجنگم و بازم مقاومت کنم... باید مبارزه میکردم یه حسی بهم میگه سروان و افسانه تو راهند... دم غروب برگشتیم ویلا... ساختمون از بیرون تاریک تاریک بود ، فقط چراغ سر در ویلا روشن بود...کورمال کورمال در آغوش عماد به سمت ساختمون رفتم... لعنتی عماد یه چراغ ویلا رو روشن نگذاشته بود ، هیبت ساختمون تو اون جنگل تاریک لرزه به اندامم انداخت ، خیلی ترسیدم... اما کارم از اضطراب داشتن و ترسیدن گذشته بود ، حس مرگ رو داشتم...

وقتی وارد شدیم و عماد کلید برق رو زد با حیرت و ناباوری به پذیرایی چشم دوختم...کل پذیرایی با چراغها و بادکنکای رنگی روی سقف و دیوارا تزیین شده بود...  یه میز دو نفره با رو میزی ساتن بنفش با گلهایی سفید ، پر از گلای زرد و قرمز و صورتی ، تلالویی خاصی به میز بخشیده بود... دور تا دور میز رو با شمع پوشونده بودند و شمع ها همه روشن بودن و لرزش نورشون خیلی زیبا بود... با تعجب گفتم :

- عماد اینجا چه خبره...؟ کی اینا رو درست کرده...؟ من و تو که...

نگذاشت حرفمو تموم کنم...خندید و دستم رو گرفت و منو نشوند پشت همون میز رویایی و خودشم روبروم نشست و گفت :

زودتر سفارش این کار رو داده بودم تا ما دم رودخونه بودیم چند تا کارگر اومدند و اینجا رو درست کردند... می خوام امشب تو این ویلا یه شب به یاد موندنی برات درست کنم که ازش یه خاطره ی خوبی داشته باشی و دیگه نترسی...

با حرفاش خطر رو بیخ گوشم احساس کردم... آب دهنم رو به زور پایین دادم... بدنم داشت بی جون میشد... یه صدایی تو سرم فریاد می زد :

- نه فریبا... نباید وا بدی...الان وقت وا دادن و عقب رفتن نیست... باید محکم باشی... باید بتونی از خودت دفاع کنی... باید از پاکدامنیت محافظت کنی... تو می تونی... تا حالا که تونستی... بعد از این هم می تونی... حتماً اون سروانه تو راهن و به زودی پیدات می کنن تا اون موقع به ترست غلبه کن تا اتفاقی برات نیفته...

با امیدای که به خودم دادم یکمی آروم شدم ، اما استرس کامل دست از سرم برنمی داشت... مقابل این مرد و زور و بازوهاش چه کاری از دستم ساخته بود با اون حالتایی که زود به زود می اومد سراغش دیگه هیچ بنی بشری حریفش نبود چه برسه به من...

با دلهره پرسیدم : امشب چه خبره عماد... تولد من و تو که نیست... سالگرد ازدواجم که نداریم...

خندید و گفت : چرا اتفاقاً تولده... تولد زندگی مشترکمونه...ببین فریبا من این برنامه رو چیدم که بهت بگم امشب شب زفاف من و توست و می خوام ازت تو هم باهام همکاری کنی... الان هشت ماهه که من و تو همخونه هستیم و کنار هم  می خوابیم اما دریغ از یه رابطه کوچیک... هیچ مردی طاقت این همه دوری از زنشو نداره مخصوصاً کسی رو که دوستش داره و عاشقشه... تا حالام باهات مدارا کردم ، اما امشب می خوام کامل مال من بشی ، من فریبای نصفه نیمه نمی خوام ، من عشقو فقط رو زبون و حس کردن ساده نمی خواممی خوام تا آخر عمرم باهات بمونم و خیالم از بابت داشتنت راحت باشه ، می خوام صبح که از خواب پا میشم تموم رنج و دردام تموم شده باشه... تدارک همه چیز رو دیدم ، تدارکی که برای یه عروسی مناسبه ، حتی لباس عروسم برات گرفتم...باید امشب مثل همه ی عروسا خودتو برای آقا داماد آماده کنی... بی هیچ کم و کسری... فقط عروسی ما یه فرق کوچولو داره که جمعیتش فقط دو نفره ، اما قول بهت میدم اگه به دلم راه اومدی تو تهران برات یه شن بزرگ و در خوره لیاقت می گیرم ، یه جشنی که همه انگشت به دهن بمونن....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، ahmad6262 ، Golabatoon ، پوران ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو
وقتی نور خورشید به صورتم خورد و از خواب بیدار شدم احساس می کردم بدنم له شده است و اصلا نخوابیدم... خسته بودم هم روحی هم جسمی... به راست غلطیدم که مستقیم رفتم تو بغل عماد ،  فوری خودمو عقب کشیدم  که عماد با خشم منو برگردوند و با حرص غرید :

- یکمی دیگه بخواب فریبا...

دستاشو گرفتم تا از دور کمرم دور کنم و عصبی گفتم : عماد ولم کن می خوام برم دستشویی...

منو با خشم بیشتر به خودش چسبوند و سرش رو تو موهام فرو کرد و دم گوشم گفت : اول صبحی منو برزخی نکن که تا آخر شب بد می بینی...

بازم مثل همیشه خفه شدم و خودمو رها کردم تو بغلش ، اونم هر کاری عشقش می کشید باهام کرد تا بالاخره بعد از نیم ساعت شکنجه بهم اجازه ی بلند شدن داد... حدود ساعت ده بود که رفتیم کنار رودخونه ، عماد گفته بود که می خواد از رودخونه ماهی بگیره و همون جا کباب کنه... اون روز عماد یه حالی دیگه داشت ، خوشحال و قبراق بود و تو هر فرصتی میشد حسابی به من می رسید ، مرتب گونه هامو می بوسید و می گفت : عاشقتم فری.... گاهی وقتم ازم دور میشد و با تلفنش حرف می زد... وقتی جریان مداوم تلفن زدناش رو پرسیدم به طور ماهرانه ای فقط می گفت با شرکت و ماهان  در تماسه و دارم برای یه کاری بهشون مشورت میدم ، ولی همه ی رفتاری اون روزش مشکوک بود و منو بیشتر می ترسوند... حالم اصلاً خوب نبود یه حس بدی از اول صبح تو قلبم نشسته بود و هر لحظه بیشتر میشد... بر عکس من عماد خوش و سر حال بود و حسابی با دمش گردو می شکست ، از ته دل برام مایه می گذاشت و چپ و راست صفت ، عزیزم و دنیای عماد... فدات شم... تو فقط عشق منی و غیره به نافم می بست... وقتی هم ازش می پرسیدم که آفتاب از کدوم طرف در اومده... غش غش می خندید و می گفت :

- آفتاب من از اولم از اون چشمای زیتونیت در اومده و عاشقم کرده... آفتاب من ورای آفتاب زمینه... آفتاب من عشقه... عشق به توست... عشقی که بهم جونی تازه می بخشه... نمی دونی چقدر دوست دارم فریبا که اصلاً نمی شه اندازه اش رو بگی...

با حرفاش نه تنها ذوق مرگ نمی شدم ، تازه هزار هزار کیلو ترس و آشفتگی می ریخت تو وجودم... تموم قسمت سختش مال منه ، لذت جنون آمیزش مال اون.... لذت شکنجه های روزانه و شبانه از اونه ، تحمل و صبرش واسه من.... دیگه داشتم مثل خودش حالتام هیستریک میشد... فاجعه خیلی عمیق بود... درد و غصه هام تحت کنترل نبود... حالتای عصبیم وقتی بیشتر میشه که عماد یه ماهی به قلاب گرفته و روبروم بالا می گیره...ماهی بخاطر حفظ جونش بالا و پایین میشد ، با دیدن جون کندن ماهی ، یاد جون کندن خودم تو این مدت افتادم و تو خنده ، اشکم سرازیر شد ... چنان اشکی می ریزم که عماد با حیرت به من زل می زنه... با بدنی پر از لرز و استرس ، ماهی رو با دستام می گیرم و از قلاب نجاتش     می دم و اونو و دوباره می ندازم تو رودخونه... می لرزم و داد می زنم :

- چطور آدما اینقدر بی رحمند...؟ چطور می تونند جون کندن یه موجود زنده رو ببینند و بی اهمیت از کنارش بگذرند...

هق هق میکردم : من... من... دیگه تا آخر عمرم ماهی نمی خورم... نمی خوام.... نمی خوام....بی رحم باشم...

عماد وقتی حال خرابمو دید قلاب رو انداخت و اومد جلوتر و کنارم نشست و بدن نحیف و لرزون منو تو آغوش گرفت... الان به این آغوش گرم احتیاج داشتم... خودمو تو بغلش مچاله کردم ، اونم منو درک می کرد و محکمتر بغلم کرد...سرشو تو موهام فرو کرد و لباش رو دم گوشم گذاشت و اول گوشم رو بوسید و بعد با یه لحن غمگینی گفت :

- عزیزم آروم باش... نمی دونستم اینقدر دل نازکی ، وگرنه این بلا رو سر اون روح لطیفت نمی آوردم... منو ببخش خانوم کوچولوی خودم...

فشارهای عصبی و استرس هام کم کم فروکش کرد ، آتیش آغوشش آرومم کرد ، هر چند که هیچ وقت این آغوش رو با عشق نخواستم ، اما الان تنها آغوشیه که برام مونده ، عماد تنها کسیه که تو بی کسی هام شریکه... وقتی دید آروم شدم ، منو با احتیاط از خودش جدا کرد ، دستاشو قاب صورتم قرار داد و با انگشتاش صورت پر از اشکمو پاک کرد... وقتی نگاه مهربونش رو دیدم ، دلم گرم شد... لبخندی زدم و به آرومی گفتم :

- منو ببخش... روزتو خراب کردم...

به آرومی لبامو بوسید و گفت : وقتی با تو باشم... وقتی گرمای وجودتو کنارم حس کنم روزم خراب نمیشه کوچولوی دل نازک خودم...

تو نگاهش عشق و جنون مخلوط شده بود که هم بهم آرامش می داد هم ترس و آشفتگی... اون روزم یکی از روزای خیلی بد من بود.... فریبای بیچاره ، دلت رو به چی خوش کردی ، تو این هشت ماه چه روز خوبی داشتی و مطمئن میگی امروزم روز بدی بود... هیچ خونی دیگه تو رگ هام جریان نداشت ، بدنم یخ کرده بود و رنگم پریده بود ، جون داشت از تنم پر می کشید... وقتی عماد منو به اون حال دید بلند شد و تموم وسایل پیک نیک رو جمع کرد و سوار ماشین شدیم... وقتی یکمی بهتر شدم عماد گفت :

میریم شهر ناهار می خوریم و یه دوری می زنیم و عصری برمی گردیم ویلا...

 آهی کشیدم و گفتم : الان پنج روزه اومدیم شمال و هنوز دریا رو ندیدیم... بریم کنار دریا...

- الان نه فریبا ، فردا از صبح تا شب می برمت کنار دریا  تا یه دل سیر دریا رو ببینی...

غمگین نگاهش کردم... دیگه خنده جایی تو سرنوشت من نداشت... این تقدیر بدشگون از اول به خنده های من حسودی میکرد ، از اول هم خنده هامو با درد و غصه ، با اشک و جدایی عوض کرده بود...تنها روزنه ی امیدم به افسانه بود حتماً تا حالا نامه رو به سروان داده و الان تو راهند و میان نجاتم میدن...اصلاً براشون مهم هستم...؟ براشون سرنوشتم اهمیتی داره...؟ یعنی میشه منم به آزادی برسم... یعنی میشه از قید و بند این قول لعنتی رها بشم...؟ دلم می خواست از اونجا می تونستم پرواز کنم ولی پرهام شکسته بود...من یاد نگرفته بودم تسلیم بشم ، مادرم ضعیف بودنو یادم نداده بود... یاد گرفته بودم بجنگم و بازم مقاومت کنم... باید مبارزه میکردم یه حسی بهم میگه سروان و افسانه تو راهند...

دم غروب برگشتیم ویلا... ساختمون از بیرون تاریک تاریک بود ، فقط چراغ سر در ویلا روشن بود...کورمال کورمال در آغوش عماد به سمت ساختمون رفتم... لعنتی عماد یه چراغ ویلا رو روشن نگذاشته بود ، هیبت ساختمون تو اون جنگل تاریک لرزه به اندامم انداخت ، خیلی ترسیدم... اما کارم از اضطراب داشتن و ترسیدن گذشته بود ، حس مرگ رو داشتم... وقتی وارد شدیم و عماد کلید برق رو زد با حیرت و ناباوری به پذیرایی چشم دوختم...کل پذیرایی با چراغها و بادکنکای رنگی روی سقف و دیوارا تزیین شده بود...  یه میز دو نفره با رو میزی ساتن بنفش با گلهایی سفید و گلای زرد و قرمز و صورتی ، تلالویی خاصی به میز بخشیده بود... دور تا دور میز رو با شمع پوشونده بودند و شمع ها همه روشن بودن و لرزش نورشون خیلی زیبا بود... با تعجب گفتم :

- عماد اینجا چه خبره...؟ کی اینا رو درست کرده...؟ من و تو که...

نگذاشت حرفمو تموم کنم...خندید و دستم رو گرفت و منو نشوند پشت همون میز رویایی و خودشم روبروم نشست و
گفت :

زودتر سفارش این کار رو داده بودم تا ما دم رودخونه بودیم چند تا کارگر اومدند و اینجا رو درست کردند... می خوام امشب تو این ویلا یه شب به یاد موندنی برات درست کنم که ازش یه خاطره ی خوبی داشته باشی و دیگه نترسی...

با حرفاش خطر رو بیخ گوشم احساس کردم... آب دهنم رو به زور پایین دادم... بدنم داشت بی جون میشد... یه صدایی تو سرم فریاد می زد :

- نه فریبا... نباید وا بدی...الان وقت وا دادن و عقب رفتن نیست... باید محکم باشی... باید بتونی از خودت دفاع کنی... باید از پاکدامنیت محافظت کنی... تو می تونی... تا حالا که تونستی... بعد از این هم می تونی... حتماً اون سروانه تو راهه و به زودی پیدات می کنن تا اون موقع به ترست غلبه کن تا اتفاقی برات نیفته...

با امیدای که به خودم دادم یکمی آروم شدم ، اما استرس کامل دست از سرم برنمی داشت... مقابل این مرد و زور و بازوهاش چه کاری از دستم ساخته بود با اون حالتایی که زود به زود می اومد سراغش دیگه هیچ بنی بشری حریفش نبود چه برسه به من...

با دلهره پرسیدم : امشب چه خبره عماد... تولد من و تو که نیست... سالگرد ازدواجم که نداریم...

خندید و گفت : چرا اتفاقاً تولده... تولد زندگی مشترکمونه...ببین فریبا من این برنامه رو چیدم که بهت بگم امشب شب زفاف من و توست و می خوام تو هم باهام همکاری کنی... الان هشت ماهه که من و تو همخونه هستیم و کنار هم می خوابیم اما دریغ از یه رابطه کوچیک... هیچ مردی طاقت این همه دوری از زنشو نداره مخصوصاً کسی رو که دوستش داره و عاشقشه... تا حالام باهات مدارا کردم ، اما امشب می خوام کامل مال من بشی ، من فریبای نصفه نیمه نمی خوام ، من عشقو فقط رو زبون و لمس کردن ساده نمی خوام... می خوام تا آخر عمرم باهات بمونم و خیالم از بابت داشتنت راحت باشه ، می خوام صبح که از خواب پا میشم تموم رنج و دردام تموم شده باشه... تدارک همه چیز رو دیدم ، تدارکی که برای یه عروسی مناسبه ، حتی لباس عروسم برات گرفتم...باید امشب مثل همه ی عروسا خودتو برای آقا داماد آماده کنی... بی هیچ کم و کسری... فقط عروسی ما یه فرق کوچولو داره که جمعیتش فقط دو نفره ، اما قول بهت میدم اگه به دلم راه اومدی تو تهران برات یه چشن بزرگ و در خوره لیاقتت می گیرم ، یه جشنی که همه انگشت به دهن بمونن....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، پوران ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو
 
112
اخم کردم و سعی کردم لرزش دستامو از نگاهش مخفی کنم... عصبی اما آروم گفتم : عماد قرار ما این نبود... تو نمی تونی با من این کار رو بکنی...

با خونسردی تموم نگاهم کرد و لبخند زد و گفت : چرا اتفاقاً امشب وقتشه عزیزم به اندازه ی کافی بهت وقت دادم که عاشقم بشی اما نشدی ، این دیگه برام مهم نیست مهم خودت هستی که اینجایی... کنارمی... می تونم حست کنم... لمست کنم... بقیه اش دیگه مهم نیست...

با حیرت بهش چشم دوختم و بعد از لحظاتی که کمی به خودم مسلط شدم گفتم : عماد خواهش میکنم این بازی مسخره رو تمومش کن ، شاید برای تو مهم نباشه اما من این رابطه رو با عشق می خوام نه با زور ، من به وقت بیشتری احتیاج دارم...

با حرفم شروع به خندیدن کرد ، مثل دیوونه ها قهقهه می زد از حرکاتش بند دلم پاره شد ، دوباره حالت جنون اومده بود سراغش ، صدای عصبیش دیگه بیشتراز این بهم فرصت نداد که که به یه راه حل فکر کنم...

- این بازی نیست عزیز دلم... امشب شب واقعی عروسی من و توست ، شبی که هر دختر و پسر آرزوشونه... مگه دخترا آرزوی چنین شبی رو ندارن...؟  

چیزی نگفتم...  از درون داشتم می سوختم...اما اون لعنتی جواب می خواست... با فریاد گفت : جواب منو بده... مگه کری...؟

از پشت میز بلند شدم و مثل خودش صدامو رو سرم کشیدم... الان وقت وا دادن و ترسیدن نبود ، الان باید از خودم دفاع میکردم ، باید مقابلش می ایستادم ، نباید می ذاشتم بفهمه ازش می ترسم ، نباید ضعف نشون می دادم ، اون منتظر همین بود که روی نقطه ضعفم دست بزاره و منو نابودم کنه... داد زدم :

- چرا آرزوی منم هست... اما این آرزو رو با عشق می خوام نه با زور... اینو می فهمی...؟

از نگاه تند و تیزش و اون چشمای ترسناکش یه رد عرق روی تیره ی پشتم نشست... چند قدم اومد جلوتر و با خشم گفت :

- نکنه این رابطه رو می خوای با پسر عمه ات داشته باشی که با عشق باشه...

دستمو بالا گرفتم و گفتم : عماد خواهش میکنم حرفای منو به فرید ربط نده... منظور من چیز دیگه ای بود ، من از اول باهات قرار گذاشتم بهم فرصت عاشقی بدی ، خودتم بهم قول دادی که اگه عاشقت نشدم آزادم میکنی... تو داری میزنی زیر همه ی قول و قرارت اما با این وجود هنوز حاضرم کنارت بمونم مثل بقیه ی روزا ، باید بهم فرصت عاشق شدن بدی ، حتی اگه چند سال طول بکشه...

فریاد زد... صداش دو رگه شد ، پر از خشم و حرص : تو گوش کن فریبا... من دیگه منطق تو رو قبول ندارم ، من یه مَردم ، با همه ی حس ها و غریزه هام ، دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم... می دونی چقدر سخته تشنه باشی و یکی تو رو مرتب ببره لب چشمه و تشنه برت گردونه ، می دونی چقدر باید عذاب بکشی...؟ من این هشت ماه رو عذاب کشیدم و تحمل کردم و تو اهمیتی بهم ندادی... دیگه تموم شد... دیگه نمی تونی گولم بزنی... بهتره امشب رو به کام هیچ کدوممون تلخ نکنی... لباس عروست تو اتاق خوابه اول برو یه دوش بگیر بعد آرایش لباسو بپوش ، منم تو اون اتاق آماده میشم... مثل یه عروس و داماد واقعی می ریم دنبال خوشبختیمون...

فشار های عصبی و استرس به تن و روحم چنگ می زد و فکر کنم فشارم افتاده بود ، به افسانه فکر کردم پس چرا پیداشون نمیشد ، چرا اینقدر انتظار برام سخت شده بود...؟ باید یه کاری میکردم ، باید وقت کشی میکردم شاید سر و کله شون پیدا میشد ، این بار از حربه ی زنونه ام استفاده کردم ، با چشمای پر از التماس گفتم :

- عماد خواهش میکنم دست بردار الان وقت این کارا نیست ، یه فرصت کوتاه دیگه بهم بده...

نعره زد... صداش خنجر کشید روی قلب زخم حورده ام : فریبا با من بازی نکن دیگه وقتی نمونده ، به قدر کافی بهت مهلت دادم... زودتر آماده شو تا دیوونه نشدم ، کاری نکن به زور متوسل بشم...
 
با تهدید جدیش راه نفسم تنگ شد و معده ام رو زیر و رو کرد ، دیگه برام مسلم بود که با دیوونه ای زنجیر پاره کرده طرفم ، کسی که دیگه حرفام و التماسام براش اهمیتی نداشت ، اون لعنتی فقط می خواست به مقصد شومش برسه و پر و بال منو قیچی کنه تا همیشه تو قفس تنگ خودخواهیش بمونم و جیک نزنم... دستامو مشت کردم ، دهنم خشک خشک بود ،سرم به دوران افتاده بود ، اما با این همه بد حالی داد زدم :

- عماد نمی زارم با من همچین معامله ای کنی ، تو منو با عشق می خوای نه با زور...

چشماش دو گلوله ی آتیش شد و داد زد : تو هیچ وقت عاشق من نمیشی ، خودت یه روزی اعتراف کردی ، دیگه باید برای چی صبر کنم...؟

رو پاهام بند نبودم... این همه استرس برام زیاد بود... دیگه داشتم می مُردم... به هر بدبختی بود گفتم : قبول دارم یه روز این حرف رو زدم ، اما تو رو خدا بازم بهم فرصت بده ، فرصت عاشق شدن رو بهم بده ، اعتمادم رو نشکن خواهش میکنم...

 - بس کن فریبا... دیگه برا من دلیل و مدرک نیار ، دیگه قسم نخور ، امشب می خوام بهترین شبو با تو داشته باشم ، بهتره بری آماده بشی این به نفع هر دوی ماست ، من نمی تونم بزارم بعد از این همه وابستگی ازم جدا بشی ، تو فقط مال منی اینو تو کله ات فرو کن...

اومد جلو و دستمو گرفت و منو به زور برد طرف اتاق خواب و پرتم کرد رو تخت و عصبی گفت : یه ساعت بهت وقت میدم آماده بشی وگرنه خودم میام آماده ات میکنم...

نگاه نفرت باری بهش کردم و گفتم : من اگه بمیرم این لباسو نمی پوشم ، بهت اجازه نمی دم باهام مثل یه حیوون رفتار کنی...

اومد رو تخت کنارم نشست... نفسای تندش خبر از دیوونه شدنشو می داد ، اما سعی میکرد آروم باشه... با یه دستش پشت گردنم رو گرفت و با خشونت صورتمو کشید سمت صورت خودش... با اون یکی دستش موهامو کنار زد و تو چشمام زل زد و گفت :

- تو این لباس رو می پوشی... باید بپوشی... تو عروس عمادی... رسمه شب عروسی داماد لباس عروس رو از تنش در بیاره ، بهترین لحظه ایه که داماد تو تموم عمرش می تونه داشته باشه ، منم این لحظه رو امشب می خوام... می فهمی. ؟ خودت باعث شدی به زور متوسل بشم ، پس با من مخالفت نکن و زودتر آماده بشو وگرنه بیهوشت میکنم و اون کاری رو که می خوام باهات بکنم تو بیهوشی میکنم...

رهام کرد و رفت بره از اتاق بیرون که این بار زدم به سیم آخر و از جام بلند شدم و داد زدم :

- از همتون متنفرم... از همه ی مردا بدم میاد... تو از مردی جز بغل خوابی چیزی دیگه ای یاد نگرفتی ، تو اصلاً نمی دونی عشق چیه که توقع داری من عاشقت بشم...


بغض تو گلوم رو قورت دادم ولی پایین نمی رفت ، احساس خفگی میکردم ، همه ی این حرفا عقده شده بود روی دلم ، اما بالاخره بهش زدم و راحت شدم... مثل اینکه حرفام خیلی براش سنگین بود که تو یه آن برگشت و چنان سیلی تو گوشم زد که دوباره پرت شدم روی تخت و فوری از دماغم خون پاشید بیرون... چشمام سیاهی رفت... نامردی رو به حد آخر رسونده بود... نعره زد :

- تا یه ساعت دیگه آماده میشی... وگرنه بلایی سرت میارم که فقط راضی بشی تو آغوش من بمونی...

مثل دیوونه ها قهقهه زد و از اتاق رفت بیرون و در رو محکم کوبید بهم... صورتم کوره ی آتیش بود  از دماغم خون شُره میکرد ، اشکام فرو ریخت و صورت گر گرفته ی منو بیشتر آتیش زد... خدایا مگه منو نمی بینی..؟ پس چرا کسی نمیاد نجاتم بده... می دونی تو این دنیای به این بزرگی کسی رو نداشته باشی یعنی چی...؟

از زور خشم لباس عروس رو برداشتم و با دامنش خون دماغمو پاک کردم...اگه این لباس لعنتی رو بپوشم کارم ساخته است... نه من... اینو نمی پوشم ، حتی اگه منو بکشه راضی نمیشم خودمو در اختیارش بزارم...

همین طور تو تخت مچاله بودم و به سرنوشت سیاهم فکر میکردم ، اشکم تمومی نداشت ، صورتم گز گز میکرد... خنده دار بود... این حال من خنده دار بود... کی دیده شب عروسیش از دست داماد کتک بخوره... ته دلم خالی شده بود... تهی شده بودم از هر حسی... نمی دونم اسم اون لحظه رو ... اون احساسو چی باید بزارم...؟ فکرم پیش افسانه بود... آیا تونسته بود برام یه کاری بکنه...؟ آیا دارن میان اینجا...؟ آیا امیدی هست...؟

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، پوران ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو


113
تو اون حال زارم یهو یاد صندوقچه افتادم... دستمو زیر تخت بردم و صندوقچه رو کشیدم بیرون... درشو باز کردم هیچی توش نبود غیر یه پاکت بلند ، پاکت رو که باز کردم با چیزی که توش دیدم نزدیک بود سکته کنم ، پر بود از موهای خرمایی که معلوم بود مال یه زنه ، از ترس غالب تهی کردم هنوز تو بهت این پاکت و محتویاتش بودم که در با شتاب باز شد و کوبیده شد تو دیوار ،عماد دوباره با اون خشم اژدهاش اومد تو اتاق ، پاکت رو رها کردم و وار رفتم و نشستم لب تخت و نگاه خیره ام روی پاکت موند... دولا شد پاکت رو برداشت و نگاه منم همراهش به بالا کشیده شد...  


شلوار مشکی براق و یه پیراهن سفید پوشیده بود و با یه کروات زرشکی لباس دومادیشو کامل کرده بود ، نگاهش ترسناک شده بود ، چشم از نگاهش دزدیم و به چند تا ورقه کاغذ که دستش بود انداختم... دستشو به طرفم دراز کرد و کاغذا رو تکون داد و داد زد :

- دنبال اینا بودی... می خوای کنجکاویتو ارضاء کنی...بیا بگیر...

برگه ها رو پرت کرد تو صورتم که هر کدومشون یه طرف افتادند ، سردرگم مونده بودم که داره از چی حرف میزنه که با فریادش افکارمو کات کرد :      
- الان دو هفته است که می دونم اون گاو صندوق رو پیدا کردی... می دونم دفترچه خاطرات منو و مهتاب رو خوندی... این برگه ها هم مال آخر همون دفتره... بردار بخون و ببین عاقبت کسی که منو دوست نداشته باشه چی میشه...

از حرفاش مو به تنم سیخ شد ، پس بالاخره فهمید که من تو خونه اش چیکار کردم ، فهمید که از همه ی رازش با خبر شدم... اومد جلوتر تو چشمام زل زد و گفت :

- نمی دونم چی باعث شد که بفهمی رازی دارم ، بفهمی مهتاب نامی تو گذشته ی منه... ؟ ولی اینو بدون من اینقدرا ببو گلابی نیستم چند روزه فهمیدم که گاو صندوق رو باز کردی ، باید بدونم تو سرت چی می گذره و برا چی دنبال گذشته ی منی ، قبل از اینکه مال من بشی باید بهتر بشناسمت...

آب دهنمو به زور قورت دادم ، نفس عمیقی کشیدم حرف زدن در مورد مهتاب بهترین وقتی بود که می تونستم این دقیقه های پر اضطراب رو بگذرونم و اونو معطلش کنم شاید راه رهایی منم باز میشد و سروان از راه می رسید ، برای همین بدون هیچ ترسی گفتم :

- از وقتی منو تو دعواهامون مهتاب صدا زدی اونم نه یه بار بلکه چند بار کنجکاو شدم که این مهتاب کیه و چه ربطی به تو داره ، خیلی فکر کردم و فقط تو ذهنم یه سوال بود که حتماً قبل از من یه دوست دختر داشتی... یه روز اومدم تو اتاقت و گشتم تا ببینم یه نشونه ای پیدا میکنم یا نه ، می دونستم حالتای عجیب و غریبت ،  تعصبت به من ، به همین مهتاب ربط داره اینقدر گشتم تا گاوصندوق رو پیدا کردم دفترچه خاطرات رو برداشتم و تو این چند روز خوندم و حدسم درست بود خیانت مهتاب تو رو به این روز انداخته و اینقدر نسبت به من بدبین و شکاک هستی...

از در دوستی و تمنا وارد شدم و ادامه دادم : عماد هنوز دیر نشده ، بیا همین الان از اینجا بریم می برمت پیش یه دکتر روان شناس ، اون می تونه کمکت کنه می تونی خوب بشی منم قول میدم کنارت بمونم...

دستی تو موهاش کشید و لبخند محوی زد و اومد جلوم ، یه قدم عقب رفتم ، یهو منو کشید تو آغوشش و آروم بوسیدم ، شده بود همون عماد مهربون ، سرمو گذاشت رو شونه اش و دم گوشم گفت :

- یعنی من دیوونه ام...؟

با حرفش ترسیدم دوباره عصبی بشه ، سرمو بردم عقب و مهربون نگاهش کردم ، دستمو روی گونه اش گذاشتم و با لبخندی گفتم :

- نه عزیزم... این حرفو نزن... تو روانت پریشونه ، دکتر روان شناس می تونه کمکت کنه تا به یه زندگی سالم برگردی ، دکتر یه کاری میکنه که تو گذشته ات رو فراموش کنی...

 لبخند غمگینی زد که قلبم آتیش گرفت از این همه عذاب کشیدنش رنج می کشیدم...  

- خب یکمی که دیوونه هستم ، اونم دیوونه ی چشمای زیتونیت...

اصلاً به حرفام گوش نمی کرد و حرف خودشو می زد انگار تو یه دنیای دیگه ای بود... منو دوباره به آغوش گرفت و صورتشو تو موهام فرو کرد و چند بار نفس عمیق کشید ، چطور می تونستم با یه همچین مردی که نرمال نبود دست پیوند بدم...؟ این دیگه زندگی نبود شده بود زندان و هر لحظه اش برای هر دومون پر از شکنجه و درد بود ، اگه با هم می موندیم نه اون می تونست طلوع خوشبختی رو ببینه و نه من...

صداش تو گوشم پیچید : می دونستی چشمای مهتابم مثل تو زیتونی بود ، می دونستی موهاشم بلند و خرمایی بود...

از حرفش یه لحظه خشک شدم ، ازش جدا شدم و تو چشماش زل زدم... چشماش پلید شده بود... پوزخند زشتی رو لباش نقش بسته بود... تا لحظاتی تو بهت بودم ، اما بعد به خودم اومدم و نگاهم به پاکت افتاد ، موهای توی پاکتم خرمایی بود... عماد که خیلی تیز بود و رد نگاهمو گرفت ازم جدا شد و پاکت رو برداشت و دستشو تو پاکت کرد و موها رو بیرون آورد و خنده ی چندش آوری کرد و گفت :

- درست هم رنگ موهای تو...

با لکنت گفتم : عماد... عماد... نکنه...

عماد قهقهه زد و موها رو از دستش ریخت رو زمین و گفت : آره... موهای مهتابه... درست حدس زدی... مثل همیشه باهوش و زیرکی... برای همین عاشق دلخسته ات شدم عزیزم...

تموم تنم یخ کرد... یعنی چه بلایی سر مهتاب آورده بود...؟ بغض تو گلوم چنگ انداخت ، نکنه اونو کشته باشه ، بازم راز نگاهمو خوند و خنده ی بلندی کرد و گفت :

- نترس دنیای عماد... اونیکه تو فکرته درست نیست ، مهتاب وقتی می خواست از ایران بره موهاشو چید و یادگاری داد به من ، چون من خیلی موهاشو دوست داشتم...

حرفاش ضد و نقیض بود... تو دفتر خاطراتش نوشته بود که مهتاب بدون اینکه اون بفهمه رفته خارج ، اما عماد میگه مهتاب قبل از رفتن موهاشو چیده و داده به اون یادگاری... خدایا دیگه نمی دونم چی به چیه...؟ دیگه هیچ کدام حرفاشو باور نمیکنم...؟ حتماً بلایی سر مهتاب آورده که اینجا یه چیزی میگه و تو دفتر خاطراتش یه چیز دیگه نوشته...؟ از شنیدن حرفاش آب دهنمو نمی تونم فرو بدم اینگار دهنم فلج شده... تو این لحظه ها فقط ترس شده همدمم و تا مرگ فاصله ای ندارم ، مگه نمیگن ترس برادر مرگه ، ولی من میگم ترس خود مرگه... من دارم مرگو جلوی خودم می بینم... مرگی شبیه مرگ مهتاب ، نمیدونم چرا هی زبونم می چرخه و مرگ مهتاب رو به یادم میندازه... حتماً یه رابطه ای هست که حسم مرگ مهتاب رو تاًیید میکنه...

داشتم به تصورات وحشتناکم فکر می کردم که عماد یه قدم اومد جلوتر... ناخداآگاه ترسیدم و رفتم عقب ، اون بازم اومد جلو ، منم می رفتم عقب تا خوردم به دیوار ، دیگه راه فراری نبود ، خودشو چسبوند بهم و دستش رو کرد تو خروار موهام و به بینیش گرفت و فریاد زد :


- خدایا... این بوی عشقه... بوی زندگیه...

از ترس نفسمو حبس کردم و چشمامو بستم... دیوونه شده بود... هذیون می گفت... فکر میکرد حرفاشو داره با عشق میگه... بخاطر دوست داشتنه که داره فریاد میزنه... اما به این نمی گفتند عشق... می گفتند جنون... می گفتند درد بی درمون... می گفتند مریضی لاعلاج... موهامو کنار زد ، صورتم قاب گرفت و تو چشمام زل زد و گفت :

- تا نیم ساعت دیگه آماده میشی...  در خور یه پرنسس زیبا... ببین داماد زودتر آماده شده...

به خودش اشاره کرد و ادامه داد : شما دخترا چرا اینقدر لفتش میدید ، این دامادای بیچاره چقدر قلبشون تو قفسه ی سینه بکوبه و انتظار بکشن... فقط نیم ساعت گلم...

همین طور که از اتاق می رفت بیرون... بازم برگشت و گفت : نیم ساعت...

اون رفت و منو تو دریایی از حیرت و ترس باقی گذاشت... دلشوره هام تمومی نداشت... نگاهم سر خورد روی برگه ها... پنچ شش تا بودند ، این همون برگه ها بودند که از آخر دفتر خاطرات عماد و مهتاب جدا شده بودند ، همه رو جمع کردم و نشستم لب تخت و شروع به خوندن کردم... اینقدر غرق خوندن بودم که یادم رفت عماد فقط نیم ساعت بهم وقت داده...

با خوندنشون تموم دنیام سیاه شد... نمی دونستم خوابم یا تو بیداری به راز سر به مهر عماد پی بردم... دستی به صورتم کشیدم تا به حقیقت بیداریم شک نکنم ، اینجا نوشته بود عماد چیکار کرده... بخاطر خیانتش مهتابو کشته بود... یعنی عماد می تونست اینقدر خطرناک باشه...اون... اون که... گفته بود مهتاب از ایران رفته...

نفس پر از ترسمو به سختی بیرون دادم و دوباره نوشته ها رو خوندم ، شاید اشتباهی خونده باشم...  

- من اکنون به جایی از عمرم رسیدم که باید برای روح زخمیم ، کار مهمی انجام بدم... فقط با مرگ میشه به آرامش رسید... قثط با مرگ میشه آرامشو به قلبم برگردونم... مرگ کسی که آرامشو ازم گرفت.، همه ی عشق و دوست داشتن منو به تمسخر گرفت... حتماً بارها تو آغوش رقیبم بهم خندیده... اما مهتاب با جانش این لکه ی ننگ رو از روی روح و جسمم پاک میکنه... وقتی باهاش رابطه برقرار کردم و فهمیدم که دفعه ی اولش نیست منم از زور ناراحتی اینقدر گلویش رو فشار دادم تا بالاخره ساکت شد و راهی اون دنیا...

باور کردنی نبود عماد خودش اعتراف کرده که مهتاب رو بخاطر خیانتش کشته... حس میکردم علائم حیاتیم رو یک به یک دارم از دست می دم...نفسم به شماره افتاده بود و سرم گیج می رفت... ضربه ای که بهم خورده بود به حد کافی مهلک بود ، اونقدر که قدرت حرکت رو ازم سلب کرده بود... خدای من... یعنی من تا حالا داشتم با یه قاتل زندگی میکردم... چطور امکان داشت عماد قاتل باشه... یعنی می تونه...؟ آره می تونه... هر آدمی وقتی به جنون برسه می تونه مرتکب هر جرمی بشه...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو ، Golabatoon


114
با شنیندن صدای عماد بر جای خودم میخکوب شدم... حالا که دیگه از رازش با خبر بودم بیشتر ازش می ترسیدم... عشق و محبت تظاهریش دیگه منو آروم نمی کرد... تسلی نمی داد... بدون اینکه عذاب وجدانی داشته باشه... بدون اینکه ذره ای از اینکه من همه چیز رو فهمیدم ابایی داشته باشه اومد جلوم و برگه ها رو گرفت و پرت کرد یه گوشه ای و گفت :


- تو هنوز آماده نشدی... مثل اینکه خودم باید دست به کار بشم...

منو با خشم کشید سمت میز آرایش و نشوندم روبروی آینه و برس رو برداشت ، دیگه به حد انفجار رسیده بودم... دیگه این همه وقاحت و خونسردی رو نمی تونستم تحمل کنم... بلند شدم و روبروش ایستادم و با تنفر تو چشماش خیره شدم و محکم گفتم :

- چطور به اون کله ات راه پیدا کرد که من با یه قاتل ازدواج میکنم...

حرفمو که شنید خنده ی چندش آوری کرد و گفت : حرف خنده داری زدی عزیزم... من و تو هشت ماهه ازدواج کردیم امشبم می خوایم رسمیش کنیم... حالام آروم بگیر و مثل یه گربه ی وحشی چنگ نزن تا موهاتو درست کنم داره کم کم چشنمون دیر میشه...

از این همه خونسردیش... از این همه تظاهرش... از این همه بدبختی که به سرم آورده بود داشتم به جنون رسیدم و داد زدم :

- برای خدا بس کن... یه خورده جدی باش... از همین لحظه به بعد بین من و تو همه چیز تموم شده ، می خواستم وقتی از شمال برگشتیم تصمیم بگیرم بمونم یا برم ، اما حالا با این اتفاقا و فاش شدن راز تو تصمیم گرفتم که ازت جدا شم این رابطه از اولم اشتباه بود... یه اشتباه جبران ناپذیر... باید همون وقت که تو دانشگاه منو گیر انداختی و تهدیدم کردی می فهمیدم که بیماری ، یه آدم سالم به دختری که علاقه داره اینجوری اظهارعشق نمیکنه... همه ی ماجرا رو به مادرم میگم و خونه رو برای فروش می زاریم تا تو به پولت برسی و من به آزادی... اگه عجله داشتی ایرادی نداره ، سفته های منو بزار به اجرا ، چند روزی میرم زندان تا خونه به فروش برسه و قرضت داده بشه...

تیر خلاص رو زدم... اونم نه آروم محکم محکم... اومد جلوتر... از چشماش خون می بارید... باور نمیکرد جلوش بایستم و آب پاکی رو روی دستاش بریزم... شاید با این حرفا تیر خلاص رو به عمرم کوتاهم زده باشم... شاید منم ساعتی دیگه مثل مهتاب مسافر اون دنیا بشم... اما برام مهم نبود... تنها چیزی که برام اهمیت داشت پاکدامنیم بود که باید حفظش می کردم... می خواستم لااقل با این برگ برنده پیش خونواده ام برگردم یا راهی اون دنیا بشم و در مقابل خدای خودم سرافراز بمونم... هنوز داشت با چشمای تهدید آمیز بهم نگاه می کرد... حس بدمو ، حس تنفرمو که از نگاهم ، از حرفام خوند...  همین حس ویرونش کرد... نابودش کرد... حس مچالگی ، ترس ، حقارت رو از خط به خط صورتم میخوندم... دیوونه تر شد و نعره زد :

- خفه شو عوضی آشغال... خفه شو... تو جراًت اینکه برای من تعیین تکلیف بکنی نداری... تو هیچ کجا نمیری... یا دست پیوند به من میدی یا همین جا دفنت میکنم ، مثل مهتاب... تو حتی نمی تونی تصورش رو بکنی که من چه کارهایی از دستم بر میاد و تا کجاها رفتم... خیلی ساله که انسانیتم رو با دستای خودم نابود کردم... انسانیتی که وقتی بهش فکر میکنم به یاد مهتاب میوفتم... یاد گذشته ها ، خریت ها ، علاقه ی احمقانه ای که به اون زنیکه ی هرزه داشتم... بعد از مهتاب دوست داشتم خودمو گم کنم... دوست داشتم مرد ضعیفی که گول چشم و ابروی اون آشغال رو خورده فراموش کنم... هر روز بیشتر از آدم بودن فاصله گرفتم... آرزو داشتم این بار آدم بده باشم که ضربه رو می زنه... نمی دونی چه لذتی داره...فریبا الان من همون آدم بدم... پات لب گوره یا دست پیوند بهم بده یا برو پیش مهتاب ، باور کن تو همین ویلا دفنش کردم...

پس اون عوضی مهتاب رو کشته و تو همین ویلا دفنش کرده...حسم بهم دروغ نمی گفت... از وقتی وارد این ویلا شده بودم حس بدی داشتم و هنوزم دارم... اون موقع نمی دونستم چیه... فکر میکردم بخاطر تک بودنش بوده یا شایدم ویلا و تنهایی تو اون جنگل درندشت این ترس رو تو وجودم نشونده بود... اما الان به اشتباهم پی بردم حتماً روح مهتاب این ویلا رو تسخیر کرده بود چون حس خوبی از جای جای این ویلا ندارم... هر جا می رفتم این احساس بد رو به دنبالم یدک می کشیدم...

با هشدارش به خودم اومدم : ببین فریبا با زبون خوش این لباش رو بپوش... بزار بدون هیچ اتفاقی این شب به خوبی بگذره... بهت قول میدم زندگی خوبی برات بسازم...

پوزخندی زدم و گفتم : مثل زندگی مهتاب که براش ساختی...؟ میشه با یه قاتل روانی زندگی خوبی داشت...؟

از زور عصبانیت گلدون روی میز رو برداشت و محکم کوبید تو آینه ، با صداش اگه کر نشده باشم ، حتماً شنواییم آسیب دیده...یه روانی تموم عیار بود... با اینکه ازش می ترسیدم و ممکنه بود هر آن سر به نیستم کنه ، اما نمی دونم تو اون ساعت چه قدرتی تو وجودم نشسته بود که دیگه ترس کمتر برام اهمیت داشت... دیگه با فریاد و نعره هاش دست و پامو گم نمی کردم... دیگه بالاتر از سیاهی مگه رنگی بود...؟

اومد جلوتر و یقه ی لباسم رو گرفت و یه مشت خوابوند تو دهنم و منو پرت کرد رو تخت و با مشت و لگد افتاد به جونم..

نعره می زد : تو حق نداری به من بگی روانی... شما دخترا روانی هستید که ما رو به این روز میندازید...

وقتی خوب از کتک زدن سیر شد بازم فریاد زد : اگه با من راه نیای زندگیتو جهنم میکنم... از هستی ساقطت میکنم... یا می کشمت یا تا دنیا دنیاست نمی زارم آب خوش از گلوت بره پایین...

منو بلندم کرد و چسبوندم به دیوار... نای ایستادن نداشتم... تموم پاهام از لگدای این عوضی درد میکرد... اون با قدرت تموم منو با یه دست نگه داشته بود و گفت :

- اگه بازم با من لجبازی کنی بد می بینی فریبا... به گفته ی تو من یه روانیم ، آبم از سرم گذشته... یه نفر رو کشتم ، برام راحته که نفر دوم تو باشی...

رهام کرد سکندری خوردم ، اما لبه ی تخت رو گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنه... لباس عروس رو روبروم گرفت و داد رد :

- یا الله بپوش... دیگه وقتی نمونده...

با نفرت نگاهش کردم... با پشت دست خون دماغ و دهنم رو پاک کردم... همه جا بوی خون می اومد... این دومین باری بود امروز که دماغم خون افتاده بود حتی اگه سروانم می رسید و از دست این نجاتم می داد... حتماً با کتکایی که این روانی بهم زده بود نمی تونستم جون سالم به در ببرم... تموم نفرتم رو تو صدام جمع کردم و داد زدم :

-  اگه بمیرم برام مهم نیست من هرگز این لباس رو نمی پوشم ، تا جایی که قدرت دارم نمی زارم بهم دست درازی کنی... آرزوی داشتن منو باید به گور ببری عماد خان...

باز با حرفام دیوونه ترش کردم... ای کاش خفه میشدم... ای کاش می مردم و این لحظات رو نمی دیدم... صورتش کبود شده بود... نفساش تند و پر از خشم بود.... آروم گفت :

- کور خوندی... تو فقط سهم آغوش منی....

دوتا دستاش رو قلاب کرد و محکم کوبید پشت گردنم... با صورت افتادم رو تخت و دیگه هیچی نفهمیدم... اون پست فطرت منو بیهوشم کرد تا بهتر بتونه به خواسته ی ننگینش برسه...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، گل بانو ، به رنگ آسمون ، Golabatoon


115
با سردی چیزی که روی صورتم مالیده میشد چشمامو باز کردم... نور چراغ روی سقف چشممو زد و باعث شد دوباره ببندمشون ، یکی آروم گونه ام رو بوسید... می خواستم بدونم اون کیه که با صدای عماد چشمامو کامل باز کردم... عماد وقتی دید چشمام بازه خندید و گفت :


- بالاخره بیدار شدی عزیزم... پا شو ببین چقدر ماه شدی پرنسس من... باور نمیکردم لباس عروس اینقدر خوشگل و دلربات میکنه... امشب از خوشی سکته نکنم خوبه...

با شنیدن حرفاش همه چیز یادم افتاد و با یه حرکت تند نیم خیز شدم درد بدی رو پشت سرم احساس کردم که نفسو تو سینه ام حبس کرد و چشمام سیاهی رفت... اون عوضی منو زده و بیهوشم کرده بود و الانم که لباس عروس تنم بود... یه بغض نشست تو گلوم... دیگه امیدی به نجات نبود... با تموم نفرت و انزجار نگاهش کردم... دندونامو رو هم فشار دادم... بغضم رو فرو دادم نیاید جلوش ضعف نشون می دادم... صورتمو ازش برگردوندم اما اون لعنتی دست بردار نبود... چونه ام رو با حرص گرفت و برگردوند طرف خودش و گفت :

- عروسک با من قهری...؟

تو دلم گفتم : روانی... آلزایمرم داره... یادش رفته باهام چیکار کرده که حالا از در مهربونی وارد شده... منو به اجبار بلند کرد و برد سمت میز آرایش... یه آینه ی کوچک جای آینه ی شکسته ی روی میز آرایش گذاشته بود... با تحکم منو نشوند رو صندلی و دهنش رو گذاشت دم گوشم و فریاد زد :

- این کار رو من دیگه بلد نیستم... خودت زودتر انجام بده...

از صدای دادش کنار گوشم ، قلبم تو سینه یخ زد... عرق سردی روی پیشونیم نشست... دیگه یارای مقاومت نداشتم... دیگه نمی تونستم ادامه بدم... وقتی خودمو تو آینه نگاه کردم از قیافه ی خودم وحشت کردم... رو گردنم دو تا دایره ی خون مردگی نقش بسته بود... اون دیوونه حتماً تو بیهوشی اینکار رو باهام کرده بود... گوشه ی لبم چاک خورده و کبود شده بود ، دیوونه عوضی ببین چه به سرم آورده بود... چشمامو بستم که اشکامو پس بزنم... اگه تو بیهوشی اون کاری رو که می خواست باهام بکنه کرده بود باید چیکار میکردم...؟ حتما اون حلقه های کبودی روی گردنم مصداق همین حقیقت تلخه... پس من دیگه دختر نبودم... عماد لعنتی دنیای دخترونمو ازم گرفته بود... با این افکار زشت و دردناک... یهو یه خشم آنی نشست تو وجودم و بلند شدم و بهش حمله کردم و با مشت های گره کرده افتادم به جون کثافتش...همین طور که می زدمش فریاد زدم :

- لعنتی بالاخره کار خودتو کردی...؟ به مقصودت رسیدی عوضی...؟ بالاخره دامنمو لکه دار کردی...؟ نمی دونستم اینقدر نامردی... هیچ وقت نمی بخشمت بخدا نمی بخشمت...

دستامو گرفت... دوباره مهربون شده بود... منو تو آغوشش فشرد... هر کاری کردم نتونستم از آغوشش بیام بیرون... اون آغوش دیگه آرومم نمی کرد... اون آغوش دیگه برام امن نبود... اون آغوش مال یه عوضی آشغال بود... مال یه نامرد... مال یه پس فطرت قاتل... نامردی که از پشت بهم خنجر زد... دستامو از دستای کثیفش کشیدم بیرون... روی زمین نشستم و تو خودم مچاله شدم... دیگه هیچی برام باقی نمونده بود... تنها چیزی که از این کره ی خاکی می خواستم فقط مرگم بود... اشکام می ریخت و هیچ چیزی آتیش این دل صاحب مُرده ام رو سرد نمی کرد... داد زدم :

- خدا منو می بینی...؟ یه دختر تنها و بی کس که از دار دنیا فقط یه مادر داشت و بخاطر همین یه مادر این همه بدبختی و اجبار و حقارت و کتک رو تحمل کرد... بهت گفتم حافظم باش... چرا...؟ چرا خدا...؟ چرا این همه درد رو مهمون این قلب تنهام کردی...؟ خدا چرا... همیشه هر چی سنگه مال پای لنگه...؟ چوب بی صدای کدوم گناهی رو خوردم که مرتکب نشده بودم...

نعره زدم و ادامه دادم : خدا... منم آدمم... تا یه اندازه ظرفیت دارم... بالاخره کاسه ی صبرم پر شده... دیگه تحملم تموم شده... تو زندگیم چه اشتباهی کردم که اینجوری دارم تقاص پس می دم... تو این سن کم چطوری این همه مشکلات رو باید یه جا تحمل کنم... انصافتو شکر خدا... تو گفتی خودکشی گناهه... اما همین الان همین جا میگم دیگه برا من گناه نیست... آزادیه... بخدا رهاییه... خودمو می کشم و از این همه درد... از این همه حقارت... از این همه تهمت و توهین ، خودمو خلاص میکنم... تا حالا همه ی تلاشمو کردم که پاک بمونم اما نشد... تلاشم بی ثمر بود... دیگه بریدم... دیگه ازت ناامید شدم... تو صدامو نشنیدی... زجه هامو ندیدی... منو به حال خودم رهام کردی... باشه... شاید حقم این بوده... شاید این تقدیر رو از اول برام رقم زدی... دیگه التماست نمیکنم... دیگه کاری باهات ندارم...

سرم رو انداختم پایین... دیگه توانی برام نمونده بود که داد بزنم و حق پایمال شده ام رو از کسی بگیرم که همیشه میگه از رگ گردن بهتون نزدیک ترم... اما اینا همش دروغه... یه مشت کلمه های دل خوش کنکه... همش الکیه... سرمو روی زمین گذاشتم و هق هق گریه هامو به دست زمین سپردم... زمینی که می دونستم تا چند ساعت یا دقیقه ای دیگه ، هم آغوشش میشم... فقط آغوش خاکه که آرومم میکنه... فقط برام همین خاک مونده... های های اشک ریختم... برای تنهایی خودم... برا بیچارگی خودم... برا بی گناهی خودم...

عماد تموم وقت با تعجب از حرفامو و التماسای من به خدا داشت تو سکوت نگاهم میکرد... روبروم نشست و شونه هامو گرفت و صدام زد... دستاشو پس زدم... دوباره شونه هامو گرفت... دوباره پس زدم... و فریاد زدم :

- ولم کن... دیگه از جونم چی می خوای... کار خودتو که کردی... به مقصود شومتم رسیدی... چرا راحتم نمی زاری...؟

عماد فریاد زد : اشتباه میکنی فریبا... من کاریت نکردم... اینقدر احمق نیستم که تو بیهوشی این رابطه رو انجام بدم... من تو بیداری و تو لذت ازت می خوام باهام باشی... باور کن باهات کاری نکردم... به همه ی مقدسات قسم هنوز پاکی...  

سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم و برای اولین بار حقیقت رو از تو چشماش خوندم... هجوم امید دوباره تو دلم نشست... لبام به لبخند محوی باز شد... با دستاش صورتمو قاب گرفت و آروم لبای ورم کرده ام رو بوسید ، بلندم کرد و منو تو آغوشش گرفت... هنوز لباس عروس تنم بود... چه عروسی... احساس میکردم دارم تو دره ای سقوط میکنم... واقعاً زیر پام خالی شده بود... همین طور که تو آغوشش بودم... سر در گوشم گفت :

- باید آماده بشی... داماد دیگه قراری نداره...  

دیگه حسی نمونده بود برا مقاومت... دیگه امیدی نبود... برا همین بریدم... وا دادم و خودمو تسلیم کردم....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، گل بانو ، به رنگ آسمون ، Golabatoon


116
عماد منو لب تخت نشوند و گفت : عزیزم... یه دقیقه آروم بگیر من الان بر می گردم...


هیچی نگفتم... دیگه از همه چیز بیزار بودم... حتی از حرف زدن... شایدم زبونم از دیدن اون همه واقعه ی سنگین بند اومده بود... اون شب برام آخر دنیا بود... ثانیه ها کش می اومدند و شب تمومی نداشت... عماد با دو تا لیوان آب پرتغال برگشت... لیوان رو داد دستم و دستم رو بلند کرد و کم کم نوشیدنی رو تا آخر توی گلوی خشک شده ام ریخت... یه کسی تو گوشم زمزمه کرد... هنوز امیدی هست... هنوز امیدی هست... سرمو به شدت تکون دادم... نمی خواستم دیگه این امید رو... این امید دیگه به درد من نمی خورد... شاید سرنوشت من این بود... شاید بازم باید سکوت می کردم تا روزگار بی رحم هر بلایی که دوست داره سرم بیاره...

بالاخره اون لحظه ی مرگ برای منو و لذت برای عماد از راه رسید... اومد کنارم نشست و دستاشو دورم پیچید ، دستاش داغ بود و پوست سردمو گرم می کرد ،  برعکس اون تن من یخ یخ بود مثل جنازه ای که تو سردخونه باشه... هیچ عکس العملی نداشتم... بدنم دیگه روح نداشت... حس دستای گرم اون نه منو شاد می کرد و نه عصبی... بی تفاوت بی تفاوت...   زیپ لباسمو آروم آروم می کشید پایین... از هیجان دستاش می لرزید ، همه ی حالتاشو حفظ بودم... این لحظه ، همون لحظه ای بود که خودش گفته بود آرزوی هر مردیه که لباس عروسش رو با دستای خودش در بیاره... داشت به آرزوش می رسید... یه نفس عمیقی کشید و گردنمو هم بوسید و سر در گوشم خوند :

جوابم نکن مردم از ناامیدی
شاید عاشقم شی خدا را چه دیدی


چشمامو بستم و بازم یادم به آسمون افتاد... از کنار چشمام اشکام سرازیر شد... نا نداشتم که کنارش بزنم... همین طور که چشمام بسته بود و عماد داشت به لذتش ادامه می داد صدایی به گوشم خورد... یه صدایی غیر از پچ پچای عاشقونه ی عماد ، یکمی چشم بسته گوش دادم آخه هنوز امید داشتم ، اما مثل اینکه توهم بود آخه عماد داشت به کارش ادامه می داد... اگه صدایی بود حتماٌ اونم شنیده بود... منو برگردوند و با برقی که تو چشماش بود گردن کج کرد تا منو ببوسه که این بار صدا به وضوح شنیده شد و عماد این بار با شنیدن صدا از جا پرید و به سمت پنجره رفت... صدا تو گوشم هر لحظه واضح تر میشد... صدای مردی بود که از عماد می خواست خودشو تسلیم کنه...

صداها زیاد دور نبود و هر لحظه بهمون نزدیکتر میشد... یه دفعه قلبم در سینه فرو ریخت... احساس کردم جانی دوباره گرفتم... قلبم مُرده ام دوباره به تپش در اومد... انگار دستی از غیب ظاهر شد و ابرهای ناامیدی رو کنار زد... صدای آژیر ماشین پلیس بود... درست شنیده بودم... بالاخره وقت آزادی منم رسید... نفس عمیقی کشیدم... تموم غصه هام پر کشید... تموم دردام فرو افتاد... شادی و گرما به رگ های یخ زده ام جاری شد... جانی تازه تو بدنم جا خوش کرد... از همه مهمتر امید بود که دیوونه وار به دریچه ی قلبم می کوبید تا جایی برای خودش باز کنه... یاد خدا و کمکش... یاد اینکه فراموشم نکرده بود... شادی و شور و شعف ، وصف ناپدیری رو بهم هدیه کرد... پس افسانه ماًموریتش رو درست انجام داده بود... ممنون دوست خوبم... ممنون که زندگی رو بهم برگردوندی...

صدای آشنایی به گوشم خورد... آره صدای ماهان بود که داشت با عماد حرف میزد :

- عماد خواهش میکنم آروم باش و بزار فریبا بیاد از ویلا بیرون... کار احمقانه ای نکن... فریبا تا آخرش مال توست... فقط نمی خوام صدمه ای بهش برسه...


عماد با شنیدن صدای ماهان... مثل یه شیر زخمی نعره زد و زمین و زمان رو به فحش و ناسزا گرفت... عیشش بهم خورده بود... آرزوهاش به گور شده بود... دیگه نوبت اون بود که بسوزه... نوبت اون بود که تقاص کاراشو بده...

از کنار پنجره اومد کنار و اومد سمت من... خون به مغزش هجوم آورده بود حتی رگهای تو چشماشم قرمز شده بود... دادش چهار ستون تنم رو لرزوند :

- همش تقصیر این ماهان عوضیه فقط اون می دونست من کجام ، اگه دستم بهش برسه بخدا می کشمش... فکر کردن به این راحتی تسلیم میشم... فکر می کنن به این راحتی تو رو در اختیارشون می زارم...؟ اگه قراره من پایین کشیده بشم ، با هم غرق میشیم... تو همین جا بمون... بخدا فریبا اگه از اتاق اومدی بیرون با یه گلوله می کشمت... بلف نمی زنم...

یارای حرکت نداشتم... می دونستم که تهدید الکی نمی کنه... باز دیوونه شده بود و زده بود به سیم آخر... جای شکرش باقی بود که نفهمید ماجرا زیر سر منه... وگرنه یه لحظه منو زنده نمی گذاشت... به سختی زیپ لباسم رو کشیدم بالا... دیگه وقت نبود که لباس عروس رو عوض کنم ، این لباس دست و پا گیر بود ، اما چاره ای نداشتم فعلاً باید  خودمو نجات می دادم ...

صدای نعره ی عماد مو رو به تنم سیخ کرد... داشت از یکی از پنجره های سالن بهشون هشدار می داد :

- اگه دست از سرم برندارید و یه قدم اومدید جلو... این ویلا رو با خودم و فریبا به آتیش می کشم... بخدا قسم که این کار رو میکنم... پس همتون برید گورتون رو از اینجا گم کنید... اگه قدمی بردارید تاوانش رو فریبا میده...
 
این بار صدای یه آشنای دیگه اومد... صدای سروان بود... چقدر صداش دلنشین بود... از همون اول که دیدمش و باهاش حرف زدم هم خودش و هم حرفاش بهم آرامش می داد و مثل یه برادر بهش احترام می گذاشتم...

- بهتره خودتو تسلیم کنی... این ویلا در محاصره ی پلیسه... هیچ راه فراری نداری...اجازه بده اون خانوم بیاد بیرون...

عماد فریاد زد : اون خانوم به زور نیومده که می خواید به زور از من بگیریدش... بهتره دست از پا خطا نکنید...

پلیسا بدون اهمیت دادن به تهدید عماد داشتند به ویلا نزدیک می شدند ،  از پنجره هم اونا رو می دیدم و هم عماد رو که از تو سالن داشت به اونا هشدار می داد... وقتی دید چند نفر دارن کم کم نزدیک میشن فریاد زد :

- اگه کسی به این ویلا نزدیک بشه ، این ویلا و خودم و فریبا رو یکجا آتیش می زنم...

عماد بعد از تهدیداش با یه مشعل آتیش اومد دم اتاقی که من توش بودم و داد
زد :

- نمی زارم دست هیچ کس به من و تو برسه... اگه کسی در اون ویلا رو باز کنه اول تو رو آتیش می زنم و بعد خودم رو...


از ترس حالت تهوع گرفته بودم...اما به سختی آب دهنم رو فرو دادم و گفتم :

- عماد خواهش میکنم آروم باش... هیچ کس نمی تونه بلایی سرت بیاره... من به خواسته ی خودم اینجام... نمی زارم هیچ کسی اذیتت کنه...


فریاد زد : فکر میکنی حالا که پلیسا می دونند من قاتل مهتابم به این راحتی رهام می کنند... فریبا من گول حرفای اونا رو نمی خورم...

- هیچ کس خبر نداره... منم قول می دم هیچی به کسی نگم... تو رو خدا یه کاری نکن که بعد پشیمونی بیاره...

باز داد زد : فکر میکنی برای چی پلیسا اینجان... حتماً اون ماهان لعنتی خائن بهشون حرفی زده...

با حیرت گفتم : مگه ماهان خبر داشت...؟

نیشخندی زد و گفت : نه... از مُردنش خبر نداره... اما می دونه که من قبلاً مهتاب رو دوست داشتم که بهم خیانت کرد و بعدم ناپدید شده...

به آرومی گفتم : خیلی خب... کسی از این راز با خبر نیست... بزار این مسئله به خیر و خوشی تموم بشه... من به کسی حرفی نمی زنم... شاید چند روزی بازداشت بشی... اما زود آزاد میشی و منم منتظرت می مونم که برگردی...

قهقهه ی دیوونه کننده ای زد و گفت : دم مرگ دروغ شیرینی گفتی دنیای عماد... اما من دیگه گول اون زبون کوچولوتو نمی خورم... بیا عزیزم... بیا می خوام اینجا رو پر از نور و روشنایی کنم...

با حرفاش که منو تا سر حد مرگ ترسوند رفت تو پذیرایی... به دنبالش کشیده شدم ، این لباس عروس هم مانع راه رفتنم میشد... وقتی رسیدم تو پذیرایی با حیرت به مبل هایی که داشت تو آتیش می سوخت نگاه کردم... از زور ترس و عصبانیت داد زدم :

- داری چیکار میکنی دیوونه...؟ الان این ویلا قبر من و تو میشه...

قهقهه می زد و تیکه به تیکه همه جا رو با مشعلی که تو دستاش بود به آتیش کشید... در عرض یه ربع ویلا تو یه آتیش تند و سوزنده محاصره شد... داد می زدم و کمک می خواستم... صدای ترق و ترق چوب های خونه ، تو گوشم صدای ناقوس مرگ بود ... دور خودم می چرخیدم و راهی برای فرار از اینجا پیدا نمی کردم... صدای خنده های دیوونه وار عماد از اون طرف سالن به گوش می رسید... فکر میکنم دیگه دیوونه ی دیوونه شده بود...عماد اول در ورودی رو آتیش زده بود که نتونم فرار کنم... چون آتیش با وسعت بیشتر در ورودی رو محاصره کرده بود... تموم پنجره هام حفاظ داشت و تقریباً راه فرار به صفر می رسید... یه آن فکری به مغزم رسید و برگشتم تو اتاقم... آتیش هنوز به اونجا نرسیده بود... رفتم کنار پنجره و از اونجا فریاد زدم و کمک خواستم... برای یه لحظه افسانه و مارال رو دیدم... با دیدن اونا امید به طور کامل تو دلم طلوع کرده بود و جانی تازه گرفته بودم... نباید می ایستادم و فکر می کردم الان وقت فکر کردن نبود... وگرنه زنده زنده تو این آتیش می سوختم برگشتم که برم از اتاق بیرون که چشمم به ورقه های دفتر خاطرات عماد و مهتاب افتاد... اینا می تونست مدرک خوبی بر علیه عماد باشه... مدرکی برای آزادی من... فوری برداشتم و چند تا ، تا زدم و تو یقه ام پنهون کردم... شالم رو برداشتم و دورم انداختم تا سینه ی برهنه ام رو بپوشونه و از اتاق زدم بیرون...

وقتی به سالن رسیدم در جا خشکم زد... دیگه راه فراری نبود و تو دام آتیش گرفتار شده بودم... تموم پذیرایی و آشپزخونه داشت تو آتیش می سوخت و داشت کم کم به اتاق خوابها می رسید... تنم از حرم گرما داغ شده بود واز دود غلیظی که فضای ویلا رو گرفته بود نفس کم آورده بودم... چشمام می سوخت و ازش مرتب اشک می اومد و مدام سرفه میکردم عماد نبود و فقط صدای نعره هاش به گوشم می رسید... نمی دونستم کجاست... تو اون همه دود و آتیش دیده نمیشد... نعره هاش نشونه ی این بود که حتماً خودش هم داره تو آتیش می سوزه... آروم آروم به سمت در ورودی رفتم... راه رفتن تو آتیش ، اونم با لباس عروس خیلی ریسک داشت... اما من برای آزادی باید چنین ریسکی میکردم ، وگرنه تو این آتیش مرگم حتمی بود... هنوز به در ورودی نرسیده بودم که دامن لباسم آتیش گرفت... با دیدن آتیش دامنم خیلی ترسیدم و بلافاصله اونو خاموش کردم... اما قسمت آستین لباس که آستین کلوشی داشت آتیش گرفت... تا اومدم اون رو خاموش کنم قسمتی از دست چپم سوخت... درد جانفرسایی تموم بدنمو احاطه کرد که داشت تحملمو به صفر می رسوند... هر کاری کردم آتیش رو خاموش کنم نشد و آتیش آروم آروم به سمت بازوم بالا رفت... دستم داشت می سوخت و من به وضوح بوی گوشت سوخته رو حس میکردم...فریاد می زدم و کمک می خواستم اما کسی صدامو نشنید...

نمی خواستم اینطوری عمرم تموم بشه... نمی خواستم بخاطر گناه نکرده تو همین دنیا تو جهنم بسوزم و خاکستر بشم... برای یه لحظه چشمام سیاهی رفت و افتادم رو زمین... سرفه های مداوم دیگه یارای بلند شدن رو ازم گرفته بود ... صدای فریاد عماد هنوزم به گوشم می رسید... اونم تو آتیشی که خودش به پا کرده بود داشت می سوخت... صدای آژیر ماشین آتش نشانی می اومد... اما من دیگه به آخر خط رسیده بودم... تو مرز مرگ و زندگی بودم ، نفسام به شماره افتاده بود... یاد مادر... چهره ی خاله و وروجکا... چشمای فرید و اون لبخند دلفریبش... همه و همه مثل فیلم جلوی چشمام رژه می رفتند... دستم می سوخت و توانی برای آخ گفتن نداشتم... چشمام بسته شد و با مرگ همراه شدم... هنوز لب مرز زندگی و مرگ بودم یا بیهوشی نمی دونم که صدای فریاد کسی از دور می اومد... کم کم صدا نزدیک شد... اینقدر که حسش کردم... اما دیگه نتونستم چشمامو باز کنم و کسی رو که بالای سرم بود ببینم... داشت بالا سرم گریه می کرد... صداش تو گوشم آشنا بود... با اینکه اون همه سیلی از عماد خورده بودم اما خدا رو شکر شنواییم کم نشده بود... یه پتوی خیس روی تنم نشست و حرم گرما جاش رو به سرما داد... هنوزهمه چیز رو حس میکردم اما قادر نبودم ببینم... تنم از داغی به سردی رسید... یکی منو تو آغوش گرفت و بلندم کرد... این کی بود که داشت منو نجات می داد... مطمئن بودم که عماد نیست... چون صدای فریادش رو از دور می شنیدم... کسی که منو بغل کرده بود فریاد می زد... صداش رو که شنیدم و تشخیص دادم راحت و آسوده شدم... من تو آغوش فرید بودم... آغوشی که تو آرزوهام بود... تو قصه و رویاهام بود...

صدای گریه اش بلند بود و داد می زد : عزیزم... فریبای خودم مقاومت کن... نجاتت می دم... تو رو خدا اون چشماتو  باز کن... من بدون تو می میرم...

گرمی نفساش تو گردنم نرم می نشست و منو به عرش می رسوند... اگه الان تو آغوش گرم فرید می مُردم دیگه هیچ آرزویی نداشتم... ادامه بده عشقم... شاید همین حرفای عاشقونه ات بهم امید بده و تسلیم مرگ نشم...

صدای بلند گریه ی افسانه و مارال رو هم شنیدم... صدای آژیر آمبولاس... حتماً الان تو آمبولاس بودم... وقتی فرید منو رو یه جای نرمی گذاشت... دیگه هیچی نفهمیدم... دیگه صدایی نشنیدم... غرق شدم... تو سیاهی... تو چاه مرگ... تو چاه سرنوشت... بالاخره فیلم قسمت اول زندگی من تموم شد... فیلم مسخره ای به نام زندگی... با بازیگری به مراتب مزخرف تر به نام فریبا... و تهیه کننده ای به نام سرنوشت و کارگردانی به نام خدا... اما خدا از کارگردان خوبی مثل تو این فیلم بعید بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو ، Golabatoon


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان انجمن شب (جلد سوم خانه ترس )|parya26کاربر انجمن نبض زندگی parya26 37 393 06-18-2017, 06:37 AM
آخرین ارسال: parya26
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,779 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 180 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 624 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 854 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,377 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 7,386 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,426 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 5,126 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 4,025 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان