رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-21-2017، 01:14 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 125
بازدید 13245


رتبه موضوع:
  • 73 رای - 4.05 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
حدود ساعت هفت شب بود که صدای در اومد که باز کرد و اومد تو اتاق... حرکتی نکردم و همین طور که پشتم به در اتاق بود یه سانتم تکون نخوردم... عطرش زودتر از خودش بهم رسید... آروم روی تخت نشست و منو از پشت بغل کرد و سرش رو تو موهام فرو کرد و یه بوسه به گونه ام زد و گفت :

سلام عشقم... حالت خوبه...؟

با خودم عصبی زمزمه کردم : عوضی... تا حد مرگ هم میزنه و هم میترسونه حالا اومده میگه حالت خوبه ، ابن بشر از رو نمی رفت که... وقتی دید نه نگاهش میکنم و نه جوابش رو میدم ... دستاش رو دورم تنگ تر کرد و سر در گوشم با یه صدای غمگینی گفت :

هنوز باهام قهری...؟ منو ببخش نفسم... وقتی عصبانی میشم دست خودم نیست ، بخدا نمی خوام اذیتت کنم... تو جونمی... عشقمی... خیلی دوست دارم...

دلم براش می سوخت... این لحن حرف زدنش رنجم می داد... اونم اسیر دست این تقدیر بدشگون شده بود ، اون دختره مهتاب ، عماد رو روانی کرده بود ، دیگه مطمئن بودم که یه رازی داره و باید کشفش میکردم ، اما برای اینکه وا نداده باشم همچنان موضع خودمو حفظ کردم و بازم جوابشو ندادم... با نفسای کوتاه ، عصبی بودنش رو خوب می فهمیدم که سعی میکرد خودشو کنترل کنه ، منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت :

- تو رو خدا یه چیزی بگو دارم دق میکنم...چرا اینطوری مجازاتم میکنی... من طاقت قهرت رو ندارم عزیز دلم...

بعد منو خوابوند رو تخت و کنارم دراز کشید و تو صورتم زل زد... با این حالت چشمام تو چشماش که التماس و غم    می بارید گره خورد... یه لبخند زد و یه بوس کوتاهم رو لبام نشوند و گفت :

- آشتی...

بعد انگشت کوچیکش رو آورد بالا و ادامه داد : بیا آشتی کنیم... دارم دیوونه میشم...

هنوز اخمام تو هم بود و گفتم : آشتی کنیم که چی بشه...؟ دوباره یه جنگ و دعوای و کتک کاری دیگه به راه بندازی...؟ همون قهر باشیم بهتره... لااقل اینطوری کاری به همدیگه نداریم...

سرش رو به نرمی تو گردنم فرو کرد و چند بار گردنم بوسید و گفت : منو ببخش چشم زیتونی خودم... سعی میکنم دیگه تکرار نکنم ، اما قهر بودن تو قانون من نیست من اگه باهات قهر باشم می میرم... همش می خوام کنارم باشی باهام حرف بزنی ، چرا باهام اینطوری میکنی ، چرا داری زجرم می دی...؟

با خودم گفتم : بچه پرو... دست پیش میگیره عقب نمونه ، از وقتی اومدم تو این خونه ، آب خوش برا یه لحظه از گلوم پایین نرفته ، اون وقت میگه چرا زجرم میدی ، شیطونه میگه همچین بزنم.... شیطونه غلط کرد با تو فریبا...

- پا شو گلم... پیتزا گرفتم می دونم چیزی نخوردی ، از آشپزخونه ی دست نخورده معلومه ، منم هیچی نخوردم تا حالا تو شرکت بودم و یه عالمه کار رو سرم ریخته بود...

با دست پسش زدم و با خشونت گفتم : گرسنه ام نیست... خودت برو بخور...

با حرفم یهو از جاش بلند شد و تو یه لحظه منو بغل کرد و همین طور که داشتیم از پله ها پایین می رفتیم گفت :

هز چی هیچی نمیگم خودشو بیشتر لوس میکنه ، ازت که عذر خواستم...

منو گذاشت رو صندلی و رو موهام یه بوسه کاشت و گفت : اخماتو باز کن و فقط بخند

با بدجنسی گفتم : حتی وقتی که زیر کتکا و مشتات هستم همین طور بخندم...؟

با حرفم یخ زد و لحظاتی تو چشمام خیره شد ، اما فوری به خودش مسلط شد و جعبه های پیتزا رو روی میز گذاشت و با خشم گفت :

- بخور و اینقدر زبون درازی نکن... وگرنه اعتباری بهم نیست که دوباره عصبانی نشم...

سردی چشماش حرفش رو تاًیید میکرد... دیگه هیچی نگفتم و تو سکوت غذامون رو خوردیم... بالاخره بعد از اون همه جنگ و کشمکش و اعصابی داغون یه شام مفصل خوردیم که از صبح هیچی نخورده بودیم ، این آرامش کوتاه برای اعصاب له شده ی هر دومون خوب بود... بعد دستم رو گرفت و منو برد تو پذیرایی و نشوند رو کاناپه و گقت :

- یه لحظه بشین تا من برم از تو ماشین یه چیزی بیارم و برگردم...

با تعجب بدون اینکه سوالی ازش بکنم خیره به رفتنش شدم... لحظاتی بعد یا یه دسته گل رز قرمز و یه جعبه هدیه که خیلی زیبا کادو پیچ شده بود اومد روبروم و جلوی پام زانو زد و گل و کادو رو جلوم گرفت و گفت :

- تقدیم با عشق و احساسم که لبریز از دوست داشتن توست...

زل زدم تو چشماش که ازش عشق می بارید ، هنوز کوتاه بیا نبودم ، باید ادب میشد ، هنوز زود بود ببخشمش ، با خشونت گل و هدیه رو گرفتم و گذاشتم کنارم و گفتم :

- من کادو نمی خوام... فقط یکم محبت می خوام... فقط می خوام تو عصبانیت خودتو کنترل کنی...

با اخم اومد کنارم نشست و با خشم کادو رو باز کرد ، یه دستبند نفس گیر بود ، نگاه خاصی بهم کرد و گفت :

- هی هی... داری پرو میشیا...

بعد لپمو کشید و خودش دستبند رو به دستم بست... واقعاً خیلی خوشگل بود و به دستای سفید و ظریفم می اومد ، دسنبند از طلای سفید بود و دور تا دورش سنگهای آبی ریزی بود که تلالوی خاصی داشت ، دستم رو بوسید و گفت :

- مبارکت باشه عزیزم... وجود خودت رو نمیشه با این چیزا قیمت گذاشت ، فقط برا عذر خواهی بود...

یه نگاه مهربونی بهش کردم ، دیگه بسش بود می دونستم اگه به این اخم و تخم ادامه بدم دوباره دیوونه اش میکردم نمی تونستم مدام تو خونه جنگ اعصاب داشته باشم... اصلاً خمیره ی من از قهر و دلخوری طولانی مدت نبود... برای اینکه بفهمه بخشیدمش گونه اش رو بوسیدم... که شیطون خندید و گفت :

این قبول نیست... بوس آشتی کنون باید جای خودش باشه... اونم محکم و با احساس...

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : باز تو پرو شدی...؟

با صدای بلندی خندید و منو تو آغوشش کشید... تا آخر هفته عماد شده بود همون مردی که توی رویاهام می دیدم... اونم دانشگاه نرفت و تا ظهر با هم تو خونه بودیم و با هم ناهار درست میکردیم عماد جک های با حالی تعریف می کرد و منو می خندوند ، عصرا هم می رفتیم گردش و برا عید خرید میکردیم... خلاصه دو سه روز آخر هفته رو پر از آرامش پشت سر گذاشتیم و منم تا حدودی آروم گرفتم و از اون اتفاقات دور شدم...
 
واسه خرید عید با عماد تو خیابونا بودیم و داشتیم مغازه ها رو نگاه میکردم ، یه بغض کال تو گلوم نشسته بود و نه پایین می رفت و نه بالا... فکر خونواده ام که این اولین عیدی بود که در کنارشون نبودم داشت از درون مثل خوره منو            می خورد ، وقتی عماد حالمو دید حدس زد که دوباره به یاد خونواده ام افتادم ، دستاش رو حمایت گرانه دور شونه هام گره کرد و تو گوشم گفت :

- فدات بشم عزیزم... نمی زارم هیچ وقت تنها باشی ، بهت قول می دم یه روزی همه به خوشبختیمون غبطه بخورند و مادرت با پای خودش بیاد طرفت...

همیشه با حرفای عماد یکمی آروم میشدم اما این آرامش زیاد طول نمی کشید و جاش ترس از آینده و اتفاقاتی که قرار بود برام بیفته می نشست... درد اصلی تو قلبم بود و سکوتش تو حنجره ی زخمیم ، دروغ که نمی تونستم به خودم بگم... دلم برا فرید یه ذره شده بود ، یاد اون چشمای سیاه و وحشی اش حالمو خراب میکرد ، نمی دونستم این حس تازه چی بود که به جونم افتاده بود ، از وقتی مونا دوست دختر فرید شده بود این دل منم بیشتر بی قراری میکرد... بی قرار آغوشش بودم که زمانی پناهم بود و الان مال مونا شده بود...

همه ی کارهایی که در کنار فرید انجام میدام ، لجبازی ، سر به سر گذاشتن های اون ، اذیت کردنم ، شوخی کردن باهام... همه همه جلوی روم رژه می رفتند و حاصلش آه و درد بود و غصه ، در آخر هم با اشک تموم میشد...فرید همش عیدا برام کادو یه چیز بچه گونه هدیه می آورد... یا پستونک بود ، یا جغ جغه ، و یا.... وقتی با شوق کادو رو باز میکردم با  دیدن کادو مثل لاستیک ماشین پنچر می شدم... با خشم زیاد دور حیاط دنبالش می کردم و وقتی بهش می رسیدم تموم هیکلش رو با مشت بارون میکردم و اونم فقط قهقهه می زد و منو محکم تو آغوش می گرفت و زیر گوشم می گفت :

- گربه کوچولوی عصبی خودم...

یاد عیدای گذشته و دوری ازشون داشت منو به جنون می کشید... جنونی که نه کسی به دادم می رسید و نه کسی براش مرهم میشد... جا مانده است چیزی ، جایی که هیچ گاه هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

تو عالم خودم و فرید بودم که با صدای عماد بخودم اومدم : کجایی عزیزم...؟ دارم یه ساعته صدات می زنم...

خندیدم و به ظاهر گفتم : محو مغازه ها شدم...

عماد گونه ام رو بوسید و گفت : بیا بریم واسه وروجکا کادوی عید بخریم...

لبخند محوی زدم و گفتم : مرسی عزیزم که به یاد وروجکای من هستی ، اما لازم نیست من که نمی خوام برم ببینمشون...

عماد انگار از حرفم یه نفس بلند به آسودگی کشید ، می دونستم دیگه راضی نیست من برم خونه مون تا دوباره با فرید روبرو بشم خودمم نمی خواستم برم و باز یه جنگ اعصاب دیگه داشته باشم... ادامه داد :

- خب نرو... با پیک می فرستیم... من یه پیک آشنا دارم...

دستشو گرفتم و گفتم : لازم نیست خودتو تو زحمت بندازی...

با اخم منو کشید تو یه مغازه و گفت : اینقدر کلمه های قُلمبه سُلمبه تحویلم نده...

بالاخره به پیشنهاد عماد دو تا جعبه عروسک باربی با لباشون خریدیم... برا خاله و مامان هم یکی یه روسری ابریشمی و یه عطر گرفت...عطر مامان رو خودم انتخاب کردم ، می خواستم هر موقع می زنه به یاد من بیفته... یا وقتی من میزنم به یاد مامان بیفتم ، شایدم اصلا کادو رو باز نکنه و حتی بندازه سطل آشغال ، اما بازم ناامید نبودم فکر نکنم مهر مادری به این راحتیا از بین بره ، درسته طردم کرده و دیگه هم سراغمو نگرفته بود اما اینا ظاهر قضیه بود ، محبت مادرانه چیزی نیست که با خطای بچه ها تو چند روزه از خاطرشون بره... با کلی خرید برگشتیم خونه ، تا به الان یادم نمیاد هیچ عیدی اینقدر خرید کرده باشم ، همین طور که برای عوض کردن لباسام می رفتم بالا گفتم :

- واقعاً این همه بریز و به پاش لازم بود...

عماد از هر چیز که مربوط به خانوما میشد ، از لباس گرفته تا وسایل بهداشتی و کیف و کفش حدود چندین دست خرید و حسابی سورپرایزم کرده بود...

عماد در جواب حرفم گفت : لازم بود عزیزم... بخاطر خوشحالی تو دنیا رو هم بهم می ریزم ، خرید این چیزا که چیزی نیست...

ذلم می خواست بهش بگم این چیزا منو خوشحال نمیکنه فقط این آزادی از بند توست که میتونه شادی و امید رو بهم برگردونه... بالاخره عید هم با همه ی دلتنگی هاش اومد و گذشت... یه زنگ به خاله زدم و عید رو بهشون تبریک گفتم و حالشون رو پرسیدم... با وروجکا هم تک تک حرف زدم ، شنیدن صدای شادشون سر ذوق آورد و بهم امید می داد که یه روزی پیششون برمی گردم... بی قرار بودم و می خواستم تو آغوششون بگیرم ، اما ازم دور بودند... خیلی دور ، مثل آسمون و زمین و... عماد کنارم بود و نتونستم حال فرید رو بپرسم... همین بی خبری بیشتر آشفته ام کرد و عماد منو تو آغوش گرفت و بوسیدم و گفت :

اگه دیگه آشفتگی بیاد تو صورتت و اینقدر غمگین بشی اجازه نمیدم بهشون زنگ بزنی ، نمی خوام اینقدر داغون ببینمت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، ahmad6262 ، پوران
ده روزی از تعطیلی نوروز می گذشت اتفاق خاصی نیفتاده بود فقط چند تا پیام پر از کنایه و توهین از فرید داشتم...

پیام اول : دل نده به آدمها... تو که از خدایشان عاشق تر نیستی آنها خدایشان را به نیمه نانی می فروشند و تو را به نیمه شبی...

پیام دوم : دوستت دارم را برای هردویمان فرستادی... هم برای من ، هم برای او... خیانت میکردی یا عدالت...؟

پیام سوم : دوستت دارم هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش را ندارد... قیمتی دارد که هر کس توان پرداختش را ندارد... جمله ی کوتاهیه که هر کس لیاقت شنیدنش را ندارد...

با خوندن پیامای فرید یه آن قلبم تیر کشید و اشکم سرازیر شد... کنار پنجره بودم و رو به آسمون آبی خدا گفتم :

- خدایا... هنوز منو می بینی...؟

روز سه شنبه عماد رفت شرکت و منم که از شب قبلش تصمیم داشتم به ماهان زنگ بزنم باهاش تماس گرفتم ، اون منو به یه کافی شاب دعوت کرد... الان روبروی همدیگه نشستیم و داریم قهوه ای رو که ماهان سفارش داده مزه مزه میکنم...

ماهان پسر سبزه و جذابیه که تو نگاه اول به دل می شینه... البته همیشه اخم ابروهاش کم نمیشه و یه جوری با جذبه ترش کرده... ظاهری شیک و مرتبی داره  و پسر کاملا مودب و فهمیده ای هست... مارال خواهرشه که چندین ساله می شناسمش تو دبیرستان باهاش دوست شدم و با هم دانشگاه قبول شدیم... مارال رشته اش کامپیوتر بود و من و افسانه معماری می خونیم...دختر خوشگل و شوخی بود برعکس ماهان رنگ پوستش سفید بود و مثل برادرش شیک می پوشید و شیک می گشت...

ماهان وقتی قهوه اش رو خورد و سر صحبت رو باز کرد : خوب فریبا خانوم بهتر نیست زودتر حرفتون رو بزنید می ترسم عماد برسه و منو از صحنه ی زندگی محو کنه...

لبخند عمیقی به شوخیش زدم و گفتم : اینو که درست میگید عماد یه دیوونه ی تموم عیاره...

خندید و گفت : دیوونگی نیست ، میشه گفت عماد یه عاشق تموم عیاره ، حق داره از گلی چون شما اینطوری مراقبت کنه...

با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم : انگار تنه ی شما هم به تنه ی عماد خورده...

بلند خندید که چند نفری به سمت ما نگاه کردند... وقتی آروم گرفت فوری رفتم سر اصل مطلب...باید می جنبیدم و قبل از رسیدن عماد به خونه کنجکاویم رو ارضاء میکردم ... تک سرفه ای کردم و گفتم :

- آقا ماهان... غرض از مزاحمت اینه که می خواستم بپرسم شما دختری به اسم مهتاب می شناسید...؟

ماهان یهو خیره شد بهم و رنگش کمی پرید ، نگرانی تو چشماش موج می زد... پس حدسم درست بود یه دختر با این اسم تو زندگی عماد بوده... ماهان ماهرانه خونسردیش رو حفظ کرد و بی خیال گفت :

- حالا این مهتاب کیه...؟ دوست دختر جدید عماد که نیست...؟

بعد از حرفش خندید... وقتی دید دارم جدی بهش نگاه میکنم بازم از رو نرفت
و خندید و ادامه داد :

- ای بابا... چرا اینطوری نگام می کنید...؟ حتما دوست دختر جدید عماده دیگه...


پوزخندی زدم و گفتم : خوب البته دوست دختر عماد که هست ، چون مطمئنم و تو این هیچ شکی نیست ، اما جدید نیست قدیمیه...

مشکوکانه نگاهم کرد که ادامه دادم : می دونم شما از همه چیز خبر دارید پس خواهش میکنم هر چی رو می دونید بهم بگید...

نفس بلندی کشید و قاطعانه گفت : من چیزی نمی دونم... شما چطور فکر میکنید من باید از دوست دخترای عماد خبر داشته باشم...

نگاه تعجبی بهش کردم  و فهمیدم که از همه چیز خبر داره و نمی خواد بگه حتماً از عماد می ترسید ، باید بتونم اونو تخلیه اطلاعاتی کنم اینطوری لااقل
می فهمم دور و برم چه خبره...


- پس می دونید و انکارش میکنید...

دستی توی موهاش کشید... کلافه بود... برای اینکه از این وضع درش بیارم ادامه دادم : آینده ی من بستگی  به دونستن این حقایق داره... شما بگید مهتاب کیه ، تا من براتون بگم چرا می خوام در این مورد بدونم...

کمی سکوت کرد ، بعد از لحظه ای از گارسون یه آب معدنی خواست وقتی آب رو براش آوردند یه لیوان ریخت و یه سره سر کشید... از حال آشفته اش معلوم بود که گفتن حقیقت براش مشکله ، اما بالاخره به حرفش آوردم ، آفرین به هوشت فریبا خانوم ، یه دستی اومدی و دو دستی گرفتی...
 
- شما درست حدس زدید ، مهتاب دوست دختر قبلی عماد بود...این مال خیلی وقته قبل از اینکه با شما آشنا بشه ، عماد مهتاب رو دیوونه وار دوست داشت ، مثل الان شما ، اما مهتاب زیاد باهاش نموند و بهش خیانت کرد...

با ناباوری حرفای ماهان رو می شنیدم... خدایا... پس بگو چرا عماد سر من اینقدر می ترسه و اینقدر بدبین و شکاکه... با ادامه ی حرفای ماهان به خودم اومدم...

- عماد با خیانت مهتاب نابود شد... شکست... اون دختر با یکی دیگه رفت خارج... عماد خیلی حالش بد بود ، کسی رو نداشت و من تموم مدت کنارش بودم و می دونم چه زجری کشید ، افسرده شده بود و بدون حرکتی کنج خونه افتاده بود... وقتی چند روز غذا نخورد و حالش بهم خورد بردیمش دکتر و اونم دستور بستری دادن عماد رو تو بیمارستان روانی داد...

هر لحظه که از حرفای ماهان می گذشت بیشتر حیرت کردم ، پس اگه عماد از اون بیماری رها شده بود چرا دوباره اسم مهتاب رو به زبون میاره...؟ چرا حالت هیستریک و چشماش اینقدر ترسناک میشه...؟ آب دهنم رو به زور پایین دادم یعنی بیماری عماد برگشته بود...؟

ماهان متفکر نگاهم کرد و پرسید : خب حالا نوبت شماست... شما از مهتاب خبری بدست آوردید یا اومده سراغ عماد..؟؟

با آشفتگی گفتم : هیچ کدوم...

- پس شما اسم مهتاب رو از کی شنیدی...؟ نگو عماد براتون گفته که باور نمیکنم...

پوزخندی زدم و گفتم : اگه عماد برام گفته بود که دیگه مزاحمتون نمی شدم... چند باری که با عماد مشاجره می کردم ، تو اوج عصبانیتش منو مهتاب صدا  می زد ، اول زیاد بهش بها ندادم ، گفتم حتماً تلفظ کلمه رو اشتباه گفته و بجای اینکه اسم منو ببره بهم گفته مهتاب ولی وقتی این قضیه چند بار دیگه تکرار شد دیگه مطمئن شدم که دختری به همین اسم تو زندگی عماد بوده... باور کنید آقا ماهان تو اون کشمکش و صدا زدن اسم مهتاب چنان چشماش ترسناک میشد که من با تموم وجود می لرزیدم ، این حالتها و خرابی حال عماد منو وادار کرد که از شما بپرسم چه اتفاقی تو گذشته ی عماد افتاده که اینقدر شکاک و بدبینه و هر لحظه به یه بهونه کوچیک یه جنگ و کتکی به پا میکنه بیا و ببین... یه روز می خواستم از خودش بپرسم...
                                                                              
یهو ماهان وسط حرفام با ترس گفت : فریبا خانوم هیچ وقت درباره ی مهتاب از عماد چیزی نپرسید که پشیمون میشید... از اون روزی که مهتاب رفت عماد ازمون خواست که دیگه اسمشو به زبون نیاریم ، وگرنه بلایی سر اون آدم میاره که همه ی اطرافیان حساب کار بیاد دستشون ، تنفر عماد از مهتاب یه چیز باور نکردنیه...

ماهان لیوان آبی دیگه ای ریخت و بهم تعارف کرد... منم از بسکه خبرهای هیجان انگیز شنیده بودم گلوم خشک شده بود و بی معطلی لیوان رو ازش گرفتم و سر کشیدم... خندید و با حالت با مزه ای گفت :

- مثل اینکه شما هم از این حرفا گُر گرفتید...

لبخندی زدم و بهش خیره شدم تا آب رو خورد... نگاهم به اون بود و افکار دور عماد پرسه می زد... حالا یادم می اومد که وقتی تو اون دعوا که اسیر جسمش بودم و ازش چند بار پرسیدم که مهتاب کیه یهو دیوونه شد و چند بار سیلی محکم حواله ی صورتم کرد ، با تعریفای ماهان باز جای شکرش باقیه که منو نکشته بود... رو به ماهان که داشت نگاهم میکرد و منتظر بود حرفی بزنم گفتم :

- چیز دیگه ای نیست که بخواید بگید تا منم بفهمم...

- نه خیالتون راحت باشه... عماد بعد از اون همه زجر دیگه به هیچ دختری روی خوش نشون نداد تا اینکه تو دانشگاه شما رو دید و عاشقتون شد ، همیشه بهم می گفت یکی رو پیدا کردم که خیلی دوستش دارم و دارم سعی میکنم که اونو راضی کنم تا برم خواستگاریش ، وقتی برای اولین بار تو جشن تولد مارال دیدمتون واقعاً به سلیقه ی عماد آفرین گفتم...

زیر لب ازش تشکر کردم و اون ادامه داد : عماد شما رو خیلی دوست داره اگه رفتارش گاهی تحمل رو از شما میگیره فقط برای اینه که نمی خواد روزای گذشته براش تکرار بشه ، شما می تونید با یه کلمه ی محبت آمیز اونو آروم کنید ، عماد گذشته ی خوبی نداشته فرزند طلاق بود و مدام بین دعواهای پدر و مادرش مثل یه توپ به این طرف و اون طرف شوت میشد بعدم که ماجرای مهتاب پیش میاد به طور کل دیوونه شد... مگه یه آدم چقدر می تونه این همه درد و رنج رو تحمل کنه ، به جراًت میگم عماد یه عاشق واقعیه و شما باید تلاشتون رو بکنید که بهش توجه و محبت کنید ، عشقتونو  بهش نشون بدید... اون واقعاً مستحق خوشبخت شدن رو داره...

- آقا ماهان اگه عماد بیماره و نیاز به کمک داره بگید تا به کمک همدیگه این بیماری رو ریشه کن کنیم...

- نه فریبا خانوم... عماد بیمار نیست فقط خیلی عاشقه و می ترسه برای بار دوم عشقشو از دست بده کاری کنید تا بهتون اعتماد کنه...

با خودم میگم اعتماد... اعتماد... عماد فقط با رابطه ی زناشویی می تونه اعتماد کنه می خواد مطمئن بشه که همیشه منو برا خودش نگه داره...

یه نگاه به ساعت کردم ، ساعت یازده ظهر رو نشون می داد... فوری از جام بلند شدم و از ماهان بابت همه چیز تشکر کردم... ازم خواست که اگه مشکلی برام پبش اومد حتماً باهاش در میون بزارم مطمئنش کردم و رفتم برم که باز ازم خواست منو برسون که این بار گفتم :


- بهتره با تاکسی برگردم که یه موقع عماد ما رو با همدیگه نبینه...

قبول میکنه و از هم جدا میشیم... تو تاکسی همه ی ذهنم به عماده... می ترسم ، نکنه دوباره بیماریش برگشته باشه...؟ اگه اینطور باشه چطوری می تونم روزا و شبا با آرامش و امنیت کنارش زندگی کنم...؟ دونستن این حقایق از زبون ماهان بیشتر منو آشفته کرد ، باید مراقب همه چیز باشم تا اگه احساس خطری از طرف عماد کردم زودتر اقدام کنم...

تا پام رو تو حیاط گذاشتم آه از نهادم بلند شد ماشین عماد تو حیاط بود و خودشم حتماً تو ساختمون... این شانسه فریبا داری که مثل بارون از در و دیوار داره برات می ریزه ، آخه این وقت روز این خونه چیکار داشت... تا رسیدم دم ساختمون تموم بد و بیراه هایی که از اول تولد تا به الان بلد شده بودمو به خودم و شانسم و تقدیر لعنتیم دادم تا جایی که نفس کم آوردم...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Sarina ، Golabatoon ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez
دم ساختمون نفس عمیقی کشیدم و خودمو به خدا سپردم و رفتم تو... تو آشپزخونه نشسته بود و سرش پایین بود و داشت سیگار می کشید ، وای وضعیت قرمز بود... خدا به دادم برسه آخه عماد زیاد سیگار نمیکشید ، فقط مواقعی که خیلی عصبانی میشد و الان دقیقا اوج عصبی بودنش بود و با حرفایی که ماهان امروز بهم زد و فهمیدم بیماری روانیم به کلکسیون اخلاقی عماد اضافه شده ترسم بیشتر شد و از درون لرزیدم ... دیگه کم آورده بودم ، دیگه این بدن نیمه جون تحمل یه تشر کوچیکم نداشت چه برسه به نعره ها و دیوونگی های عماد...


با اینکه حالم اصلا خوب نبود و مطمئنا رنگمم پریده بود رفتارمو عادی نشون دادم و داخل آشپزخونه شدم و گفتم :

- سلام... چه زود اومدی ، منم حوصله ام سر رفته بود یه سر این اطراف زدم و برگشتم...

هیچی نگفت و هنوز سرش پایین بود و صورتش تو دود سیکار محو شده بود ، رفتم جلوتر برای اینکه باز حرفی زده باشم  و ترسمو کنترل کنم ادامه دادم :

- کی به تو گفته اینجا سیگار بکشی...؟ ببین چه دودیم راه انداخته...

با حرفم سرشو بالا گرفت و با خشم تو چشمام زل زد و با خشونت فقط گفت : خودم گفتم...

صدا و چشماش خالی از هر حسی بود که منو بیشتر ترسوند... به شوخی گفتم :

- تازگی ها غلط زیادی میکنیا حواست باشه...

یهو از جاش بلند شد... می تونستم خشم رو تو وجودش ببینم... خشمی که هر لحظه شعله ورتر می شد و بهش قدرت    می داد... اومد جلو سینه به سینه ی من ایستاد و غرید :

- مثلاً اگه حواسم نباشه چی میشه...؟

چشماش یه حالت بدی داشت ، واقعا ازش می ترسیدم ، اما برای اینکه آرومش کنم لبخند بی جونی زدم و گفتم :

- چرا اینطوری میکنی...؟ شوخی کردم ، فقط ازت می خوام اینجا سیگار نکشی همین...

برگشتم که برم لباسمو عوض کنم و ادامه دادم : همین الان میام یه چیزی برا ناهار درست میکنم...

هنوز پامو از آشپزخونه بیرون نگذاشته بودم که بازومو با خشم کشید و منو برگردوند و تو چشمام زل زد و فریاد زد :

- کدوم گوری بودی...؟

هیچی نگفتم و بهش زل زدم ، می ترسیدم با کلمه ای بیشتر عصبی بشه ولی نه انگار سکوتم بیشتر خشمگینش کرد که تو صورتم نعره زد :

- نشنیدی گفتم تا حالا تو کدوم خراب شده ای رفته بودی...

با صدای آرومی گفتم : عماد چرا اینطوری میکنی...؟ گفتم که حوصله ام سر رفت و رفتم یکمی بیرون گشتم...

دوباره بهم توپید : با اجازه ی کی...؟ هان...

 بازومو محکم تکون داد و ادامه داد : مگه نگفتم بی اجازه ی من نباید از خونه بیرون بری... ؟ حرف تو کله ی پوک تو نمیره...

با قدرت بازومو که داشت تو دستش پودر میشد کشیدم بیرون و رفتم تو پذیرایی و گفتم : بس کن عماد... دوباره می خوای به یه بهونه ی الکی روزمون رو خراب کنی...؟ منکه زندانی تو نیستم همش تو خونه بمونم...

با حرفم اونم اومد تو پذیرایی و داد زد : تا همسر کامل قانونی من نشدی زندانی من هستی و حق بیرون رفتن اونم به تنهایی رو نداری... شیر فهم شد...؟

وقتی دید هیچ عکی العملی نشون نمی دم دوباره نعره زد : فهمیدی لعنتی...؟

به آرومی سری تکون دادم... از این همه خودخواهی داشت حالم بهم می خورد ، فقط دردش این بود که منو بدست بیاره ، این اواخر بیشتر پاپیچم میشد می دید که با رفتاراش دارم کم میارم و امکان داره ترکش کنم برای همین می خواست با همین رابطه ی کوفتی این راه هم برای همیشه به روم ببنده...

یه قدم اومد جلوتر... هنوز آروم نشده بود... دیگه چشه...؟ منکه گفتم رفتم قدم بزنم...... نگاهش سرد سرد بود :

- حالا بگو کجا بودی...؟ باهام صادق باش تا کاریت نداشته باشم...

با تعجب بهش خیره شدم... خدایا این دیگه چه مخلوقیه که آفریدی...؟ یه ساعته دارم قصه ی لیلی و مجنون رو براش تعریف میکنم و بعد میپرسه لیلی مرد بود یا زن... پوفی کردم و گفتم :

- یعنی حرفامو باور نکردی...؟ اینقدر بهم بی اعتمادی...؟

با کمال پروگی گفت : نه... حرفاتو باور نکردم... با بودن اون همه خاطرخواه که دور و برت ریخته چی رو باید باور کنم...؟ فریبا بگو کجا بودی که اون گوشی لعنتیت رو هم جواب نمی دادی...؟ اونم خاموش کرده بودی که با اون طرف راحت باشی...؟

دستی تو موهام کشیدم و نفس عمیقی هم از حنجره ی خشکم دادم بیرون... از وقتی اومده بودم منو یه لنگه پا نگه داشته بود و با سوالای بی سر و تهش شکنجه ام می داد...

حالت متاسفی به خودم گرفتم و گفتم : عماد همین کارا رو میکنی که زندگی بهمون تلخ میشه... من با کسی نبودم ، گوشیم شارژنداشت و خاموش شده بود ، تو کیفمه و می تونی ببینی...

بدون توجه به حرفام یه قدم دیگه اومد نزدیکتر و در یه غافلگیری یه سیلی محکم خوابوند تو صورتم و موهامو تو چنگش گرفت و با تموم قدرت کشید سمت خودش ، حرکتش اینقدر ناگهانی بود که نتونستم از خودم دفاع کنم ، از زور درد داشتم می مُردم... ایکاش می مُردم و از این همه درد و شکنجه راحت میشدم... بدون هیچ تلاشی اشکام فرو ریخت ،  صورتمو به صورتش نزدیک کرد که نفسای داغش پوست صورتمو می سوزوند و خیلی آروم گفت :

- پیش اون پسر عمه ی عوضیت بودی یا اون پارسای لعنتی...؟

دوباره دیوونه شده بود ، یه روانی به تموم معنا بود ، کی میگه این خوب شده...؟ با کشیده شدن موهام دوباره درد نشست تو وجودم و بازم فریاد زد :

- گفتم با کدومشون بودی...؟

 یه سیلی دیگه بهم زد که این بار پرت شدم رو زمین... صورتم آتیش گرفته بود ، دیگه این صورت برام صورت نمیشد حتماً تا حالا با این ضربه ها پرده ی گوشمم پاره شده بود... خدا بیبین به چه روزی افتادم ، منو می بینی دست این دیو دو سر گرفتار شدم اونم نه بخاطر عشق یا حماقت خودم که همه منو متهم به هوس کردن ، خودت خوب می دونی بخاطر اجبار ، بخاطر بی پولی و بی کسیم ، بخاطر داشتن مادری که نفسم بند نفسش بود تن به این ذلت دادم ، یا نجاتم بده یا خلاصم کن که مُردن صد شرف داره به این زندگی سگی...

بلند شدم و کیفمو برداشتم و رفتم برم بالا ، لب اولین پله ایستادم و برگشتم... خوشبختانه این بار دنبالم نیومده بود و همون جا ایستاده بود و منو نگاه میکرد ، محکم و با نفرت گفتم :

واقعاً برا خودم متاًسفم... برا روزا و ساعت ها و ثانیه ها که تو این خونه گذروندم متاًسفم... وقتی اعتماد نباشه هیچی تو این دنیا نه قشنگه و نه امکان پذیر ، حتی بودن من کنار تو...

رفتم بالا و چپیدم تو اتاقم ، به ثانیه نکشید اومد تو اتاق و شونه هامو گرفت و به شدت تکونم داد و فریاد زد :

- لعنتی دیگه باید چیکار کنم که بفهمی دوست دارم...؟ هان... چیکار کنم که عشق منو باور کنی...؟

داد زدم : کاری نباید بکنی... فقط بهم اعتماد کن... منو زندونی نکن... منو تو حصار خودخواهیت اسیر نکن... تا از خونه می زنم بیرون نگو با پسر عمه ات بودی یا با اون پسره پارسا... اینقدر شخصیتمو خُرد نکن... من اگه می خواستم با پسر عمه ام باشم الان پیش تو نبودم ...

شونه هامو رها کرد و خنده ی عصبی کرد و گفت : تو کوچولو بخاطر پول عمل مامانت حاضر شدی باهام باشی ، تو عاشق من نبودی و الان هم نیستی...

لب تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت یه لحظه دلم براش سوخت... اون بیچاره داشت تو آتیشی که مهتاب عوضی روشن کرده بود می سوخت... رفتم کنارش نشستم باید آرومش می کردم ، باید به قول ماهان اعتمادش رو جلب میکردم تا بتونم این چند ماه رو بدون هیچ دردسر یا اتفاقی تحمل کنم و پشت سر بزارم... دستشو گرفتم و گفتم :

- عماد خواهش میکنم آروم باش ، درسته به خاطر پول عمل باهات ازدواج کردم ، اما این همه ی ماجرا نیست... قرار بود بهم فرصت عاشق شدن بدی ولی تو برعکس داری با این بدبینیت این حسو تو وجودم میکُشی ، تو داری همه چیز رو خراب میکنی... با بی اعتمادی و تهمتای که به نا حق بهم میزنی ، با عصبانیت گاه و بی و گاهت...

عماد چشمای نمناکش رو بهم دوخت که واقعاً منو متاًثر کرد ، دستاشو قاب صورتم قرار داد و تو چشمام زل زد و گفت :

- هیچ وقت بهم خیانت نکن... هیچ وقت عشقتو به کسی غیر از من نده ، سعی میکنم همه چیز رو درست کنم بهت قول می دم کاری میکنم که عاشقم بشی... دوست دارم فریبا نمی تونم ازت بگذرم ، تو تموم زندگی منی ، قول میدی همیشه همراهم باشی ، سعی میکنی عاشقم بشی...؟

اشکاشو پاک کردم و جدی گفتم : سعی میکنم فقط تو آروم باش...

وقتی ازم مطمئن شد یه برقی تو چشماش نشست که برای دروغ گفتن بهش وجدانم درد گرفت... نمی تونستم عاشقش بشم و از همه بدتر نمی تونستم بهش اینو بگم... صورتشو آورد جلو و یه بوسه ی محکم از لبهام گرفت... اما براش کافی نبود... چند بار دیگه هم منو بوسید... برای جلب اعتمادش منم همراهیش کردم ، مجبور بودم در آغوشش برم و تموم تن و صورتم رو در اختیارش بزارم ، اونقدر بدبخت و بی پناه بودم که چاره ای غیر از پناه بردن به آغوش عماد رو نداشتم... همه رو به حساب اجبار می گذاشتم نه عشق... بعد از دقایقی کم کم هر دومون آروم گرفتیم ، تو آغوشش بودم و منومحکم تو بغلش گرفته بود می ترسید منم مثل مهتاب تنهاش بزارم که این ترسش بی موردم نبود... دختر تو با این دل عاشق چه کردی که به این روز بیفته...؟ چطور دلت اومد ازش جدا بشی...؟ ماهان که می گفت هر دو عاشق همدیگه بودید پس چرا بهش خیانت کردی...؟

اون شب کابوس های وحشتناکی دیدم... خوابم تکرار خشونت هایی بود که تا به اون روز گرفتارشون بودم ، عماد و فرید و مامان همه منو متهم به خیانت میکردند هی جلوی روم می اومدند و هی عقب می رفتند... صدای قهقهه شون هنوز که هنوزه تو گوشم صدا میکرد و خوابو از چشمام فراری می داد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، Sarina ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez
تصمیم گرفتم حتماً یه روز که عماد نیست برم تو اتاقش و همه جا رو بگردم شاید سرنخی از این معمای پیچیده پیدا کنم... از وقتی حرفای ماهان رو شنیدم کنجکاوی دست از سرم برنمی داره و بیچاره ام کرده... با رفتارای اخیر عماد و حرفای ماهان ، بعضی وقتا فکر میکنم که عماد اصلا منو دوست نداره و مهتاب رو تو قالب من دیده و حتماً شباهتهایی با اون دختر داشتم که یهو سر راهم سبز شده و تونسته منو بدست بیاره و وقتی هم منو مهتاب صدا می زد صحه به این افکارم می گذاشت... با این افکار و رفتارای جنون آمیز عماد واقعاً  بریده بودم ، فکر می کردم حس سردرگمیم بیشتر شده... بالاخره سال درسی ما هم گذشت... به هر قیمتی بود و تو این اوضاع تونستم تو امتحاناتم نمره های خوبی بگیرم... فقط به عشق مامان با این روحیه ی خراب تونستم همه ی درسام رو پاس کنم ، اما تابستون برای من یعنی زندان... یعنی اسارت و بدبختی... عماد اجازه بهم نمی داد بدون اون بیرون برم ، تا ساعت دو بعداظهر که تو شرکت بود و بقیه ی روز هم تو خونه می موند و من با وجود اذیت و آزاراش روزای سختی رو می گذروندم ، مواقعی هم که تو شرکت بود ، با تلفن کنترلم میکرد که دیگه جونم به لبم می رسید...


از خونواده ام بی خبر نبودم... با خاله در تماس بودم ، مامان حالش خوب بود ، اما دلتنگی های من هیچ وقت براش پایانی نبود... وروجکام هم خوب بودند و گاهی اوقات بهونه ی منو می گرفتند که این درد از همه ی دردای زندگیم زجرآورتر بود... اون دو تا چه گناهی داشتند که باید تاوان این تقدیر لعنتی رو می دادند... خوشی های زندگی من کوتاه بودن و هیچ وقت فرصتی برای سیراب شدن از لذت ها رو پیدا نکرده بودم...

این بار خاله جراًت پیدا کرده بود و از فرید برام گفت... خوشحال بودم که حالش بهتر شده و حتی به مامان گفته که با یکی از همکاراش آشنا شده و امکان داره در آینده با همدیگه ازدواج کنند... حتماً منظورش به مونا بود... پس همکارش بوده و خیلی وقته همدیگه رو می شناختند ، خاله با شادی داشت از فرید و دوست دخترش می گفت و من این طرف تلفن داشتم جون می دادم... مونا دختر زرنگی بود و که تونسته بود به این زودی تو قلب فرید جا بگیره ، فرید اینقدر که ادعا می کرد عاشقم نبود ، وگرنه به همین راحتی کسی رو جایگزین من نمی کرد... یه احتمال دیگه هم داشت ، شاید برای زجر دادن من این نقش جدید رو بازی کرده بود و این دختر رو برای حسادت من شریک بازیش کرده بود ، نمی دونم... ای کاش... همین طور باشه ،هنوز قلبم به یادش تندتر از همیشه می تپید... هنوز عاشق اون نگاه دیوونه کننده اش بودم...

آدما فقط یه بار عاشق میشن ، اگه بهش نرسن و با یکی دیگه آشنا بشن و ازدواج کنن هرگز نمی تونن عاشق نفر دوم بشن ، چون حسرت و نداشتن عشق اولی همیشه یه زخمه که رو قلبشون مونده و درمون نمیشه ، دلم برا خودم و اون رویاهای شیرین که داشتم میسوزه ، خدایا تو بگو من چیکار کنم...؟ یه راهی جلوی پام بزار... دیگه تحملم داره تموم میشه دلم نمی خواد به خودکشی فکر کنم... می دونم گناهه ، اما دارم فکر میکنم ، از همه چیز بریدم... اگه به دادم نرسی شاید همین روزا مهمون جهنمت بشم...

بالاخره اون روز که من آرزوش رو داشتم از راه رسید... عماد صبح زود کلافه پا شد و با نگرانی سر میز صبحونه حاضر شد... وقتی حالش رو دیدم ، روبروش نشستم و ازش پرسیدم چرا ناراحتی...؟ یه نگاه بهم کرد و گفت :

امروز برای یه پروژه باید از شهر برم بیرون ، البته تا شب برمی گردم ، اگه چاره ای بود تنهات نمی گذاشتم...

لبخندی زدم گفتم : برا تنهایی من نگرانی یا بهم اعتماد نداری...؟

آشفته نگاهم کرد ، رفت حرفی بزنه که پیش دستی کردم و گفتم : نگران نباش جایی نمیرم ، بهت قول می دم تو خونه بمونم ، یه قول زنونه ی زنونه... اصل... اصل...

بعد چشمکی بهش زدم و خندیدم... لبخندی زد و اومد کنارم نشست و منو تو آغوش گرفت و گفت : باور کن بحث اعتماد نیست ، نمی خوام تنها باشی ، نمی تونم دوریت رو تحمل کنم... خیلی دوست دارم... من بدبخت توام فریبا و عشقت داره منو ذره ذره آب میکنه...

به اجبار گونه اش رو بوسیدم و گفتم : برو عزیزم... هر نیم ساعت یه بار به خونه زنگ بزن تا خیالت راحت باشه...

منو تو آغوش گرفت و جند بار صورتمو بوسید و گفت : باشه میرم فقط مواظب خودت باش...

چشمامو به معنی باشه روی هم گذاشتم ، چشمامو بوسید و به سختی ازم جدا شد و رفت... بالاخره راحت شدم... ای کاش همیشه ماموریت بیرون شهر داشت ، پسره ی احمق... هنوز بهم اعتماد نداره ، انگار می خواست سفر قندهار بره...

دیگه وقت این نبود که بشینم و برا خودم حرف بزنم باید زود دست بکار میشدم ، ولی هنوز زود بود و باید صبر می کردم می ترسیدم همین دقیقه ی اول که میرم تو اتاقش ، یه چیزی جا گذاشته باشه و برگرده و غافلگیرم کنه... برا همین تا ساعتی تو آشپزخونه بودم و اونجا رو مرتب کردم و یه بسته گوشت چرخ کرده از فریزر گذاشتم بیرون که برا ناهار املت گوشت درست کنم...حدود ساعت نه و نیم صبح بهم زنگ زد ، وقتی مطمئنش کردم که خوبم و فهمیدم دارن با بهزاد از تهران بیرون میرن خیالم راحت شد و رفتم دنتال عملیاتم و پا گذاشتم تو اتاقش....
 
اول یه نگاهی به تموم اتاق انداختم و اول از همه رفتم سر کمدش... یکی یکی کشوها رو بیرون کشیدم و همه جا رو گشتم... هیچی نبود ، بعد رفتم سر کتابخونه اش ، یکی یکی کتاباشو هم گشتم و لای اونا هم چیزی پیدا نشد... فقط چند تا عکس از من بود که تو دانشگاه گرفته بود... همه جای اتاق رو گشتم ، حتی پشت یه قاب بزرگ رو ، با خودم گفتم مثل این فیلما نکنه پشت تابلو گاوصندوق داشته باشه...؟ اما چیزی نبود ، دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم ساعت یازده بود و منم گرسنه... تنها جایی رو که نگشته بودم زیر تخت بود ، یه نگاه کردم و یه کارتون بزرگ دیدم ، کارتون رو کشیدم بیرون ، توش پر از دفتر و خودکار بود ، اما یه دفتر قطور نظرمو جلب کرد... اونو برداشتم و صفحه هاش رو نگاه کردم ، اول صفحه نوشته بود خاطرات من وعشقم فریبا...

اطراف نوشته ها رو خیلی با سلیقه تزیین کرده بود و جای جای اون پر بود از عکسای من ، تو شکلهای مختلف عکسا مال دانشگاه... تو کلاس... تو خیابون بود... حتی عکسایی رو که تو همین خونه حین خوابیدن و اون روز که تو بیمارستان از حال رفته بودم و سِرم به دستم بود و رو تخت عماد خوابیده بود ، همه رو گرفته بود... از دیدن این همه عکس تو شکلای مختلف حیرت کردم ، خدایا... عجب جونوری بود این عماد ، کم کم داشتم ازش می ترسیدم.، این رفتاراش و کاراش عادی نبود ، تموم وجودم تو دفتر عکسا بود که صدای زنگ موبایلم منو از جا پروند ، دفتر قطور از دستم افتاد و صدای مهیبی داد... به خودم اومدم ، عماد بود... لعنتی تا حرفش رو می زدم و به یادش می افتادم ظاهر میشد ، فوری گوشیو برداشتم...

نعره ی عماد تو گوشی پیچید منو حسابی ترسوند : معلوم هست کدوم گوری هستی ؟ چرا جواب تلفنا رو نمیدی...؟

خنده ام گرفته بود... پسره ی روانی... اگه می تونست منو به خودش سنجاق میکرد و با خودش می برد...

با صدای مظلومی گفتم : سلام... دستشویی بودم تا اومدم بردارم طول کشید...

داد زد : پس چرا تلفن پایین رو جواب ندادی...؟

وای به تلفن پایینم زنگ زده بود...

- من بالا تو اتاقم داشتم کتاب می خوندم همون جا رفتم دستشویی ، اصلاً صدای تلفن پایین رو نشنیدم... معذرت می خوام نمی خواستم نگرانت کنم...

یکمی آروم تر شد و گفت : حالت که خوبه عزیزم...

پوزخندی زدم و گفتم : خوب بودم... اما با اون دادی که سرم زدی الان بد بدم...

طوری حرف زدم که بفهمه ازش دلخور شدم... خندید و گفت : منو ببخش عزیزم... خوب نگرانت شدم ، حالا شب میام یه طور دیگه از دلت در میارم...

داد زدم : آقا پسر پرو برید به کارتون برسید...

پر صدا خندید و گفت : قربون اون زبون درازت برم که هیچ وقت کم نمیاره...

با خودم گفتم : رو آب بخندی ، با اون حرف زدنت ، پسره ی خل و چل...

عماد : ببین زنگ زدم که یه موقع بدون ناهار نگیری بخوابی ، اگه اومدم دیدم ناهار نخوردی با من طرفی فهمیدی...؟

بازم پشت تلفن پوزخند زدم و با خودم گفتم .: مثل اینکه باورش شده از دوریش یه لقمه از گلوم پایین نمی ره... نه آقای عاشق خود شیفته... حتماً از خجالت خودم و شکمم در میام ، اونم دو لپی می خورم ، شما نگران نباش...

از صداش بخودم اومدم : فهمیدی فریبا...؟ یه چیزی درست کن بخور ، یا از بیرون سفارش بده ، اصلاً می خوای خودم زنگ بزنم برات ناهار بیارن...؟

دیگه داشتم از این توجه افراطیش دیوونه میشدم... ای کاش یه دیوار اینجا بود و سرم رو می کوبیدم بهش...

- نه عمادم ، نگران نباش نمی خوام غذای بیرون رو بخورم ، خودم گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون تا املت گوشت درست کنم... البته جای شما رو هم خالی میکنم ...

خندید و گفت : آره واقعاً جای من که خیلی خالیه ، دلم می خواست الان اونجا بودم و اول پیش غذامو می خوردم و بعد به املت می رسیدم

- بچه پرو برو دیگه... می خوام برم ناهار رو آماده کنم دلم ضعف رفت...

- باشه عزیزم... منم دارم با بهزاد برا ناهار میرم مواظب خودت باش...

 - برو به سلامت... جای منو هم سر میز خالی کن...

خندید و گفت : تو جات هیچ وقت خالی نیست عزیز دلم... تو همیشه تو قلب من جا داری ، در ضمن اون منم که با شیرین زبونیات دلم ضعف رفت... بزار برگردم می دونم چطوری این ضعف دلمو بر طرف کنم...

خندید و تلفن رو قطع کرد... نفس عمیقی از سینه ام دادم بیرون... چقدر حرف زدن با عماد خسته و کلافه ام می کرد... حرفای عاشقونه اش هر دختری رو از پا می انداخت و تسلیمش میشد ، اما چرا تو قلب و روح و احساس من فرو نمیرفت  خدا عالمه... ای کاش الان فرید اینطور عاشقونه نگرانم بود و حرفای قشنگ رو بهم میزد تا دل و دینم رو براش میدادم...  یه بغض نشست تو گلوم... لعنت به این بغض که تا یاد فرید می افتادم آماده و دست به نقد حمله میکرد به حنجره ی زخمیم... به روح سرکش و عاصیم... روحم داشت پرواز میکرد سمت فرید... خدایا بهم صبر بده... نزار ببُرم... بهم کمک کن یه سر نخی پیدا کنم ، سر نخی که حکم آزادی من توش پیچیده باشه...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez
دفتر رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه سریع املت رو درست کردم و نشستم پشت میز ، ساعت داشت دوازده میشد همین طور که برا خودم لقمه می گرفتم دفتر رو هم نگاه می کردم چیز خاصی نداشت فقط همون خاطره ها که با هم بودیم و خودم خبر داشتم نوشته شده بود... چیزی که خیلی توجه منو جلب کرده بود و با حیرت اون خط رو خوندم نوشته ای بود که بالای دفتر نوشته بود :


- بالاخره تونستم عشق اون مهتاب لعنتی رو از سرم بیرون کنم ، چون یکی شبیه مهتاب پیدا کردم با همون چشمای زیتونی...

لقمه تو گلوم گیر کرد... چی می دیدم... مهتاب هم مثل من چشماش سبز بود...؟ نگاهم دوباره روی نوشته ها چرخید...

-  وقتی بهم خیره میشه ، منو میبره توخسله... می خوام بدستش بیارم... فریبا فقط مال منه... آغوش اون سهم آغوش منه... می خوام به اون عوضی مهتاب ثابت کنم که فقط تو نیستی که چشمات سبز وحشیه... می خوام بیاد و ببینه که مثل خودش که نه زیباتر و افسونگر هم پیدا میشه... خوشبختانه اسمش مهتاب نیست... عشق من فریباست... مثل اسمش فریبنده و دلربا... عزیز دل عماد... دنیای عماد...

لقمه رو که دستم بود پرت کردم تو بشقاب... این چند خط اشتهام رو کور کرده بود ، اون لعنتی منو بخاطر شباهتم به مهتاب دوست داشت نه برا خودم ، اون هنوز عاشق مهتاب بود و منو تو قالب اون می دید...

- آقا عماد تدین... آهای آدم خودخواه تو که اینقدر ادعای عاشقی میکنی چرا به خاطر از دست دادن مهتاب و خیانتش منو مسکن کردی برای آرامش لحظه هات... ؟ چون خیلی بهش شبیهه ام ، چون منم چشمام سبز زیتونیه...؟


حتماً رفتارا و حرکاتمم ، حتی اگه همش هم مثل اون نباشه گاهیشون به این دختره رفته که اینطور عماد رو به سمتم کشید و تو زندگیم سرک کشید و نقطه ی ضعف و بی پولیمو اومد دستشو و شد اینی که من الان اینجا تک و تنها وسط این آتیش   باشم... مسئله ی زندگیم با عماد یه مسئله ی لاینحل شده بود ، یه گره ی کور که به این زودیا باز بشو نبود... بشقاب غذا رو با حرص هل دادم تو سینک ظرف شویی و دفتر رو بستم ، سریع میز رو تمیز کردم... دیگه حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ، انگار خوندن این چند سطر نوشته جون و رمق باقی مونده رو ازم گرفته بود... با خودم در گیر بودم... اگه عماد برام مهم نبود چرا این حقایق رو که خوندم اینقدر روم تاًثیر گذاشته...؟ خودم جواب خودمو دادم... کاری به عشق و این چیزا نداشتم از اینکه اسیر نقشه ی عماد شده بودم حالم خوب نبود ، بعد از طرد شدن از خونه و خونواده ام تنها چیزی که کمی تسلی دل تنها و بی قرارم بود همین عشق خالصانه ی عماد بود که تو این روزای سخت بهم امید می داد تا این راه سخت و طولانی رو ادامه بدم ، اما حالا چی فهمیده بودم که عمادم منو به جای عشق از دست رفته اش می خواست و می خواست اینطوری کمبودهاشو با وجود من جبران کنه... باید می فهمیدم که این مهتابه که تو قالب فریبا فرو رفته کیه و الان کجاس ، شاید با پیدا کردن مهتاب میتونستم خودمو از این معرکه نجات بدم... باید این افکار مزاحمو از ذهنم دور میکردم ، به جهنم که عماد عاشقم نبود لااقل اینطوری وقتی ازش جدا میشدم کمتر عذاب وجدان داشتم... هه... ماهان می گفت... عماد فقط به عشق و اعتماد تو نیاز داره ، پس من چی ، کی به من عشق و اعتماد می داد...؟ یعنی کسی نبود که منو برا خودم بخواد...؟ قطره اشکی از گوشه ی چشمام فرو ریخت ، با دست پس زدم... یکی تو سرم داد می زد فرید دوست داره... اون عاشقته... سرم رو تکون دادم ، چند بار تکون دادم ، اما این صداهای مزاحم بیرون برو نبودند ، قاشق توی دستمو محکم کوبیدم تو دیوار و فریاد زدم...

- لعنت به همتون... به تو عماد... به تو فرید... به تو ماهان... چی از جونم می خواید...؟ کی میگه فرید منو می خواد...؟ اون لعنتی منو به همین زودی فراموش کرد و رفت با همکارش خوش بگذرونه... خدا... خدا... چرا کار منو به اینجا رسوندی...؟ چرا اینقدر تحقیرم کردی... خدا... چی عایدت میشه که منو خُردم کنی...؟ چی گیرت میاد که این بنده ی بیچاره اتو اینقدر زجر می دی...

سرمو میز گذاشتم و با تموم وجود گریه کردم ، فقط همین اشکا برام مونده بود ، همین اشکا همدم روزای تنهایی و بی پناهیم بود ، هر کسی منو یه جور بازیچه قرار داده بود... خدا فقط بهم قدرت بده تا برای همشون جبران کنم ، تا غرورشونو له کنم... خدا قدرت بده تا به همشون بفهمونم من فریبا شکیب هستم و هیچ چیزی غرور و صلابتم رو در هم نمی شکنه حتی تهمتای سیاه اونا...

همین طور که اشک می ریختم و با غم و غصه هام می جنگیدم... قورمه سبزی رو برای شام عماد آماده می کردم... شده بودم معشوقه و نوکر بی جیر و مواجب آقای خودشیفته... عماد روزایی رو که خسته می اومد خونه غذای حاضری نمی خورد ، برای همین قورمه سبزی رو تو قابلمه درست کردم که تا شب جا بیفته و چند تا لیوان برنجم آب کردم و با یه لیوان چایی اومدم تو پذیرایی... دیگه نمی خواستم لای اون دفتر لعنتی رو باز کنم و بیشتر از این روحم خراش نامردی برداره ، اما هنوز کنجکاو بودم ببینم چی در موردم نوشته تا از این به بعد بفهمم دور و برم چه خبره... شاید همین نوشته ها  یه روزی ، یه جایی ، به دردم بخوره... نفس عمیقی کشیدم و دوباره دفتر رو باز کردم... چند جای دیگه رو خوندم... چیز خاصی نوشته نشده بود... فقط عاشقونه باهام حرف زده بود و جای جای اون دفتر می خواست باهام ارتباط برقرار کنه... اما نه ، مثل اینکه چیزای مهمی هم نوشته بود که زندگی منو به طور کل عوض میکرد ، دو صفحه ی آخر رو با چهره ای مات زده خوندم :

- باید فریبا رو بدست بیارم نمی تونم ازش بگذرم ، حتی اگه شده به اجبار می برمش توی دنیای متاًهل ها...

آب دهنمو به سختی قورت دادم... قلبم به سینه ام می کوبید... دوباره چشم انداختم به نوشته ها...

- حتی اگه دوستم نداشته باشه... فریبا باید مال من باشه ، دیگه دوست داشتن اون برام اهمیت نداره ، عشق من به حدی هست که برای هر دومون کافیه... باید باهاش حرف بزنم ، برای آخرین بار، دیگه نمی تونم کنارش بخوابم و نتونم باهاش رابطه داشته باشم ، درسته لمسش میکنم ، حسش میکنم ، اما این منو راضی نمیکنه... کدوم مردی که کنار یه دختر خوشگل بدون هیچ حسی راحت بخوابه ، نه همچین مردی اصلاً وجود نداره...دیگه نمی زارم ازم فرار کنه ، من به این رابطه احتیاج دارم ، می خوام از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم ، اونم نیاز داره و تسلیم میشه ،  دیگه نمی زارم سهم من به این راحتی نصیب یکی دیگه بشه ، براش یه برنامه ی زیبا دارم یه جشن دو نفره ، دارم خودمو آماده میکنم تا یه ماه دیگه تو جای دیگه ، یه جای خاص اونو واسه همیشه مال خودم میکنم...

با خوندن نوشته های آخر صفحه حالت تهوع گرفتم ، نمی دونستم باید چیکار کنم...؟ پس این عماد لعنتی بهم دروغ گفته بود که اگه سر یه سال عاشقم نشدی آزادت میکنم ، الان اینا چیه نوشته... ؟ می خواد منو کجا ببره...؟ زندگیم خیلی پیچیده شده بود ، سورپرایزای زندگیم  تمومی نداشت ، این لعنتی برام خواب دیده و نظر منم دیگه براش مهم نیست ، اگه بخواد باهام رابطه برقرار کنه چطور می تونم از خودم دفاع کنم...؟ باید یه فکری می کردم ، نباید بزارم به این راحتی منو بدست بیاره ، من دیگه نمی خوام باهاش بمونم ، از نوشته هاش فهمیدم فقط یه ماه فرصت دارم ، باید طی این یه ماه یه کاری میکردم ،  باید فکر و عقلم رو بکار بندازم...

- خدایا چرا هیچ کسیو ندارم کمکم کنه یا راهنماییم کنه...؟ نمی خوام با کسی که دوستش ندارم از دنیای دخترونه ام فاصله بگیرم ، خودت یه راهی جلو پام بزار... تو پناهم شو... تو کمکم کن... فقط بخاطر عشقی که به مادرم دارم ، فقط بخاطر عشقی که تن به این راه خطرناک دادم ، اگه اندازه ی سر سوزنی منو دوست داری کمکم کن و نزار عماد دستش بهم برسه... خدایا... نخواه اینطوری حرفا و توهیناشون درست از آب در بیاد ، منو محکوم به هرزگی نکن ، آبرومو بخر و پشت و پناهم باش...

به خودم که اومدم صورتم پر از اشک شده بود ، کی گریه کرده بودم که خودمم خبر نداشتم ، دفتر رو با غیظ پرت کردم رو میز و تو کاناپه مچاله شدم... احساس میکردم یه گلوله آتیش تو قلبم افتاده ، اینقدر غرق بودم که حتی چاییم سرد شد بود ، چشمم به لیوان چایی بود که پناه آوردم به دنیای خواب و بی خیالی...

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم... با چشمای بسته گوشی رو برداشتم و گذاشتم دم گوشم و خواب آلود گفتم : الو...

با صدای شاد عماد از جا پریدم : سلام به شاهزاده ی خواب آلود خودم ، بعداظهر رو گرفتی خوابیدی که شب واسه من بیدار باشی شیطون عماد...

از لحن کلامش یه عالمه غم به وسعت دریا نشست تو کنج قلبم ، از حرفاش  حالم بهم می خورد ، همشون متظاهر و فریبکارند ، اگه من فریبام ، عمراً بزارم تصرفم کنی آقا عماد... خواب آلود یه خمیازه کشیدم و گفتم :

- شدی خروس بی محل مش رمضون... خواب خواب بودم و داشتم خواب می دیدم...

پر صدا خندید و گفت : حتماً خواب منو می دیدی و تو آغوش تب دارم بودی...

این دیوونه چی داشت می گفت... هر چی از این نوع حرف زدن و آغوش اون بدم میاد اینم هی تکرار میکرد... برای اینکه حواسش رو پرت کنم گفتم :

تو الان کجایی داری برمی گردی...؟

 - آره عزیزم... تا نیم ساعت دیگه راه می افتیم و حدود ساعت هشت اونجاییم ، خودت رو آماده کن که خیلی قشنگ از شوهرت استقبال کنی ، نیام ببینم با یه لباس تکراری و آرایش نکرده جلوم سبز بشی وگرنه بد جور عصبانی میشم...

باز یه نمایش دیگه تو راه بود ، باید این بار هم یه نقش جدید براش بازی میکردم ، باید مثل قبل باهاش رفتار کنم که بهم شک نکنه... عماد خیلی تیز بود و زود می فهمید چی تو کله ام می گذره ، اینقدر فکر کرده بودم که مغزم داشت منفجر میشد ، ناگهان با فریادش به خودم اومدم ، مثل همیشه رفته بودم تو عالم هپروت...
 
-  اصلا گوش میدی من چی میگم...؟ به بهترین شکل از شوهرت استقبال میکنی ، فریبا نزار اون روی سگ من بالا بیاد...

آروم گفتم : خیلی خوب... چرا داد می زنی...؟ الان میرم یه دوش می گیرم و مثل یه پرنسس میام پیشوازت...

خندید و گفت : آفرین گلم... خوشم میاد زود حرف گوش میدی... برو دیگه... منم دارم راه می افتم...

صدای بوق بوق گوشی نشون از اینو داشت که بالاخره دل ازم کنده... مثل کنه بهم چسبیده بود ، چقدرم دستورای ناشتایی می داد پسره ی بی خاصیت پرو... سریع دفتر رو برداشتم و رفتم تو اتاقش ، کارتون رو از زیر تخت کشیدم بیرون و دفتر رو سر جاش گذاشتم ،همین طور که کارتون رو می کشیدم که بره سر جاش بخاطر سنگینی کارتون  یهو دستم کشیده شده و خورد به یه در آهنی ، شگفت زده شدم... در آهنی... اونم زیر تخت... یه بار دیگه دستم رو زدم بهش ، شاید دچار توهم شده بودم ، اما توهم نیود من واقعاً دستم به یه در آهنی برخورد کرده بود... سریع روی زمین صاف خوابیدم و خودم رو کشیدم زیر تخت و با دیدن چیزی که روبروم بود نزدیک بود سکته کنم...

یه گاو صندوق کوچیک زیر تخت و تو دیوار کار گذاشته بود... وای گل کاشتی فریبا ، بالاخره خدا هم داره تو رو می بینه حتماً چیزای مهمی توش هست که اینجا زیر این تخت دور از چشم کار گذاشته شده که به فکر جن هم نمی رسه... از زیر تخت اومدم بیرون و لبه ی تخت نشستم از هیجان این کشف مهم داشتم بال در می آوردم ،  از این به بعد باز کردن این گاو صندوق از نون شبمم مهم تر بود ، حتماً مثل همه ی گاو صندوق ها با یه رمز باز میشد... پوفی کردم ، تازه پیدا کردن این رمز یکی از مشکلات اساسی من بود ، ولی اگه من فریبام این مشکلم به راحتی حل میکنم ، فقط اراده می خواست و کمک خدا که الان بهم ثابت شده که دست خدا  تو این راه همراهمه... رفتم کنار پنجره و رو به آسمون ، با اشکی که نمی دونم چطوری از چشمام جوشید خدا رو شکر کردم و ازش تشکر کردم که بالاخره صدامو شنیده و این گاو صندوق رو اتفاقی بهم نشون داده ، یه حس قوی بهم می گفت که حکم آزادی من تو این گاو صندوقه ، حکمی که صد و هشتاد درجه زندگی منو متحول میکنه...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez
نگاهم به ساعت رو دیوار افتاد ، وای ساعت داشت شش عصر میشد و عماد تا دو ساعت دیگه خونه بود ، فوری رفتم زیر دوش... همش فکرم تو اتاق عماد و اون گاو صندوق و باز کردن اون بود ، بعد بیست دقیقه ای اومدم بیرون... موهامو خشک کردم و یه تاپ یقه بسته و شلوارک سفید پوشیدم که لبه ی یقه و حلقه های آستینش و لبه ی پایین شلوارک رو با نوارهای سبز زیتونی به رنگ چشمام دوخته بودند ، رنگ نوارها با رنگ چشمام هارمونی قشنگی رو به نمایش گذاشته بود با یه جفت صندل کف تخت سفید تیپم کامل کردم... موهامو اتو کشیدم و بردم بالا بستم و یه مقداریش رو مثل آبشار رهاشون کردم دور شونه هام ، دو طرف موهامو فر کردم و دو طرف صورتم رها کردم ، یه آرایش ملیحم کردم سایه ی سبز کشیدم و با ریمل مژهامو حالت دادم و یه رژ لب صورتی هم زدم ، تو آینه که بخودم نگاه کردم قشنگ شده بودم ولی این قشنگی برام جذاب نبود و بیشتر از اینکه بهم لذت بده آزارم می داد ، ای کاش الان منتظر فرید بودم... ای کاش فرید بهم دستور داده بود که مثل یه پرنسس بیام استقبالش... ای کاش....

یه آه سوزناک و بلند کشیدم و اومدم تو آشپزخونه... ساعت هفت بود و به گفته ی عماد تا یه ساعت دیگه پیداش میشد ، یه ساعت دیگه نقش بازی کردن منم شروع میشد... یه ساعت دیگه شکنجه ی روحی و جسمیم شروع میشد... تا برنج رو دم کردم و سالاد رو درست کردم ، ساعت داشت هشت و نیم میشد... اومدم از آشپزخونه بیرون که صدای ماشینش عماد رو دز حیاط شنیدم ، فوری رفتم بالا و یه نگاه دیگه تو آیینه به خودم کردم می ترسیدم باب میلش نباشم و هنوز از راه نرسیده داد و هوارش بره بالا ، در حقیقت از خشم طوفانیش می ترسیدم ، مخصوصاً حالا که می دونستم عماد آدم نرمالی نیست و یه جای کارش می لنگه... همه چیز هنوز عالی بود ، اومدم دم پنجره که دیدم داره با یه مرد دم خونه حرف می زنه... یعنی کی بود...؟ دیدم چند تا چک پولم بهش داد  که بیشتر متعجب کرد ، نه سر و وضعش به گداها می خورد و نه کسی به گدا چک پول می داد..؟ جای فکر کردن نبود و فوری رفتم پایین تا رسیدم اونم در ساختمون رو باز کرد و اومد تو ، تو یه دستش یه دسته گل رز قرمز بود و تو یه دستا دیگه اش یه جعبه ی بزرگ بود که معلوم بود از اون کیک تولداست... رفتم جلو با صدای بلند سلام کردم نگاهش که به من افتاد چشماش ستاره بارون شد... گل رو داد دستم و جعبه شیرینی رو گذاشت رو اُپن آشپزخونه و اومد طرفم  و یه نگاه به سر تا پام کرد و با شادی گفت :

- ببین عزیز دلم چه کرده ، بیا تو بغلم سفید برفی خوشگل خودم...

آروم رفتم تو بغلش... از صفتی که بهم داده بود خنده ام گرفت ، منو از خودش جدا کرد و صورتم رو قاب گرفت و چند بار لبامو بوسید و دوباره منو به خودش فشار داد و گفت :

- وای چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیز دل عماد... خوش گذشت امروز من نبودم...

رفتم تو نقشمو و دستامو دور گردنش حلقه کردم و برای جلب رضایتش گفتم : از صبح تا حالا تنهایی دق کردم ، دیگه هر جا میری منو با خودت ببر...

لبخندش عمیق شد و گفت : باور کن اونجا جای مناسبی برای تو نبود ، وگرنه امکان نداشت تنهات بزارم...

دوباره لباش آروم گذاشت رو لبام و منو آروم آروم کشوند به طرف اِپن و چسبوندم به دیوار و تمومه صورتمو بوسید ، هیچ حسی نداشتم ، مثل اینکه تموم تنم زیر دستش بی حس شده بود... بعد از لحظه ای سرشو تو گردنم فرو کرد و آروم دم گوشم گفت :  

- خوب دیگه بقیه اش باشه برای خواب...

خندیدم و گفتم ... رودل نکنید یه موقع...

پر صدا خندید و یه بوس محکم دیگه رو پیشونیم زد و گفت : نه رودل نمیکنم.، این سهم از صبح تا حالامه یه جا تصویه کردم...

با دو تا دستام زدم تو سینه اش و یه پوزخند نثارش کردم... از نگاهم خنده اش گرفت و سرمو تو سینه اش نگه داشت و گفت :

- فدات بشم اینطوری نگاهم نکن که تموم میشه عماد...

بعد ازم دور شد و ادامه داد : تا میز شامو بچینی یه دوش می گیرم و میام...

سری تکون دادم و تا رفت بالا همون جا ایستادم و تماشاش کردم... تو پیچ پله ها بود که منو دید که دارم هنوز نگاهش میکنم لبخندی زد و گفت :

- چیه فریبا خانوم دلت برام تنگ شده بود...؟

چشم غره ای بهش رفتم که غش غش خندید و یه بوسه ی هوایی برام فرستاد و از نظرم پنهون شد... آدم خود شیفته... چه خودشم دست بالا میگیره... پسره ی پروی ریاکار... تا اودم میز رو بچینم هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم... میز رو چیدم و نشستم تا بیاد... یه نیم ساعتی طول کشید که بالاخره سر و کله اش پیدا شد... یه تی شرت طوسی رنگ ، آستین حلقه ای و یه شلوارک سفید پوشیده بود ، هنوز موهاش خیس و در هم ریخته بود و یه حوله دور گردنش افتاده بود ، با اون موهای بهم ریخته بیشتر به یه پسر بچه ی تخس و شیطون بود تا یه مرد فریبکار و روانی... در حین خوردن شام حرف خاصی نزدیم و اون فقط داشت از پروژه ای که بخاطرش رفته بود بیرون شهر توضیح می داد ، منکه گوش نمی دادم و همه ی حواسم به اون گاو صندوق و باز کردنش بود ، وقتی خوردن شامش تموم شد ، با یه نگاه مهربونی ازم تشکر کرد... واقعاً قورمه سبزی امشبم خیلی خوشمزه و جا افتاده شده بود که خودمم شگفت زده بودم... برام باور کردنی نبود که غذا به این خوشمزه گی بپزم... تنها حُسن این ازدواج این بود که دست پختم عالی شده بود و کم کم می تونستم به خودم لقب کدبانوی کامل رو بدم... هه... منم از عماد وا گرفتم یه خودشیفته ی بدرد نخور..

موقع جمع کردن میز ، یهو یاد اون مرد افتادم که دم در عماد بهش پول داده بود... برای همین پرسیدم :

- عماد اون مَرده کی بود که وقتی تازه رسیده بودی اومده بود دم در...

از سوالم خیلی جا خورد ، اما خیلی زود خودشو زود جمع و جور کرد و گفت : تو اونو از کجا دیدی...؟

- تو اتاقم بودم که صدای ماشینتو شنیدم ، اومدم دم پنجره و دیدمش...

عماد با یه اخم گفت : یکی از همکارام بود ، چند روز پیش اومد پیشم و ازم درخواست پول کرده بود مثل اینکه مشکلی براش پیش اومده ، بهم زنگ زد و گفتم بیرون شهرم  ، چون فردا این پول رو لازم داشت گفتم بیاد دم در بگیره برا همین اومده بود ، در ضمن دفعه ی دیگه نبینم دم پنجره زاغ سیاه منو چوب می زنی...؟

از جمله ی آخرش حسابی دمق شدم و تو دلم گفتم کی زاغ سیاه تو خود شیفته رو چوب زده...؟ با این اخم و اون جمله ی تهدید آمیزش آدم به شک می افته که تموم حرفاش ثصه سازیه و حتماً این آدم خیلی مهم بوده که اینطور عصبی شده... شونه ای بالا انداختم ، اصلاً به من چه ، هیچ چیز این آدم نرمال و طبیعی نبود...

رفت بره از آشپزخونه بیرون که پرسیدم : چایی می خوای یا قهوه...

- چایی... با همون کیک که خریدم بیار ، زود بیار که خیلی خسته ام و می خوام برم بخوابم...

اعتراض کردم : خواب چیه عماد...؟ تازه رسیدی...

- فریبا حالیت نیست خسته ام... در ضمن شما هم باید باهام بیاید بالا و بخوابی...

رفتم یه حرفی بزنم که فوری از آشپزخونه رفت بیرون... نفسم و با حرص دادم بیرون و دوباره شروع به بد و بیراه گفتن با خودم کردم ، تازه گیا خود درگیری پیدا کرده بودم... خیلی بده آدم تو خودش حرص بخوره و نتونه سر کسی خالی کنه ، الان من همچین حالتی رو داشتم... چایی رو دم کردم... تا دم کشیدن چایی ، ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم ، کیک شکلاتی که عماد خریده بود و من عاشقش بودم برش زدم و برای هر کدوم یه برش گذاشتم تو پیش دستی و با چایی بردم تو پذیرایی... عماد رو کاناپه خوابیده بود و بازوشو گذاشته بود رو چشماش ، صداش زدم خواب نبود بلند شد نشست ، سینی رو روبروش رو میز گذاشتم ، منو کنار خودش نشوند و محکم تو بغلش گرفت و چند بار رو موهامو بوسید و همین طور که بینیش رو تو موهام میکشید گفت :

- از صبح تا حالا داشتم خفه می شدم اکسیژن عماد...

از حرفش خنده ام گرفت که لپمو محکم کشید و گفت : منو مسخره میکنی...؟

بازم خندیدم که ادامه داد : یالا چاییتو بخور که دارم بیهوش میشم...

با اعتراض گفتم : عماد تو خوابت میاد ، من چیکار کنم خوابم نمی بره... ؟ میخوام سریال ببینم...

با خشونت گفت : رو حرف من حرف نزن ، تا پیشم نباشی خوابم نمی بره ، یعنی سریال از من مهمتره...؟ در ضمن     می خوام یکمی پشتمو ماساژ بدی فهمیدی...؟

داد زدم : عماد... مگه من ماساژورم... خودخواه...

با خونسردی گفت : همینی که هست...

وقتی چاییم رو با حرص خوردم از جاش بلند شد و منو تو بغلش گرفت و رفت به سمت بالا... حتی نذاشت سینی فنجونا رو برگردونم تو آشپزخونه ، منو گذاشت رو تخت و خودشم کنارم نشست ، تو یه لحظه تی شرتش رو در آورد و جلوم دمر خوابید که پشتش رو ماساژ بدم... همین طور که ماساژش می دادم... براش می خوندم :

- نازی نازی... گل پیازی... چقده می بازی...                                

 زدم به بازوش و ادامه دادم : دلتو میگما... چقده می بازی... نازی نازی....

یهو از جاش بلند شد و منو انداخت رو تخت و با چشمای خمار بهم زل زد... با حرکتش ترس ریخت تو وجودم... خودم کردم که لعنت بر خودم باد... واقعاً لعنت به تو فریبا ببین خودت داری تحریکش میکنی ، هر بلایی هم سرت بیاد حقته...

پوزخندی زد و گفت : منو دست می ندازی شیطون...

بعد با چونه اش زیر گلوم رو قلقلک داد که خیلی خندیدم... اونم مثل اینکه خوشش اومده بود و هنوز داشت ادامه می داد... به زور یکمی از خودم جداش کردم و گفتم :

- بس کن عماد... الان بالا میارم... نیفت رو معده ام...

یکمی خودش رو بالا کشید اما رهام نکرد و گفت : تا تو باشی منو دست نندازی...

خندیدم و گفتم : کی دستت انداخت... دارم برات شعر می خونم بی سواد...

بوسیدمو و دیگه نگذاشت ادامه بدم... بعد از لحظه ای از روم بلند شد و کنارم خوابید و منو کشید تو آغوشش و گفت :

- حالا دختر خوبی باش و بگیر بخواب وگرنه کار دستت میدم...

دماغمو کشید و سرم رو گذاشت تو سینه اش ، خوشبختانه بخاطر خستگی خیلی زود به خواب رفت ، منم وقتی دیدم  تو حصار دستاش اسیرم چاره ای جز خواب نداشتم و چشمامو بستم و خیلی زود به خواب رفتم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez
یه هفته از اون روز که گاو صندوق رو پیدا کردم می گذره... یه هفته ای که نتونستم رمز اون رو پیدا کنم فقط یه احتمال می دادم که این رمز تو گوشی عماد سیو شده باشه... همه ی جوانب رو سنجیدم ، اما تا به حال دسترسی به موبایل عماد امکان پذیر نبود ، دلهره و ترس دست از سرم برنمی داشت فقط یه هفته وقت داشتم ، میگن فراز و نشیبای زندگیه که هیجانش رو زیاد میکنه و یه جورایی بهش زیبایی میده ولی من تو این مدت اینقدر خسته بودم که دیگه توانی برای تحمل این فراز و نشیبا نداشتم ، تقدیر دوباره یه حجم دلواپسی دیگه ای درون قلب بی قرارم گذاشت که خارج از توانم بود... چاره ای ندارم باید به نقشم مقابل عماد ادامه بدم تا بتونم بدون هیچ ردی از خودم در گاو صندوق رو باز کنم... شاید حکم آزادی منم درون این صندوقچه پنهون شده باشه...


جمعه شب که برای خوابیدن آماده میشدیم عماد کنارم دراز کشید و منو تو آغوش گرفت و یه بوسه به موهام زد و خیلی ناگهانی گفت :

- فریبا... می خوام ببرمت مسافرت...

با حرفش تموم ترس دنیا ریخت تو وجودم... با دلهره از جا پریدم و گفتم : مسافرت....؟

نگاه مشکوکی به چهره ی تعجب زده ام انداخت و گفت : چیه...؟ حرف غیر عادی زدم که اینطور تعجب کردی...؟

به خودم اومدم ، اون هنوز داشت با شک بهم نگاه میکرد...

لبخند کمرنگی زدم... لبخندی که از روی آرامش نبود... فقط برای دل خوشی عماد بود...

( فریبا مرده شورت رو ببرن که نمی تونی خودتو کنترل کنی... اگه بهت شک کنه ، اوضاع از این که هست خرابتر میشه مخصوصاً این آدم که خمیره اش از شک و بدبینیه... )

آب دهنم رو به سختی فرو دادم و گفتم : خب تعجب کردم... آخه تو و مسافرت...

لحنم رو شوخ کردم تا از شک درش بیارم و اون نگاه ترسناکش رو از تو چشمام دور کنم...

ادامه دادم : عماد یه چیزی تو سرت نخورده...

وقتی شوخی منو دید... انگاری خیالش راحت شد و صورتش از هم باز شد و گفت : مگه باید سرم به جایی بخوره...؟

دستم رو گرفت و بوسید و ادامه داد : این چند وقت خیلی اذیتت کردم و جایی نزاشتم بری ، کم کم داریم به شهریور نزدیک میشیم ، یه چند روزی میریم شمال تا حال و هوامون عوض بشه و برای سال تحصیلی جدید آماده بشیم ، برای جمعه ی دیگه خودتو آماده کن...

خیلی معمولی گفتم : این اواخر خیلی تو شرکت مشکل داری... بزار برای عید به این مسافرت بریم...بخاطر من این کار رو نکن...

- تو نگران این چیزا نباش ، تو این هفته همه ی کارای شرکت رو میکنم... مشکلی پیش نمیاد ، محمدی و بهزادم هستن و تو نبود من ، کارای شرکت رو میکنن... می خوام اونجا کاری کنم که حسابی بهت خوش بگذره تا این مدت که از دست من رنج کشیدی جبران بشه...

دستاشو دور شونه هام حلقه کرد و منو کنار خودش خوابوند و ادامه داد :  بخواب عزیز دلم ، تو حقته خوشبخت باشی ، تو لیاقتت بیشتر از یه مسافرته ، به مرور زمان همه ی دنیا رو به پات می ریزم ، تو باید خوشبخت ترین زن این کره ی خاکی بشی...

بعد بوسیدم ومنم برای اینکه بهم شک نکنه بوسیدمشو وگفتم :

- ممنونم عماد... که اینقدر به فکرمی...

منو کشید تو سینه اش و گفت : وظیفمه دنیای عماد... خیلی دوست دارم...

بیست دقیقه ای گذشت که صدای نفساش نشون این رو داشت که خواب رفته... آروم به طرف دیگه ی تخت غلتیدم که بازومو محکم کشید... روانی... فکر کردم خوابیده با حرص گفتم :

- عماد بازومو کندی ولم کن می خوام برم آب بخورم...

با خشونت ناخن هاشو تو بازوم بیشتر فرو کرد و منو به سمت آغوشش کشید و همین طور که چشماش بسته بود عصبی گفت :

- خفه شو و بگیر بخواب... فکر کردی نمی فهمم که هر ثانیه ای به یه دلیل مسخره می خوای از بغلم دور شی ، یه بار دیگه این کار رو کردی من می دونم و تو...

دستاشو بیشتر دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش تا خیالش راحت باشه که دیگه از دستش در نمیرم... خدایا... بهم صبر بده تا بتونم تحملش کنم ، این دیوونه ی مجنون از کجا اومد و سر راه زندگی من قرار گرفت...؟ خدایا چه حکمتی تو این کاره که هر روز یه چشمه ای نو بهم نشون میدی...

یاد مسافرت دوباره ترس رو تو وجودم کاشت... یعنی حرفایی رو که تو دفتر خاطرات نوشته بود داشت درست از کار در می اومد...؟ مگه ننوشته بود یه جشن دو نفره ، تو یه جای خاص می خواد بگیره و منو وارد دنیای متاًهل ها بکنه...؟ یعنی این مسافرت همون چیزی بود که نوشته بود...؟ وای... فقط یه هفته وقت داشتم ، باید یه فکر اساسی می کردم تا اون رمز لعنتی رو پیدا می کردم... روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشته بودم و روزای خیلی سخت تری رو پیش روم داشتم... کلافه و سردرگم بودم... راه به جایی نمی بردم... تنها راهی که می تونستم رمز گاوصندق رو پیدا کنم فقط دسترسی به گوشی عماد بود که به هیچ طریقی نمی تونستم برا یه لحظه موبایلش رو ازش جدا کنم ، حتماً یه چیز مهمی توش بود که از گوشیش غافل نمی شد... همه ی لحظه های عماد پر از شک و شبهه بود ،  تنها راه باقی مونده که به نظرم رسید این بود که چند تا دیازپام بندازم تو لیوان شیرش که موقع خواب می خوره تا شاید خوابش عمیق میشد و من می تونستم اون رمز رو پیدا کنم ، همین بهترین راه بود و هیچ راه دیگه ای به مغزم نمی رسید...

- خدایا... این بار سنگینی که روی شونه های نحیف من گذاشتی و می خوای امتحانم کنی خارج از توانمه ، نمی تونم به تنهایی این بار رو به دوش خسته ام بکشم ، اما اگه تو کمکم کنی شاید بتونم تو این امتحان سر بلند بیرون بیام ، کاری کن که تموم تهمت و توهیناشون که به ناحق بهم زدند از پرونده ام پاک بشه...

هیچ وقت دوست نداشتم در مورد کسی زود قضاوت کنم و اونو متهم به کاری که کرده بودن یا نکرده بودن بکنم ، همیشه اعتقاد داشتم آدما پیش از اینکه درباره ی زندگی ، گذشته ، شخصیت و یا تصمیم هایی که تو زندگیشون می گیرن بخوان مورد قضاوت الکی قرار بگیرن اول باید خودشونو جای اون آدم بزارن و از همون مسیری که اون گذشته عبور کنن با غصه ها... تردید ها... ترس ها... دردها و خنده های آنها زندگی کنند تا بتونند اون طرفو درک کنند و بفهمند که اگه تو زندگیشون یه تصمیم مهم گرفتن و خیلی ها باهاش موافق نیستن بی دلیل نبوده و اونو صد در صد محکوم نکنن ، اما آدمای اطراف من ، منو به ناحق محکوم کردند... به هرزگی... هوس رانی... نمک نشناسی... و دختری که از انسانیت بویی نبرده که حتی پشت پا زد به همه ی اون سال هایی که مادرش به تنهایی و با زحمت فراوون اونو بزرگ کرد... و رفت دنبال زندگی و خوشی خودش... حتی فریدم که همیشه ادعای عاشقی میکرد منو و دردامو نفهمید.... بیشتر از همه از فرید و تهمتاش داغونم بودم... پیام های گاه و بی گاهش خنجر نامردی رو تا دسته تو قلب خونینم فرو می کرد... باید این رمز رو پیدا می کردم ، باید از زندگی عماد می اومدم بیرون ، دیگه نمی تونستم ادامه بدم ، حتی اگه عماد بخاطر پولش منو بندازه زندان ، حتی اگه مامان بعد از فهمیدن قضیه ، خونه رو برا فروش بزاره ، دیگه هیچی برام مهم نبود... چرا فقط من باید تاوان پس بدم و بهم تهمت بزنن اونا هم باید تاوان بدن مثل من که دادم و  هنوزم دارم پس میدم ، مگه خون آنها از خون من رنگین تر بود...؟ زندگی با عماد منو تبدیل کرده بود به یه آدم... سرد... تو خالی... خشک و بدون انعطاف... دیگه رحم و مهربونی برام ارزش نداشت... دیگه گذشتن از تموم آرزوهام امکان نداشت... منم آدم بودم و همه ی اون آرزوهایی که همه داشتند منم داشتم و باید با تلاشم به همه ی آنها می رسیدم حالا یا با خانواده... یا بی خانواده....

فردا شب کار خبیثانه ام رو انجام دادم و سه تا دیازپام قوی کوبیدم و ریختم تو یه لیوان شیر و رفتم بالا ، عماد با نیم تنه ی لخت رو تخت خوابیده بود و بازوشو گذاشته بود رو چشماش ، زیر چشمی به میز بغل تخت نگاه کردم که موبایل عماد روش بود ، یه نفس راحتی کشیدم و اومدم نزدیک تخت و آروم عماد رو صدا زدم ، اونم به آرومی گفت :

- هان...

- پا شو شیرت رو بخور و بعد بخواب...

بدون اینکه نگام کنه با شیطنت تموم گفت : از کجا باید شیر بخورم...

یه لحظه از حرفش داغ شدم و با خشم زدم به بازوش و گفتم : بی ادب... منو باش که رفتم برا آرامش قبل از خوابش یه لیوان شیر آوردم...

دستاشو از روی چشماش برداشت و با یه لبخند شیطانی بهم خیره شد ، وقتی اخم منو دید خندید و لیوان شیر رو برداشت و یه نفس کشید بالا ، منم یه نفس عمیق بخاطر گرفتن نقشه ام کشیدم و هنوز با اخم نگاهش می کردم و از موضعم هنوز پایین نیومده بودم...

یهو دستم رو کشید و منو پرت کرد تو بغلش و خوابوندم کنارش و رو یه طرفم خیمه زد و گفت : هیچ چیزی به من آرامش نمیده غیر اینکه تو در کنارم باشی ، داشتن تو و عشق تو یه آرامش ابدی بهم هدیه داده که دیگه احتیاج به این لیوان شیرم ندارم ...

بعد لبام رو چند بار محکم و پر حرارت بوسید و منو محکم تو آغوش گرفت ، دیگه چیزی نگفتم و تو بغلش آروم گرفتم... به این بشر نمیشد اعتماد کرد ، دلم می خواست هر چی ناسزا بلد بودم نثار روح پر فتوحش کنم ف مرتیکه یه تنه زده به دیوونه ها ، این بار خدا یاورم شد و خیلی زود عماد بیهوش شد ، گذاشتم یه نیم ساعت بگذره که دیگه از خواب سنگینش مطمئن بشم... بعد از نیم ساعت آروم خودمو از بغلش کشیدم بیرون و فوری رفتم سر گوشیش ، اون رو برداشتم و رفتم دم اتاق و سریع رفتم تو پیاماش و بازشون کردم ، چند تا پیام از شرکتای مختلف بود ، چند تا پیام از همکارش آقای محمدی بود ، یه پیام توجه ام رو جلب کرد ، اسمش رو زده بود ناشناس ، وقتی پیام رو باز کردم و خوندمش ، برق سه فاز از سرم پرید ، یه لحظه مغزم هنگ کرد... نوشته بود :

- از صبح تا حالا دم خونه کشیک دادم نه کسی اومد در خونه و نه خانومت از خونه رفت بیرون خیالتون جمع باشه ، منتظرم تا برگردید...

پس اون یارو که دم خونه اون روز از عماد پول گرفته بود خودش برای کشیک کشیدن دم خونه گذاشته بوده ، وقتیم ازش پرسیدم که اون کیه از دستم عصبانی شد و گفت دیگه حق این رو ندارم که زاغ سیاهشو چوب بزنم... خدایا... منو تو دام کی انداختی...؟ این از کدوم تیمارستانی فرار کرده بود که دچار من بدبخت پدر مُرده شده بود...؟

دستی تو صورتم کشیدم... دستام می لرزید... قلبم بی قرار بود.... چطوری می تونستم از دست این روانی نجات پیدا کنم.. یکی یکی با دستای لرزون پیاما رو رد میکردم... بقیه ی پیاما چیز خاصی نبود ، همش پیامای عاشقونه ای بود که برا من فرستاده بود با ثبت تاریخاشون ، دیگه این چیزا برام مهم نبود ، الان دیگه مطمئن بودم  با یه روانی خطرناک طرفم و نمی تونم بخاطر این پیاماش خوشحال و امیدوار باشم ، چون از هر دیوونه ای این کارها بر می اومد... هیچ وقت عاشقش نشدم و یه حس قوی داشتم که عماد یه آدم نرمال نیست ، تو نگام هیچ گاه جرقه ی جادویی عشق ندرخشید و هیچ وقتم نمیخوام  با عماد به این تجربه برسم ، عماد عاشق نبود ، اون عاشق مهتاب بود و منو تو قالب مهتاب می دید دلیلی نداشت برای کسی که نقش عاشق پیشه ها رو بازی میکرد دل بسوزونم....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez
همین طور که پیاما رو رد میکردم ، به آخرین پیام رسیدم که یه شماره ی ده رقمی بود ، از خوشحالی می خواستم جیغ بزنم... حتماً رمز گاوصندوق بود... خیلی زود تو گوشی خودم سیو کردم ، چند باری چکش کردم که یه موقع از هیجان زیاد شماره ای رو اشتباه ذخیره نکنم ، بعد با خیال راحت گوشی عماد رو گذاشتم سر جاش و به آرومی گوشه ی تخت خوابیدم... هر موقع دیگه ای بود عماد زود می فهمید ازش جدا شدم اما امشب با اون سه تا دیازپام که فکر کنم فیل رو هم از پا می انداخت کاری از پیش  نبرد و همین باعث شده بود که بدون دغدغه و نگرانی راحت و بی صدا به خواب برم... ای کاش می تونستم هر شب با همین قرصا خوابش کنم .. فردا عماد با سردرد بدی بیدار شد ، یکمی عذاب وجدان داشتم اما دیگه نمیتونستم دل رحم باشم و خودمو فدای آدمای اطرافم کنم ، مجبور بودم یه قدمی برای آزادیم بردارم وگرنه تموم عمر محکوم به زندگی بدون عشق و شکنجه ی با عماد میشدم...

با سردردی  که داشت یه لقمه صبحونه بیشتر نتونست بخوره.و ازم یه قرض مسکن قوی خواست که براش آوردم و گفتم :

- حتماً سرما خوردی... بسکه همیشه با نیم تنه ی لخت جلوی کولر می خوابی...

می خواستم با این دلیل که به نظر خودم احمقانه بود وادارش کنم که شبها با تی شرت بخوابه شاید منم اینقدر از نزدیکی او عذاب نمی کشیدم... امروز سردردش برای من یه نعمت شده بود ، بدون اینکه بهم نزدیک بشه با یه اخم عزراییلی از خونه بیرون رفت ، حالم امروز خوب بود ، امروز پر انرژی شده بودم و بی قرار موقعی بودم که در اون گاو صندوق رو باز کنم که شده بود کابوس روز و شبم...

آشپزخونه رو تمیز کردم... برا ناهار فسنجون گذاشتم رو گاز که آروم آروم بپزه و جا بیفته... یکمی جو هم خیس کردم که براش سوپ بپزم تا بهش بفهمونم که سرما خوردگی باعث سر دردش شده...فریبا خبیث شده بود و زرنگ... ولی از یه چیزی خیلی می ترسیدم عماد خیلی با هوش بود ، شاید می فهمید که تو اون لیوان شیر یه چیزی بوده که  به این روز افتاده چون تا به حال همچین سر دردی نداشت... باید هر چه زودتر یه راه نجاتی پیدا می کردم خاتمه دادن به این زندگی و این عشق هم به نفع من بود و هم به نفع عماد ، اونم مثل من داشت زجر میکشید ، واقعا عشق یه طرفه بد دردی بود ، عماد تو  دست انداز بدی از زندگی گیر کرده بود که روز به روز بدتر میشد...

وقتی کارامو انجام دادم فوری با گوشیم رفتم بالا ، دم اتاق ایستادم و یکمی فکر کردم... بهتر بود اول یه زنگی به عماد  می زدم که مطمئن بشم توی شرکته و بخاطر سردردش نمی خواد برگرده خونه ، شماره اش رو گرفتم که صداش اومد :

- جانم فریبا... کاری داری...؟

- سلام عزیزم ، نه کاری ندارم ، نگرانت بودم ، سردردت خوب شد...

نفس عمیقی کشید و سرخوش گفت : فدات بشم ، الان یکمی بهترم ، مگه میشه وقتی با اون دستای قشنگت بهم قرص میدی و حالم رو می پرسی خوب نباشم... نگرانی تو بهترین مسکنیه که خیلی زود عمل میکنه... نگران نباش خوشگل عماد ، بهترم...

بازم خودم رو براش لوس کردم و گفتم : اگه خوب نیستی بیا خونه... لااقل اینجا می گیری می خوابی...

- خوبم گلم... به خاطر اینکه می خوایم بریم شمال یه سری کاراست باید قبل از رفتن انجامشون بدم...

- باشه... برو به کارت برس... پس فعلاً خداحافظ...

با شیطنت گفت : فریبا الان برو جلوی آینه و به اون که تو آینه نگاهت میکنه یه لبخند بزن و از طرف من ببوسش...

خندیدم و گفتم : دیوونه...

اونم خندید و گفت : شک داشتی...؟

تلفن رو قطع کرد و منم رفتم سر نقشه ای که تا به الان با بدبختی روش کار کرده بودم ، فوری دست بکار شدم ، تختو به زور کشیدم کنار ، خدایا این تخت چقدر سنگینه انگار از فولاد ساخته بودن ، وقتی گاو صندوق پیدا شد یه نگاه از پنجره کردم که مطمئن بشم عماد نیومده باشه... ترس و دلهره ی بدی به جونم افتاده بود ، فوری شماره رو روی دکمه های گاو صندوق زدم و اون دسته ی دایره شکل رو یکمی به سمت چپ و راست گردوندم که در کمال تعجب در گاو صندوق باز شد... برام باور کردنی نبود که به این زودی موفق به باز کردنش میشدم ، یهو بی اراده داد زدم :

- خدایا شکرت بالاخره کمکم کردی... پس هنوز منو می بینی ، هنوز پناه و امیدمی...

با پشت دست اشکایی که نمی دونم کی پایین ریخت رو پاک کردم و توی گاو صندوق رو نگاه کردم ، چند تا سند خونه بود و یه دفتر با جلد طلایی ، مثل دفتر خاطرات من و عماد... خاکش رو فوت کردم و بازش کردم ، نوشته بود خاطرات من و مهتاب... خدای من... پس اینم دفتر خاطرات اون دوتا بود ، گذاشتمش کنار تا بقیه رو نگاه کنم ، یه صندوقچه ی کوچیک هم بود که در اونو با قفل بسته بود که نتونستم بازش کنم چون این یکی دیگه کلید می خواست... وای بازم یه بن بست دیگه ، حتماً چیزای مهمی که دنبالش بودم تو این صندوقچه بود... کاری نمی تونستم بکنم و یکمی مایوس شدم صنوقچه رو گذاشتم سر جاش و در گاو صندوق رو بستم ، فقط دفترچه خاطرات عماد و مهتاب رو برداشتم که ببینم تو اون صفحات می تونم یه چیزی پیدا کنم یا نه...

همه چیز رو سر جاش گذاشتم و مرتب کردم و با دفترچه اومدم تو اتاقم ، به نگاه ساعت کردم... ده و نیم صبح رو نشون می داد و برای اومدن عماد هنوز وقت بود... لب تخت نشستم و دفترچه رو باز کردم ، یه حسی بهم میگفت چیزای مهمی رو می تونم تو این دفترچه کشف کنم... لب تخت نشستم و دفتر رو باز کردم... چند صفحه ای که خوندم مغزم داشت هنگ میکرد... این عماد  چقدر عاشق مهتاب بود و خودش رو با کلمات و جمله های عاشقونه تو این دفتر خفه کرده بود... تنها فرقی که با دفتر خاطرات منو و عماد  داشت این بود که مهتاب هم از زبون عماد یه عاشق بوده ، بر عکس من که هیچ وقت عاشق عماد نیستم و نمیشدم... عماد از عشق آتشین مهتاب گفته بود پس چرا مهتاب بهش خیانت کرد...؟ چرا ترکش کرد...؟ چی باعث جدایی اون دو تا شده بود...؟ بدبینی و بیماری عماد دلیل جدایی بود یا خیانت مهتاب...؟ حتماً جواب همه ی این سوال ها تو همین دفتر بود ، باید تا آخرش می خوندم ، الان دیگه وقت نداشتم و باید غذا رو آماده می کردم... دفتر رو تو کمد لباسام زیر یه کارتن گذاشتم تا عماد نتونه پیدا کنه ، مطمئن بودم که عماد روحشم خبر دار نمیشه که دفتر دست من باشه ، اینو از خاک توی گاو صندوق حدس زدم که خیلی وقته این در باز نشده بود...

اومدم تو آشپزخونه و همین طور که برنج رو می پختم ، یه فکر تو مغزم جرقه زد... اگه عماد بخواد منو ببره شمال و از اون طرف از ایران بیرون ببره من باید چیکار میکردم...؟ اون می دونست که من به هیچ وجه حاضر نیستم باهاش ادامه بدم و می خواست همین طور که تو دفتر خاطرات نوشته بود منو به یه ویلا تو شمال ببره و اونجا منو مجبور کنه که باهاش رابطه برقرار کنم و برا همیشه کنارش بمونم... شاید نقشه اش اینه که منو قاچاقی از ایران خارج کنه و همه ی راه ها رو که ممکنه من برگردم پیش خونواده ام ببنده... تنها فکری که اون لحظه به نظرم رسید این بود که یه نامه برای همون سروانه  که اومد تو خونه ی فرید و اونو بخاطر اسلحه که تو دستاش بود دستگیر کرد و بعد به من گفت که بیشتر رو ازدواجم با عماد فکر کنم بنویسم ، شاید اون می تونست کمکم کنه و اگه عماد قصد داشت منو از ایران خارج کنه افراد پلیس بتونن به موقع جلوی اونو بگیرن... نفس عمیقی کشیدم ، وای خدایا... نکنه دارم مسئله رو بزرگ و پلیسیش میکنم ، نکنه فکرای احمقانه به سرم زده و دارم مثل عماد دیوونه میشم ، نمی دونم چرا دلم اینقدر شور می زد یه حسی بهم هشدار می داد که باید این کار رو بکنم و احتیاط شرط عقله... اگه نامه ای می نوشتم باید می دادم به یکی که بعد از رفتن ما بده به سروان ، آخه کی رو داشتم و به کی می تونستم اعتماد کنم... بعد از لحظه ای فکر کردن فقط چهره ی افسانه اومد جلوم... خودشه... فقط افسانه می تونست کمکم کنه و به اون اعتماد داشتم...

برنج رو دم کردم و سالادم درست کردم ، ساعت دوازده و نیم شده بودعماد تا ساعت دو پیداش میشد... با شتاب رفتم بالا و چند تا کاغذ آچار از وسایل عماد برداشتم و اومدم تو اتاقم روی تخت دمر خوابیدم و شروع به نوشتن کردم...

اول مشخصات خودمو و عماد رو نوشتم و به طور خلاصه همه ی ماجرا رو به طور مختصر توضیح دادم... حتی از مهتابم نوشتم و از بیماری عماد تا حتماً در موردش تحقیق کنند...از ماهان و شریک کاری عماد هم نوشتم تا در صورت لزوم ازش کمک بگیرند... خلاصه همه ی اون چیزایی رو که باید سروان بدونه نوشتم و نامه رو گذاشتم تو پاکت... نامه رو یه جای امن گذاشتم تا همین روزا از افسانه بخوام بیاد خونه مون و نامه رو بهش بدم... رفتم حوله رو بردارم که صدای ماشین عماد اومد ، یه نگاهی به ساعت کردم که ساعت دو و ربع بود اینقدر گرم نوشتن بودم که زمان از دستم در رفته بود ، آه از نهادم بر اومد... یه قانونایی که عماد برام گذاشته بود و باید حتماً پایبندش میشدم همین بود که قبل از اومدنش باید همه چیز آماده در اختیارش بود که یکی از اونا خودم بودم که الان ابن اتفاق نیفتاده بود و من تازه داشتم رفتم حموم... خدا به فریادم برسه که امروز باز کتک و بد و بیراه نوش جون نکنم...

صدای در پذیرایی اومد و بعد از لحظه ای صدای پر از خشم عماد که منو صدا می زد... کارم در اومد... لعنتی خودخواه نمی تونست یه بار از کنار این دستوراش بگذره ، پریدم تو حموم که یعنی تو حموم بودم و صداتو نشنیدم... اومد دم اتاق که صدا زدنش قطع شد ، حتماً صدای آبو شنیده بود... اومد دم در حموم عصبی زد به در حموم و داد زد :

- فریبا تو حمومی...؟

منم برای اینکه بیشتر عصبیش نکنم گفتم : آره عزیزم... الان میام... تا تو لباستو عوض کنی من اومدم بیرون....

دیگه صداشو نشنیدم... دیوونه... یه لحظه نمی زاره آرامش داشته باشم...

پنج دقیقه ای دوش گرفتم و فوری پریدم بیرون... یه تاپ سفید پوشیدم و با یه شلولر دم پا گشاد مشکی ست کردم... موهامو اتو کشیدم و ریختم دورم و با یه تل پهن مشکی که توش نقطه های براقی و نقره ای رنگ داشت ، موهای جلو رو دادم بالا ، با یه آرایش ملیح صورتی فوری رفتم پایین...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، به رنگ آسمون

تبلیغات

روی کاناپه ی پذیرایی نشسته بود و عصبی تو موهاش چنگ میکشید وقتی صدای پامو شنید بلند شد و برگشت ، تو نگاه اول با تحسین سر تا پامو تماشا کرد اما فوری اخماشو درهم کرد و عصبانیتش رو به رخ کشید :


- کجایی تو ، چرا خواسته های من و قانونای این خونه برات مهم نیست...؟

( مرده شور خودتو و این خونه و خواسته های تموم نشدنی و مریضت رو ببرن ، مثل اینکه اینجا سربازخونه است و این فرمانده و منم شدم سرباز این روانی هی قانون قانون میکنه... )

به آرومی و مظلومیت همه ی خانوما گفتم : منو ببخش... رو تخت رمان می خوندم که خوابم برد صدای ماشینتو که شنیدم بیدار شدم... ( دروغ که حناق نداشت )

چند قدم اومد جلو و همین طور که چشماش تو تموم صورتم پیاده رویی میکرد هشدار داد : دفعه ی آخرت باشه فریبا ، دیگه گذشت نمیکنم...

پشتمو بهش کردم و به طرف آشپزخونه رفتم و خیلی خونسرد گفتم : باشه عزیزم دیگه تکرار نمیکنم ، سردردت خوب شد...؟

برگشتم طرفش تا جواب سوالم رو بگیرم که سینه به سینه اش شدم ، لبخندی زد و گفت : بهترم عزیزم...

نه مثل اینکه... خدا رو شکر اخلاق سگیش رفت و جاش لبخند نشست این بار هم بخیر گذشت... رفتم سمت آشپزخونه که مچ دستمو گرفت و منو سریع به سمت آغوشش هل داد و بوسید و رهام کرد... پوزخندی زدم و گفتم :

- این یعنی معذرت خواهی...؟

فقط با پلک بستن جواب مثبت داد و من که دلم ازش حسابی پر بود با حرص گفتم : تو نمی تونی  یه بار اون صدای خوشگلتو رو سرت نکشی و آروم شکایت کنی ، حتماً باید داد بزنی...؟

خبیثانه نگاهم کرد و خندید و ابروهاش رو انداخت بالا و گفت : نچ.... اونوقت دیگه مرد نیستم میشم یکی مثل تو لطیف و آروم...

پوزخندی زدم و پشت بهش اومدم تو آشپزخونه و همین طور که میز رو می چیدم گفتم : پس مردی به قلدر بازیه ، به داد و هوار کشیدنه ، به زور گفتنه...

اومد از پشت منو بغل کرد و سرشو تو موهام فرو کرد و یه نفس عمیق کشید و گفت : هنوزم ادامه داره عزیزم... به رابطه ی زناشویی که آغاز اون فقط از عهده ی مردا برمیاد...

چشمامو از حرص بستم ، خدایا بهم صبر بده نزنم ناکارش کنم ، چراین بشر رو اینقدر خودخواه و بدجنس و پرو آفریدی  و نصیب من بیچاره کردی...؟ هر چی من میگم اون ربطش میده به رابطه ی کوفتی ، چقدر عقده ی این کار رو داره پسره ی احمق...

برای اینکه فعلاً  حواسش رو از این مسئله پرت کنم گفتم : اونم به موقعش عماد خان... گاماس گاماس...

با حرفم منو رها کرد و زد زیر خنده و نشست رو صندلی ( مرض رو آب بخندی ، انگار براش جوک تعریف کردم ) داشتم برنج رو تو بشقابا می کشیدم که نگاه خاصی بهم کرد و گفت :

- پس گاماس گاماس...

خودمم از حرفم خنده ام گرفته بود... با دیدن خنده ی من دوباره زد زیر خنده و همین طور که نگاهم میکرد و نون رو تو ماست زد و گذاشت دهنش گفت :

- دیگه داریم به موقعش نزدیک میشیم عزیز دلم ، باید خودتو آماده کنی...

با حرفش دلم هری ریخت پایین ، همین طور که لبخند تلخی به نگاه خیره اش می زدم بدون حرفی مشغول خوردن شدم... وای به حالت فریبا... تو بد دردسری افتادی ، فقط خدا می تونه کمکت کنه ، باید مثل همیشه خونسرد باشی و با تدبیر جلو بری شاید بتونی جلوی فاجعه رو قبل از وقوع بگیری.... از ناهار هیچی نفهمیدم ، دلهره و ترس تو بند بند وجودم جا خوش کرده بود هر ساعتی که می گذشت به روز موعود نزدیک تر میشدم حال کسیو داشتم که حکم اعدامش اومده و دو سه روزی به پایان عمرش باقی نمونده بود ، فقط امیدم به رحمت خدا بود ، هرزگاهی نگاهم به آسمون می کردم و ملتمسانه ازش کمک می خواستم... کسی دیگه ای نداشتم تا دست کمک به طرفش دراز کنم و مشکلم رو باهاش در میون بزارم تنها بودم و تنهایی داشتم تو این باتلاق دست و پا می زدم... آیا کسی بود که به کمکم بیاد...؟ آیا کسی هست که تنهاییم رو بفهمه ، دردمو بفهمه و بیاد منو از این باتلاق بیرون بکشه...؟ نه کسی نبود جز خدا که شاهد همه ی دردها و رنج های من تو این مدت بود... خیلی وقته تنهام ، خیلی وقته غربت غم ها قصه ی زندگی من شده ، من که همیشه بی تاب شقایق بودم ، بی تاب زندگی بودم ، ولی الان روزگار کاری باهام کرده که همدم سردی یخ ها شده ام که دیگه هیچ آتیشی منو نمی تونه گرم کنه...

زندگیم غمکده ای بیش نبود ..... بهر ما جز غم و تشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشم ..... که کدام خاطره اش نیش نبود

شب با هزار تا افکار خوب و بد تا نزدیکی های سحر خوابم نبرد فقط از این نقشه که کشیده بودم خبر کردن افسانه مونده بود ، فقط به اون می تونستم اعتماد کنم... هنوز دوستمه... هنوز دلم براش پرتپشه... هنوز تو یاده... هنوز دلش برام پر می زنه... هنوز دلم براش پر میکشه... باید همه چیز رو ، همه ی دردامو بهش بگم... باید اون بدونه تو چه آتیشی دارم دست و پا می زنم ، شاید بتونه از یه راهی که خودم راهنماییش میکنم کمکم کنه و از این مخمصه نجاتم بده...

صبح سه شنبه عماد که رفت شرکت ، حدود ساعت نه بهش زنگ زدم و گفتم : پا شو بیا خونمون که یه کار فوری باهات دارم...

افسانه مثل همیشه از پشت تلفن می خواست بدونه که چی شده و یا چه اتفاقی افتاده و کفر من در بیاره ، برا همین با حرص گفتم :

- تو فقط بیا و نزار کسی بفهمه داری میای اینجا... بعد کنجکاویت رو اینجا ور دل من ارضاء کن...

خندید و گفت : بی ادب... اون شوهر عتیقه ات خونه نیست...

خنده ام گرفت... واقعاً صفت خوبی برا عماد بود...

- خفه بابا... حق توهین به شوهر منو نداری ، عتیقه ام هفت جد و آبادته ، نیستش رفته شرکت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
بالاخره رضایت داد که بیاد و بعد از یه ساعت الان تو پذیرایی نشسته و داره چایی می خوره... همین طور که مشغول بود گفتم :


- افسانه وقتم کمه فقط گوش کن ببین دارم چی بهت میگم ، باید در مورد یه چیزایی باهات حرف بزنم ، فقط تو رو داشتم و به تو می تونستم اعتماد کنم...

وقتی نگرانی بیش از حدم رو دید اخماش درهم شد و همین طور که فنجونو روی میز می گذاشت گفت :

- چی شده فریبا ، چه اتفاقی برات افتاده...؟ به نظر خیلی آشفته ای ، این شوهر عتیقه ات بلایی سرت آورده...؟

لبخند محوی زدم و گفتم : یه اتفاقایی افتاده که الان نمی تونم برات توضیح بدم ، البته الان فقط حدس می زنم شاید چیزی نباشه و من این مسئله رو برا خودم بزرگش کردم ، فقط اینو می تونم بگم که من و عماد روز جمعه داریم میریم شمال ، برا یه هفته عماد تدارک دیده...

افسانه گیج نگاهم کرد و گفت : اینکه چیز بدی نیست هر زن و شوهری میرن مسافرت دیگه چرا نگرانی...؟

- درست میگی مسافرت رفتن که نگرانی نداره... ولی یه اتفاقایی تو زندگیم افتاده که الان نمی تونم کامل بهت بگم ، فقط اینو بگم که شاید این مسافرت راه برگشتی برا من نداشته باشه...

افسانه با آشفتگی تموم آب دهنش رو فرو داد و پرسید : یعنی چی فریبا...؟ مثل آدم بگو چی شده شاید بتونم کمکت کنم...

- گفتم که الان نمی تونم همه چیز رو توضیح بدم... فقط حدس می زنم که عماد داره یه کارایی میکنه ، نمی دونم شاید دارم اشتباه میکنم ، حس خوبی به این مسافرت ندارم ، خیلی اتفاقات تو زندگیم افتاده که هیچ کس ازش خبر نداره ، بهت قول میدم اگه برگشتم همه چیز رو برات تعریف میکنم. ، باور کن الان نمی تونم بگم چون با گفتن این حقایق امکان داره جونم به خطر بیفته...

پاکت نامه رو که رو میز بود برداشتم و گذاشتم جلوش رو میز و ادامه دادم : همه چیز رو تو این نامه نوشتم که اگه برنگشتم و بهت اس دادم که داره اتفاقی برام می افته این نامه رو به همون سروانه که فرید و دستگیر کرد برسونی... یادته کدوم سروانه رو میگم...؟

با رنگی پریده فقط سرش رو تکون داد...

ادامه دادم : ببخش که نگرانت کردم ، شایدم اتفاقی نیفته و فقط ذهن آشفته ام این افکار اشتباه رو تو سرم ریخته و مجبورم کرده که به زبون بیارم ...

افسانه آروم گفت : فریبا نگرانی داره خفه ام میکنه تو رو خدا ، جون مادرت واضح بگو چی شده...؟ دارم سنکوب میکنم... اون عماد لعنتی باهات چیکار کرده... ؟موضوع این نامه چیه...؟ آخه لعنتی یه چیزی بگو دارم می میرم...

بلند شدم و عصبی داد زدم : بس کن افسانه... چقدر بگم نمی تونم الان چیزی بگم ، فعلاً خطری منو تهدید نمیکنه ، این یه مسافرت معمولیه ، اما حس میکنم یه جای کار عماد می لنگه ، این مدت که عماد رو زیر نظر دارم فکر کنم می خواد بدون اینکه بهم حرفی بزنه منو از ایران خارج کنه اگه حدسم درست باشه نمی خوام همراهش برم ، نمیتونم بی خیال همه بشم و همراه عماد برم ، هنوز جونم به جون خونواده ام بسته است ، می خوام اگه همچین نیتی داره زودتر تو رو در جریان بزارم و تا همون سروانه رو خبر کنی که به موقع جلوی اونو بگیرن ، اگه حدسم درست باشه میخواد قاچاقی از ایران بره...

اومدم روبروش ایستادم چهره اش خیلی آشفته و رنگ پریده بود ، از خودم بدم اومد که با حرفام که در حد حدس و گمان بود اینقدر نگرانش کردم ، ولی چاره ای نبود و باید احتیاط میکردم... دستمو روی شونه اش گذاشتم و ادامه دادم :

- عزیزم منو ببخش که همیشه برات دردسر داشتم ، فقط به تو اعتماد داشتم ، این کار رو برا من بکن که اگه عماد       می خواد منو از اینجا ببره این سروانه بتونه کمکم کنه...

افسانه گریه اش گرفت و مثل بارون اشکاش می ریخت تو صورتش... متاًثر از این غمش شدم و کنارش نشستم و با شوخی گفتم :

- دختره ی لوس... منکه هنوز نمُردم که داری گریه میکنی...

اشکاشو پاک کرد و زل زد تو چشمام... لبخندی زدم و ادامه دادم : فقط اینو میتونم بهت بگم که من ناخواسته وارد بازی عماد شدم... ناخواسته باهاش ازدواج کردم ، درسته روبروی همه ایستادم و گفتم عاشق عماد شدم ، اما این حقیقت ماجرا نبود ، یه مسئله ی مهمی پیش اومد که منو مجبور کرد با عماد بمونم ، ازم نخواه الان چیزی بهت بگم فقط کاری رو که گفتم برام انجام بده ، شاید باید این اتفاق بیفته که برگه ی آزادیمو بگیرم و برگردم پیش خونواده ام و این دوسال دانشگاه رو مثل اون روزا با هم ادامه بدیم...

با شتاب منو از خودش جدا کرد و گفت : بحث آزادی چیه فریبا...؟ مگه تو دست عماد اسیری...؟ فریبا دق مرگم نکن و همین طور که بهم اعتماد کردی این نامه رو بهم دادی همه ی ماجرا رو بگو ، آخه تا کی می تونم صبر کنم تا ببینم چه اتفاقی داره برات می افته...

- افسانه صد بار گفتم الانم دارم میگم چرا حرف تو گوش تو فرو نمیره...؟ گفتن این حقایق برام گرون تموم میشه ممکنه جونم به خطر بیفته ، تو رو خدا اعتمادمو نشکن ، تا یه هفته کاری نکن و اگه لازم شد با اس خبرت میکنم تا اون نامه رو بدی به سروان ، به احدی حرفی نمی زنی ، حق اینکه نامه رو هم باز کنی رو نداری ، وگرنه دیگه دورت یه خط قرمز میکشم اونم برا همیشه ، به جون مادرم شوخی باهات ندارم...

بالاخره افساته با تهدید من رضایت داد که حرفامو مو به مو اجرا کنه ، فقط با شک و دو دلی پرسید : می خوای این موضوع رو با خونواده ات و یا با فرید در میون بزاری ، شاید فرید بتونه کمکت کنه...

با حرفای بی منطقش مثل ترقه پریدم بالا و اخمم رو چون دو تا خط عمودی مهمون فاصله ی دو تا چشمم کردم و داد   زدم :

- نه افسانه... تنها کسانی که نباید از این موضوع بویی ببرند خونواده ام و مخصوصاً اون فرید لعنتیه... اونا بهم اعتماد نکردند ، منو متهم به همه ی صفت هایی که به یه زن خیابونی میدن کردن ، اون فرید با حرفاش زخمی به قلبم زده که دیگه نه می خوام ببینمش و نه کمکشو می خوام... همشون طردم کردن... مثل یه دستمال کثیف تو سطل زباله ی خاطره ها پرت شدم... بهم توهین کردن و به چه چیزهایی متهمم کردن ، من ناخواسته وارد این ماجرا شدم که فقط خودم سوختم و خودم خاکستر شدم ، هیچ کس نمیدونه تو این چند ماه چی به سرم اومده و چه اتفاقایی برام افتاده که همش بد و بدبختی برام به ارمغان گذاشته ، تنها چیزی که منو سر پا نگه داشته همین امیدم بود که روز و شبها به درگاه خدا زار زدم و از اون کمک خواستم... صداش زدم که رهام نکنه... پناهم باشه... یه روزی همه ی اونایی که تهمت هوس و نمک نشناسی و بی وفایی رو بهم زدن از همه چیز با خبر میشن و تا آخر عمرشون باید با عذاب وجدان زندگی کنن ، دلایل محکمی داشتم که تن به این ازدواج دادم ، دلایلی که فقط می تونستم از خونواده ام محافظت کنم ، اما اونا بهم همه ی انگ های زشت دنیا رو زدن ومنو از خونه و خونواده ام پرت کردند بیرون ، الان چند ماهه که شب و روزام با گریه و درد و غصه عجینه ، هیچ کس نفهمید درد این فریبای بدبخت چیه... اما اگه همه از اصل ماجرا چیزی فهمیدن اونوقته که می تونم سرمو بالا بگیرم و از یکی یکی اونا جواب بخوام...

اولین انتقامم از فریده ، اون باید تاوان پس بده... اون لعنتی هنوز که هنوزه داره عذابم میده،  دیگه بعد از اون روز که اومد خونه ی مامان ندیدمش ، اما هر روز داره با پیامای توهین آمیزش آزارم میده ، هر روز داره زخم قلبمو بیشتر عفونی میکنه... زخمی به قلبم زده که تا آخر عمرم خوب بشو نیست ، احمق با این همه ادعای عاشقیش هنوز نفهمیده که چطور این فریبای بدبخت  نظرش تو یه ماه صد و هشتاد درجه تغییر کرد و جواب مثبت به پسری داد که هیچ وقت دوستش نداشته و هنوزم نداره... افسانه من عاشق نبودم ، این اجبار زندگیم بود ، این تقدیر لعنتیم بود که منو پرت کرد تو آغوش عماد... اگه خدا هنوز منو می بینه و هنوزم دوستم داره برمی گردم ، با سرافرازی برمی گردم تا اونا که بهم ظلم کردن تاوانشو پس بدن...

افسانه اومد منو که داشتم می لرزیدم بغل کرد و گفت : عزیزم آروم باش... نمی دونم چی شده یا چه اتفاقی برات افتاده...؟ دارم از دلشوره می میرم... بهم اعتماد کن ، من مثل خونواده ات نیستم ، هر چی تو گفتی همونو انجام میدم... به هیچ کس حرفی نمی زنم تا خودت خبرم کنی... فقط اینو بدان که من تا یه هفته ی دیگه از غصه ی تو دق میکنم... می ترسم اتفاقی برات بیفته ازت می خوام خیلی خیلی مواظب خودت باشی ، اگه واقعاً از طرف عماد تهدید میشی کاری نکن که بلایی سرت بیاره ، با همون ترفندا که همیشه در مورد پسرا بکار می بردی ، همونا رو بکار ببر تا اگه لازم شد با سروان بیایم سراغت...

صورتشو بوسیدم و تو بغل محکم گرفتمش و گفتم : ممنون که اومدی و حرفامو شنیدی... ممنون که هنوز دوست خوب و وفادارم هستی و بهم اعتماد کردی ، منو ببخش که همیشه برات دردسر داشتم... اگه عمری بود تو عروسیت جبران میکنم... شایدم اتفاق خاصی نیفته و بعد از یه هفته برگردم تو اصلا نگران نباش و فقط برام دعا کن....

یه نگاه به ساعت کردم ساعت داشت یازده میشد... افسانه که نگرانیم رو درک کرد گفت : من دیگه میرم... فریبا فقط مواظب خودت باش به وروجکات فکر کن و بخاطر اونا مقاومت کن...

با تکون دادن سرم مطمئنش کردم... یاد وروجکا آتیش به جونم زد ، افسانه اومد بغلم کرد و هر دو تا دقایقی فقط تو بغل همدیگه گریه کردیم و بعد از ده دقیقه ای با وداعی سخت از هم جدا شدیم... افسانه که رفت دم در ساختمون رو زمین زانو زدم و یه نگاه به آسمون کردم و از ته دل زجه زدم... هق هق کردم و یک در میان خدا رو صدا زدم...

- خدا... خدا... توفقط دردمو می دونی... تو فقط رازمو می دونی... توفقط می تونی کمکم کنی و منو از این مخمصه نجات بدی... دلم داره می ترکه... ای کاش می تونستم برم وروجکا رو ببینم شاید این بار دفعه ی آخرمه که نفس میکشم... دفعه ی آخرمه که تو این شهر زندگی میکنم... خدا... تو به دادم برس که جز تو نه امیدی دارم و نه پناهی...

بعد از کلی زجه زدن و اشک ریختن اومدم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن ناهار شدم گوشیمو روشن کردم ، یه ترانه از داریوش بود که همیشه  تو گوشیم داشتم و وقت دلتنگیام به اون گوش می دادم تا یکمی آروم بگیرم... ترانه رو باز کردم و همین طور که ناهار درست می کردم باهاش زمزمه کردم که بخاطر این همه غصه که رو دلم تلنبار شده بود اشکم دوباره سرازیر شد...

ای به داد من رسیده ، تو روزای خود شکستن                                                                                   
ای چراغ مهربونی ، تو شبای وحشت من
اگه باشی یا نباشی ، برای من تکیه گاهی                                                                                                 
میان این همه دشمن ، تو رفیق جون پناهی
قدر اون لحظه نداره ، که منو دادی نشونم                                                                                       
وقتی شب ، شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود ، واسه بردنم به ظلمت                                                                                               
وقتی هر ثانیه ی شب ، تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست ، بهترین لباس من بود                                                                                         
تو با دست مهربونی ، به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی ، پرده ی شب و دریدی                                                                                              
اگه باشی یا نباشی ، برای من تکیه گاهی
میان این همه دشمن ، تو رفیق جون پناهی.....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 363 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 149 24,808 01-17-2017, 05:15 PM
آخرین ارسال: افسون67
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 33 2,888 01-14-2017, 11:46 AM
آخرین ارسال: reyhane975
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 629 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,827 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,194 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,008 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,547 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,492 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,582 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان