کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 02-19-2017، 09:04 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 131
بازدید 13572

رتبه موضوع:
  • 74 رای - 4.07 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
#91


یه پست صفحه قبله لطفا اونو اول بخونید
تشکرازهمراهیتون

[عکس: 1ebc43.gif]



چشم که باز کردم همه جا تاریک بود ، به سختی بلند شدم... همه جای بدنم کوفته شده بود و یه چیز خشک به صورتم چسبیده بود... به طرف آینه رفتم و خون خشک شده ی دماغم که به همه ی صورتم مالیده بود نگاه کردم... آهی کشیدم و لبخند تلخی زدم و با خودم گفتم :


- خیلی خب اینهم تقدیر منه... چه میشه کرد...

یه نگاه به ساعت رو دیوار کردم... ساعت ده شب بود... من از ظهر تا حالا تو این اتاق بخاطر یه اشتباه نکرده حبس بودم... معده ام درد میکرد و بهم یادآور میشد که گرسنه هستم... اما بهایی بهش ندادم و اومدم دم پنچره... ماشین عماد تو حیاط بود و نشون میداد که تو خونه است...همون طور که به آسمون نگاه می کردم به یاد خاله افتادم که با شوق بهم گفت مثل اینکه کبکت خروس می خونه... اما حالا نیست ببینه که این کبک چطوری آش و لاش اینجا زندانی خشم و توهین و تهمت عماد شده... عمادی که به قول خاله خیلی عاشقه... مگه آدم عاشق با عشقش اینطوری میکنه...؟ مگه وقتی شیرین قصه ها رفت با خسرو هم بستر شد... فرهاد بخاطر اینکه غمش رو فراموش کنه نرفت بیستون رو بکنه که کمتر به شیرینش فکر کنه... ؟ مگه قراره عشق آدم به آدمای گذشته ی زندگی معشوقش شک کنه و اونو متهم به رابطه با اونا بکنه و غرورش رو بشکنه و حرمت براش قائل نشه...؟ مگه عشقم اینقدر منفور میشه...؟ هزاران سوال بی جواب برام تابلوی دق شدن ، دیگه توانی به خودم نمی دیدم ، رو به آسمون نیمه ابری کردم و با اشکی در چشم از خدا عاجزانه خواستم کمکم کنه...

داشتم با خدا راز و نیاز میکردم که چرخش کلید تو در ، نشون از اینو داشت که عماد بالاخره این قرق رو شکسته و اومده ببینه مُردم یا هنوز زنده هستم و خودش رو برای یه حمله و تهمت دیگه آماده کنه... برنگشتم سمتش اما از بوی غذا که می اومد فهمیدم که برام غذا آورده....اومد به طرفم و منو برگردوند به سمت خودش... هنوز اتاق تاریک بود ، اما نه به اون تاریکی که نشه همدیگه رو ببینیم ، هنوزم اخم داشت ، اما ته نگاهش که به صورت من افتاد آشفتگی و دل واپسی بود... دستم رو گرفت و بدون حرفی منو به سمت دستشویی برد و خودش می خواست صورتمو بشوره که دستشو با عصبانیت پس زدم و گفتم :

- احتیاج به دلسوزیات ندارم...

عصبانی شد و گفت : اینقدر وحشی بازی در نیار می دونی که زورم از تو بیشتره...

احمق نفهم... عوض اینکه عذرخواهی کنه یه چیزیم طلبکار بود...

صورتمو به سختی شستم و اومدم بیرون... لب تخت نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود... وقتی حس کرد از دستشویی اومدم بیرون ، دستم رو گرفت و محکم گفت :

- بشین اینجا و غذاتو بخور... نمی خوام مریض بشی...

 بعد غذا رو گذاشت جلوم... با دست پس زدم که باز عصبانی شد و گفت : به درک...

بلند شد و روبروم ایستاد و انگشتش رو به طرفم نشونه رفت و ادامه داد :   تاوان این لجبازی و زتون درازتو باید همین امشب بدی ، از امشب پیش خودم می خوابی تا دیگه با من نجنگی... فهمیدی...؟

کلمه ی آخر رو با تموم قدرت که تو صداش انداخته بود فریاد زد که خیلی ترسیدم ، اما نزاشتم ضعفم رو ببینه باید یه چیزی بهش می پروندم تا دلم خنک بشه دیگه نمی تونستم رفتاراشو تحمل کنم...

- به همین خیال باش ، تو اینطوری نمی تونی دلمو بدست بیاری وقتی از تو و فرید به یه اندازه متنفرم ،  هر کدومتون منو محکوم به عشق بازی با رقیبتون میکنید... خدا شاهده که همیشه پاک بودم و به هیچ پسری اجازه ندادم پا به حریم خصوصیم بزاره... اما تو و فرید که دم از عاشقی می زنید و جار می زنید که دوستم دارید اصلاً می فهمید عشق چیه...؟ اصلاً بلدید این کلمه رو بنویسید...؟ شما دو تا هیچی از عشق سرتون نمیشه ، فقط میخواید  با زور و قلدری روی غریزه تون سر پوش بزارید ، فکر میکنید زنا برای خوش گذرونی مردا به وجود اومدند... اما... اینطور نیست ، زنام غرور دارند ، شخصیت دارند ، بهتون اجازه نمی دم با غرور و شخصیتم بازی کنید... وقتی یاد حرفا و توهینای تو و فرید می افتم ، می خوام بمیرم و دیگه اینجا نباشم که مورد لطف دروغین شما دو تا قرار بگیرم... حالام هر کاری دوست داری و می خوای باهام بکنی بکن ، اگه با رابطه با من همه چیز حل میشه پس بیا و همین امشب تمومش کن...

دیونه شده بودم... با حرفاشون و توهیناشون و کتکاشون روانیم کرده بودند... دگه رفتارم دست خودم نبود... شروع کردم دکمه های بلوزم رو باز کردن... با تعجب داشت نگاهم میکرد... فک منقبض شده شو می تونستم از این جا هم ببینم... وقتی دکمه های لباسمو باز کردم رو تخت خوابیدم ، غضب ، به تعجب چشماش اضافه شد و فقط نگاهم می کرد... منم زل زدم تو چشمای غضبناکش. می خواستم اینطوری تنفرم رو بهش نشون بدم...

ادامه دادم : بیا... چرا منتظری... مگه همینو نمی خوای...؟ مگه عطش تنمو نداری...؟ خب بیا لعنتی و همین امشب تمومش کن ، ولی بدون اینطوری جسماً منو برا خودت نگه می داری اما قلبم هیچ وقت مال تو نمیشه...

ناگهان از حرفم تهی شد... روحش سرد شد... رنگش پرید... تو مرز سکته بود... براش باور پذیر نبود که باهاش همچین کاری رو بکنم ، با اینکه می دونستم بازی خطرناکی رو شروع کردم ولی کوتاه بیا نبودم نمیدونستم این همه شهامت رو از کجا آورده بودم...

داد زدم : خب بیا... مگه منو نمی خواستی...؟ من آماده ام...                                                                         

مثل چوب خشک ایستاده بود و به من زل زده بود ، قیافه اش خنده دار شده بود ،  می دونستم با این کارم نابودش کردم ، حتی اگه منو امشب می کُشت تقصیری نداشت... یهو یورش آورد طرفم و افتاد روم و دستشو حلقه ی گردنم کرد و فشار داد ، داشتم خفه میشدم و نفسای آخر رو میکشیدم ، به هیچ طریقی نمی تونستم دست سنگینش رو از روی گردنم بردارم ، خیلی تقلا کردم اما نشد ، دیگه داشتم خفه میشدم و از این دنیای جهنمی راحت میشدم که دستاش شل شد و افتاد روم و صورتشو تو سینه ام پنهون کرد... پشت سر هم سرفه می کردم ، می خواستم پرتش کنم اون طرف ، اما سنگین بود ،  بخاطر سرفه هایی که می کردم توانی برام باقی نمونده بود...

بعد از دقیقه ای بلند شد و تن سنگینشو از روی سینه ام برداشت ، منم نیم خیز شدم و به سرفه کردن ادامه دادم... مثل روانیا شده بود ،وقتی عصبانی میشد دیگه عماد نبود ، یه روح خبیث بود که می خواست باهام بازی کنه و مرگ رو کم کم بهم بچشونه...

وقتی کمی آروم شدم اومد کنارم ، دیگه از اون عصبانیت اولیه خبری نبود و کمی آروم تر شده بود ، موهامو تو چنگ گرفت و سرم رو بلند کرد و با فک منقبض شده اش گفت :

- هیچ وقت با غیرت و احساس یه مرد بازی نکن ، اگه اون حرفا رو زدی که ولت کنم بری کور خوندی ، تو تا ابد مال منی ، اینقدر صبر میکنم تا اون قلب لعنتی هم مثل جسمت مال من بشه...بعداً باهات رابطه برقرار میکنم ، من این رابطه  رو با عشق میخوام نه با زور ، وگرنه صد تا از این دخترای هرزه ی خیابونی برام صف میکشیدن ، این حرفای امشب رو بر علیه خودت بکار می گیرم ، تو باید بخاطر این حرفا و حرکت باید تاوان پس بدی ، از همین امشب باید کنار من بخوابی ، می دونم برات عذاب آوره و این عذاب تاوان خودسری و لجبازیاته ، میخوام زجر کشیدنت رو ببینم و لذت ببرم ،  پس خودتو آماده کن ، خیال فرارم از سرت بیرون کن که هر کجای دنیا هم بری مثل سایه دنبالتم... پس باید آروم باشی و جفتک نندازی...

اولین تهدیدش رو با بوسیدنم به اجرا گذاشت و از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بست و قفلش کرد... با پشت دست تموم صورتمو بخاطر بوسه هاش با اشک پاک کردم ، به عاقبت این ازدواج فکر کردم... بالاخره این زبون سرخ سرمو به باد داد... از امشب شکنجه های من شروع میشد ، ای کاش با کمر بند به جونم می افتاد ، ناخون هامو میکشید ، شکنجه های جسمی رو می تونستم تحمل کنم ، اما زجرای روحی منو به فنا می کشید و نابودم میکرد... ای کاش جراًت داشتم و خودمو نابود میکردم تا از این زندگی لعنتی راحت میشدم... سرم رو تو پشتی فرو کردم و هق هق گریه هامو توی اون پنهون کردم...  

کاش قلبم درد تنهایی نداشت ..... سینه ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگ های آخر تقویم عشق ..... حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش میشد راه سخت عشق را ..... بی خطا پیمود و قربانی نداشت

از اون شب به بعد اتاق خوابمون یکی شد... البته عماد به قولش عمل کرد و پا رو فراتر نزاشت ، اما بودن اون کنارم ، سرتاسر شب خوابو به چشمام حروم کرد ، کم می خوابیدم ، موقع بیداری هم به سرنوشت سیاهم فکر میکردم... یعنی میشد یه نفر تو این دنیا اینقدر بدبخت باشه...؟ موضوعی نبود که بخوام جار بزنم و یا با کسی در میان بزارم ، کسی از معامله ی ما خبر نداشت ، همه ما رو زن و شوهر می دونستند که اگه این حرفا گفته میشد همه اونو یه دعوای زن و شوهری قلمداد میکردند و طور دیگه راهنماییمون میکردند ، از درون داشتم می پوسیدم و از بین می رفتم..حلقه های دور چشمام سیاه تر شده بود که حتی بی حواس ترین دانشجوی کلاس هم فهمید و علتش رو پرسید... همچین مواقعی عماد یه نگاه پر از عشق آمیخته به ترحم بهم میکرد که منو عذاب می داد نه عشقشو و می خواستم و نه دلسوزی هاش دیگه برام معنا داشت... بعد از یه مدتی عماد هنوز هم مثل قبل رفتار میکرد ، فرقی نکرده بود ، اما من فرق کرده بودم ، دیگه به ظاهرم بهش کشش نداشتم... دیگه تو هیچ رابطه ای همراهیش نمی کردم و بعضی وقتا این بی حسی اون و عصبی و پرخاشگر میکرد... حتی مواقعی هم با کتک زدن خودشو آروم تر میکرد... تازگیا دست به زن پیدا کرده بود و هر موقع مخالفت جدی منو می دید هم منو میزد و هم شکنجه میکرد... نمی دونم چه حسی تو وجودش بود که با این همه رفتارهای سرد من باز هم عطش داشتن منو داشت و هر ثانیه هم کم که نمیشد هیچ ، بیشترم شد بود... گاهی از روی عصبانیت بهم خیره میشد... تو اون لحظه عماد رو گم میکردم... دیگه اون عماد رفته بود و به جاش یه روح کثیف و بدجنس می نشست تو وجودش ... هر چی از این روزای تلخ بگم کم گفتم ، گرفتار دردی شده بودم که بیشتر از طاقت و صبرم بود...عماد باهام کاری کرده بود که دیگه تصور نمیکردم بتونم به کسی دل ببندم ، از همه ی مردا متنفر شده بودم ، از همه ی مردای احمقی که تصور میکردند زن مثل ملک ، یا وسیله ی شخصیه و گمان میکردند تنها تصمیم گیرنده هستن بیزار بودم ، از همه ی کسانی که نام مرد رو ، رو خودشون گذاشته بودند و همچون پادشاهان بر تخت خونه شون به سلطنت می نشستن و دستور می دادن بی اندازه متنفر شده بودم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#92
یه روز که دانشگاه بودیم ، یه ساعت به تموم شدن کلاسا از شرکت به عماد زنگ زدند که مشکلی تو شرکت پیش اومده و باید خودش شخصاً بره و رسیدگی کنه... وقتی موضوع تلفن رو فهمیدم ، بهش گفتم :


- تو برو من خودم یه تاکسی دربست میگیرم و میرم خونه...

- کمی دودل بود و نمی خواست تنهام بزاره... می ترسید یه گربه از جنس خودش بهم یا چنگ بزنه با منو بخوره... اما این بار چاره ای نداشت و با کلی سفارش بالاخره رفت... بعد از اون همه نگرانی های بیخودش وقتی رفت یه نفس آسوده ای کشیدم و راهی کلاس شدم... وقتی بدون عماد پامو تو کلاس گذاشتم ، احمدی یکی از همکلاسیام که دوست صمیمی عمادم بود و همیشه اذیتم میکرد سوتی زد و با تمسخر زیاد گفت :

- اوه... خانوم شکیب... بالاخره اسکورتتو فرستادی مرخصی...

با حرفش همه زدند زیر خنده... چپ چپ نگاهش کردم و رفتم کنار افسانه نشستم... چیزی نگفتم ولی اخمامو خفن کشیدم تو هم و حرص میخوردم افسانه که متوجه ی حالم شده بود با نگرانی گفت :                                                                         

- آروم باش و جوابشو نده... این شیرین عقل باز خنگیش گُل کرده...

سری تکون دادم و کتابمو باز کردم و خودمو سرگرم کتاب خوندن کردم... اما باز این خروس بی محل ول کن نبود و اون گاله ی صد متریش رو باز کرد و گفت :

- خانوم شکیب مواظب باشید ترور نشید ، می خواید تا اومدن اسکورتتون همراهیتون کنم...؟

باز شلیک خنده فضای کلاس رو پر کرد... افسانه دستمو تو دستش گرفت و با فشار دادن ازم می خواست آروم باشم... اما دیگه نمی تونستم آروم بگیرم و تحمل کنم...خدا بگم چیکارت بکنه عماد که همه ی شخصیت و اعتبار منو ازم گرفتی... منی که یه روزی تو همین دانشگاه دختر مستقل و با اعتماد به نفسی بودم ، اما حالا ازم یه برده ساختی که همیشه مطیع اوامر خوب و بد تو باشم تا این عوضی به خودش جراًت بده منو دست بندازه ، لعنت به تو ، تو باعث بیچارگی و تحقیرم  شدی هیچ وقت نمی بخشمت...

نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم و بعد از لحظه ای رو به احمدی نامرد خیلی خونسرد گفتم :

- ممنون از لطفتون فعلا اسکورت نیاز ندارم ولی اگه خونه مون احتیاج به نظافت داشت حتماً خبرت میکنم ، مخصوصاً بخش بهداشتی خونه...  

با حرفم بچه ها این بار بلند تر زدند زیر خنده که چهار ستون کلاس که هیچی ، چهارستون مدرسه به لرزه در اومد و زلزله ی هشت ریشتری تو تاریخ ثبت شد ، افسانه هم داشت از خنده غش میکرد ، تنها کسی که نمی خندید من بودم و آقای احمدی ، پیروزمندانه نگاهش کردم و اون شکست خورده داشت تهدیدم میکرد...

یکی از پسرای کلاس که اسمش معین بود و همیشه مثل یه برادر دلسوز مورد احترامم بود همان طور که می خندید رو به احمدی گفت :

- آرش جان عمراً بتونی خانوم شکیب رو با حرفات شکست بدی اون همیشه به موقع تو رو بایکوت میکنه...

با لبخند و نگاه مهربون از این حمایتش تشکر کردم ، احمدی کاردش می زدی خونش در نمی اومد ، دیوونه خودش شروع کرده بود و حالام یه چیزی طلبکار شده بود...

مثل اینکه حرفای آقا معین به مذاقش خوش نیومد و اومد سمت من که دوست کناریش دستشو گرفت و مانع جلو اومدنش شد اما از همون جا داد زد :

- حد خودتو بشناس خانوم باهوش وگرنه کاری میکنم که مرغای آسمون برات خون گریه کنند...

پوزخندی بهش زدم و در کمال خونسردی گفتم : مرد باش و این حرفا رو جلوی آقای تدین بزن تا محک مردونگیت بیاد دستم ، چرا وقتی اون رفت رجز خونیت گل کرد...؟

وقتی این حرفو زدم ، بچه ها یه دست محکمی برام زدند و همراه دست زدن سوت و جیغم کشیدند... احمد با حرفا و عکس العمل بچه ها بیشتر عصبی شد و یه خشم اژدها تو وجود و صورتش نشست و می خواست هر طور شده خودشو از دست دوستش رها کنه و بیاد طرفم که با اومدن استاد به کلاس همگی سر جاشون نشستند... استاد که جو رو یکمی متشنج  دید گفت :

- چه خبرتونه...؟ صداتون دیوار صوتی رو شکست...

معین گفت : این دیوار صوتی نبود که شکست این صدای شکسته شدن یه کمر بود که تو مبارزه  ای جانانه در مقابل رقیب دوام نیاورد و پودر شد...

همگی خندیدند و استاد هم یه نیمچه لبخندی زد و سری تکون داد... احمدی تا آخر کلاسا یا منو تهدید میکرد و یا معین رو... بعد از یه ربعی که استاد برامون حرف زد... چند تا سوال کلی و جامع داد و ازمون خواست یه ساعت آخر رو بریم تو کتابخونه و دو به دو از تو کتابهای مختلف موجود تو کتابخونه جواب کاملی برای هر یک از این سئوالات پیدا کنیم... همان طور که مواظب احمدی بودم که نزدیکم نشه به سمت کتابخونه رفتم... افسانه تازگی ها زیر سرش بلند شده بود و با پسری از همکلاسی ها که اسمش رضا بود یکی شده بود و به درخواست اون رفت باهاش تا با هم تحقیق کنن... منم اعتراضی نکردم ، اختیارش که دست من نبود ، منم به تنهایی چند تا کتاب پیدا کردم و رفتم پشت میزی نشستم.... تقریباً پنج دقیقه گذشت که سایه ای افتاد روی کتاب... سرمو بلند کردم که پارسا ، یکی از همکلاسی های دیگه ام رو دیدم ، این آقا هم قبلاً به طور غیر مستقیم باهام مهربون بود و بعضی مواقع بهم توجه نشون می داد ، اما از وقتی عماد دور و برم پیدا شده بود دیگه اطرافم ندیدمش... لبخند زیبایی زد و گفت :

- اگه اجازه می دید منم تنهام و با شما بشینم و این تحقیق رو انجام بدم...

اینقدر چهره اش مظلوم بود که دلم نیومد ردش کنم ، عمادم نبود بخواد بهم گیر بده برای همین قبول کردم و اونم نشست... پسر زیاد زیبایی نبود ، البته بدک نبود... چشمای مشکی و صورت و هیکل خوش فرمش خیلی تو چشم بود... کلاً جذاب بود و خوش پوش. یه کس عالی دوست پسر برا دختر به حساب می اومد... نگاهش یکمی آزار دهنده بود ، یه حسی بهم می گفت که بهم علاقه داره ، اما بیچاره نمی دونست که مرغ از فقس پریده... تا سه ربعی  با همدیگه فقط در مورد سوالها بحث کردیم و تقریباً جوابای خوبی هم پیدا کردیم... وقتی با موافقیت و نظر همدیگه تقریباً سوالها رو جواب دادیم ، رو به من گفت :

- واقعاً شجاعت به خرج دادید و این احمدی رو سر جاش نشوندید...

لبخند محوی زدم و گفتم : حقش بود ، همیشه باعث آزارم میشه هیچ وقت بهش بها ندادم ، اما این دفعه نتونستم ساکت باشم...

خنده ی دخترکشی کرد و گفت : من فکر میکنم با جمله ی آخرتون شلوارشو خیس کرد... خیلی جذبه دارید خوشم اومد...

با حرفش که شیطنت ازش می بارید دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده... اینقدر خنده ام بلند بود که چند تا از بچه ها که نزدیکم بودند ، از صدای خنده ی من بهت زده بهم نگاه کردند... خنده ام که تموم شد دیدم پارسا خیلی با شوق بهم نگاه میکنه نگاهش گویای همه چیز بود با همون نگاه خاص بهم گفت :

- خنده هاتونم جذابند... آدمو به رویا می بره...

با حرفش ماتم برد و بجای خنده سکوت کردم ، اونم پرو بود و زل زده بود تو چشمام تا واکنش منو ببینه... یکمی اخم کردم و گفتم :

- نکنه شمام قصد دارید شلوارتون رو خیس کنید...؟

با کمی مکث رو جمله ام یه مرتبه زد زیر خنده ، اینقدر صدای خنده اش بلند بود که باز بچه ها به طرف ما برگشتند و یکی از دخترا با حرص گفت :

- نکنه اون طرف فیلم کمدی گذاشتند و ما خبر نداریم...؟

با حرف دختره ریز خندیدم ، وقتی به خودم مسلط شدم ، پارسا گفت : خانوم شکیب ای کاش اجازه می دادید بیشتر با هم آشنا بشیم من خیلی وقته درگیر یه مسئله ی عاطفی هستم...

با تعجب بهش چشم دوختم و گفتم : مثل اینکه واقعاً هوس کردید یه گوشه از جذبه امو به شمام نشون بدم...؟

لبخند زیبایی زد و گفت : هر چه از عشق رسد نیکوست...

پوزخندی زدم و گفتم : هر چه از دوست رسد نیکوست...

اونم خندید اما این بار جدی شدم و گفتم : بهتر منو فراموش کنید ، الان منم مثل شما درگیر یه مسئله عاطفیم و  به کس دیگه ای نمی تونم فکر کنم...

زنگ گوشیم دیگه نزاشت ادامه بدم...عماد بود و با صدای عصبی و گرفته گفت که دم دانشگاهم و زودتر بیام... باشه ای گفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم و رو به پارسا که غمگین نگاهم میکرد گفتم :

- ممنون از همراهیتون... خوش گذشت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#93
بلافاصله از کتابخونه اومدم بیرون... سوار ماشین که شدم عماد چپ چپ نگاهم کرد که دلم هری ریخت پایین ، نمی دونم چرا حرکت نکرد و به روبرو خیره شد... بازم رفته بود تو فاز عصبانیت و حالت هیستریکش... به ذهنم رسید نکنه من و پارسا رو تو کتابخونه دیده که لحظه ای بعد حسم به یقین تبدیل شد... با اومدن پارسا  به طرف ماشینش ، عماد با توپ و تشر طوفانی از ماشین پیاده شد ، با پیاده شدن عماد مطمئن شدم که ما رو با هم دیده برای همین نگران شدم و در ماشین رو باز کردم که جلوی او را بگیرم ولی او زرنگ تر بود و فوری به سمت در ماشین خیز برداشت و قبل از پیاده شدنم محکم در ماشین رو بهم کوبید که اگه به موقع دستمو برنداشته بودم الان دستم از مچ کف زمین افتاده بود و فریاد زد :

- بتمرگ سر جات و بیرون نیا...

با ترس سر جام میخ شدم و دیدم که رفت سمت پارسا ، یه لحظه به خودم اومدم و التماس کردم : عماد خواهش میکنم آبروریزی نکن...

دوباره برگشت سمتم و نگاه تیزش رو انداخت تو چشمای ترسیده ی من و داد زد : اگه از ماشین اومدی پایین... من      می دونم و تو...

یکمی که رفت دوباره برگشت سمتم ، یه نگاه عمیق اما ترسناک بهم کرد که حسابی آشفته ام کرد ، یعنی به تموم معنا ترسیدم و نعره زد :

- مهتاب... کاری نکن که با دستای خودم خفه ات کنم... فهمیدی...؟

رفت و منو تو بهت و ناباوری جا گذاشت... مهتاب... مهتاب... چند باری این اسم رو زمزمه کردم ، چرا منو مهتاب صدا زد...؟ یاد نگاه ترسناکش افتادم حالت بدی داشت که منو خیلی ترسوند ، داشتم فکر میکردم که صدای داد و بیدادشون بلند شد ، چشمامو روی هم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم دیگه داشتم تحملمو از دست می دادم... باید یه کاری میکردم... نمی تونستم اینجا بشینم و ببینم به خاطر یه حسادت بچه گونه جوون مردم رو سر به نیست کنه ، بی تردید از ماشین پیاده شدم ، می دونستم این نافرمانیم میشه بلای جونم ولی دست خودم نبود ، اصلاً خودم به درک... مهم نبودم... مهم پارسا بود که امکان داشت بخاطر دیوونه بازی های عماد عمرش به پایان برسه...
 
دویدم سمت آنها با هم گلاویز بودند... خوشبختانه چند تا از بچه های دانشگاه که درگیری رو دیده بودند اومده بودن جلو و عماد رو گرفته بودن ، نزدیک تر که شدم پارسای بیچاره با صورتی پر از خون رو زمین افتاده بود ، صدای نعره ی عماد تو گوش همه پیچید :

- عوضی نامرد... مگه قبلاً تذکر ندادم که دیگه حق نداری به دوست دختر من نزدیک بشی...؟ حالا کارت به جایی رسیده که با دوست دخترم تو کتابخونه هرهر و کرکر میکنی...

بچه ها سعی داشتند آرومش کنند اما زیاد موفق نبودند ، کلمه ی قبلاً رو که از عماد شنیدم شصتم خبردار شد که عماد از علاقه ی پارسا به من خبر داشته و به او تذکر داده... وای... این عماد چه شیطان مجسمی بود ، قبل از اینکه سر راهم قرار بگیره آدمای اطراف منو از سر راهش برداشته... این عشق نبود... جنون بود... بخدا جنون بود که داشت خودش و منو و آدمای اطرافمو به نابودی می کشوند...

با صدای پارسا که نعره میزد به خودم اومدم : تو عوضی کی هستی که به خودت اجازه میدی  مثل وحشیا بهش حمله کنی...؟ بخدا خانوم شکیب حیفه که دوست دختر تو روانی باشه... تو لیاقت اون دختر پاک و معصوم رو نداری...

با حرفش آتیش خشم عماد فواره زد و دوباره به طرفش یورش برد... اینقدر عصبانی بود که اونایی هم که گرفته بودنش نتونستن کنترلش کنن و برای یه لحظه از دستشون آزاد شد و یه لگد محکم کوبید تو شکم پارسا که گفتم دل و روده اش ریخت بیرون ، اونو پرت کرد رو زمین و رفت بره رو سینه اش بشینه که باز بچه ها گرفتنش...

نعره زد : ولم کنید... بزارید این کثافت لجن رو بکشمش که دیگه اسم دوست دختر منو نیاره...

پارسا رو زمین تو خودش مچاله بود... دلم براش سوخت و کاری از دستم برنمی اومد ، چند تا دخترای دیگه که از سر و صدا اومده بودند طرف ما ، داشتند پچ پچ میکردند و زیر زیری گاهی با نفرت و گاهی با ترحم نگام میکردند.، دیگه توان نگاه ترخم برانگیز اونا رو نداشتم... عماد دیگه تو دانشگاه برام آبرو نذاشته بود... اومدم جلوش و داد زدم :

- عماد بس کن... داری شورش رو در میاری بهتره بریم...

تا منو دید چشمای خون بارش رو تو چشمام دوخت و فریاد زد : مگه نگفتم از ماشین پایین نیا لعنتی...؟ برگرد تو ماشین ، به تو هیچ ربطی نداره...

با آشفتگی نگاش کردم که صدای آشنایی برای یه لحظه ای منو آروم کرد... صدای ماهان ، برادر مارال و شریک کاری عماد بود... کسی که عماد فقط به اون اعتماد داشت و اونو قبول داشت... برگشتم سمتش که با نگرانی سری به عنوان سلام برام تکون داد و رو به عماد گفت :

- اینجا چه خبره عماد...؟ چرا معرکه گرفتی...؟

عماد  با دیدن ماهان آرومتر شد و با اشاره به پارسا که هنوز رو زمین افتاده بود کرد و گفت : این مردک چشم به فریبا داره... اومدم اینجا تا ادبش کنم...

ماهان سرزنش بار نگاهش کرد و گفت : اینجا جای این درگیریا و قلدر بازیاست...؟  اونم تو محیط دانشگاه که اگه یکی از  حراست تو رو ببینه حکم اخراجت حتمیه ، هنوز عقل به کله ات نیومده...؟

یه اشاره به من کرد . ادامه داد : نمی بینی چقدر ترسیده... این بود اون عشقی که ازش دم می زدی...

با حرف ماهان نه تنها عماد آروم نشد بلکه عصبانیتش اوج گرفت و با خشم باور نکردنی تو چشمای من خیره شد و نعره زد :

- به جهنم که ترسیده... حقشه... بهش گفتم از ماشین پیاده نشو... آدم گوش که به بزرگ ترش نده مُردنم براش کمه...چه برسه به ترسیدن...

با حرفش جلوی ماهان و بچه های دانشگاه فرو ریختم... این همون عماد عاشق بود که نمی تونست یه لحظه بدون من زندگی کنه...الان به راحتی مُردن منو آرزو میکرد... ماهان نگران نگاهم کرد و با به هم زدن چشماش بهم فهموند آروم باشم ، منم هیچی نگفتم و فقط اشکام بی اراده سرازیر شد ، دیگه موندن و تحقیر شدن رو جایز ندونستم حالا که ماهان اومده بود دلم قرص بود پارسا آسیب نمی بینه ، رفتم سمت ماشین که دوباره با فریادش منو میخکوب کرد :

- کجا... ؟

پشت بهش ایستادم و هیچی نگفتم... یعنی این بغض لعنتی نمی ذاشت حرف بزنم... باز ماهان به دادم رسید...

- فریبا خانوم شما تو ماشین منتظر بمونید تا من چند کلمه با عماد حرف بزنم...

بدون اینکه برگردم سری تکون دادم و از اون محیط عذاب آور کنده شدم... پارسا هم با کمک دوستاش سوار ماشینش شد و با نگاه نگرانی که بهم انداخت از اونجا رفت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#94
همون طور که می رفتم کنترلی رو اشکام نداشتم... آخه تا کی اینقدر تحقیر شدن...؟ اینقدر له شدن... چرا تاوان یه خنده اینقدر باید سنگین باشه...؟ مگه خنده جرمه...؟ دیگه چی ازم باقی مونده که این عماد لعنتی دست بردار نیست...؟ حتی خنده های گاه و بی گاهمو ازم گرفته... مگه این حق رو هم خدا به این موجودات خودخواه داده...؟  رفتم سمت ماشین که یهو جرقه ای تو ذهنم درخشید... اگه الان با عماد برمی گشتم خونه ، معلوم نبود بخاطر عصبانیتش چطوری  می خواد رانندگی کنه ، از تنها چیزی که خیلی وحشت داشتم و تا حد مرگ می ترسیدم سرعت زیاد ماشینه...برای اولین تاکسی دست بلند کردم و راهی شدم سرمو به شیشه ی ماشین گذاشتم و اجازه دادم که باز اشکام بریزه بیرون تا شاید اینطوری التهاب درونمو کم کنم...  راننده که مردی حدوداً شصت ساله بود با گریه کردن من نگران شد و گفت :


- دخترم چیزی شده...؟ کمکی از دست من بر میاد...؟

برا یه لحظه خوشحال شدم... هنوزم نسل مردای خوب و مهربون کامل منقرض نشده بود... هنوزم مردایی بودند که ما رو به چشم دختر و یا خواهرشون می دیدند... هر چند که عماد و رفتارش منو خیلی نسبت به مردا بدبین کرده بود ، اما این راننده بهم یادآور شده بود که هنوز از این دست مردای با مرامم وجود دارن...

با صدای گرفته ای گفتم : نه پدرجون... مشکلی نیست نگران نباشید...

وقتی دید مایل نیستم حرفی بزنم فقط سری تکون داد و دیگه تا دم خونه حرفی نزد... تو حال و هوای خودم بودم که صدای پیامک گوشیم اومد... حتماً عماد بود و دیده نیستم می خواسته ببینه که کجا رفتم... بهایی ندادم... اما بعد از لحظه ای به ذهنم رسید که عماد پیام نمیده... اون اینقدر از نبودنم عصبانیه که حتماً زنگ می زنه و منو با الفاظ زشت تهدید میکنه... گوشی رو از کیفم در آوردم و چشمم به یه شماره ی ناشناس افتاد... پیام رو که باز کردم دیدم پارسا پیام داده... اون دیگه شماره ی منو از کجا داشته...؟ دستی به صورتم کشیدم واشکامو پاک کردم و پیامو خوندم...
 
- فقط بخاطر وجود نازنینت و اون چشمای پر از اشکت که طاقت ناراحتیش رو ندارم از دست اون عوضی روانی شکایت نمی کنم ، نمی خوام بیشتر از این تو رو آزار بده... وگرنه بلایی سرش می آوردم که مرغای آسمون براش هق هق کنن فقط اینو بگم که لیاقت تو این مردک از خود راضی و بدبین و بد دهن نیست تا زودتر اسیر دست این شیطان نشدی خودتو  از این عشق دور کن ، به جراًت میگم این آدم نرمال نیست ، منو ببخش که اینطوری رک و بی پرده نظرم رو گفتم ، بزارید پای کسی که براش خیلی مهم و عزیز هستی... امیدوارم عاقلانه تصمیم بگیری...

با پیامش خیلی جا خوردم... چقدر براش مهم بودم که به خودش جراًت داده به قول خودش اینقدر بی پرده باهام حرف بزنه... فوری یه پیام کوتاه براش فرستاده :

- بابت امروز معذرت می خوام ، نمی خواستم این بلا سرتون بیاد... خواهش میکنم دیگه بهم پیام ندید که باز برام مشکل درست بشه...

براش فرستادم و هر دو پیام رو پاک کردم که دیگه یه بهونه ی جدیدی دست عماد ندم ، دم خونه با تشکر از راننده پیاده شدم ، عجب روز نحسی رو داشتم ، یهو با کلمه ی نحس که به ذهنم رسید اشکام سرازیر شد و یاد مامان افتادم ، وقتی تو اون روزای خوشبختی یه روز بد می آوردم و غر می زدم و میگفتم امروز چه روز نحسیه مامان بهم می توپید و می گفت روزای خدا هیچ وقت نحس نیست این آدما هستن که اون روز رو برا خودشون و اطرافیانشون نحس و بد میکنن...

آره... مامان راست می گفت ، امروز عماد بود که این روز رو هم به خودش و من و هم به اون پسره ی بیچاره نحس کرده بود... پشت در حیاط ایستادم و سرم رو تکیه دادم و اجازه دادم که اشکام بیشتر رو بستر صورتم بریزه.. یاد مامان و ذهن پرکشیده ام به سمت خاله و فرید و وروجکا بد جور آتیشم می زد... چقدر دلم می خواست الان پیش اونا بودم و با خیالی راحت  روزای جوونیمو می گذروندم ، چه آرزوی محالی...

هنوز سناریوی این فیلم ادامه داشت... هنوز تراژدی این فیلم با اومدن عماد ادامه پیدا می کرد و معلوم نبود چی انتظارمو میکشه ، ایکاش اگه عماد کتکم می زد یه یه جایی ضربه می زد که در دم جون بدم و از این زندگی عذاب آور نجات پیدا کنم ، خدایا... لااقل تو این مورد کمکش کن و منو از این همه رنج نجات بده ، آخه با چه زبونی بگم دیگه نمی تونم ادامه بدم ،نمی دونستم چطوری باید جلوش در بیام و باهاش چه رفتاری بکنم ، هر جا می رفتم باید احتیاط میکردم که دست از پا خطا نکنم ، مثل اینکه لبه ی پرتگاه بودم و باید شش دونگ حواسم به این باشه که پام نلغزه و با سر نرم ته دره...

" این روزها تلخ می گذره... دستم می لرزه و از توصیفش همین بس که نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی مثل خودکشی است با تیغ کند "
______________________
رسیدم تو ساختمون که زنگ گوشیم بلند شد این بار عماد بود ، می ترسیدم جواب بدم ، اما اگه نمی دادم اوضاع بدتر میشد ، برای همین دکمه ی سبز رو فشار دادم و قبل از اینکه حرفی بزنم صدای نعره اش پیچید تو گوشم :

- کدوم گوری رفتی لعنتی ، مگه نگفتم بتمرگ تو ماشین...؟

چشمامو بستم و نفس عمیق و پر از ترسمو یه نفس بیرون دادم و آروم گفتم : خونه ام...

دیگه ادامه نداد و قطع کرد... رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و اومدم تو آشپزخونه تا یه چیزی برا ناهار درست کنم... بعد از یه ربعی صدای ماشینش اومد و هم زمان قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد ، خودمو برای یه دعوا و کتک کاری جانانه آماده کردم... صدای باز شدن در سالن ، نفسو تو سینه ام حبس کرد ، خودمو مشغول پیاز خورد کردن کردم دستام می لرزید اما سعی خودمو کردم که نفهمه ازش ترسیدم ، بالاخره اومد تو آشپزخونه و آروم اومد پشتم و یه دفعه بازومو کشید و منو به سمت خودش برگردوند و بلافاصله یه سیلی محکم مهمون صورتم کرد که از شدت ضربه عقب رفتم به میز ناهارخوری خوردم که خوشبختانه مانع  زمین خوردنم شد... اما ضرب دستش اشک رو تو چشمام کاشت... با نفرت بهش چشم دوختم که فریاد زد :

- مگه نگفتم تو ماشین بتمرگ و نیا پایین...

بعد انگشتش رو به طرفم نشونه گرفت و ادامه داد : این سیلی رو زدم که برای حرفم حرمت قائل بشی...

دستمو روی صورتم گذاشتم که داشت گزگز میکرد و با دست دیگه ام چاقو و پیازی که دستم بود رو محکم کوبیدم رو میز و اومدم از آشپزخونه بزنم بیرون که دوباره بازومو به طرف خودش کشید و دوباره تو صورتم داد زد :

- نمی خوای توضیح بدی چرا با اون عوضی تو کتابخونه قهقهه می زدی...؟ فقط منتظر بودی من برم و هر غلطی که میخواستی بتونی بکنی...؟

بازومو از دست قدرتمندش کشیدم بیرون و مثل خودش فریاد زدم :

- تو که تا دم مرگ کتکش زدی ، به منم هر چی دلت خواست گفتی و الانم یه سیلیم چاشنیش کردی... دیگه چی رو توضیح بدم...؟ هر چند که هر چیزی هم که بگم منطق غلط تو قبول نمیکنه ، دست از سرم بردار عماد دیگه اینطوری نمیتونم ادامه بدم...

فریادش چهار ستون خونه رو لرزوند : غلط میکنی که نمی تونی ادامه بدی نگه دست توست...

نشستم روی یکی از صندلی ها و سرمو بین دستام گرفتم ، صدای نعره هاش اعصاب لهیده ام رو له تر میکرد.... خدایا چرا از این زندگی سگی راحتم نمیکنی...؟ چرا یه لحظه آرامش ندارم...؟

داشتم با خودم و خدای خودم می جنگیدم که یهو بین زمین و هوا معلق شدم... با پا زده بود زیر صندلی که روش نشسته بودم و پرتم کرد رو زمین ، به شدت به زمین خوردم ، درد بدی تو کمرم پیچید که نفسم رو گرفت ، کمی جابه جا شدم و با خشم فریاد زدم :

- مگه دیوونه شدی ، چرا وحشی بازی در میاری...؟ این بود اون همه عشقی که ازش دم می زدی...؟ این بود قولی که بهم دادی و گفتی اینقدر خوشبختت میکنم که عاشقم بشی...؟ می دونستم که قول و حرف شما مردا پشیزی نمی ارزه و نباید گول شماها رو خورد...

اومد جلو و منو از رو زمین کند و کوبیدم به دیوار که درد کمرم نفسمو گرفت و فریاد زد : تو کاری کردی که این عشق پا بگیره...؟

با احساس درد شدیدی که تو کمرم پیچیده بود آروم و با بغض گفتم : آخه لعنتی... مگه چیکار کردم که این تاوان سنگین رو باید پس بدم... چون با پارسا خندیدم اینقدر عصبانی شدی ، مگه خندیدن جرمه...؟

یقه ام رو ول کرد و دستی تو موهاش کشید و آرومتر گفت : اون لعنتی تو رو دوست داره ، نگو نمی دونستی که باورت نمیکنم فریبا...

- خیلی خوب دوستم داشته باشه... من پیش تو هستم ، مال تو هستم...

پوزخندی زد و گفت : مگه نگفتی قلبت با من نیست...؟ مگه نگفتی فقط می تونم جسمتو مال خودم بکنم...؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم : آره گفتم... اگه بخوای اینطوری ادامه بدی این قلبم هیچ وقت به تو تعلق نمی گیره...

با آخرین حرفم پشت بهش اومدم برم تو اتاقم که باز پشت سرم فریاد زد : نمی زارم آب خوش از گلوی هیچ کدوم از اونایی که زمانی دوست داشتند و هنوزم دارند پایین بره... همه ی شما لعنتیا دیوونه ام کردید ، پس از یه دیوونه کار عاقلانه ای بر نمیاد ، منتظر بدتر از اینها باشید..

اومدم تو اتاق و آروم دراز کشیدم... کمرم درد میکرد و می ترسیدم با این ضربه ای که خورده کار دستم بده ، بازومو روی چشمام گذاشتم و یه این بخت سیاهم فکر کردم... خدایا... این چه سرنوشتی بود که نصیبم کردی...؟ یعنی حق من از این دنیا و زندگی این بود...؟ گفتم حالا که یتیمی کشیدم... درد کشیدم... محبت پدر بالای سرم نبوده... لااقل یکی پیدا میشه ، که بشه عشق زندگیم و بتونم بهش تکیه کنم... بتونم کمبودهامو با اون و عشقش رفع کنم ، اما حالا چی نصیبم شد... یه مرد به قول خودش عاشق که حاضرم قسم بخورم اصلاً نمی دونه عشق رو با چه قافی می نویسن و عشق چیه و چطوری باید بکار برده بشه... عشق باید پالایش بشه... باید عشاقو به زندگی امیدوار کنه... باعث طراوت و سرزندگی بشه...نه افسوس و آه و غصه و دلمردگی بیاره... کسی که عاشقه شکاک نیست... کسی که عاشقه حسادت نمیکنه... کسی که عاشقه دست روی عشقش بلند نمیکنه... کسی که عاشقه و هزار نکته ی دیگه... اما عماد داره با همین عشق منو میکشه... غرورمو له میکنه... تحقیرم میکنه... کسی که خودشو به آب و آتیش زد و تقدیر هم خوب بهونه ای دستش داد و منو به دام این عشق کوفتی انداخت... من وارد آتیشی شدم که تقدیر هر لحظه داره هیزمشو زیاد میکنه و بدجور منو می سوزونه... اون روزا تا غصه ای داشتم ، خاله و مامان میشدند سنگ صبورم... همدم دردام... مونس غمهام... و منو با حرفاشون آروم میکردن ، اما الان سر روی شونه ی کی بزارم که دردامو تسکین بده... اشکم سرازیر شد... سوزش و ورم چشمام گواه بی کسی هام و تنهاییامه...

یاد مامان آتیش به جسم و جونم می زنه... اگه مامان می دونستی بخاطر تو از عشق و زندگی ساقط شدم... اینطور منو طردم نمیکردی ، دلم برای آغوش امن و گرمت تنگ شده... دلم برای بوی تنت... بوی مادرانه ات تنگ شده...  چند وقتیه گوشه ی این خونه ، گرد تنهایی و بی کسی روم نشسته و دستی نیست که این گرد و غبار تنهاییامو بتکونه... خاطرات اون روزای خوش که کنارت بودم و به امید محبتت می نشستم به انتظار به وجودم هجوم آورده و تموم اتاق رو پر میکنه و منو بی قرارتر... نمی دونم چرا حالا که ازت دور شدم... دلتنگم نمیشی... اما من دلتنگم... دلتنگیایمو با کدوم قایق خیالی روانه ی دل دریاییت کنم تا بدونی چقدر دلتنگم و غمگین... می دونی حالا که نیستی دارم می شکنم... می دونی حالا که نیستی همیشه این دل بیچاره ام دلواپسه... درسته ازم دوری ، اما یادت همیشه با منه و عشقت تا ابد تو قلبم می مونه... تو همیشه قهرمان زندگی من بودی و هستی و تا ابد قهرمان می مونی...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#95
بعضی وقتا تقدیر و سرنوشت آدما طوری رقم می خوره که همه انگشت به دهن می مونند و الان من جزء همین تقدیر رقم خورده هستم... تا خود صبح تموم ابرای دنیا از چشام بارید و کویر گونه هامو سیراب کرد تا اینکه شب غم زده ام به صبح بی امید گره خورد... 

زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ ..... گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید در پس این باران ..... گاه باید خندید بر غمی بی پایان

از اون روز به بعد عماد شد سوهان روحم... روزی نبود که با متلک و کنایه به شب نرسه... روزی نبود که با تحقیر کردن من تموم نشه... همین طور که مهربون میشد به همین راحتی هم می تونست بدترین آدم روی زمین باشه... گاهی وقتا در جواب کنایه هاش سکوت میکردم و گاهی اعتراض ، هم سکوتم عصبانیش می کرد و هم اعتراضم ، نمی دونستم باید چطوری به ساز این بشر برقصم ، سایه به سایه باهام بود ، تو دانشگاه یا وقتی که می رفتم خرید مثل کنه بهم چسبیده بود وقتی هم اعتراض میکردم ، در کمال بی رحمی میگفت :
- به تو نمیشه اعتماد کرد... هر جا عشقت بکشه به اون طرف جذب میشی...                                                 

منو با حرفاش خوردم میکرد... افسانه هم چند باری تو دانشگاه ، متوجه ی رفتارهای عماد شده بود و با سرزنش نگاهم میکرد و می گفت :

- یعنی این عشق ارزش این همه تحقیر شدن رو داشت...؟

در برابر سوالش... فقط سکوت بود و سکوت... افسانه چه خبر داشت که تو چه آتیشی دارم دست و پا می زنم... به خیالش چنان عاشق و دیوونه ی عماد شدم که تموم بدی هاشو... تحقیر کردن هاشو نمی بینم و برام مهم نیست... منه بی گناه رو گناهکار می دونستند... خدایا... کی ازم رفع اتهام میشه...؟ کی عدالتت برای من حکم بی گناهی ، حکم پاکی صادر میکنه و اون آدمایی که منو محکوم به هوس رانی و خودخواهی و نمک نشناسی می کردند شرمنده ی رفتار و کردارشون میشن...

زبان حال فرید

داشتم آماده میشدم که برم شرکت صدای زنگ خونه بلند شد یه نگاه به ساعتم کردم ، ساعت داشت هشت میشد ، یعنی این موقع صبح کی می تونه باشه... ؟ از تو آیفون نگاه کردم و چهره ی زن دایی رو دیدم... یهو دلم آشوب شد... اولین بار بود که زن دایی به خونه ام می اومد با خودم گفتم نکنه برا فریبا اتفاقی افتاده...؟ فوری آیفون رو زدم و رفتم برم استقبال زن دایی که یادم افتاد شیشه مشروب و زیر سیگاری پر از ته سیگار رو میزه... فوری برگشتم و اونا رو برداشتم و بردم بالا تو اتاقم و تو کمد گذاشتم و درش رو قفل کردم... اومدم دم در سالن که زن دایی با چهره ی گرفته جلوم سبز شد...

سلامش کردم و اونم جوابم رو داد و اومد تو و گفت : چیه...؟ خیلی سرزده اومدم که اینقدر تعجب کردی...؟

- نه... نه... یکمی نگران شدم اتفاقی که نیفتاده...

رو یکی از مبل ها نشست و چادرش رو باز کرد و گفت : نه اتفاقی نیفتاده نگران نشو اومدم یه سری بهت بزنم ، تو که دیگه اون ورا پیدات نشد...

روبروش نشستم و گفتم : دستم به کارای عقب افتاده ی شرکت بند بود وقت نشد بیام...

چشماشو ریز کرد و گفت : یا نکنه نمی تونستی اون خونه رو بدون فریبا تحمل کنی...؟

با حرفش و یاد فریبا غم عالم نشست تو دلم و سرم رو پایین انداختم ، با صدای محکم و سردی که برام باورش سخت بود گفت :

- هنوز اون بی لیاقت رو فراموش نکردی...؟

با حرفش هم خیره شدم تو چشماش و هم یه دردی نشست تو قلبم... کسی حق نداشت به عشق من بگه بی لیاقت ، اگه کسی غیر از زن دایی بود الان فکش رو آورده بودم پایین ، برای اینکه از نگاه تیزبین زن دایی بیام بیرون ، بحث رو عوض کردم و پرسیدم :

- حالتون خوبه...؟ بهترید...؟ خاله حمیرا و بچه ها چطورن...؟ همه خوبن...؟

آهی کشید و گفت : آره همه خوبیم ببخش که مزاحمت شدم ، چند روز پیش فریبا زنگ زده بود به حمیرا...

با شنیدن اسم فریبا دلم هری ریخت پایین... این چند وقت اینقدر دل نازک شده بودم که تا اسمش می اومد فکر میکردم اتفاقی براش افتاده... زن دایی نگرانی رو به وضوح تو چهره ی من دید و چیزی نگفت و فقط پوزخند زد و ادامه    داد :

- می خواست مهناز و فرناز رو ببینه ، به اصرار حمیرا قبول کردم...قرار شد بیاد خونه اونا رو ببینه برا همین صبح به این زودی از خونه زدم بیرون ، اگه به خاطر دلتنگی بچه ها نبود ، دیگه محال بود اونو به خونه ام راه می دادم...

با شنیدن حرفای زن دایی قلبم داشت توی قفسه ی سینه ام به شدت می کوبید برای اینکه مشتم جلوش باز نشه رفتم تو آشپزخونه و یه چایی و ظرف شیرینی رو گذاشتم تو سینی ، دستام داشت می لرزید یکمی صبر کردم ، نفس عمیق کشیدم و دوباره برگشتم سمت زن دایی سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم :

 - اگه صبحونه نخورید براتون آماده کنم...

 - نه پسرم... خوردم زحمت نکش...
 
نشستم روبروش و به آرومی ازش پرسیدم : نمی خواستید بمونید و فریبا رو ببینید...؟

هموز حرفم تموم نشده بود که داد زد : ببینمش که چی بشه...؟ اون الان برای من یه آیینه ی دق شده... می فهمی فرید...؟  دیدن فریبا و اون به اصطلاح شوهرش ، نه تنها آرومم نمیکنه... بلکه بیشتر عصبیم میکنه... دیگه نمی خوام چشمم به هیچ کدومشون بیفته... فریبا برا من مُرده ، مثل پدرش... من از عشق مادری که بزرگترین عشقه گذشتم تو هم بگذر و زندگیت رو با یاد اون کسی که لیاقتت رو نداشت تباه نکن... بخاطر اون داری عمرتو کوتاه میکنی ، اون دختر ارزش اینو نداره که بخاطرش جسم و روحت رو درگیر بیماری بکنی...

با تعجب نگاهش کردم... زن دایی داشت در مورد چه بیماری حرف می زد...؟ فکرم رو خوند و ادامه داد :

- فکر می کنی نمی فهمم داری سیگار میکشی...؟ خونه ات بوی گند سیگار گرفته ، جای جای حیاطم پر از ته سیگاراییه که برای این عشق تباه شده کشیده ای...

راست می گفت... شبا که خوابم نمی برد و فکرم سخت درگیر فریبا بود تو حیاط قدم می زدم و سیگار به سیگار روشن می کردم و دودش رو فوت میکردم توی هوای آزاد تا شاید غم و غصه هام هم با اونا دود بشه بره بالا... اما فایده ای نداشت... دود بالا می رفت ، اما غم و غصه هام سر جاشون ، تو قلبم مونده و جا خوش کرده بود... یه نگاهی بهش کردم که زیر نظرم داشت و گفتم :

- به این راحتیام نیست که شما فکر میکنید ، عشق و مهر فریبا از نوجوونی تو قلبم گره خورده ، چطوری می تونم به این زودی فراموشش کنم...؟ به زمان احتیاج دارم...

- چقدر...؟ یه ماه... ؟ یه سال....؟ سه سال...؟ یا تموم عمرت می خوای همه ی غصه هاتو پشت این دود لعنتی پنهون کنی...؟ دلت خوشه اون موقع که داری سیگار میکشی از فکر فریبا اومدی بیرون...؟ داری اشتباه میکنی فرید ، این درد و فقط زمان می تونه درمون کنه نه دود سیگار... فرید به خودت بیا... تو دست من امانتی... اگه اتفاقی برات بیفته ، جواب مادرتو چی بدم...؟ بگم بخاطر دختر بی ارزش من به این روز افتاده...؟ اون دختره داره زندگیشو میکنه ، تو هم زندگیتو بکن و به آینده ات برس... حالام پاشو برو به کارت برس... منم تا ده یازده می مونم و بعد میرم...

نگاه غمگینم رو بهش دوختم و گفتم : زنگ می زنم شرکت و میگم نمیام و می مونم پیشتون...

- نه... نه... برو به کارت برس... شایدم تو خونه نموندم و رفتم خرید... مزاحمت نمیشم...

هر چی اصرار کردم نذاشت بمونم پس راهی شدم ، وقتی تو ماشین نشستم و راه افتادم دلم پر کشید طرف فریبا... بدترین دلتنگی اینه که کنارش باشی و بدونی هیچ وقت بهش نمیرسی... این کوره راهی بود که مثل جهنم سوزان هر لحظه منو شعله ور میکرد... عبور درد رو از ستیغ مغزم نظاره میکردم ، اما جوابی برای اون نداشتم...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#96
امروز فریبای من می اومد پیش وروجکا... ای کاش مثل قبل منم پیش اونا بودم و سر به سر فریبا می زاشتم و اونم هی بهم می گفت برادر... یه فکری تو مغزم جولان داد... بهتره برم ببینمش... خیلی دلتنگش بودم ، آروم و قرار نداشتم ، دیشب تا خود صبح به روزایی که پیش هم بودیم فکر کردم و سیگار کشیدم ، امروز باید می دیدمش ، حتی شده یه نظر... دلم می خواد اون قد و بالاشو و اون چشمای سبز جنگلیشو ببینم شاید آروم می گرفتم ، اما اگه اون لعنتی باهاش باشه ، چطور می تونستم اونو کنارش تحمل کنم...؟ برام خیلی سخت بود دیدن اون دو تا کنار هم ، شایدم می زدم اون مردک رو از ریخت و قیافه می انداختم... من دیوونه وار عاشق فریبا بودم و یه حس تعصب و غیرت خاصی روش داشتم... نمی دونم چقدر گذشت که خودمو دم خونه ی زن دایی دیدم ، این دل لامصب نمی تونست خودشو قانع کنه که از این لحظه ی شیرین که نگاهم به نگاهش گره می خوره بگذره ، خوشبختانه ماشین عماد نبود و نشون می داد که الان تموم زندگیم تو اون خونه تنهاست ، عطرش از همین جا به مشامم می خورد خدایا... من چم شده بود...؟ فریبا که دیگه به من تعلق نداشت...؟ من داشتم برای یه زن شوهر دار ضعف می کردم...؟ چرا این قلب تنهام هیچ وقت باور نمیکنه که فریبا برای همیشه رفته...؟ فریبا ببین باهام چیکار کردی... قلب کال من فقط در فصل دستهای تو میرسه به داد این فلب برس...

ساعت یازده بود و من از اون وقتی که از خونه زده بودم بیرون تا الان تو خیابونا سرگردون بودم و داشتم خودمو راضی میکردم که برم ببینمش یا نه ، حدود ساعت نه هم به بهزاد زنگ زدم و گفتم چند جایی کار دارم و بعد میام شرکت که یه موقع زنگ نزنه خونه و زن دایی همه چیز رو بفهمه...

حالا آروم آروم به طرف قبله ی حاجت می رفتم... وقتی زنگ زدم قلبم داشت از جا کنده میشد ، خاله که اومد در رو باز کرد با ناباوری و نگرانی گفت :

- تو اینجا چیکار میکنی...؟

خونسرد سلام کردم و خندیدم و گفتم : اومدم شیطونای داداش فرید رو ببینم... اجازه هست...؟

بدون اینکه تعارفم کنه رفتم تو... پشت در پذیرایی بودم که صدای فریبا اومد که نفسم رو گرفت...

- چیه آقای تدین...؟ نتونستی دوریمو تحمل کنی...

اما با دیدن من نزدیک بود سنکوب کرد ، چشمای سبز زیتونیش از نگرانی و ترس می لرزید ، نگاه آشنای اون درد رو تو قفسه ی سینه ام کاشت... بعد از لحظه ای که از نگاهش تونستم چشم بردارم... حس تنفر نشست تو تموم تنم و با پوزخندی گفتم :

- مثل اینکه هنوز باهاش صمیمی نشدی که آقای تدین صداش می زنی...؟

با یه لبخند محو گفت : ما از این شوخی ها با هم داریم...

با حرف بی پرواش که می خواست دل منو بسوزونه دیوونه شدم و خشمی عمیق تو چهره ام نشست ، خاله که این وضعیت رو دید و فهمید اگه حرفی نزنه الان یه دعوا و درگیری بینمون اتفاق می افته گفت :

- فرید بیا بشین... تا یه چایی دارچین برات بریزم تازه دمه...

یه لحظه حواسم به خاله پرت شد و گفتم : میل ندارم... وقتی زن دایی با اون حال خرابش اومد خونه ی ما و گفت چی شده  نگرانش شدم آخه متعجبم خانوم تدین با چه رویی باز اومده تو این خونه... ؟

مخصوصاً اینا رو گفتم تا دلش مثل من بسوزه و بفهمه با ما چیکار کرده ،  با یه تیپ شیک و خوشگل و سرحال جلوم ایستاده بود با دیدن این وضعیت بیشتر تو خودم شکستم... من هنوز اونو دوست داشتم و امیدوار بودم که پیشم برگرده... اما با دیدن رضایت خاطری که تو چهره اش موج می زد و اون تیپش نشون می داد که آقا عماد بیش از حد بهش رسیده و حتماً واقعاً عاشق همدیگه هستن... دیگه نتونستم آروم بمونم با این فکر خشم آتشین توی بند بند وجودم نشست... با غیظ نگاهش کردم و وقتی بهم گفت مامان جدید مبارک و زهر خندی هم زد منو بیشتر عصبی کرد و داد زدم :

تو لیاقت این مادر رو نداشتی... حیف این مادر که زمانی تو دخترش بودی...

با حرفم شکستمش... چشمای زیتونیش به اشک نشست ، اما اینقدر مغرور بود که نذاشت بیرون بریزه...

وقتی خاله با بچه ها رفت و منو و فریبا رو تنها گذاشت تهدیدش کردم ، هر چی رو دلم سنگینی میکرد و این مدت جمع شده بود و ریختم بیرون... تحقیرش کردم... غرورش رو زیر پام له کردم... اما نمی دونم چرا اون هیچی نمی گفت و با همین سکوتش هم منو بیشتر عصبی میکرد و هم داشت وجدانمو می انداخت به جونم...

در آخر بهش گفتم ازش نمی گذرم و تا انتقامم رو ازش نگیرم ولش نمیکنم ، فقط وقتی بهش گفتم خودم الان یه دوست دختر خوشگل دارم چشماش به اشک نشست و شونه هاش فرو افتاد... چشمای بارونیش داشت دیوونه ام می کرد ، فریبا از جونمم برام با ارزش تر بود ، اما نمی دونستم چرا داشتم اینقدر عذابش می دادم ، وقتی فکر میکردم شبا تو آغوش اون مرد می خوابه و روزا با اون خوشه ، دیگه هیچ حس رحم و دلسوزی برام باقی نمی موند...

وقتی چند بار زدم تو سینه اش و گفتم ازت نمیگذرم... اشکاش فرو ریخت... با دیدن اشکاش جیگرم کباب شد و برای لحظه ای صورتمو به طرف دیگه برگردوندم... دیگه نمی تونستم غمش رو ببینم... دلم می خواست تو بغلش بگیرم و بهش بگم منو ببخش که اینقدر اذیتت میکنم ، اما نمی تونستم ، خودش منو وادار کرده بود که باهاش این طوری رفتار کنم...

با یه خداحافظی از خاله از اون محنتکده زدم بیرون... یه بغض اندازه ی یه کوه تو گلوم نشسته بود ، فوری تو ماشین نشستم و با سرعت از اون مکان زجرآور دور شدم ،     می خواستم جایی برم که بتونم فریاد بزنم و از خدا طلب کمک کنم... با سرعت بالا رانندگی می کردم . تموم حرص و بغض و غرور له شده ام رو روی پدال گاز فشار می دادم ، اینقدر رفتم تا از شهر بیرون زدم و پیچیدم تو یه جاده ی خاکی و رفتم جلو... وقتی تو بیابونای اطراف شهر رسیدم ، ماشین رو نگه داشتم و اومدم پایین. و جلوی ماشین روی دو زانو نشستم و فریاد های جگرخراشی کشیدم...خدا رو با فریاد صدا می زدم و اشکام دیگه تحت کنترلم نبود... خیلی فریاد زدم... خیلی زجه کشیدم... خیلی خدا خدا کردم... خیلی اشک ریختم تا بالاخره آروم گرفتم... خالی شدم... اشکام رو با پشت دست پاک کردم و ، رو به آسمون داد زدم :

- خدا... چرا با من این کار رو کردی...؟ چرا عشقمو ازم گرفتی...؟ چرا منو تبدیل به کسی کردی که از عشقش متنفر بشه...؟ فریبا تموم زندگی من بود ، چرا گذاشتی نصیب یکی دیگه بشه...؟ خدا... نمی تونم ازش بگذرم... نمی تونم فراموشش کنم... خدایا... یه راهی جلوی پام بزار تا کمتر بهش فکر کنم... تا کمتر زجر بکشم... بخدا دیگه تحمل ندارم... دارم به جنون می رسم... اون چشمای پر اشکش ، طاقت رو ازم گرفته...

نعره کشیدم : خدایا... جای فریبا تو آغوش من بود، نه اون عوضی... چرا در مورد تقدیر من اینقدر ناعادلانه حکم دادی...؟ دنیا بازیهات رو سرم در آوردی... گرفتنی ها رو گرفتی... دادنی ها رو ندادی... حسرت ها رو کاشتی... زخم ها رو زدی... دیگه بس کن چیزی نمونده که بخوای به سرم بیاری... بزار شبا آسوده بخوابم.... محتاج یه خواب عمیق و بی بیدارم...

با حالی خراب برگشتم خونه... اگه هنوز زن دایی خونه بود و منو با این حال خراب می دید ، چی باید بهش می گفتم... سری تکون دادم... برام دیگه مهم نیست... بزار بدونه که نمی تونم مثل اون فریبا رو فراموش کنم... هر چند که اون فریبا رو فراموش نکرده بود و این رو میشد از غم پشت چشماش به خوبی فهمید... همه ی اون حرفا رو بخاطر من می زد که منو وادار کنه زودتر از فکر فریبا و عشقش بیام بیرون... مگه میشه یه مادر چشم از تنها دخترش برداره و وجود اون رو به کل ندیده بگیره... اونم کی...؟ زن دایی که تموم زندگی و جوونیش رو به پای فریبا گذاشت که اون زیر دست ناپدری بزرگ نشه ... نه... این غیر ممکنه...

رسیدم تو ساختمون... همه جا رو نگاه کردم زن دایی نبود ، رفته بود ... اما آثارش به وضوح دیده میشد... همه ی خونه تمیز و مرتب شده بود و تموم گرد و غبار این چند وقت پاک شده بود... خونه مثل آینه می درخشید... بوی خوش قورمه سبزی تموم خونه رو برداشته بود... رفتم تو آشپزخونه و دیدم رو اجاق گاز برام غذا درست کرده... با دیدن این صحنه دوباره یاد فریبا افتادم... ای کاش خونه ی منم یه کدبانو داشت... خیلی آرزو داشتم کدبانوی خونه ام فریبا بشه و منم مثل همه ی مردای متاهل برای برگشتن به خونه لحظه شماری میکردم... آرزوهای محالی بود که دیگه برام برآورده شدنشون  غیر ممکنه... میلی به قورمه سبزی هم نداشتم... فقط مشروب بود که آرومم میکرد... طبق معمول یه آهنگ غمگین گذاشتم و باهاش همخونی کردم و مشروب خوردم... فقط این وسط خواننده بود که حرف دل منو می خوند...

منم حال تو رو دارم ، تو این روزا که می بینی منم مثل خودت تنهام
منم خسته ام از این دوری ، منم با ای همه رفتن نمی دونم چرا اینجام
نمی دونم کجا رفتی ، کجا رویاتو گم کردم که این شد حال و روز من
کدوم فردا رو می دیدی ، که تقدیر من این غربت شد و تقدیر تو رفتن
 تو که رفتی زیر هجوم خاطره ها ، هر شب بی تو شکستم
مثل قلبم پای همین یک خاطره ، من یک عمر نشستم
تو این خونه به یاد تو ، دارم سر میکنم با حس تنهایی
نمی دونم تموم عشقم ، چرا حس میکنم هر لحظه اینجایی
 تو چی می دونی از حالم ، از این حالی که من فکر تو رو دارم
از این بغضی که یک عمره ، عذابش روی دوشت نمی زارم
تو که رفتی زیر هجوم خاطرها ، هر شب بی تو شکستم
مثل قلبم پای همین یک خاطره ، من یک عمره نشستم


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Sarina ، Golabatoon ، AmirHafez
#97
فرداش با سردرد بدی بیدار شدم... یکمی نون و پنیر برای رفع درد معده خوردم و رفتم باز تو فکر و خیال... باید یه چیزی بیشتر از مشروب باشه که بتونه منو از این دنیای واقعیتها رها کنه... زیر دوش حموم بودم و فکر فریبا یه لحظه رهام نمی کرد... از دیروز که با اون تیپ و اون حرفاش دیدمش ، بیشتر انتقام تو وجودم شعله کشیده... معلوم بود که داره خوش دنیا رو می گذرونه و هیچ کس براش اهمیت نداره... حتی مادرش... برام باور پذیر نبود که چطور یه آدم می تونه اینقدر تغییر کنه و به یه هیولا تبدیل بشه... به خودم یادآور شدم که اشتباه بزرگیه تلخ کردن زندگیم برا کسی که بخاطر دوری از من داره شیرین ترین لحظات عمرش رو می گذرونه... یه جرقه تو مغزم زده شد باید همین امروز عملیش می کردم ، تا کی باید از خودم و شرایط به وجود اومده فرار می کردم... ؟ چرا زندگی خصوصی ام رو به دست احساساتم سپرده بودم...؟ چرا اون قدر سرگردون و پریشون خاطر بودم...؟ من که می دونستم برای رسیدن به فریبا هیچ راهی نیست ، پس چرا به زندگی ام سر و سامان نمی دادم...؟

 وقتی رفتم شرکت ، از بهزاد خواستم مونا رو برام پیدا کنه اونم با شنیدن خواسته ام لبخند خوشایندی زد و گفت :

- می بینم برا خودت ارزش قائل شدی ، بالاخره سر عقل اومدی ، از اون شب تا حالا مونا هم گاهی زنگ می زنه و حال تو رو می پرسه... بهت قول می دم که اون می تونه درداتو تسکین بده و کاری کنه که برای همیشه فریبا رو فراموش کنی... بهش اعتماد کن...

سری تکون دادم و مشغول به کار شدم... می خواستم از این راه انتقام تموم بدبختیامو... تنهاییامو... زجرکشیدنامو از فریبا بگیرم ، فقط قلقلک دادن حس حسادت فریبا می تونست آرومم کنه هر چند که ما همدیگه رو نمی دیدیم ، اما تصمیم داشتم با تلفن یا پیام به او بفهمونم که اون دیگه برام مهم نیست و دارم کم کم به یه دختر دیگه علاقمند میشم ، ولی اینا فقط به ظاهر بود و برا خودم معلوم بود که فقط می خوام از این طریق فریبا رو اذیت کنم و زجرش بدم... فریبا هنوز تو مقر فرماندهی قلبم نشسته بود و تنها دختری بود که می خواستم در کنارش بمونم و برا همیشه داشته باشمش... فریبا برای همیشه شهبانوی قلبم می موند و به هیچ کس اجازه نمی دادم که جای اون بشینه حتی اگه تموم عمرم تنها زندگی کنم...
 
چهارعصر اومدم خونه ، زیاد کاری نداشتم به لطف زن دایی همه جا تمیز بود و ناهار ظهر هم میشد شام منو و مونا... به بهزاد گفته بودم که دم غروب مونا رو بفرسته خونه ام ، نمی دونم کارم درست بود یا نه ، ولی تو این لحظه به نظرم درست ترین کار ممکن بود و شاید جوابم می داد... یه ساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت داشت پنج و نیم میشد... فوری یه دوش گرفتم و یه جین مشکی پوشیدم و یه پلیور سبز رنگ ، رنگ سبزش خیلی بهم می اومد و جذابم میکرد... همیشه رنگ سبز برام نماد عشق بود... چون چشمای فریبا سبز بود به این رنگ علاقه ی خاصی داشتم... در هر حالی بودم باید یه چیزی پیدا میکردم که برا یه لحظه فریبا از ذهنم بیرون نره ، امشبم که مونا می اومد اینجا نمی خواستم بخاطر اون فریبا رو فراموش کنم و این پلیور سبز رو پوشیدم که لحظه به لحظه که کنار مونا هستم فکر فریبا از ذهنم بیرون نره و دست از پا خطا نکنم.... آماده و سرحال اومدم تو آشپزخونه و قهوه درست کردم و ظرفی پر از میوه چیدم و بردم رو میز پذیرایی گذاشتم... یه آهنگ ملایم هم گذاشتم و اومدم روی کاناپه دراز کشیدم ، بهزاد اس داد که تا یه ساعت دیگه مونا رو میاره دم خونه... هنوز وقت داشتم عکس فریبا رو از زیر تشک مبل برداشتم و به چشمای زیتونیش زل زدم و با حرص گفتم :

- از امشب منم میشم مثل تو خیانت کار ، با عشق دروغیم خوش می گذرونم... می خوام فراموشت کنم... میخوام امشب سعی کنم اون چشمای زیتونیت رو دیگه به یاد نیارم... این چشما بود که منو سوزوند... به تموم معنا سوختم و خاکستر شدم دیگه هیچی برام باقی نمونده ، می خوام با یکی مثل تو روز و شبامو پر کنم ، باید مثل خودت بشم یه بی احساس...   بی وفا... یه خیانت کار... میخوام مثل خودت زجرت بدم... دردکشیدنت رو ببینم و لذت ببرم... حالا حالاها کارم باهات تموم نمیشه... کاری میکنم که برگردی پیش خودم... باید تاوان خیانتت رو بدی... باید به پام بیفتی و هر ثانیه التماس کنی که ببخشمت...

به فریبا پیام دادم :  امشب شب منه و می خوام برای اولین بار عشق جایگزین توی بی لیاقت رو بیارم تو این خونه و تا صبح باهاش عشق بازی کنم... دیگه به تو فکر نمیکنم و الان یکی رو دارم که ارزشش بیش از توست که سالها در گرو عشق بیهوده ات روزهای عمرم رو به باد دادم...

پیام رو فرستادم... اما هم زمان با رفتن پیام قلب منم باهاش پر کشید  دلم از این همه بی رحمی به درد اومد ، اما نمی دونستم چرا دست به این کارهای بدور از عقل می زنم دیگه فریبا عقلی برام باقی نگذاشته بود...

بالاخره صدای زنگ خونه اومد ، چه زود این یه ساعت گذشته بود ، عکس فریبا رو سرجاش گذاشتم و فوری آیفون رو زدم... لحظه ای بعد که در سالن رو باز کردم ، مونا مثل اون شب زیبا و پر غرور اومد تو سالن ، یه بارونی مشکی و با یه روسری ابریشمی با رنگهای مخلوط مشکی و قرمز و طلایی پوشیده بود که خداییش چهره اش رو رویایی کرده بود و با یه جفت کفش پاشنه بلند مشکی ، تیپش رو ست کرده بود... خندون و شاد و پر انرژی اومد تو آغوشم و با محبت منو بوسید... ای کاش بجای مونا الان فریبا جلوم بود ، اون وقت دنیا برام بهشت میشد... مونا لپم رو کشید و با لوندی گفت :

کجایی خوش تیپ...؟ نمی خوای منو دعوت کنی تو خونه ات...

 یه نگاه به اطراف انداخت و با ذوق ادامه داد : خونه که نه... باید گفت باغ یا ویلا... مگه نه...؟

خندیدم و با دست بهش تعارف کردم بیاد تو... اومد تو خونه و یه نگاهی به همه جا انداخت و سوتی کشید و گفت :

- خوبه... خوب که نه... عالیه... بهتر از این نمیشه...

همین طور که داشتم نگاهش میکردم پوزخندی زدم و گفتم : اومدی خونه بخری...؟

با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و با شیطنت گفت : نچ... اومدم صاحب خونه رو بخرم و باهاش عشق کنم... ارزون حساب کن مشتری بشم عزیزم...

با حرفش اخمام رفت توهم که اونم زود گرفت و با یه معذرت خواهی رفت تو پذیرایی... رفتم تو آشپزخونه و براش قهوه و شیرینی آوردم... زیادی گستاخ و لوند بود ، از این تیپ دخترا بدم می اومد ، اونا هرزه های آشغالی بودند که به راحتی می تونستن پسرای پولدار رو به دام خودشون بندازن... حسم بهم می گفت که مونا اول برا ثروتم کیسه دوخته و بعد خودمو می خواد به دام خودش بندازه... بهزاد یه هفت خطی بود که دومی نداشت ، خوب کارش رو بلد و بود و خوب کسی رو فرستاده بود سراغم ، باید خیلی مراقب خودم باشم ، درسته روحم به واسطه ی  فریبا نابود شده... اما نباید می گذاشتم زندگیم هم به دست مونا تموم بشه ، آشکارا می دونستم این تازه شروع بدبختیام بود که می خواستم با اون خودمو   آروم کنم... اما به خودم که نمی تونستم دروغ بگم ، مونا برای من ، مثل یه مسکن عمل میکرد که ساعتی منو از درد و رنجهام جدا کنه ، من فقط فریبا رو می خواستم اون درمان همه ی دردام بود ، اون بود که با نوازش دستاش ، آغوشش  می تونست آرومم کنه و به خوشبختی برسونه...

آهی کشیدم و رفتم تو پذیرایی... مونا مانتوش رو در آورده بود و با یه تاپ صورتی جیغ منتظرم بود... رنگ تاپش و بالاتنه ی لخت و سفیدش ، بد جوری پسرا رو هوایی میکرد...خوب می دونست چیکار کنه که مردا رو به طرف خودش جذب کنه ، ولی خبر نداشت من روحم مُرده یا لااقل در هوای فریبا پرواز میکرد و نزدیک این دختره ی جلفم نمی شد... دوباره آهی کشیدم... آه پشت آه... کاش می دونستی نبودنت و یا تا ابد ندیدنت هرگز بهونه نمیشه برای از یاد بردنت....

سینی قهوه رو گذاشتم جلوش و رفتم برم روی مبل روبروش بشینم که دستمو گرفت و کشید که این کارش باعث شد بیفتم کنارش رو مبل و گفت :

- چرا کنارم نمی شینی فرید... ؟ دلم خیلی برات تنگ شده...

بعد یه نگاه به قهوه انداخت و ادامه داد : قهوه میل ندارم... دلم مشروب می خواد...

با حرفش سگرمه هام رفت توهم... تا به حال دختر پرویی مثل اون ندیده بودم ، دستم رو از دستش کشیدم بیرون و با خشم گفتم :

چیه مونا خانوم...؟ دوباره می خوای منو مثل اون شب مست کنی و غریزه هاتو آروم کنی...؟

مثل اینکه جمله ام براش گرون تموم شد و با اخم گفت : نه که تو بدت اومد.... داشتی منو اونشب می خوردی...

داد زدم : اون شب مست بودم و هیچی حالیم نبود...اما تو چی...؟ می دونم اونقدری نخورده بودی که نفهمی داری چیکار میکنی... تا حالا با چند تا پسر از این کارا کردی...؟

سکوت کرد... عصبانی شد... چند تا نفس عمیق کشید... می دونستم که نمی خواست امشبو از دست بده... برای همین آروم گفت :

- باور کن تو دومین نفری هستی که تونستی تصاحبم کنی ، من کسی رو که دوست دارم باهاش رابطه برقرار میکنم هر کسی نمی تونه وارد حریم خصوصی من بشه...

پوزخندی زدم و گفتم : جالبه...  تو یه ساعت که بیشتر از آشناییمون نگذشته فهمیدی دوستم داری...؟

دوباره اخماش تو هم رفت و گفت : لطفاً مسخره ام نکن... عشق تو یه نگاهم بوجود میاد ، چه برسه تو یه ساعت...

با شنیدن کلمه ی عشق از زبونش یه موج بزرگ خشم تو وجودم نشست و مثل کوه آتشفشان منفجر شدم و بلند شدم و سرش داد زدم :

- ببین مونا... حق نداری از عشق حرف بزنی که با یه لگد پرتت میکنم بیرون ، حتماً کسی که منو به تو معرفی کرده قصه ی زندگی منو هم بهت گفته...

بدون حرف سرش رو تکون داد... مثل اینکه ازم خیلی ترسیده بود... باید می ترسید... باید حد و حدود خودش رو بشناسه ادامه دادم :

- من هنوز عاشق فریبام و تا عمرم باقیه عشق اونو با عشق کس دیگه عوض نمیکنم ، درسته که اون دختر دیگه مال من نیست اما من تا آخر عمرم بهش وفادار می مونم... اگه این اجازه رو دادم بیای اینجا فقط و فقط بخاطر تنهاییمه ،  می خوام پیشم باشی و آرومم کنی ، توقع نداشته باش مثل اون شب باهات باشم اون شبم مست بودم وگرنه به فریبا خیانت نمیکردم یعنی عشق این اجازه رو بهم نمی ده ، حالا که  اجازه دادم شب اینجا بمونی به هیچ وجه تو یه اتاق نمی خوابیم ، باید حریمامون حفظ بشه ، در حد یه دوست باقی بمونیم ، یه مسئله دیگه اینه که تو مسئله ی من و فریبا کنجکاوی نمیکنی ، نه می خوام بدونم چه گذشته ای داشتی و نه از گذشته ام حرفی می زنم ، اگه اینطوری راضی هستی بمون وگرنه به سلامت...

مونا لبخند محوی زد و آروم رفت سمت میز که یه شیشه مشروب روش بود و دو تا جام پر کرد و اومد کنارم و یه جام رو  داد دستم و گفت :

- بخور به سلامتی تو که اینقدر صادقی...

از حرفش خنده ام گرفت... خوب بلد بود خودشو نزدیک کنه و کم کم توجه ی منو جلب کنه.... ایرادش چی بود...؟ منم می خواستم لمسش کنم... در حد همین که تو بغل بگیرمش... من به یه آغوش گرم احتیاج داشتم حالا که فریبا دم دستم نبود شاید مونا می تونست التهاب منو خاموش کنه... وقتی تو آغوشم باشه به فکر اینکه فریبا تو بغلمه ازش لذت می بردم ، تا همین حد برام بس بود نباید می گذاشتم بیشتر جلو بریم شاید با گذشت زمان و بودن مونا کنارم  بتونم با روزای تنهاییام و دوری فریبا یه جوری کنار بیام تا یکمی آروم بگیرم و مرحمی باشه روی زخمام...

مونا رو تو بغل گرفتم و موهاشو بوسیدم و با همدیگه جام رو سر کشیدیم... اونم خوشحال بود که بالاخره تونست منو یکمی نرم کنه... همین طور که سرش رو شونه ام بود آروم گفت :

- فرید خیلی دوست دارم...

با حرفش منقلب شدم... نه به خاطر مونا بخاطر فریبا ، یه روزی آرزو داشتم فریبا بهم تکیه کنه و بگه دوستم داره تا منو به اوج آسمونا ببره تا باورش کنم و اون رو خوشبخترین زن دنیا بکنم ، ولی همیشه آرزوهای من جزء آرزوهای محال این دنیای لعنتی بود... جزء سرزمین ممنوعه ی عشق بود... می خواستم فکر و عشق فریبا رو تا ابد برا خودم نگه دارم غافل از اینکه هر چه رو در بند کنی بیشتر ازت دور میشه...

من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من
در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم

بلند شدم و گفتم : بهتره شام بخوریم امروز غذای خونه گی دارم ، قورمه سبزی که دوست داری...؟

مونا خنده ی زیبایی کرد و گفت : چرا که نه ، قورمه سبزی یکی از غذاهای مورد علاقه ی منه...
 
خندیدم و گفتم : پس پیش به سوی شکم چرانی...

اون شب شب خوبی بود... هر چند که لحظه به لحظه با وجود مونا یاد فریبا پریشونم می کرد ، اما بهتر از شبهای تنهاییم بود... تو تنهایی میل به غذا نداشتم و فقط خوراکم مشروب و سیگار بود... اما اونشب یه دل سیر قورمه سبزی خوردم... مونا با تذکرات من فاصله اش رو باهام حفظ کرد و موقع خواب فقط لپم رو بوسید و رفت تو اون اتاقی که یه روزی فریبا توش زندانی عشقم بود... منم رفتم تو اتاقم و محض احتیاط در رو از پشت قفل کردم و بدون دغدغه عکس فریبا رو آوردم و مثل شبای دیگه موقع خواب باهاش حرف می زدم...

عکسش رو بوسیدم و گفتم : عکست رو نگاه میکنم... آخ... که این عکس پیر نمیشه... اما پیرم میکنه...

ناگهان روحم پرواز کرد پیش فریبا... اون عوضی الان تو آغوش عشق من بود... اون نامرد الان داشت سرشو تو موهای عشق من فرو میکرد و عطر موهاش رو تو ریه های کثیفش میکشید...  

با فکر عذاب آور اون صحنه ها نفسام کوتاه شد ، حالت خفگی بهم دست داد پا شدم و یه لیوان آب از روی میز برداشتم و خوردم تا یکمی نفسم سر جاش بیاد ، فکرش داشت منو به جنون می کشید... خدایا... این چه دردی بود که انداختی به جونم...؟ اگه از من جداش کردی چرا ثانیه به ثانیه عشق اونا رو به یادم میاری و منو خاکسترنشینم میکنی...؟ چرا فریبا منو نخواست...؟ اون مردک چی داشت که فریبا اونو به من ترجیح داد...؟ سرم رو چند بار تکون دادم تا اون افکار خراب و مالیخولیایی از سرم پرت بشه بیرون... یه آهنگ غمگین گذاشتم و چند تا قرص خواب خوردم... شاید اینطوری آروم بگیرم و بخوابم... حالم خیلی خراب بود از گوشه ی چشمام اشک می چکید روی بالشم...

این عشق اگه برای من هیچی نداشت لااقل گلهای بالشم رو باغبان خوبی بود اشکای هر شب من...

هم نوا با آهنگ زمزمه کردم تا خواب قلعه ی چشمام رو گرفت...
 
اگه دستای تقدیر خواسته از هم جداشیم ..... میریم اما می تونیم یاد همدیگه باشیم

با این بیت شعر بی اراده فریاد زدم : لعنتی من یادتو نمی خوام ، من خودتو می خوام ، عشقتو می خوام...

 با فریادم مونا اومده بود پشت در و هی دستگیره ی در رو بالا و پایین می کرد و صدام میزد ، اینقدر عصبی بودم که سرش نعره زدم :

- گمشو تو اتاقت ، وگرنه میام پرتت میکنم از این خونه بیرون...

دیگه صداشو نشنیدم... مثل اینکه حساب کار با نعره ی کله شیریم اومد دستش...

میری و خوب می دونم تو قلب تو جامه ..... میرم و خوب می دونی خاطراتت باهامه
جاده بی تو شروعه بغض و تنهاییامه ..... جاده ای که رفیقونه تشنه ی رد پامه
بغض گلوگیر ، که اینقدر ساکت و بی صدایی ..... مرگ بر این سکوت و مرگ بر این جدایی

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
#98
زبان حال فریبا


چند ماه از اون روزای سخت و طاقت فرسا می گذشت... روزایی که به جراًت می تونم بگم شاید فقط یه هفته روی هم رفته برام شادی داشت و بقیه ی روزام پر بود از غم و غصه و کتک و مشاجره... نمی دونم چرا هنوز نبریده بودم و رو پاهام راه می رفتم ، رفتار عماد روز به روز بدتر میشد کوچکترین اشاره از طرف کسی ، مخصوصاً اگه از جنس خودش بود یه جنجال باور نکردنی به پا میکرد که این جنگ و جدال اول از همه  روح و جسممو نابود میکرد ، بعد خودشو... نمی دونم چرا منطق سرش نمیشد و بدبینی و شکاکیش زندگیمو سیاه کرده بود... نه تو خونه آرامش داشتم ، نه تو دانشگاه ، تموم بچه های دانشگاه ازم فراری بودند و مثل یه آدم که جذام داشته باشم باهام رفتار میکردند... همه ی اینا رو مدیون بدبینی و عشق الکی عماد می دونستم ، وقتیم اعتراض میکردم منو محکوم به خیانت و  بی وفایی میکرد و همیشه یه جمله رو که بارها ازش شنیده بودم برام تکرار میکرد...

عماد : هیچ وقت نمیشه از زنا توقع وفا و عشقو داشت...

نمی دونم تو گذشته اش چه اتفاقی افتاده بود که اونو نسبت به زنا اینقدر بی اعتماد کرده بود...؟ هنوز یادم نرفته که تو دعوا با پارسا منو مهتاب صدا زد ، هنوز دارم به اون اسم و اون حالت ترسناکی که تو چشماش بود فکر میکنم... حسم میگه در گذشته ی عماد کسی به اسم مهتاب وجود داشته که مطمئنا بهش خیانت کرده و اونو نسبت به دخترا بی اعتماد و بدبین کرده ، باید در موردش بیشتر بدونم و از کسی پرس جو کنم...

مواقعی هم که مهربون میشد و باهام راه می اومد و به اصطلاح می خواست عشق واقعیش رو نشونم بده از اینکه که کنارم بود و روح و جسمم رو به بازی میگرفت حالم رو خراب و خرابتر میکرد... دیگه بدون اینکه رضایت من براش مهم باشه ، اتاق خوابمون یکی شده بود و تا خود صبح منو تو حصار دستاش می گرفت و تا موقع خوابیدن از عشق و دوست داشتن خودش و بی وفایی و بی احساسی من دم گوشم نجوا میکرد تا کم کم خواب چشمای اونو تصرف میکرد...

همیشه با عماد بودن استرس رو بهم هدیه می داد که این نشونه ، بهترین بهونه ای بود که هیچ وقت و در هیچ زمان       نمی تونستم عاشق عماد بشم حتی اگه ده سال دیگه هم میگذشت فقط فرید و عشق فرید تو ذهن و جونم نشسته بود... فریدی که به تازگی ها یکی دیگه از غمهای زندگی رو بهم هدیه کرده بود ، اونم این بود که گاهی پیام های خیانت و بی وفایی  و یا پیام هایی که لحظه به لحظه عشق بازی خودشو دوست دخترش که به تازگی انتخاب کرده بود به رخ می کشید ، می خواست با این کارش عذابم بده ، می دونستم که اینقدر ازم کینه داره و حالا که دستش بهم نمی رسه این طوری می خواست تلافی کنه... منو خوردم کنه... غرورم رو له کنه... الحق هم تونسته بود تاًثیر بدی روم بزاره و منو حساس کنه تا به این رقیب تازه وارد به شدت حسادت کنم ...

یه روز یه پیام بهم داد که آتیشم زد و به تموم معنا سوختم...

پیام فرید : رهایم کردی... چرا که برهنگیت رو نجوییدم... رهایم کردی... چون بوسه هایت رو نطلبیدم و طعم گس گناه رو نچشیدم... رهایم کردی... که فقط و فقط... عشق ورزیدم...

با خوندن پیامش اشکم سرازیر شده بود... اشک می ریزم برای تنهایی خودم... برای بی گناهی خودم... وای فرید... وای فرید... اگه مرهم نیستی ، چرا اینقدر نیشم می زنی...؟ چرا منو متهم به هوس رانی میکنی...؟ تو چه خبر داری که تو این دل وامونده ام چی میگذره... چه خبر داری که این دلم... قلب مجروهم... مخزن خون شده... خدایا... تا کی باید بازیچه ی دست این سرنوشت لعنتی باشم... ؟ تا کی با این گریه های بی قراری آروم بگیرم...؟ ای کاش می دونستم پایان این دردام کی میرسه... تا کی حقیقت منم آشکار میشه...؟ و شرمندگی اونایی رو می دیدم که منو متهم به هوس رانی و خیانت میکردند...

دلم میگیره از این همه بی وفایی که با وفایان ازش دم می زدند...  از این بی گناهی ، که بی عدالت برایم حکم خیانت بریده بودند... در این جور مواقع فقط یاد خدا بود که کمی بهم آرامش می داد ، امید می داد و همیشه یه جمله رو تکرار میکردم که پایان شب سیه سپید است... بالاخره نوبت منم می رسید... اون وقت این من بودم که غرور اونا رو له میکردم... تحقیرشون می کردم... اونا باید از قضاوتهای بی جا و عجولانه شون تموم عمر شرمنده ی من باشند... اونا باید می فهمیدند که چطور کسی که اینقدر پا به زمین می کوبید و به هیچ قیمتی تن به ازدواج نمی داد تا فقط بتونه فارغ البال به دنبال آرزوهای مادرش باشه ، یهو چه اتفاقی براش افتاد که تو دو ماه عاشق مردی شد که از اول هم ادعا میکرد اون رو دوست نداره و بهش هم فکر نمیکنه و در عرض دو هفته با هم ازدواج کردند... اونا حتی به خودشون هم فرصت فکر کردن ندادند و همه ی کاسه کوزه ها رو سر فریبای بدبخت شکوندن ، که فریبا   بی وفا بود... خیانتکار بود... اینقدر پست بود که بخاطر عشق یه پسر پولدار و خوش تیپ تن داد و حتی از روی مادر و زحمات چندین ساله و غرور مادرانه اش گذشت تا به خوشی و آرزوهای خودش جامعه عمل بپوشه...

از همه بیشتر چیزی که قلبم رو آتیش می زد مادرم بود و که منو بفهمه و تحقیق کنه که چرا دخترش در عرض دو ماه از این رو به اون رو شده ، حتی نفهمید که درد دخترش چیه و از چشماش غم زیاد اونو نخوند و بلافاصله در مقابلش جبهه گرفت و اونو از خونه و خونواده طردش کرد ، اونم به واسطه ی اینکه فکر می کرد دخترش نمک نشناسه و تموم مدت اونو ندیده گرفته... فریبا منتظره که به اون روز برسه که همه ، مُهر بیگناهیش رو پای زندگیش بزنند و شرمنده ی قضاوت های عجولانه ی خودشون بشن... فقط اون روز و بر ملا شدن حقیقت بهم کورسوی امید و نیرو می داد که هنوز دارم مقاومت میکنم...

کم کم داشتیم به عید نوروز نزدیک می شدیم... بعد از اون همه سرمای سخت زمستون ، آفتاب دلپذیری توی آسمون بود و بوی شکوفه های بهاری خبر از عید می داد... ولی قلب من انگار دچار سرمای زمستون شده بود و قرار نبود بهاری به خودش ببینه... دلتنگی های منم با این شروع تازه به اوج خودش رسید... عیدایی که هنوز پیش مامان بودم و آواره ی بی کسیهام نشده بودم ، چقدر خوب بود... با هزار غرغر مادرونش منو مجبور میکرد که تو خونه تکونیاش کمکش کنم... منم گاهی کمک میکردم و گاهی هم به بهونه های مختلف و بازی با بچه ها از زیر کار در می رفتم... این وسط فریدم همدست مامان میشد و با امر و نهی دستوریش و با اخم و زورگوییش منو جری تر میکرد که روبروش بایستم و چند تا از اون حرفای سنگین و تیکه دار حوالش کنم تا باعث عصبانیتش بشم و اونو وادار کنم که دنبالم دور حیاط بیاد و مدام تهدیدم کنه... وقتیم دستش بهم می رسید مچ دستمو می پیچید که صدای جیغم هفت محله بالا می رفت و کاری به سرم می آورد که به غلط کردن می افتادم...

آه سوزناکی کشیدم و به یادآوردن خاطرات سوخته... اشکام  و هق هقم دیگه بهم مهلت نمیده... فرید عزیزم... با اینکه   می دونم تقدیر دستامو به سمت دستای تو کوتاه کرده ، اما بازم دستامو به سویت دراز میکنم به این امید که تو نزدیک تر بیایی...

قانعم به یادت... پس یادت رو از من نگیر که یادت مهربون ترین تصویر دنیاست....
 
یه روز که با عماد رفته بودم تو یه پاساژ تا برا عید خرید کنیم...در حین خرید یه مانتو بودیم که تلفنی به عماد شد که مجبورش کرد از دم در اتاقک پرو بره بیرون تا جواب تلفن رو بده ، چند لحظه ای صبر کردم که عماد بیاد و صدام بزنه ، اما نیومد و بخاطر کمی جا داشتم تو اون اتاقک کلافه می شدم که همین حس کلافگی باعث شد در پرو رو باز کنم... با باز شدن در پرو ، فروشنده روبروم ایستاد و با ذوقی زیاد به سر تا پام خیره شد و با هیجان گفت :

- وای چقدر تن خور این مانتو به هیکلتون میاد ، رنگ سبزشم به رنگ چشماتون زیبایی خاصی داده... واقعاً محشر شدید...

هنوز حرفش کامل از دهنش خارج نشده بود که عماد رسید و متاًسفانه حرفاشو شنید و ناگهان مثل میر غضب بازوی جوون بیچاره رو کشید و به طرف خودش برگردوند و بدون معطلی یه مشت حواله ی صورتش کرد... جوون بخت برگشته که غافلگیر شده بود ، پرت شد اون طرف و سرش محکم خورد به لبه ی صندلی و خون از پشت گردنش روانه شد... با دیدن خون جیغ خفیفی کشیدم که عماد متوجه ی من شد و با فریاد گفت :

- برو گمشو تو پرو و اون مانتوی لعنتی رو در بیار... بزار بریم خونه حالیت میکنم یه من ماست چقدر کره داره...

با حال زار و یه بغض سنگین تو گلوم رفتم تو پرو ، مانتو رو در آوردم و مانتوی خودم رو پوشیدم... اون لحظه چنان دستام می لرزید که نمی تونستم درست مانتوم رو بپوشم و بخاطر همین یکمی طول کشید تا اومدم بیرون ، عماد به محض دیدنم با غیظ تموم بازومو به سمت خودش کشید ، تموم خشم و دیوونگیش رو سر بازوم خالی کرد که از درد چشمام به اشک نشست... داشتیم از مغازه بیرون می رفتیم که یه نگاه به فروشنده کردم که هنوز دستش به سرش بود و دستاش خونی... با لرز گفتم :

- عماد داره از سرش خون میاد... بیا تا یه درمونگاهی برسونیمش...

با دندونای کلید شده و خشمگین همین طور که منو می کشید داد زد : خفه شو و راه بیفت تا نزدم همین جا ناقصت کنم... دلت برای این عوضی چشم ناپاک می سوزه...؟

با دلهره و ترس رفتیم بریم بیرون که نمی دونم فروشنده چطوری بلند شد و از پشت یقه ی عماد رو گرفت و اونم یه مشت خوابوند پای چشم عماد... این بود شروع دعوای آنها ، که ساعتی بعد همگی رو به کلانتری کشوند... فروشنده فوری از دست عماد شکایت کرد ، عماد هم کم نیاورد و اونم شکایت کرد و هر دو رو به بازداشتگاه فرستادند...همین طورکه می لرزیدم شماره ی ماهان رو گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم... ماهان منو مطمئن کرد که تا یه ربع دیگه میاد و آروم باشم...  بعد از سه ربعی ماهان اومد و بعد کلی حرف زدن با سروان پرونده و گذاشتند سند شرکت ، عماد رو از بازداشتگاه آوردند بیرون... فقط یه ساعت اون تو بود... دلم می خواست چند روزی آب خنک بخوره که حالش بیاد سرجاش... اما مثل اینکه همه چیز وفق مراد این بشر خودخواه بود ، تا منو دید خیز برداشت سمت من که ماهان به موقع جلوش رو گرفت ، ولی از داد و تهدیدش نگذشت...

- همش تقصیر توست... توی بی عقل که همیشه می خوای خودت رو در معرض نمایش بزاری...

از حرفش جا خوردم و خورد شدم ، اونم جلوی ماهان... ماهان نگاهی بهم کرد و سر عماد فریاد زد :

- عماد بس کن... تو دیگه شورش رو در آوردی... اون پسره فقط نظرشو گفت ، مگه جنایت کرده که این بلا رو سرش آوردی...؟ اون فروشنده است و کارش همینه ، این تو هستی که زیادی حساسیت نشون میدی ، عماد اینطوری بخوای ادامه بدی مطمئن باش فریبا رو از دست میدی... می فهمی داری چیکار میکنی...؟

عماد با حرف ماهان نه تنها آروم نشد بیشتر هم عصبی شد و فریاد زد : تو حرف نزن مشکل من و فریبا به کسی مربوط نیست... پس دخالت نکن...

از حرف نسنجیده ی عماد شرمنده ی ماهان شدم و زیر لب ازش عذرخواهی کردم... ماهان پوزخندی زد و گفت :

- نگران نباشید فریبا خانوم از عماد خیلی به ما رسیده...

عماد فوری بازومو کشید تا همراهش بشم ، ولی ماهان دستشو گرفت و رو به من گفت : شما برید تو ماشین من با عماد حرف دارم...                                                                                          

عماد این بار حرفی نزد و بازومو رها کرد ، با بغضی که تو صدام بود از ماهان بابت اومدنش تشکر کردم و رفتم سمت ماشین... حالم هر لحظه خرابتر میشد ، هنوز داشتم می لرزیدم دهنم مثل چوب خشک شده بود ، تو ماشین نشستم و دستمو  تکیه به شیشه ی ماشین دادم ، دیگه حوصله ی این روانی رو نداشتم از ظهر تا به این ساعت منو یه لنگه پا با تحقیر و توهین و دعوا نگه داشته بود و مطمئنا هنوز دنباله ی این ماجرا تو خونه بود و صحنه های اکشن عماد ادامه داشت... یه لحظه خوب بود یه لحظه بد ، یه لحظه مهربون یه لحظه عصبی و پرخاشگر ، یه بار چشماش پر از تنفر میشد و یه دقیقه بعد تو چشماش عشق بود... متعجب مونده بودم و دلیل هیچ کدوم از کارهاشو نمی فهمیدم ، اگه دوستم داشت و ادعای عاشقی سر به فلک کشیده اش درست بود پس معنی این کارا و اذیت و آزاراش چی بود...؟ مرتب مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکرد...

سرمو بین دستام گرفتم تا عماد باخشم اومد و چنان در رو محکم بهم کوبید که گفتم یه طرف ماشین داغون شد... یه نگاه از پشت پنجره به ماهان انداختم که داشت با نگرانی نگاهم می کرد و با اشاره ازش خداحافظی کردم ، اونم با تکون دادن سرش پاسخمو داد... عماد با تموم قدرت پا روی گاز گذاشت و رفت سمت خونه... چشمامو بستم تا بتونم اون سرعت رو تحمل کنم ، ماشین که ایستاد چشمامو باز کردم ، رسیده بودیم و داشت با ریموت در رو باز میکرد ، معطل نکردم و فوری پیاده شدم و رفتم تو ساختمون ، داشتم تو اتاق مانتومو باز می کردم که در به شدت باز شد و با شتاب خورد تو دیوار... آستین تی شرتش رو بالا زده بود و تو درگاه در با عصبانیت تمام ایستاده بود... مثل اینکه اومده بود برای یه دعوای اساسی...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، Golabatoon
#99
دوباره چشماش ترسناک شده بود... خدا به دادم برسه... یه قدم اومد جلوتر و با نفسهای کوتاه فریاد زد :

- امروز بهت خوش گذشت...؟ بالاخره یکی پیدا شد که عمیق اون هیکلت رو دید بزنه...؟ اون لحظه تو دلت کارخونه قند آب شد...؟

با توهیناش کمرم شکست مرتیکه ی احمق هر چی لایق خودش بود داشت به من نسبت میداد... همین طور که نگاهش میکردم ادامه داد :

باید همیشه از تو کوچه خیابون جمعت کنم...؟ چند بار باید بهت بگم دوست ندارم زنم مثل هرزه ها هر دقیقه با یکی تیک بزنه...

چشمامو بستم و یه نفس عمیقی کشیدم... دیگه نمی تونستم بایستم و به توهیناش گوش بدم می دونستم اگه جوابشو بدم به ضررم تموم میشه ، اما دیگه تحملم تموم شده بود... بدجور داشت منو با دخترای خیابونی مقایسه میکرد ، بد جوری غرورم زیر پاش له میکرد ، با نفرت به چشمای سرخش زل زده و گفتم :

- برات متاً سفم عماد ، دیگه تحملم تموم شده تا دو روز آینده این بازی کثیف رو برای همیشه تموم میکنم...

یه تنه بهش زدم و رفتم برم از اتاق بیرون که بازومو به طرز وحشتناکی کشید و پرتم کرد رو تخت... نفس نفس می زد و از عصبانیت چشماش به خون نشسته بود... اومد جلوتر و تو چشمام خیره شد و گفت :

چه غلطی کردی...؟ یه بار دیگه بگو تا حالیت کنم عماد کیه و بازی کثیف چه جور بازیه...؟
 
پا شدم و روبروش ایستادم... موهام رو که از شدت پرت کردنم دورم ریخته بود و کنار زدم و با خشم بهش زل زدم ، میخواستم با ملایمت باهاش حرف بزنم تا شاید بتونم این مسئله رو به خوبی و خوشی فیصله اش بدم که دوباره بهم توپید و مچ دستم رو گرفت و پیچ داد که از درد دلم ضعف رفت و فریاد زد...

جراًتش رو نداری حرفتو تکرار کنی یا بگی بازی کثیف کدومه...؟

مچ دستم رو به سختی از دستش بیرون کشیدم و یکمی ازش فاصله گرفتم و با صدای بلند گفتم :

- عماد برا خدا تمومش کن... چرا هر بار که از این خونه ی نفرین شده میرم بیرون بعدش یه جنگ اعصاب برام درست میکنی...؟ چرا اینقدر بدبینی...؟ چرا خونمو تو شیشه میکنی...؟ دیگه نمی تونم تحمل کنم...

بیشتر فریاد زدم : می فهمی عماد...؟ نمی تونم... چقدر توهین... چقدر افترا... چی گیرت میاد که اینقدر منو می چزونی.؟ عقده ی چی رو خالی میکنی...؟ کاری نکن ازت متنفر بشم... عماد...

حرفم هنوز تموم نشده بود که با یه سیلی محکم خوردم تو دیوار... چشمام از زور درد بسته شده... یه نفس عمیق کشیدم و چشمام سوخت بعد از لحظه ای آروم چشمامو باز کردم و گیج نگاهش کردم ، احساس میکردم با این ضربه ی قویش یه طرف صورتمو ندارم... بدن بی جونم رو به سختی تکون دادم ، اما مگه دست بردار بود لعنتی... تو یه لحظه اومد جلو و گردنم رو تو دستش گرفت و چسبوندم به دیوار ، نفسهای تند و آتشینش به صورتم می خورد و صورتم رو می سوزوند ،اجازه ی هیچ حرکتی رو بهم نمی داد ، بغض بدجور حنجره ام رو خراش می داد ، احساس یه پرنده ی ضعیف و بی دفاع رو داشتم که تو چنگال یه گربه ی وحشی و بی صفت اسیر شده بود... با نفرت تو چشماش نگاه کردم ، چقدر باهام غریبه بود مثل چشمای گرگی بود که به شکارش رسیده و آماده برای حمله و تیکه پاره کردنش شده... یه لحظه از چشماش ترسیدم خالی از هر حسی... خالی از زندگی...

با صدای پر از خشمش نعره زد : تو کوچولوی عوضی برا من خط و نشون میکشی...؟ اما کور خوندی عزیز دلم... دیگه این ازدواج مصلحتی نیست ، می خوام امشب دائمیش کنم...

از ترس آب دهنمو قورت دادم این داشت از چی حرف می زد...؟ ای لال بشی فریبا که هی بهونه دستش ندی... اینقدر جدی این حرف رو زد که باورم شد همین امشب همون بلایی رو سرم میاره که ماهاست دارم تلاش میکنم دستش بهم نرسه ، با این رفتارای ترسناکش ازش می ترسیدم که بابتش لحظه به لحظه زندگیم کاممو تلخ تر از زهر هلاهل کرده بود... خیلی سریع منو انداخت رو تخت و روی پاهام نشست و در یه لحظه تی شرتش رو کند و با خشم پرت کرد گوشه ی اتاق... دیگه نمی تونستم ترسمو پنهون کنم داشت دکمه های لباسم رو باز میکرد... با مشت به دستاش می زدم و با التماس و زجه ازش میخواستم  منو رها کنه...

- عماد تو رو خدا ولم کن... کاری نکن ازت متنفر بشم...

همین طور که لباسم رو باز میکرد گفت : متنفر بشو برام مهم نیست... تو باید مال من بشی و همین امشب جسمت رو به نام خودم می زنم که فکر خیانت به سرت نزنه... توی لعنتی با من نمی خوای هم بستر بشی که به احساسات عاشقونه ی دیگه ات برسی ولی نمی زارم جسم و روحت مال کسی دیگه بشه...

اشکم سرازیر شد... خدایا این چه عذابی بود که تحمل کردنش رو به یه دختر بیست ساله دادی...؟  خدایا به تو پناه میارم.. کمکم کن... به من تنهای طرد شده از محبت پناه بده...

تو دلم از خدا خواهش میکردم و اشک می ریختم... عماد کاری به اشکای من نداشت... کاری به دل آتیش گرفته ی من نداشت و کار خودش رو میکرد... ضربان تند قلبهامونو روی سینه ی همدیگه حس می کردیم ، قلب من از ترس داشت می کوبید تو سینه ام و قلب اون از هیجان رسیدن به من ، دیگه مدارا کردن با این بشر خودخواه کار من نبود ، دیگه  نمی تونستم ساکت باشم و بزارم با روح و روانم اینقدر راحت بازی کنه... با تموم نفرت و انزجارم فریاد زدم :

- برو کنار عوضی ، ازت متنفرم نامرد ، شما مردای لعنتی زنا رو فقط برا خوش گذرونی خودتون می خواید ، اول با عشق میاید جلو و اون ذات حیوونیتون رو پشت نقاب عشق پنهون میکنید و بعد طعمه رو که به چنگ آوردید غریزه و هوس تونو جایگزین عشق میکنید...

لبهام یهو قفل شد و دیگه بهم اجازه نداد ادامه بدم ، اینقدر این کار رو تکرار کرد که از سوزشش دلم ضعف رفت... بالاخره ازم دل کند و با چشمایی که انگار به گذشته رفته بود به من نگاه کرد و با مهربونی دستی به صورتم کشید و در کمال ناباوری گفت :

- مهتاب خیلی دوست دارم... تو مهتاب منی... تو تنها عشق منی...

بازم اسم مهتاب تو گوشم زنگ زد ، باز این اسم تو مغزم چرخید ، نگاهش طوری بود که انگار منو نمی دید ، دیگه مطمئن شدم که رابطه ای بین اون و اسم این دختره مهتاب وجود داره که باعث این همه ویرانی روح و روان عماد شده ، کف دستامو تو سینه اش کوبیدم که بزنمش کنار اما برا نیم سانتم از جاش تکون نخورد... قوی بود و هیکلی...

باز داد زدم... این مهتاب لعنتی کدوم خریه که تو رو به این روز انداخته...؟ این مهتاب باهات چیکار کرده که منو مهتاب صدا می زنی و اینقدر شکنجه ام میدی...؟

نعره زدم : من مهتاب نیستم لعنتی... من فریبام عماد... تو رو خدا بفهم... من فریبام...

با جمله ام انگار از گذشته پرت شد به حال و زل زد به من... دوباره گفتم : مهتاب کیه عماد...؟

تا حرفم تموم شد تموم حرصش رو تو دستاش خالی کرد و چند تا سیلی پی در پی تو صورتم خوابوند که خون از دماغم بیرون پاشید... ضربه ها اینقدر محکم بود که سرم گیچ رفت ، فقط از لای چشمام دیدمش که تی شرتش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید... تموم صورتم سر شده بود ، برا یه لحظه چشمام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، Golabatoon
نمی دونم چقدر خوابیدم یا اصلاً بیهوش شده بودم که با لمس دست داغ عماد روی تنم چشمام رو باز کردم... یهو به خودم اومدم و نیم خیز شدم و برگشتم و عماد رو دیدم که مست کرده و داره تو حالت مستی دست به تموم تنم که نتونسته بودم لباسم رو بپوشم می کشید...بوی گند الکل داشت حالم رو بهم می زد و تو عالم مستی مدام می گفت دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم ، ازش می ترسیدم ، آدما تو مستی هم قوی تر می شدند و هم اختیاری رو حرکاتشون نبود... اما این بار خدا ترس و تنهاییم رو دید و کاری کرد که عماد از زور مستی چند لحظه بعد خوابش ببره...


خودمو از حصار دستاش بیرون کشیدم و رفتم لبه ی دیگه ی تخت دراز کشیدم... خوابم نمی برد و لحظه لحظه اون اتفاقات از جلوی روم رژه می رفت... الان به حرفای مامان می رسیدم که می گفت عماد گذشته ی خوبی نداره... حالت بدبینی و نداشتن کنترلی روی اعصابش بیشتر شده بود و این نشونه ی این بود که عماد بیماره و هیچ کدوم از رفتارهاش دست خودش نیست ، نمی دونم مهتاب کیه و این دختره با عماد چیکار کرده که اونو به این روز انداخته ، اما طبق حرفاش همش داره از خیانت و بی وفایی زنا اسم می بره... این مهتاب گور به گور شده حتماً بهش خیانت کرده و و قالش گذاشته که منو مهتاب می بینه و نمی زاره حتی برا یه لحظه تنها جایی برم یا آرامش داشته باشم ، می ترسه منم از دستش فرار کنم...

ناگهان یه فکر تو مغزم اومد... ماهان... درسته... فقط ماهان می تونه کمکم کنه ، حتماً اون می دونه مهتاب کیه و چیکار با عماد کرده که اونو به این روز انداخته ، ماهان خیلی وقته با عماد دوسته و رفاقتشون مال چندین ساله... باید یه فرصتی بدست می آوردم و حقیقت رو از زبونش می شنیدم ، تنها رهایی من از این همه بدبختی اینه که بفهمم تو گذشته ی عماد چی گذشته...چشمام گرم خواب بود ، ولی از زور سردرد و دردی که تو صورتم بخاطر سیلی های عماد پخش شده بود خواب رو بهم حروم کرده بود ، به آرومی از رو تخت بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و دو تا قرص مسکن قوی خوردم و اومدم رو کاناپه ی کنار پذیرایی تو خودم مچاله شدم  و به سرنوشت سیاهم فکر می کردم...

چه بده شبای تیره تو زمستونای دلگیر ..... چه بده که متهم شی بدون حتی یه تقصیر
چه بده تو بی گناهی پر بشی از عذاب وجدان ..... چه بده بخوای بخندی ولی با دل گریون
چه بده بی بهونه بیای و غرق دلت شی ..... بعدشم بی آشیونه تو غصه هات تلف شی

شعر و با اشک و هق هقم زمزمه کردم تا بالاخره قرص های مسکن اثر کرد و خوابم برد... صبح که پاشدم یه پتو رو تنم کشیده بود و توی تخت بودم ، حتماً کار عماد بوده ، برگشتم تا ببینم عمادم کنارم خوابیده که خوشبختانه نبودش ، غلطی زدم و یه نگاه به ساعت کردم... اوه... نزدیک ظهر بود ، بلند شدم سرم گیج می رفت ، آروم آروم رفتم سمت پنجره  و یه نگاه به حیاط انداختم ، ماشینش نبود و این نشونه ی این بود که خونه نیست... وقتی خیالم از نبودنش جمع شد رفتم حموم تا یه دوش بگیرم شاید یکمی حالم خوب بشه ، هر چند که دیگه کار من از این حرفا گذشته بود و دیگه حالم خوب نمی شد... شده بودم یه جغد ویرونه نشین و به تنهایی روزای عذاب آور عمرم رو گوشه ی این خونه می گذروندم... عماد لعنتی تموم حس شادی و اعتماد بنفس و غرورم رو گرفته بود ، دیگه دلم باهاش صاف نمیشد اون روانی و پولش منو به این روز انداخته بود...

یه نگاه تو آینه ی حموم به خودم کردم... رنگم پریده بود و هنوز جای دستای عماد روی صورتم بود... چشمامو بستم و رفتم زیر دوش و دوباره عقده هام سر باز کردن... تا می تونستم اشک ریختم و برا تنهاییام و بی پناهیام ، برا آغوش مامان که دیگه لمش نکرده بودم ، برای لبخندای خاله که بهم امید می داد و از همه بدتر یاد فرناز و مهناز منو به هق هق انداخت... زیر دوش نشستم و داد زدم :                                                                                           

- خدا... دیگه نمی تونم ادامه بدم... خدایا... بگو چیکار کنم...دردمو به کی بگم که منو بفهمه... دلتنگیامو درک کنه... خدا جونمو بگیر و راحتم کن... من یه آدم تنهام... یه بی کس... چه نفعی برای این دنیا دارم که نگه ام داشتی ... ؟خدا ازت می خوام منو ببر از این جهنم تا شاید تو اون دنیا به آرامش برسم... خسته شدم از این همه بی رحمی و بدبختی...

 اشکام به همرام آب روانه ی دشت صورتم میشد... یاد فریدم آتیش یه جونم می زد... فرید... فرید... بخدا دوست داشتم و دارم ، بخدا هنوزم عاشقتم ، تو تنها مردی هستی که منو تنها نگذاشتی ، فهمیدیم و درکم کردی ، اما این تقدیر لعنتی در حق من و تو نامردی کرد و بینمون فاصله انداخت... ولی بدون این فاصله ها نمی تونند تو رو از من بگیرند و تو تا ابد تو قلبم می مونی حتی اگه بهم نرسیم ف با اینکه می دونم نمی تونم دیگه تو رو داشته باشم ، اما یادت و خاطرت تو سینه ی پر دردم پنهونه و فراموش نمیشه... ای کاش می تونستم دوست دخترت رو ببینم و بهش تبریک بگم ، بهش بگم که تو عاشق ترین قلب دنیا رو صاحب شدی و ازش به خوبی مراقبت کن...

حس حسادت وجودم رو می سوزوند و این حس به عذاب های دیگه ام اضافه شده بود...حدود یک ساعت بعد از حموم زدم بیرون و از پنجره یه نگاه به حیاط کردم ولی عماد هنوز نیومده بود... یه نگام به گوشیم کردم تا ببینم عماد تماس نگرفته که با تعجب دیدم ماهان بهم زنگ زده ، یه لحظه به فکر فرو رفتم ، یعنی چیکارم داشت... ؟ فوری شماره اش رو گرفتم که بعد از لحظه ای با نگرانی که از صداش معلوم بود گفت :

- سلام فریبا خانوم... شما خوبید... چرا جواب گوشیتون رو نمی دید... ؟ خیلی نگرانتون بودم... دیروز عماد حالش خوب نبود گفتم شاید اذیتتون کرده باشه...

سلام کردم و گفتم : خوبم آقا ماهان... منو ببخشید که همیشه باعث زحمت و نگرانیتون هستم... شما خوبید...؟ مارال جان چطوره...؟

- اونم خوبه و الان کنارمه و نگرانتونه...

با حرفش فهمیدم که مارال ماجرا رو فهمیده... برای نگرانی مارال گفتم :

- منم خوبم... نگران نباشید...

- اما صداتون...

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم : نکنه توقع دارید که عماد بخاطر دیروز خیلی نرمال و طبیعی برخورد کنه و بگذره... یکمی دعوا کرد و و چند تا نوازش عاشقونه هم داشتیم... اما الان خوبم... نگران نباشید...  

از پشت تلفن آهی کشید... حس می کردم کلافه است... چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : شمام مثل مارال برام عزیز هستید... خواهش میکنم هر موقع مشکلی داشتید با من در میون بزارید...

- حتماً... من که کس دیگه ای رو ندارم... بابت همه چیز ممنون...

- خواهش میکنم... اگه کاری نیست ، مارال می خواد با شما صحبت کنه...

هول شدم و گفتم : آقا ماهان... میشه تو یه وقت مناسب یه جایی ببینمتون و در مورد یه مسئله ی مهم باهاتون حرف بزنم...

- الان بگید گوش میدم...

- پشت تلفن نمیشه... امکان داره عماد برسه...

- باشه فریبا خانوم... هر موقع مناسب بود زنگ بزنید تا بیام...

- چشم... بازم ممنون از حمایتتون...

با خداحافظی از ماهان... شروع کردم با مارال به حرف زدن... مارال با یه بغضی گفت :

- خوبی فریبا... دارم از غصه ی تو می میرم...

پوزخندی زدم و گفتم : اوه... چته تو...؟ منکه هنوز نمردم که اشک می ریزی... هر موقع مُردم بیا سر قبرم و اونجا قشنگ برام عزاداری کن... چون دیگه اونجا طاقت ندارم تنها باشم...

با حرفم نمی دونم چی شد که هر دو زدیم زیر گریه... و تا لحظاتی اشک می ریختیم... بالاخره مارال زودتر کوتاه اومد و گفت :

- الهی بمیرم برات... اون دیوونه چرا باهات اینطوری میکنه...؟ حرف حسابش چیه...؟

خندیدم و گفتم : باور کن منم هنوز نمی دونم اصلاً دردش چیه... حالا عماد رو ول کن... بگو دانشگاه چه خبره...؟

خندید و گفت : اوه... همش دو روزه نیومدی... همه جا امن و امانه... فقط عاشق دلخسته ات نگرانت بود...

منظورش رو نفهمیدم و پرسیدم : کی رو میگی...؟

مارال با شیطنت گفت :  آقا پارسا...

لبخندی زدم و گفتم : اون بیچاره ام خیال برش داشته نمی دونه مرغ از قفس پریده...

مارال سرخوش خندید... انگار نه انگار تا لحظه ی پیش داشت برا من زار می زد...

- دیگه نیا دانشگاه چند روز دیگه بیشتر نیستیم... بعدشم که عیده...

اون روز با مارال خیلی حرف زدم و وقت خداحافظی خیلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم و منم بهش قول دادم تا بالاخره راضی شد کوتاه بیاد...بعد تلفن دلم ضعف رفت و رفتم تو آشپزخونه و با یه ظرف میوه برگشتم تو اتاق... دلم  نمی خواست غذا بپزم... یه روزم عماد که میاد خونه همه چیز براش محیا نباشه مگه چی میشه...؟ اصلاً نوکرش که نبودم ، بعد از خوردن میوه ها و انداختن دو تا قرص خواب بالا ، کم کم چشمام گرم شد ، نمی دونم چقدر خوابیدم ، اما وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود ، یه نگاه به ساعت کردم که ساعت شش عصر بود کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم رفتم دم پنجره ، حیاط تاریک بود و بازم ماشین عماد نبود... یعنی عماد هنوز برنگشته...؟ شونه ای بالا انداختم و رفتم از اتاق بیرون ، چراغها رو یکی یکی روشن کردم و رفتم تو آشپزخونه و یه سیب برداشتم و برگشتم تو اتاق...دلم از گرسنگی خیلی ضعف می رفت و معده ام سنفونی اجرا می کرد ، اومدم رو تخت دراز کشیدم و همراه با خوردن سیب داشتم فکر می کردم که چطوری می تونم از راز عماد سر در بیارم که یهو صدای ماشین از تو حیاط به گوشم خورد... بلند شدم و رفتم دم پنجره و دیدم که بله... بالاخره آقا تشریف آوردن...

فوری کتاب و دفترام رو باز کردم و رو تخت پشت به در اتاق نشستم و خودمو مشغول درس خوندن کردم...نمیخواستم  چشمم بهش بیفته و باهاش حرف بزنم... سر و صداش پایین می اومد و حتی وقتی اومد بالا حس کردم که لحظه ای پشت در اتاق مکث کرد اما نیومد تو و رفت تو اتاقش ، بعد از دقایقی هم صدای آب اومد که معلوم بود رفته حموم... بهش اهمیت ندادم و به درس خوندن ادامه دادم...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Sarina ، AmirHafez ، Golabatoon


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 155 26,080 02-13-2017, 07:09 PM
آخرین ارسال: افسون67
HOT رمان دیابلو از hadis hpf hadishpf 6 53 01-29-2017, 05:03 PM
آخرین ارسال: hadishpf
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,968 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 406 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 662 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,934 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,404 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,270 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,607 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,574 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان