رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:27 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 126
بازدید 13275


رتبه موضوع:
  • 73 رای - 4.05 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی
#1
subarrow 
سلام


من دوباره اومدم با یه رمان جدید.. هر چند که اون یکی رمانم زیاد خواننده نداره ولی

من رو دارم این هوا... 


ازتون ممنون میشم همراهیم کنید
  
***
 
نام رمان
تاوان عشق به مادر

موضوع رمان
عاشقانه ، اجتماعی ، کمی هم طنز


خلاصه رمان


رمانی که بر خواسته از زندگی و آدمها و مشکلات این دوره است... رمانی که از زندگی یه دختر که به خاطر عشق به مادرش از عشق خودش می گذره و تو این راه متحمل مشکلات زیادی مثل، تنهایی... توهین... طرد شدن و متهم به خیانت میشه... اما به خاطر مادرش صبر پیشه میکنه و تو تنهاییاش با خدا درد دل میکنه... همیشه میگن خدا جای حق نشسته و به موقعش حق رو به صاحبش بر می گردونه... بالاخره خداوند دست به کار میشه و این دختر و از خاک به عرش می رسونه و باعث میشه اونایی که تنهاش گذاشتن ، طردش کردن، بهش انگ خیانت زدن، از قضاوت عجولانه ی خود شرمنده بشن و در صدد بر بیاند که هر طور شده از دختر رمان طلب بخشش کنند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، •°o.O イムレム O.o°• ، hunter life ، 30NEMA ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، ♡ TarA ♡ ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، نادیه

تبلیغات

#2

1

@....
مادریعنی.... به تعداد همه ی روزهای گذشته ی تو صبوری....


@.... مادریعنی.... به تعداد همه ی روزهای آینده ی تو دلواپسی....


@.... مادریعنی.... به تعداد آرامش همه ی خوابهای کودکانه ی تو بیداری....


@.... مادریعنی.... بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد....


@.... اگرثروتمند ترین آدم دنیا هم باشی باز هم گدای محبت مادری....


*****


@.... فصل یک



با افسانه از دانشگاه اومدیم بیرون هنوز چند قدمی از دانشگاه دور نشده بودیم که باز این پسره ی سریش داشت صدام میزد ، خودمو فعلا زدم به کوچه ی طویل علی چپ و به راهم ادامه دادم، وقتی میگم طویل یعنی حالا حالاها این بیچاره باید دنبالم بدوه اما مگه ول کن بود ... خانوم شکیب... خانوم شکیب... رفته بود رو اعصابم و داشت هی بالانس میزد... بالاخره افسانه طاقت نیاورد و با آرنجش کوبوند تو پهلوم و گفت :

- دختر تو هپروتی یا بیچاره رو سر کار گذاشتی...؟ یه ساعته بس که گفت خانوم شکیب، زبونش به سقش چسبید، وایسا ببین چی میگه...؟

همون طور که بی خیال میرفتم توپیدم به افسانه و گفتم : تو خفه شو اول، بعدم آتیش بیار معرکه نشو که برات دارم... بدو زود بریم تا به ایستگاه برسیم نمیخوام ریختشو ببینم چه برسه بخوام باهاش حرف بزنم...

افسانه همون طور که مثل جوجه اردک دنبالم می اومد پوزخند صداداری زد و گفت :

- آره جون خودت... الان تو دلت کارخونه قند داره آب میشه..

یه چشم غره ای بهش رفتم که گمونم خودشو خیس کرد و ساکت شد... با لج بهش گفتم :

- من کارخونه قند آب کنم...؟ مگه کم خاطرخواه دارم که برای این اُسکل عشوه خرکی بیام...؟ افسانه خانوم اگه نمیدونی بدون که خیلی وقته کارخونه هام ورشکست شدن، دیگه با این اوضاعی که ما داریم قندی نمونده که آب بشه همش قلوه سنگه جون تو...

دیگه نه افسانه حرفی زد و نه من بالا منبر رفتم ، به ایستگاه نرسیده یهو پسره ی سریش مثل جن پرید جلومون و دو تا دستاشو به دو طرف باز کرد و جلوی پیشروی دشمنو گرفت... با تعجب و یه اخم خفن بهش زل زدم و زیر لب زمزمه کردم :

- همین و کم داشتیم، کم بود جن و پری یکیم از دریچه پرید...

بالاخره اون زبون دو مثقالیش رو چرخوند و گفت : وای خانوم شکیب... ماشالله چه گوشای سنگینی دارید، مادر بزرگمم اینقدر گوشاش سنگین نبود...

با حرفش افسانه ریز خندید، اما من نه تنها نخندیدم بلکه خفن تر اخمامو کشیدم تو هم و تو چشماش زل زدم، عجب چشمایی داشت عسلی تیره و جذب کننده، آدمو غرق خودش میکرد، لبها و بینی خوش حالتیم داشت که با اون موهای خرماییش هارمونی قشنگی رو به نمایش گذاشته بود، در کل چهره ی گیرایی داشت از اون چهره ها که تا یه مدت تو ذهنت میمونه ، یه شلوار جین و یه کت اسپورت سفید و با یه تیشرت کرم روشن ست کرده بود که نشون دهنده ی خوش سلیقگیش بود... هر چی بود برا من مهم نبود نمیدونم چرا به دلم نمی نشست و همیشه پسرا رو با فرید پسرعمه ام مقایسه میکردم...

وقتی اخمامو دید یه لبخند دخترکش اومد رو لباش و گفت: آخ...آخ... ببخشید فریبا خانوم..

تا گفت فریبا خانوم خونم به جوش اومد و داد زدم : حد خودتون و بشناسید ، خانوم شکیب...

با شنیدن دادم خودشو یکمی جمع و جور کرد و با عذرخواهی ادامه داد :

- منو ببخشید منظوری نداشتم... داشتم میگفتم... فر... خانوم شکیب ، ببخشید که به گوشاتون توهین کردم خیلی صداتون کردم اما صدامو نشنیدید...

یه لبخند به دنباله ی حرفاش زد ، میدونستم داره دستم میندازه و خوب می فهمید که صداشو شنیدم و مخصوصا جواب ندادم برای همین منم مطمئن ترش کردم و گفتم :

- آقای محترم... صداتونو شنیدم نمیخواستم جواب بدم، من حرفامو قبلا با شما زدم، خواهش میکنم مزاحم نشید...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، •°o.O イムレム O.o°• ، hunter life ، 30NEMA ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، نادیه
#3
بعد به دستاش نگاه کردم که هنوز از هم باز بود و همچنان داشت از پیشروی دشمن دفاع میکرد ... ادامه دادم :

- شما خیابونو با سر جالیز اشتباه گرفتید، من و دوستمم پرنده نیستیم که بخوایم دونه ها رو از زمین تون بکشیم بیرون، خیالتون راحت...

افسانه با شنیدن متلکم زد زیر خنده و اونم خیلی زود فهمید منظورم چیه خنده ی بلندی کرد و دستاشو انداخت پایین... آخیه پسر خوشگلم خیلی باهوشه... همین طور که می خندید یه نگاه مامانی به چشمام کرد، برق چشماش عمق اشتیاقش و نشون می داد، این برق چشما رو خوب می شناختم... بعد با شیطنت گفت :

- دست شما درد نکنه خانوم شکیب... حالا من شدم مترسک سر جالیز...؟

پوزخندی زدم و گفتم : دور از جون... من کی این حرفو زدم...؟

موزیانه خندید و گستاخ گفت : جونتون بی بلا باشه از شما هر چه برسه نیکوست...

افسانه باز خندید که ازعصبانیت حرف این مردک پریدم بهش و گفتم : حناق... کلید بدم اون دهن گشادتو قفل کنی، هی وسط حرفای من پارازیت نندازی...؟

عماد با تعجب نگاهی به افسانه انداخت هر دو با هم زدند زیر خنده، منم خنده ام گرفته بود اما سعی کردم خونسرد نگاهشون کنم، بعد از لحظه ای رو به پسره گفتم :

- آقای تدین اگه خنده تون تموم شد من باید برم، تو خونه نگران میشن...

با دستپاچگی گفت : خواهش میکنم خانوم شکیب... یه ساعتی وقتتونو بدید به من حرفامو بزنم اگه باز قانع نشدید قول میدم دیگه مزاحمتون نشم...

با خونسردی موهای خوشگل خرمائیم رو ( یکمی برا خودم نوشابه باز کنم ) که از گوشه ی مقنعه ام بیرون زده بود با دست کردم تو مقنعه ام و گفتم :

- وقت قبلی داشتید...؟

با حرفم باز افسانه زد زیر خنده، این دختره که نمی زاره یکمی جو جدی باشه تا این پسره دمش و بزاره رو کولشو بره.. یه اخم به افسانه رفتم که خدائیش ترسید و رفت تو ایستگاه و منتظر من شد، آقای تدین که میدون رو خالی دید واسه حمله آماده شد و از اون خنده های دخترکش بهم زد و گفت :

- اگه لازم باشه وقتم میگیرم ، باعث افتخارمه که وقتمو با شما تنظیم کنم...

با حرفش اخمامو تو هم کردم و خیلی جدی گفتم : نخیر مثل اینکه شما از پل صراط پایین بیا نیستید، من میگم نره شما میگید بدوش...

رفتم برم به طرف ایستگاه که دوباره پرید جلوم و فوری گفت : تو رو خدا بیاید بریم یه کافی شاب تا باهاتون صحبت کنم زیاد وقتتونو نمیگیرم...

با حرص گفتم : آقای محترم، مادرم الان نگرانمه نیم ساعته معطل شمام، چی میخواید بگید که تکراری نباشه...؟

با نگرانی نگاهم کرد و گفت : حرفای دلمو... خواهش میکنم یه ساعتی از مادرتون اجازه بگیرید اگه بازم حرفامو شنیدید و قبولم نکردید قول میدم دیگه مزاحمتون نشم...


*****

خوب اینم دو قسمت اول رمان جدید.. امیدوارم خوشتون بیاد
اگه نظری داشتید بیاید تو پروفایلم تا بعد از چند قسمت صفحه نقدم باز کنم
بازم ممنون و تشکر از همه ی دوستان چه کاربر و چه مهمان که برای این رمان وقت می زارن [عکس: 9.gif]

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، •°o.O イムレム O.o°• ، hunter life ، 30NEMA ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، نادیه
#4
نفس عمیقی کشیدم، نخیر گاو این آقا واقعا نره و میخواد به هر ترتیبی شده اون و بدوشه، ( بیچاره گاوه که میخواد روش عملیات انجام بده )... چیکار باید با این سد معبر میکردم...؟ رو بهش گفتم:

- یه دقیقه صبر کنید الان میام، رفتم طرف افسانه که دیدم نیشش تا بنا گوش بازه... اخمامو تو هم کردم و گفتم :

- مرض... اون دهنت و ببند تا فکت و پایین نیاوردم، الان وقت ندارم، حساب تو باشه برا بعد، ببین من باید برم با این کَنه حسابمو صاف کنم ول کن نیست پسره ی خوش تیپ، چیکار کنیم این فریبام عجیب دل رحمه...

افسانه خندید گفت : خودتی دختر... من خودم قوطی رنگم...

- باش تا اموراتت بگذره...

- دختره ی پرو با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه ، آخه کی دلش میاد همچین پسری و پس بزنه...؟

بعد یه آهی بلندی کشید و رو به آسمون ادامه داد : خدایا یکیشم نصیب ما کن...

توپیدم بهش و گفتم : میخوای بدمش به تو...؟ اصلا جون تو یه ریگی به کفشش هست، مگه میشه آدم به این زودی عاشق بشه...؟ عمرا... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره، ببین کی بهت گفتم...

افسانه خندید و دیگه هیچی نگفت، بهش گفتم : ببین من به مامان زنگ میزنم میگم دارم چند تا جزوه رو آماده میکنم برا امتحان و یه ساعتی دیر میام، اگه به تو زنگ زد همین و بگو، باز سوتی ندیا...؟

افسانه لبخند مسخره ای زد و گفت : باشه برو، وقتی برگشتی شیرینی یادت نره...

با کیفم اومدم بزنم تو سرش که اتوبوس رسید و اونم فعلا از دستم فرار کرد... بعد از رفتن افسانه یه زنگ به مامان زدم و جریانو گفتم ، خدا منو ببخشه که به عزیزتراز جونم دروغ گفتم ، آخه هیچ موقع جرات اینکه به مامان دروغ بگمو نداشتم، خدا بگم چیکارت کنه آقای تدین که باعث گناهم شدی...

به طرفش رفتم و گفتم : بریم...

اونم فوری رفت طرف ماشینش و در جلو رو برام باز کرد، کمی مردد بودم جلو بشینم یا نه که یه لحظه تصمیم گرفتم ، هر چی باداباد میشینم جلو بهش که نمی چسبیدم، اینطوری مردم تو خیابونم فکر میکردن ما زن و شوهر هستیم و کمتر زیر چشمی نگاهمون میکردن... هه هه هه... چه خوش خیالی تو فری خره ما رو چه به این بچه مایه دارا...

بعد از چند لحظه ای رفتم تو مود ماشین، یه پرادوی یخچالی سفید و خوشگل و راحت که جون میداد باهاش بری مسافرت دور دنیا ، بدون هیچ تکونی، انگار داری رو ابرا سواری میکنی... مثل ماشین مشتی ممدلی نبود که نه بوق داشته باشه و نه صندلی...

یهو با صداش از خیالات پرتم کرد بیرون : فریبا خانوم تو فکرید...؟

با صدای بلند گفتم : خانوم شکیب...!

خندید و گفت : بی خیال، اسمتون و صدا بزنم راحت تره، شمام منو عماد صدا بزنید بدون هیچ پیشوند و پسوندی...

با چشای گشاد شده نگاش کردم و گفتم : چایی بدم خدمتتون پسر خاله...؟

اونم که منظورمو زود گرفت زد زیر خنده و قهقهه زد ، ساکت بودم تا ببینم کی او گاله رو میبنده، که بالاخره این معجزه بعد از دقیقه ای اتفاق افتاد و گفت :

- همین شوخ طبعیتونه که منو شیفته ی شما کرده... بعد زمزمه کرد : البته اول اون چشای سبز زیتونی و وحشی منو اسیر خودش کرد بعد رفتار شوختون...

با حرفش یه اخم غلیظ کردم که حساب کار اومد دستش و دیگه سکوت کرد... اما سکوتش داشت طولانی میشد و منم عصبی، برای اینکه ناراحتش نکرده باشم گفتم :

- منو ببخشید که اینقدر باهاتون بد برخورد میکنم، بهم حق بدید که یه دختر با جنس مخالف خودش نمیتونه خیلی راحت باشه...

همین طور که رانندگی میکرد یه لبخند بهم زد و گفت : شما درست میگید حرفتون و قبول دارم، اما الان توی این دوره این دلیل جواب نمیده، همه چیز عوض شده، اون وقتا یه دختر رو آفتاب مهتاب نمیدید تو خونه بود و خانواده ها می اومدند دختر رو می پسندیدند، اما امروزه پسر دخترا اول آشنا میشن بعد خانواده ها جلو میان ، به طور مسلم این دوره با دوره ی پدر و مادرامون خیلی فرق داره...

- شما هم درست میگید، زندگی این دوره به جای تو خونه تو اجتماعه ، مثل همین دانشگاه رفتن ، بیشتر دختر پسرا رو با هم آشنا میکنه و صمیمیت بینشون ایجاد میشه ، اما همیشه یه خط قرمزایی هم هست که باید رعایت بشه و پامونو فراتر از این خط ها نزاریم...

- اما خانوم شکیب... عشق عقل و منطق نمیشناسه ، خط قرمز نمی شناسه...

- من نظرتون و قبول ندارم... قبل از عاشق شدن باید عاقل باشی ، باید چشم دلت و ببندی و با عقل جلو بری، باید عقل بهت حکم کنه و عشقتو بسنجی، بعد از اون میتونی بدون عقل بری جلو...

عماد روبروی یه کافی شاب ایستاد و منم برای اینکه زودتر از دستش خلاص بشم رضایت دادم از بالای منبر بیام پایین...بعد از دادن سفارش بلافاصله گفتم :

- خب بفرمایید من سراپا گوشم ، فقط زودتر و خلاصه، نمیخوام مادرم نگران بشه...

لبخندی زد و تو چشمام عمیق نگاه کرد که یه لحظه داغ شدم اما با سوالش به خودم اومدم...

- مادرتو خیلی دوست داری...؟

نگاه موشکافانه بهش کردم و گفتم : شما چی فکر میکنید...؟ کسیو می شناسید مادرشو دوست نداشته باشه...؟

از سوالم جا خورد و با خنده دستاشو به صورت تسلیم بالا آورد و گفت :

- ببخشید سوال بی موردی بود... اما گاهی وقتا استثنایی هم وجود داره، البته خیلی کم...

با جمله ی آخرش منم از موضعم پایین اومدم و گفتم : خب آره... ولی من هنوز ندیدم ، میدونید همین امروز به خاطر دروغی که به مادرم گفتم و اومدم با شما حرف بزنم چقدرعذاب وجدان دارم...؟ من هیچ وقت به مادرم دروغ نگفتم...



 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط •°o.O イムレム O.o°• ، hunter life ، Golabatoon ، 30NEMA ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، نادیه
#5
با تحسین و حسرت نگاهم کرد و گفت : خانوم شکیب... شما فکر میکنید برا چی من الان روبروی شما هستم و ازتون خواهش کردم که باهاتون حرف بزنم...؟ باید اعتراف کنم از وقتی شناختمتون فهمیدم دختر فهمیده و خوبی هستید و معلومه تو خونواده ی استخون داری بزرگ شدید که احترام به بزرگ تر از اولویت اول زندگی شماست، من در موردتون تحقیق کردم و وقتی هم بیشتر شناختمتون عاشقتون شدم، باور کنید که از روی احساس تصمیم نگرفتم...

با چشمای گرد شده گفتم : تحقیق کردید...؟ مگه من بهتون جواب مثبت دادم که این کارو کردید...؟

- نه جواب مثبت ندادید، وقتی اصرارتونو برای رد درخواستم دیدم کنجکاو شدم ببینم چطور دختری هستی، تو چه خونواده ای بزرگ شدی و کسی تو زندگیت هست یا نه که این طور منو رد میکنید...

پوز خندی زدم و گفتم : مثل اینکه خیلی آتیشتون تنده... پس بگو مبارکه... نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه...

وقتی دید دارم دستش میندازم ریز خندید و دندونای سفید و مرتبش و به رخم کشید... و با شیطنت گفت :

- پس بله رو گفتید مبارکه... دستاشو آورد بالا که دست بزنه ولی گفتم :

اعتماد به نفستون خیلی بالا زده، یه قرص بخورید یه موقع سکته نکنید بیفتید رو دست عروس خانوم...

بازم غش غش خندید... خیلی هم خندید صبر کردم آروم بشه و بعد حسابی بزنم تو پرش..

کمی که آروم شد عصبی گفتم : آقای تدین... من و شما هیچ سنخیتی با هم نداریم که بخوایم زیر یه سقف بریم، شما یه ماه حقوق ما رو یه شب خرج میکنید، ما سالی یه بار به امام زاده صالحه خودمونم نمیریم، اما شما تو یه سال چند بار میرید سفرهای خارج از کشور با اون خرجای میلیونی و غیره غیره... ما از دو تا فرهنگ و خانواده ی جدا هستیم ، بهتره برید سراغ یکی مثل خودتون که بعد ها مشکلی پیش نیاد...

کمی اخم کرد و گفت : شما چرا فکر میکنید ما پولدارا فقط به فکر پول هستیم، مگه ما دل نداریم...؟ مگه ما احساس نداریم...؟ من خودم به شخصه اول به آرامش و عشق بعد به پول فکر میکنم ، می دونم که پول به تنهایی خوشبختی نمی یاره ، پول نیاز هر آدمیه اما اگه آرامش و عشق نباشه پول ارزشی نداره... فکر میکنید از این دخترای پولدار دور و بر من کم پیدا میشن، اما من از اونا خوشم نمی یاد، دنبال یه دختری هستم که پاک و معصوم باشه دست نخورده و بکر، مثل شما... وقت تنگه و نمیخوام زیاد مزاحمتون بشم ، فقط تو یه جمله ی کوتاه بگم که من عاشق شما شدم ، باور کنید نه از روی احساس تصمیم گرفتم نه از روی حماقت ، من واقعا دوستون دارم، مدام فکرم درگیر شماست ، نصف روز تو دانشگاه پیش شما هستم نصف روز تو فکرتون ، واقعا زندگیم به هم خورده خواهش میکنم با من راه بیاید بزارید بیشتر با هم آشنا بشیم قول میدم خوشبختتون کنم...

دیگه نمیشد موند و به حرفای این آقای به اصطلاح متمدن گوش کرد ، ساعت داشت دو بعد اظهر میشد من هنوز جلوی این آقا نشسته بودم و اره می دادم و تیشه میگرفتم... بلند شدم و تو چشماش زل زدم ، آرامش چشماش اذیتم میکرد فکر میکرد با این دو تا کلمه ی منطقی و عاشقونه تونسته منو مجاب کنه برای همین کمی خشونت به حرفام اضافه کردم و گفتم :

- شما دانشجوی این مملکت هستید حتما کتابای زیادی هم خوندید و فهمیدید که عشق نمیتونه یه طرفه باشه ، من از عشق یه طرفه متنفرم ، تا الان خیلیا بهم پیشنهاد ازدواج دادند که اصلا اندازه ی یه سر سوزن برام ارزش نداشته ، اگه این تصمیم و داشتم الان باید یه دو جین بچه دورم بودند و تو خونه رخت شویی میکردم، درسته مثل شما پولدار نیستم اما احساس دارم ، میخوام زندگی مشترکم و با کسی آغاز کنم که هر دو عاشق همدیگه باشیم ، که در مورد شما صدق نمیکنه...

لبخند مسخره اش با حرفم جمع شد و اخماشو تو هم کرد ، برام مهم نبود و ادامه دادم :

- ببخشید که اینقدر رک نظر میدم، نمیگم شما بَدید، شما تو دانشگاه بهترین هستید، اما من به درد شما نمیخورم، دیگه ام این بحث و تمومش کنید، براتون آرزوی خوشبختی میکنم...

کیفم و برداشتم وآماده ی رفتن شدم که باز گفتم : بابت قهوه و کیکم ممنون ایشالله تو عروسیتون جبران میکنم، به امید اون روز خداحافظ...

پشتم بهش کردم که برم اما صدام زد، دوباره برگشتم اونم بلند شد و گفت :

- خانوم شکیب... شما حرفاتونو زدید پس بزارید منم حرفای آخرمو بزنم و امیدوارم که تا آخر عمر حرفامو فراموش نکنید...

با صورتی پر از سوال گفتم : بفرمایید...

وقیح زل زد تو چشمام و گفت : من دیوونه وار عاشقتونم ، و همین سماجتتون منو سر شوق میاره که با امید بیشتری پی گیر این ماجرا باشم ، هرگز دست از سرتون برنمی دارم، شما فقط مال من هستید به سلامت...

پوزخندی زدم و ازش چشم برنداشتم ، با همه گستاخیش در عین حال متانت و احتیاط و تو رفتارش مراعات کرده بود و همین باعث میشد که طرف مقابل از خودش واکنش نشون نده... برای همین حرفی به حرفاش اضافه نکردم و راهی شدم وقتی ازکافی شاب زدم بیرون با خودم گفتم :

- خدا شفات بده... حتما سرت به جایی خورده... ای کاش میشد که احساس دیگرون رو خوند و به رازهای ناگفتی اونا پی برد دلم میخواس بفهمم که تو فکرش چی میگذره و تو چه عالمی بسر میبره...

- وای فریبا خیلی خلی به خدا که این پسر به این خوبی و رد میکنی ، خره شانس در خونتو میزنه و توی بی لیاقت حتی در و به روش باز نمیکنی...

خب حالا بر فرضم که در و باز کردم که چی بشه...؟ آخه ما چیمون به این پولدارا رفته که بخوام شانس و راهش بدم و بیاد یه کاره بره بالای اتاق بشینه... نه نه... این تفاوتا بعدا معلوم میشه، مگه خاله ی بیچاره ام نبود که این شانس بد شگون رو تو خونه اش راه داد ، اما حالا یه مهر طلاق خورده به پیشونیش ، مگه فقط عشق میتونه یه دختر و پسر و خوشبخت کنه، این پسره ظاهر منو دیده و عاشق شده، بعد از یه مدتی براش تکراری میشم و مثل یه دستمال چرک منو پرت میکنه یه گوشه و میره دنبال یکی از قماش خودشون... تمنای قلبمو پس زدم ، نه که منم عاشقش بودم نه ، اما این پسره همه چیز تموم بود و یه کیس عالی برا دخترا... من نمیتونم فعلا آرزوی چیزی و داشته باشم...



 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط •°o.O イムレム O.o°• ، hunter life ، Golabatoon ، 30NEMA ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، نادیه
#6

5
بسکه فکر کرده بودم مغزم داشت هنگ میکرد، بی خیال شدم و فوری یه تاکسی گرفتم و راهی خونه شدم، تو تاکسی مامان زنگ زد و نگران بود که چرا هنوز نرسیدم، مطمئنش کردم که تو راهم و دارم میام، دم کوچه پیاده شدم و رفتم سوپری اکبر آقا و دو تا شکلات گنده و خوشمزه برا دو تا خواهر گلم، مهناز و فرناز خریدم به سوی خونه پرواز کردم... وقتی اون دو تا وروجک اومدند تو بغلم و بوسیدمشون و با دیدن شکلاتا برق چشماشونو دیدم تمام خستگیام رفع شد، آرامش من همین برق چشمای این دو تا کوچولو و شاد اونا بود... خدا رو شکر میکردم که چنین خونواده ی شادی دارم، گور پدر پول، خدا ارحم الراحمینه خودش پول حلال و می رسونه چرا من باید غصه بخورم، یه جمله تو یه کتاب خونده بودم که نوشته بود :

(( مادامی که تلخی زندگی دیگران رو شیرین میکنی بدان که زندگی میکنی)).... منم سعی میکنم که با رفتار، اخلاق و شادیم همیشه به خونواده ام شادی ببخشم و زندگی کنم، پس باید برای بهتر شدن زندگی راهشم پیدا کنم.

مامان و خاله رو بوسیدم و با شیطنت گفتم : ببخشید پول کم داشتم ، وگرنه برا شمام شکلات میخریدم، حالا گریه نکنید، باشه دفعه ی دیگه...

خاله مشتی به بازوم زد و گفت : کم نمک بریز... دختره ی پرو منو و مامانشو دست انداخته...

پریدم بغلش و دوباره بوسیدمش ، خیلی دوسش داشتم... از اون روز که از شوهر نامردش طلاق گرفته بود با ما بود و پا به پای مامان خیاطی میکرد، خیاط ماهریم بود که همه ی اهل محل لباسای شیک و مجلسی شون و مدیون دست دوخت خاله و مامانم بودند، واقعا بهشون افتخار میکردم ، اگه اونا نبودند من هرگز نمی تونستم دانشگاه برم..

مامان با یه اخمی تو صورتش برام لوبیا پلو کشید که از بوش داشتم بیهوش میشدم ، اما اخم مامان نمیذاشت تمرکز داشته باشم... وقتی دستامو شستم و سر میز غذا نشستم به مامان گفتم :

- قربونت برم برای اینکه دیر اومدم ازم ناراحتی...؟

نگاه مهربونی بهم کرد و گفت : نه عزیزم... من مثل چشمام بهت اعتماد دارم...

با حرفش از دروغ گفتنم ناراحت شدم ، نباید وصله ی دروغو به اعتمادش کوک میزدم...

- تلفنی یه خبر مهم شنیدم که شاید برای تو خوشایند نباشه، حالا تو غذاتو بخور تا بعد برات تعریف کنم...

دیگه حرفی نزدم چون می دونستم تا غذامو نخورم مامان حرفی بروز نمیده این اخلاقش بود، بدون اینکه از مزه ی غذا چیزی بفهمم ناهارمو خوردم و اومدم روبروی مامان و خاله نشستم که داشتند لباس عروسی و سنگ دوزی میکردند و گفتم :

- خب مامان بگو چی شده که دارم از فضولی میمیرم...

مامان بدون درنگ گفت : فرید برگشته ، صبح اینجا بود، قراره شبم برا شام بیاد میخواد تو رو ببینه...

با تعجب به مامان چشم دوختم ، یارای حرف زدن نداشتم همین یکی و کم داشتم، وای فریبای بیچاره چه گناهی به درگاه خدا کردی که داره شانس مثل بارون بهاری رو سرت می ریزه ، بدبخت شدی رفت... با تته پته گفتم :

- با عمه اومده...؟

خاله خندید و گفت : اوه... انگار عزرائیل اومده که زبونش لال شده ، پسر عمه اته غول دو شاخ که نیست...

یه نگاه به خاله انداختم و با خودم زمزمه کردم : از غول دو شاخم بدتره ، یه گیر سه پیچه که لنگه نداره ، رسما بیچاره شدم رفت...

فرید پسرعمه ام بود یه سالی میشد برای مداوای عمه که پوکی استخوون پیشرفته ای گرفته بود راهی خارج کشور شد و پیش دخترش فلور رفته بود تا اونجا مداوا کنه... وقتی میگم گیر سه پیچ یعنی از پونزده سالگی خواستگارم بود و تا به یه سال پیش، داد عشق و عاشقی میزد که بخاطر بیماری عمه داد و فریاداش نیمه کاره مونده بود و حتما حالا برگشته تا ادامه ی سریال داد و بیدادش و بسازه... منم دوستش داشتم اما نمیدونم این علاقم از روی عشق بود یا عادت... مسئله ی دیگه ام عمه بود که از اول از من و مامان خوشش نمی اومد که بخواد الان عروسشم بشم... به هر حال برگشته بود و با وجود حضور گاه و بی گاه عماد مطمئنا رنگ آرامش و نمیدیدم...

چند لحظه ای بود که تو فکر بودم که با تکون های دست مامان به خودم اومدم، مامان با تعجب بهم چشم دوخت و گفت :

- اوه... همچین ژست فیلسوفا رو گرفته هر کی ندونه فکر میکنه داره اتم می شکافه ، فرید تنها اومده عمه مونده پیش فلور، میخواد یه تیکه زمین که تو شمال داره به خاطر عمل زانوی عمه بفروشه به پول احتیاج داره...

یهو از جام بلند شدم و گفتم : اصلا به من چه که اومده ، میرم بخوابم دم غروب صدام بزنید...

مامان با خشم گفت : زودتر بلند شو به سر و وضعت برس، قبل از اینکه بیاد خودت و آماده کن...

با تعجب رو به مامان گفتم : مگه اومده خواستگاری که به خودم برسم...؟

مامان به خاله خندید و گفت : نخیر... نمیخوام بعد از یه سال ببینه دختر داییش همون شلخته ی یه سال پیشه...

با ناراحتی گفتم : مامان داشتیم...؟ مامان و خاله خندیدند و منم از حرص رفتم تو اتاقم و با خشم خودم و رو تخت انداختم و به فکر فرو رفتم :

- خدایا تو به فریادم برس، اینو دیگه کجا دلم بزارم...؟ احساس میکردم ته جهنم پرت شدم و راه نجاتی برام نمونده...

یهو زنگ گوشیم منو از جا پروند، گوشیو برداشتم و شماره ی افسانه رو دیدم ، پوزخند زدم و جواب دادم :

- نتونستی تا فردا صبر کنی فضول خانوم...

خندید و گفت : بی ادب... فضول نه و کنجکاو...

- تو که راست میگی، پینوکیو دماغت دراز نشده...؟

- خب حالا پینوکیو رو ولش کن ، بگو با عاشق دل خسته ات چیکار کردی...؟

ریلکس جواب دادم : هیچی خسته ترش کردم...

غش غش خندید و گفت : با بوسه هات یا کارای دیگه خسته اش کردی...؟

داد زدم : خفه میشی یا خودم گوشیو خفه کنم...؟

خندید و گفت : خیلی خب بابا... چرا رم میکنی...؟ مگه چی گفتم...؟ حالا تعریف کن ببینم چی بهش گفتی ، یا اون چی بهت گفت...؟

- این عماد خره رو ولش کن، یکی دیگه رو بچسب، خره رسما بدبخت شدم رفت...

- اوه... چقدر خر و خر کردی، مگه از طویله فرار کردی...؟ حالا چی شده، یه خر دیگه عاشقت شده...؟ عماد یه رقیب پیدا کرده...؟

- اوهوم...

افسانه جیغ بلندی زد و گفت : راست میگی...؟ این بدبخت کیه که برم بهش تسلیت بگم...؟

- هوی... حرف دهنتو بفهم، خیلیم دلشون بخواد یکی مثل من بشه شریک زندگیشون، هنوز بهت ثابت نشده که عماد داره خودشو برام میکُشه، دم آخری که میخواستم بیام بهم گفت : فقط تو مال منی و دست از سرت برنمی دارم...

افسانه باز خندید و گفت : برو خالی نبند ، کم دروغ بگو...

- دروغ نمیگم، جون مهناز و فرنازی عین حقیقته...

صدای افسانه دیگه نیومد گفتم : کپ کردی دختر... هوی پشت تلفن سکته نزنی حسود خانوم...

خندید و گفت : نخیر... منو حسودی ، داشتم فکر میکردم که تازه داره دردسرات شروع میشه ، خودتو برای یه جنگ جهانی آماده کن...

با حرفش یهو یاد فرید افتادم و هیچی نگفتم ، افسانه که فهمید ناراحت شدم گفت :

- خره شوخی میکنم ناراحت که نشدی...؟

غمگین گفتم : از حرف تو نه... اما این جنگ جهانی و خوب اومدی،  آخه فریدم برگشته...

افسانه با شنیدن خبرم از پشت گوشی یه جیغ بلند کشید و گفت : چی...؟ برگشته ...؟ وای پس درست حدس زدم جنگ جهانی داره بهت نزدیک میشه...

از جیغش پرده گوشم درد گرفت و داد زدم : اون گاله رو ببند پرده ی گوشمو پاره کردی، اینقدر اعصابم خورده که تو هم با این صدات داری رو اعصاب خرابم بالانس میزنی.. باید بکپم شب برا شام میاد به قول مامان تمیز و خوشگل برم پیشوازش که منو بپسنده...

خندید و گفت : برو بکپ... فردا باهات حرف میزنم، اما خره اگه من جات بودم فرید و انتخاب میکردم هم خوشگل تره و هم خوش تیپ تر باشه گلم...؟

- یه کلمه ام از مادر عروس بشنو، کاری نداری دیوونه... بای...

بعد از خداحافظی با افسانه گوشی و انداختم رو عسلی کنار تخت و دراز کشیدم، وقتی با این افسانه حرف میزدم نصف عمرم میرفت، بسکه باید انرژی خرج میکردم، بهتره بخوابم و انرژی از دست رفته ام رو دوباره بدست بیارم تا ببینم این زندگی چی از جونم میخواد... کم کم چشمام سنگین شد و خواب قلعه ی چشمامو فتح کرد....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، Golabatoon ، 30NEMA ، g.f ، hunter life ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، نادیه
#7


6
از خواب نازنین که بیدار شدم هوا کم کم داشت تاریک میشد، کش و قوسی به اندامم دادم و از تخت اومدم پایین، صدای این وروجکا می اومد که داشتند خاله بازی میکردند ، سر و صداشون که تو خونه می پیچید، روزهای قشنگی رو برام تداعی میکرد، اینقدر این دو تا رو دوست داشتم که میخواستم درسته قورتشون بدم...

مهناز و فرناز خواهرای اصلی من نبودند، وقتی خاله بخاطر بچه دار نشدنش از اون شوهر بی خاصیتش که ادعا میکرد عاشق خاله است جدا شد ، خاله حمیرام افسردگی شدید گرفت و چند ماهی تو آسایشگاه بستری شد...

خاله ام و شوهرش تو یه مهمونی با هم آشنا شدن و این آشنای شون تبدیل به یه عشق افسانه ای شد ، عشقی که هر روز آتیش اون شعله ورتر میشد و این عشق پس از مدتی تبدیل به یه پیوند ابدی شد... واقعا باید گفت دو روح در یه جسم بودند خداوند این موهبت و به تعداد آدم هایی میده که لیاقتش و داشته باشند که متاسفانه شوهر خاله ام این لیاقت و نداشت و به راحتی از دست داد..

خاله حمیرام بچه دار نشد، اوایل شوهرش با این مشکل کنار می اومد و امیدوار به درمان خاله بود ، اما بعد از چند سال همه ی پزشکان متفق و القول آب پاکی و رو دستش ریختند و بهش گفتند که از نظر پزشکی درمانی واسش نیست اما نمیشه معجزه رو ندیده گرفت و شاید لطف خدا شامل حالتون بشه ، شوهر خالم صبر نکرد و منتظر معجزه نشد، و کم کم با رفتاراش، با زود عصبی شدنش ، داد و فریاداش سر خاله ، به اون فهموند درسته که عاشقشه اما وجود بچه هم مثل عشق تو زندگیش مهمه... خاله ام خیلی سعی کرد که شوهرشو راضی کنه تا از پرورشگاه بچه بیارن ، اما مرغ آقا یه پا داشت و به خاله ام یادآوری کرد که میتونه در کنارش بمونه و راضی به ازدواج دومش بشه... خاله ام همون موقع شکست، اون شکستنی بود که تا دو سال پیش هنوز این روح شکسته ترمیم نشده بود...

خاله حمیرام همیشه مغرور و پر صلابت بود، که این خصوصیات اخلاقیشم به من رسیده بود ، خاله زیر این بار سنگین نرفت و فوری تقاضای طلاق داد، که با بهانه های الکی شوهرش روبرو شد ، به قول معروف با دست پس میزد و با پا پیش میکشید، اما به نظر من ته دلش قند آب میکرد و وقتی اصرار خاله رو دید بی درنگ ازش جدا شد و تومار یه زندگی به ظاهر عاشقونه بسته شد... مرتیکه ی بی خاصیت هیچی از عشق و عاشقی نمیدونست و فقط ادعا میکرد...

همه ی این دردهای فرو خورده ی زندگی از اونجا ریشه میگیره که زن خودشو مثل کالایی بی مصرف به دست همسرش می سپره، دست از خودش میکشه تا سکان و بندگی مشترکشونو درست هدایت کنه ، حالا در طول این مسیر چی به اون میگذره جوابی که هیچ مردی اهمیتی برای اون قائل نیست... زندگی با تموم دریچه های نیمه بازش یک انتخاب پیش بینی نشده است که هیچ کس از آینده ی اون خبر نداره...

خاله بعد از طلاق افسردگی شدید گرفت، از یه طرف بچه دار نشدنش و از یه طرف بی وفایی مردی که باور کرده بود سالها با عشق اون زندگی کرده ، هر روز گوشه گیر تر و عصبی تر میشد که برای شش ماه اونو انداخت تو آسایشگاه.. بیچاره مادرم، تنها و بی یاور مثل یه مادر ازش پرستاری کرد، از اون طرف مشکلات خودمون و داشتیم، آخه ما خونواده ی متوسطی بودیم ، پدرم کارمند اداره ی برق بود که برای یه ماموریت به آبادان می رفت که تو راه اتوبوسشون تصادف کرد و چند نفر از کارمندای اون اداره من الجمله پدرم تو اون تصادف کشته شدن... من اون روز و هیچ وقت از خاطرم نمی برم ، تازه رفته بودم تو سن سیزده سالگی که یتیم شدم، از اون رو به بعد مادرم هم مادرم بود و هم پدرم ، این وسط فرید شده بود پناهم و هر موقع از مرگ پدرم گوشه گیر و غصه دار میشدم اون بود که منو آروم میکرد، کاری میکرد که کمتر احساس یتیمی کنم و از اون وقت مهر هر دوی ما به دل هم افتاد... فرید منو از جنس عشق میخواست و همیشه بهم یادآور میشد که میخواد در آینده من بشم شریک زندگیش ، اما من خیلی کوچیک بود و از عشق چیز زیادی نمی دونستم فقط دوستش داشتم که حامی و پناهم بود.. کم کم با بزرگ شدنم خواستنم یه کوچولو تغییر کرد اما هنوز مطمئن نیستم که از روی عشق میخوامش یا از روی عادت...

پدرم منبع درآمد زیادی نداشت فقط حقوق ماهیانه اش بود اما بعد از مرگش از طرف بیمه بیست میلیون بهمون دادند که مادرم فوری گذاشت تو بانک و ماهیانه سودش میگرفت... علاوه بر اون خیاطی هم میکرد ، مامان و خاله وقتی دختر خونه بودند با هم دیگه به خیاطی میرفتند و با هم دیپلم گرفتند...مامان دست همت به زانو زد تا شیرازه ی زندگیمون بهم نخوره،  اون معرفت و مهربونیشو به آخر رسوند و نگذاشت منم دنبال یه کاری برم تا کمک خرج خونه باشم فقط ازم خواست که درسم بخونم و به مدارج بالا برسم... بعضی وقتا پاهام سست میشد و عذاب وجدان میگرفتم که چرا من با خیال راحت برم درس بخونم و مامان تا آخر شب سوزن بزنه ، اما مامان نمیگذاشت این عذاب وجدان طولانی بشه و با حرفا و نصیحتاش منو قانع میکرد که اگه مادرم برام مهمه و میخوام زحماتش و جبران کنم فقط درس بخونم و به چیزی دیگه فکر نکنم تا بتونم بعدها عصای پیریش بشم ، برای همین از فکر کار کردن اومدم بیرون و همه ی فکرمو رو درس متمرکز کردم...البته به دور از چشم مادر تو دانشگاه برا بچه ها جزوه مینوشتم که پول خوبی هم بهم میدادند که اون رو برای خرج و خرید واسه خودم نگه می داشتم که بیشتر از این شرمنده ی دستای پینه بسته ی مادرم نشم...

دخترای زیادی تو دانشگاه دیدم که جز اندیشه بزک کردن و بلند کردن ناخن و غیره... چیزی دیگه تو ذهنشون نمی گنجه ، و بارها از دوستام شنیدم که باید از زیباییم استفاده کنم و یه پسر پول دار به چنگ بیارم باهاش خوش بگذرونم ، نمیگم زیبا هستم اما در رده ی خودم دختر خوش بر و رویی بودم که زیباییم بیشتر رو چشمامه که به قول پسر عمه ام سبز زیتونیه که به بابام رفته بودم ، مادرم نجابت هر دختری و گوهر وجود اون می دونست و منو با این عقاید بزرگ کرد...

مادرم یه دل دریایی داشت که اگه خدا خواست پدر بالای سرم نباشه اما به جاش مادری فداکار و از خود گذشته بهم داد ، مادری که محبت رو به رگهام جاری کرد ، مادری که وابسته اش بودم و یه آخش دنیامو خراب میکرد ، تموم غصه های بی پدری منو به دوش کشید ، حالا هم به خاطر خاله دست به کار شده بود و مثل یه مادر ازش پرستاری میکرد تا خاله نسبتا حالش بهتر شد، اما دکتر به مادرم توصیه کرد برای رفع کامل افسردگی خاله اگه امکانش هست یه بچه رو به سرپرستی قبول کنند تا خاله با وجود اون بچه سرش گرم باشه وکمتر به فکر زندگی از دست رفته اش باشه و بدونه که یه ازدواج نا موفق دلیل بر محکومیت همه ی آینده نیست...

دکتر فهمیده ای بود و الحق نسخه ی خوبی هم پیچید ، مادرم با تموم مشکلات دست به زانو گرفت و یه یا علی گفت و افتاد دنبال حضانت بچه، بیچاره خیلی دوندگی کرد و به هر دری زد بدون داشتن سرپرست قبول نکردند ، اما مادرم ناامید نشد و شب و روز به درگاه خدا دعا کرد تا بالاخره خدا صداشو شنید و حاج آقا مرتضوی امین محله رو سر راهش قرار داد و سرپرستی دو تا دختر بچه ی یک ساله ی خوشگل به مادرم سپرد...هر چی حاج آقا اصرار کرد که نصف خرج بچه ها رو تقبل کنه مادرم قبول نکرد و گفت :

- اگه خدا منو لایق سرپرستی میدونه حتما رزقشم باهاشون میرسه اما قول داد که اگه به مشکلی برخورد حتما ازش کمک میگیره..

این طوری شد که این دو تا وروجک که اسمشونو مهناز و فرناز گذاشتیم به خونه ی ما اومدند و اونجا رو پر از شادی کردند ، مهناز و فرناز الان چهارساله شونه و من به شخصه اینقدر این دوتا رو دوست دارم که اصلا فکر نمیکنم خواهرای واقعیم نیستند ، من با وجود چنین مادر فداکار و خاله ی مهربون و این دو تا دنیای من، زندگی نسبتا عالی دارم که حاضر نیستم برای یه ثانیه از دستش بدم.. زندگی اونقدر ها هم که تصور میکنی زیاد دراز نیست، ما موجودات ضعیفی هستیم که رشته ی زندگیمون به تارهایی نازک بنده ، پس نباید لحظه ها رو برای شادکامی از دست بدیم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، Golabatoon ، g.f ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، نادیه
#8

7
ای کی ثانیه یه دوش گرفتم و یه سارفون لاجوردی با یه بلوز و شلوار سفید، ست کردم و موهامو دم اسبی بستم و با یه کمی آرایش ملیح یه نگا به خودم کردم ، با یه خط چشم نازک چشمام خوشگل شده بود... از تو آینه پشت چشمی نازک کردم و گفتم :

- اوه... چقده خودتو تو آینه میبینی، خوشگل شدی بابا برو رَد کارت...

خندیم و از اتاق زدم بیرون، صدای مردونه ی فرید بهم فهموند که پسرعمه زودتر از ساعتی که گفته اومده، چقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود... با وقار قدم زدم و به پذیرایی رسیدم... در یک غافلگیری زیبا داد زدم :

- جمیعا سلاممممممممم...

با سلام طولانی و داد من همگی برگشتند و نگاه کردند، اول از همه دو تا وروجک اومدند پیشم، جلوشون زانو زدم و از دو تا لپاشون دو تا ماچ آبدار زدم و راهیشون کردم... وقتی بلند شدم فرید روبروم بود و با یه لبخند زیبا و تحسینی تو نگاش دستش و آورد جلو و گفت :

- سلام بند انگشتی...

کم نیاوردم و لبخند زیبایی زدم و گفتم : سلام غول بیابونی...

خندید ، باهاش دست دادم و منو تو آغوشش گرفت ، بوی عطرش داشت بیهوشم میکرد ، لامصب عجب عطری زده بود... سر در گوشم آروم گفت :

- از همیشه خوشگل تر و دلرباتر شدی...

از جسارتش داغ شدم و از بغلش اومدم بیرون و بهش خندیدم و گفتم :

- حال داداش گرام ما چطوره...؟

نقطه ضعفشو خوب می دونستم، دوست نداشت بهش بگم داداش میگفت بهم بگو فرید یا پسرعمه... برای اینکه اذیتش کنم یه داداش به نافش میبستم و کلی حال میکردم... پوزخندی زد و گفت :

- تو هنوز آدم نشدی...؟

ابرو هامو بالا انداختم و گفتم : نچ... بعدش خندیدم...

لب و لوچه اش آویزون شد و موزیانه خندید و گفت : بله دیگه ضد حال زدن خندیدن هم داره...

رفت سر جاش نشست و منم رفتم روبروش نشستم که باز مامان ثریام بهم گیر داد...

- ساعت خواب خانوم خانوما... نمی دونم تو اون دانشگاه عوض درس خوندن بیل میزنی که اینقدر خسته ای و میخوابی...

دلخور نگاش کردم و گفتم : مامان باز شما به خواب من گیر دادی...؟

این بار فرید اخماشو تو هم کشید و گفت : درست حرف بزن بچه..! گیر دادی دیگه چه صیغه ایه...؟ وقتی با بزرگ ترت داری حرف میزنی بفهم داری چی میگی...

با اخم ادایی براش در آوردم و گفتم : بشین بابا... هنوز نیومده تریپ نصیحت برداشته...

پوزخندی زد و دیگه هیچی نگفت، فقط نگام میکرد ، لامصب تا رفته خارج عجب تیپی زده بود ، عطرش دیگه هیچی داشت منو به فضا میکشوند...

فرید پسری قد بلند و کمی سبزه، با عضلانی مردونه بود که زیبایی و قدرتش و به نمایش می گذاشت، نگاهش همیشه تیز بود و قدرت نفوذ و تاثیر گذاریش به خصوص روی زنها عالی بود، پسری خوش پوش و خوش مشرب و تقریبا همیشه خندان، اما وقتی عصبی میشد یه طوفانی به پا میکرد اون سرش ناپیدا ، به هر حال پسری بود که در نگاه اول به دل می نشست..

[font={defaultattr}]پنج دقیقه ای که گذشت مهناز و فرناز با یکی شاخه ی گل رز آتیشی پیشم اومدن و با اخمای [font={defaultattr}]در[/font]هم شاخه گل رو به طرفم گرفتن و فرناز گفت :

- آبجی فریبا... بیا این دو شاخه گلم بگیر ما نخواستیم...

و دلخور سرشون انداختن پایین ، دست هر دو تاشون و گرفتم و گفتم : بگید ببینم کی شما رو اینقدر رنجونده تا دمار از روزگارش در بیارم...

مهناز خندید و گفت : یه دسته گل بزرگ داداش فرید برا تو آورده، فقط یه شاخه شو به ما داد و گفت همش مال آبجی فریباس، منو و فرنازم اینا رو نمیخوایم مال خودت...

هر دو تاشون بوسیدم و گفتم : فداتون بشه آبجی فریبا... دسته گل مال شما من لازمشون ندارم، به حساب آقا داداشمونم به موقعش میرسیم تا از این به بعد برا شمام یه دسته گل بیاره، میخواید با خط کش چند تا کف دستش بزنیم تا ادب بشه...

وروجکا یه نگاه بامزه ای به فرید کردن و خندیدن، منم نگاهش میکردم و پوزخند مسخره ای روی لبام بود ، موزیانه بهم چشم دوخته بود و با چشم و ابرو منو تهدید میکرد که خیلی زود با این داداش گفتنت کار دستت میدم...

فرید مهناز و فرناز و صدا زد و روی زانوهاش نشوند و با مهربونی گفت :

- منو ببخشید وروجکا، یادم رفت هدیه هاتون بیارم، براتون خریده بودم اما این حواس جمع نزاشت قول میدم فردا صبح اول وقت براتون بیارم..

فرناز گفت : حالا چی برامون خریدی...

فرید هر دوشون بوسید و گفت : دیگه بهتون نمیگم فردا که آوردم خودتون می بینید...

فرناز اومد پیش منو و مهنازم همین طور داشت برای فرید شیرین زبونی میکرد و ما رو می خندوند... خاله و مامان بلند شدند تا میز شام و آماده کنند... از فرید پرسیدم :

- خب فرید خان... حال عمه خوبه، بهتر شده...؟ فلور چطوره...؟

پوزخندی زد و گفت : چه عجب... یه بار مثل آدم اسممو صدا زدی...

سر خوش خندیدم و گفتم : آخه دیدم گناه داری گفتم بزار یکمی دلت و خوش کنم...

عصبانی قندی به طرفم پرت کرد که باعث شد مهناز و فرناز بخندند... بعد گفت :

- عمه و فلورم خوبن سلام خیلی بهت رسوندند، مامان کچلم کرده از بسکه میگه زن بگیر...

فرناز که پیشم بود گفت : شما که کچل نیستید، این همه مو رو نمیبینی...؟

هر دومون خندیدیم و رو به فرناز گفتم : آخه چشم بصیرت میخواد که ایشون ندارن...

فرناز گفت : چشم بصیرت دیگه چیه...؟

بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : هیچی عزیزم بزرگ که شدی میفهمی...

مهناز تو بغل فرید جا خوش کرده بود و گفت : داداش فرید میخوای زن بگیری...؟

فرید زیر چشمی یه نگاه به من انداخت و دماغ مهناز و فشار داد و گفت :

- اگه شما اجازه بدید بله...

مهناز خندید و گفت : باشه اجازه میدم...[/font]

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، g.f ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، نادیه
#9


8
باز همگی خندیدیم...یهو مهناز اخماشو تو هم کشید و سرش و پایین انداخت و به یقه ی فرید ور میرفت، فرید پیشونیشو بوسید و گفت :

- باز چی شد دوباره اخمات رفت توهم...؟

مهناز لباشو ورچید و گفت : من اگه بزرگ بشم هیچکس باهام ازدواج نمیکنه...

با تعجب به مهناز چشم دوختم که فرید گفت : چرا عزیزم... تو خوشگل ترین دختر دنیا میشی، بهت قول میدم که خواستگارا برات صف بکشند...

با دلخوری گفت : نخیرم... آخه من که چشام مثل آبجی فریبا نیست، ببین چقدر چشماش خوشگله ، حتی منم عاشقش شدم...

یه لحظه از حرفای مهنازی هنگ کردم، این وروجک داشت چی میگفت...؟ فرید بهم خیره شده بود و یا شیطنت تموم چشم ازم برنمی داشت... تو نگاهش داشتم ذوب میشدم و دیگه بیشتر نتونستم بهش خیره بشم سرم و پایین انداختم و خودم و مشغول بازی با موهای فرناز کردم، اما از درون گر گرفته بودم... فرید داشت برا مهناز همه چیز و توضیح میداد اما من تو هپروت سیر میکردم، یاد حرف عماد افتادم که تو ماشین میگفت : این جنگل وحشی منو دیوونه کرده، نفس کم آورده بودم، چرا این چشمای رنگی اینقدر برام دردسرساز شده بود....

خیلی با خودم کلنجار رفتم که خونسرد باشم و بهونه دست فرید ندم تا حدودی هم موفق بودم... باصدای فرید به خودم اومدم، نمیدونم کی بچه ها رفته بودند دنبال بازیشون که من نفهمیدم... رو لباش لبخند پر شوری بود که گفت :

- بهت نمیاد اینقدر خجالتی باشی...؟

چشمام و ریز کردم و با پوزخند گفتم : خجالتی نیستم... از حرفای این وروجک هنگ کردم...

خنده ی شیطونی کرد و گفت : تو که راست میگی عروسک...

باز با شنیدن این کلمه عصبی شدم، همیشه از این کلمه بدم می اومد و یه جورایی حالمو بد میکرد و این دیوونه ام خوب فهمیده بود نقطه ی ضعف من چیه که مدام با این کلمه شکنجه ام میکرد، برای همین با خشم گفتم :

- به من نگو عروسک...از این کلمه بدم میاد...

پوزخندی زد و گفت : اوه اوه...عجب اخمی، ترسیدم... مرگ برا همسایه خوبه...؟ چطور تو که به من میگی داداش بدت نمیاد من که میگم عروسک مشکل داری... فکر کردی خیلی زرنگی، نخیرعزیزم... نقطه ضعفت تو مشتمه، بالاخره آدمت میکنم...

خندیدم و گفتم : هر کاری بکنی من آدم نمیشم، این شماها هستید که باید آدم بشید، چون من حَوام...

خنده ی بلندی کرد و با رذالت گفت : پس اسم بچه هامونم میزاریم هابیل و قابیل، نظرت چیه...؟

از حرفش جا خوردم... وای که باز جلوی این قوزمیت سوتی دادم که تا مدتها برام دست بگیره، ای خاک به اون دهنت فری که بی موقع باز میشه، واقعا گُل کاشتی...

صدای مامان دیگه به اون اجازه ی پروگی رو نداد...

- پرنسس خانوم... شما که کمک نکردید، لااقل قدم رو چشم ما بزارید و تشریف بیارید به صرف شام، البته اگه قابل میدونید...

با حرف مامان فرید زد زیر خنده که عصبانی شدم و گفتم :

- حناق بچه پرو...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، g.f ، hunter life ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، نادیه
#10

9
اومدیم سر میز شام دلخور به مامان گفتم : اگه من یه روزی بخاطر حرفاتون دختر فراری نشدم، ببینید کی بهتون گفتم...

مامان همین طور که برنج میکشید گفت : نترس تا آخر عمر وردل خودمی...

دوباره مهناز وروجک رو به مامان گفت : خاله جون...

آخه به مامانم میگفت خاله و به خاله حمیرام میگفت مامان...

مهناز : فریبا تا آخر عمرش پیش شما نمی مونه، با اون چشمای خوشگلش کلی خواستگار پیدا میکنه...

با حرف مهناز همگی زدند زیر خنده ،باز این بچه این جمله رو تکرار کرد که این شازده پسر بهم پوزخند بزنه... حالم داشت با نگاه های فرید و اون لبخند مسخره اش خراب و خرابتر میشد، خاله حمیرا با خنده گفت :

- ببین این فسقلی چی میگه...؟ هنوز غوره نشده مویز شده...

از خنده و نگاه فرید گر گرفته بودم، انگار منو تو یه اتاق گرد زندانی کرده بودند و هی اون و می چرخوندن ،  نفس کم آورده بودم ... صورتم یه پارچه آتیش شده بود... اُه ... از دست تو فریبا خُله ... چرا اینقدر رنگ به رنگ میشی ، بابا جلوی این آفتاب پرست لُنگ انداختی ، دیگه بسه حالمو بهم زدی...نگام به فرید بود که زیر چشمی منو می پایید و یه پوزخنده مسخره هم رو لباش بود ... برای اینکه لجش و در بیارم رو به خاله گفتم :

- خاله زیاد نگران زبون این وروجکا نباش، حتی یه ثانیه کافیه که همجوار و همصحبت با این داداش فرید باشی اونوقت هفت زبان دنیا رو هم تو یه ثانیه یادت میده...

خاله خندید و فرید از حرفم ابروش پرید بالا و گفت : دست شما درد نکنه از این الطاف همایونیتون، خوب شد یادآوری کردید...

ریز خندیدم ، دلم خنک شد که حالشو اساسی گرفتم... اما خوشیم طول نکشید که مامان زد تو پَرم :

- ناراحت نباش پسرم... این زبونش تیغ داره، یکی بدتر از خودش باید پیدا بشه و آدمش کنه...

تا گفت آدمش کنه، فرید زد زیر خنده و من براش با عصبانیت خط و نشون میکشیدم ، فرناز که کنارم نشسته بود رو به مامانم گفت :

- خاله دیگه دوست ندارم چرا آبجی فریبامو اینقدر اذیت میکنی...؟

خندیدم و فرنازی و از ته دل چند بار بوسیدم و گفتم : آخیش... اگه دیگه این وروجکا حق منو از شما بگیرند...

مامان رو به فرید گفت : ببین چطوری این وروجکا رو شیفته ی خودش کرده که دیگه نمیشه از گل نازکتر بهش گفت...

فرید زیر چشمی نگاهم کرد و آروم که فقط من بشنوم گفت : فقط این وروجکا نیستند که شیفته ی این سبز وحشی شدن...

یه اخم غلیظ بهش کردم که حساب کار بیاد دستش ، پسره ی پرو... فکر کرده حالا خیلی دلم برای حرفاش ضعف میره که اینقدر نطقش باز شده.... براش داشتم یه حالی من ازش بگیرم که تا چند روز گیج بزنه...

تا ده دقیقه کسی حرفی نزد و همه مشغول خوردن بودند ، مامان از اون فسنجونا درست کرده بود که علاوه بر انگشتاتو ، بشقاب و قاشق و چنگال و کل سفره رو با هم نوش جون میکردیم... فرید همیشه عاشق فسنجونای مامان بود و قبل از اومدنش سفارشش داده بود...

مشغول شکم چرونی بودم که زنگ تلفنم که تو جیب سارافونم بود در اومد ، برش داشتم که اسم افسانه نکبتی روش می درخشید، ( بر خر مگس معرکه لعنت ) نمیزاره این فسنجون و یه دل سیر بخورم، رد تماس زدم و انداختم تو جیبم، یه ثانیه نکشیده دوباره زنگ خورد...

مامان گفت : نمیخوای جواب بدی...؟

فرناز گفت : حتما آقا داماده...

مامان و خاله زدند زیر خنده، گوش فرناز و آروم کشیدم و گفتم : شما فعلا شامتو بخور و شیرین زبونی نکن...

یه نگاه به فرید کردم که اخماش حسابی رفته بود تو هم، نگاهم خبیثانه شد . یه فکر شیطانی اومد تو مغزم، باید ضربه رو میزدم تا اون باشه پرو بازی در نیاره، حس اذیت کردنش حسابی قلقلکم میداد... بلند شدم و دکمه ی سبز و زدم و با یه عشوه گفتم :

- چیه عزیزم... برا چی اینقدر زنگ میزنی...؟ دارم شام میخورم...

افسانه از اون طرف داد زد : چی شده...؟ روانی شدی یا پسر عمه تو دیدی مبادی آداب شدی...؟

یه خنده ی پسر کش زدم و گفتم : هر دوش...

افسانه غش غش خندید، فهمید دارم سر به سر فرید میزارم، جنس خرابمو خوب می شناخت... اونم با عشوه گفت :

- عزیزم میای فردا برا شام بریم بیرون...؟

با ناز گفتم : حالا تا فردا شب ببینم چی میشه...؟ تو که هر شب بهم شام میدی، ببینم این جیبت خالی نمیشه...

- نه عزیزم نه عشقم... من برای تو همیشه پول دارم تو نگران نباش خوشگلم...

پوزخندی زدم و گفتم : هدیه چی برام میخری تا فردا شب بیام...؟

با صدای فریاد مامان از جا پریدم : بس کن دختر بیا شامتو بخور، این کیه که اینقدر باهاش صمیمی هستی...؟

فوری به افسانه گفتم : خره زیاد رویی کردم، مامان فکر میکنه با یکی دوست شدم، دیگه برام آبرو نموند ، تو برو تا ببینم چه خاکی تو سرم بریزم...

تماس و قطع کردم و برگشتم سر میز همگی اخماشون تو هم بود، مامان که با چشماش رسما داشت تهدیدم میکرد...

با ترس گفتم : دوستم بود، چرا همچین می کنید...؟

مامان ثریا : دهنت و ببند و شامتو بخور ، بعدا در موردش حرف میزنیم...

یه نگاه به فرید کردم که با یه تن عسلم نمیشد خوردش، اخم خفن و نگاه پرسشگرش به من خیره بود که زود ازم جواب میخواست... ضربه رو زده بودم اونم از نوع کاریش...

فرید بعد از تشکر از مامان، به اتفاق همدیگه رفتند تو پذیرایی، من و خاله ام میز و جمع کردیم، خاله بچه ها رو برد بخوابونه و منم مشغول ظرف شستن شدم، الان دم پرشون نباشم بهتر بود... داشتند آروم با هم حرف میزدن ، نمیدونستم چی می گفتن... برامم مهم نبود، باید یه فکری به آخر شب میکردم که چی جواب مامان رو می دادم، خودم جواب خودم دادم ... خب راستشو میگفتم چرا باید ازش می ترسیدم...

مامان یهو اومد تو آشپزخونه و بدون نگاه کردن به من دو تا چایی ریخت... برگشتم به فرید نگاه کردم و لبخند محوی زدم که با عصبانیت بهم چشم دوخته بود، نگاهش آشفته بود و خشم آتشی تو چشماش لونه کرده بود که بهم هشدار میداد خیلی زود باید جواب گوی این تلفن باشی...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، g.f ، hunter life ، (っ◔◡◔)っ ♥️ ♥️ ، آیدابانو ، ..mahtab.. ، AmirHafez ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، نادیه



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,909 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 150 24,910 01-21-2017, 02:02 PM
آخرین ارسال: افسون67
new 02 رمان می خوام بخونم از چشمای تو|mahdis meskini mahdis.meskini 6 365 01-18-2017, 05:14 PM
آخرین ارسال: mahdis.meskini
  رمان دختر هندبالی نادیا هاشم زاده 2 633 12-20-2016, 11:38 PM
آخرین ارسال: نادیا هاشم زاده
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,831 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,210 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,013 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,565 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان دختر جنوبی لرد 6 3,500 09-18-2016, 10:16 AM
آخرین ارسال: دُختِ بَنـــ♥ـــدِر
tavajoh ღدرخواست طراحی جلد رمان کاربران سایتღ Golabatoon 27 1,586 09-09-2016, 12:24 PM
آخرین ارسال: Parnia81

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان