دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:25 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 150
بازدید 24909


رتبه موضوع:
  • 137 رای - 3.99 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
140

آرش وقتی کیک و قهوه را مقابل محراب و مهتا روی میز چید و به طور نا محسوس چشمکی به محراب زد که یعنی این دختر مقابلش کیست و اینجا چکار دارد ، محراب هم با تقلید از آرش شانه ای بالا انداخت و اظهار بی اطلاعی کرد ، خودش هم هنوز نه این دختر را می شناخت و نه علت این ملاقات را می دانست... آرش که بیرون رفت محراب رو به مهتا گفت :


- بفرمایید... دوستم میگفت با من کار دارید...

مهتا لبخندی زد و انگشتش را روی لبه ی فنجان کشید و گفت : می دونم براتون سوال شده که من کی هستم و برای چی میخواستم شما رو ببینم ، درسته که من و شما قبلا همدیگه را ندیدیم ولی دردمون مشترکه ، برا همین مزاحم شدم تا ازتون کمک بخوام...

محراب اخمی کرد و مهتا ادامه داد : اگه تو خاطرتون باشه یه بار صدای منو از پشت تلفن شنیدید ، مهتا هستم دخترعموی جاوید...

با جمله ی آخر مهتا نگاه محراب پر از تعجب و خشم شد ، شنیدن نام جاوید و هر چیز که به او مربوط میشد تمام حس های بد دنیا را روانه ی خونش میکرد ، با عصبانیت از جا بلند شد و با صدایی که پر از خشم بود گفت :

- من هیچ وجه مشترکی نه با شما و نه با اون نامرد دارم ، بهتره تا حرمت نشکستم از اینجا برید...

مهتا بجای اینکه از این برخورد ناراحت شود با خونسردی تمام پا روی پا انداخت و گفت : شاید شما دشمن درجه یک جاوید باشید ولی مطمئنم دشمن من نیستید...

محراب خشمگین تر از خونسردی مهتا داد زد : بهتره برید و دیگه این طرفا پیداتون نشه چون نمی تونم تضمین کنم بار دوم اینقدر کوتاه بیام...

مهتا با حرص گردشی به چشمهایش داد و وقتی دید نمیتواند با آرامش از مرد عصبی روبرویش کمک بخواهد فوری گفت :

- شما اول حرفای منو بشنوید بعد اعتراض کنید ، وقتی میگم درد مشترک یعنی اینکه شما دریا رو میخواید و من جاوید رو پس می تونیم با همفکری همدیگه به اون چه میخوایم برسیم...

محراب که منظور این ملاقات را درک کرد خم شد و تو صورت بی خیال مهتا نگاه کرد ، صورتش زیر آن همه آرایش و دماغ عمل کرده اقرارآمیز مصنوعی میزد ، با موهای رنگ شده و فر که دو طرف صورتش را گرفته بود در نظرش آش دهن سوزی نبود که پا به قرص ایستاده بود و جاوید را طلب میکرد ، دریا با صورتی معمولی و بدون عمل و چشمهای عسلی مطمئنا زیباتر و دلربا تر از این دختر بود که جاوید از دختر عموش دل کنده و دل به دریا بسته بود ، مثل خودش که دلبسته ی همین سادگی شده بود...

- شما رو نمی دونم خانوم ولی من خیلی وقته از دریا گذشتم ، اون لیاقت عشق منو نداشت ، در ضمن شما نگران نباشید دریایی که من بیشتر از شما می شناسم دیگه هیچ وقت به سمت جاوید برنمی گرده...

مهتا به انگشتان و ناخن های مانیکور شده اش دستی کشید و مطمئن گفت : اینجا رو اشتباه میکنید آقا محراب ، اگه بدونی دریا الان تو عمارت عموی من و کنار جاویده بازم عقیده دارید دریا دیگه به سمت جاوید برنمی گرده...؟

محراب گیج و ناباور به صورت مهتا خیره ماند ، باور اینکه جاوید باز هم شانس آورده و موفق شده دریا را کنار خود داشته باشد سخت بود ، اصلا این امر در مخیله اش نمی گنجید که دریا بعد از آن همه ضربه که از این خانواده خورده بود باز هم به سمت آنها برگردد ، تمام این اتفاقات بیخ گوشش افتاده بود و او بی خبر از همه جا به خیال اینکه وجود جاوید نمی توانست مزاحمتی برای دریا که ادعا کرده بود جاوید نامی دیگر در زندگیش وجود ندارد روزها را در بی خبری گذرانده بود و امروز این دختر خبرهایی به او داد که تمام محاسباتش ناجوانمردانه بهم خورد ، بدون اینکه خودش بخواهد دوباره روی صندلی آوار شد و نگاه مبهوتش روی فنجان قهوه ی سرد شده قفل شد ، مهتا خوشحال از اینکه تیر را مستقیم به هدف زده بود کمی قهواش را نوشید و گفت :

- باورتون نشد...؟

با صدای مهتا که مثل ناخنی که به دیوار می کشند روی مغزش کشیده میشد سر بالا گرفت ، نگاهش نشان می داد که هنوز نتوانسته حرفهای مهتا را باور کند و مهتا برای اینکه به مرد روبرویش بفهماند که حرفهایش حقیقت دارد ادامه داد :

- جاوید برای یه قرارداد برگشت ایران و من برای یه کار شخصی همراهش اومدم و از قضا طرف قراردادشون دو تا برادر بودن به اسم بابک و بهادر توحیدی ، برای سال تحویل اونجا دعوت داشتیم که جاوید دریا رو اونجا دید ، نمی دونم تو سر دریا چی میگذره ولی از جاوید دخترشو میخواد و جاوید بهش فرصت سه ماهه داده تا بیاد تو عمارت و به عنوان پرستار        کم کم خودشو به دخترش معرفی کنه ، ولی من به این ماجرا مشکوکم جاوید داره طوری برنامه می ریزه که دریا رو برای همیشه کنار خودش نگه داره و دریا هم مطمئنا راضیه که اومده تو اون عمارت...

محراب مبهوت تر پرسید : مگه جاوید با دخترش اومده...

- هنوز نه ، دخترش این چند سال پیش خواهرش بوده ولی قراره همین روزا بیاد...

- جاوید اومده برای همیشه بمونه...؟

- متاسفانه بله ، پدرم بخاطر کینه ای که از ازدواج جاوید داشت و به قول خودش دل تنها دخترشو شکست  اونو با یه سری مدرک جعلی به زندان انداخت برا همین عمو بعد از آزادی جاوید که مدام ساز آمدن به ایران را کوک میکرد گیر نداد و حتی عمارتم به نامش زد انگار دیگه خسته شده و نمیتونه برا جاوید تصمیم بگیره عذاب وجدان داره بخاطر این چهار سال زندان و برای همین بی طرف شده ، من از کارای پدرم خبر نداشتم و بی تقصیرم وگرنه الان کنار خونواده عموم نبودم ، پدرم با این کینه منو بیشتر از جاوید دور کرد ولی قرار نیست به این راحتی کنار بکشم شاید دیگه نتونم جاوید رو برا خودم داشته باشم ولی نمی زارم دریا دوباره برگرده پیش جاوید ، تو این ماجرا فقط عمو و بابای من مقصر نیستن دریا هم به نوبه ی خودش مقصره و وقتی راضی به طلاق شده دیگه حق نداره برگرده...

از جا بلند شد و ادامه داد :  دو سه روزی رو این مسئله فکر کنید اگه هنوز از عشقتون نسبت به دریا چیزی ته قلبتون مونده   خبرم کنید وگرنه خودم به تنهایی این راه رو میرم...

محراب هم به تقلید از مهتا از جا بلند شد و عصبی دستی دور دهانش کشید و دست دیگرش را بند جیب جلو کرد و گفت :

- بزارید یه حقیقت رو بهتون بگم که می دونم خودتون بهتر می دونید ولی دارید انکارش میکنید ، نه دریا برمیگرده پیش من نه جاوید پیش شما ، این مسئله مثل روز برام روشنه ولی خیلی دلم میخواد بین این دو نفر جدایی ابدی اتفاق بیفته اینقدر از جاوید کینه به دل دارم که حاضرم این کار رو بکنم و نیازی به فکر کردن نیست ، این آدم برای من تموم شده اس و باید جواب تموم کاراشو بده...

مهتا سری تکان داد و گفت : پس من رو همکاریتون حساب میکنم ، ولی یه چیزی رو یادتون باشه که جاوید اگه از سمت شما آسیب ببینه مطمئن باشید تلافیش رو سر دریا در میارم ، فقط با یه ترفند و بدون هیچ آسیبی باید جلوی این دو نفر رو بگیریم  ، اگه موفق بشم جاوید رو برگردونم کانادا مطمئن باشید دیگه از اونجا برنمی گرده...

حالش اینقدر با شنیدن خبر دگرگون شد که اصلا نفهمید مهتا کی خداحافظی کرد و کی پا از اتاق بیرون گذاشت ، حس دیرینه ی حسادت در وجودش دوباره شعله کشید و عبور درد را از ستیغ مغزش احساس کرد ، هر چند مطمئن بود دریا سهم او از این دنیای لعنتی نیست ولی نمیگذاشت دوباره جاوید به تمام آرزوهایش برسد... گاهی پیش می آمد که آدمها با هیچ انفجاری بیدار نمی شوند و اینها گروهی هستند که در بطن زیستن به خواب ابدی غفلت و نادانی فرو رفته اند...

مهتا بعد از ناهاری که تو رستوران محراب خورد و چند ساعتی هم تو شهر گشت هنگام عصر به عمارت برگشت ، این ملاقات و توافق بین خودش و محراب و قدم زدن چند ساعته تو شهر به تمام افکار پریشانش نظم بخشید و با دلی آرامتر خود را برای دیدن جاوید و دریا آماده کرد... از لحظه ی طفولیت و بعد از مرگ مادرش رنج فراوانی کشیده بود ، وقتی روح پدرش به همراه مرگ مادر رفته بود مهتا هم زمان هم مادرش را از دست داد و هم پدرش را ، سالها طول کشید که پدرش توانست به کمک پدر جاوید از اعتیاد به الکل و خوشگذرانی های کاذب که فقط بهانه اش مرگ عشقش بود نجات پیدا کرده و دوباره روی پای خود بایستد ، تو این دوران بود که مهتا با احساسی گنگ نسبت به جاوید از درون ریشه زد و در روزهای سخت زندگی همین احساس او را سرپا نگه داشته بود ، ولی با ازدواج جاوید همه ی معادلاتش بهم ریخت و بعد از تلاشی که برای بدست آوردن جاوید کرد و موفق نشد حس کینه و حسادت تمام سلولهای تنش را تک به تک درگیر کرده و خود را برای مبارزه ای سنگین مقابل رقیب آماده میکرد ، این حس کُشنده مثل موج مهیب به صخره کوبیده میشد و لحظه ای روحش از این ضربه ها در امان نبود...

دریا و مهتا سر میز شام هر دو سکوت اختیار کرده و هر کدام در افکار آشفته ی خویش فرو رفته بودند و گاهی با نگاه های سنگین همدیگر را از نظر می گذراندند ، تنها چیزی که فعلا در مغز مهتا بالا پایین میشد این بود که زن روبرویش چه برتری نسبت به خودش داشت که دسته دسته مردها برای داشتنش به رقابت پرداخته بودند ، دریا در مقابلش که همه چیز تمام بود یه دختر کاملا معمولی بدون هیچ خانواده و گذشته ای بود که تنها امتیازی که داشت و مردها را به سمت خود می کشید همین زیبایی ظاهریش بود که این امتیاز گر چه برای هر دختری مهم بود ولی فاکتوری نبود که جاوید اینچنین به او دل ببند و بعد از آن همه کشمکش و جدایی دوباره برای بدست آوردنش دست به هزار تا ترفند جدید بزند ، شاید هم به قول فیروزه این دختر هیچ چیزی ندارد غیراز مهره ی ماری که پسر بیچاره اش را  محکم گرفته و خیال رهایی او را نداشت ، آهی کشید و با خود فکر کرد ای کاش او هم مهره ی ماری داشت و می توانست بدون مانع قلب جاوید را به نام خودش بزند...

با آمدن جاوید و آن اخم جدا نشدنی از روی صورتش تمام افکارش پر کشید و با سلامی نگاه عصبی و تیز جاوید را به جان خرید ، این نگاه و خشم از چشم دریا دور نماند و منتظر انفجار بعد این حال را داشت... هنوز کامل روی صندلی جا نگرفته بود که خطاب به مهتا غرید :

- از صبح تا حالا کجا بودی که تلفنتم جواب ندادی...؟

صورت درهم دریا با این سوال و نگرانی جاوید بیشتر درهم شد و این اخم از چشم تیز بین مهتا دور نماند و وقتی اولین قاشق سوپ راخورد با عشوه گفت :

- برات مهمه کجا بودم و چرا جواب تلفنو ندادم...؟ این نگرانتو باید پای غیرتت بزارم یا کنجکاوی...؟

 جاوید حسابی عصبی بود و پوزخند معنی دار دریا او را بیشتر سر خشم آورد و محکم کف دستش را روی میز کوبید و با صدای بلندی گفت :

- اگه مهم نبود نمی پرسیدم...

نگاه راضی مهتا روی چهره ی گرفته ی دریا نشست و خوشحال که بازی جدیدی را شروع کرده تا بتواند حتی شده یک قدم رقیب را به عقب براند ، باید تدبیر به خرج می داد و سعی میکرد با پنبه سر ببرد ، این راهی بود که پدرش به او یاد داده و بهترین ترفند بود تا دشمن و یا رقیب را به زانو در آورد... لبخند دیگری زد و آرامتر گفت :

- رفته بودم دیدن یکی از دوستای مامان تلفنمم رو بی صدا بود...

جاوید طوری نگاهش کرد که یعنی خر خودتی... مهتا که بازی به دهانش مزه کرده بود با عشوه چشمی گرداند و گفت :

- خب چیه ، نکنه فکر کردی خونواده ام آدم فضایین و کسی رو اینجا نداره...؟

جاوید با انگشت اشاره چند ضربه به سرش زد و خشمگین گفت : یه چیزی بود به عقل جور در بیاد...

مهتا ای بابایی گفت و شروع به خوردن سوپ کرد اینقدر این بحث برایش شیرین بود که تمام دلخوری هایش را به همین لحظات شیرین دَر کرد ، بحث با جاوید و خریدن خشم او به جان گر چه در دل و احساسش دلچسب نبود ولی همینکه دریا اخم کرده و با حرص قاشق قاشق سوپ میخورد برایش پر ارزش میشد... بعد از چند تا قاشق سوپ باز هم نطقش باز شد :

- چطور صبح که بهت گفتم بیام دنبالت قبول نکردی حالا رفت و آمدای من برات مهم شده...؟

جاوید که بیشتر از این حوصله ی این بحث را نداشت قاشقش را محکم روی میز کوبید و داد زد : بس کن مهتا اینقدر رو اعصاب من نرو به حد کافی از نبودنت عصبانی هستم بزار بعد از شام به این مشکل رسیدگی کنم...

نگاه دریا به این صحنه و حرفهای شنیده شده سرد بود ولی از درون داشت می سوخت ، چیزی نمانده بود مهتا با همین عشوه ها خود را به آغوش جاوید بسپرد ، طاقت دیدن این صحنه ها را نداشت وقتی هنوز قلبش در گرو عشق جاوید گره خورده بود ، از جا بلند شد و صندلی را عقب زد ، نگاه پر خشم جاوید به اندام کشیده ی او افتاد و زبان تلخش چرخید :

- کجا...؟

دریا غضبناک نگاهش کرد ولی چیزی نگفت و یک قدم برنداشته جاوید فریاد زد : بشین سرجات ، تا کامل شامتو نخوردی حق نداری میز رو ترک کنی ، بچه نیستی که هر دفعه قهر میکنی و از پشت میز جیم میشی...

دریا پوزخندی زد و نگاهش لحظه ای روی صورت پر تمسخر مهتا نشست و دوباره برگشت سمت جاوید و گفت : حرمسرا باز کردی...؟ اون روزایی که بهم زور می گفتی گذشته آقای آیت ، الان دیگه دستوراتت پشیزی نمی ارزه...

خنده ی نرم و آهسته ی مهتا جرقه شد و شعله کشید به وجود جاوید و نعره زد : گفتم بشین تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی... بشین لعنتی...

با فریاد جاوید همدم به اتفاق شوهرش جعفر آشفته و نگران به سالن نشیمن آمدند و همدم بلافاصله نزد جاوید ایستاد و گفت :

- چی شده پسرم ، این داد و فریادا برای چیه...؟

جاوید حرفی نزد و کلافه چنگی به موهایش کشید ، همدم وقتی از جاوید حرفی نشنید چشم غره ای به مهتا رفت که مطمئن بود همه ی آتیش ها از گور این دختر بلند میشود و رو به چشمان دریا که از اشک برق می زد پرسید چی باعث این همه خشم شده ولی دریا به جای جواب عذرخواهی کرد و به سمت پله ها پا تند کرد و لحظه ای بعد صدای کوبیدن در پایان همه ی آن کشمکش ها بود... جاوید با رفتن دریا خشمش بیشتر شد و انگشتان ورزیده اش مشت شد ، نفس درون سینه اش حبس شده و وقتی مهتا با لبخند مضحکی دوباره پشت میز نشست انفجار واقعی رخ داد و تمام محتویات روی میز با صدای مهیبی  کف سالن پخش شد ، با این کار جاوید مهتا از ترس جیغی کشید و فوری خود را پشت جعفر مخفی کرد ، همدم که از این عصبانیت های جاوید خاطره ی خوشی نداشت ترسیده و با احساس مادرانه ی همیشگی خود هر دو بازوی جاوید را گرفته و مدام او را به آرامش دعوت میکرد ولی قفسه ی سینه ی جاوید از دم و بازدم های کوتاه و بلندی که می کشید اوج خشمش را به نمایش گذاشته بود ، بالاخره لیوان آبی را که در این فاصله جعفر آورده بود و با اصرار همدم خورد خشمش کمی فروکش کرد و همدم را به آرامی کنار زد و سویچ ماشین را از روی میز چنگ زده و بعد از لحظانی با ماشین از عمارت بیرون زد ، همدم با حالی نزار روی مبل کنار دستش فرود آمد و مدام صلوات می فرستاد که بیرون عمارت برای جاوید اتفاقی نیفتد ، از دختر ترسیده ی روبرویش منزجر بود که این چنین اعصاب جاوید را به بازی گرفته بود و از دریا دلخورتر که با ترک میز به این عصبانیت دامن زده بود... نمی فهمید چرا روزگار سر سازگاری با این پسر نداشت و هر لحظه به او زخمی تازه می زند...بغضی سر دلش سنگینی میکرد و جایی خلوت می خواست تا گره از این گلوی دردمندش باز کند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط ماربیا ، h.m.a.s ، Golabatoon ، ahmad6262 ، پوران ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو
141

حدود یک نیمه شب بود که دریا نگران و آشفته پشت پنجره ایستاده و به جای خالی ماشین جاوید خیره مانده بود ، دلواپسی مثل خنجر به جانش افتاده و لحظه ای آرامش نمیگذاشت ، عشق پرشور جاوید هنوز در لایه های قلبش محفوظ و گرم مانده بود و نمیتوانست بابت نبودنش نگران نباشد ، بابت بی احترامی که در مقابل مهتا به او کرده و آنجا را ترک کرده بود پشیمان و نادم بود ، قطره ی اشکی که بی اختیار از چشمش افتاد اوج نگرانی و ندامتش را به رخ می کشید ، مهتا با زیرکی تمام توپ انتقامش را به دروازه ی او پرتاب کرده و دریا با جا خالی که داده بود توپ به وسط دروازه نشسته و گل شده بود ، گلی طلایی که تمام افتخارش به مهتا رسید و باختش به او و جاوید... گاهی اوقات آدمها در مخمصه ای قرار می گیرند که برای فرار از آن به تونل میانبری که به پرتگاه ختم میشد پناهنده میشوند و دریا از همین میانبر رفته بود... با تقه ای که به دراتاق خورد از جا پرید و برگشت و همدم را با چهره ای درهم و نگرانتر از خود  مقابلش دید ، نگاه زن گرچه از مِهر همیشگی چیزی کم نشده بود ولی این بار غباری از سرزنش هم روی آن نشسته بود ، به خود جراتی داد و پرسید :


- اتفاقی افتاده همدم خانوم...؟ آخه هنوز جاوید برنگشته...

همدم آهی کشید و وارد اتاق شد و در را بست و گفت : نه عزیزم دیدم چراغ خواب اتاقت روشنه فهمیدم تو هم مثل من بیدار و نگرانی...

دریا آشفته دست دور بازوهایش پیچاند و از شرمندگی در مقابل این زن که جای مادر را برای جاوید پر کرده بود سر پایین انداخت ، شاید اگر سالن را ترک نکرده بود اوضاع اینچنین خراب نمیشد ، همدم لب تخت نشست و از دریا خواست کنارش بنشیند ، وقتی به نرمی کنار همدم جا گرفت با صدایی پر از بغض گفت :

- ببخشید نمیخواستم این اتفاق بیفته...

همدم سریع گردن چرخاند و نگاه آزرده اش را تو نگاه اشکی دریا دوخت و کمی جدی گفت : ولی اتفاق افتاد و الان جاوید اینقدر عصبانی هست که تا الان به عمارت برنگشته ، نمیگم تنها تو مقصری ولی می تونستی به حرف جاوید بها بدی و قائله رو ختم به خیر کنی...

دریا که خوب می فهمید عصبانیت بیشتر جاوید بخاطر اوست شرمنده تر گفت : می دونم مقصرم ولی بعضی وقتا تحمل کردن مهتا برام غیرممکن میشه...

همدم که ندامت دریا را به خوبی احساس کرد کمی نرمتر شد و دست روی دست دریا گذاشت و گفت : اگه میخوای جاوید رو برا خودت حفظ کنی هیچ وقت اونو تو دروازه ی حریف پرت نکن ، جاوید اگه با موندن تو آروم میشد تو حق نداشتی به جای آرامش این همه خشم و عصبانیت تحویلش بدی ، سعی کن در مقابل نقشه های این دختر به جای انتقام با سیاست جاوید رو تو مشتت نگه داری...

دریا در جواب همدم فقط سری تکان داد ، چطور می توانست به او بگوید که او و جاوید دیگر راه مشترکی با هم ندارند ، چطور به او می فهماند که این عشق سالهاست مُرده و کسی دیگر از سفر مرگ برنمی گردد...؟

با صدای ماشین که وارد عمارت شد دریا با شوق از جا جهید و پشت پنجره رفت و همدم با لبخندی عمیق به قامت بلند و رعنای او خیره ماند و در دل به انتخاب و سلیقه ی جاویدش آفرین گفت ، دریا همان دختری بود که در رویاهایش کنار جاوید مجسم میکرد... دریا با خوشحالی آمدن جاوید را به همدم خبر داد و همدم خندان از جا بلند شد و مشتی آرام به بازوی دریا زد و گفت :

- چشمت روشن عزیزم ، من میرم بخوابم ولی ازت میخوام باهاش حرف بزنی حتی شده یه دقیقه ، بزار بچه ام امشبو با آرامش بخوابه...

برق اشک همدم دل دریا را لرزاند و بی اراده او را به بغل گرفت و بی اختیار قول داد ، عقلش این نزدیکی دو نفره  در این نیمه شب را نمیخواست و دلش در هوای او پر می کشید ، بین عقل و احساسش در جدال بود که صدای قدمهایش مثل ملودی جان بخشی روی پارکتهای راهرو گوشهایش را نوازش کرد ، وقتی پشت در اتاق دریا قدمها مکث کرد دریا در را باز کرد و نگاه خمار و مست جاوید روی چشمهای براق دریا نشست ، این نگاه تب کرده انگار مثل نسیم خنکی بود که میان حس و حال تب کرده ی دخترک پیچید ، نگاهش که کمی طولانی شد با لبخند کجی پرسید :

- ملکه هنوز نخوابیده...؟ نکنه نگران پادشاه عمارت بوده که تا این موقع بیدار مونده...؟

با جمله های کشدار جاوید که مست بودنش را به رخ می کشید دریا اخمی کرد و کمی عقب کشید و گفت : آره نگرانت بودم چون خودم باعث فرارت شدم ، منو ببخش که باعث شدم اون همه عصبانی بشی...

لحن نرم و گرم دریا قلب جاوید را به تپش بیشتری وا داشت و باعث شد به خود جرات دهد و چند قدم به او نزدیکتر شود  وقتی فاصله به صفر رسید و هُرم نفسهایشان درهم گره خورد داغی شرم زیر پوست دریا دوید و لپهایش را گلی کرد که از نگاه جاوید دور نماند ، لبخند عاشقانه ای زد و گفت :

- من هیچ وقت از دست تو عصبانی نمیشم ، امشب از دست خودم عصبانی بودم که از عمارت بیرون زدم...

با تموم شدن جمله اش تکیه اش را از چهارچوب در برداشت که تلو تلو خورد ولی نیفتاد ، دریا که نگرانیش بیشتر شده بود گفت :

- میرم همدم رو خبر کنم تا حمومو برات آماده کنه...

ولی هنوز قدم برنداشته مچش اسیر دست مردانه و گرم جاوید شد و با قلبی که بی مهابا تو سینه می کوبید به جاوید خیره ماند... جاوید دل خوش از این شرم که چشمان دریا را خواستنی تر کرده بود او را به درون اتاق هل داد و در را بست و او را میان تن و دیوار کنار در اسیر کرد ، صورتش را نزدیک آورد آنقدر که هُرم نفسش پوست تبدار دریا را آتش زد ، نگاه کردن به این چشمها سخت بود ، عذاب آور بود... خیلی وقت بود که ناز کردن در این آغوش را از یاد برده بود ، درست از همان روزهایی که قدمهای جاوید نم نم عقب رفت و یک مرتبه همه چیز زیر رو شد... پیشانیش را به پیشانی دریا تکیه داد و گفت :

- عزیزم من اینقدر مست نیستم که می ترسی ، حالیمه دارم چیکار میکنم...

 دریا معذب دستهایش را روی سینه ی جاوید گذاشت و او را به عقب راند و با حرص گفت : برو کنار داری اذیتم میکنی...

دو دستش را روی دستهای ظریف و سرد دریا روی سینه اش گذاشت و با صدای لرزانی گفت : چیکار میکنم که اذیت میشی ، لامصب می دونی تو این چند سال از دوریت چی کشیدم...؟

با همین جمله نفس درون سینه اش به تلاطم  افتاد ، نفس عمیقی کشید و هر چه اکسیژن در هوا بود را با یک نفس قاپید ، هر کاری کرد از چنپره ی دستهای جاوید خود را نجات دهد نشد ، جاوید امشب مثل بختک به جانش افتاده بود و خیال جدا شدن نداشت ، اگر مهتا می فهمید جاوید اینجاست و می خواهد رفع دلتنگی این سالها را بکند در موردش چه تهمتهایی که نمی زد ، قلبش از این فکر لرزید ، دلش نمیخواست آدمهای این عمارت به چشم دیگری به او نگاه کنند به چشم یک هرزه یا سوءاستفاده گر ، جاوید از این سکوت استفاده کرد و ادامه داد :

- نظرت چیه امشب با هم باشیم هوم....

دریا دوباره با کف دست او را عقب زد و میخواست چیزی بارش کند که در یک لحظه جاوید خفتش کرد و لبهایش شکار شد ، با لمس لبهای تب دار جاوید جریانی مثل برق از تمام تنش گذشت و به قلبش رسید ، نای تکان خوردن نداشت انگار در تسخیر قدرت چشمان و بوسه ی او قرار گرفته بود همان جادویی که با نفس های او آمیخته و روی صورتش پخش میشد... وقتی از آن حالت به سختی بیرون آمد با حرص و خشم فراوان جاوید را به عقب هل داد که بر اثر این حرکت گره ی دستهای جاوید باز شده و جاوید سرخوشانه و خندان عقب عقب رفته و روی تخت فرود آمد و صدای بلند خندیدنش  درون اتاق پیچید ، دریا که از خنده ی جاوید به حالت عادی برگشته بود و بوسیدنش را یک توهین و سوء استفاده می دانست عصبی جلو رفت و لگدی نه چندان محکم به پای جاوید که از تخت آویزان بود زد و با خشم گفت :

- احمق نفهم ، تقصیر منه که به یه آدم مست اعتماد کردم...

جاوید سرش را کمی بالا گرفت و باز خندید و همین طور که سعی میکرد آرنجهایش را تکیه گاه بدنش کند و کمی خود را بالا بکشد گفت :

- هنوزم طعم لبهات بوی توت فرنگی میده ، هنوز از همون رژی استفاده میکنی که من دوست دارم...

تپش قلب دریا تصاعدی بالا رفت و خشم تمام وجودش را در سیطره ی خود گرفت ، از اینکه دستش برای او رو شده بود می خواست فریاد بزند و سینه اش را از این درد چهارساله خلاص کند...

ولی جاوید بی اعتنا به این خشم فوران کرده ادامه داد : هوووووم.... خوشحالم که هنوز منو و علایقمو فراموش نکردی ، عاشقتم دریا خانوم...

دریا پوزخندی نثارش کرد و گفت : خواب دیدی خیره آقای آیت ، مطمئن باش اون روزا دیگه برنمیگرده ، میرم همدم رو خبر کنم تا بری یه دوش بگیری و دست از چرت و پرت گفتن برداری ، به آدم مست هیچ اعتباری نیست...

جاوید باز هم خندید و سرش را به عقب راند و با یکی از دستهایش کلید را بالا نگه داشت و همین طور که تکان می داد  گفت :

- امشب مهمونت هستم و قراره ازم خوب پذیرایی کنی پس بهتره به جای اینکه اینقدر شلوغش کنی و آدمای بیرون بفهمم تو این اتاق چه خبره بیای پیشم بخوابی که خیلی وقته دلتنگتم ، چه بخوای چه نخوای من امشب تو رو میخوام خودتو ازم دریغ کنی وای به حالت ، حواست باشه مثل سر شب سگم نکنی که این بار از تبیهت نمی گذرم...

دریا با ترس و حیرت به کلیدی که تو دست جاوید تکان میخورد خیره ماند ، باور نمیکرد جاوید با این حالش اینقدر زیرکانه عمل کرده و در را قفل کند و کلید را برداشته باشد ، بعد از مکثی باور نکردنی نگاهش به سمت چشمهایی رفت که پر بود از تمنا و خواستن ، چشمانی پر درد که او را فریاد می زد... دلش هزار پاره شد و بغض دوباره نیش به احساسش زد و دلش به حال خودش سوخت برای تمنای دلی که چهارسال باید بود و نبود ، تمنای آغوشی که باید بود و نبود ، مگر یادش می رفت بخاطر این مرد تنها امید زندگیش را از خودش رانده بود...؟ مگر یادش می رفت بخاطر این مرد چه دردهایی کشیده بود...؟ نه نه... هرگز آن روزهای عذاب آور و پر از شکنجه ی روحی را از یاد نمی برد ، به جای اینکه از این تمنا و خواهش و اعتراف خوشحال باشد خشم دوباره شعله کشید و همین طور که به جاوید خیره بود با تمام خشم و تنفر داد زد :

- تموم این بلاها رو تو باعث شدی ، تو بودی که رفتن رو به مونده پیش من ترجیح دادی ، تو بودی که از من دل کندی و خواستی طلاقمو بگیرم ، حالا اومدی تو این اتاق و با اون حال مزخرفت از من میخوای همه چیز رو فراموش کنم و امشب با تو باشم ، هه... زهی خیال باطل ، اگه واقعا راست میگی و اونقدرا مست نیستی به حرمت همون بچه که خط این اتصال شده از این اتاق برو بیرون و یادت بره زمانی کسی به اسم دریا تو زندگیت بوده...

جاوید از این همه تلخی و انزجار قلبش به درد آمد و به زور روی تخت نشست و تا ثانیه ای به چشمان پر از کینه و صورتی سرخ شده از خشم دریا نگرسیت ، این دریای تلخ و سفت و سخت را دوست نداشت ، این دریای پر از بغض و کینه را نمی خواست ، دلش دریای مهربان خودش را می خواست ، دریایی که مثل اسمش دریایی باشد و او را به آرامش برساند ، دلش دریایی را میخواست که بخشنده بود و مثل همیشه از همه ی خطاهایش می گذشت... با رو شدن احساس واقعی دریا حسی جز زجر و درد نداشت حسی شبیه مرگ ، آنقدر کلمات مجهول و گمشده در سرش زیاد بود که نمی دانست باید چیکار کند... به سختی از جا بلند شد و روبروی دریا ایستاد و نگاه پر از خواهش و عشقش را در نگاه عصبی و اشکی دریا دوخت و  گفت :

- من هنوز دوست دارم دریا ، دیوونه تم ، نمیتونم ازت بگذرم ، بزار دوباره کنار هم بودنو حس کنیم ، بزار دوباره شعله ی عشقمون روشن بشه ، بس دیگه این همه دوری ، بسه این همه جدایی ، چی عایدمون میشه که من اون سر دنیا باشم و تو اینجا ولی قلبامون برای همدیگه پرپر بزنه...؟

حالش زیاد خوب نبود و این مستی اندک هم او را به خوابی عمیق دعوت میکرد ، دوباره بازوهای دریا را به چنگ گرفت تا از افتادنش جلوگیری کند و ادامه داد :

- دخترمون که بیاد میشیم یه خونواده ، دوباره زندگیمونو از اول شروع میکنیم ، دوباره عشمون رو از سر می گیریم ، همه ی دنیا رو به پات می ریزم ، دریا الان همه چیز دارم ، تو رو میکنم ملکه ی این عمارت ، تو فقط منو پس نزن و مثل روزای اول عاشقم باش...

دریا با تقلایی که میکرد تا از دست جاوید رها شود گفت : ولم کن جاوید ، دیگه اون روزا برنمیگرده ، دیگه عشق و زندگی که از دست رفته برنمیگرده تو همه ی پل ها رو پشت سرت خراب کردی...

جاوید با اینکه مست بود و تعادلی روی حرکاتش نبود ولی نیرویی که از نزدیکی و عشق دریا جذب کرده بود به او قدرتی افزون داده و دریا را به شدت تکان داد و عصبی غرید :

- لعنتی چرا اینقدر سنگ دل شدی ، دریای من مهربون و با گذشت بود ، اون گذشت میکرد از خطاهای عاشقش...

هر کاری کرد تا از چنگالهایی که در بازویش فرو رفته بود خود را برهاند نمیشد ، این نزدیکی داشت بی حسش میکرد قلبش پرپر میزد برای داشتن این آغوش و حرفهای عاشقانه ، ولی عقلش نهیب می زد که این نزدیکی برایش خطرناک است ، حتما این نزدیکی باز هم تمام احساسش را می سوزاند ، باید از این آتش دور میشد ، باید دوری میکرد از این خواستن و دوست داشته شدن ، باید قید این عشق را می زد ، داشتن این آشنای دیروز و غریبه ی امروز قطب مخالف تمام خواسته هایش بود...

- ولم کن جاوید دستام درد گرفت ، باور کن اون روزا دیگه برنمیگرده ، تموم شد ، لااقل برا من تموم شده اس...

جاوید خشن گفت : تموم نشده نه برای من نه برای تو ، تازه داره شروع میشه ، نمی زارم کسی تو رو ازم بگیره ، تو فقط مال منی ، ازت نمیگذرم لعنتی ، ازت نمیگذرم...

دریا در تقلا که از جاوید جدا شود و جاوید در تلاش که امشب با دریا باشد هر دو در این کشمش به روی تخت افتادند و با حیرت و سکوت چند ثانیه ای به هم خیره ماندند ، هر دو نفس نفس می زدند ، هر دو در تمنای پنهانی می سوختند ، دریا  آرزوی رهایی از این بند را داشت و جاوید در این آغوش آرامشی را طلب میکرد که چند سال به غارت رفته بود ، خسته بود از زمستان بی او بودن و دلش گرمای همیشگی حضورش را می طلبید... جاوید زودتر از دریا به خودش آمد روی دریا چنپره زد و با دست دیگرش دستهای دریا را قفل کرده و با دستی دیگر صورت دریا را نوازش میکر د ، اشک از کناره های چشمان دریا شُره کرده و با تمنای نگاه از او میخواست او را رها کند ولی جاوید به جای رهایی مرتب گونه های پر اشک دریا را می بوسید و قربان صدقه ی او می رفت...

- گریه نکن قربونت برم نمیخوام اذیتت کنم فقط میخوام امشب پیشت باشم و سرمو لابه لای موهات بزارم و بخوابم میخوام این عطش چند ساله رو فروکش کنم...

سر خم کرد و اشکی که از گوشه ی چشمش روی لبهای دریا چکید باعث شدت گریه ی دریا شد ، جاوید هم به همراه دریا گریه میکرد ، شکوه این گریه ها که در هم ادغام شده بود دیدنی بود ، سر پایین آورد و روی قطره ی اشکی که روی لبهای دریا افتاده بود را بوسید و با بغضی گره خورده در گلو گفت :

- باز که این چشما سر رفت ، باز که داری خط میکشی روی شیشه ی عمر من ، نمیخوام دیگه اشکاتو ببینم ، تو باید فقط بخندی ، بخند و روح پوسیده ی منو از اول قلمه بزن تا دوباره ریشه هام جون بگیره و این عشق به خواب رفته بیدار بشه و رشد کنه...

وقتی از بوسیدن و حرفهای عاشقانه ی تلنبار شده ی این چند سال رها شد دست برد و کش موهای دریا را باز کرد و او را به آغوش کشید و سرش را لابلای موهای دریا گذاشت و بعد از چند نفس عمیق و بوسیدن لاله ی گوش دریا آرام گرفت و از تقلا افتاد... دریا وقتی زورش به جاوید نرسید سکوت کرد و فقط اشک ریخت وهق هقش تو سینه ی جاوید خفه شد ، درهیچ جایی از بدن سلولی نبود که برای این دیدار و نزدیکی سر پا نایستاده باشد و منتظر در شور و هیجان و ترس غرق نباشد و همین واکنش طبیعی دریا را به سکوت واداشته بود و قدرت اعتراض را از او گرفته بود... نفسهای جاوید که منظم شد به هر طریقی بود خود را از میان بازوهای زنجیر شده ی او بیرون کشید و لحظه ای بالای سرش درنگ کرد و مات چهره ای شد که در خواب مثل پسر بچه ای بود که برای خوابیدن بهانه ی آغوش مادر را دارد و وقتی بوی مادر به او می رسید چون لالایی در گوشش به خواب می رفت ، جاوید هم در این ساعت مثل همان بچه های دور از مادر سر در جنگل پر رمز و راز موهای دریا به خواب عمیقی رفته بود ، پتوی نازکی روی تنش کشید و از تخت پایین آمد ، نمی دانست چکار باید بکند و کجا باید بخوابد تا به حال در این موقعیت سخت قرار نگرفته بود ، بالاخره تصمیم گرفت روی کاناپه ی کنار اتاق شب را به صبح برساند ، حتی اگر تصمیم داشت اتاق را ترک کند چطور می توانست جواب آدمهای این عمارت را بدهد ، از کمد دیواری اتاق پتو و بالشی بیرون کشید و روی کاناپه دراز کشید و به این ساعت پر ماجرا فکر کرد ، در تمام سرش جاوید و عشق و خواستنش مثل یک ویروس ناشناخته می چرخید و به او اجازه ی خواب نمی داد ، سر دو راهی سختی گیر کرده بود دلش با جاوید و تمنای خواستش بود و عقلش او را از این احساس و نزدیکی نهی میکرد ، به این دو روزی که گذشته بود اندیشید که حتی ثانیه ای بی حضور پر رنگ و صمیمی اش سر نشده بود ، دلش می رفت برای بودنهای مردانه و حمایتگرانه اش ، برای نوازشهای گرم و بی دریغش ، دلش می رفت برای آخر شبهایی که سر بر شانه و دست در دستش می گذاشت و خاطراتش را با او مرور میکرد و جاوید در سکوت همراهیش میکرد ، دلش رفته بود برای چشمهایی که همیشه می خندید ، برای سینه ی پهن و محکمی که وقت و بی وقت پناهگاه بی طاقتیش میشد ، اینقدر در این افکار آشفته غرق شد تا بالاخره بعد از چند ساعت ، خواب قلعه ی چشمانش را فتح کرد او را به دنیای رویا و کابوسهای شبانه اش کشاند....

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط ماربیا ، h.m.a.s ، Golabatoon ، پوران ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، گل بانو
142

صدای جیک جیک گنجشکها عاملی شد تا چشمهای گرم جاوید آرام آرام خواب را کنار بزند ، لای پلکش باز شد و چشمانش به نور خورشید که از درز پرده روی صورتش افتاده بود جمع شد ، کمی خود را به سمت چپ و دور از نور خورشید مایل کرد و چشمهایش کامل باز شد ، در لحظه ی اول هیچ برداشتی از اطرافش و جایی که خوابیده بود نداشت ولی کم کم مغزش تمام اتفاقات دیشب را به یاد آورد و سراسیمه در جای خود نشست ، اولین نگاهش  به دریایی افتاد که جنین وار درون کاناپه به خواب عمیقی فرو رفته بود لبخند شادی زد و از اینکه شب را تو اتاق دریا و کنار او به صبح رسانده بود قلبش پایکوبی عجیبی به راه انداخته بود ، گر چه دریا با خوابیدن روی کاناپه اعتراض خود را اعلام کرده بود اما به خودش مطمئن بود که کار خلاف شرعی نکرده و دلش خواسته بود بعد از چند سال دوری هم نفس زنش باشد... از تخت پایین آمد اما به محض اینکه پایش را روی زمین گذاشت سرش گیج رفت و دوباره مجبور شد لبه ی تخت را بگیرد تا از افتادنش جلوگیری کند ، به اجبار کمی مکث کرد تا  سرگیجه اش برطرف شد و دقیقه ای بعد به سمت دریا رفت ، پتوی او را که روی زمین افتاده بود برداشت به آرامی روی دریا انداخت و پایین تخت زانو زد و تا لحظاتی به تماشای صورت یار پرداخت ، همین طور که مشتاقانه به صورت زیبا و چشمان کشیده و مژه های بلند و برگشته ی دریا خیره بود زمزمه کرد :


- منو ببخش به خاطر دیشب خیلی اذیتت کردم که مجبور شدی بیای روی کاناپه بخوابی ، منو ببخش برای این همه سال که تمام شادی های زندگیتو گرفتم ، ولی بهت قول مردونه میدم جبران کنم اینقدر به پات ثروت و محبت بریزم که جبران این همه سال تنهایی و سختی که کشیدی بشه ، اگه ماهی بشی و بری ته دریا یا ستاره بشی و بچسبی به طاق آسمون محاله ازت بگذرم ، وقتی دخترمون بیاد دنیا رو برای هر دوتون بهشت میکنم...

طره ای از موهای دریا را که تو صورتش افتاده بود  کنار زد و نوک انگشتش را نامحسوس روی بلندی مژه هایش کشید و لبخندی زد و باز هم زمزمه کرد :

- بلندی همین مژه ها و رنگ عسل چشمات دل ناسور منو گرفتار کرد ، دریا تو منو بیچاره ی خودت کردی ، دوست دارم گل همیشه بهارم... خیلی میخوامت دریا ، اینقدر میخوامت که نمی تونی اندازه اش رو حساب کنی...

عشق برای زندگی لازمه ولی کافی نیست ، عشق لزوما آرامش و خوشبختی نمیاره ، باید بهای گزافی برای این تجربه داد و بهای گزاف جاوید و دریا این دوری و شکنجه ی چند ساله بود... بوسه ای آرام روی پیشانی اش نشاند و از جا بلند شد و به سمت بیرون اتاق رفت وقتی دستش روی دستگیره ی در نشست با دیدن کلید روی در سرخوشانه خندید و دوباره به عقب برگشت و به دریا نگاه کرد و گفت :

- هنوزم همون دریای ملاحظه کاری ، همونی که وقتی تو جمع می بوسیدمت یا حرف عاشقونه ای بهت می زدم صورتت عین هلو سرخ میشد و یه چشم غره ی اساسی بهم میرفتی ، حالام ترسیدی همدم یا فائزه بیاد دم اتاق و ببینه در قفله و فکرای ناجوری بکنه و باز تو شرمنده ی آدمای این عمارت بشی...

سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت اما از شانس بدش مهتا روبرویش قرار گرفت و با چشمهایی که از حدقه بیرون زده بود نگاهش بین جاوید و اتاق دریا در رفت و آمد بود ، بعد از لحظه ای که به خودش آمد ، خشم و عصبانیت درون چشمهایش تزریق شد و غرید :

- تو دیشب تو این اتاق خوابیدی...؟

جاوید از اینکه اول صبح باید بابت کارهای خصوصیش هم به مهتا جواب  می داد اخمی کرد و تلخ گفت : نکنه برای خوابیدنم باید از تو اجازه می گرفتم...؟

مهتا متحیرتر گفت : تو می فهمی چی داری میگی...؟ چطور به خودت اجازه دادی همچین غلطی بکنی...

جاوید با فکی فشرده گفت : به همون اندازه که تو به خودت اجازه میدی تو کارای خصوصی من دخالت کنی...

جاوید بی اعتنا راهش را کشید و به اتاقش رفت و بعد از برداشتن حوله به حمام رفت و مهتا را با یک دنیا خشم و نفرت پشت سر گذاشت ، نفس های کوتاه و بالا پایین شدن سینه ی مهتا نوید یک انفجار مهیب را می داد ، سرتا سرشب با خیال و حسرت جاوید به صبح رسانده بود در حالیکه جاوید و دریا دیشب را کنار هم خوش گذرانده و حتما به ریش او خندیده بودند ،  از عصبانیت دستهایش مشت شد و فکش بهم فشرده شد ، زندگیش کلاف سردرگمی شده بود که سر رشته ی آن از دستش در رفته بود ولی وقتی همراه جاوید شد به خودش قول داده بود که در کمترین وقت این سر رشته را پیدا کرده و این بار او را محکمتر در مشتهایش نگه دارد و برای همیشه جاوید را به سمت خودش جذب کند بخاطر همین قول با عصبانیت تمام در اتاق دریا را باز کرد و آن را محکم به دیوار کوبید که از شدت صدا دریا با چشمانی پر خواب و هراسان از خواب بیدار شد و روی کاناپه نشست و تا لحظاتی به اطرافش چشم گرداند تا علت این صدا را پیدا کند ، وقتی اطرافش را خوب نگاه کرد تازه سیگنالهای مغزش بیدار شده و تمام اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوی چشمانش رژه رفت و دقیقه ای بعد نگاهش به چشمان عصبانی و پر از نفرت مهتا که روبرویش ایستاده و دندانهایش را برای پاره کرده او تیز کرده بود قفل شد... وقتی از تمام این دقایق پر اضطراب بیرون آمد رو به روی مهتا ایستاد و گفت:

- چی شده...؟ این چه طرز باز کردن در اتاقه...؟

مهتا به جای جواب فقط دندان برایش تیز کرده بود و همین نفرت و طلبکار بودن مهتا دریا را بیشتر عصبی کرد و باز  پرسید :

- می تونم بپرسم این موقع صبح اونم با این همه عصبانیت تو اتاق من چیکار داری...؟

مهتا به جای جواب چنان سیلی تو گوش دریا خواباند که دریا از ضرب سیلی روی کاناپه پرت شد و با حیرت و چشمانی که از ضربه به اشک نشسته بود به مهتا که مثل یه گرگ وحشی مقابلش ایستاده بود خیره ماند... چند لحظه که در بهت و حیرت بود با سوزش گونه اش به خودش آمد و دستش را روی گونه اش گذاشت و دوباره از جا بلند شد و با تمام نفرتی که همه ی وجودش را فرا گرفته بود داد زد :

- تو به چه حقی دست کثیفتو روی من بلند میکنی...؟ اول صبح هار شدی دختره ی عوضی...؟  

با جمله ی دریا عصبانیت مهتا به اوج خود رسید و دست دراز کرد و یقه ی دریا را چسبید و او را محکم به دیوار کنار تخت کوبید که دریا از درد کمر و پهلو نفسش بند رفت ولی مهتا دیوانه شده و بدون اهمیت به درد دریا فریاد زد :

- می کشمت زنیکه ی هرزه ، اومدی اینجا تا دوباره یه بچه ی دیگه پس بندازی و به این بهونه جاوید رو بیشتر به خودت سنجاق کنی...؟ ولی کور خوندی چنان بلایی به سرت بیارم تا تو تاریخ بنویسن...

دریا با همه ی دردی که تو کمر و صورتش جمع شده بود دو دستش را تخت سینه ی مهتا زد و او را به عقب راند ولی مهتا کوتاه نیامد و هر دو در یک لحظه با هم گلاویز شدند ، در این درگیری و کشمکش و سر و صدا همدم و فائزه هراسان به اتاق آمدند و با دیدن صحنه ی درگیری هر دو لحظه ای بهت زده در چهار چوب در خشک شدند... با صدای فریاد جاوید هم همدم و فائزه از بهت بیرون آمدند و هم دریا و مهتا از هم جدا شدند...

- اینجا چه خبره...؟

مهتا با دیدن جاوید داغ دلش تازه شد و رو به جاوید نعره زد : شما دو تا کثافت خراب دیشب پیش هم خوابیده بودید ، اون قولایی که به پدرت دادی یادت رفت عوضی...؟ اگه بخوای بازم با این هرزه باشی به خدا قسم خودم می کُشمش فهمیدی...؟

جاوید چنان سیلی محکمی تو گوش مهتا زد که مهتا از ضرب سیلی روی تخت پرت شد ولی دست بردار نبود و با لگد به جان مهتا افتاد ، پیچکهای خشم و درد آنقدر دور تنش پیچیده بود که تمام انسانیت و وجدانش را نابود کرده بود ، دریا از ترس خودش را درون بغل فائزه انداخته بود و اشک بود که لحظه ای او را رها نمیکرد ، در آن لحظه احساس میکرد لبه ی پرتگاهی ایستاده که اگر دستهای فائزه نبود با سر به ته دره سقوط میکرد ، همدم مثل همیشه خیلی زود به خودش آمد و جلوی جاوید را به سختی سد کرد و او را به هر ترتیبی بود به عقب راند و از جاوید میخواست آرام باشد ولی جاوید که تمام عصبانیت این چند ساله اش سر باز کرده بود نعره زد :

- ولم کن همدم بزار حسابشو برسم دیگه جونم به لبم رسیده ، خسته شدم که یه دختر آویزون بخواد برای من تصمیم بگیره ، دیوونه ام کردن دیگه نمیکشم ، دیگه تحمل ندارم...

رو به مهتا که از پس موهای پریشون تو صورتش و لبی که بر اثر سیلی خونی بود با نفرت به جاوید نگاه میکرد ادامه داد :

- تو یه ذره غرور نداری که چند ساله آویزون منی ، بابا به چه زبونی بگم من نمیخوامت از اولم نمی خواستم به چه زبونی بگم تا باور کنی...؟ اگه من دیشب تو اتاق دریا خوابیدم کار خلاف شرع نکردم دریا زنمه عقدش کردم و آوردمش تو این عمارت و دیگه محاله از دستش بدم تو هم بهتره ماستت کیسه کنی و هر چه زودتر برگردی همون جایی که بودی جای تو دیگه اینجا نیست ، ببین مهتا وادارم نکن راه پدرتو برم و با بی رحمی تو رو از اینجا بیرون کنم خودت محترمانه بزن به چاک...

با تیر خلاصی که جاوید به سمتش رها کرد و بر ملا شدن عقد دوباره ی بین آنها  قطره اشکی از لای پلک مهتا روی گونه اش فرو چکید و نگاهش کم کم سرخ شد و صورت منقبض شده اش به کبودی زد ، بازدم پر حرصش را از بینی خالی کرد و با دندانهای فشرده غرید :

- داغ این وصلتو رو دلتون می زارم ، کاری باهاتون میکنم که به دست و پام بیفتید و التماسمو بکنید...

جاوید بدون ترس از این تهدید فریاد زد : هیچ غلطی نمی تونی بکنی بهتره عوض تهدید کردن جل و پلاستو جمع کنی و برگردی به همون جایی که از اول بودی...

در یک لحظه که جاوید پشت به او کرد و به سمت دریا گام برداشت مهتا وحشیانه به سمت جاوید حمله کرد که جاوید با فریاد همدم به موقع برگشت و او را به عقب هل داد و دوباره روی تخت پرت کرد و وقتی میخواست او را دوباره به باد کتک بگیرد همدم باز هم مقابلش ایستاد و او را به سختی به سمت بیرون اتاق راهنمایی کرد ، دم اتاق نگاهش روی صورت سیلی خورده و چشمان عصبی و پر اشک دریا قفل شد و دریا از اینکه جاوید به قولش پایبند نبوده و محرم بودنشان را لو داده بود با سرزنش از جاوید چشم پوشید و از جلوی او با شتاب گذشت و به سمت پله ها دوید ، جاوید که نگران دریا بود پشت سرش دوید و مدام دریا را صدا می زد ولی دریا بی اعتنا به او و فریادهایش به آشپزخانه رفت و از در حیاط خلوت خود را به پشت عمارت رساند و هق هق گریه اش را در آن فضای باز خالی کرد ، وقتی صدای پای جاوید را شنید به عقب برگشت و فریاد زد :

- دنیال من نیا جاوید نمیخوام ریخت هیچ کدومتونو ببینم ، برو تنهام بزار...

جاوید مستاصل و آشفته گفت : دریا عزیزم خواهش میکنم آروم باش ، بزار حرف بزنیم بهت قول میدم همه چیز رو درست کنم...

دریا جیغ زد : دیگه هیچی درست نمیشه ، پلهایی که پشت سرت خراب کردی دیگه درست بشو نیست ، به حرمت همون عشق یک ساله دخترمو بده و بزار برم دنبال زندگیم ، من و تو دیگه نمیتونیم زیر یه سقف بمونیم دیگه هیچ طنابی من و تو نمی تونه به هم وصل کنه...

جاوید فریاد زد : داری اشتباه میکنی من و تو هنوز عاشق هم هستیم اینو نمی تونی منکر بشی همین دیشب به هم ثابت کردیم...

دریا اشکش را پاک کرد و یک قدم نزدیک جاوید شد چشمان عسلیش که با شال رنگی قاب گرفته و دل می برد به چشمان پر خواهش و نگران جاوید دوخت و گفت :

- بر فرضم که اینطور باشه فقط اتکا به عشق نمیشه این زندگی از هم پاشیده رو دوباره درست کرد شاید هنوز دوست داشته باشم ولی این دلیل نمیشه این زندگی دوباره از سر گرفته بشه...

جاوید نعره زد : چرا نشه لعنتی ، من دیگه تو رو از دست نمیدم یه بار دادم و تا همین لحظه دارم تاوانشو میدم ، برا خودت مسئله و فلسفه نباف دخترمون که اومد یه زندگی تازه ای رو شروع میکنیم مثل تموم خونواده ها...

دریا پوزخندی زد و گفت : تو همیشه تو رویا زندگیتو می سازی که هیچ وقت به واقعیت نمی رسه من اینقدر آبدیده شدم که دیگه عقلمو دست احساسم نمیدم دخترم که اومد از این عمارت میرم...

- منو تهدید نکن دریا هیچ غلطی نمیتونی بکنی من بخاطر تو برگشتم و تموم این نمایشم برای برگردوندن تو بازی کردم ، نگران مهتا هم نباش همین روزا شوتش میکنم پیش پدرش...

دریا خسته از این همه کشمکش و درگیری ، خسته از این همه درد و غصه ، توهین و غرور هزار تیکه اش روی زمین کنار زمین ولو شد و تکیه به تنه ی درخت پشت عمارت داد و سرش را روی زانوهایش گذاشت ، هیچ کس را نمیخواست و به کسی نیاز نداشت ، فقط خودش را میخواست و تنهایی را تا کنجی بشیند و راحت بتواند تموم هق هقش را از گره ی گلویش باز کند ، تمام وجودش شعله ای شد سوزنده ، از هر چی می ترسید به سرش آمده بود ، یک عمر از حقارت متنفر بود ، یک عمر جنگید تا حس تلخ تحقیر را لمس نکند ولی یک عمر تو طالعش به جز حقارت و تلخی هیچی نبود ، همه درها را به روی خود بسته می دید آجر به آجر دیوار روبرویش بود ، قلبش از این ظلمی که در حقش روا داشتند می سوخت ، دلش برای غربتش می سوخت ، ای کاش فریادرسی از راه می رسید...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، ماربیا ، AmirHafez ، h.m.a.s ، گل بانو ، پوران
143

جاوید از آرام گرفتن دریا کمی خیالش راحت شد کنارش نشست و بعد از مکثی طولانی با صدای آرامی شروع به درد و دل کرد :

- تا خودمو تو این عمارت شناختم تنها بودم دلم به بودن جواهر گرم بود که اونم خیلی زود ازم گرفتن ، وقتی خواهرم رفت تنهاتر شدم ، فکر نکن فقط تو آدم تنهای روی زمینی من با وجود پدر و مادرم تنها بود و این خیلی درد داره ، پدر و مادری که فقط اولویت زندگیشون جمع کردن ثروت بود ، وقتی تو رو دیدم و عاشقت شدم دنیام رنگ گرفت ، اول تو رو جای جواهر می دیدم ولی کم کم برام یه جور خاص شدی ، اینقدر دوست داشتم و برام اهمیت داشتی که با تموم مخالفتای تو پیشنهاد پدرمو قبول کردم و یه سال تنهایی رو به جون خریدم تا بهترینا رو برات بسازم ، وقتی از محراب شنیدم که داری خودتو به در و دیوار می زنی تا بچه رو سقط کنی دلم شکست و حسابی از دستت عصبانی شدم ، روزام تو ناامیدی و به سختی می گذشت که امیرعلی بهم خبر داد از سقط بچه منصرف شدی ، می دونستم از دستم خیلی عصبانی هستی که باعث شد تصمیم بگیری بچه رو از بین ببری ، بازم خودمو به تیرهای لعنت و نفرین و فحش بستم و مدام با خودم تکرار میکردم که نامردتر از من دیگه تو دنیا پیدا نمیشه ، تو هر کاری کردی که من به این سفر نرم و من احمق بخاطر یه رویای پوچ رفتم و گرفتار شدم ، فکر میکردم با پول می تونم اون زندگی و آرامشو که لیاقتشو داشتی برات فراهم کنم اما زهی خیال باطل تازه آرامشتو ازت گرفتم ، وقتی افتادم زندان اصلا تعجب نکردم چون واقعا به مکافات عمل تو این دنیا اعتقاد داشتم و زندان رو حق خودم می دونستم که تاوان دل شکسته ی تو بود ، بعد یه مدت که حکمم اومد و وکیلم نتونست بی گناهیمو ثابت کنه و منو به دوازده سال محکوم کردن افتادم روی دنده ی لج و به وکیلم وکالت دادم که ازت جدا بشم و نزارم بیشتر از این پای اشتباهات من بسوزی و بری دنبال زندگیت ، تو اون دوره فهمیدم که من لیاقت عشق تو رو ندارم و باید آزادت کنم...

دریا آهی کشید ، ذهنش از هر سو به بن بست هیچ می رسید این سرنوشت منفور حق هیچ کدامشان نبود ، این همه بی انصافی حقشان نبود ، هر دو مثل هزاران دختر و پسر آرزوهای رنگین برای زندگی مشترک داشتند و با امید پا به این جاده ی پر پیچ و خم گذاشته بودند ولی فقط درد و جدایی این مسیر نصیبشان شده بود، احساس سنگینی میکرد مثل اینکه در جایی تنگ تنش را به بند کشیده بودند گزگز صورتش هم به این احساس آشفته اضافه شده بود...

- فقط دلم به یه امید کوچیک گرم بود که تو با وجود بچه برگه ی طلاق رو امضا نمیکنی ولی وقتی وکیل خبر آورد که تو امضا کردی و همه چیز بین ما تموم شده تو اون لحظه روحم برای ثانیه ای از بدنم خارج شد و برگشت ، رنگم اینقدر پریده بود که هم سلولیام ترسیده بودن و می خواستن به طریقی منو آروم کنن اما هیچ کس نتونست و این اتفاق به یه انفجارعظیم تبدیل شد ، با تموم قدرت نعره می زدم و تموم وسایل داخل بند رو به در و دیوار می کوبیدم تا بالاخره نگهبانا اومدن گرفتنم و با بتون چند بار به بدنم زدند و منو یه هفته تبعید سلول انفرادی کردن...

دریا با شنیدن دردهای جاوید که کم از دردهای کشیده ی خودش نداشت بغض کرد و اشک از گوشه ی چشمش فرو ریخت ، چقدر از دل تاریکی های زندگی هر دو زخم خورده بودند و گویی هنوز هم این نیشترها ادامه داشت ، تحملش به صفر رسیده بود و می خواست با فریادی جاوید را خاموش کند ، ولی حتی قدرت اینکه به او اشاره ای هم بکند نداشت ، مانند یک خواب زده بود که کابوسی بی انتها اسیرش کرده بود...

- ماه ها گذشت و من مثل یه مرده ی متحرک زندگی میکردم تا اینکه امیرعلی خبر داد بچه بدنیا اومده و تو اونو نخواستی ، دیگه هیچی برام مهم نبود و تصمیم گرفتم اعتصاب غذا بکنم تا بمیرم و از این زندگی سگی راحت بشم بخاطر غذا نخوردن چند بار افتادم تو بهداری زندان و تا دم مرگ رفتم ولی حتی عزراییلم منو نخواست ، بچه رو ندادم به پدرم و به کمک امیرعلی سپردمش دست جواهر دو سالی از دخترمون نگه داری کرد ولی با بارداری خودش و خطری که تو این بارداری داشت و دکتر سفارش کرده بود باید این نه ماه رو استراحت مطلق بکنه دخترمونو با مشورت امیرعلی سپردم دست خواهرش و تا الان دخترمون پیش اون زندگی میکنه... بعد از آزادیم پدرم که از مخافت ازدواج ما پشیمون شده بود و می دید اگه کاری نکنه منو هم از دست میده به هر راهی چنگ زد تا منو نجات بده حتی بهم قول داد که تو رو پیدا میکنه و برت می گردونه ، برای اینکه حرفاشو باور کنم اول عمارتو به نامم کرد و بعد منو راهی ایران کرد که تو رو پیدا کنم ، مهتا به اجبار اومد دنبالم چون پدرش تو زندانه و برای زندگی کردن به پول نیاز داره هر چند پدرم هست و کمکش میکنه ولی باهام اومد تا زمینای شمال رو که دارن بفروشه و برگرده ، فکر میکرد منم باهاش برمی گردم ولی حالا که تو رو اینجا دیده و تو میخوای بخاطر بچه بمونی احساس خطر کرده و فهمیده من دیگه تو اون خراب شده برنمیگردم میخواد به طریقی نیشش رو بهت بزنه ، نگران نباش نمیزارم از طرف اون آسیب ببینی همه جوره مراقبت هستم تموم تلاشمو میکنم تا اونو برگردونم کانادا... اگه نتونستم به این زودی ردش کنم دخترمون که اومد می زارم با اون برگردی به آپارتمان خودت ، از این به بعد نمی زارم کسی شما رو اذیت کنه اینو بهت قول میدم...

نور امیدی تو نگاه دریا درخشید از اینکه جاوید راضی به رفتنش از این عمارت شده بود ته دلش پر از شادی شد ، نگاه پر از تشکرش را به چشمهای دردمند جاوید دوخت که او ادامه داد :  

- ولی رفتن تو از این عمارت با بچه یه شرطی داره دریا ، دیگه تو مخیله ات نمیگنجه که منو از زندگیت حذف کنی اگه اجازه میدم به خونه ات برگردی و اونجا به دخترت بگی مادرشی معنیش این نیست که من نباشم این چهار سال دوری تاوان گناه من و توست و دیگه تموم شده و من میخوام این زندگی رو دوباره بسازم ، نبودنت کنارم  یعنی قطع شریان زندگیم ، یعنی مرگ عاشقانه هام ، باید بعضی جاها فریاد بزنی و بزنی روی تخت سینه ات و بگی این حق منه من حقمو به هیچ چیزی نمی بخشم و تو حق منی دریا پس دیگه تو مغزت راه نده که با من نباشی که این دیگه غیرممکنه ، اگه بگی چند سال دیگه هم منتظر بمون قبول میکنم ولی دیگه نمی تونم ازت بگذرم...

اخم دریا با حس این مالکیت دوباره درهم شد ، چرا مردها همیشه این حق را داشتند که دست روی هر چیزی می گذارند بی برو برگرد مال آنها باشد...؟ هر چند که طرف مقابلشان راضی به این حس مالکیت زوری نباشند...

- دریا نه می تونم ازت بگذرم و نه می تونم ببینم مال کسی دیگه بشی خبر دارم که اون پسره منتظره تو برگردی و تو رو برای همیشه از اینجا ببره ، ولی اینو تو گوشت فرو کن روزی که بتونی از من جدا بشی اون روز روز مرگ منه ، باور کن فقط با مرگ میشه این جدایی رو همیشگی کرد ، اگه تونستم مهتا رو از زندگیم پرت کنم بیرون که هیچی وگرنه دخترمون که بیاد به همراهش برمی گردی به آپارتمان خودت و خودتو از همه لحاظ آماده میکنی تا زندگیمونو از نو بسازیم ، حتی اگه برای این رسیدن چند سال ازم وقت بخوای همه چیز رو قبول میکنم ، پس بهتره هیچ وقت به فکر جدا شدن از من نباشی فقط بهت وقت میدم که منو ببخشی و برگردی پیشم...

جاوید تمام ناگفته های دلش را گفت و از جا بلند شد و با شانه های فروافتاده به سمت حیاط عمارت رفت و بعد از دقایقی صدای ماشین و جیغ لاستیک هایش نشان از این را داشت که از عمارت بیرون رفته بود ، همچنان که رانندگی میکرد سیگاری هم روشن کرد و با درد زمزمه کرد :

من سالهاس که مُردم ، دفن شدم زیر خروارها خاکی از جنس تنهایی و غم
فرشته ی نگهبانی دارم با لباس سپید که روح آماده به پروازم رو آروم کنه
فرشته ی من نه اسمش نک**است و نه منکر
نخ سیگاریست ساکت که بازخواست نمیکند
وظیفه اش سوختن است و بس
آنقدر می سوزد تا سلول به سلول به خاطرم بیاورد زهر خاطرات با هم بودن را

جاوید رفت و دریا هق هق غریبانه اش را سر داد ، در اصل نمی خواست جاوید را فراموش کند ، نمی توانست از او دل بکند و بگذرد ، گر چه نمیشد دردی که با رفتنش روی قلبش یادگار گذاشته بود را پاک کند اما اگر او را می بخشید و برای همیشه داشت ، میشد دلیل خنده هایش ، میشد تکیه گاه و همدم و همرازش ، میشد همسرش و آنوقت درد را هم فراموش میکرد... دلش میخواست فریادی از ته دل بزند طوری که صدایش به گوش خدا برسد ولی مجبور به خاموشی بود ، دردش دل آتش می زد و غمش جگر می سوزاند...   

همدم دست به بازوی مهتا گذاشت و گفت : خانوم جان پاشید تا صورتتون پاک کنم...

مهتا با خشم دست همدم را پس زد و فریاد زد : گمشید برید ، به کمک شما پاپتیا نیاز ندارم ، بلایی سرتون بیارم که اون سرش نا پیدا باشه...

همدم و فائزه با تاسف به هم نگاه کردند و بهتر دیدند از اتاق بیرون بروند و او را تنها بگذارند ، مهتا وقتی تنها شد آرام از جا بلند شد و به اتاقش رفت و سریع شماره ی آیت را گرفت ، چشمان به خون نشسته اش گواه آتش درونش بود ، مایعی از ته دلش می جوشید و قل می زد و تا حلقش بالا می آمد ، دلش پر بود از خشم و کینه ، پر بود از درد و تنفر که  گناهش عاشقی بود و جاوید متهمش کرده بود به آویزان بودن...

صدای آیت که تو گوشی پیچید صدای گریه ی مهتا هم بلند شد ، آیت هراسان از این سوز صدا پرسید : چی شده مهتا چرا گریه میکنی...؟ برا جاوید اتفاقی افتاده...؟

مهتا با جمله ی آخر آیت که فقط به فکر پسرش بود بیشتر عصبی شد و فریاد زد : خوب نیستم عمو ، اون پسر احمقت بخاطر اون دختره زده یه طرف صورتمو داغون کرده...

آیت نگرانیش بیشتر شد و با ترس گفت : چی شده مهتا ، برا چی جاوید دست روت بلند کرده ، درست حرف بزن ببینم اونجا چه خبره...؟

مهتا با گریه همه چیز را برای آیت تعریف کرد و در آخر گفت : برای چی راضی شدید جاوید دوباره بیاد تو این خراب شده و این دختره ی عوضی رو بیاره پیش خودش و بعدم بگه عقدش کردم...؟

آیت کلافه دستی به صورتش کشید و نگاهش تو نگاه نگران فیروزه نشست ، فیروزه ای که وقتی فهمید جاویدش بی گناه زندانی شده سکته مغزی کرد و از آن روز ، هم قدرت تکلمش را از دست داد و هم ویلچرنشین شده بود ، آیت که راز نگاه نگران همسرش را می شناخت تلفن را روی صدا گذاشت ، از جاوید دلخور بود که با سیاست جلو نرفته و باز برای خودش دردسر درست کرده بود ، خشم مهتا را می شناخت و بابت کینه ی مهتا می ترسید این دختر فتوکپی بی رحمی های خودش و برادرش بود...

- مهتا عزیزم بخاطر جاوید متاسفم عموجون که پسرم لیاقت تو رو نداشت ، نمی تونستم بعد از اون کاری که پدرت باهاش کرد بازم جلوی اومدنشو بگیرم حتی اگه جاوید هم اینجا می موند هیچ وقت با تو زیر یه سقف نمی رفت ، من با تو اتمام حجت کردم که اجازه دادم بیای ایران ، هر چه زودتر زمینا رو بفروش و برگرد و جاوید رو به حال خودش بزار ، این دختره دیگه محاله برگرده پیش جاوید اینکه گفته عقدش کردم یه دروغ شاخداره که تو رو اذیت کنه ، اگه دریا اونجاس فقط بخاطر دخترشه ، بهتره زیاد پاپیچ کارای جاوید نشی که نتیجه اش همین درگیری و عصبانیت میشه نزار ما اینجا دلواپس شما باشیم...

با شنیدن حرفهای عمو که قصد داشت او را به طریقی راضی به برگشتن بکند خشم بیشتری وارد خونش شد ، حس آدمهایی را داشت که به ته خط رسیدند ، حس تهی شدن ، حس خالی شدن ، شکست خورده بود و هیچ چیزی دردآورتر از این نبود که شکستش را با برگشتن قبول کند... جیغ کشید :

- چرا میخواید سرپوش بزارید روی غلطای پسرتون ، این دو تا همیشه باهم هستن ، باهم بیرون میرن و برای اتاق بچه وسیله میگیرن ، نگاه و رفتارشون گویای همه چیزه...

آیت عصبی از این لحن صحبت گفت : مهتا خواهش میکنم مودب باش ، عصبانیت هیچ چیزی رو درست نمیکنه جاوید دیگه از دسترس من خارجه و نمی تونم کاری بکنم ، بهتره هر چه زودتر کاراتو انجام بدی و برگردی ، پدرت اینجا بهت بیشتر نیاز داره...

درمانده  و عصبانی تر تلفن را قطع کرد و بعد پریزش را بیرون کشید ، باور نمیکرد عمویش اینطور دستش را توی پوست گردو بگذارد و کارهای پسر احمقش را ندیده بگیرد ، به عمو خیلی امید بسته بود ولی در این لحظه تمام امیدهایش بر باد رفته و تنها مانده بود ، روبروی آینه نشست و به صورت کبود و لب چاک شده اش خیره ماند و نفرت عظیمی تمام وجودش را فرا گرفت ، شقیقه هایش نبض داشت و سردرد لعنتی مثل موریانه بافت مغرش را میخورد و نابود میکرد ، رنگش همرنگ دیوار اتاق بود و نگاهش یخ زده ، باید کمی از موضعش عقب نشینی میکرد تا به موقع و با تدبیر ضربه ی نهایی را به این پیکره ی عشق می زد ، آدمها وقتی موقعیت خود را در خطر می دیدند در برابر همه چیز کوتاه می آمدند تا زودتر به هدفشون برسند و مهتا کوتاه آمد تا در فرصتی مناسب ضربه ی نهایی را بزند...

جاوید وقتی از عمارت بیرون زد تنها جایی که می توانست کمی از خشم و عصبانیتش را خالی کند کنار امیرعلی بود ، وجود امیرعلی و تسلی دادن او مثل قرص مسکنی قوی عمل میکرد که او را برای ساعتی از درد و ناکامی هایش دور نگه می داشت ، امیرعلی بیمارستادن بود و وقتی جاوید به او خبر آمدنش را داده بود از او خواسته بود که به اتاقش برود ، دقایقی میشد که جاوید همه چیز را برای امیرعلی تعریف کرده و از او مثل همیشه راهنمایی خواسته بود منتظر حرفهای امیرعلی بود که تلفنش به صدا در آمد و وقتی دکمه ی سبز را لمس کرد صدای عصبانی آیت تو گُوشش پیچید...

- پسر تا کی عقل به کله ات میاد ، برا چی مهتا رو کتک زدی...؟ چرا با وجود مهتا تو عمارت دریا اوردی پیش خودت ، می دونی این دو نفر کنار هم عین پنبه و آتیش عمل میکنن...؟

جاوید پوفی از سر بی اعتنای کرد و گفت : پس بالاخره نخود تو دهنش خیس نشد و به شما زنگ زد ، خب شروع کنید ازش دفاع کنید ، حمایت ، هوم...

آیت عصبانی تر از لحن جاوید داد زد : جاوید چشمات کوره ، نمی بینی نفرت مهتا می تونه یه شهر رو آتیش بزنه...

جاوید فریاد زد : غلط کرد دختره ی آویزون ، بابا بخدا آسیبی به دریا برسونه خودم میشم قاتلش...

- برا همین میگم چرا این دو نفر رو گذاشتی تو عمارت روبروی هم ، بزار دریا برگرده خونه اش ، دخترت که اومد با هم برید پیش دریا...

از حرف پدرش پوزخند صداداری زد ، پوزخندش خار شد به چشم پدر و زخم شد به قلبش : فکر میکنید دریا منو دیگه قبول میکنه ، فکر کردید منو بابت زجرایی که بهش دادم می بخشه که اینقدر راحت میگید برو پیش اون زندگی کن...؟ همه تون گند زدید به زندگیم ، شما بودید که ثروت قارونیتون براتون مهمتر از من و زندگیم بود الانم دیگه لازم نیست برام دل بسوزونید خودم می دونم چیکار کنم ، آخرین خواسته ای که ازتون دارم اینه که کاری بکنید این دختره برگرده کانادا وگرنه هر بلایی سرش اومد مقصرش شمایید....

تلفن را با عصبانیت قطع کرد و آن را روی مبل پرت کرد و خودش هم کنارش ولو شد و سرش را میان دستهایش گرفت ، بغضش را با فشردن دندانهاش توی گلو خفه کرد ، تنفر از کسانی که زندگی او را به این نقطه رسانده بودند سلول به سلول تنش را به تسخیر در آورد ، چقدر سخت بود گذشتن از گذشته ای که برایش سیاه کرده بودند ، چقدر دردناک بود بخشیدن آدمهایی که گذشته اش را به گند کشیده و هنوز هم میخواستند آینده اش را به تباهی بکشند... امیرعلی وقتی جاوید را به این حال می دید نگرانش بود ، حجم غصه های انباشته شده روی قلب او اینقدر زیاد بود که مطمئن بود اگر ادامه پیدا میکرد عواقب خطرناکی را در پی داشت ، امیرعلی از این حال و روز جاوید واقعا ترسیده بود ، برای همین با کمی سرزنش و اخمی که ابروهایش را در گرفته بود با عصبانیت گفت :      

- این چه وضعشه جاوید چرا با همه سر جنگ داری...؟

جاوید مثل اسپند روی آتش بالا پرید و داد زد : چون همه عوض اینکه کنارم باشن مقابلم ایستادند میگی چیکار کنم...؟

- اول از همه آرامشتو حفظ کن با عصباینت چیزی درست نمیشه ، ضعف نشون دادن یعنی انتهای تموم باختای دنیا ،  شاید ما اشتباه کردیم که دریا رو آوردیم تو عمارت تا کنار دخترعموت زندگی کنه ، بزار دریا دخترشو ببینه اگه وضع از این خرابتر نشد رضایت بده دریا برگرده به آپارتمانش تا سر فرصت دخترعموتو بفرستی بره ، جاوید تا دریا مقابل چشمای مهتا باشه این دختره از اینجا نمیره باید وانمود کنی دریا دیگه قرار نیست کنارت باشه...

جاوید چنگی به موهایش کشید و گفت : خودمم به همین راه فکر کردم و تصمیم گرفتم دریا برگرده به خونه اش ، نمی خوام دریا بیشتر از این اذیت بشه...

امیرعلی آسوده نفسی کشید و گفت : خوبه این بهترین راهه...

جاوید از جا بلند شد و موبایلش را برداشت : کجا با این حالت داری میری...

- برم عمارت می ترسم دوباره این دو تا بیفتن به جون هم...

امیرعلی از جا بلند شد و کنار جاوید ایستاد و دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت : فقط خونسردیتو حفظ کن سعی کن مقابل مهتا گارد نگیری و از دریا دفاع نکنی تا ازش بیشتر کینه به دل نگیره چند روزی زیاد اطراف دریا نگرد مخصوصا وقتی مهتا کنارتون حضور داره ، جاوید فقط تو می تونی وسط این دو تا یا آتیش رو شعله ور کنی یا آب بریزی رو این شعله ، بخاطر دریا و دخترت سعی کن هیزم این آتیش رو بیشتر نکنی...

جاوید سری تکان داد و بعد از تشکر و خداحافظی از بیمارستان بیرون زد و به سمت عمارت راهی شد ، حس کسی را داشت که در کابوسی معلق است و توان بیدار شدن و فرار از آن کابوس را ندارد ، کابوسش حضور پر رنگ مهتا بود که با عشق یک طرفه ی مسخره اش تمام ثانیه های زندگیش را پر کرده بود از حسرت و پریشانی...

کاش آدمها یاد می گرفتند جاده ی یک طرفه همیشه یک طرفه است
کاش یادمان می دادند عشق یک طرفه همیشه یک طرفه است
کاش یادمان می دادند دلی که با ما نباشد هرگز برای ما نخواهد بود
کاش یادمان می دادند ریسک یک طرفه ها را به جان نخریم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s ، AmirHafez ، گل بانو ، ماربیا ، به رنگ آسمون ، پوران

تبلیغات

144

همه چیز برای ورود دختر دریا آماده شد ، وسایل اتاقش با راهنمایی دریا چیده شد ، جاوید به سلیقه ی دریا اعتماد داشت و همه ی کارها را به عهده ی او گذاشته بود... بعد از آن روز درگیری هم دریا آرام شده بود و هم جاوید ، هر کدام سعی میکردند در خلوت همدیگر کمتر سرک بکشند و از تیررس نگاه همدیگر فرار میکردند فقط موقع خوردن ناهار یا شام همدیگر را برای چند دقیقه بیشتر می دیدند ، دریا تمام سعی اش را بکار برده بود که جاوید را نادیده بگیرد ، می ترسید یک بار دیگر دل بدهد و این بار بدتر بشکند از عشق و خواستن جاوید مطمئن بود اما از مهتا و نفرتش می ترسید ، از آیت که تمام نقشه هایش حساب شده بود و خیلی راحت می توانست دوباره بین آنها فاصله بیندازد وحشت داشت ، دریا دیگر تحملش سر آمده و مقاومتش شکسته بود ، چهار سال شب و روز ، هفته و ساعت ، ثانیه و لحظه های سخت و پُر دردی را گذرانده بود ، پیمانه اش پر شده و دیگر تحمل شکست دیگر را نداشت...

خسته بود از این همه دویدن و نرسیدن
خسته بود از اعتمادی که خیال نداشت دوباره جان بگیرد
خسته بود از شرایطی بین خواستن و نتوانستن

مهتا هم از آن روز از اتاقش بیرون نیامد حتی برای غذا خوردن ، حسابی از دست جاوید شاکی بود ، چند بار جاوید به سراغش رفته و از او معذرت خواسته بود ولی مهتا با جیغ و فریاد و ناسزا او را از اتاق بیرون انداخته بود ، مهتا این بار شمشیرش را از رو بسته بود و خیال کوتاه آمدن نداشت و با این روش که مهتا دست گرفته بود کار را برای جاوید که قرار بود با ترفندی او را به کانادا برگرداند سخت شده بود ، بعضی از آدمها مثل آتشفشان بودند وقتی فواره میکردند  خشک و تر را با هم می سوزاندند ، اصلا خانه خراب کن بودند ، هر چند که پا از اتاق بیرون نگذاشته و با حضورش دریا و جاوید را اذیت نکرده بود ولی تلفنی با محراب در ارتباط بود و همچنان به دنبال نقشه ای که این فاصله را ابدی کند... حال محراب هم دست کمی از مهتا نداشت نمی دانست دوباره چه مرگش شده بود که دلش در هوای دو چشم عسلی پر می زد ، خیلی وقت بود نطفه ی این عشق را در دلش خفه کرده بود ولی حسادت چون ماری سمی درونش می خزید و با نیشش سم مهلک حسادت و کینه را بیشتر به جان و احساسش می ریخت ، نمیخواست قبول کند که باز جاوید دل دریا را بدست آورده و مالکیت قلبش را به نام خود زده است ، حس بدی داشت مثل غرق شدن ، با این تفاوت که می دید همه ی آدمهای اطرافش نفس می کشند و فقط او بود که داشت غرق میشد ، انگار زندگی مال او نبود و روی آن کنترلی نداشت و هر لحظه بیشتر در این گرداب پایین می رفت...    
 
‌سه روز مانده به آمدن دختر دریا جاوید برای آمادگی و صحبتهایی که باید با امیرعلی می زد و همه چیز را هماهنگ میکرد آماده شده و وقتی به همدم خبر داد که کجا میرود از ساختمان عمارت بیرون رفت... دریا و مهتا هم زمان هر دو از پنجره ی اتاقشان رفتن جاوید را به تماشا نشسته بودند...

هر دو با نگاهی متفاوت به معشوق خود نگاه میکردند
هر دو دلباخته بودند
هر دو عاشق بودند
هر دو برای یک نفر می جنگیدند

به محض اینکه جاوید از عمارت پا بیرون گذاشت و آقا باقر در ورودی را روی نگاه دلواپس دریا و نگاه پر از خشم مهتا بست چشمش به محراب افتاد که با خونسردی تمام روبروی عمارت تکیه به ماشینش داده بود ،  با دیدن او تمام حس های بد دنیا دوباره در جانش نشست و با عصبانیت تمام از ماشین پیاده شد و با شتاب به سمت محراب رفته و فریاد زد :

- تو اینجا چه غلطی میکنی...

محراب خیلی آرام پوزخندی حواله ی جاوید کرد و گفت : اومدم دریا رو ببینم...

تا اسم دریا را از زبان محراب شنید انگار آتیش زیر پاهایش انداخته باشند مثل اسپند از جا پرید و یقه ی محراب را گرفت و او را به بدنه ی ماشین کوبید و همین طور که تکانش می داد فریاد زد :

- دهن کثیفتو ببیند و اسم زن منو به زبونت نیار وگرنه قول نمیدم دیگه زنده برگردی...

برعکس همیشه که محراب عصبانی میشد و مقابل به مثل میکرد این بار از در بی خیالی و خونسردی وارد شد تا جاوید را حسابی عصبی کند و غرورش را به زمین بزند...

- زن تو....؟ هنوز تو خیالات سیر میکنی پسر آیت...

محراب با تکانی دستهای جاوید را از یقه اش جدا کرد و او را کمی به عقب هل داد و باز هم با کنایه گفت : فراموشکار شدی...؟ انگار خودت وکالت دادی از دریا جدا بشی ، می خوای روز و ساعتشو بهت بگم تا یادت بیاد...؟

جاوید عصبی به موهایش چنگی زد و با فکی فشرده گفت : نه خیال میکنم و نه فراموش کردم اگه نمیدونی بدون دریا عقد من شده و اومده تو این عمارت به کسی نگفتم که براش دردسر نشه ، ولی الان به تو میگم تا بیشتر بسوزی ، اگه باور نداری مدرکم نشونت میدم...؟

محراب با شنیدن عقد دوباره ی آنها که بی شک دروغ هم نبود از حرص لبخندی زد که بی شباهت به فشردن لبهایش نبود ، حس تند و غریبی گلویش را سوزاند و تمام نقشه هایش را بر باد می دید ، ولی به سختی خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :

- باشه هر چی تو میگی ولی نمیتونی جلوی منو بگیری ، من اینجام چون میخوام با دریا حرف بزنم...

جاوید عربده زد : برو گمشو آشغال تا زنگ نزدم مثل اون دفعه پلیس بیاد جمعت کنه ، اگه از رو جنازه ی من رد بشی که اجازه بدم با دریا هم کلام بشی...

با فریادی که زد و به گوش آقا باقر که نزدیکی در عمارت مشغول کار بود رسید ، سراسیمه خودش را به در رساند و آن را باز کرد و با دیدن جاوید و محراب که روبروی هم برای همدیگر خط و نشان می کشیدند هراسان به سمت داخل عمارت پا تند کرد تا هر چه زودتر این خبر را به همدم بدهد ، با دیدن دریا درون آشپزخانه زیر لب به شانس بدش لعنت فرستاد و رو به همدم کرد که با دیدن حال خراب شوهرش نگاهش را از دریا گرفته و رو به او گفت :

- آقا باقر دردت به جونم چی شده ، چرا هراسونی...؟

آقا باقر نگاه نگرانش را اول به چشمان زیبا و نگران دریا دوخت ، دلش نمیخواست اول صبح این دختر بیچاره را بترساند ولی چاره ای نداشت اگر معطل میکرد امکان هر اتفاقی بود ، آب دهانش را قورت داد و نگران گفت :

- این پسره محراب اومده دم عمارت و داره با جاوید بگو مگو میکنه گفتم خبر بدم می ترسم اتفاق بدی بیفته...

دریا با شنیدن خبر با شتاب از پشت میز بلند شد و همین طور که به سمت در سالن می رفت صدای نفرت انگیر مهتا از فاصله ی کمی به گوشش رسید :

- بالاخره عاشق سینه چاکت جُربزه نشون داد و اومد سراغت ، این دعوا بین دو تا رقیب کله پوک و احمق دیدن داره بریم ببینیم تا این نمایش رو از دست ندادیم...

با حرفهای مهتا ، دریا به نقشه ی کثیف مهتا پی برد و علت تمام بیرون رفتن پنهانی او را که گفته بود به دیدن دوست مادرش می رود فهمید ، برگشت و تمام نفرت و خشم را تو نگاهش جمع کرد و به مهتا زل زد...

همدم از روی سادگی همیشگی دست پشت دست زد و رو به مهتا گفت : تو این پسره رو خبر کردی...؟ دیوونه شدی دختر...؟ الان می زنن همدیگه رو تیکه پاره میکنن...

مهتا بی اعتنا به اعتراض همدم چشمانش را که از برق شرارت و پیروزی می درخشید درون چشمهای پر خشم و زیبای دریا گرداند و ادامه داد :

- دیر بریم این نمایش زیبا رو از دست میدیم...

خشم سیلی شد در وجود دریا و کاسه ی تحملش لبریز از نامردی شد ، چند قدم جلو رفت و رخ به رخ مهتا ایستاد و با انزجار گفت :

- اگه تا حالا مطمئن نبودم ولی الان دیگه مطمئن شدم که تو عاشق جاوید نیستی و نیتت فقط انتقام از اونه...

ابروهای مهتا بالا پرید و کنج لبش انحنا پیدا کرد...

- تو اگه جاوید برات مهم بود نمیزاشتی اون لندهور بیاد اینجا و عصبانیش کنه ، تو می دونی جاوید چقدر از دیدن این مرد خشمگین میشه ولی مخصوصا اونو کشوندی اینجا که منو خراب کنی  ، این بارم تیرت به خطا رفت ، باز هم زدی به کاهدون مهتا خانوم ، مردی که گیرت نباشه میشه استخونی تو قلبت ، هر بار که قلبت می زنه دردش می پیچه تو وجودت و یادت میندازه که این مرد نمی خوادت ، اینجور مردا رو باید بزاری بری وگرنه زجرکُشت میکنه و ذره ذره جونتو میگیره ، اگه جای تو بودم چمدونمو می بستم و میزم به چاک ، چون با این کارت نه تو این عمارت جایی داری و نه تو قلب جاوید ، پاک شدی رفت...

محراب با دیدن دریا مسیر نگاهش را عوض کرد و لبخندی عمیق زد ، دلش برای این اندام فریبنده و دو گوی عسلی خیلی تنگ شده بود...

- سلام خانوم ، پارسال دوست امسال آشنا...

جاوید با دیدن دریا عصبانیتش به اوج رسید و چند قدم به دریا نزدیک شد و با حرص گفت : کی به تو خبر داد ، نمیخوام جلوی این مردک ببینمت..

دریا نگاهش به سمت جاوید رفت ، لبخند محوی زد و نگاه ژرفش را به گیرایی مردمک هایش بافت...

عشق مانند روزهای هفته بود ،  تو شنبه و من جمعه ، نمی دانم چرا جمعه اینقدر به شنبه نزدیک است ولی شنبه از جمعه دور افتاده است...

- جاوید خواهش میکنم آروم باش...

 با اینکه نگاه دریا آرامش میکرد و لبخندش امید می داد ولی دستان دلشوره به جانش افتاده و همه ی وجودش را چنگ می زد ، نگذاشت دریا ادامه دهد و محکمتر گفت :

- خواهش نکن دریا ، برگرد تو عمارت این مردک مشکل منه...

حین حرف زدن با دریا مسیر نگاهش به پشت سر دریا خورد و مهتا را دست به سینه تکیه به در با پوزخندی آشکاری که روی لبهایش نقش بسته بود دید و به آنچه دریا در مورد مهتا فکر کرده بود فکر کرد ، همه چیز عیان بود و بودن محراب فقط دلیلش مهتا بود ، با خشم به سمت مهتا پا تند کرد که دریا بازویش را گرفت و او را متوقف کرد و گفت :

- آروم باش جاوید ، این دو نفر با این نقشه قراره تو رو بازی بدن پس به خودت مسلط باش...

جاوید دندان فروچه ای رفت و زمزمه کرد : من اگه روی این دختره رو کم نکردم پسر بابام نیستم...

خشم و سرخوردگی از کسی که ادعای دوست داشتن داشت قلبش را به درد آورده بود اگر به این دختر مجال می داد می تاخت و برای رضای دل خودش همه را زیر سم اسب خودخواهیش له میکرد... با صدای محراب هر دو به عقب برگشتند :

- دریا باید باهات حرف بزنم...

جاوید عصبانی چشم از مهتا گرفت و رو به محراب فریاد زد : بهتره گورتو گم کنی تا نزدم لهت کنم ، زن من با تو حرفی نداره...

محراب پوزخنده صداداری زد و گفت : دریا دیگه زن تو نیست تو اونو تو این عمارت به اسارت گرفتی و فقط بهونه ات دخترته...

جاوید به سمت محراب حمله کرد که بازوی راستش در دستهای همدم گرفتار شد و از حرکت باز ماند... همدم با نگرانی گفت :

- دردت به جونم با دریا برو تو عمارت اینجا نمون عزیزم ، خودم این پسره رو ردش میکنم...

- نمیتونم همدم ، این مردتیکه داره پاشو از گلیمش درازتر میکنه...

با صدای محراب باز هم حرفهایشان نیمه تمام ماند : دریا بیا بریم جایی میخوام چند کلمه باهات حرف بزنم...

جاوید در پس دستان همدم میخواست به محراب حمله کند ولی این زن سالخورده که جای مادر برایش بود با تمام توان برای اینکه به پسرش خش نیفتد مقتدرانه جلوی این پیشروی را گرفته بود...

مهتا چند قدم برداشت و رو به دریا گفت : روی این عاشق دل خسته رو زمین ننداز ، نمیبینی چقدر دلش برات تنگ شده...

جاوید عربده کشید : تو خفه شو که بعداً به حسابت می رسم ، حالا معلوم شد دوست مامانت کی بوده که هی می رفتی ملاقاتش ، این مرتیکه علاوه بر دریا چشمش پی مادر تو هم بوده...

مهتا عصبانی شد و فریاد زد : خفه شو ، حق نداری به مادر من تهمت بزنی و بدنشو تو گور بلرزونی ، تو احمق چشماتو باز کن و ببین این زنی که براش یقه جر میدی تو مدت چهار سال با این مردک تا کجاها پیش رفته که الان اومده اینجا و طلب عشقشو میکنه...؟

جاوید خودش را از دست همدم خلاص کرد و به سمت مهتا حمله کرد که او جیغ کشان خودش را به پشت محراب رساند و محراب دو دستش را باز کرد تا مانع حمله ی جاوید شود ، جاوید هم در کمند دستهای دریا و همدم به عقب کشیده شد و وقتی دریا با خواهش و تمنا او را کمی آرام کرد به سمت محراب چند قدم برداشت و با اخمی بارز که در چهره اش نشاند پرسید :

- حرف حسابت چیه محراب ، چرا اینقدر احمقی که وارد بازی و نقشه های این دختره شدی...؟ اشتباه به عرضت رسونده اینجا از کباب خبری نیست گوشت خر دارن داغ میکنن...

محراب نگاه پر تمنا و دلتنگش را به چشمان دریا دوخت و به آرامی گفت :  دریا خواهش میکنم بیا باهم بریم باید باهات حرف بزنم ، باید یه چیزایی رو برات روشن کنم...

دریا چشمانش را ریز کرد و لحظه ای به محراب خیره ماند و لحظه ای سوزن نگاهش را به چشمهای پر نفرت مهتا که کنارش ایستاده بود انداخت و در آخر رو به محراب تصمیم آخرش را گرفت و گفت :

- اگه شوهرم اجازه داد باشه باهات میام تا حرفاتو بشنم...

با جمله ی دریا بهت و ناباوری روی صورت محراب و مهتا نقش زد ، کلمه ی شوهر در مغز هیچ کدامشان نمی گنجید انگار گله ای اسب وحشی به سلولهای مغزشان حمله کرده بودند ، زودتر از محراب مهتا به خودش آمد و فریاد زد :

- داره مهمل به هم می بافه میخواد گمراهت کنه ، اون فقط به عنوان پرستار وارد این عمارت شده...

به جای دریا جاوید کنار دریا قرار گرفت و دست دور شانه های دریا گره کرد و گفت : دریا اول به عقد من در اومد بعد وارد این عمارت شد ، حالا بزن به چاک تا پلیس رو خبر نکردم

 محراب هنوز هاج و واج مانده بود که مهتا به جاوید حمله کرد و چند مشت حواله ی سینه او کرد و او را دروغگو و نامرد خواند ، جاوید با پرت کردن او به عقب او را از خودش جدا کرد و فریاد زد :

- گوشاتو باز کن مهتا این قبری که سرش گریه میکنی مُرده توش نیست ، من و دریا دوباره با همیم ، بهتره به جای اینکه با این آقا ( اشاره به محراب ) برای من و دریا نقشه بچینی چمدوناتو ببندی و برگردی پیش پدرت ، تحمل منم حدی داره بخدا بخوای این روش رو ادامه بدی از طریق قانون جلوتو می گیرم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s ، به رنگ آسمون ، ماربیا ، AmirHafez ، پوران
145

به هر ترتیبی بود محراب از این معرکه کنار رفت و همه ی آنها به عمارت برگشتند ، درِ عمارت که بسته شد فریاد و جیغ مهتا به آسمان هفتم رفت :


- بالاخره کار خودتو کردی ، دوباره افتادی تو دام این دختره ی هرزه...؟ فکر میکنی پدرت می زاره بازم با این کثافت بخوابی و یه توله ی دیگه پس بندازی...؟

جاوید به سمت مهتا حمله کرد که دریا به موقع سد راهش شد و سینه به سینه ی او ایستاد و با التماس گفت : ولش کن ، اون ارزش هیچی رو نداره...

جاوید عصبانی تر از هر موقع دیگر فریاد زد : نمیبینی چه گند و کثافتی از دهنش می ریزه بیرون...؟

به جای دریا مهتا فریاد زد : انتظار داری بهت مدال بدم یا برات به به و چه چه کنم...

جاوید از پس دستان دریا و همدم که به کمک دریا آمده بود فریاد زد : همین فردا برات بلیت میگیرم تا برگردی تو همون طویله ای که ازش اومدی...

- هیچ کس نمیتونه برا من تصمیم بگیره کجا برم یا کجا باشم ، تا انتقاممو از تو و این زنیکه نگیرم یه قدم ازتون دور نمیشم...

جاوید که از کنایه های پر زهر مهتا حسابی خونش به جون آمده و قلبش به درد آمد برای دریایی که به ناحق زیر رگبار توهین های ریز و درشت او قرار گرفته بود خودش را از دستان دریا و همدم رها کرد و به سمت مهتا یورش آورد و مشت محکمی به دهان مهتا زد ، از ضربه ی محکم مشت جاوید به عقب پرت شد و روی زمین افتاد ، جاوید همان طور که بر سر مهتا نعره می زد این بار به واسطه ی دریا و آقا باقر از مهتا دور شد و به هر ترتیبی بود او را از معرکه دور کردند ، آقا باقر دور از آنجا صندلی گذاشت و جاوید عصبانی را روی او نشاند و فوری برای آوردن لیوان آبی از آنها دور شد...

مهتا تو اوج عصبانیت با فکی فشرده ، با پشت دستش خون لبش را پاک کرد و هق هق دردناکش سکوت باغ را شکست ، همدم بابت این دختر که باعث تمام بدبختی هایش خودش بود دل سوزاند و متاسف شد و دل نگران جلو رفته و با ناراحتی رو به مهتا گفت :

- آخه دختر چرا با خودت و بقیه این کار رو میکنی ، مگه ازدواج زوریه که میخوای به جبر تو دل این پسر خودتو جا بدی ، چرا دوست داری خودتو تحقیر کنی این چه بساطیه برا همه درست کردی چی عایدت شد غیر از تحقیر و کتک...؟

مهتا بی اهمیت به حرفهای همدم از جا بلند شد و او را به عقب راند و به سمت داخل عمارت به راه افتاد و با خودش زمزمه کرد :

-بلایی سرتون بیارم که تو تاریخ بنویسن ، شده این عمارتو با آدماش به آتیش بکشم این کار رو میکنم تا بفهمید تحقیر کردن من چه عواقبی براتون داره...

با خودش حرف می زد و نگاه متاسف همدم و فائزه را به دنبال خود کشید ، همدم سری تکان داد و مرتب شیطان را لعنت می فرستاد ، از این دختر می ترسید او هر جا که بود مثل بمب اتم عمل میکرد و تا همه چیز را نابود نمیکرد دست بردار نبود...
 
لیوان آبی را که آقا باقر برایش آورده بود سر کشید ، قلبش عجیب می سوخت و نه به یک لیوان بلکه به یک اقیانوس آب نیاز داشت برای خاموش کردن این آتش چند ساله ، دیگر تا کی باید می سوخت ، تا کی تاوان پس می داد ، تاوانش مگر آن چهار سال جدایی و زندان نبود...؟ نگاهش به صورت آشفته ی دریا نشست نگاه دریا زجر می داد ، شکنجه میشد از این نگاه پر از سرزنش ، این نگاه هشدار می داد...

- من همین فردا از اینجا میرم ، از اولشم نباید میومدم اینجا...

جاوید با جمله ی دریا دلش فرو ریخت شاید انتظار حمایت و دلداری در این شرایط سخت را نداشت ولی رفتن دریا و نبودن او کنارش مطمئنا او را به مرز دیوانگی می رساند ، با تمام خشمی که در وجودش نشسته بود داد زد :  

- تو غلط میکنی پاتو از اینجا بیرون بزاری ، تو الان زن منی و نمیتونی بی اجازه ی من پاتو از اینجا بیرون بزاری ، کسی که از این عمارت باید بره اون دختره ی دیوونه اس نه تو...

 خشم تو وجود دریا بیشتر زبانه کشید و درد تازیانه زد به قلب شکسته اش و فریادش بلند شد : نمیتونی منو به زور اینجا نگه داری...

 جاوید عصبی تر فریاد زد : باشه برو ولی دیگه خواب دخترتو نمی بینی...

- منو تهدید نکن ، من مثل مهتا دیوونه ات نیستم که از تهدیدات بترسم ، اگه شده تا اون سر دنیا میام و حقمو از حلقومتون بیرون میکشم...

همدم نگاه نگرانش را به دریا و جاوید دوخت و مادرانه نصیحتشان کرد : دخترم آروم باش ، حالا نوبت شما شد...؟ بسه این همه دعوا و مرافعه ، تو رو خدا این معرکه رو ختم کنید پس فردا دخترت میاد میخواید اون موقعم جلوی اون طفلک این جوری به جون هم بیفتید...؟

- مگه چاره ی دیگه ایم هست همدم جون ، تا من اینجا و جلوی چشم مهتا هستم هر ثانیه اش همین بساطه ، بخدا دیگه تحمل ندارم ، تا کی این وضعیت ادامه داره...؟ می دونی اگه دخترم بیاد وسط این معرکه روحش چه آسیبی می بینه...

جاوید از روی صندلی بلند شد و داد زد : خفه شو دریا ، خفه شو تا یه بلایی سر خودم و خودت نیاوردم...

- بلایی مونده که سرم نیاورده باشی ، یه آدم مُرده رو از مرگ می ترسونی...؟

- مگه نگفتم هر دوتون میفرسم برید...؟ حرف حساب حالیت نیست ، ای کاش میتونستم از هر دوتون بگذرم و برم یه قبرستونی تا همه از دستم راحت بشید...

دریا عصبی تر از حرفهای بی منطق جاوید فریاد زد : نیاز نیست بری یکم از خودخواهیات کم کنی همه چیز درست میشه...

جاوید عصبانی لیوان آبی که دستش بود را محکم به زمین کوبید و به سمت ماشین به راه افتاد ، در این لحظه دور شدن از این معرکه بهترین راه بود اگر می ماند نمیتوانست قول بدهد آرام باشد و کنایه های بیشتری را پذیرا باشد ، دریا خسته و درمانده بدون اینکه به خط راهی که جاوید رفت نگاه کند جای او روی صندلی نشست و سرش را بین دستهایش گرفت ، انگار قرار نبود این بخت شوم دست از سرشان بردارد ، دردها شبیه شلاق بر زخم دلش عمل میکرد ، می کوبید و خون فواره می زد ، می سوخت و می سوخت و ای کاش هیچ وقت طعم محبت مردانه ی او نچشیده بود که این روزها برایش  غریبه شده بود ، لعنت به قلبی که با تمام نامرادی ها و زخم های عمیقش هنوز دست به سوی یک نام می کشید... چندی نگذشت که دستی روی شانه اش قرار گرفت وقتی سرش را بالا گرفت نگاهش تو نگاه پر اشک همدم نشست ، این زن هم دلش برای او نسوخته بود او دنبال تکه های شکسته ی قلب پسرش بود تا بهم بچسباند و او را از دره ی عمیق تنهایی و ناامیدی برهاند...

- می دونم بازم بخاطر رفتارم سرزنشم میکنید ولی جاوید داره خودخواهانه عمل میکنه ، پسرت همه چیز رو برای خودش میخواد و اهمیت به خواسته ی هیچ کس نمیده...

- پسرم فقط گناهش عشقه ، اگه بتونی درکش کنی دیگه رفتاراشو خودخواهی نمی بینی ، سعی کن بفهمیش ، اون داره برای داشتن تو از جون مایه می زاره انصاف نیست خواهش دلشو پای خودخواهیش بزاری...هر دوتون سعی کنید به این جدایی پایان بدید و بقیه ی زندگیتون با کمک همدیگه از نو بسازید ، باور کن خیلی ها آرزوی این عشق و خواستن رو دارن ، خیلی ها آرزو دارن جای تو و جاوید باشن ، آدما لحظه ساز زندگی خودشونن ، هر چقدر این زندگی رو سخت بگیری سخت       می گذره....

وقتی اشک دریا چکید همدم دست برد و سمت صورتش و اشکش را مادرانه پاک کرد ، چقدر دلش در این لحظات سخت مادرش را میخواست... چقدر آرزوهایش سوخته بود... سرش درون سینه ی همدم جا گرفت و هق هقش سینه ی او را هدف قرار داد... دلش آرامشی ابدی میخواست که چند سال بی رحمانه از او به غارت رفته بود...

*****
دریا خرامان خرامان از پله ها پایین آمد به محض طی کردن پله ها در سالن باز شد و دُرسا دوان دوان به سمت داخل سالن  هجوم آورد ، با دیدن دُرسا چشمانش به اندازه ی کره ی زمین گرد شد و با حیرت و اشتیاق پرسید :

- دُرسا عزیزم تو اینجا چیکار میکنی ، با کی اومدی...؟

درسا با صدای دریا حواسش که پرت اطرافش بود متوجه ی دریا کرد که روبرویش ایستاده بود ، نگاهش اول پر از تعجب بود ولی خیلی زود رنگ شادی و ذوق گرفت و به سمت دریا دوید و با هیجان داد زد :

- وای خاله دریا تو اینجایی...؟

دریا با لبخند از بهت بیرون آمد و روی زانو نشست و درسا را که تو بغلش پرید گرفت و او را بوسه باران کرد و گفت :

- عزیز دلم چقدر دلم برات تنگ شده بود...

وقتی از بوسیدن و بوییدنش فارغ شد به چشمان مشکی و زیبایش نگاه کرد و گفت : خرگوشک من  اینجا چیکار میکنی ...؟

دُرسا مثل همیشه لبهایش را غنچه کرد و گفت : با عمه مینا اومدم...

دریا خوشحال لبخندی زد و از روی پاهایش بلند شد و دست درسا را گرفت و به سمت در سالن رفت که مینا وارد میشد ، وقتی نگاهشان درهم افتاد هر دو ذوق زده و مشتاق در آغوش هم فرو رفتند و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که کردند مینا با صدای لرزان و پر بغضی گفت :

- امیدوارم منو ببخشی دریا...

دریا متحیر مینا را از خودش جدا کرد و پرسید : منظورت چیه ، چی رو باید ببخشم...؟

مینا با نگرانی نگاه شرمنده ی دیگری به چشمان مبهوت دریا انداخت و گفت : خیلی چیزا بود که باید بهت میگفتم و نگفتم ، چون اینطوری به صلاحت بود ، برا همین لب فرو بستم اما هر کاری کردم فقط برای آرامش خودت بود ، امیدوارم وقتی حقیقتو فهمیدی منو بابت سکوتم سرزنش نکنی...

دریا دلواپس آب دهانش را قورت داد ، شنیدن حرفهای تازه ی مینا که با این همه ترس و پشیمانی که در چشمانش موج می زد به زبان آورده بود ترس به دلش راه انداخت ، چه حقیقتی در بین بود که مینا را در بدو ورود به عمارت اینطور آشفته  و نگران کرده بود...؟

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط ماربیا ، h.m.a.s ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، پوران
146

چشم خیسم را به پای انتظار ، داشتم همراه خورشید بهار
تا که گردد خشک از لطف نسیم ، تند آمد شد سراپا ژاله را
با شکیبایی بشارت دادمش ، بهر فردای دگر امیدوار
کوله باری از محبت ریختم ، در نگاه خسته اش آیینه وار
دل به تنگ آمد زصبح اشتیاق ، از سماجت های شام روزگار
بوی خوش کوچید از تقدیر دشت ، شد هوا مسموم و توام با غبار
همدم آیم با صبوری های خویش ، می شمارم لحظه های بی شمار

با صدای درسا و حرکت دستش به خودش آمد ، دخترک چسبیده به مچ دستش او را تکان تکان می داد...

- خاله دریا من با بابام اومدم تا بابای خوش تیپ منو ببینی...

بین زمین و آسمان آویزان بود شیرین زبانی درسا و نگاه پر غم مینا سرگردانش کرده بود ، احساس خوبی از این دیدار نداشت و هر آن منتظر فاجعه بود ، باز این سرنوشت چه خوابی برایش دیده بود که اینطور قلبش به تلاطم افتاده بود...؟ جَو کمی سنگین بود و همین سنگینی سنگ بزرگی روی سینه ی دریا گذاشته و نفسش را گرفته و کامش را مانند زهرمار تلخ کرده بود ، تنها به چیزی که مطمئن بود این بود که اتفاقهایی در شرف افتادن است و تنها کسی که در این جمع از همه چیز بی خبر است خودش بود... فائزه و همدم با چشمانی شاد و مشتاق به درسا و حرکات شیرینش خیره بودند و لبخند رضایتی روی لبهایشان نقش بسته بود آنها از چند و چون ماجرا خبر نداشتند فقط می دانستند که زندگی دریا و جاوید با آمدن دخترک قرار بود جوانه بزند و به گل بنشیند و به سمت خوشبختی ریشه کند...

با دیدن جاوید و آشفتگی صورتش که کم از نگرانی مینا نداشت بیشتر هول کرد ، تکه های پازلی که در ذهنش سر هم کرده بود حاصلش شکل مشخصی نداشت و هنوز هم در پی جا انداختن این پازل پیچ در پیچ بود که رو به جاوید با ترس لب زد :

- اینجا چه خبره جاوید...؟ نگو دخترم قرار نیست بیاد...

نگاه مستاصل جاوید لحظه ای روی نگاه مینا نشست و برگشت و در نگاه پر ترس دریا پلک زد ، چشمان دریا پر از واژه های ناخوانا بود ، رنگ قلبش که چند روزی بود به سرخی می زد دوباره بی رنگ شد ، دوباره بهار از قلبش پر کشید و زمستان برگشته بود ، بهاری که میخواست نهالی را که خشک شده بود زنده کند... درسا در آغوش همدم و فائزه با شنیدن نام جاوید از زبان دریا به سمت آنها برگشت و با دیدن او با شتاب به سمت جاوید دوید و داد زد :

- بابای خوش تیپ خودم....

دریا با شنیدن این جمله ی کوتاه قلبش از کار افتاد و مبهوت و ماتم زده به صحنه ی روبرویش خیره ماند ، بر چهره ی زیبایش رد پایی از حزن و اندوه عمیق دیده میشد و نگاهش ترسیده و سرگردان حدیث تشنه بود و آب ، چرا زمانی که فکر میکرد همه چیز بر وفق مرادش پیش می رود با تلنگری خراب میشد...؟ به هر سختی بود زبان خشک شده اش را درون دهانش چرخاند و زیر لب زمزمه کرد :

- بابا.... با...با...

نگاهش بین جاوید و درسا در رفت و آمد بود و هر لحظه حس سقوط به او دست می داد ، ذهنش در نقطه ای کوری متوقف مانده و از آن فراتر نمی رفت ، با صدای دوباره ی درسا که در آغوش جاوید مدام کلمه ی پدر را تکرار میکرد زانوهایش در حال تا شدن بود  ، احساس میکرد بی یار و یاور است ، خود را در برهوت می دید سرگردان و واخورده مانند مترسکی که هر دم از لرزش باد شبانگاهی سر به سویی خم میکند... درسا بی خبر از شوکی که با ورودش به دریا وارد کرده بود با تمام معصومیت و لحن کودکانه اش رو به دریا با ذوق و شادی گفت :

- خاله دریا این بابا جاویدمه ، یه روز بهت گفتم باید بابامو ببینی...

تکرار این کلمه او را به مرز جنون نزدیک کرد حس مبهم اینکه دختر گمشده اش ماهها کنار گُوشش بوده و نفهمیده قلبش را چنگ می زد و نمی گذاشت خون به تمام اندامهایش برسد ، رو به مینا با لکنت و لبهایی لرزان پرسید :

- درسا چی... چی می... میگه ، اینجا... اینجا چه خبره مینا...؟

مینا نگاه نگرانش را لحظه ای به جاوید دوخت تا شاید در این مخمصه ای که خودش به راه انداخته بود یاری کند ولی از نگاه جاوید هیچ امیدی سوسو نمی زد ، خودش بود و این بار سنگینی که مدتها با قبولش شانه هایش را خم کرده بود ، آب از سرش گذشته بود ، می زد به دل اتفاق شاید حادثه ها سبز میشدند و همه از این وادی مرگ برمی گشتند ، رو به دریا گفت :

- درسا همون دختر گمشده ی توست عزیزم ، همون دخترک شیرینی که مدام با من از بودنش حرف می زدی ، همون که آرزوی دیدنش رو داشتی ، حالا اومده تا برای همیشه کنارت بمونه...

با شنیدن اعتراف مینا و مُهر تایید روی تمام ذهنیات این چند دقیقه اش تیر زهرآلودی در قلبش نشست و قلبش را پر خون کرد ، نتوانست تحمل کند ، تاب بیاورد ، این درد یعنی افتادن آخرین برگ از شاخه ی درخت امیدش ، جمله های آخر مینا طعم تلخ شوکران می داد... رنگ و روی دریا کاملا پریده بود و لبهایش از زور بغض می لرزید و سرزنش بار به چشمهای پر اشک مینا خیره مانده بود ، حتی درسا هم متوجه ی حال بد دریا شده بود که در آغوش جاوید لب برچید و از پدرش پرسید :

بابا خاله دریا چی شده...؟

جاوید با درماندگی دخترش را بوسید و گفت : چیزی نیست عزیزم از دیدن ما هیجان زده شده الان خوب میشه...

فوری به سمت دریا قدم برداشت که دریا یکه خورد و چشم از نگاه مینا گرفت و به جاوید دوخت و با ترس و بی اراده چند قدم به عقب برداشت ، دردها تبدیل به بغض شدند و بغض ها شبیه قطرات پاک باران و از ابر دلگیر چشمهایش شروع به باریدن کردند... جاوید دلواپس حال دریا گفت :

- عزیزم خواهش میکنم بیا بشین حالت اصلا خوب نیست ، بزار تو آرامش همه چیز رو برات توضیح بدم ، من میخواستم چند وقتی دخترمون کنارت باشه تا هر دوتون به هم عادت کنید و راحتر درسا تو رو بپذیره...

دریا تو یه واکنش عصبی دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا دیگر نشنود حقیقتی که با رذالت از او پنهان کرده و حالا بی رحمانه تو صورتش کوبیده بودند ، دیگر صدا صدای جاوید نبود صدای خصمی بود که برای او رجز می خواند  ، صدای گرگی بود که برای ته مانده ی احساسش دندان تیز کرده بود...

دور تا دورش ابر مشکوکی بود
جبهه های هوای تنهایی
فصل فصلش هجوم زمستان ها بود
تف به جفرافیای تنهایی

لحظه ای بعد صدای ممتدد سوت قطاری تمام سرش را پر کرد سرش به دوران افتاد و نگاهش روی صورت ترسیده و پر بغض درسا قفل شده بود ، چیزی نمی شنید فقط می دید لبهایی که را که روبرویش مثل ماهی از آب بیرون افتاده باز و بسته میشوند ، دنیا دور سرش چرخید و چرخید ، جاوید چرخید ، درسا چرخید ، مینا چرخید ، وسایل خانه چرخید تا او را نقش زمینش کرد و درون سیاهی مطلق فرو رفت و دیگر هیچ...

صدای فریاد جاوید و گریه ی درسا ، صدای جیغ مینا و صدای یاعلی همدم ، صدای هوهوی باد ، با صدای دویدن دو نفر از جایی دور همه و همه در هم آمیخته بود...

در کوچه باد می آمد... این... ابتدای ویرانی بود...

کسی او را به آغوش کشید حرم نفس های عاشقونه اش را می شناخت ، صورتش نوازش شد ، دست نوازشگر عشق را هم می شناخت ، جاوید با بغض نامش را صدا می زد اما گویی دریا به خواب عمیقی فرو رفته بود ، همه در تکاپو تا دریا لحظه ای چشم باز کند اما دریغ از لرزش پلکی... این بار صدای مردانه ی امیرعلی بود که از جاوید میخواست دریا را به بیمارستان برساند ، صدای زجه ی مینا خراشی بود روی احساس همه...

- صد دفعه گفتم این بازی زیادی خطرناکه ، چقدر گفتم این دختر به حد کافی ضربه خورده و تاب یه ضربه ی دیگه رو نداره اما کو گوش شنوا هر کاری دوست داشتید کردید بفرما اینم نتیجه اش...

امیر علی دستی روی شانه اش زد و گفت : پاشو قربونت برم الان وقت گله و شکایت نیست باید به داد دریا برسیم پاشو خواهرم...

مینا به اجبار روی پا بلند شد و دید جاوید دریا را مثل شیئی گرانبها به آغوش کشید و مدام صورتش را می بوسید و به سمت بیرون عمارت راه افتاد... درسا در آغوش مهسا بق کرده و آرام اشک می ریخت و هرزگاهی صدای خاله دریا گفتنش سکوت سنگین ماشین را می شکست... بیچاره دخترک از گریه چشمهایش ورم کرده و دماغ کوچولویش قرمز شده بود ، دختری که نمی دانست زنی که مقابلش در آغوش پدر به مرگ نزدیک میشد همان مادری بود که چهار سال محبتش را نداشت... به بیمارستان رسیدند و هنوز ماشین کامل توقف نکرد بود که جاوید در را باز کرده و از ماشین بیرون پرید ، بخاطر عجله ای که داشت سکندری خورد اما به موقع توانست خودش را نگه دارد و با شتاب به سمت اورژانس بیمارستان پا تند کرد ، هنوز کامل وارد نشده بود که فریاد کمک خواستنش در بخش پیچید زمانی زیادی نگذشت که برانکادی جلوی پایش توقف کرد و دریا روی آن آرام گرفت ، حین حرکت دکتر سوالهایی از جاوید پرسید و جاوید کوتاه و تکه تکه جوابش را داد ، تمام حواس و تمرکزش بهم خورده بود و تعادل در پاهایش به صفر رسیده بود انگار میان چرخه ی دنیا و آخرت در چرخش بود و زمین زیر پاهایش مدام سُر می خورد ، حس میکرد هوای دور و برش سنگین شده و راه نفس کشیدن عاجزش کرده بود...

با صدای دکتر که به پرستار هشدار جدی می داد این چرخش ایستاد و تمام وجودش گوش شد...

- احتمال یه شوک عصبی قوی هست ، فشارش خیلی پایینه و اگر نجنبیم احتمال داره به کما بره...

شنیدن کلمه ی کما از زبان دکتر زانوهایش را تا کرد و روی زمین سقوط کرد و برانکادر بدون توجه به او راهش را ادامه داد ، نمی دانست در برهه ی کدام تقدیر گرفتار شده است که این بار قلبش را در غل و زنجیر به اسارت گرفته بود ، ولی پی برده بود قلبش به بیماری ناشناخته ای که نامش را عشق نهاده بود مبتلا شده و دوای این عشق بودن دریا کنارش بود که با فکر خرابش او را کنج بیمارستان بین مرگ و زندگی انداخته بود... آهی کشید ، خوشی های زندگیش چقدر کوتاه بود و هیچ فرصتی برای سیراب شدن از لذت ها را پیدا نکرده بود... با کشیدن بازویش و کمک امیرعلی روی نیمکت کنار سالن جای گرفت ، رو به امیرعلی و با اشکی در چشم گفت :

- اگه... اگه... دریا بره تو کما هیچ وقت... هیچ وقت خودمو نمی بخشم...

امیرعلی که از حال بد جاوید خبر داشت و این مدت این همه فشار را تحمل کرده بود از حالش ترسید و لیوان آبی که مینا برایش آورده بود را روبروی لبهای جاوید قرار داد و گفت :

- یکم طاقت داشته باش مثلا مردی....

جاوید حرفش را قطع کرد و فریاد زد : بهم بگو نامرد ، من نامردم ، من یه عوضیم... من کسیم که عشقمو تا نزدیک مرگ آوردم...

هر لحظه صدایش بالاتر می رفت وقتی امیرعلی نتوانست آرامش کند سیلی نه چندان محکمی سینه ی صورتش خواباند تا بالاخره زبان به دهان گرفت و آرام شد ، سر به سینه ی دیوار گذاشت و اشکش مردانه فرو ریخت ، تند رفته بود خسته تر از آن بود که به نتیجه ی کارش فکر کند ، در آن زمان با خودش گفته بود برایش مهم نیست هر چه می خواهد بشود دیگر از سیاهی مگر رنگی بود ، اما همه چیز برعکس تصوراتش در آمده یود...

امیرعلی کنارش نشست و گفت ، ببخشید ولی لازم بود ، نگران نباش دریا زن قوی ایه این شوکم پشت سر میزاره من بهش ایمان دارم...

جاوید که تازه آرام شده بود با این دلداری الکی و به نظر احمقانه عصبی شد و از جا پرید و با صدای بلندی گفت :

- چی درست میشه امیرعلی...؟ دریای من داره میره تو کما ، چرا سعی میکنی مثل بچه ها گولم بزنی...

امیرعلی نگاه جدی و عصبی به صورت رنگ پریده و ترسیده ی جاوید انداخت ، در تمام مدت طبابتش سرلوحه ی همه ی درمانهای بیمارانش کلمه ی امید می درخشید ، امید بود که به تک تک سلولهای آنها تزریق میکرد و بیشتر مواقع جواب هم می گرفت ولی در مورد جاوید که از همه چیز سرخورده شده بود و ناامیدانه به پایان این ماجرا نگاه میکرد از این روش درمان مطمئن نبود...  

- گولت نمی زنم دارم حقیقتو میگم ، مگه تو به صبر و مقاومت دریا شک داری...؟ می دونی این چند سال چی کشیده ، می دونی چه دردایی رو لحظه به لحظه به تنگ زندگیش چسبید و رهاش نکرد ولی بازم وا نداد ، این دریا هنوزم همون دریاس...

جاوید فریاد زد : همین داره منو نابود میکنه لعنتی ، دریا مثل یه چینی بند زده اس و من احمق با این ضربه پودرش کردم ،  وای به حال من... وای به حالم که چه به روز این دختر آوردم دختری که برام معجزه ی عشق بود دختری که منو از پرتگاه تنهایی و ناامیدی برگردوند ، لعنت به خودم و اونایی که باعث این همه رنجم شدند...خدا... تو بگو چیکار کنم ، جون منو بگیر و حال دریامو خوب کن...

فریاد پرستاری خشمگین موقتا صدای جاوید را قطع کرد : چه خبرتونه آقا ، اینجا بیمارستانه و مریضا دارن استراحت می کنن این داد و هواراتونو ببرید بیرون...

جاوید که با هشدار پرستار آرام گرفت دستی به عنوان معذرت خواهی برای پرستار تکان داد و روی نیمکت وا رفت و سرش را بین دستهایش گرفت و لحظه ای نگذشت که شانه هایش مردانه لرزید ، سخت بود ، واقعا سخت بود مردی که اینقدر عاشق بود ، مردی که جان می داد ، مردی که همه چیزش معشوق بود ، اسم این کاری که به نظر خودش فداکاری بود را حماقت بگذارد ، سخت که هیچ یک لحظه اش را میشد درد نامید...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، ماربیا ، Iliiiiia ، AmirHafez ، پوران
147

بعد از دو روز دریا چشم به دنیایی که تمام غمها و دردهایش را روی شانه های نحیف او جا گذاشته بود باز کرد ، دنیایی که باز هم بر بوم زندگیش رنگ خاکستری زد ، زندگی همیشه در اوج خوشی و رضایت بازی جدیدی برایش رو میکرد و تا می آمد قواعد بازی قبلی را یاد بگیرد بازی دوباره عوض میشد... تکانی به خودش داد و فهمید دستش اسیر دستی کنارش است و مطمئن بود این دست دست کسی غیر از جاوید نیست ، کمی گردن کج کرد و جاوید را دید که روی صندلی کنار تخت نشسته و سرش روی تخت در حالیکه دست دریا را محکم گرفته به خواب رفته بود ، لحظه ای دلش پر کشید برای موهای پرپشت او که دلش میخواست بی پروا دستش را لابلای آنها چرخ بدهد اما وقتی به یادش آمد که با همدستی امیرعلی و مینا چه بازی راه انداخته بودند فوری رضایت از چهره اش دور شد و اخمی غلیظ جایگزین آن شد و خیلی آرام دستش را از بین دستهای جاوید بیرون کشید... وقتی دستش آزاد شد کمی به سمت پنجره مایل شد و نگاه پر از اشکش را به تنها پنجره ی اتاق دوخت ، مگر از زندگی چی میخواست که داشتنش این همه سخت بود...؟ یه جای کوچک در آغوش عشق و شانه ای که بشود به او تکیه کرد و از آن گرما گرفت کنار آدمی که تا آخر عمر بتواند به او اعتماد کند...  پلک زد و اشکهایش سرریز شد و رو به آسمان زمزمه کرد :


- خدایا مگر خواسته ی من چقدر زیاد بود که منو لایق ندونستی...

با باز شدن در و شنیدن صدای دکتر و پرستاری که داشتند با هم حرف می زدند جاوید هم چشم باز کرد و نگاهی به صورت دریا انداخت که چشمهایش باز بود و نگاهش به سمت پنجره ، از جا پرید و بدون توجه به دکتر و پرستار با هیجان گفت :

- قربونت برم بیدار شدی...؟ خدایا شکرت...

دکتر که مرد میان سال و خوش رویی بود با لبخند جواب سلام آرام دریا را داد که فقط چشمانش را به او دوخته بود و بی اعتنا به اشتیاق و نگرانی جاوید بود... دکتر از این قهر و ناز زنانه لبخند محوی روی لبهایش نقش بست و گفت :

- خوب بلدی چطوری دل و دین شوهرتو بلرزونی ، منم بودم با این همه توجه ناز میکردم و بیدار نمیشدم...

دریا اخمی کرد و فقط به پوزخندی اکتفا کرد که باعث شد دکتر نگاه استفهام آمیزی به جاوید بیندازد که از برخورد سرد دریا با چشمان نگران به او خیره بود ، ماجرای زندگی آنها را از زبان امیرعلی شنیده بود و جاوید را بابت این شوکی که به دریا داده بود سرزنش کرده بود و این حق را به دریا می داد که بودن جاوید را ندیده بگیرد و بابت نگرانیش بی اعتنا باشد ، این بدترین تنبهه بابت اشتباه جاوید بود که دریا برایش در نظر گرفته بود ، دکتر سکوت تلخ اتاق را شکست و همینجور که به توضیحات آرام پرستار گوش می داد بعد از اتمام آن رو به دریا گفت :

- خب خدا رو شکر بهتری و فشارخونت اومده سرجاش ولی با این وجود امشبم مهمون ما هستی ، فردا وقتی مطمئن شدیم مشکلی نیست ترخیصت می کنیم ، حرف پرستارتو گوش کن داروهاتو سر موقع بخور و خوب بخواب تا فردا بتونی بری خونه...

دریا سری تکان داد و تشکر آرامی کرد و گفت : فقط یه خواهش ازتون دارم...

- بفرما دخترم...

- میشه کسی رو همراه من نزارید...؟ خودم از پس کارام برمیام ، میخوام تنها باشم...

در این وقت جاوید مایوسانه دریا را صدا زد ولی دریا بی اعتنا به او مستقیم به دکتر نگاه میکرد ، دکتر لبخند محوی به چهره ی رنگ پریده اش زد و نگاه کوتاهی هم به جاوید نگران انداخت و گفت :

- آدمایی که پشت در همین اتاق ساعتها منتظر چشم باز کردن تو بودن به علاوه شوهرت فقط نگران تو هستن و نمیخوان تنهات بزارن...

دریا حرف دکتر را با ببخشید قطع کرد و گفت : خواهش میکنم دکتر من فقط نیاز به تنهایی دارم و به هیچ کدوم از اون آدمایی که به قول شما نگران من هستن احتیاج ندارم اگه خواهشمو قبول میکنید که امشب مزاحمتون هستم وگرنه با رضایت خودم مرخصم کنید برم خونه...

دکتر ابرویی به تهدید دریا بالا انداخت و بعد از لبخند پر رنگتری سری به نشانه ی موافقت تکان داد و بعد از سفارش به پرستار به همراه جاوید از اتاق بیرون رفت ، جاوید این بار دلخوری و بی اعتنایی دریا را جدی می دید و دلش از ترس این که برای همیشه اعتماد دریا را از دست داده بود لرزید ، سردی رفتار دریا قلبش را سرد کرده و مثل روحی سرگردان و پریشان حرفهای دکتر را می شنید که امیرعلی از حال دریا پرسیده بود...

- حال عمومیش خوبه و جای نگرانی نیست ولی از نظر روحی تو وضعیت خوبی نیست ، این دختر سالهاس پشت هم ضربه خورده و همین ضربه ها اونو به این حال و روز انداخته ، باید خیلی مراقبش باشید...

رو به جاوید ادامه داد : اگه بهبود و اعتماد همسرتو میخوای یکمی از موضعت بیا پایین و بزار خانومت برگرده خونه اش اما به همراهی دخترت ، یه مدت مادر و بچه رو تنها بزار تا کم کم وضعیتش ثابت بشه و کمی دلخوری ها کمرنگ تر بشه ، نمیگم ارتباط با اونا رو قطع کن خیلی کم به بهانه ی دیدن دخترت برو و صحنه رو خالی نزار ، اجازه بده کم کم قبولت کنه   و دوباره بتونه بهت اعتماد کنه ، تو با این کارت اعتماد اونو شکستی پس برا ترمیمش نیاز به زمان داری ، این فرصت رو به هر دوتون بده...

رو به امیرعلی ادامه داد : و شما باید مرتب به دیدنش برید و باهاش در ارتباط باشید حتی اگه شما رو از خودش برونه کوتاه  نیا ، با روش درمان خودت سعی کنید مجابش کنی که دخترش هم نیاز به پدر داره هم مادر ، هیچ کدوم سعی نکنید به بچه بفهمونید که دریا مادرشه این خانوم خودش باید با روشی که میدونه درسته خودشو به دخترش معرفی کنه ، جای نگرانی نیست مادرا خودشون می دونن چیکار کنن که کمتر بچه آسیب ببینه ، فقط کافیه به اون اعتماد کنید بقیه ی مسئله خود به خود حل میشه...

بعد رفتن دکتر جاوید کلافه و آشفته از این مبارزه روی نیمکت کنار دیوار نشست و سرش را بین دستهایش گرفت... دریا او را نمیخواست ، حتی از وقتی چشم باز کرده بود نگاهشم نکرده و این بدترین مجازاتی بود که برایش در نظر گرفته بود ، علاوه بر نگرانی خشمگین هم بود ، حالش شبیه گرگی زخمی بود که توی گودال افتاده و هر چه پنجه به اطراف می کشید راه به بیرون پیدا نمیکرد ، نیم ساعتی از رفتن دکتر و تنهایی دریا گذشته بود که مهسا با اجازه ی امیرعلی پا به اتاق گذاشت ، با صدای باز شدن در اتاق دریا صورتش را که هنوز به پنجره دوخته بود برگرداند و با دیدن مهسا خیلی زود خشم مثل سمی تلخ و مهلک تمام صورتش را فرا گرفت و داد زد :

- مگه نگفتم میخوام تنها باشم...؟

مهسا بدون اعتنا به اعتراض دریا به تخت نزدیک شد که این بار دریا فریاد زد : برو بیرون دیگه نمیخوام هیچ کدومتونو ببینم ، مهسا از اینجا برو بیرون و فراموش کن یه احمقی مثل منو میشناسی...

مهسا نگران و ناامید گفت : آروم باش عزیزم ، بزار حرف بزنیم...

صدای فریاد دریا دل جاوید را به جوش و خروش انداخت و اگر امیرعلی واسطه نمیشد بی درنگ به اتاق می رفت و باز جنجال دیگری به راه می انداخت...

دریا حرف مهسا را قطع کرد و گفت : چی رو توضیح بدی...؟ بازی کردن با روح و احساس من بدبخت که از همه جا رونده شدم ، سالهاس دارم چوب حماقتمو میخورم ، سالهاس دارم چوب این دل مهربونمو میخورم که همیشه فکر میکردم آدمای اطرافم مثل خودم صاف و زلالند ، اما ته ته همه ی شما شن زار بود و من خودمو به نفهمی زدم و بازم گولتونو خوردم ، بعد از جاوید تو بهم ضربه زدی تویی که خراب شدن زندگیتو به پای من گذاشتی ، تویی که اشتباه محراب رو به اسم من تموم کردی و شدی دشمن درجه یک من ، تویی که بخاطرت مُهر هرزه بودن به پیشونیم خورد ، تویی که اینقدر شهامت نداشتی بری روبروی خونواده ی محراب و بگی اینقدر عاشق پسرتون نبودم که حالا بخوام برای داشتنش بجنگم ، تو نتونستی اون عشق واقعی رو به محراب نشون بدی و براش بجنگی و خیلی زود با متهم کردن من و محراب خودتو کنار کشیدی و رفتی به سمت امیرعلی ، باور کن گناه محراب کمتر از گناه تو بود ، حالام که این دسیسه رو با هم برا من چیدید ، چطور حاضر شدید دخترمو با یه هویت دیگه سرراهم قرار بدید و تمام پرپر زدنای منو برای داشتنش ندیده  بگیرید ، اصلا چطور وجدانتون قبول کرد به او بچه بگید مادرش مریضه و به این زودی پیشش برنمیگرده...؟ ، فکر کردید دارید به ما لطف می کنید...؟ ولی شماها بدترین ظلم رو به ما دو تا کردید ، برو مهسا و یادت بره دریا نامی رو می شناسی ، من از این لحظه به بعد برای شما مُردم ، دیگه نمیخوام هیچ کدوم از شما اطرافم پرسه بزنه...

دریا با گفتن آخرین جمله اش ملافه را روی سرش کشید و پشت به مهسا کرد و به لحظه نکشید که شانه هایش زیر این اندوه  به شدت شروع به لرزیدن کرد ، حین اشکی که می ریخت صدای باز و بسته شدن در را هم شنید و فهمید که مهسا از اتاقش بیرون رفته است ، همه ی صمیمیت این چند وقت با اتفاقات این چند روز از دست رفته بود ، همه ی ترس ها و نفرت ها برگشته بود ، همه ی سردی ها و تنهایی ها برگشته بود...                     

مهسا با اشکهای روان جواب امیرعلی که حال دریا را می پرسید پاسخ داد :  دریا خیلی از دست همه ی ما عصبانیه ، ازم خواست برا همیشه فراموشش کنم...

جاوید عصبانی از این موقعیت از جا بلند شد و همان طور که به سمت اتاق پا تند کرد گفت : داره بی انصافی میکنه ، ما همه نیتمون خیر بود نباید از این نیت برداشت خصمانه بکنه...

هنو.ز دستش به دستگیره نرسیده بود که امیرعلی باز او را به عقب کشید و عصبی گفت : الان وقت توپ و تشر نیست جاوید ، یکم بهش حق بده شوک بدی بهش وارد کردیم ، بزار وقتی از بیمارستان بیرون رفت برو باهاش حرف بزن الان وقتش نیست...

- اتفاقا وقتش همین الانه که داره بی گناه به پای دارمون میکشه...

- جاوید خرابش نکن ، قبول کن راهو اشتباه رفتیم ، بزار حالش بهتر بشه میریم باهاش حرف می زنیم...

جاوید ناچار خودش را عقب کشید ، کلافه بود از تقدیری که نمیخواست بعد از چند سال به آنها روی آرامش نشان بدهد انگار آرامش برای آنها حرام شده بود هر کاری میکرد و از هر راهی می رفت تا دوباره دل دریا را بدست آورد بیشتر دور میشد و هر روز این دیوار میانشان بلندتر و قطورتر میشد ، به این نتیجه رسید که خوشبختی را در دست داشته و با حماقتهای خودش مثل قطرات آبی که لابه لای انگشتان می چکد و تمام میشود خوشبختی اش هم حرام کرده بود...

آن طرف دیوار هم دریا به تنهایی اشک می ریخت و مدتی که مینا به ساختمان آمده بود را لحظه به لحظه مرور میکرد ،
 وقتی درسا را در آغوش داشت و برای او لالایی میخواند دخترک بیچاره چقدر در حسرت نداشتن مادر سوخته بود
دخترک وقتی میان سینه اش بود چقدر دلش خواسته بود جای مادرش باشد و کمبودهایش را جبران میکرد
چقدر دختر بیچاره از اینکه بهش گفته بودند مادرش مریض است زجر کشیده بود
چقدر آرزو کرده بود آن لحظه نمی رسید و دخترش را دو دستی تقدیم آیت ها نمیکرد و یک عمر در حسرت نداشتنش نمی سوخت و آه نمی کشید
چطور نفهمیده بود این کِشش و احساسی که به درسا داشت چیزی فراتر از بچه ی همسایه است
چطور از پرپر زدن خودش و در آغوش گرفتن درسا نفهمیده بود رابطه ای خونی در میان آنها حرف اول را می زند
چطور نفهمیده بود علاقه اش به آن از ذات مادرانه اش برخواسته بود  
چطور تحمل کرده بود آن لحظه ای را که دخترک در آغوشش از حسرت بی مادریش تعریف کرده بود ، از روزهایی که مادر به خودش ندیده بود...

دریا لحظه به لحظه با این افکار پریشان دست و پنجه نرم میکرد و متنفر بود از آدمهایی که اینقدر راحت احساس او و دخترش را به بازی گرفته بودند ، از جاوید بیشتر ضربه خورده بود که این بازی پر درد را با او شروع کرده بود دیگر نمیخواست او را ببیند و دستش را بگیرد و در هُرم نفسها و بوسه هایش متولد شود... احساس میکرد فشار بغض بی امان گلویش را سوراخ میکند بغضی که با اشک هم آرام نمی گرفت ، چه روزها و شبهای سیاه و دیر گذری بود ، انگار زمان متوقف شده بود و هر چه می گذشت حالش بدتر میشد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، AmirHafez ، ماربیا ، پوران
148

بعد از رفتن مهسا از پیش دریا پرستاری که برای چک کردن سِرم به اتاق آمده بود با دیدن حال پریشان دریا عصبانی به بیرون اتاق رفته و تا دقایقی با مهسا و جاوید که کنار در اتاق ایستاده بودند مشاجره کرد و یاد آور شد که حال بیمار هنوز کامل خوب نیست و از هر گونه هیجان و عصبانیت باید دور باشد و از آنها خواست تا فردا آنجا را ترک کنند ، وقتی برگشت   با مهربانی اشکهای دریا را پاک کرد و به خواسته ی دریا بخاطر شروع سردردش آمپول مسکن قوی و آرامبخشی به سرم اضافه کرد و به او اطمینان داد که تا دقایقی دیگر آرام می گیرد... آن شب دریا به واسطه ی مسکن و آرامبخش به خواب عمیقی فرو رفت و جاوید از این فرصت استفاده کرد و بدون اینکه پرستار بخش چیزی بفهمد خود را به کنار دریا رساند و شب را به همراه دریا صبح کرد ، اندوه زیادی روی شانه هایش سنگینی میکرد ، از دست دادن دریا در باورش نمی گنجید ، اگر دریا او را دیگر نمیخواست مطمئنا این بار می مُرد...


ساعت ده صبح بود که چشم باز کرد و این بار به جای جاوید امیرعلی کنارش به انتظار نشسته بود ، با دیدن امیرعلی این بار اخم هایش به مراتب بیشتر درهم شد ، انتظاری که به عنوان حامی از او داشت با این بازی که راه انداخته بودند خط بطلانی  کشیده بود به تمام باورهایش ، مثل دفعه پیش بی اعتنا به او صورتش را به سمت پنجره برگرداند تا نبیند چهره هایی را که روزی از دیدنشان آرامش می گرفت و الان فقط آشفتگی به او هدیه می داد ، امیرعلی از واکنش دریا ناراحت نشد و برعکس لبخندی زد و گفت :

-  دریا خانوم من جاوید نیستم نازتو بخرم گفته باشم...

تا دقیقه ای صبر کرد تا شاید دریا جوابی به جمله ی طنزش بدهد اما دریغ از یه کلمه برای همین ادامه داد : می دونم از دست ما دلخوری ، ولی....

دریا به یکباره برگشت و نفرت مثل موجی عظیم در چشمهایش خیز برداشت و با صدایی پر حرص گفت : دلخور نیستم ، متنفرم ، می فهمید متنفر...

تمام درد و نفرت درون عسلی ها جمع شده بود ، تجسم این همه درد و نفرت قلب امیرعلی را تکان داد ، تا به حال دریا را به این درجه سردی و نفرت ندیده بود ، اولین بار بود که از راه کارهایی که به عنوان درمان داده و جاوید به اجرا در آورده بود پشیمان و نادم بود... برای اینکه جو را کمی آرام کند و دل دریا را کمی نرم با حس پشیمانی گفت :

- باشه عزیزم متنفر باش ، تنها از من متنفر باش چون این راه کار من بود که جاوید به اجراش درآورد ، باور کن نیت همه ی ما فقط این بود که تو کم کم با دخترت آشنا بشی و هر دوتون به هم عادت کنید...

دریا فریاد زد : آخه به چه قیمتی...؟ من به جهنم ، اون دختربچه چه گناهی کرده بود که باید با کابوس یه مادر بیمار روزاشو شب کنه و شباشو صبح ، باور نمیکردم اینقدر بی رحم باشید...

امیرعلی پوفی کرد و عصبی گفت : دریا داری یه طرفه به قاضی میری ، همه چیز سرجاشه و اگه تو بخوای ادامه پیدا میکنه و مطمئنا به بهترین جا می رسه ، درسا فقط می دونه یه مادری داره که بیماره و برای درمونش به آمریکا رفته و قراره خیلی زود برگرده ، فقط همین ، خواهش میکنم زیاد بزرگش نکن...

دریا عصبانی از این طرز فکر داد زد : شاید برای شما که بوی انسانیت نبردید فرقی نکنه ولی برای من و دخترم یه موضوع مهمه که خیلی بی رحمانه پایه ریزی شده...

امیرعلی عصبانی از دریا که ناعادلانه حکم انسان بودنش را زیر سوال برده بود کنترلش را از دست داد و عصبی داد زد :

- بس کن دریا با محاکمه ی ما چی گیرت میاد ، اگه همه ی ما گناهکاریم یا به قول تو انسان نیستیم کنار تو که دخترتو رها کردی تازه یر به یر میشیم...

ورق برگشت و دریا باز هم گناهکار شد ، با دلخوری نگاهش کرد ، چشمانش مثل گربه ی کمین کرده می درخشید ، طعنه اش این بار به تلخی زهرمار بود ، از خشم و حرص لرزش فکش بیشتر شد و به سختی آب دهانش را فرو داد و پر حرص گفت :

- بین من و شما دیگه نه حرفی مونده و نه طنابی که همدیگه رو به هم وصل کنه ، شماها با بی رحمی این اتصال رو پاره کردید ، تنها چیزی که ازت میخوام اینه وقتی از اینجا رفتم خونه دخترمو بیارید پیشم و بعد از آن شما رو به خیر و منو و به سلامت ، این پیغامو حتما به دوست عزیزت برسون تنها با این کار می تونید گناهتون رو یکم کمرنگ کنید...

امیرعلی کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : خیلی خب تو می تونی همه ی ما رو بندازی تو سطل آشغال و دیگه ام سراغمونو نگیری ولی نمیتونی با جاوید این کار رو بکنی...

دریا با خشم حرف امیرعلی را قطع کرد و گفت : برای من تکلیف تعیین نکن ، من مختارم هرکاری دلم خواست بکنم ،  اتفاقا اولین اسمی که تو لیست سیاه منه جاویده...

- اگه دخترتو میخوای جاویدم باید بخوای ، نمیخوای که چهار سالم دخترت بی پدری رو تجربه کنه...

دریا از حرف حساب امیرعلی بیشتر عصبی شد حق با او بود همه ی این نقشه های تو سرش فقط به حرف آسان بود و در عمل نمیتوانست کاری از پیش ببرد از اینکه هنوز جاوید به زندگیش گره خورده بود خشمگین و آشفته بود ولی خودش را در برابر امیرعلی نباخت و گفت :

- نمیزارم دوباره با یه بازی جدید منو دست بندازید ، تا وقتی دخترم پیش منه و تا وقتی بهش بگم من مادرشم دیگه نمیخوام جاوید رو اطرافم ببینم ، برو همه ی اینها رو به جاوید بگو وگرنه کاری رو که چند ماه پیش باید انجام می دادم بعد از بیرون رفتن از این بیمارستان انجام میدم شاید اونطوری قانون داد منو از همه ی شما بگیره...

اتمام حجتش که تمام شد ملافه را مثل دفعه ی پیش روی سرش کشید و با این ترفند جلوی اعتراضات و حرفهای اضافی امیرعلی را گرفت ، امیرعلی که به نتیجه ی دلخواهش نرسیده بود چند بار دور خودش چرخید و وقتی مطمئن شد وقت مناسبی برای یک به دو کردن با دریا نیست با التیاتوم آخر از اتاق بیرون رفت...

- تا پیش از این اتفاق فکر میکردم  جاوید سر منشاً تموم اشتباهات زندگیتونه ولی امروز بهم ثابت شد شما هر دو با لجبازی و غرور زندگیتون رو به این نقطه رسوندید ، حق ندارید هیچ کدومتون همدیگه رو مقصر بدونید هر دوی شما به یه اندازه اشتباه کردید و هر دو با هم دارید تاوان این اشتباه رو میدید و هنوزم دست بردار نیستید ، راه درستی رو در پیش نگرفتی دریا ، می ترسم جاوید لج کنه و بدون اینکه بفهمی درسا را با خودش ببره ، بهتره بیشتر فکر کنی و ببینی این همه غرور و خودخواهی ارزش بهم خوردن یه خونواده رو داره یا نه...
 
قلبش مثال گنجشکی زخمی که شلاق باران امانش را بریده بود درون سینه اش میکوبید ، غرورش اینقدر له و لورده شده بود که اگر عقل مانعش نمیشد از جا بلند میشد و همه چیز را بهم می ریخت و دردهای عالم را فریاد میکشید ، درد داشت اشتباه را کسی دیگر مرتکب شده باشد و مجازاتش را او بکشد ، ای کاش می توانست تنفر را برای همیشه جانشین عشق کند و این بند را برای همیشه پاره کند ، یک وقتهایی اینقدر با خودش کلنجار می رفت تا حرفها و رفتارهای ناراحت کننده ی جاوید را بخاطر بیاورد تا ازش متنفر شود ولی یاد لبخندهای جاوید در روزهایی که ادعای عشق میکرد کافی بود تا دوباره همه ی وجودش را بگیرد و شعله ی نفرت درون قلبش را کم سو کند...

همه ی بهانه ها به تو ختم می شوند
و تو به تنهایی من

همه چیز طبق درخواست دریا پیش رفت با اینکه جاوید از این روند راضی نبود ولی امیرعلی با ترفندی او را راضی کرد و به او گوشزد کرد تا همه چیز را به زمان بسپارد و یادآور شد که دریا اول هر اتفاق عصبی و تند مزاج میشود اما بعد از چند روز دوباره آرام شده و راه درست را در پیش می گیرد...

- دریا مثل ققنوسه هر چند بار هم تو آتیش بسوزه دوباره سر بلند بیرون میاد ، این بارم آروم میشه و سعی میکنه بخاطر دخترت شرایط خاص رو بپذیره ، ولی جاوید باور کن این دفعه ی آخره ، این بار دریا رو بشکنی دیگه درست بشو نیست ، دیگه باید هم قید اونو و هم قید دلتو بزنی ، با دریا بودن لیاقت میخواد ، خمیره ی دریا از مِهر و گذشته ، سعی کن این لیاقت رو از دست ندی...

دریا به کمک آوا و مادرش به آپارتمانش برگشت ، به محض ورود بغضی سخت دوباره مهمان گلویش شد ، با چه شوقی از این خانه رفته بود و چطور شکست خورده برگشته بود ، چراغ امیدی که هنوز به سرانجام نرسیده بود پت پت کرده و خاموش شده بود... اشک از چینهای گوشه ی چشمهایش سرک کشید چین هایی که ره آورد همین درد و جدایی بود
دردی که جز انتظار و سرخوردگی چیزی برایش نداشت
جدایی که جز تحقیر و بازی دادن او چیزی در چنته نداشت
به جای صیقل دادن روح و جانش هر روز از درون پوک تر شده و تحلیل رفته بود
دلش میخواست از کسی می پرسید چرا من...؟
این همه بلا فقط برای یک نفر
به کدامین گناه چنین عقوبت وحشتناکی را مستحق بودم
این دنیا بر چه اساسی استوار بود
چگونه می چرخید
با کدام عدالت اداره میشد
که یکی مثل من مدام در حال سوختن باشد
و یکی از همان دوران جنینی هم در خوشبختی محض روزگار بگذراند
خدا آن بالا چه میکرد...؟

مادر آوا بعد از چند ساعت ماندن و آماده کردن ناهار با سفارشات لازم به دخترش دم غروب آپارتمان دریا را ترک کرده و به خانه اش برگشت ، آوا بعد از رفتن مادرش آب میوه ای آماده کرده و نزد دریا رفت ، دریا دست دراز شده ی او را رد کرد ولی آوا با سماجت آب میوه را به او خوراند و با اعتراض گفت :

- بدبخت اگه به خودت رحم نمیکنی به دخترت فکر کن که اگه اومد اینجا با یه جنازه روبرو نشه...

اشکهای دریا با یادآوری دخترش دوباره فرو ریخت ، پلک هایش را روی هم فشار داد و به تصویرهای واضح و نا واضح که پررنگ و کم رنگ میشد فکر کرد و با درد گفت :

- باورت میشه خرگوشکی که ماه ها بیخ گوشم بود دخترم باشه...؟

آوا لبخند عمیقی زد و گفت : چرا باورم نشه ، خرگوشک کپی تو و جاویده ، دریا تو خیلی خوشبختی ، تو این چند ماه کاری کردی تا درسا بهت وابسته بشه این کار خداست و معلومه که توی تحفه رو هنوز فراموش نکرده...

دریا اشکهایش را پاک کرد و به شدت سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت : نه... نه... اشتباه نکن این کار خدا نبود به خدا ربطش نده ، در حقم نامردی کردن ، چطور پرپرزدنای منو دیدن و لب باز نکردن ، من به جهنم هر بلایی به سرم بیاد حقمه چون خودم اینطور خواستم ، ولی چطور به خودشون این حقو دادن که به او طفل معصوم بگن مادرت مریضه و ازش خواستن براش دعا کنه ، وقتی فکرشو میکنم میخوام دیوونه بشم آوا...

آوا کنار دریا نشست و گفت : فدات شم آروم باش ، چرا با خودت اینطوری میکنی ، درسته اشتباه کردن ولی به نیت قلبیشون فکر کن ، فکر میکردن آروم آروم متوجه ی موضوع بشی برای خودت بهتره ، با جاوید که حرف زدم و ازش پرسیدم چرا به دخترت گفتی مادرش مریضه گفت ، وقتی دریا اون طور دخترمو طرد کرد چاره ای جز این راه نداشتم دلم نمیخواست  حقیقتو بگم که درسا از مادرش بیزار بشه نمیخواستم بهش بگم از وقتی بدنیا اومده مادرش اونو نخواست ، فقط همین راه  برام مونده بود...

دریا از حرفهای آوا برآشفت و داد زد : ببین چی میگه ، حالا همه ی کاسه کوزه ها رو سر من می شکنه ، این توجیه مسخره اصلا قابل قبوله...؟ دست پیش گرفته عقب نیفته ، کافی بود حقیقت رو بگه ، خیلی از پدر مادرا به دلیل تفاهم نداشتن از هم جدا میشن...

- چرا فکر میکنی میتونن به یه دختر دو سه ساله بگن پدر و مادرت از هم جدا شدن...؟ می دونی چه ضربه ای می خورد...؟

الان نخورده...؟ بس کن آوا ، اینقدر از این آدمای خودخواه دفاع نکن ، اینقدر بهشون حق نده ، همینا بودن که زندگیمو به لجن کشوندن...

آوا ادامه این بحث را بی ثمر دید و مطمئن بود با این حال آشفته ی دریا هیچ گره ای تو این ساعت باز شدنی نیست و با عصبانیت غیر منطقی دریا الان نمیشد راه حلی برای این مسئله پیدا کرد برای همین حرفش را عوض کرد...

- خیلی خب آروم باش ، بهتره یه ساعت بگیری بخوابی فردا با هم صحبت میکنیم الان مغزت تعطیله و حرفای منو درک نمیکنی و فقط ساز خودتو کوک میکنی...

دریا با پوزخندی زیر پتو خزید ، آوا راست می گفت اگر مغزش تعطیل نبود همان اول این عشق اشتباهی را خط زده بود و این همه مصیبت برای خودش نمی خرید ، دیگر نای جنگیدن نداشت ، خسته بود از این بازی دردآور که تمام غرورش را نشانه گرفته بود  ، زندگیش مثل فیلم درام شده بود ولی این قصه بازیگر واقعی به اسم دریا داشت که کمرش زیر پستی های روزگار و عشقش له شده بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، ماربیا ، h.m.a.s ، Iliiiiia
149

سکوت میکنم و عشق در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز اگر بی تفاوتم اما
شبم قرین شکنجه دچار بیداریست

از صدای داد و فریاد جاوید تمام شیشه های عمارت می لرزید ، از وقتی بدون دریا پا به عمارت گذاشته بود اینقدر درونش خشم جمع شده بود که به محض ورود به سالن منفجر شده و دقایقی بود که همچنان فریاد میکشید ، امیرعلی و مهسا تا عمارت او را همراهی کرده و هر کدام در صدد بودند تا او را آرام کنند ولی نشد و به اجبار کمی عقب کشیدند تا شاید خشمش با فریاد زدن خالی شود و آرام بگیرد ، مهسا به سمت همدم و فائزه که غمگین گوشه ای ایستاده و نظاره گر این خشم خانمان سوز بودند رفت ، کاری از دست کسی برنمی آمد همدم با گرداندن تسبیح و زیر لب صلوات فرستادن تنها به همین ریسمان چنگ انداخته و از خدا برای تنها پسرش طلب صبر میکرد ، قلبش برای دردهای جاویدش خون بود پسری که نه بچه گی و نوجوانی کرده بود و نه جوانی ، تنها شادی زندگی و برقی که تو چشمانش موج می زد مربوط به همان یک سال اول ازدواجش بود... نگاهی به بالای پله ها انداخت مهتا پیروز و فاتح به این حال جاوید لبخند می زد و از اینکه رقیب از او و عمارت دور شده بود با خیالی آسوده به این صحنه ی دردآور نگاه میکرد ، دندانی روی هم فشرد و از خدا عاجزانه خواست که هر چه زودتر شر این دختر را از زندگی جاوید و دریا دور کند و زندگی بهم ریخته ی آنها را سر و سامان بدهد...

با صدای مهسا تکانی خورد و از افکار پریشانش بیرون کشیده شد...

- همدم جون اگه زحمتت نیست یه لیوان گل گاو زبان دم کنید بلکه بشه آرومش کرد...

همدم بی حرف پلکی روی هم انداخت و اشکی هم از لابلای مژه هایش فرو ریخت و به آشپزخانه پناه آورد ، مهسا نگاه غمگینش را به فائزه دوخت و بی حرف لبخند محوی زد و خدا بخیری گفت و دوباره رو به جاوید و امیرعلی که با هم اره می دادند و تیشه می گرفتند کرد... به هر ترتیبی بود امیرعلی موفق شد جاوید را آرام کرده و او را روی مبل نشاند و بعد از چنگی که به موهایش کشید و کمی آنها را مرتب کرد گفت :

- مرد حسابی با این همه فریاد جز اینکه حنجره ی خودتو زخمی کنی و آدمایی که دوست دارن و ناراحت چیز دیگه ای نصیبت شد...؟ کی اینجور مسائل با داد و هوار حل شده که این دومیش باشه ، همین کارا رو میکنی که زندگیت همیشه ی خدا رو هواست ، یه ذره عقلم خوب چیزیه بخدا ، صد دفعه گفتم الانم میگم که این اتفاق نیاز به زمان داره تا سیر طبیعی خودشو طی کنه ، تنها کاری که میتونی بکنی از این لاک بیرون بیا و یه مدت دریا رو به حال خودش بزار ، بزار دخترت بره پیش دریا خودتم تا می تونی ازشون دور بمون ، بهت قول میدم هم دریا کوتاه میاد هم زندگیت با وجود دخترت رنگ دیگه ای میگیره ، به دریا اعتماد کن...

مهتا که دخالت دوباره ی این زن و مرد را زنگ خطری جدی دیگری می دید با شتاب از پله ها پایین آمد و اینقدر عصبانی بود که تنه ای هم به همدم زد که محتویات گل گاو زبان را برای جاوید می برد و بی اعتنا به اعتراض همدم روبروی آنها ایستاد و خطاب به امیرعلی داد زد :

- شما دوست جاوید نیستید دشمنشی ، چطور دخترشو بده دست یه غریبه ، اصلا شما چکاره ی این آقایی که به خودت اجازه میدی تو خصوصی ترین مسائل شخصیش دخالت کنی...؟

با فریاد مهتا و دخالتهای بیجای او دوباره خشم سرریز شده تمام وجود جاوید را به شعله کشید و از جا بلند شد و به سمت مهتا یورش برد اما سینه ی ستبر امیر به موقع سپر شد و او را به عقب راند ، جاوید عصبانی از پس دستان امیرعلی نعره زد :

- تو خفه شو که اگه کسی نباید تو کارای خصوصی من دخالت کنه فقط تو هستی که مثل زالو افتادی به این زندگی ، تموم این آتیشا از گور تو و پدرت بلند میشه ، شماها با خودخواهی تموم زندگیمو نابود کردید ، شماها باعث شدید این چند سال دور از زن و بچه ام باشم...

مهتا از این توهینی که جاوید در جمع به او نسبت داد به شدت عصبی و سرخورده شد و درست مقابل جاوید ایستاد و فریاد زد :

- آره خودخواهم که از همون نوجوونی مِهرت تو قلبم افتاد ، خودخواهم که دارم به آب و آتیش می زنم که عشقمو از دست ندم ، آخه بدبخت برا کسی بمیر که برات تب کنه ، اون زنیکه چی داره که هنوز ازش محبت گدایی میکنی...؟ تو پسر آیتی که با یه قرارداد همین پایتخت و آدماشو با هم میخره ، تو اینقدر بدبخت و تحقیر شده هستی که برای ناز و کرشمه ی یه دختر پاپتی به این حال و روز افتادی ، رفته که رفته به درک که رفته ، به جهنم بره و برنگرده که تو خودتو اینقدر در برابرش کوچیک نکنی...

جاوید از پس دستهای امیرعلی فریاد زد : خفه میشی یا بیام دندوناتو تو دهنت خرد کنم...؟ به کوری چشم تو تا آخر دنیا به پاش میفتم و ازش محبت گدایی میکنم ، اما تو ، دنبال چی هستی ، عشق و محبت از من که قبل از تو به یکی دیگه بخشیدم...؟ این پنبه رو از گُوشت بکش بیرون من فقط یه دل داشتم که اونم به نام دریا زدم ، بهتره این محبت رو یه جای دیگه پیدا کنی و از زندگی من بیرون بری...

خودش را از دستهای امیرعلی رها کرد و چند قدم به سمت آشپزخانه گذاشت و همدم را صدا زد ، همدم لیوان گل گاو زبان به دست جلویش ظاهر شد و با مهربانی گفت :

- جانم عزیزم ، دردت به جونم ، چی میخوای...؟

جاوید پیشانی همدم را بوسید و گفت : با فائزه برید وسایل و لباسای دریا و درسا رو جمع کنید می خوام ببرم آپارتمان دریا...

با این حرف جاوید لبخند رضایتی روی لبهای همه جمع غیر از مهتا نشست و هر کدام به نوبه ی خود نفس راحتی کشیدند ، همدم لیوان را به سمت جاوید گرفت و با ذوق گفت :

- فدات بشم از همون اول این حرفو می زدی که اینقدر خودتو اذیت نمیکردی ، بیا این لیوان دم کرده رو بخور تا من ترتیب کارا رو بدم...

جاوید با آرامش همچنان که با نگاه صورت سرخ و برافروخته ی مهتا را زیر نظر داشت دم کرده را سر کشید ولی به محض اینکه لیوان را به دست همدم داد فریاد مهتا پرده ی گوشش را لرزاند...

- عوضی احمق ، اون زنیکه خودش بچه شو تف کرده ، تو دیگه نمیتونی تف کرده رو جمع کنی و به زور تو حلقش فرو کنی ، بهت اجازه نمیدم این کار رو بکنی...

چشمان جاوید هاله ی ترسناکی به خود گرفت و اختیار از کف داده و به سمت مهتا یورش برد و یقه او را گرفت و محکم او را به دیوار کنار راه پله کوبید ، از خشم و عصبانیت چشمانش به خون نشست و استخوان فکش با فشرده شدن در حال شکستن بود ، امیرعلی که باز اوضاع را خطرناک دید جلو رفته تا جلوی حمله ی احتمالی را بگیرد اما این بار جاوید هوشیارانه به سمت امیرعلی برگشت و نعره زد :

- نزدیک من بشی کار دستت میدم ، من تا حساب این عوضی رو کف دستش نزاشتم رهاش نمیکنم...

امیرعلی به نشانه ی تسلیم دستهایش را بالا برد و چند قدم عقب رفت گرچه اختیاری نداشت تا جاوید را از این مهلکه برهاند ولی مدام با هشدار و حرف سعی میکرد جاوید را آرام کند ، همه از این حمله ی ناگهانی ترسیده بودند حتی مهتا که بی پروا مدام روی اعصاب جاوید اسکی میکرد ، جاوید وقتی خیالش از امیرعلی راحت شد برگشت و با غضب به صورت ترسیده ی مهتا چشم دوخت و یقه اش را چند باری تکان داد و تو صورتش فریاد زد :

- بهت هشدار دادم اون دهن کثیفتو باز نکنی و به زن من حرف مفت بزنی ، بخدا مهتا یه بار دیگه به دریا توهین کنی تمام صورتتو با خون یکی میکنم ، زنیکه تو هستی که دنبال یه مرد متاهل موس موس میکنی اونوقت هر چی لایق خودته به دریا نسبت میدی...؟ چطور تو اون کله ی پوکت فرو کنم که من به هیچ قیمتی حاضر نیستم یه ثانیه با تو زیر یه سقف باشم ، بهتره تا دستم به خون کثیفت آلوده نشده بلیت بگیری و برگردی همون جهنم دره ای که ازش اومدی ، دیگه تحمل دیدنتو تو این عمارت ندارم...
 
با تکان شدیدی او را به گوشه ای پرت کرد و خودش را هم روی مبل سرراهش رها کرد ، نفسش یک جایی در میان تارهای تنفسی اش گم شده بود ، آدرنالین خونش بالا رفته و لرزش دستهایش اعصابش را متشنج تر میکرد ، مهتا هم ترسیده بود و هم تنفرش بیشتر وسیاه تر شد ، جاوید این روزها را نمی شناخت کسی که نوجوانیش را با محبت و مِهر او گذرانده بود ، پسرعمویی که به عشق او این همه تحقیر و توهین را به جون خریده بود ، باور نمیکرد اینی که روبرویش بود و او را با چشم تحقیر نگاه میکرد کسیه که سالها قلبش را برایش داده بود... تُفی از سر غیظ روی زمین کنارش انداخت و بدون حرفی عقب عقب تا لب پله ها رفت و به کمک نرده ی کنار پله از جا بلند شد و آرام آرام راه بالا را در پیش گرفت و همچنان که بالا می رفت با خودش زمزمه کرد :

- مهتا نیستم اگه تلافیشو سرتون در نیارم ، کاری میکنم جاوید تا جلوی پام زانو بزنی ، حالا می بینی کی برنده ی این بازیه ، من یه بختکم که روی سینه ی زندگیتون افتادم و تا همتون به درک نفرستم آروم نمی گیرم...
 
جاوید سیگاری روشن کرد و پکی عمیقی به آن زد و رو به امیرعلی که با سرزنش نگاهش میکرد سری تکان داد که امیرعلی پوفی کرد و گفت :

- واقعا بچه ای که سر به سر این دختره ی احمق می زاری ، انگار دوست داری همش با اون کل کل کنی و درگیر بشی...

جاوید پکی دیگر از سیگار گرفت و اخمی کرد و گفت : ندیدی چطوری میره رو اعصابم ، نشنیدی چقدر به دریا توهین کرد ...؟ اون عوضی می دونه کجا نمک بزنه که بیشتر جیگرت بسوزه تو نمیخواد دلت برا این عجوزه بسوزه...

- وقتی میگم بچه ای و عقل نداری بی راه نگفتم ، بزار اینطوری هر چی عقده داره خالی کنه ، نمی فهمی هر چی از دریا حمایت کنی درجه ی دشمنیش نسبت به دریا بیشتر میشه ، اینقدر با این جنگ و دعوا اونو حساسش نکن که دودش تو چشم خودت میره ، بشین یه بار مثل آدم باهاش حرف بزن و سنگاتو وا بکنه شاید اونطوری دست از سرت برداره و بره پی کارش...

جاوید پوزخندی زد به خوش خیالی امیرعلی ولی چیزی نگفت ، آخرین پک عمیق را از سیگارش گرفت و او را درون زیر سیگاری روی میز خاموش کرد ، همان دقیقه امیرعلی از جا بلند شد و رو به مهسا که کنار فائزه ایستاده بود گفت :

- بهتره بریم خانوم...

مهسا سری تکان داد و مشغول خداحافظی با همدم و فائزه شد و امیرعلی رو به جاوید گفت : از این دختره و کینه اش می ترسم وگرنه یه لحظه ام نمی گذاشتم اینجا بمونی ، به تو اعتباری نیست شاید از روی عصبانیت زدی دختره رو کُشتی اون موقع باید خر بیاری و باقالی بار کنی ، جاوید بازم میگم زیاد به پر و پاش نپیچ و اونو جری تر نکن ، مراقبش باش که نره سراغ دریا تا می تونی دخترتو تنها تو این عمارت نیار ، بزار چند روزی دیگه پیش مینا باشه تا با ترفندی راضیش کنیم بره پیش دریا ، مینام باید برگرده ایتالیا پیش شوهر و بچه هاش ، کم کم صدای شوهرش دراومده...

دستی به شانه اش زد و ادامه داد : حرفامو شنیدی...؟

جاوید از جا بلند شد و سری تکان داد و گفت : خیالت راحت باشه ازت ممنونم که همراهم بودی ، فردا میام یه سری خونه تون تا هم مینا رو ببینم و ازش حسابی تشکر کنم و هم درسا رو برای رفتن پیش دریا آماده اش کنم...

امیرعلی خشنود و راضی خیلی خبی گفت و با سفارشات لازم و تشکر از همدم از عمارت بیرون زدند  ، جاوید بعد از رفتن  آنها به طبقه ی بالا رفت تا کمی استراحت کند این چند روز تو بیمارستان نه خوابش معلوم بود و نه بیداریش ، به محض اینکه دم اتاق رسید صداس گریه ی مهتا دلش را لرزاند ولی بها نداد و به اتاقش رفت و در را قفل کرد و تکیه به در لحظه ای چشمهایش را بست ، دلش برای بیچارگی مهتا می سوخت ، او هم قربانی جهل خودش و نامردی پدرش شده بود ، این تقدیر نا میمون یقه ی همه ی آنها را محکم گرفته و خیال رها کردن نداشت ، تقصیر او نبود که مهتا اشتباهی به او دل بسته بود فقط یک دل داشت که او را تماماً تقدیم دریا کرده بود و قلبش فقط برای دریا تو سینه می کوبید... آهی کشید و لب تخت نشست و به یاد دریا قاب عکس دو نفرشان را برداشت و رو به عکس زمزمه کرد :

- فقط تا به دخترمون بگی مادرشی وقت داری که بدون من زندگی کنی تا اون موقع صبر میکنم ولی بعد از اون دیگه نمی زارم به میل خودت زندگی کنی باید منو هم مثل اون سالها بپذیری و گرنه بلایی سرت میارم که روزی هزار بار از من بخوای ببخشمت ، کسی نمیتونه غرور پسر آیت رو درهم بشکنه وگرنه خودش شکسته میشه ، اینقدر عاشقتم که هیچ دلیل و بهونه ای رو برای دور انداختن من ازت قبول نمیکنم ، تو این چند سال جدایی هر دومون مقصر بودیم و هر دومون تاوان پس دادیم پس میشم برابر و هیچ کدوممون نمی تونه همدیگه رو از هم دریغ کنه ، هم من به عشق و دوست داشتن تو نیاز دارم و هم تو ، پس اجازه نمیدم دیگه ازم جدا بشی ، حرفای منو آویزه ی گُوشت کن دریا خانوم...

انگشتش را چند بار روی صورت درون عکس دریا زد و بعد از بوسیدن او در قاب عکس روی تخت دراز کشید و  خودش را سپرد به خواب تا شاید برای ساعتی از تمام دردهای دنیا آسوده شود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s ، ماربیا ، Iliiiiia



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,908 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 126 13,274 01-21-2017, 01:57 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,831 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,210 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,013 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,565 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,550 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 178 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,045 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,622 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان