کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 04-27-2017، 03:45 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: sky nigth
پاسخ 162
بازدید 27513

رتبه موضوع:
  • 139 رای - 4.01 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی



یه پستم صفحه قبل نوشتم
اول اونو بخونید


160


با نوازش دستی روی گونه اش چشمان گرمش را باز کرد و با دیدن دو گوی مشکی و عاشق و یادآوری عاشقانه های دیشب لبخندی از شرم زده و از شرمی که گونه هایش را سوزاند دوباره پلک هایش بی اراده بسته شد ، ولی طولی نکشید که با لمس لبهایش سریع چشمانش را باز کرد و به خنده ی ریز و لبهایی که با لبهایش فاصله ی چندانی نداشت خیره ماند ، دیدن عاشق مثل خواب دم صبح شیرین بود ، تمام سلولهایش روح و جسم این مرد را به سمت خود می کشید... برای اینکه کمتر در برابر شیطنت نگاهش سرخ سفید شود در یک حرکت ناگهانی دست دور گردن جاوید انداخت و سرش را به سینه چسباند و بوسه ی عمیقی روی موهای مَردش نشاند ، سبک شده بود مثل پرنده ای که تازه پریدن یاد گرفته بود ، مثل شیر که تازه شکار آموخته بود...


خوشبختی یعنی کسی را داری که برایش هم از دل بگویی و هم از احساست...

جاوید با چند نفس عمیق از سینه ی او کَنده شد و با شیطنت گفت : پاشو خانوم تا دوباره هواییم نکردی خودت می دونی که در مقابل این ناز نگات نمیتونم مقاومت کنم...

دریا عصبی جاوید را کنار زد و روی تخت نشست و گره ای به ابروهایش داد...جاوید از این اخم با مزه خندید و گفت :

- عزیزم آرومتر ، من خیلی وقته در این جنگ پرچم سفیدمو بالا گرفتم ، پاشو آماده شو همه تو عمارت منتظر ما هستن...

بوسه ای روی گونه اش نشاند و با خواندن شعرعاشقانه ای از اتاق بیرون رفت...

زندگی یعنی همین لبخند تو
عشق یعنی یک نفر مانند تو
مرحبا بر عشق که تفسیرش تویی
آفرین بر آسمان که ماه و خورشیدش تویی

دریا خوش و خندان از اینکه بالاخره دنیا هم به او لبخند زده بود به حمام رفت ، بعد از ساعتی که جاوید با عشق برایش لقمه گرفته و صبحانه خورده بودند به سمت عمارت براه افتادند ، هر چه به عمارت نزدیکتر میشدند قلب دریا گوی سبقت را در دست گرفته و چنان میکوبید که صدای آن در سرش اکو میشد ، جاوید که از التهاب این لحظه های دریا با خبر بود دستش را با مهربانی گرفت و بوسه ای به آن زد و همراه دست خودش روی دنده نشاند و گفت :

- نگران نباش عزیزم همه چیز عالیه ، به لطف دوست عزیزت آوا و خونواده اش درسا الان همه چیز رو به بهترین وجه  میدونه ، خاطرت جمع باشه که از هیچ کدوم ما دل چرکین نیست...

دریا لبخند محوی زد و سری تکان داد ولی حتی آرام بودن و دلداری جاوید نتوانست آن استرسی که به جانش افتاده بود را از خودش دور کند... ماشین که جلوی عمارت توقف کرد و دریا به کمک جاوید از ماشین پیاده شد اولین کسی که به استقبالشان آمد همدم و فانزه بود چقدر دلش برای این دو نفر تنگ شده بود همدم با اشکی در چشم سینی اسپند را دور سرشان تاب داد و دعا خواند و فوت کرد ، بعد از لحظه ای سینی را به دست فائزه داد و جسم لرزان دریا را در آغوش فشرده و صمیمانه به او خوش آمد گفت ، دریا از این همه مهربانی اشکش را پس زد و بوسه ای عمیق به پیشانی همدم زد ، این زن هم به جای مادر خودش و هم مادر جاوید مادرانه هایش را با مِهرخرج آنها کرده بود...بعد از لحظه ای که در آغوش فائزه فرو رفت با صدای جاوید که خبر آمدن درسا را می داد از فائزه جدا شد و با ناباوری و شوقی که زیر پوستش دویده بود به درسا که دست در دست آوا از چند پله ی جلوی عمارت پایین می آمد خیره ماند ، پشت سر آنها امیرعلی و مهسا به اتفاق پدر و مادر آوا و در آخر پدرام از دور نمایان شدند و دریا فقط به خورشید کوچولوی روبرویش خیره بود که حتی وجود پدرام هم او را متعجب نکرد... درسا در لباس عروسکی زرد با گلهای نارنجی و موهای چون آبشارش گویی خورشید را به زمین دعوت کرده بود... چقدر به خودش می بالید که این حجم نورانی و درخشان ثمره ی عشقشان بود ، زانوهایش لرزید و روی زمین تا شد ، جاوید با دلواپسی به سمتش خیز برداشت که همدم بازویش را گرفت و مانع رفتنش شد ، مرغ سرکنده که می گفتند جاوید بود دقیقا عین مرغ بدبخت برای خرابی حال دریا در حال جان دادن بالا و پایین میشد ، دریا که مسلط تر به رفتار و احساسش شد دستهایش را از هم باز کرد و مشتاقانه منتظر خورشید زندگیش بود تا در آغوش بگیردتا رگ های یخ زده و راکتش گرم شود و به جریان بیفتد... درسا که از قبل تعلیم دیده بود به سمت دریا گام برداشت و با گفتن مامان دریا درون آغوش گرم مادر فرو رفت و دریا مادرانه خرجش کرد و زار زد برای سالهایی که این آغوش را از تنها دخترش دریغ کرده بود ، دخترک میان سینه اش بود و قلبش محکم به قفسه ی سینه می کوبید ، کجای دنیا این همه آرامش وجود داشت...؟ زیر کدام سقف میان آغوش چه کسی این همه مِهر ریخته بود...؟

نمیدانست چقدر گذشته بود که کسی بازویش را گرفته و میخواست او را از دخترش جدا کند بازویش را پس کشید و درسا را محکمتر در آغوش کشید و چشمان خیس از اشکش را در گوی های سیاه و خیس جاوید دوخت ، نگاه هر دو خیس و بارانی بود جاوید دست دور شانه هر دو انداخت و هر دو را با عشق در آغوش خود گرفت و تا دقایقی برای آنها کلمه های عاشقانه و دوست داشتن ردیف کرد ، کسی حق نداشت میان خودش و آنها بایستد ، دریا و دخترش جور دیگری وصل زندگیش بودند ، مهم نبود اگر کسی درک نمیکرد ، دیگر مهم نبود دلبستگیش را وابستگی ببینند ، دریا و درسا قسمتی نه فقط از زندگی بلکه از جانش بودند...

بالاخره به کمک همدم این منظره ی بدیع و اشک آلود به پایان رسید و با شیرین زبانی های درسا که در آغوش پدر میکرد و همه را به اوج شادمانی رسانده بود راهی سالن عمارت شدند...

خوشبختی داشت به زندگیش پا می گذاشت
یک به یک زخم هایش داشت درمان میشد
انگار دخترکش آمده بود تا با بودنش مرهم شود
انگار با قدمهایش چینی دلشان را بند زده بود
وقتی جاوید با هر بوسه زیر گوشش زمزمه کرده بود دوستش دارد
زنی تازه نفس و عاشق میان تن خسته اش سر بر آورده بود
میان نوازش دستان مردانه اش
میان دستهایی که محکم می فشردش
آنقدر که خیال میکردی یک نفر شده اند
آنطور خواسته شدن از طرف جاوید تمام دردهایش را می بُرد
آرامش میکرد و جان می داد به تن خسته اش
 
وقتی مقابل پدرام قرار گرفت خوش آمد گویی آهسته ای حواله اش کرد و دیگر چیزی نگفت ، شرمنده ی نگاهی بود که از دل او را میخواست و قسمت هم نبودند ، تقدیر دریا از همان اول هم در سرنوشت جاوید محکم گره خورده بود ، با صدای غمگین پدرام نگاهش به بالا کشیده شد ، نگاهش اطمینان می داد و نوازش میکرد ولی این تُن صدا هنوز هم درد داشت برای آرزویی که برآورده نشد...

- خوشحالم که شاد می بینمت
خوشحالم که به عشق و تنها آرزوت که داشتن دخترک شیرینت بود رسیدی
تو لایق بهترینی شک نکن ، حیف که من لایق نبودم...

با آمدن جاوید کنارش از جمله ی آخر پدرام کمی هول کرد ولی وقتی جاوید به جای او از پدرام تشکر کرد دلش آرام گرفت  و خوشحال بود لااقل جاوید حرمت مهمان را این بار نگه داشت... جاوید پنجه هایش را لابلای انگشتان ظریف دریا گره ی محکم زد و با حس مالکیتی عمیق تر دریا را با خود همراه کرد...

همه چیز خیلی عالی تمام شده بود و وقتی پدر و مادر آوا به همراه امیرعلی و مهسا عمارت را ترک کردند ، پدرام به اتفاق آوا ساعتی بیشتر ماند... دریا همین طور که موهای دخترش را نوازش میکرد تا خوابش سنگین شود چشمش به  آوا افتاد که به آرامی داخل اتاق خزید و کنار دریا لب تخت نشست و با آرامترین صدا ولی با هیجان گفت :

- وای دریایی خیلی خوشحالم برات که به آرزوهات رسیدی ، دیگه چی میخوای...؟

دریا ابرویی بالا انداخت و بی اعتنا به هیجان او گفت : میخوام بدونم پدرام اینجا چیکار میکنه...

هیجان آوا با این سوال خوابید و با لحن تعجبی پرسید : یعنی چی که اینجا چیکار میکنه خب اومده تو رو ببینه...

دریا عصبی گفت : منو ببینه یا اعصاب جاوید رو خُرد کنه...؟ خودت می دونی که جاوید تو چه وضعیتیه و عصبانیت براش خطرناکه...

آوا ابرویی بالا انداخت و با حرص گفت : بیخود نمیگن شاه می بخشه ، وزیر زورش میاد ، الان پدرام و جاوید تو تراس دارن خوش و خُرم حرف می زنن ، اصلا قراره با هم کار کنن یعنی چی که اینجا چیکار میکنه...؟

دریا از جا بلند شد و پوفی کرد و دست به کمر برابر آوا ایستاد و گفت : تو می دونی منظور من چیه چرا خودتو به کوچه علی چپ می زنی آوا خانوم...

آوا دلگیر و غمگین سر پایین انداخت که دریا از این حالت نگران شد و کنارش نشست و دست آوا رو گرفت و گفت : بخدا منظور بدی نداشتم فقط از حساسیت و حال جاوید می ترسم...

آوا چشمان اشکیش را به صورت درهم دریا دوخت که باعث شد دریا مبهوت بماند و یا خدایی گفت و ادامه دهد : آوای خیلی خری اگه منظور منو یه چیزی دیگه برداشت کرده باشی...

- پدرام منو از پدر و مادرم خواستگاری کرده...

دریا با شنیدن جمله ی ناگهانی و بی مقدمه ی آوا حیرت زده شد و چند بار با خود جمله را بالا پایین کرد تا ببیند درست شنیده است یا نه و بعد از لحظه ای که باور نکرده بود مشتی آرام به بازوی آوا زد و با خشم گفت :

- شوخی کثیفی بود...

میخواست از جا بلند شود که بازویش کشیده شد و کنار آوا دوباره نشست و آوا با پاک کردن اشکهایش گفت : شوخی نیست و جدیه ، عمو یه ماهه این موضوع رو با بابا و مامان در میان گذاشته و الانم پدرام برگشته تا جواب منو بگیره...

دریا پلکی زد و کلافه شالش را از دور شانه اش باز کرد و گفت : به حق چیزای نشنیده پسره غلط کرده به تو پیشنهاد ازدواج داده ، اونکه جای بابا بزرگته...

آوا نیشخندی زد و گفت : من کاری به سن و سالش ندارم...

دریا با حیرت پرسید : یعنی جواب مثبت دادی ...

- نه...

- پس چی...؟ چته تو چرا مثل این مادر مُرده ها شدی...

آوا با پشت دست آرام به دهان دریا زد و گفت : ببند اون گاله رو ، قدیما یه دور از جونی میگفتن...

- خب بابا ، گندشو در آوردی با اون ضرب المثل های دوزاریت... اگه جوابت منفیه دیگه چرا این ادا و اصولا رو در میاری و ماتم زده ای...؟

- اگه پدرام تو رو دوست نداشت بهش جواب بله می دادم ولی الان...

دریا ساکت و آشفته به او خیره ماند ، آوا دستپاچه ادامه داد : الان دیگه چشمش دنبال تو نیستا خیالت راحت باشه ، منظورم مال قبل اینه که جاوید بیاد ، می ترسم بخاطر اینکه به تو نرسیده بخواد منو جای تو جایگزین کنه...

دریا آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت : باهاش صحبت کردی...؟

آوا سری تکان داد و گفت : آره ، اون میگه منو از قبل دوست داشته ولی بخاطر فاصله ی سنی جرات اینکه موضوع رو فاش کنه نداشته وقتی عمو پیشنهاد میده اول مخالفت میکنه ولی وقتی عمو با بابا حرف می زنه و بابا هم موافقتشو اعلام میکنه پا پیش می زاره و ازم خواستگاری میکنه...

دریا گیج بود بودن پدرام تو عمارت عصبیش کرده و دیگر مغزش گنجایش مسئله های این چنینی را نداشت... با صدای تقه ای به در اتاق خورد و صدای عزیزم گفتن جاوید هر دو از آن حالت سردرگم و پریشانی بیرون آمدند و دریا به سمت در اتاق رفت و در را به روی چهره ی مشتاق و خندان جاوید باز میکنه...

- چی شده...؟

جاوید نگاهی به آوا کرد و گفت : پدرام تو حیاط منتظرته...

آوا تشکری کرد و صورت دریا رو بوسید  با خداحافظی از اتاق بیرون آمد و دریا را تو همان حالت بهت جا گذاشت ، به محض اینکه عمارت از آخرین مهمان هم خالی شد جاوید با شادمانی به اتاق برگشت و بعد از بوسه ای که روی گونه ی دخترش نشاند دست دریا را گرفته و او را بدون اینکه اعتراضی بکند به اتاقش کشاند ، در که بسته شد دریا را در آغوش گرفت و گفت :

- وای چقدر دلم تو این چند ساعت برات تنگ شده بود...

دست برد و شال دریا را باز کرد و بعد از آن کش موهایش را کشید و خرمنی از موهای خرمایی دور شانه هایش چه دلبرانه برای دل عاشق جاوید شعر می خواندند چند بار عطر موهای یار را نفس کشید و وقتی بهت و بی حرکتی دریا را دید تازه به هوش آمده و صورت دریا را بین دستنهایش گرفت و گفت :

- دوباره این آوای پدر صلواتی چی بلغور کرده که اینطوری بهت زده شدی...

دریا با همین جمله به خود آمد و لبخندی زد و گفت : خبر داری پدرام از آوا خواستگاری کرده...

جاوید ابرو درهم کشید و گفت : فکر کردی اگه اینو نشنیده بودم تو این خونه راهش می دادم...

دریا با حرص مشتی به شانه ی جاوید زد و گفت : بس کن تو رو خدا ، من و تو تا آخر عمرمون بیخ ریش همدیگه هستیم ، حالا که یه خونواده شدیم و دخترمونم چهار سالشه زشته اینقدر رو مادر بچه ات غیرت نشون بدی ، شاید مَردم از این رفتار   برداشت غلطی بکنن...

جاوید رهایش کرد و همین طور که دکمه های لباسش را باز میکرد گفت : مَردم غلط کردن ، دلم میخواد برا ناموسم غیرت نشون بدم به کسی چه...

دست دریا را کشید و او را را روی تخت انداخت و روی او چنپره زد ولی دریا اینقدر از خواستگاری عجیب و غریب پدرام در فکر بود که نه نجواهای عاشقانه ی جاوید را شنید و نه بوسه هایی که تمام تنش را در بر گرفت را حس کرد...

***
 حدود ساعت دو نیمه شب بود که به عمارت رسیدند ، امروز روز عقدکنان پدرام و آوا بود و دریا از ساعت یک بعداظهر که به همراه آوا به آرایشگاه رفته بود تا به الان استراحتی نداشت و خسته از امروز از ماشین پیاده شد ، به محض پیاده شدن جاوید به او رسید و دماغش را کشید و گفت :

- عزیزم بشین تا درسا رو ببرم بالا و بیام تو رو هم تا اتاق بغل کنم...

دریا با لبخندی دلفریب تشکری کرد و همراه جاوید که درسا را  در آغوش گرفته بود به داخل عمارت رفتند ، بعد از تعویض لباس درسا با بدنی کوفته به اتاقشان برگشت ، جاوید حمام بود و دریا در این فرصت لباسهای عقد را در آورده و با پوشیدن لباس خواب خیلی زود به زیر پتو خزید و به تمام ساعتهای امشب فکر کرد ، امشب پدرام و آوا از شادی و شور عشق چشمهایشان می درخشید و هر دو در آغوش هم به زندگی جدید سلام گفته بودند... آوا بالاخره با قبول خواستگاری پدرام جوانه زده بود و خیلی دور نبود که به گل می نشست... با صدای باز شدن در حمام نگاهش به جاوید افتاد که حوله ای را دور کمر گره کرده و با حوله ای کوچک موهایش را خشک میکرد با لبخندی شب بخیر گفت و چشمانش را بست ولی با صدای جاوید که شیطنت از آن می بارید دوباره پلک هایش گشوده شد...

- کجا خانوم...؟ الان که وقت خواب نیست...

 دریا با ناله گفت : جاوید خیلی خسته ام اذیت نکن...

جاوید همان طور که جلوی آینه موهایش را خشک میکرد خندید و گفت : خستگیتو به جون می خرم بانو ، الان ماساژورت میاد...

دریا با اعتراض پتو را روی سر کشید و پشت به جاوید کرد دقیقه ای گذشت که با فرو رفتن در آغوش جاوید به اجبار پلک هایش را گشود و با حرصی که در وجودش شعله می کشید به چشمهای خندان جاوید خیره ماند... جاوید مشتاق نگاهش کرد و گفت :

- عاشق این حرص خوردن بی فایده اتم تا آخر دنیا...

دریا از این پروگی خندید و لبهای جاوید از این لبخند عطش گرفت... امشب شب خواستن بود شب یگانگی عشق و یکی شدن روح ، چه کسی جرات جدایی داشت...جاوید همین طور که به لبهای دریا نگاه میکرد گفت :

- انگار یادت رفته رژت رو پاک کنی...

دریا نیشخندی زد و گفت : قراره شما زحمت بکشید...

ابروهای جاوید بالا پرید و با عشقی که در چشمانش سو سو می زد گفت : بدم نمیاد...

قبل از اینکه جاوید اقدام کند دریا لب بخشید به لبهای مَردش و حل شد در آغوشش... جاوید آرام لبش را گزید و گفت : خیلی می خوامت خیلی زیاد...

دریا نفسش را روی صورت جاوید پخش کرد و گفت : من بیشتر عزیزم...

دلیل بی قراریت منم ، دلیل آشفتگی هایت منم ، دلیل تمام دلیل هایت باز هم منم...

دلم برای هوای با تو بودن تنگ شده بود
برای دستهایت
برای چشمهایت
برای حرفهایت
برای گفته هایت
برای نگفته هایت
برای خودت و فقط برای خودت
دلم تنگ شده بود

پایان... اسفند ماه 1395

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، h.m.a.s ، به رنگ آسمون


زندگی همین است پر از فراز و نشیب

کنار هر سختی آسایشی خوابیده
خوشی ها کنار غمها معنا پیدا میکند
و آسانی ها قدر و قیمتش در کنار سختی ها جان می گیرد


سلام خدمت تمام دوستان گرامی چه عضو سایت و چه مهمان

از تمام شما که تو این مدت همراهم بودید تشکر میکنم ، تمام سعی خودمو کردم که رمانم ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داشته باشه ، هر چند که رمان کم و کاستی هایی هم داشت که به بزرگی خودتون ببخشید ، سعی میکنم اگه خدا یاری کرد تو رمان بعدی جبران کنم. در ضمن رمان تاوان عشق به مادرهمچنان ادامه داره.

در پایان از تک تک شما بی نهایت سپاسگزارم t4242


یه تشکر ویژه هم از مدیر این انجمن امیرحافظ عزیز دارم که با این رمان همراه بودند و منو با اعتباری که به هر پست می دادند شرمنده ی لطفشون کردند t117021

پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم سالی توام با برکت و سربلندی وسلامتی پیش رو داشته باشیدt117022

خواهشا موقع تحویل سال منو هم دعا کنید که سخت محتاج دعای شما عزیزان هستم

با احترام ونوس 67

تا سلامی دیگر بدرود ، روز و روزگارتون پر از شادی و سلامتی P11 D15

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، Iliiiiia ، به رنگ آسمون
خسته نباشین خدا قوت   عالی بود قلمت زیباست افسون جان
پاسخ
 سپاس شده توسط افسون67 ، ahmad6262 ، به رنگ آسمون


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,361 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,156 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 6,342 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,771 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,879 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,682 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 224 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,213 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,701 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B
Heart ستاره آسمان من | ♡ TarA ♡ |کاربر انجمن نبض زندگی ♡ TarA ♡ 42 18,015 08-07-2016, 11:11 AM
آخرین ارسال: ♡ TarA ♡

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان