دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:37 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 150
بازدید 24938


رتبه موضوع:
  • 137 رای - 3.99 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
150

برای بردن درسا همه ی کارها با رضایت جاوید انجام شد و این بار هم مینا این مسئولیت را به عهده گرفت تا هم برای آخرین بار دریا را ببیند و هم بابت این اتفاق از او عذرخواهی کند ، هنوز از امیرعلی و جاوید دلخور بود که این بازی را راه انداخته و ناخواسته وارد این ماجرا شده بود... امیرعلی مینا و درسا را با دو چمدان از لباسهای درسا و دریا به  آپارتمانش رساند و بعد از سفارشات لازم مینا را تنها گذاشت ، گرچه امیرعلی مشتاق دیدار دریا به همراه خواهرش بود  ولی این بار مینا سرسخت مقابلش ایستاد و هشدار داد که دریا با دوباره دیدنش بیشتر از همیشه عصبانی میشود و این خشم برای دریایی که تازه از بستر بیماری بلند شده بود خوب نبود...


مینا وقتی درون مبل آرام گرفت خطاب به درسا گفت : برو عزیزم هر چی اسباب بازی داری جمع کن تا ببرمت پیش خاله دریا...

درسا لب برچیده روبروی مینا ایستاد و گفت : باید بری عمه مینا...؟

مینا آشفته از این جدایی درسا را تنگ در آغوش گرفت و بوسید و گفت : عزیزم ما با هم حرف زدیم ، پدربزرگ فرزین بیماره و من باید برای دیدنش برگردم ، وقتی بهتر شد این بار با فرزین و فرزاد میام دیدنت ، باشه خرگوشم...؟

درسا غمگین سر تکان داد و مینا باز هم او را بوسید و ادامه داد : مگه تو خاله دریا رو دوست نداری...؟ تازه آوام پیش شما می مونه...

- دوست دارم ولی دلم برات تنگ میشه...

مینا خندید و گفت : قربون اون دلت برم خوشگلم ، قول میدم زود برگردم ، حالام برو وسایلتو جمع کن...

درسا راضی از حرفهای مینا به سمت اتاقش دوید ، ولی مینا غمگین از این جدایی آهی کشید و از جا بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره ی آپارتمان دریا را گرفت ، مینا قبل آمدن آوا را در جریان همه چیز قرار داده بود...

- من الان رسیدم آوا ، اگه کاری نداری بیا پایین تا من بیام دریا رو بدون حضور درسا چند لحظه ببینم...

آوا مینا را مطمئن کرد و وقتی گوشی را گذاشت و بعد از پوشیدن مانتو و شال به سمت طبقه ی پایین به راه افتاد ، هنوز از این دیدار و خشم دریا از دیدن مینا می ترسید ولی با همه ی ترسش این دیدار لازم بود تا شاید مینا با شمردن محاسن این  اتفاق بتواند قبل از رفتن دریا را کمی آرام کند و از پوسته ای که دوباره درون آن خزیده بود بیرون بکشد... مینا با نگرانی وارد ساختمان شد و به گفته ی آوا که دریا تو اتاق خوابش بود به آن سمت قدم برداشت ، دلهره ی دیدن دریا مثل موج های سنگین و وحشی هوای طوفانی ساحل به قفسه ی سینه اش می کوبید و آشفتگی را با تمام قدرت به جانش سرازیر کرده بود ، با دستانی لرزان تقه ای به در زد و بدون اجازه ی دریا وارد شد ، دریا پشت به در روی تخت در خودش مچاله شده بود ، این صحنه قلب مینا را به شدت درد آورد و نیش اشک را گوشه ی چشمش مهمان کرد و قلبش میان تاریکی وهم آلود این ساعت نامتعادل تندتر تپید... دریا که به خیال خود آوا دوباره به سراغش آمده تا او را مجبور به خوردن آب میوه یا غذایی بکند بدون برگشتن با اعتراض گفت :

- آوا باز نیا به زور سوپ یا آب میوه ی مزخرفتو به خُردم بدی ، میخوام بخوام خواهش میکنم برو بیرون...

مینا نفس سنگینش را بیرون داد و با لبخندی به لب گفت : اینقدر خوابیدی کجا رو فتح کردی خانوم خانوما...

دریا با شنیدن صدای مینا سریع برگشت و وقتی مینا را وسط اتاق دید دوباره خشمش زبانه کشید ، همه در اوج تنهایی و زجه های مادرانه اش او را کنار گذاشته بودند و یکی از آنها که امید عبث به او بسته بود مینا بود ، دلش پر بود ، پرتر از همیشه ، دنیا و آدمهایش هیچ آرامشی را برایش نمی خواستند...بهار نفسی گرفت ، بغض گلو و قلبش را می خراشید ، غرورش بد جور له شده بود ، کاش دره ای نزدیک آپارتمانش بود تا تمام دردهایش را فریاد میکرد...

- اومدی اینجا چیکار ، نکنه باز نقشه ی دسته جمعیتون ادامه داره...؟

مینا دلخور از این زهر کلام ، بی اعتنا به تلخ بودن دریا پرسید : بهتری دریا...؟ این چند روز خیلی نگرانت بودم...

پوزخندش زیادی صدا دار بود تا مینا را برای رفع گناهش فوری به حرف وا دارد : حق داری متلک بارونم کنی یا پوزخند تحویلم بدی ، کار خوبی نکردیم ، ولی باور کن منم این وسط بی تقصیر بودم و این بازی رو امیرعلی و جاوید با هم انجام دادن ، من به اجبار برای اینکه صدمه ای به دخترت نخوره این مسئولیت رو به عهده بگیرم ، حتما تا حالا فهمیدی که من خواهر گمنام امیرعلیم...

دریا کمی خودش را بالا کشید و تکیه به دیواره ی تخت با لحن غمگین و صدای لرزانی گفت : تو خواهر منم بودی ، تو این مدت بودن تو ته دلمو قرص میکرد که خواهر بزرگتری پیدا کردم که میتونم بهش اعتماد کنم و وقتی دلم از همه ی دنیا گرفت شونه هاش برای رفع دلتنگی هست تا تموم غصه هامو روی اون خالی کنم ، اما این تقدیر سیاه به هر کی دل بستم رو خیلی زود ازم گرفت... چطور راضی شدی پرپر زدنای منو ببینی و هیچی نگی ، چطور دیدی من چطوری خرگوشک رو به بغل گرفتم و دارم از نبودن دخترم به مرز جنون می رسم و زجه های منو ندیدی...؟ اون بچه ی بیچاره چه گناهی داشت که با کابوس یه مادر مریض داشت زندگی میکرد...؟ من از امیرعلی و جاوید توقع نداشتم این چیزا رو درک کنن ولی تو خودتم یه مادر بودی ، یه زن پر از احساسات مادری ، چطور حاضر شدی با من و دخترم این بازی رو شروع کنی...؟

مینا اشکی را که روی گونه اش روان شده بود را پاک کرد و گفت : هر چی بگی حق داری ، اشتباه کردیم که الان اینطور مقابلت شرمنده ایستادم ، منو ببخش دریا نمیخواستم از این راه دخترتو بشناسی ولی به جبر این راه رو انتخاب کردم ، وقتی جاوید و امیرعلی برام از نقشه شون گفتن خیلی مخالفت کردم ولی فایده نداشت اگه منم پا پیش نمیگذاشتم یکی دیگه رو جای من قرار میدادند ، نزدیک به دوساله درسا پیش من و خونواده ام زندگی میکنه و خیلی با من اُخت شده نمیخواستم کسی دیگه که از روحیات اون خبر نداشت جای من این نقش اجباری رو بازی کنه و دخترت صدمه ببینه برای همین خودم اومدم اینجا و نقش همسایه رو برات بازی کردم ، فردا بلیت دارم برگردم پیش خونواده ام اومدم اینجا تا هم برای آخرین بار ببینمت و هم ازت معذرت بخوام امیدوارم منو بخاطر آزرده شدنت ببخشی تا سبک تر اینجا رو ترک کنم ، درسا پایین پیش آواس باهاش حرف زدم و گفتم قرار برگردم و اونو یه مدت بزارم پیش تو امیدوارم راحتر از اونچه باور داری خودتو به دخترت معرفی کنی ، منو بابت همه ی کم و کاستیام ببخش ، دلم نمیخواد ازت خداحافظی کنم ولی این راهیه که باید برم ، ایشالله یه روزی هر سه نفر شما رو کنار هم مثل یه خونواده ی خوشبخت ببینم ، به امید دیدار دریا جان...

مینا خیلی دلش میخواست دریا را برای آخرین بار در آغوش بگیرد ولی ترسید پذیرفته نشود و دلش از این قهر چند روزه بیشتر بشکند برای همین پشت به دریا با بغضی غریب راهی بیرون اتاق شد ، هنوز دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که از پشت در آغوش دریا فرو رفت و نفس عمیق رضایت را از سینه بیرون داد و خیلی سریع برگشت و دریا را محکم تر از خودش در آغوش گرفت و هر دو تا لحظاتی در پناه هم گریه ی سختی را شروع کردند ، جنس خواستن این دو زن ساده  نیود روحی و از ته قلب بود ، مینا کنار گُوشش زمزمه کرد :

- خیلی دوست دارم خواهری...

دریا لبخندش به مثل شکوفه های بهاری باز شد و وقتی از گریه فارغ شد رو به مینا گفت : شب آخر رو پیشم بمون باهات خیلی حرف دارم ، مگه دو تا خواهر با هم درد دل نمیکنن...؟

مینا خوشحال و راضی از این خواهش سری تکان داد و دست دریا را محکم فشرد و با حتما گفتن خیال دریا را راحت کرد...

- خیلی دلم میخواست بیشتر کنارتون بمونم ولی شوهرم دیگه شاکی شده و باید برگردم...

دریا با لبخند محوی که روی لبهایش نشسته بود درد درون چشمهایش منعکس شد و با بغض گفت : من با حماقتم چیکار با شماها کردم ، چطور تو رو از بچه هات جدا کردم ، تو باید منو ببخشی ، نه من که گند زدم به زندگی همتون...

مینا اشکهای دریا را صمیمانه با کف دستش پاک کرد و بوسه ای روی گونه اش کاشت و گفت : هیچ وقت دیگه این حرف رو نزن من اگه کاری کردم خودم خواستم ، دلم راضی بود ، هیچ کس مقصر نیست ، این سرنوشت بود که برای همه ی ما اینطوری رقم خورد خواهش میکنم از این به بعد به جای اینکه کسی رو مقصر سرنوشتت بدونی گذشته ها رو فراموش کنی و تموم هم و غمتو بزار برای آینده ی خودت و دخترت ، سعی کن به همراه جاوید تموم کمبودای دخترتو جبران کنی ، تو الان خوشبختی چون هم دخترتو داری و هم جاویدی که هنوز عاشقانه دوست داره و برات میمیره ، سعی کن این خوشبختی رو دیگه از دست ندی...

با صدای شاد آوا صحبتهای مینا قطع شد و دریا راضی از اینکه با آمدن به موقع آوا مینا در مورد جاوید حرفش را ادامه نمی داد ، خندید...

- صاحبخونه... کجایی...؟ مهمون نمیخوای...؟ من به جهنم ، درسا خانوم اومده... الووووو... کسی نیست...

صدای ریز خندیدن درسا دل دریا را به لرزه انداخت و نگاه اشکیش را در نگاه مینا انداخت و بعد از اینکه مینا سری به نشانه ی برو تکان داد گفت :

- از همین الان مادرانه هات شروع شد این گوی و این میدان ، ببینم چیکار میکنی....

دریا پلکی از سر آسودگی زد و وارد سالن شد و این بار دخترکی را در آغوش گرفت که دختر خودش بود نه بچه برادر همسایه پایین... اینقدر درسا را به خود فشار داد و هق زد که بالاخره درسا صدایش در آمد و با آخ گفتن او دریا به زمان حال  پرت شد... صورت درسا را با صورتی خیس بوسه باران کرد ، بوی تن درسا بوی بهشت می داد که خدا زودتر به او ارزانی داشته بود ، چطور این چهار سال این عطر بهشتی را از خودش دور کرده بود ، تا کی این عذاب وجدان ادامه داشت...؟ هنوز وزنه ی سنگینی روی سینه اش بود و نفسهای او را به شماره انداخته بود ، ریتم اشکهایش از باران تندتر بود  درسا غمگین از آغوش دریا بیرون آمد و با لحن کودکانه اش پرسید :

- چی شده خاله دریا چرا گریه میکنی...؟

درد داشت دخترت به تو بگوید خاله دریا ، درد داشت مادرانه هایش در پس پستوهای زنگار گرفته حماقتش پنهان شده بود ، این تاوان حماقتی بود که بی رحمانه در حق دخترش انجام داده بود... جای گریه و هق زدن بیشتر نیود وقتهایی بود که باز هم برای این اشتباهش اشک ندامت بریزد ، اشکهایش را فوری پاک کرد و صورت درسا را دوباره بوسید و گفت :

- اینا که گریه نیست خاله قربونت بره ، اشک شوق و دلتنگیه که رو هم جمع شده و مثل سیل داره پایین میاد...

دخترش را به آغوش گرفت و از جا بلند شد و نگاهش تو نگاه مینا و آوا که آنها هم همپای او اشک ریخته بودند گره خورد لبخند محزونی زد و از کنار آوا که می گذشت آوا فینی کرد و دم گوشش با حرص گفت :

- عوضی... چقدر دختر و مادر بهم میان...

دریا هم می خندید و هم اشک می ریخت ، شکوه مادرانه اش سر برداشته بود و محبت و مِهر را به اطرافیان تزریق میکرد ، روی اولین کاناپه نشست و دوباره درسا را به آغوش فشرد و بوسه ای روی موهای بلند و بافته اش نشاند ، نفس عمیقی کشید ، می خواست تمام ریه اش پر از عطر تن دخترک شود ، قفسه ی سینه اش از حجم این عشق جا کم داشت... درسا لحظه ای بعد دست نوازش به صورت دریا کشید و گفت :

- خاله اشک شوق و دلتنگی چیه...؟

دریا خندید و دست درسا را گرفت و بوسه ای به کف دستش نشاند و گفت : اشک شوق مال وقتیه که آدم از یه خبر خوشحال میشه  بدون اینکه خودت بخوای فرو می ریزه ، مثل الان که من از عمه مینا شندیدم قراره تو چند روز پیش من بمونی تا عمه بره و برگرده و از خوشحالی گریه کردم... یه کمی اشکامم مال دلتنگیه که عمه مینا میخواد از پیشمون بره خوب دل همه مون براش تنگ میشه مگه نه خرگوشک من...

درسا نگاه غمگینی به مینا انداخت و دوباره به سمت دریا برگشت و چشماه تیله ایش را به نگاه مادر انداخت و گفت :

- آهان فهمیدم... عمه مینا قول داده زودی برمی گرده ، فرزین گریه میکنه و مامانشو میخواد برا همین باید بره ، مامانا باید همیشه پیش بچه هاشون باشن...

قلب دریا از این جمله به درد آمد و خود را از ته دل نفرین کرد ، با این بچه چه کرده بود خدا لعنتش کند...

درسا را در آغوش گرفت و دوباره هق زد ، به حق ترین حق این دخترک را گرفته بود لعنت به خودش و خودخواهیش ، لعنت به جاوید و پدرش ، لعنت به این سرنوشت سیاه...

همه ی این جمله ها را در دل گفت و اشک ریخت... انگار دلش را میان جهنم کشیدند از بغض و حسرت سوخت ، باصدای مینا که به او هشدار می داد درسا را از خود جدا کرد و باز هم بوسید و از او بابت اشکها معذرت خواست و گفت :

- منو ببخش خرگوشکم مثل بچه های بد شدم خیلی بی تربیتم مگه نه...؟

درسا خندید و گفت : نه خاله جون شما خیلی خوبید به قول بابا جاویدم آدم بزرگا بعضی وقتا دلشون میگیره ، زنا گریه میکنن و باباها قدم میزنن و سیگار میکشن...

دریا با عشق درسا را به خود فشرد و گفت : آفرین به این بابا جاوید چقدر باهوشه...

درسا خندید و از روی پاهای دریا پایین پرید و به همراه آوا به اتاقی رفت که قرار بود تنهایی دخترانه اش را این بار با مادر واقعیش تقسیم کند و دریا را با حسرتی که جاوید از او خوشبختر بوده را تنها گذاشت...

 دخترکم
وقتی در کنارم نبودی گویی گمشده‌ای داشتم که چون سرگردانان پیاپی در جستجویت بودم
گمشده‌ای عزیز و دوست داشتنی
دلخوشی همیشگی روزهای سختم
شادی بخش قلب خسته‌ام
تو بهترین هدیه خداوند به من هستی عزیزدل
می‌خواهم در آغوش بکشمت و عطر وجودت را استشمام نمایم
می‌خواهم آنچنان در آغوش بگیرمت که خیالم راحت باشد نمی‌توانی جایی بروی
می‌خواهمت ، با ذره ذره وجودم
تمنای بودنت خواسته همیشگی‌ام است

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,914 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 126 13,280 01-21-2017, 01:57 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,841 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,225 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,016 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,568 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,550 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 178 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,046 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,623 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان