کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 


دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 04-26-2017، 10:11 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: sky nigth
پاسخ 162
بازدید 27511

رتبه موضوع:
  • 139 رای - 4.01 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
130

با دستانی لرزان شماره ی همراه امیرعلی را گرفت اینقدر حالش بد بود که تهوع تا پشت لبهایش لشکر کشیده بود ، صدای  گرم و آرام بخش امیرعلی که تو گوشی پیچید فوری سلام داد و با تمام خشمی که در وجودش نشسته بود خطاب به امیرعلی گفت :


- امیرعلی به اون جاوید لعنتی بگو اگه تا دو روز دیگه با درخواستم کنار نیاد به خدایی که می پرستی روز سوم میرم دادگاه و ازش شکایت میکنم ، باور کن بلوف نمیزنم ، میرم و تموم حقی که تو این چهار سال این خونواده از من گرفتن از طریق قانون پس می گیرم...

نفس نفس می زد و به خاطر حجم بزرگ بغضی که در گلویش نشسته بود دیگر ادامه نداد ، آوا از این وضعیت دریا دل خوشی نداشت همیشه بعد از خبر بد یا جدالی که با افراد مختلف داشت به شوک عصبی دچار میشد و او را برای یک تا دو روز به زیر سِرم بیمارستان اسیر میکرد ، سعی کرد با کمترین سر و صدا او را آرام کند و به او قوت قلب بدهد ولی دریا با برخوردهای امروز جاوید و مهتا درونش طوفانی به پا بود که کمتر کسی می توانست او را به سمت آرامش سوق دهد... امیرعلی نگران آشفتگی بیش از حد دریا شد و حجم پر تشویش او به دامن نگرانی هایش کوک محکمتری زد ، بدون حرفی از دریا خواست آرام باشد تا خودش را برساند ، دریا گوشی را گذاشت و روی کاناپه مچاله شد تا زنگ خانه به صدا در آمد و امیرعلی دستپاچه روبرویش نشست ، فهمیده بود که باز هم جاوید دسته گل به آب داده و به جایی اینکه این رابطه را به سمت پیوندی دیگر سوق دهد حتما با تیشه ی غرورش باز هم به ریشه ی احساس دریا ضربه زده که اینچنین حال او را ویران کرده بود ، لعنتی در دل فرستاد به شیطان رجیم و لب باز کرد :

- جاوید چیکار کرده که مثل اسپند رو آتیش شدی ، مگه در مورد بچه باهات صحبت نکرد...؟

خشم دوباره مثل سمی تلخ و مهلک تمام صورت دریا را پوشاند و با فکی منقبض شده گفت : هیچ کس نمیتونه داد منو از این خونواده بگیره الا خدا ، سپردمشون به خدا ، اونه که جای حق نشسته و جواب هر خوبی و بدی رو میده...

امیرعلی با تاسف گفت : نفرین نکن دریا ، جاوید اگه حرفی زده از رو عصبانیته اونم با تو درد کشیده ، فکر نکن اون سر دنیا خوش گذرونده...

دریا اشکش را پس زد و پوزخندی تحویل امیرعلی داد و گفت : مطمئنی درد کشیده...؟

امیرعلی اخمش درهم شد و نگاهش روی آوا نشست که او هم شانه ای بالا انداخت و از دادن جواب خود را کنار کشید ، نگاه امیرعلی دوباره روی گوی های عسلی ولی پر از رگ های خونین دریا چفت شد و گفت :

- این همه تنفر از کجا اومده دریا...؟ نکنه بخاطر دخترعموش این حال و روزته...؟

دریا عصبی داد زد : اون احمق اومده اینجا بهم میگه باید بیای تو خونه ی من و سه ماه بشی پرستار دخترم تا بتونی اونو به سمت خودت جلب کنی...

امیرعلی لبخند عمیقی زد و گفت : این کجاش اشکال داره دریا...؟ جاوید داره با زبون بی زبونی میگه که هنوز دوست داره و میخواد تو برگردی به زندگیش...

دریا عصبی تر غرید : اگه بفهمی به من پیشنهاد داده که برای ورود به قلعه اش باید این سه ماه صیغه اش بشم بازم میگی همه ی حرفاش از روی عشقه...؟

ابروهای امیرعلی با شنیدن جمله دریا به حدی بالا رفت که نزدیک بود به ریشه های موهایش بچسبد ، شنیدن همچین حماقتی از جاوید یعنی کبریت کشیدن به این رابطه ای که سالها با هزار نقشه میخواست بهم پیوند بزند... دریا وقتی سکوت و حیرت امیرعلی را دید ادامه داد :

- شماها این مار رو افعی کردید ، زیادی بهش اطمینان کردید ، شاید زمانی ناجی تنهایی من بود ، شاید یک سال عاشق واقعیم بود ، اما بالاخره این پوسته ترک خورده و خود واقعیش بیرون زده ، جاوید پسر آیته ، به قول خودش پسر کو ندارد نشان از پدر... ای کاش بفهمید جاوید اون فرهاد و مجنونی نیست که شماها ازش بت ساختید ، به من بگو امیرعلی من به کی پناه بیارم ، به کی دردمو بگم...؟ خسته شدم از این تقدیر لعنتی ، اگه از خدا نمی ترسیدم خودمو خلاص میکردم ، این دنیا دیگه جای من نیست ، بخدا نیست...

هق هقش بند دل امیرعلی را پاره کرد ، تمام معادلات ذهنیش بهم ریخت ، به نظرش عشق قداست داشت ، حرمت داشت  و جاوید نباید برای حفظ غرورش جای عشق را به هوس و تحقیر میداد که چه بسا همین غرور کاذب این ریشه ی سست را از ته برای همیشه می زد... نفس عمیقی کشید و با نگرانی رو به صورت پر اشک دریا خیره ماند و با لحن غمگینی  گفت :

- اشکاتو پاک کن دختر ، حیف این مرواریدا نیست که بیخودی هدر میدی...؟ می دونم کار جاوید اصلا توجیه شدنی نیست ، می دونم به بدترین شکل میخواد بهت بفهمونه که هنوز عاشقته ، ولی منطقش کور شده و با احساس و غرور له شده اومده جلو ، دریا باور کن اونم سالهاس نه روز براش معنی داره نه شب ، تو چهار سال تو چهار دیواری خونه ات با اراده و اختیار خودت با درد و تنهاییت سر کردی ولی جاوید گوشه ی زندان دردی به مراتب بیشتر از تو کشید و تا حالا تونسته تحمل کنه ، گر چه نمیتونه دلیلی برای این پیشنهاد زشتش باشه ولی عزیزم ته ته این همه کشمکش و جنگ و جدال میخواد دوباره قلب تو رو به نامش بزنه اما به روش خودش ، به روشی که غرورش دیگه نشکنه...

دریا حرف امیرعلی را برید و اعتراض کرد : پس غرور من چی ، من آدم نیستم ، غرور ندارم...؟

- داری عزیزم خوبشم داری ولی این غلط اضافی جاوید رو بزار پای علاقه ی زیادی که به تو داره ، من میرم گُوشش رو می پیچم و ازش میخوام بیاد عذرخواهی کنه...

امیرعلی فنجان چایی را که آوا مقابلش گذاشت خورد و از جا بلند شد که نگاه دریا را هم به بالا کشید...

- بهتره یکم استراحت کنی تا آروم بشی ، این افکار منفی رو از ذهنت بیرون کن و به جای منفی بافی یکم مثبت فکر کن ، قسم میخوردم تا به الان عشق جاوید اگه زیاد نشده باشه کم نشده ، تو بعد از چهار سال سختی باید دیگه پوست کلفت شده باشی و این حرفا خدشه ای برای رسیدن به هدفت وارد نکنه ، نمیخوام ناراحتت کنم دریا و دوباره گذشته رو به رخت بکشم ولی تو هم تو این ماجراها بی تقصیر نبودی نمیشه همش جاوید و خونواده اش رو مقصر این اتفاقات بدونی ، با کمی گذشت زندگیتو دوباره بساز ، من اگه جای تو بودم از این پیشنهاد استقبال میکردم و میرفتم تو اون عمارت و هم مهتا رو برای همیشه از زندگی جاوید پرت میکردم بیرون و هم کاری با جاوید میکردم که بشه غلام حلقه به گُوشت ، تو و جاوید نباید خودخواهانه فقط به خودتون فکر کنید ، یکمی هم دخترتو بزار تو اولویت و سعی کن کمبودای اونو جبران کنی ، شما دو نفر موظفید در قبال بدنیا آوردن دخترتون برای اون همه چیز رو به بهترین شکل فراهم کنید که مهمترین اون آرامش و خوشبختیه که باید در کنار پدر و مادرش کامل بشه ، برو و طی این سه ماه با جاوید زیر یه سقف زندگی کن و بفهم میتونی باهاش ادامه بدی یا برای همیشه دورش یه خط قرمز بکشی ، نزار بیشتر از این غرور و لجبازی روح دخترتو آسیب بزنه که دیگه جبران شدنی نیست ، بهت قول میدم این بار پشت تو می ایستم و دیگه به جاوید اجازه نمیدم از روی حماقت تبر به ریشه ی این زندگی بزنه ، با جاوید حرف میزنم و خبرت میکنم ، فعلا خداحافظ...

دریا فقط از جا بلند شد و با تکان دادن سرش از او تشکر و خداحافظی کرد ولی آوا تا دم در امیرعلی را بدرقه کرد ، وقتی در بسته شد آوا با شوق و هیجان روبروی دریا نشست و گفت :

- ای جووونم... این مرد کجا بود که به دام من نیفتاد ، بخدا به مهسا حسودی میکنم که اینقدر خر شانسه ، نه به اون محراب عصا قورت داده و نچسب نه به این پسر که اینقدر ماهه...

بعد به صورت نمایشی دستهایش را بالا برد و رو به طاق سالن گفت : خدایا من برا خودم هیچی نمیخواما ولی یه داماد مثل امیرعلی نصیب پدر و مادرم کن... آمین یارب العالمین...

دریا پوزخند به لب چشم غره ای به آوا رفت و از جا بلند شد تا دوباره کنج اتاقش کز کند و به تمام این اتفاقات امروز فکر کند ، آوا از واکنش دریا خندید و گفت :

- چته تو ، دیدی که برای خودم هیچی از خدا نخواستم ، مگه دعا کردن برای برآورده شدن آرزوی پدر و مادر بده که اینطور اخم کردی...؟ همین کارا رو میکنی که جاوید با سلاحی غیر از عشق میاد سراغت...

دریا سری از تاسف برایش تکان داد و بی حرف راهی اتاقش شد و آوا را با تمام خیالاتش تنها گذاشت...گاهی یک درد یا غرور شکسته ی مشترک می تواند معجزه کند ، همیشه که قرار نیست چیزهای خوب و شاد نقش معجزه را ایفا کند ، گاهی درد یا غرور هم میتواند آدمها را به هم نزدیک کند و یادشان بیاورد که دنیا محل تکرار ناعادلانه ی زندگیست و باید قدر روزهای آرام او را دانست...

امیرعلی به محض اینکه درون ماشین نشست گوشی را از جیبش بیرون کشید و با حرص زیادی شماره ی جاوید را گرفت ، صدای شاد و زیادی ریلکس جاوید تو گُوشش پیچید :

- بَه... سلام به امیرعلی خان خوبی داداش...؟

امیرعلی نفس پر حرصی از سینه بیرون کشید و جوابش را خیلی کوتاه داد و با تشر اضافه کرد : مرد حسابی تو عقلتو گذاشتی تو زندون اون ور آب و بی مخ برگشتی اینجا...؟ این چه پیشنهادی بود به دریا دادی...؟ واقعا ازت انتظار نداشتم جاوید ، اون دختر تا کی باید تاوان گناهای شما رو بده...

جاوید پر صدا و شاد خندید و گفت : چه زود خبرا میرسه ، پس این دخترک خبرچین طاقت نیاورد و صاف گذاشت کف دست تو...؟

امیرعلی بدون گوش دادن به لودگی جاوید ادامه داد : قرار شد از راهش بری ، چطوری روت شد به زنی که اینقدر عشقشو جار می زنی بگی بیا صیغه ام بشو ، مگه دریا معشوقه ی توست...؟

جاوید این بار کمی از موضع شوخی پایین آمده و جدی گفت : نمیخوام فقط به عنوان پرستار بیا پیشم ، باید مَحرمم بشه تا  دستم باز باشه و بتونم این عشق کوفتی رو به یادش بیارم...

امیرعلی با تعجب نام جاوید را صدا زد که او اجازه ی حرف نداد و ادامه داد : نترس کاریش ندارم ، فقط میخوام یه دل سیر نگاش کنم و بتونم دستاشو بگیرم همین برام کافیه ، چهار ساله در التهاب این روزا سوختم ، امیرعلی جای من نیستی ببینی از این دوری چی کشیدم نمیخوام فقط از دور داشته باشمش ، رگ خوابش دست خودمه ، اگه علی ساربونه میدونه شتر رو کجا بخوابونه نگران نباش...

امیرعلی عصبی تر غرید : این کارت توهینه ، دریا زیر بار نمیره...

- برا چی توهینه...؟ میشه بهش بگم بیا دوباره باهام ازدواج کن و همه چیز رو فراموش کن...؟ قبول میکنه...؟

امیرعلی ساکت ماند ، هر چند که میخواست اعتراض کند و داد بزند صیغه شدن برای هیچ زنی دلچسب نیست ، نفرت انگیزه   اما به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید جاوید اگه این ترفند را بکار نمیبرد دریا محال بود دیگر به سمت او برگردد ، شاید کنار هم بتواند آتشی که سالها زیر خاکستر تقدیر پنهان شده بود را باز شعله ور کنند...

صدای نرم و پر از عشق و خواهش جاوید در گوشش اکو میشد : تو و مهسا میتونید دریا رو هُلش بدید به این سمت ، یه ترفندی یه چیزی یه حرف که شاخکاش تکون بخوره ، داستان زندگی من برگردوندن کبوتر جلدیه که روی هوا بالشو زدن و نذاشتن به خونه ی قلبم برگرده ، تو و مهسا این کبوتر خونگی رو بهم برگردونید قول میدم دست از پا خطا نکنم...

تلفن بدون حرف دیگری از سمت جاوید قطع شد و به امبرعلی اجازه ی هیچ دخالتی را نداد ، امیرعلی پوفی کرد و تلفن را عصبی روی داشبورت پرت کرد و به فکر فرو رفت ، گاهی لازم بود کسی با دلیل یا به هر قیمتی وارد زندگی آدم شود او را بسوزاند ، بکوباند و خاکستر کند و دوباره از نو بسازد و جاوید این بار معمار جسم و روح دریا شده و میخواست دریای جدیدی بوجود بیاورد ، ای کاش مرغ عشقشان دوباره پر در آورده و پرواز را از سر می گرفت ، این دعای خیر آخر امیرعلی بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو ، نادیه
131

ساعتی بعد جاوید با کت و شلوار شیک و رسمی که همه جانبه به خودش رسیده بود از پله های طبقه ی بالا پایین آمده و درست در دید مهتا که تازه رسیده و وارد سالن عمارت میشد قرار گرفت ، هنوز هم بابت رفتن جاوید به آپارتمان دریا و بعد از آن رفتن خودش و تهدید با چاقو از سمت دریا به شدت عصبانی بود و این حس را با پوزخندی غلیظ و زبانی تند به حرف در آورد :


- نکنه عروسی دعوتی جناب خان...؟

جاوید بدون اعتنا به او از کنارش گذشت و عطر خوش بویش را جا گذاشت و گفت : هر موقع من رفت و آمدای تو رو کنترل کردم تو هم حق دخالت داری ، تا اون موقع نمیخوام سوالی از این دست ازت بشنوم...

جاوید سوت زنان خود را به ماشین رساند و مهتا که مثل پلنگ زخم خورده آماده ی حمله بود را پشت سر جا گذاشت ، مهتا همین طور که رفتن جاوید را تماشا میکرد دندان قروچه ای کرد و زیر لب زمزمه کرد :

- مهتا نیستم اگه اون زن عوضیتو به درک واصل نکنم ، داغ این عشقو تا ابد رو دلت می زارم پسر عمو جان حتی اگه برم بالای دار...

***
بعد از چهار سال دلتنگی دوباره به همان خیابان برگشته بود درست روبروی رستورانی که عشقش پا گرفت و عاشق شد و برعکس بهترین دوست و برادرش خنجر نامردی را تا دسته در پشتش کاشته بود ، رفاقتی که چهار سال بوی ریا و ماندگی گرفته بود ، رفاقتی که اعتمادش را به بدترین شکل شکسته بود ، بهترین و بدترین اتفاق زندگیش تو همین خیابان و رستوران رقم خورده بود ، نگاهی به سر در رستوران انداخت و تمام خاطرات خوب و بد به یکباره هجوم آورده و جلوی رویش جولان می دادند... آمده بود تا این ته مانده ی رفاقت را تُف کند و برای همیشه اینجا و آدمهایش را ، حتی خیابانش را به زباله دانی تاریخ ذهنش پرت کند ، باید به این مرد خودی نشان می داد و خاطر نشان میکرد که برگشته و چون دلاوری در جبهه ی پیکار از ناموس و عشقش پاسداری میکند و هرگز به دشمن اجازه ی پیشروی و تجاوز را به سرزمین عشقش نمیدهد ، باید پوزه ی این رفاقت دروغین را به خاک می مالید...

با غرور از ماشین پیاده شد و با قدمهای محکم به سمت رستوران گام برداشت ، وقتش بود در برابر محراب عرض اندام کند ، باید به او می فهماند که هنوز زنجیر این عشق کامل از هم باز نشده و یادآور میشد دخترکی وسط این عشق است که وجودش می تواند گره محکمتری به این رابطه بزند و هیچ کس حتی او نمیتواند خدشه ای به این رابطه بزند... با صدای بلند و آشنایی سر بالا گرفت و با دیدن آرش این دوست دیرینه لبخند کجی روی لبهایش مهمان کرد ، آرش با حیرت و دهانی باز او را صدا زده و در برابرش قد علم کرد ، جاوید از حالت پر تعجب آرش به لبخندش عمق بخشید و گفت :

- این دهن نیست که داداش غار علی صدره ، ببند تا مگس توش نرفته...

آرش با شنیدن صدای جاوید و مطمئن شدن از اینکه تصویر روبرویش خیالی نیست مشتاقانه چند قدم فاصله را طی کرد و جاوید در حجم خوش بوی رفاقت غرق شد... کمی که به خود مسلط شد با صدایی که ذوق دیدار دوست در حنجره اش بس نشسته بود گفت :

- باورم نمیشه که برگشتی پسر ، گفتم دیگه هر چی پشت گوشتو دیدی این رفیق نیمه راهم می بینی ، خیلی دلم برات تنگ شده بود...

جاوید به شوخی مشتی به شانه ی آرش زد و گفت : عقب بکش بچه مگه ضریح بغل زدی که اینطوری چسبیدی بهش...

آرش کمی عقب رفت و خندید و گفت : هنوز عوض نشدی همون خر افسار پاره کرده ی چند سال پیشی...

جاوید پوزخندی زد و گفت : درست زدی به هدف ، این بار بد افسار پاره کردم...

آرش چشم باریک کرد و به صورت جاوید که کم کم رنگ خشم میگرفت خیره شد ، این جاوید که در برابرش می دید جاوید چند لحظه پیش نبود و با نگاه پر از نفرتش که گریزی هر بار به پشت سرش می زد مطمئن شد که بوی دردسر می آید ، جاوید برای عرض اندام در مقابل محراب آمده و چه بسا که تا چند دقیقه ی دیگر این دردسر و جدال همینجا پا میگرفت... برای اینکه فکر او را کمی منحرف کند پرسید :

- وقتی شنیدم افتادی زندان اونم بی گناه خیلی آشفته شدم و مدام دور خودم می چرخیدم و به تقدیر تُف و لعنت می فرستادم...

جاوید با کنایه جمله ی آرش را قطع کرد و گفت : برعکس تو محراب با دُمش گردو می شکست نه...؟ گفت حالا که جاوید به درک رفت میشم حامی زنش و بُرش می زنم...

آرش نگران به این همه تلخی زل زد و زبان در دهانش ماسید ، این جاوید پر از خشم برای یک جنگ نابرابر پا به اینجا گذاشته بود ، جاوید که این سکوت را نمی خواست با سر به سمت اتاق محراب اشاره کرد و ادامه داد :

- حالا این رفیق نا رفیق هستن تا برسم خدمتشون...

آرش کلافه چنگی به موهایش زد و زبانش را به سختی بکار گرفت و گفت : بهتره نری سراغش خودم بهش میگم برگشتی...

جاوید ابرویی بالا انداخت و با لبخند کجی گفت : نمیشه که این همه راه اومدم رفیق شفیقمونو نبینم ، جون تو دلم براش خیلی تنگ شده...

- به حرفم گوش بده جاوید محراب این روزا حالش خوب نیست همه چیزشو باخته تو دیگه نمک زخمش نشو ، وقتی بفهمه برگشتی دیگه اطراف دریا پیداش نمیشه...

جاوید بی اعتنا به خواهش آرش او را کناری زد که آرش دست جاوید را چسبید و او را قسم داد ، جاوید با قسم آرش بیشتر عصبی شد و برگشت و روبرویش ایستاد و با خشم گفت :

- قسم نخور آرش که روی رفاقت تو هم یه خط قرمز میکشم ، ازت انتظار ندارم طرفدار او نامرد باشی ، من احمق ، من کثافت ، دریا رو دست اون سپرده بودم...

- ببین من نباید تو این مورد دخالت کنم اگه حرفی می زنم فقط بخاطر این رفاقته که هم به تو هم به محراب دارم ، محراب دیگه سمت شما نمیاد این بار دریا محکم و جدی جوابش کرد و تو هم که از راه دور بهش لطف داشتی دیگه دنبال چی میگردی...؟

- اونو که درست حدس زدی ، فکر میکرد چون اینجا نیستم از زن و زندگیم غافلم...؟ ولی کور خوند ، اگه من نبودم آدمام بودن که از دریا محافظت کنن ، باید یه ضرب شصتی نشونش می دادم تا پاشو از گلیمش بیشتر از این دراز نکنه...

بعد از لحظاتی کشمکش زبانی بالاخره آرش راضی شد همراه جاوید شود و از همان جا مراقب اوضاع باشد ،  اول سری به آشپزخانه زدند و با افراد داخل آن خوش و بشی کرد و بعد از دقایقی به سمت اتاق ته راهرو رستوران گام برداشتند... جاوید خاطرات خوبی از همه جای این رستوران داشت که حالا همه ی آنها به لجن کشیده و باعث شده بود با تاسف و نفرت از همه ی آنها یاد کند... آرش با استرس تقه ای به در زد و با بفرمایید محراب هر دو وارد شدند ، محراب به محض اینکه سرش را بالا گرفت با دیدن جاوید که پوزخند دندون نمایی روی لبهایش نشسته بود ماتش برد ، بند بند وجودش نه از ترس جاوید ، از ترس از دست دادن دریا لرزید ، جاوید با غروری که نیشتر به قلبش می زد روبرویش ایستاده بود ، تنش گر گرفت و سرش پر شد از زبانه های داغ آتش ، این روزها عجیب تقدیر با او سر جنگ داشت  و فقط برای او درد و انتظار و نرسیدن را به جا می گذاشت و رد میشد... جاوید که از دیدن این چهره ی بازنده و مبهوت شده با دُمش گردو می شکست لبخند کجی زد و چند قدم جلو رفته و محکم و با اعتمادی به نفس که گویی پشتش به کوهی گرم باشد شروع کننده ی گفتگو بعد از چهارسال شد :

- به به آقای رفیق نا رفیق ، خوبی ، خوش می گذره ، ایام به کامه دیگه...؟

تمام این جملات کوتاه را با کنایه ای مخلوط از خشم و غضب به محراب هنوز مبهوت مانده خطاب کرد و  روی مبل مقابل میز محراب رها شد ، در این فرصت کوتاه که جاوید از او چشم برداشت و از برابر تیر ملامت و خشم او دور شد چشم غره ای به آرش رفت که بی خبر و سر زده آمده بودند ، آرش سری تکان داد و فعلا صلاح دید سکوت اختیار کند ،  محراب که از آرش ناامید شد تنها نفرتی که می توانست از آمدن ناگهانی جاوید نشان بدهد بی اعتنایی به او بود ، سالها رفاقت به او یادآور میشد که جاوید فقط از این سکوتهای لعنتی بیزار است و همین بی اعتنایی او را به مرز دیوانگی می رساند ، تنها این ترفند می توانست کمی از غرور له شده ی درونش را آرام کند هر چند که از درون مثال آتشفشانی در حال انفجار بود ، نگاهش را به صفحه ی کامپیوتر داد و مشغول شد... جاوید که خیلی خوب تمام فوت و فن این رفاقت چند ساله را می دانست روش محراب را در پیش گرفت و رو به آرش گفت :

- مثل اینکه تو این چهار سال خیلی چیزا عوض شده ، بی ادبی هم به نامردی رفیقمون اضافه شده...

بالاخره تیر جاوید خیلی زود به هدف نشست و محراب عصبانی از جا بلند شد و مثل دیو تنوره کشید : تو دیگه از نامردی حرف نزن که دست همه ی نامردا رو از پشت بستی ، یکی باید اینو بگه که خودش مرد باشه...

جاوید که خوب قائده ی بازی دستش آمده بود نگاهی به چهره ی نگران آرش کرد و از جا بلند شد و با آرامش کامل چند قدم تو طول اتاق زد و بعد رو به محراب گفت :

- درست میگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، خوبه تو بهم یادآوری کردی...

آرش از آرامش جاوید در برابر محراب می ترسید ، این حالت جاوید را حفظ بود ، آرامش قبل از طوفانی بود که زمینه اش برای یک جدال سخت و نابرابر آماده میشد... با صدای پر خروش جاوید افکارش کات خورد و خیلی زود به حدسش آفرین گفت...

- ولی خنجری که تو به نامردی تو پشت من فرو کردی روی همه ی نامردای عالمو سفید کرد ، وقتی دریا رو به تو سپردم حتما پشت سرم به خوش خیالی و اعتمادم قهقهه زدی ، یکی با ناموس خودت این کار رو میکرد چیکار میکردی...؟

محراب عربده زد : دریا دیگه ناموس تو نیست ، اینو یادت باشه که اون الان یه زن آزاده و من میخوامش...

تمام بدنش با شنیدن دو جمله ی آخر محراب سرد شد ، حتی لحظه ای وجودش از هر چیزی خالی شد ، حس بدی بود که عشقش در بازار مکاره این دست و اون دست می گشت ، دیوانه شد و بدون هیچ فکری به طرف محراب حمله کرد چیزی نمانده بود که محراب را به سینه ی دیوار پشت سرش بکوبد و جانش را بگیرد که در دستان آرش اسیر شد ، هر چه تقلا کرد تا رها شده و مشت محکمی به دهان او بزند که چشم به دریایش داشت ، ولی مقاومتش در دستان و خواهش های آرش شکسته شد ، شاید از این سد معبر رفاقت نمی توانست به راحتی بگذرد ولی هیچ کس نمیتوانست تمام نفرتی که نوک زبانش نشسته بود را از او بگیرد ، گاهی نیش زبان بیشتر از زخم شمشیر عمل میکرد ، زخمی دردناک و عمیق...

- به دریا نزدیک بشی خودم می کشمت عوضی ، تو از اولم لیاقت نداشتی وگرنه مهسا رو از دست نمی دادی و به یه عشق پوشالی دل نمی بستی...

آرش عصبانی از این جنگ بیهوده جاوید را محکم به عقب هل داد و انگشت اشاره اش را به سمت محراب گرفت و با سرزنش همراه با خشم فریاد زد :

- برا چی برا زنی که دوست نداره و تو رو به راحتی به دست پلیس سپردت سینه چاک میدی...؟

رو به جاوید ادامه داد : تو چرا برا زنی که طلاقش دادی و دفتر زندگیتو باهاش بستی روی این همه رفاقت خط میکشی...؟

جاوید فریاد زد : رفاقت که خیانت توش باشه بدرد لای جرز دیوار میخوره ، وقتی دریا رو به دست این آقا سپردم هنوز زنم بود پس خیانت جوابش دیگه رفاقت نیست باید این ته مونده رو تُف کنی و برای همیشه بیرون بندازی...

رو به محراب ادامه داد : هر کسی دیگه بود ازت انتقام بدی می گرفت اما به قول آرش بخاطر چندین سال رفاقت از این انتقام میگذرم به شرطی که تو رو دیگه اطراف دریا نبینم ، حتما می دونی که دریا دخترشو ازم میخواد منم برای داشتن دخترش شرط گذاشتم که پیشم برگرده ، اگه دخترش از غرورش مهمتر باشه مطمئن باش برمی گرده ، اینو گفتم که از این به بعد حواست به کارت باشه...

دستی به شانه ی آرش زد و از اتاق بیرون زد ، دیگر نمیتوانست هوای مسموم و پر از خیانت این اتاق را تحمل کند ، باید می رفت و نمی شنید چطور بر سر عشقی که حق خود می دانست جدال می کنند ، همه چیز در ترازوی عقل و احساس این دو نفر در حال بالا و پایین بود و معلوم نبود این دو کفه کی به توازن می رسیدند...

با رفتن جاوید محراب که تمام عصبانیت و خشمش به نعره تبدیل شد فنجان روی میز را محکم به شیشه پنجره کوبید که صدای مهیب شیشه با فریاد بلند آرش درهم آمیخت :

- چه مرگته محراب ، چرا وحشی شدی...؟ به خودت بیا بیچاره ، چرا سر قبری گریه میکنی که مُرده توش نیست...؟ بفهم مرد حسابی عشقی که امید وصال بهش نیست دیوار به دیوار مرگه...

تلخی که از آمدن و حرفهای جاوید به جان و تنش نشسته بود باعث نشد آرام بگیرد و با جمله های ناامیدانه ی آرش انگار نفت به این وجودش ریختند و در ثانیه ای وجودش شعله شد و فریاد زد :

- آرش خفه شو تا حرصمو سر تو خالی نکردم...

آرش آرامتر گفت : بر فرضم خفه بشم نمیشه رو حقایق سرپوش گذاشت ، حقیقت زندگی تو و جاوید اینه که دریا دیگه کنار هیچ کدوم از شما برنمیگرده ، مگه دختره دیوونه اس اون پسره رو ولش کنه و بیاد سمت شما دو تا احمق ، از جونش که سیر نشده...

محراب همین طور که سوئیچ ماشین را از روی میز چنگ میزد گفت : داغ دریا رو روی دلش می زارم اگه قراره دریا با من نباشه نمیزارم به سمت اون عوضیم بره ، فکر کرده با این تهدیدای تو خالیش پا پس میکشم...؟

آرش جلویش ایستاد و گفت : با نوک چاقو با شاهرگت بازی کنن شوخی نیست ، پا تو از این ماجرا بکش بیرون...

محراب آرش را به کناری زد و همین طور که از اتاق بیرون می زد با کنایه گفت : موعظه هات فقط بدرد خودت میخورن ، ولم کن...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو ، نادیه
132

مهلت دریا برای پاسخ دادن به جاوید رو به اتمام بود و دریا در این بلاتکلیفی زجرآور دست و پا می زد ، دلش نمی خواست دوباره با بهانه ای از دخترش دور و دورتر شود ولی تقاضای غیرمنصفانه ی جاوید بعد از آن همه رنجی که باعثش بود داشت این اراده را از او می گرفت تا پا به این معرکه ی جدید بگذارد... بعد از آن همه رنج و بدبختی و تنهایی پیشنهاد جاوید تیر خلاصی بود به ته مانده ی عشقی که هنوز تو کوچه پس کوچه های قلبش قدم می زد ، روح و جسمش جای سالم نداشت زخم روی زخم دمل عفونی شده که هر آن می رفت که از تب این زخمها و انتظار از پا بیفتد ، از این عشق نافرجام سوخته بود جایی از دلش خیلی وقت بود خاکستر شده بود ، ثانیه به ثانیه اش پر بود از درد و تحقیر و فکرهایی که تمامی نداشت... در این مدت مهلت داده شده به دریا ،  آوا سکوت مطلق را پیش گرفته و تصمیم را به عهده ی خود دریا گذاشته بود ، حتی از این پیشنهاد هم حرفی به خانواده اش نزده بود ، خوب می دانست اگر پدرام بویی از این ماجرا ببرد با دخالتش این اتفاق شکل دیگری به خود می گیرد ، در دلش حق را به جاوید می داد که هنوز دل سپرده ی دریا بود و خوب می دانست که جدایی بین این دو عاشق هیچ معنایی ندارد مخصوصا وقتی پای بچه ای هم در میان بود ، شاید اگر مهتایی این وسط نبود این دو نفر زودتر به هم رجوع میکردند و عشقی دوباره بینشان متولد میشد ، ولی وجود مهتا دریا را دلخورتر و لجبازتر از این چهار سال کرده و عنان اختیار را به دست احساسش داده و بی اراده طرفدار این احساسات اشتباه و بدور از عقل و منطقش شده بود...  


اواخر فروردین بود و هوا با شکفته شدن شکوفه های معطر بهاری رنگ و بوی خاصی به شهر داده بود ، وقتی دریا خسته از کار روزانه ی شرکت پا به خانه گذاشت سریع دوشی گرفت و برای خواب چند ساعته روی تخت دراز کشید ، این روزها جهنمی ترین روزهای زندگیش بود ، روزهایی که در آن لحظه به لحظه  درد می کشید و محو میشد ، سکوت و گوشه گیریش آوا را ترسانده بود مخصوصا وقتی دُرسا نبود و دریا بدون این دخترک مُهر سکوت به لبهایش زده بود ، پدر دُرسا هنوز ایران بود و مینا به ناچار به همراه دُرسا پیش برادرش برگشته بود و این دلتنگی هم به تمام دلتنگی های عذاب آور دریا اضافه شده بود ، شاید اگر دخترک اینجا بود دریا این همه در دنیا و غمهایش غرق نبود... تازه چشمهایش گرم خواب شده بود که با صدای زنگ گوشی پلک های خسته و سنگینش را از هم باز کرد و همین طور که به دنبال گوشی به سمت میز کنار تختش دست دراز کرد ، رمز را باز کرده و بدون نگاهی به شماره  با لحن سرد و خشنی مخاطب پشت گوشی را خطاب قرار داد... با شنیدن صدای جاوید چشمهایش کامل باز شده و خواب از سرش پرید و مبهوت دیوار روبرو شد ، این اولین باری بود که جاوید بعد از برگشتنش شخصاً بهش زنگ زده بود هر چند که صدایش سرد و خشن بود ولی یادآور خاطرات خوبی میشد که در ذهنش زندانی کرده بود چشمانش که به اشک نشست گوش سپرد به آوایی که بعد از چند سال به نزدیکی قلبش رسیده و او را دوباره مثل روزهای اول بی قرارتر میکرد...

- سلام... فکراتو کردی دریا...؟ مهلتی که بهت دادم امشب تموم میشه ، زودتر نظرتو بگو تا منم تکلیفم معلوم بشه...

با شنیدن لحن سرد و طلبکار او بغض فقط به گلو ختم نشد ، سینه را گرفت که نفس نه می رفت و نه برمی گشت ، دست مشت شد ، صدا یخ کرد و تلخ تر جواب داد :

- حاضرم بخاطر دخترم و جبران اشتباهم سه ماه بشم پرستار ، اما پیشنهاد دوم رو بزار در کوزه آبشو بخور...

طعنه کاری بود که جاوید را به فریاد وا داشت : پس از دخترت گذشتی و چسبیدی به اون غرور لعنتیت ، باشه هر طور دوست داری لااقل تکلیف من روشن شد ، برای همیشه خداحافظ...

دریا فریاد زد : تو نمیتونی منو از داشتن دخترم محروم کنی ، همین فردا میرم دادگاه و بر علیه تو و خونواده ات شکایت میکنم ، حقمو از حلقومتون میکشم بیرون...

- توی لعنتی نه حق برات مهمه و نه دخترت ، فقط غرورت مهمه که گند بزنه به همه ی چیزهایی مهمی که وسط من و تو وجود داره و میخوای با لجبازی روشون سرپوش بزاری...

- هیچ چیز مهمی بین ما نیست پسر آیت ، منو دیگه به قلبت سنجاق نکن ، منه گردن شکسته حاضرم با کوچیک کردن خودم به عنوان پرستار بیام  تو اون عمارت بَس نیست که باز با یه پیشنهاد بیشرمانه میخوای مُهر یه زن صیغه ای هم به پرونده ی طلاق و تنهاییم اضافه کنی...؟ اصلا شما جماعت چیزی به اسم رحم و انصاف سرتون میشه...؟

قضاوت دریا میخی شد به تخته سیاه شده ی اعصابش و فریاد زد : اولا اینکه سر من داد نزن ، من زیر دست تو نیستم که باهام این رفتار رو میکنی ، دوماً راز این مَحرم شدن فقط بین خودم می مونه و تو ، هیچ کس نمی فهمه... فکر نکن مثل چند سال پیش عاشقت میشم و از همه چیزم میگذرم فقط میخوام تو خونه ی خودم آرامش و آسایش رو با هم داشته باشم... دریا هیچ بهونه ای ازت نمیخوام اگه دخترتو میخوای باید با این مسئله کنار بیای وگرنه پات برسه دادگاه و آدمام بهم خبر بدن آرزوی داشتن دخترتو به گور می بری و منم برای همیشه برمی گردم پیش پدر و مادرم ، یا قید این بچه رو بزن و برو دنبال زندگیت یا سه ماه دندون رو جیگر بزار و بهم ثابت کن بچه از همه چیز برات مهمتره و حاضری برای داشتنش حتی از خودتم بگذری ، تا فردا شب فقط مهلت داری جواب بدی...

تلفن که قطع شد دنیا با تمام دردهایش آوار شد روی دلش و بغضش تو سکوت خانه ترک برداشت ، بهار آمده بود اما زمستان هنوز از این خانه و قلب بیرون نرفته بود ، چیزی که او را بیشتر از همیشه زجر می داد جدال بین عقل و احساسش بود ، این روزها مدام در رفت و آمد دادگاه دل و عقلش بود که هر کدام به طریقی محکومش میکردند ،  نمی توانست خود را از این دلبستگی رها کند ، هنوز دلبسته ی این عشق خونین بود عشقی که هنوز از قلبش خون می چکید ، عشق به خانواده و دلبستگی به جاوید و دخترک دست خودش نبود یکی قلبش را محکم گره زده و این دوست داشتن را تو قلبش حک کرده بود... چه گذشته ای بود این گذشته ی لعنتی که هر چقدر هم می خواستی نسبت بهش بی تفاوت باشی باز هم به دنبالت می آمد و خودی نشان می داد ، چه گذشته ی شومی بود این گذشته ی لعنتی که هر کاری میکردی ازش فاصله بگیری باز هم کنارت قدم می زد و رهایت نمیکرد...

غوغای درونش که آرام گرفت ، مغزش که به سمت منطق رفت و احساساتش را خفه کرد به امیرعلی زنگ زد و به او خبر داد تا نیم ساعت دیگر منتظرش باشد ، تنها او بود که دردهایش را می شنید و می فهمید ، تنها کسی که با اطمینان می توانست به او تکیه بزند و وسط راه فرو نریزد ، امیرعلی مرد عمل بود و وفا ، مردی به تمام معنا که تمام خصوصیات ایده آل یک انسان والا و خدا شناس را با هم داشت ، گاهی به شوخی های آوا ایمان می آورد که مهسا شانس بزرگی به دست آورده که با امیرعلی دست پیوند داده بود ، و گاهی مغرورانه افکارش به او یادآور میشد که وجودش باعث این شانس بزرگ شده و مهسا تا ابد باید ممنون دارش باشد... با ته مانده ی رمقی که در جانش نشسته بود خود را آماده ی رفتن کرد... ساعتی بعد با خوردن کیک و قهوه ای که مهسا پذیرایی کرده بود تمام مکالمات با جاوید را برای امیرعلی تعریف کرد و در آخر حرفهایش ادامه داد :

- تو یه دره ای گرفتار شدم که از هر طرف بخوام برم عاقبت خوبی برام نداره ، برای داشتن دخترم باید تن به خواسته ی کثیف اون باصطلاح پدر بدم تا بتونم از وجود دخترم آرامش بگیرم دلم میخواست اینقدر قدرت داشتم که می تونستم از دخترم بگذرم و برای انتقام از جاوید بدون اینکه پدرام رو دوست داشته باشم باهاش ازدواج میکردم و برای همیشه ایران و خاطرات زجرآورشو پشت سر می گذاشتم و می رفتم ، ولی این قلب درمونده اگه تا حالا می زنه و دوام آورده فقط به عشق این بچه اس ، اومدم اینجا تا ازت بخوام بازم با جاوید حرف بزنی ، بهش بگو تحملم دیگه به صفر رسیده ، چند ساله دارم با این درد بی درمون مدارا میکنم اما تا میاد یکمی از دردم کم بشه دوباره پیداش میشه و یه زخم تازه تو سینه ام می کاره ، مگه من چند سالمه که باید مثل یه زن پنجاه ساله غم و غصه داشته باشم ، گناه من چی بود غیر از وفا و عشقی که بی منت به پاش ریختم...؟ دیگه نمیتونم امیرعلی ،  به کی قسم بخورم که ادامه ی این راه برام غیرممکنه...

امیرعلی و مهسا متاًثر از این حال دریا نگاه غمگینی به هم کردند و امیرعلی حین اینکه سری از روی تاسف تکان می داد از جا بلند شد و جعبه ی دستمال کاغذی را روبروی دریا گرفت و گفت :

- بهتره آروم باشی عزیزم ، همه چیز درست میشه امیدت بخدا باشه...

دریا سر بالا گرفت و با تشکری دستمالی کشید و وقتی گونه های خیس از اشکش را پاک کرد نگاهش روی صورت پر از اشک مهسا خیره ماند ، مهسا آرزو داشت الان کنار دریا بود و او را با تمام غمهایش در آغوش می گرفت و تسلی خاطرش میشد ولی از واکنش دریا می ترسید ، سالها بود این صمیمت به دشمنی تبدیل شده بود که باعثش مهسایی بود که تمام نامرادی های زندگیش را به حساب بودن دریا کنار محراب گذاشته بود ، دریا از این دوست دلگیر بود و به این راحتی ها نمیتوانست دلش را صاف کند ، شاید اگر زندگی وفق مُرادش بود و او هم مثل مهسا با امنیت و شادی زندگی میکرد زودتر می بخشید... با قرار گرفتن لیوان آب در مقابلش چشم از مهسا گرفت و به مهربانی های خالصانه ی امیرعلی چشم دوخت ، مِهری که بدون هیچ چشمداشتی نثار اطرافیانش میکرد ، مردی که مطمئن بود نامش در آسمانها قاب گرفته شده و از تبار خورشید بود... کمی از آب را خورد و وقتی لیوان را روی میز گذاشت امیرعلی صلواتی فرستاد و کنارش نشست و به سمت دریا رو گرفت و نرم و روان گفت :

- از وقتی شناختمت فهمیدم در حین اینکه خیلی شکننده و حساسی ولی شخصیت محکمی داری و هنوزم بعد از سالها با این همه درد به بهترین وجه داری این صبوریتو به نمایش می زاری ، پس بیا بدون هیچ داوری یا قضاوت پا به این امتحان دوباره بزار و یه بار دیگه مقاومتتو به جاوید و خونواده اش نشون بده ، بیا ثابت کن اون کسی نیستی که تو ذهن اونا شکل گرفتی ، یه مادر بی عاطفه که برای خوشی و راحتی خودش از تنها بچه اش گذشت ، بیا اول به خودت و بعد به آیت ثابت کن که عشقت به تنها پسرش الکی یا بخاطر ثروت اونا نبوده ، دید اونا رو نسبت به خودت عوض کن ، دریا تو اراده کنی می تونی تو این مورد شک ندارم ، با حرفایی که با جاوید زدم فهمیدم اون میخواد به این طریق برای همیشه مهتا رو از زندگیش پاک کنه و مجبور به این پیشنهاد شده ، این پیشنهاد رو به خودت نگیر دریا ، جاوید حق نداره از این طریق تو رو تحقیر کنه یا بازیت بده فقط میخواد با نقشه همه چیز رو به نفع خودش و تو و مهمتر از هر دوی شما اون بچه ایه که شما در مقابلش مسئولیت دارید تموم کنه و زندگی و خوشبختی رو بهتون برگردونه ، بهت قول میدم اینبار مثل کوه پشتت می ایستم و ازت حمایت میکنم ، باور کن جاوید پاشو کج بزاره این بار بجای اینکه کنارش باشم مقابلش می ایستم و ازت حمایت میکنم ،  بازم اگه نیاز داری برو تا آخر هفته بهش فکر کن و دلتو یه دله کن دریا ، روا نیست دیگه این بچه سرگردون این خونه و اون خونه باشه ، دخترتو دریاب که الان زندگی و آینده ی اون از زندگی و غرور و لجبازی شما دو نفر مهمتره...

دریا سر به زیر تمام حرفهای امیرعلی را با جان دل شنید ، صحبتهای شیوا و به حق امیرعلی دقایقی بعد او را برای تصمیم نهایی ترغیب کرد ولی در مورد زندگی و پیوند دوباره با جاوید که امیرعلی پیشنهاد می داد مطمئن بود که سرابی بیش نیست ، اگر امیرعلی می فهمید جاوید گفته برای ازدواج با مهتا داره فکر میکنه باز هم به او پیشنهاد این ازدواج را می داد...؟ دلش میخواست در این مورد هم با امیرعلی حرف می زد ولی درد این تحقیرها اینقدر زیاد بود که دیگر نمیتوانست بازگو کند و نگاه پر از دلسوزی مهسا را تحمل کند ، نگرانی و اشکهای مهسا هیچگاه دل سرد شده ی او را گرم نمیکرد و نیاز به این همدردی ها نداشت...  

- باشه ، شرطشو قبول میکنم ، این بارم آرزوهامو زیر تَلی از نداشته هام دفن میکنم ، اینم روش به کجای دنیا برمی خوره ، بزار این بارم پسر آیت برنده ی این بازی بشه ، بزار فاتحانه به این بُرد لبخند بزنه...

احساساتش درهم گره خورد و چون حباب به گلویش هجوم آورد و او را از گفتن باز داشت ، درد روی یاخته های تنش یورتمه سواری میکرد...

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس
گاهی احساس تلف میشود به پای عمر
و چه عذابی میکشد کسی که هم عمرش تلف میشود و هم احساسش

امیرعلی با آشفتگی به این روح متلاشی شده زل  زد ، می هراسید از دلی که تمام قد ایستادگی میکرد برابر تمام حسهایی که دیگر در آن عشق هم پر نمی زد ، شاید تمام افکارش درست از کار در نمی آمد و باقی مانده ی این عشق هم به باد می رفت ، روزی همراه شده با خود عهد بسته بود تا ویرانی ها را از نو بسازد ، جدایی ها را پیوند بزند ولی ذهنی که فقط در مدار عشق مادری می گشت و بقیه ی عشقها را خط می زد شاید تمام محاسبات او را بهم می ریخت ، با عیان شدن این حس مرگبار چنگی به موهایش زد و با ناله دریا را صدا زد ولی دریا پیش قدم شد و دستی به نشانه ی سکوت بالا گرفت و ادامه داد :

- اگه قبول کردم نه برای خودم فقط برای بچه ای که چهار سال از من مِهر و مادری طلبکاره ، اگه قبول کردم پا به اون عمارت لعنتی بزارم فقط برای دل خودم بوده که نیار به این مِهر و آرامش دارم وگرنه جاوید دیگه تو خواب ببینه به قلبش وصل بشم ، بعد از چند سال دیگه آبدیده شدم ، سرد و بی روح شدم ، اگه روح و احساس نصفه و نیمه ای تو تنم مونده فقط  میخوام خرج بچه ای بکنم که با حماقت ازش دریغ کردم... بهتره همین الان خبرش کنی تا بیاد اینجا میخوام برای آخرین بار سنگامو باهاش وا بکنم...

امیرعلی میخواست باز هم حرفی بزند که دریا جدی گفت : خواهش میکنم دیگه هیچی نگو ، بزار این سرنوشت سیاه راهشو بره ، شاید بعد از این سه ماه خورشید بخت منم از پس اون همه ابرای سیاه بیرون بیاد و با وجود دخترم نور به زندگیم ببخشه...

امیرعلی پوفی کرد و به ناچار از جا بلند شد و خود را به حیاط رساند تا جاوید را خبر کند و به دور از دریا  با او اتمام حجت کند ، هر چند که از حرفهای دریا و سردی رو به انجمادش بوی خوبی از این ماجرا و وصل دوباره بلند نمیشد ، ولی باید تا آخر همراهیشان میکرد راهی بود که خود انتخاب کرده بود... آهی کشید و خیره به آسمان تازه غروب کرده دوخت و مثل همیشه آنها را به خدا سپرد و به او توکل کرد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو ، نادیه
133

ساعتی بعد وقتی دست مهسا روی دستهای لرزان و سردش نشست از افکار آشفته اش بیرون کشیده شد و نگاه پر از غمش به چهره ی نگران ولی متبسم مهسا نشست که این بار موضعش را عوض کرده و به جای روبرو کنارش نشسته بود ، نفس آه مانند آرامی از سینه اش بیرون داد و چشمهای بازیگوشش به سمتی که امیرعلی و جاوید دم گوش همدیگر پچ پچ میکردند گریز زد ، شاید به ظاهر می توانست این دلش را در نطفه خفه کند تا دست از پا خطا نکند ولی حریف این چشمهای ملتهب از انتظار را نمیتوانست به خوبی مدیریت کند ، آخر این چشمها و تمنای نگاهش کار دستش می داد... جاوید مثل همیشه با غرور باور نکردنی و خوش پوش و سرحال آمده بود تا با نگاه و پوزخند جدا نشدنی از لبهایش فاتح بودنش را جار بزند و گوشه ی دل زخمی و خونین دریا را بیشتر بسوزاند ، انصاف نبود بعد از این همه رنج باز هم بازیچه ی بازی جدید آیت ها شود ولی دست روزگار باز هم پنجه به گلویش کشید و هزاران بغض را میهمان گلویش کرده بود... با کلام امیرعلی که شروع کننده ی تصمیم نهاییش بود نگاه جاوید به سمت دریا چرخید چشمانش سراسر پرچم سیاهی بود که زیر نسیم خاطرات می لرزید...


- دریا امروز اومده اینجا تا بگه شرطتتو قبول میکنه...

جاوید نیشخندی زد و همین طور که پیروزمندانه چشم به نگاه دریا دوخته بود گفت : مطمئن بودم که قبول میکنه ، این ناز و عشوه ها تو ذات خانوماس...

امیرعلی با اخمی غلیظ و تشر نام جاوید را محکم صدا کرد ولی جاوید بی اعتنا به اعتراض او به نگاه دریا که از رنگ خواهش و تمنا به تنفر و سردی روی آورد خیره ماند ، کنایه هایش مثل پتک بر سرش کوبیده میشد ، بر خاطراتش ، بر غرور تنهاییش... دریا با همان هاله ی ترسناک و پر از خشمش تمام نفرت چند ساله را به صدایش ریخت و بدون کوچکترین لرزش صدا گفت :

- من برای بار اولم که به دست و پام پیچیدی و ازم عشقو گدایی کردی عشوه نیومدم که حالا این کار رو بکنم ، اگه دارم کوتاه میام و به این پیشنهاد بیشرمانه ات جواب مثبت میدم خیال خوش نکن آقای آیت من حاضرم بخاطر اشتباهم باز هم تاوان پس بدم نه مثل تو که بخاطر بدست آوردن من به هر کار پستی رو میاری ، ناز و عشوه فقط مختص خانوما نیست ، اینم یه نوع ناز و عشوه اس منتها از نوع  مردونه اش...

 جواب محکم و تلخ دریا چشمهای جاوید را به آنی خونبار و پر از خشم کرد ، نفسهای کوتاهی که از سینه بیرون می داد نشان از خشمی بود که با تمام قدرت درون سینه اش جمع شده بود ، دریا در مقابل غرور جاوید جسور و بی پروا بود ولی خوب می دانست که این فقط یک نقاب است که میخواست پشت آن تمام سوختگی های وجودش را پنهان کند... همیشه نگاه پر از خشم یا مِهر جاوید مقاومتش را درهم می شکست و خیلی زود در مقابل این دو پدیده که از ته وجودش سر برون می آورد سر خم میکرد ، ولی در این وضعیت چاره ای نداشت که در مقابل او چون کوه مقاومت کند و نشکند... نگاه دریا که تاب این خشم را نداشت به زیر افتاد امیرعلی کنار گُوشش خندید و جاوید مرضی هم نثارش کرد و ادامه داد :

- بلایی به سرش بیارم که برا من زبون درازی نکنه...

امیرعلی ریز خندید و آهسته لب زد : دلت میاد...؟ ببین با این عصبانیت چقدر زیبا شده ، وحشی و پر غرور...

جاوید مات به نیم رخ امیرعلی نگاه کرد و گزنده گفت : منو باش رو برادری کی حساب باز کردم...

- حقته آقای آیت ، فکر میکنی این دختر غرور نداره که اینقدر بهش نیش می زنی...؟ حالا که عاشقشی و میخوای با نقشه اونو دوباره بکشی سمت خودت داری این بلا رو سرش میاری وای به حال وقتی که این عشقت بشه کشک...

جاوید پوفی کرد و سینه اش را از نفسهای عصبانی خالی کرد بهتر دید با امیرعلی از در لجبازی وارد این بازی نشود درک میکرد که این بار او علم دریا را برداشته و پیمان بسته این بار کنار دریا باشد تا روبرویش... صدای دریا برایش مثل لالایی مادر بود تو شبهای تنهایی و پر از کابوسش ، همان طور شیرین و خسله آور ، ولی کلمه به کلمه هایش به روح و جانش زخم می زد درست مثل زخمهایی که او بر پیکر احساسش زده بود ، به قول معروف گهی زین به پشت و گهی پشت به زین...

- اگه راضی شدم با شرط تو بیام تو اون عمارت مطمئن باش منم شرایط خودمو دارم...

جاوید نیشخندی زد و گفت : اونی که شرط می زاره منم ، تو میخوای بیای تو خونه من ، تو میخوای از دخترم پرستاری کنی ، تو.....

دریا با خشم حرف جاوید را قطع کرد و گفت : این تو و منمهایی که به هم می چسبونی  و برام قطار میکنی هیچ ارزشی نداره یادت باشه اون دختر مال منم هست و اگه دارم باهات مدارا میکنم فقط بخاطر اینه که خطامو جبران کنم...

امیرعلی باز هم سر در گوش جاوید گفت : حال کن از این خط و نشون ، تا تو باشی اینقدر غرور به پای این دختر بیچاره نریزی...

جاوید با فکی منقبض شده لب زد : خواهیم دید کی برنده ی این بازیه ، کاری میکنم به دست و پا بیفته ، من پسر آیتم...

امیرعلی دستی به شانه ی جاوید زد و جدی گفت : بخدا اذیتش کنی این بار با من طرفی خودم براش وکیل میگیرم ، پس مراقب باش از هول حلیم تو دیگ نیفتی...

صدای دریا جنگ لفظس امیرعلی و جاوید را کات کرد : درسته با اون صیغه ی لعنتی مَحرمت میشم ولی دست از پا خطا کنی بد می بینی پسر آیت...

وقتی او را پسر آیت صدا می زد و در آرزوی شنیدن اسمش بود و از او دریغ میشد بی جهت جوش می آورد و دلش می خواست تمام فریادهای دنیا را بر سرش آوار کند ، از جا بلند شد و چند قدم به سمت او برداشت و با صورتی که از عصبانیت می رفت سرخ و برافروخته شود داد زد :  

- تو چی خیال کردی که هنوز عاشقتم و میخوام از این طریق نزدیکت بشم...

امیرعلی با تشر به هر دو اعتراض کرد ولی جاوید با کف دستی که بالا گرفت او را مجبور به سکوت کرد و ادامه داد :

- اگه گفتم به قول تو این صیغه ی لعنتی خونده بشه فقط برا راحتی خودم بود ، میخوام تو خونه خودم آرامش داشته باشم و اگه گوشه و کنار خونه سرک کشیدم معذب نباشم ، در ضمن بهت گفتم دارم خودمو برای زندگی مشترک با مهتا آماده میکنم پس به دلت صابون نزن...

امیرعلی و مهسا مبهوت جمله ی آخر جاوید شدند ، باور نمیکردند که جاوید با حماقت تیشه ی غرور را برداشته و می خواست این ریشه ی سست را برای همیشه از جا بکَند ، شک و تردید قلب امیرعلی را به تلا طم انداخت و دلش نمیخواست به این باور برسد که جاوید حتی پیش او هم نقش بازی میکند ، می ترسید پای خودش و دریا هم در این تله گرفتار شود و اونوقت باید فاتحه ی این عشق و سختی هایی که برای رسیدن این دو نفر به همدیگر را متحمل شده بود همه نقش بر آب شود  ... دریا از شنیدن اعتراف دوباره ی جاوید برق اشک به وضوح در چشمانش نشست ، گرگی که تو سینه اش نشسته بود پنجه هایش را بیرحمانه به دیواره ی قلبش میکشید ، نفس نصفه نیمه ای کشید و گفت :

- اون صابونی که ازش حرف میزنی فعلا لغزیده و پیش پای دل خودت افتاده ، بین من و تو یه چیزایی خراب شده که دیگه درست نمیشه ، همین طور که تو داری برای یه زندگی مشترک آماده میشی منم دارم همین کار رو میکنم...

با فریاد امیرعلی دریا ساکت شد : هر دوتون خودخواهید و فقط به خودتون و انتقامتون فکر میکنید ، به اینکه از چه راهی دل همدیگه رو بیشتر بسوزونید...

انگشت اشاره به سمت جاوید گرفت و ادامه داد : تو دم از ازدواجی میزنی که باعث تمام بدبختی شما دو نفر شده و تاوانش رو داره اون بچه ی بیچاره میده...

بعد به سمت دریا اشاره کرد و ادامه داد : تو میای اینجا و ازدواجی رو که نه به داره و نه به باره به رخ شوهر سابقت میکشی که دلتو خنک کنی ، اینا همش بچه بازیه ، یه نوع لجبازی که دارید زندگیتونو روی اون قمار میکنید ، بزارید این بچه بیاد مادرشو پیدا کنه و بتونه زندگیش رو به توازن برسونه بعد هر دوتون هر غلطی میخواید بکنید ، پس تا اونوقت با شرایط همدیگه کنار بیاید و بزارید سرنوشت راه خودشو بره...

اولتیاتم امیرعلی کارساز شد و هر دو را به عقب راند ، جاوید با تنی سنگین خودش را روی مبل رها کرد و دریا کیفش را روی دوش انداخت و از جا بلند شد و بدون اینکه نگاهی به سمت جاوید بیندازد رو به امیرعلی ناراحت و گرفته گفت :

- روز و ساعت محضر رو بهم بگو ، هر چه زودتر این تبعید تموم بشه به نفع این آقاس تا بتونه به ازدواجش برسه...

با خداحافظی آرامی قدم به سمت در سالن گذاشت که با صدای بلند امیرعلی قدم کُند کرد : دریا بشین هنوز حرفامون تموم نشده...

دریا برگشت و گفت : حرفی نمونده امیرعلی این آقا شرط صیغه گذاشتن و منم شرایطمو گفتم ، دیگه چیزی برای یادآوری نیست...

ناگهانی رفتن و دلخوری دریا بالاخره نعره ی امیرعلی را که بیش از حد نگران این رابطه بود بلند کرد : تو چه مرگته جاوید ، میخوای اون عمارتو بکنی شکنجه گاه دریا ، بهونه ات همینه...؟ می خوای عقدهاتو سرش خالی کنی...؟ نکنه منم بازی دادی...؟

جاوید عصبانی از این  برخورد فریاد زد : یه طرفه به قاضی نرو امیرعلی ، مگه دریا از اون پسره ی عوضی حرف نزد ، مگه نگفت میخوام به آینده ام فکر کنم...؟

امیرعلی پوفی کرد و گفت : ضربتی زدی ضربتی نوش کن ، جواب های هووی آقا ، بعد از چهار سال ناکامی اومدی ایران تا انتقام بگیری...؟ اگه قصدت انتقامه از حالا بگم دیگه رو من و مهسا حساب باز نکن ، این همه سال خودمو تو مشکلات شما خفه نکردم که نتیجه اش بشه این ، دریا به عمارت و پول تو نیاز نداره اینو خودت خوب می دونی فقط ازت میخوام یکم آدم باشی و این غرور لعنتیتو تمومش کن ، برای آخرین بار بهت میگم جاوید اگه این بار دریا رو بشکنی دیگه این شکسته بند زده نمیشه بلکه دست و دلتو بدجور زخمی میکنه ، این پسره پدرام فقط منتظره دریا ازت ناامید بشه اگه ندیدی با پای خودش بره سمتش ، این خط این نشون...


امیرعلی با انگشت روی کف دستش خط و نشان کشید و ادامه داد : یه بار جستی ملخک دو بار جستی  این بار به دام نشستی ملخک...

جاوید خسته از این جدال نابرابر نفس سنگینش را بیرون فرستاد و انگشت پشت پلکش گذاشت و با صدای خسته و کوفته از امیرعلی و مهسا عذرخواهی کرد و بی اعتنا به تعارف مهسا برای نگه داشتنش برای شام آنجا را ترک کرد ، دلش جایی را میخواست که سقفش آسمان باشد تا بتواند این حجم درد را از روی سینه اش کنار زده و نفسهای عمیق بکشد ، دلش می خواست چند بار از خدا بپرسد که چرا مرا به حال خود رها کرده ای ، ولی تمام حرف و گله هایش در پستوهای زنگار گرفته ی ذهن و قلبش باقی ماند ، چشمانش را بست و سرش را تکیه به صندلی ماشین داد ، باید شاخه های آویزان شده از این همه بدبینی و بد بیاری را از ذهنش پس می زد تا امید جایش را میگرفت و در پس پرده ی سبز امید انوار طلایی خوشبختی هم جانی به این تقدیر سیاهش می داد ، این جنگ و نرسیدن داشت از درون فرسوده اش میکرد...

دریا بلافاصله از خانه ی امیرعلی تاکسی گرفت و به قصد خانه ی آوا راه افتاد ، میخواست برای بابک خان همه چیز را توضیح بدهد هر چند که آوا خبر داده بود که شریک قراردادیشان کسی غیر از شوهر سابقش نیست ، در این مدت بابک خان و فریده خانوم مثل خانواده برایش بودند و از هیچ لطفی نسبت به او فرو گذار نکرده بودند ، کمی از روبرو شده با بابک خان استرس داشت ولی با احساس شادی اینکه به زودی به دیدن دخترش نائل میشود در پوستش نمی گنجید و با لبخند که به لب داشت تمام حرفهای تلخ جاوید را موقتا به فراموشی سپرد... احساس و شادی در وجودش به گل نشسته بود ، چقدر در انتظار این آرزو بود تا اینکه خدا هم به او نگاهی انداخت و باور داشت که وجود دخترش پاداش همه صبر و دردی بود که تو این چهار سال متحمل شده بود ، هر چند جاوید برایش خوابها دیده بود ، هر چند که کنار رقیب گردن کلفتی چون مهتا باید این سه ماه را می گذراند ولی احساس شیرین داشتن دختری از خون خودش پرده روی همه ی این احساسات بد می کشید ، بودن دخترک کنارش به اندازه کافی به او توان و امید می داد تا همه ی سختی ها و کنایه ها برایش پشیزی ارزش نداشته باشد و بتواند به راحتی از سر بگذراند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، ahmad6262 ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو ، نادیه
134

یک ربعی میشد که در جمع خانوادگی آنها نشسته بود ، همه چیز در سکوت وهم آلودی به سر می برد ، به محض اینکه پایش را به سالن خانه ی بابک خان گذاشته بود با چهره ی درهم و ناراضی پدرام مواجهه شده بود ، با دیدن پدرام در حالی که از آوا خواسته بود او را خبر نکند حسابی جا خورده بود ، می ترسید با گفتن تصمیمی که گرفته بود پدرام ساکت نماند و تمام نقشه هایش را بهم بریزد ، ولی آنجا بود و درعین تلخی مثل عقاب هر حرکتش را زیر نظر داشت ، پدرام  می توانست زنگ خطری باشد و با علاقه ای که به تازگی به او پیدا کرده بود همه چیز را بهم بریزد و جاوید را عصبانی کند... هر کجا پا می گذاشت آرامش از در دیگری خارج میشد و استرس و اضطراب همراهیش میکرد ، سینه اش از فرط نگه داشتن نفس های آلوده به دردش سنگین شده و یارای دم و بازدمهای پیاپی را نداشت... با صدای مهربان و پدرانه ی بابک خان بالاخره این سکوت کشدار و سنگین شکسته شد :


- دخترم چی شده ، چه مسئله ای برات پیش اومده که اینقدر آشفته ای...؟

دریا نیم نگاهی به آوا انداخت که او هم نگران و آشفته بود و گریزی که هر گاه به صورت پدرام می زد بیشتر او را می ترساند ، ولی چاره ای نبود همین امشب باید همه چیز را روشن میکرد ، خط قرمز می کشید روی امیدی که به اشتباه بنا شده بود روی قلب پدرام ، باید تکلیفش را مشخص میکرد و همه را از این سرگردانی نجات می داد... تک سرفه ای کرد و رو به بابک خان لبخند محزونی زد و قبل از اینکه لب باز کند گوی سبقت را پدرام از او ربود و به جای او با کنایه گفت :

- چی میتونه باشه عموجون ، غیر اینکه دریا خانوم بخواد از شوهر سابقش حرف بزنه...

دریا نگران تر چشم به چهره ی عصبانی پدرام انداخت و نگاه توبیخ گرش را به جان خرید ، این نگاه طوفانی هراس را در تو در توی قلبش بیشتر میکرد ، با صدای بابک خان که برادرزاده اش را خطاب قرار داده بود سرش را پایین انداخت :

- پدرام من از تو سوال نپرسیدم ، در ضمن حق نداری به دخترم بی احترامی کنی که حسابی از دستت شاکی میشم...

پدرام پوفی کرد و خودش را روی مبل تک نفره ای انداخت ، تو اوج عصبانیت به عتاب عمو تن داد و سکوت کرد ، دریا که کمی جرات پیدا کرده بود رو به بابک خان گفت :

- من نمیدونم چطوری ازتون عذر بخوام که وقتی مشکلی برام پیش میاد شما رو تو دردر میندازم شاید بخاطر اینه که منو مثل آوا دوست دارید و منم شما رو جزء خونواده ام قبول کردم ، وجود این دخترتون پراز دردسر و ناراحتیه که امشب اومدم اینجا تا برای همیشه این بار سنگین رو از روی شونه هاتون بردارم ، آدما همیشه از خونواده ی خودشون انتظار دارن که حمایتش کنن و دوستش داشته باشن نه از دوست و آشنا یا حتی غریبه ها ، ولی شما تو این چهار سال بهم ثابت کردید که همین دوست و آشنا محبت و صمیمیتشون میتونه از خونواده ی خود آدم بیشتر باشه و بهم ثابت کردید که عشق و حمایتتون واقعی و بدور از ترحم بوده ، اگه از همه جا بریدم و تنها و بی کس بودم خدا شما رو سر راهم قرار داد که تا ابد نمیتونم خوبیهای شما رو جبران کنم ، شما بهم زندگی دادید ، امید و خونواده دادید ، هویت و ارزش دادید ، مگه یه آدم چی بهتر از اینا میخواد که من با وجود شما همه رو یه جا داشتم ، الانم که اینجام اومدم این بار سنگین رو براتون سبک تر کنم چون به پیشنهاد شوهر سابقم جواب مثبت دادم و می خوام یه مدتی به دور از شما زندگی جدیدی رو شروع کنم...

وقتی حرفهای دریا به اینجا رسید جو سنگین تر شد ، پر از سکوت آزار دهنده ، انگار همه احساس کرده بودن که اتفاقی نه چندان خوشاید در شرف وقوف است  بابک خان که مرد سرد و گرم روزگار چشیده ای بود و مسلط تر به اوضاع بود دستی به صورتش کشید و رو به دریا گفت :

- اول اینکه ما هر کاری کردیم واسه دخترمون بوده و منتی سرت نیست ، این حرفا بین پدر و مادر و فرزند هیچ وجه خوبی نداره ، دیگه از این دست حرفا نشنوم که ازت دلخور میشم ، اگه اینقدر دوست نداشتیم هیچ وقت به پدرام پیشنهادت نمی دادم ، پس اینقدر عزیز هستی که دلمون میخواد برای همیشه کنارمون باشی...

دریا با شنید جمله ی آخر بابک خان قلبش فرو ریخت و سرش را از روی شرمندگی پایین انداخت ، دلش نمیخواست نمک بخورد و نمکدان بشکند ، نمی خواست اینقدر نسبت به این خونواده ناسپاس باشد ولی دست روزگار باز هم برای او برنامه  چیده بود که به اجبار باید از این خونواده برای مدتی می گذشت ، حتی یک روز هم دوری از آنها سخت بود اما تقدیر راهی غیر از این جلوی راهش قرار نداده بود...

- همه چیز رو خوب درک میکنم بابک خان ، هیچ وقت مهر و محبت شما و فریده خانوم  و حتی پدرام و خونواده اش رو از یاد نمیبرم ، آوا این مدت مثل یه خواهر واقعی کنارم تو خوشی و ناراحتیام شریک بود و خیلی هم اذیتش کردم ، هر کاری بکنم این خوبیاتون جبران نمیشه...

فریده خانوم لبخندی زد و گفت : دریا جون طوری حرف می زنی انگار میخوای برای همیشه از پیش ما بری ، چه مسئله ای پیش اومده که اینقدر تو رو هراسون کرده...؟

دریا به خودش جراتی داد و سر بالا گرفت و نگاهش درون نگاه پر از شماتت پدارم نشست ، گویی تا گفته بود ف ، پدرام تا فرخزاد هم رفته بود ، در دلش به جاوید لعنت فرستاد که او را در این موقعیت سخت قرار داده بود ، نفس سنگینی از گلویش بیرون داد و همین طور که عصبی با بند کیفش بازی میکرد و رو به فریده گفت :

- خودتون می دونید که چهار ساله دارم با تنهایی و درد و حماقتی که فقط برام غیر ازعذاب وجدان چیزی نداشته زندگی میکنم ، حتما تا حالا باخبر شدید که طرفدار قرار دادتون کسی نیست جز شوهر سابق من ، اون برگشته و مطمئنا دخترمم باهاشه...

دریا با احتیاط همه چیز را برای آنها تعریف کرد از حرفهای جاوید گفت از واکنش خودش ، از پیشنهاد امیرعلی و در آخر از تصمیمی که به ناچار برای داشتن دخترش گرفته بود حرف زد ، هنوز تمام حرفها را نگفته بود که پدرام بیشتر از این نتوانست سکوت کند و از جا بلند شد و به صورت نمایشی دستی برای دریا زد و با تمسخر گفت :

- آفرین به هر دوتون که اینقدر نبوغ به خرج دادید و با یه تیر دو نشون زدید...

از قضاوت پدرام دلش رنجید و غمگین سر پایین انداخت ولی بابک خان اخم کرده و با تشر داد زد : مراقب حرفایی که      می زنی باش ، دریا یه زن بالغ و آزاده و برای تصمیمای زندگیش به نظر کسی نیاز نداره...

پدرام که بالاخره به نقطه ی جوش رسیده بود رو به بابک خان اعتراض کرد : آخه عمو این چه تصمیم احمقانه ای که گرفته...؟

- پدرام بهت هشدار میدم مودب باشی...

- خیلی خب من معذرت میخوام ، فقط میخوام بگم چرا دریا زیر بار حرف زور این آقا میره ، مگه نمیگید اون یه زن آزاده...؟

دریا نگاه رنجیده اش را به صورت عصبانی پدرام دوخت و گفت : زور نیست فقط یه پیشنهاده و منم بخاطر جبران خطام قبول کردم...

پدرام با خشمی که به جانش یورش آورده بود گفت : جبران اینه که بری پرستار بچه ات بشی...؟ اگه بری دادگاه شکایت کنی تو رو به عنوان مادر می شناسن نه پرستار ، حقارت تا کجا دریا...؟

- من مادری برا بچه ام نکردم که بخوام تو دادگاه مادر بودنمو ثابت بکنم ، برای جبران خطام باید این سه ماه رو تحمل کنم ، وقتی دخترم همه چیز رو فهمید و خواست باهام ادامه بده زندگیمو از اون مرد جدا میکنم...

پدرام پوزخندی زد و گفت : اگه نذاشت جدا بشی ، اگه دوباره ازت خواستگاری کرد چی...؟ اونوقتم تسلیمش میشی...؟

بابک خان باز هم اعتراض کرد : تمومش کن پدرام ، این بحث ربطی به تو نداره...

پدرام بدون اعتنا به گفته ی عمو مقابل نگاه متعجب آنها جلوی پای دریا زانو زد و خواهش و تمنا را در نگاه و صدایش ریخت و گفت :

- دریا برات بهترین وکیل رو می گیرم تا بدون اینکه تحقیر بشی دخترتو بدست بیاری ، ازت میخوام به من اعتماد کنی و خواسته ی منم ببینی ، نمیگم عاشقت شدم اما میخوام منو به عنوان شریک زندگیت قبول کنی حاضرم بخاطر تو دخترتو  رو چشمم بزارم ، حاضرم بهترین پدر براش باشم ، دریا لیاقت تو اینقدر زیاده که دلم قبول نمیکنه اینقدر تحقیر بشی ، تو حیفی هیچ کس حق نداره باهات این رفتار رو داشته باشه و دوباره تو رو بشکنه... ازت حمایت میکنم فقط کافیه دستتو بهم بدی...

دریا مات صورت پر تمنای پدرام شد و کوهی از ناباوری روی سینه اش نشست ، باور نداشت این پسر در مقابلش زانو بزند و عشق را خواهش کند ، نگاهش لبریز از محبت بود نوعی تب به جان چشمهایش افتاد که گویی به جانش شرر می زد ، درمانده بود از تقدیری که نمی دانست چرا اینگونه نوشته شده و همه را به بازی گرفته بود ، خودش درد انتظار را چشیده بود ، دردی کُشنده که جایی میان سینه اش بود و به این سادگی ها التیام پیدا نمیکرد ، باید کاری میکرد حرفی می زد و او را همین امشب از خود ناامید میکرد ، انتظار ویران کننده بود و تمام ثانیه های زندگی را می بلعید نمیخواست این تراژدی برای پدرام هم تکرار شود ... آشفته دستی به موهای از شال بیرون زده اش کشید و با حرص آنها را به داخل شال هل داد و با لحنی جدی گفت :

- پدرام خواهش میکنم برا من سختش نکن ، قبل از اینکه جاوید سر و کله اش پیدا بشه جواب من به تو منفی بود تو لیاقتت بیشتر از کسی مثل منه که طلاق گرفتم و یه دختر دارم ، چطور انتظار داری با دستای خودم این بار پدر دخترمو بگیرم و بیام با تو زندگی کنم...؟ اون بچه منو ندیده و نداشته ولی نمیتونه پدرشو انکار کنه و تو رو جای پدرش بزاره ، تمومش کن پدرام باور کن راه منو و تو از هم جداست ، بیشتر از این خودتو کوچیک نکن...

عصبانیت با سرعت سرسام آوری بر صورتش نقش حضور زد و فریاد زد : چرا نمی خوای بفهمی اون مرد برات نقشه داره ، میخواد ازت انتقام بگیره...

دریا متقابلا فریاد زد : اگه نقشه ام باشه حقمه که بخاطر حماقتم و زجرای اون بچه بخواد تنبیه ام کنه ، من برای پاک کردن خطام و جبران به این تنبیه نیاز دارم...

پدرام میخواست باز هم بر سر دریا فریاد بزند که بابک خان این بار فریاد زد : پدرام تمومش کن وگرنه مجبور میشم از خونه بیرونت کنم...

بعد رو به دریا ادامه داد : تو حق داری برای بدست آوردن دخترت همچین پیشنهادی رو قبول کنی چون همیشه تاوان گناه آدما خیلی سنگینه ، اگه آرامش و رضایتت تو این پیشنهاده هیچ مانعی سر راهت نیست دلتم بابت شرکت  قرص باشه  یه چند ماهی کسی رو جات استخدام میکنم ولی از دستت نمیدم ، هر چیزی به جای خود...

پدرام با حیرت رو به عمو گفت : عمو چرا دارید این کار رو میکنید ، من و خواهش این دلم براتون مهم نیست...؟ حالا که قبول کردم کسی مثل دریا بشه شریک زندگی و آینده ام شما عوض اینکه پشت من باشید شدید وکیل وصی اون پسره ، چون طرف قراردادتونه و اگه نباشه هیچ پول و منفعتی هم تو کار نیست...

آوا از شنیدن دلیل مسخره ی پدرام نگاه پر از ترسش را به پدرش دوخت که با عصبانیت به پدرام تشر زد :

- اول حرفتو مزه مزه کن بعد بریز بیرون ، من هیچ ارتباطی با این آقا ندارم که حالا بخوام برای زندگیش چونه بزنم چیزی که به من مربوطه اینه که دریا یه مدت نمیتونه بیاد شرکت ، تصمیم زندگیش پای خودشه و من حق هیچ گونه دخالتی ندارم...

رو به آوا ادامه داد : برو زودتر آماده شو و یه آژانس بگیر و با دریا برید خونه اش تا این بحث همین جا تموم بشه...

آوا هنوز مبهوت بود وقتی به امر پدرش وقفی نگذاشت بابک خان با صدای بلندی او را خطاب قرار داد : با تو هستم دختر برا چی ماتت برده...؟

آوا که از داد پدر به خودش آمده بود سری تکان داد و برای آماده شدن به اتاقش رفت... آوا که از تیرس نگاه پدرش خارج شد رو به دریا ادامه داد :

- زن بودن خیلی سخته خدا نکنه مادرم باشی در عین قدرت ضعیقتر میشی ،  ازت میخوام هیچ وقت از خودت ضعف نشون ندی و در مقابل کسی که به خودش اجازه بده تحقیرت کنه گردن کج نکنی ، برو دخترم خیالت بابت همه چیز راحت باشه ، اینقدر بهت اعتماد دارم که میدونم درست ترین کار ممکن رو داری انجام میدی ،  اگه لایق باشم برات دعا میکنم به آنچه آرزوی قلبیته برسی...

دریا لبخند غمگینی زد و تشکر آرامی گفت و رو به فریده که دستهایش را گرفت و برایش آرزوش خوشبختی میکرد بوسه ای روی گونه اش نشاند و با نیم نگاهی به پدرام که شکسته و خسته با سری فرو افتاده درون مبل وا رفته بود و به سمت در سالن رفت که هم زمان آوا هم رسید با خداحافظی به همراه دریا از آنجا خارج شدند... باد بهاری که هنوز سردی خود را حفظ کرده بود وقتی به صورت ملتهبش خورد کمی آرامش کرد ولی التهاب قلبش با دیدن صورت رنگ باخته ی پدرام و چشمان بی روحش کم نشد ، هر چند که دل شکستن تو مرامش نبود اما دل بستن پدرام یک اشتباه محض بود که اگر ریشه کن نمیشد بیشتر باعث خرابی روحش میشد ، دیگر این عذاب وجدان را نمیتوانست به تمام دردهایش اضافه کند  ، شاید الان که دل پدرام را شکسته بود بهتر بود تا اینکه او را با انتظاری درد آور به این وصلت امیدوار میکرد... قلبش میان تاریکی وهم آلود این روزها نا متعادل می تپید ، کاش نفسهایش تمام میشد...

***
با صدای بابک خان انگار یک مرتبه دستی قوی او را از افکار سیاهش بیرون کشید و او را به گوشه ای پرت کرد :

- دریا رو فرستادم بره تا این مسئله ی دردسرساز رو برای همیشه تمومش کنیم...

فریده که تا آن موقع سکوت اختیار کرده بود این بار به خود اجازه داد و با لحن آرامی از شوهرش خواست در آرامش و بدون عصبانیت مسئله را حل کنند می ترسید بخاطر این اتفاق بین دو برادر بهم بخورد و به رابطه ی فامیلیشان خدشه ای وارد شود ، دو خانواده ای که تا به امروز کنار هم و با هم بوده و سالها در شادی و غمهای همدیگر شریک بودند... بابک خان با اطمینانی که به همسر نگرانش داد رو به پدرام گفت :

- از اول بهت گفتم این مرد و زن هنوز عشقشون تموم نشده ، می دونم که خودت اینقدر عقل داری که بفهمی چرا اون مرد همچین پیشنهادی به دریا داده...

حقیقتی که عمو به رخش کشید حس تند و تیز غریبی گلویش را سوزاند ، سنگینی این حرفها اندازه ی یک دوی ماراتون از او انرژی می گرفت...

- این فقط بهونه اس که دریا رو کنار خودش داشته باشه و چه بسا تموم تلاششو بکنه که بازم دریا بشه همراه زندگیش ، تنها چیزی مهمی که وسط این دو نفر هست و نمیشه بی توجه  ازش رد شد دختریه که هم نیاز به پدر داره و هم به مادر ، اینو که نمیتونی انکار کنی میتونی...؟

پدرام آهی کشید و سری تکون داد ، سعی کرد آرام باشد نیمی از صبر و تحملش را حجم حرفای عمو و دریا کرده بود ، پیشانیش از اخم جمع شد و گفت :

- همه چیز رو هم می دونم هم می فهمم ، ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم که جاوید برای دریا یه مهره ی سوخته اس ، این نامردیه که بخواد به بهونه ی بچه دریا رو وارد بازی کثیف خودش بکنه و ازش انتقام بگیره ، حرف شما برای دریا سند بود شما رو جای پدر و خونواده اش گذاشت انتظار داشتم از رفتن به اون خونه منعش کنید نه اینکه هیزم این آتیش رو بیشتر کنید...

- بابک خان حق به جانب گفت : تو فکر میکنی اگه من به دریا بگم نرو سمت شوهرسابقت چشم بسته قبول میکنه...؟ چرا خودتو زدی به بیراهه پدرام ، چرا نمیخوای باور کنی این دو نفر هنوزم همدیگه رو دوست دارن...؟

- چون ندارن عمو ، چرا شما باور نمیکنید این مرد برای انتقام همچین نقشه ای کشیده...؟ اگه دریا رو مثل آوا دوسش دارید پس از این راه بر حذرش کنید...

بابک خان کلافه نگاهی به همسرش کرد که با نگرانی بدون هیچ دخالتی به بحث آنها نگاه میکرد و ادامه داد : دریا بخاطر دخترش باید این تبعید رو قبول کنه ، من و تو بر فرض اینکه دوسش داریم و برامون مهمه نمیتونیم تو این مورد دخالت کنیم ، تنها کاری که میتونی بکنی اینه که فعلا پاتو از این ماجرا بکشی بیرون ، اگه این دو نفر نتونستن با هم کنار بیان اون موقع حق داری پا پیش بزاری و برای بدست آوردن دریا همه ی تلاشتو بزاری وسط ، از همین لحظه این ارتباط رو کات شده فرض کن ، اصلا تو این مدت که دریا نیست برگرد برو دبی و به کارت برس ، بزار سرنوشت راه خودشو بره ، حق نداری به این دو نفر نزدیک بشی ، بزار دریا خودش انتخاب کنه که پیش شوهرش می مونه یا برمیگرده پیش تو ، نزار دریا با عذاب وجدانی که از تو میگیره از کسی که دوسش داره بگذره الان مهم زندگی و آینده ی اون دو نفر نیست ، مهم تو نیستی که کنار گود ایستادی ، مهم اون بچه اس که الان نیاز به آرامش داره و همه ی شما با در نظر گرفتن اون بچه و آینده اش باید از خیلی چیزا بگذرید ، من اگه جای تو بودم قید این دوست داشتن رو می زدم ولی اگه میخوای منتظر بمونی این انتظار هم میتونه شیرین باشه و هم تلخ ، پس اگه چشم براه موندی باید تلخیشم بتونی تحمل کنی... حالام پا شو برو خونه ات و تا صبح به این مسئله فکر کن و با عقل جلو برو و ببین عقلت چی بهت میگه...

پدرام سرگردان بعد از سکوتی که به احترام حرفهای عمویش کرده بود گفت : به این راحتی بگذرم که اگه دریا اونجا نموند سرزنشم کنه که چرا اینقدر زود جا زدی و میدون رو به رقیب سپردی...؟

- دریا هیچ وقت این قضاوت رو نمیکنه ، اگه فعلا کنار بکشی و به خواستش احترام بزاری بیشتر ازت تشکر میکنه ، این روزا رو که برای دیدن دخترش خوشحاله براش خراب نکن ، بزار اگه میخواد برگرده با پای خودش برگرده نه به اجبار و زور عذاب وجدان...

آن شب بابک خان برای برادرزاده اش اتمام حجت کرد تا راه و بیراه را از هم تشخیص دهد ، حرفهای عمو برایش حجت بود ولی نمیتوانست این جبر زندگی را بپذیرد انتخاب سختی بین خواستن و از دریا گذشتن بود ، دلش قدرتمندانه فرمان تصرفش را می داد و عقلش گستاخانه او را برای گذشتن از این خواسته تشویق میکرد ، در این میان فقط صبر و زمان بود که به او دستور ایست می داد تا تکلیف این عشق مشخص شود ، با سینه ای سنگین و قلبی که درست پشت پاهایش جا مانده بود از آنجا بیرون زد ، ...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط ahmad6262 ، به رنگ آسمون ، ماربیا ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو ، نادیه
135

روز سه شنبه اولین هفته ی ماه اردیبهشت بود ، ماه شکوفا شدن شکوفه ها و اوج سرسبزی درختان ، هوایی به لطافت گل  که باعث فرح بخشی هوای شهر و آدمهایش شده بود ، ماهی پر از زیبایی و شکوه... دم غروب امیرعلی زنگ زد و تاریخ و روز محضر را که روز شنبه ی آینده چهار بعداظهر بود را خبر داد و از دریا خواست تمام وسایلی که نیاز دارد را آماده کرده و همان روز به عمارت جاوید برود... اضطرابی که از این رفتن گریبانش را گرفته بود کم که نمیشد هیچ هر ساعتی که به این رفتن نزدیک تر میشد همه ی وجودش را استرس گرفته بود گویی که او را میخواستند برای قربانی به مسلخ ببرند... شب هنگام مثل همیشه مینا و آوا همزمان به آپارتمان دریا رسیدند و بعد از ساعتی از دیدارشان دریا به آنها خبر رفتنش را داد ، آوا کارش شده بود گریه و هر چه دریا و مینا برایش دلیل می آوردند اصلا گوش نمیداد و همچنان به عزاداری خود ادامه می داد گاهی از ندیدن دریا و دلتنگی هق هق میکرد و گاهی دلش برای پدرام می سوخت که مغموم و گرفته کنج اتاقش نشسته بود و گاهی هم دریا را به همه چیز متهم میکرد... این ساعتها لحظه های سختی برای این دو نفر بود که سالها مثل خواهر کنار هم بودند و لحظه ای از هم جدا نمیشدند...


" فراموش شدنی نیستند آنان که با خط مِهر برقلبمان حک میشوند حتی اگر دور باشند "

مینا فنجان قهوه را روی میز گذاشت و رو به دریا گفت : آماده باش فردا صبح با آوا برید خرید...

دریا با تعجب رو به مینا گفت : خرید چی...؟

این بار آوا که حواسش به حرفهای مینا جمع شده و از قبل با مینا هماهنگ کرده بود اشکهایش را پاک کرد و با حرص زیاد رو به دریا گفت :

- حتما با این لباسای کهنه و دست دوم میخوای بری تو اون عمارت کوفتی...

- چی میگی تو...؟ همین عید کلی لباس خریدم...

آوا جیغی کشید و گفت : اون مانتو مال عید بود و صد بار به تنت دیدن ، باید بری مثل عروسا مانتو شلوار سفید بخری میخوام اون جاوید نامرد رو دیوونه کنی و اون دختره ی بد ترکیب از حسادت بمیره...

دریا چنان به دستور و عصبانیت آوا ماتش برد که خنده ی ریز مینا او را بخود آورد و پوفی کرد و گفت : مثل اینکه یادت رفته من به چه عنوانی میخوام برم اونجا...

- تو و اون جاوید عوضی غلط کردید که به عنوان پرستار باید اونجا باشی ، تو مادر اون بچه ای روانی ، اینقدر خودتو دست کم نگیر...

دریا با حرص گفت : چته تو امروز پاچه میگیری هار شدی...؟ این حرفا چیه بلغور میکنی...

آوا برای آخرین بار انگشت اشاره اش رو به سمت دریا گرفت و هشدار داد : دریا حرفمو گوش ندی به جون مادرم همین الان از اینجا میرم و دیگه پشت سرمو نگاه نمیکنم فهمیدی...

این بار مینا میانه را گرفت و گفت : بهتره همراهش بری نباید از اون دختره کم بیاری ، بزار وقتی دخترت تو رو برای اولین بار میبینه و بعدها فهمید مادرشی بهت افتخار کنه ، باور کن ضرر نمیکنی...

دریا بالاخره تسلیم زورگویی آوا و درخواست مینا شد و قرار شد فردا اول وقت به همراه آوا برای خرید به بازار برود... آوا خالصانه مِهر خواهری را به پای دریا می ریخت و دریا بخاطر تمام خوبی هایش دست رد به سینه ی او نزد و فردا تا نزدیک های ساعت دو بعداظهر خرید کردند و با دستهای پر و پاهای خسته به آپارتمان برگشتند ، با سر و صدایی که تو راه پله ها به راه انداخته بودند مینا در ساختمان را باز کرد و از آنها خواست که برای ناهاری که برای آن دو نفر هم تدارک دیده بود به آپارتمانش بروند... بعد از ساعتی استراحت و خوردن ناهار هر سه نفر دور میزی جمع شدند که آوا تمام خریدها را روی آن گذاشته بود... به اصرار آوا دریا مانتوی سفید رنگی را که از پارچه ای لطیف و زیبایی دوخته شده بود را به تن کشید و اندام بی نقصش را به نمایش گذاشت ، مانتو در عین سادگی خیلی خوش دوخت بود از مچ آستین تا بیست سانت رو به بالا و از وسط ران تا پایین زانو از گیپور اعلایی دوخته شده بود ، کمر بند دور کمرش از همان گیپور بود که کمر باریک دریا را به خوبی نمایش میداد ، شال و شلوار صورتی رنگی را که باز آوا به سلیقه ی خود برایش خریده بود را با مانتو ست کرد ، آوا با دیدن زیبایی نفس گیر دریا دست بلندی زد و مدام برای ترکیدن چشم حسود دست به دعا برداشته و مینا و دریا را به خنده انداخته بود ، مینا هم از سهم خودش از زیبایی اش تعریف کرده و مرتب برایش صلوات می فرستاد... به زور و اجبار آوا و درخواست مینا ساعتی هم زیر دست مینا به صورتش صفایی داد... هر چه دریا ناراضی بود از این کارها و مطمئن بود در اولین نگاه در برابر جاوید فقط پوزخندی نصیبش میشود ولی حریف آوا و مینا نشد ، بعد از کشمکشی نافرجام خودش را به دست آنها سپرد...شور زندگی کم کم در وجودش به شکوفا نشسته بود دیدن دختری که بعد از چهار سال فراق به وصالش نزدیک میشد مثال سیب شیرینی بود که از خوردنش لذت زیادی می برد ، دلش یک خانواده می خواست حسرتی که تو دلش پینه بسته بود و فکر نمیکرد هیچ وقت به پروانه شدن برسد ، ای کاش میشد پاکنی برداشت و می افتاد به جون گذشته تا پاک کند هر چی تلخی و نحسی و انتظار بود و بعد با آرامش و خیال راحت زل می زد به آینده...

صبح روز جمعه با استرس از خواب بیدار شده و از بدو بیدار شدن به آشپزخانه رفته تا همه چیز را برای آخرین شامی که قرار بود با مینا و آوا دور هم بخورند آماده کند ، استرس این ساعتهای آخر لحظه به لحظه در عمق جانش اوج می گرفت ، روی دو پایش ایستاده بود ولی قلبش افتان و خیزان همراهیش میکرد ، چند سال پیش مردانه دل سپرده بود و مردانه عاشقی کرده بود ، و امروز مردانه برای جبران خطایش تن به زندگی داده بود که او را به چشم معشوقه و رقیب می دیدند ، مطمئنا آن عمارت جای راحتی نبود و ساعتهایش به سختی می گذشت فقط امید دیدار دخترش او را از این سیاهی ها دور نگه می داشت... فنجان زندگیش پر از قهوه ی تلخ بود ولی این روزها با وجود دخترش چند قاشق شکر هم به آن اضافه شده بود...  

دو نوع ژله با انواع میوه ها درست کرد و درون یخچال گذاشت ، مواد کیک موزی را هم آماده کرده و آن را درون فر قرار داد ، برای شام هم در نظر داشت از بیرون سفارش بگیرد تا این ساعتهای باقی مانده را با خیالی آسوده کنار مینا و آوا بگذراند ، از یادآوری فردا عصر و محضر دلش لرزید ، ترسش بابت موضوع صیغه بود که اگر لو میرفت و همه چیز عیان میشد اعتماد مینا و آوا را از دست میداد و شرمندگی برایش باقی می گذاشت ، فعلا صلاح می دید با کسی از این اتفاق حرفی نزند که تیرهای سرزنش و ملامت به سمتش نشانه نرود... تنها چیزی که او را آرام نگه داشته بود و باز هم در مقابل آنها سکوت اختیار کرده بود دخترکی بود که مرکز قلبش را تصرف کرده بود ، دختری که آرزوها برای او داشت ، دختری که تمام هستیش را به پای او می ریخت تا حماقتش جبران شود ، به خودش قول داد در این سه ماه اقتدار و مهر مادریش را به نمایش بگذارد و به قول امیرعلی دهان یاوه گویانی که مادری او را زیر سوال برده بودند را برای همیشه ببندد...

شب خوبی را با آوا و مینا گذراند هر چند که لابه لای خنده هایشان گریه و دلتنگی هم خودی نشان میداد ، هر چند که دریا  از زبان آوا شنید پدرام زیاد حالش خوب نیست و دلش شکسته بود ، ولی باز هم شب نسبتا خوبی بود و بدون هیچ اتفاقی گذشته بود... همان شب جاوید هم تا صبح قدم زد و سیگار کشید و مهتا از پنجره با درد و خشم او را تماشا کرد ، به خاطر حال خراب جاوید مدام ورد زبانش نفرین به دریا و دخترش بود ، از اینکه دریا با درخواستش جاوید را به این حال و روز انداخته بود نفرت غریبی در دلش نشسته بود ، از وقتی پای دریا به زندگی جاوید باز شده بود همه چیز برایش درهم پیچیده و مرموز شده بود ، هیچ چیزی سرجایش نبود و هیچ دلخوشی از این روزهایی که کنار جاوید بود نداشت همین ناکامی ها به اندازه ی تمام کوه های دنیا رنج و عذاب و نفرت را در دل سیاه او کاشته بود...

خورشید با طلوع زیبایش روز خوبی را به نمایش گذاشت ، روزی که تقدیر دریا باز هم ورق جدیدی خورده بود و قرار بود  کنار جاوید سه ماه تبعید را تحمل کند تا تنها دخترش را داشته باشد ، شاید اگر سایه ی مهتا و کینه اش روی زندگیشان نبود دریا آرامتر این ساعتهای پر از التهاب را می گذراند...

صبح شنبه امیرعلی به دریا خبر داد که ساعت سه بعداظهر آماده باشد تا جاوید به دنبالش بیاید و تاکید کرد که من و مهسا تو محضر منتظرشان می مانیم ، بعد از ناهار مینا دریا را فرستاد حمام و بعد از ساعتی که دریا از حمام بیرون آمد دست به کار شد و دریا را با ساده ترین آرایش آراست ، بعد از تمام شدن آرایش که همه ی هنرش را به نمایش گذاشته بود برق رضایت تو چشمانش درخشید و بوسه ای عمیق روی گونه ی دریا نشاند و از ته دلش برای خوشبختی او دعا کرد... آوا تکیه به دیوار داده و محزون و غم زده او را تماشا میکرد دریا که متوجه ی او شد لبخندی زد و گفت :

- اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده
بدان عاشق شده و سکته کرده

با خواندن شعر طنزش به سمت او رفت و آوا مثل دختر بچه ای که میخواستند از خواهر جدایش کند تو آغوش دریا هق زد ، دریا تا دقایقی او را به سینه فشرد و سکوت کرد تا تمام عقده هایش اشک شود و دل سبک کند ، چشمانش می سوخت و رویش را برگرداند تا اشک خیمه زده در چشمانش را نبیند ، دلش این جدایی را نمی خواست ، به گرمی دست تقدیر اعتقاد نداشت تا معجزه ای رخ بدهد ، دست تقدیر همیشه سرد و تلخ برایش رقم خورده بود... بالاخره وقت موعود رسید و با صدای زنگ آپارتمان همه چیز به نقطه ی پایان مجردی دریا و تنهایی آوا رسید و به وضوح یخ کردن سلول به سلول تنش را حس کرد...

مینا در را که باز کرد هر سه نفر به جاوید خوش پوش و جذاب خیره ماندند ، جاویدی که عطر حضورش زودتر از خودش وارد شده بود ، جاوید تو کت و شلوار کاربنی رنگ و پیراهن سفید به یک جلتمن واقعی تبدیل شده بود که قلب دریا را نامحسوس لرزاند و یاد او را به سالهای پیش پَر داد ، همین خاطرها بودند که ضربه ی کاری را می زدند ، تیز و بُرنده از پشت... آوا که از طرز لباس پوشیدن جاوید ماتش برده بود آب دماغش را بالا کشید و آرام به بازوی دریا زد و آهسته با صدای گرفته ای گفت :

- بفرما دریا خانوم ، وقتی میگم مثل عروسا برو تو اون عمارت برا همین بود ، ببین پسره چه تیپی زده ، اونوقت خانوم میخواست مثل پرستارا بره اونجا ، بخدا عقلم خوب چیزیه که تو کله ی تو خدا رو شکر نیست...

دریا ریز خندید که از چشم جاوید دور نماند و سر در گوش آوا گفت : خیلی خب خانوم بزرگ حالا که به حرفات گوش کردم و یه عالمه خرج رو دستم گذاشتی دیگه چرا غرغر میکنی...؟ بزار دلش خوش باشه و خیال کنه داره عروس میبره به عمارت چیزی از من و تو کم نمیشه...

آوا اخمی کرد و با حرص گفت : پس فکر کردی غیر عروس چی هستی...؟ دریا فکر کنی پرستاری بد کلاهمون میره تو هم گفته باشم...

دریا به حرص خوردن بامزه ی آوا خندید و تا میخواست جواب آوا را بدهد جاوید رو به دریا با لحنی طلبکار و سرد گفت :

- خانوم آماده ان...؟ سلام که نکردی لااقل راه بیفت کلی کار رو دستم مونده...

 دریا غمگین نگاهش کرد و لبخند چند لحظه پیش روی لبهایش خشکید ، ولی خشم آوا بالاخره کار دستش داد و تمام دق دلیش را سر جاوید خالی کرد و با تشر رو به جاوید گفت :

- اول اینکه کسی که وارد خونه میشه باید سلام کنه ، دوماً با دریا درست حرف بزن کلفت که نمیخوای ببری ، اگه دریا از تو سهمش بیشتر نباشه کمترم نیست که این رفتار رو باهاش داری...

جاوید که انتظار این انتقاد را نداشت پوفی کرد و قبل از اینکه حرفی بزند مینا میانه را گرفت و از جاوید بابت آوا عذرخواهی کرد و این آشفتگی ها را به حساب حال خراب آوا بخاطر جدایی از دریا گذاشت و جاوید هم به اخترام مینا لب فرو بست و منتظر دریا ماند تا هر چه زودتر آنجا را ترک کند ، دریا بدون اعتنا به عصبانیت جاوید و راضی از ضرب شصت آوا چشمکی به آوا زد و هم زمان هر دو را در آغوش گرفت و بعد از دقایقی با وداع سختی از آپارتمان بیرون آمد به محض اینکه جاوید چمدانش را درون ماشین گذاشت ترمز ماشینی توجه همه را جلب کرد و در مقابل چشمان متعجب دریا بابک خان به اتفاق فریده همسرش و پدرام از ماشین پیاده شدند... وقتی دریا با شوق به سمت آنها روان شد اخمهای جاوید بیشتر از قبل درهم شد ، می خواست خونسرد باشد نمیشد ، میخواست بی خیال اشتیاق دریا نسیت به این خانواده باشد باز هم نمیشد ، این روزها احساس تملکی که نسبت به دریا پیدا کرده بود بیشتر خودش را متعجب کرده بود ، در این مدت هیچ چیزی عوض نشده بود جز دلتنگی اوج گرفته ، جز حال بدی که بدتر میشد ، جز معمایی که به زندگی پیچیده اش گره خورده بود...

آوا به محض دیدن مادرش خودش را به آغوشش سپرد و باز هم هق هق تمام نشدنیش را درون سینه ی مادر رها کرد و از ته دل برای این جدایی اشک ریخت... جاوید با دیدن بابک خان که به سمتش می آمد چند قدم جلو رفت و با صمیمیت دست داد و بابت اینکه در این موقع روز برای بدرقه آمده بودند تشکر کرد... دریا و جاوید در کنار هم روبروی بابک خان و فریده ایستادند و بابک خان نگاهی موشکافانه ای به آنها انداخت و از اینکه این دو نفر بعد از سالها کنار هم قرار گرفته بودند لبخند رضایتی زد و گفت :

- هر چند که زرنگی به خرج دادی و بهترین حسابدارمو از چنگم درآوردی ولی بخاطر آرامش دریا از این دستبرد زیرکانه  شکایتی ندارم و براتون خوشبختی آرزو دارم...

جاوید لبخند بی رنگی زد و گفت : رفتن دریا رو به حساب من نذارید آقای توحیدی خودش اینطور میخواست...

بابک خان نگاهی به صورت درهم دریا انداخت و گفت : از یه مادر انتظار دیگه ای نمیره ، ای کاش خدا ما مردا رو یه روز به جای مادرا می گذاشت تا درد اونا رو می فهمیدیم ، به هر حال تقدیر اینجور برای شما رقم خورده امیدوارم هر دوتون به اولین چیزی که فکر می کنید آرامش دخترتون باشه ولاغیر... به سلامت...

جاوید و دریا از بابک خان تشکر کردند و دریا بی اهمیت به جاوید به سمت پدرام رفت که کمی دورتر سر به زیر ایستاده و با نوک کفشش به سنگ ریزه ی جلوی پایش لگد می زد ، دیدن غم چهره ی پدرام که از همان فاصله هم پیدا بود دل دریا را خونین تر کرد ، وقتی کفشهای صورتی دریا جلوی دیدش را گرفت سر بالا گرفت و چشمان دلواپس و نگرانش را به نگاه عسلی دریا دوخت به موهایش چنگ زد و نفس حبس شده در گره ی سینه اش را با شدت بیرون داد ، از دیشب که با خبر شده بود دریا فردا به عمارت می رود حالش خوش نبود  دلش میخواست خود را به در و دیوار بکوبد و خودش را از هر احساسی که نسبت به دریا داشت رها کند ولی موفق نبود ، آن حس لعنتی داشت طوق میشد و دور قلبش حلقه شده بود... لبخند غمگین و سلام آرامی که روی لبهای دریا نشست پدرام از آنالیز کردن صورت دریا دست برداشت و پوزخندی کنج لبش نشاند و گفت :

- به عنوان پرستار داری میری تو اون خونه و مثل عروس خانوما لباس پوشیدی و آرایش کردی...

صدایش حکایت از خشم و عصبانیت داشت ، به مانند انباری از باروت بود که ذره ذره باروت درونش انباشته میشد :

- ای کاش اینقدر که به اون مرد اهمیت میدی برای خواهش دل منم یه کاری میکردی...

دلش لرزید از این جمله و نام پدرام را با درد زمزمه کرد زمزمه اش درد را باردار بود ، اما پدرام به او مهلت نداده و ادامه داد :

- بهتره بری تا این مردک نیومده یه مشت بخوابونه تو صورتم ، بخاطر عمو داره خیلی تحمل میکنه...

چشمان ترسیده ی دریا بر قامتش چرخید ، از رک بودنش استرس داشت و همین حس کلافه اش کرده بود...  

- مثل روز برام روشنه که تو اون خونه خوشبختی رو پیدا نمیکنی که این آدم فقط برات نقشه داره ، ببین کی بهت گفتم...

صدای عصبی جاوید ختم این دیدار آخر بود : خانومی داره دیر میشه یه خداحافظی که اینقدر طول نداره...

درمانده و پریشان چانه به زیر انداخت و لقمه لقمه بغض فرستاد پایین : بخاطر این مدت که حمایتم کردی و همراهم بودی ممنونم ، از صمیم قلب برات دعا میکنم یه نفر رو پیدا کنی که لیاقت تو رو داشته باشه ، باور کن من لایق عشق تو نبودم...

دریا با دلی پر از غم و باری سنگین از عذاب وجدان برگشت و نگاه خشمگین و آماده ی حمله ی جاوید را ندیده گرفت و برای آخرین بار با آوا و مادرش و مینا وداع سختی کرد و راهی شد و کاسه آب مینا هم بدرقه ی راهش شد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، ماربیا ، پوران ، AmirHafez ، به رنگ آسمون ، گل بانو ، نادیه
136

جاوید اینقدر از برخورد صمیمانه ی پدرام و دریا به خشم آمده بود که با تمام قدرت پا روی پدال گاز گذاشته و به سرعت خیابان و ماشین ها را پشت سر می گذاشت ، دریا بی اعتنا به این خشم و سرعت سر برگردانده و از شیشه به عابران پیاده خیره مانده بود ، هر چند که از سرعت زیاد دلهره ی عجیبی در تمام تنش نشسته بود ، ولی تمام سعی اش را به کار برده بود تا خودش را در برابر این عصبانیت بی مورد خونسرد نشان بدهد ، از اینکه جاوید ناعادلانه در موردش فکر کرده بود دلش رنجید و سعی میکرد با ظاهری خونسرد به جاوید نشان دهد که خیالات اشتباهی در سرش نسبت به پدرام می پروراند ، با اینکه جاوید در مورد احساس پدرام اشتباه نکرده بود ولی پدرام برای دریا فقط یک دوست و حامی بیشتر نبود ، دلیل نمیشد جاوید از برخورد آنها سوء برداشت دیگری بکند و اینطور خشمش را روی پدال گاز به نمایش بگذارد ، دریا مدیون آدمهایی بود که به مدت چهارسال جای خانواده را برایش پُر کرده و تمام هم و غمشان را گذاشته بودند پای تنهایی و مشکلات دریا ، چطور جاوید توقع داشت از کنار این همه محبت بی شائبه به سردی بگذرد و مِهر آنها را ندیده بگیرد و دلتنگشان نشود...؟ جاوید همیشه خودخواه بود و دریا را فقط برای خود می خواست ، در این لحظه های سخت که دریا نیاز به یک پناه و همراه خوب داشت جاوید با خودخواهی تمام نمک به دلشوره های تمام نشدنیش می پاشید...


ساعتی بعد با بله ی آرام دریا که تو اتاقک محضر گفته شد این جدال نابرابر هم تمام شد ، خسته بود از این همه اضطراب و نگرانی ، از این همه مقابل آدمها ایستادن و این همه تحمل کردن ، دیوانگی همیشه از جایی شروع میشد که قرار بود ایستگاه خوشبختی باشد... تبریک امیرعلی و مهسا بالاخره مجبورش کرد سرش را بالا بگیرد و لبخند بی روحی بزند ، درد غرور تکه تکه شده روی قلبش سنگینی میکرد و بغض را میهمان گلویش کرده بود ، همیشه زخم خورده بود نه از دشمن بلکه از کسی که  زمانی تموم هستی اش بود ، زهر درخواست جاوید در جانش رخنه کرده و کم کم داشت او را از پا می انداخت ، چقدر خودش را در برابر امیرعلی و مهسا تحقیر شده می دید و احساس میکرد بی ارزش ترین فرد روی زمین است...

بعد از سفارشات امیرعلی که دریا بخاطر پریشانی حالش هیچ کدام را گوش نکرده بود راهی شدند ، دقایقش تا رسیدن به عمارت پر از اضطراب و دلواپسی بود ، ذهنش مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید و سکوت سنگین جاوید بیشتر باعث ترسش میشد ، دم عمارت که رسیدند جاوید ماشین را به کناری کشید و به سمت دریا برگشت و بالاخره بعد از ساعتی پر از استرس و سکوت سنگین قفل زبانش باز شد و همین طور که به نیم رخ غمگین دریای نگاهی انداخت گفت :

- الان که میریم تو عمارت ممکنه از طرف مهتا استقبال خوبی نداشته باشی ، هیچ کدوم خبر ندارن ما مَحرم شدیم ، ازت میخوام زیاد دم پَرش نباشی و اگه توهینی شد جوابشو بزاری پای خودم ، خودم بهتر میدونم چه رفتاری باهاش داشته باشم...

دریا بعد از مدتی که سعی کرده بود نگاهش به چشمهای جاوید گذر نکند این بار سر بلند کرد و نگاه پر ازغم و گلایه اش را  در نگاه جاوید گره زد و پوزخندی کنج لبش نشاند و با حرص گفت :

- سعی میکنم به خانوم آینده ات توهین نکنم ولی قول نمیدم در مقابلش خیلی ساکت باشم ، به اندازه ی کافی با اون صیغه ی مسخره بهم توهین شده دیگه نمیزارم هیچ کدومتون منو تحقیر کنید...

در ثانیه ای صورت جاوید منقبض شد و چشمهایش سخت و سنگی و با تشر غرید : این راهی بود که خودت انتخاب کردی حق نداری منو سرزنش کنی...

دریا که بیش از این نمیتوانست سکوت کند با فریاد گفت : تو مجبورم کردی ، تو برای دوباره بدست آوردن من دست به این نقشه ی پلید زدی ، دقیقا از چاله در اومدم و به جای اینکه مثل یه بازمانده از حادثه ی تلخ به فکر ساختن دوباره ی زندگیم باشم دارم تو گردابی دست پا می زنم که تو برام بوجود آوردی ، اگه تن به همه ی این نقشه ها دادم برای اینه که بتونم اشتباهمو جبران کنم و دخترمو داشته باشم ، فکر نکن بخاطر تو از غرورم گذشتم که سخت در اشتباهی...

جاوید که به اوج عصبانیت رسیده بود مشتی به فرمان زد و فریاد زد : خفه شو دریا ، دیگه نمیخوام هیچی بشنوم...

اشاره به در عمارت کرد و ادامه داد : از این در که وارد شدی این زبونتو کوتاه میکنی وگرنه به روش خودم کوتاهش میکنم ، اینقدر از این زندگی لعنتی خوردم که دیگه تحمل نیش و کنایه های تو رو ندارم ، زندگی از هم پاشیده ای که مقصرش تنها  من نبودم...

دریا با اشکی در چشم لبهایش را برای گفتن جواب جاوید باز کرد ولی جاوید به او مهلت نداده و انگشت اشاره اش را به بینی چسباند و گفت :

- هیسس!!!!  الان نمیخوام چیزی بشنوم به وقتش با همدیگه حرف میزنیم...

با عصبانیت دست روی بوق ماشین گذاشت و بعد از لحظه ای که در عمارت به وسیله ی مرد مسنی باز شد با سرعت وارد عمارت شد ، عمارتی بزرگ و شیک که با درختان سپیدار و گلهای بهاری تزیین شده و بوی گلها از همان فاصله هم به مشام می رسید ، تمام این زیبایی ها در کنار عشق و محبت و آرامش به چشم می آمد نه این ساعت که به عنوان زن صیغه ای   وارد این عمارت شده بود ،  با اینکه شروع خوبی با جاوید آغاز نکرده بود ولی به اجبار به چهره اش نقاب خونسردی زد و با دستور پیاده شدن جاوید از ماشین بیرون آمد... نگاه طوفانی جاوید به نگاهش که خورد آرام شد حس میکرد هنوز هم ته این چشمان سرد و خشمگین شعله ای زیر خاکستر پنهان شده است و خواستنش را فریاد می زند... با حمایت دست جاوید که از کمرش فاصله داشت تا درب ورودی عمارت جلو رفت ، در عمارت باز شد و دریا با دنیای جدید زندگیش روبرو شد ، چیزی که در برابرش قرار گرفت سینی اسپندی بود که دودش رقص کنان بالا می رفت و در پس سینی چهره ی زن مسنی به چشم آمد که مهربانی چهره اش صورتش را نورانی کرده بود ، سینی را دور سر دریا و جاوید گرداند و چند تا ورد و صلوات خواند و سینی را به دست دختر جوان کنارش داد و دریا را با تمام مهر مادری در آغوش گرفت ، او را بوسید و از ته دل به او خوشامد گفت ، دریا که انتظار این استقبال گرم را نداشت بی هیچ کِبری دست دور کمر زن انداخت و تمام حجم تن این زن دوست داشتنی را در آغوش گرفت و متقابلا او را بوسید و از این همه مِهر و محبت تشکر کرد ، با این استقبال گرم نهالی درون قلبش کاشته شد و شاخه های خشکیده اش باران دیده و قد کشید...

- همدم بانو اجازه بده وارد بشیم بعد هر کاری دوست داشتی بکن ، تا شب این خانومو بغل کن ببین کسی حرفی می زنه...؟

دریا و همدم با اعتراض جاوید از هم جدا شدند و حینی که زن به دریا لبخند می زد خطاب به جاوید گفت : حسود

جاوید پوفی کرد و دست به سینه کناری ایستاد ، زن چشمکی به دریا زد و گفت : اونوقت میگن زنا حسودن ، حالا که من عشقشو بغل زدم میخواد سر به تنم نباشه...

جاوید یا خدایی گفت و دریا خجالت زده سر به زیر انداخت ، این زن اگر می دانست قصه ی عشق آنها به پایان رسیده و روی احساس پرشورش خط تیره ای به نام صیغه کشیده باز هم اینقدر آرام و مهربان جواب جاوید را می داد...؟ چیزی سفت راه گلویش را بسته بود و اگر سلام دخترک جوان نبود و مجبور به جواب نمیشد حتما این حجم بغض خفه اش میکرد... با دخترک هم آغوش شد و خیلی زود تمام تعارفاتشان تمام شده و پا به درون عمارت گذاشت ولی قبل اینکه دریا همه جا را از نظر بگذراند و کنجکاویش را مهار کند صدای عصبی و پر از خشم مهتا که از پله ها سرازیر میشد تمام وجودش را لرزاند ، صدایی که از همان اول پر از نفرت و خشم مهارنشدنی بود...

- این دختره اینجا چیکار میکنه...؟

دریا نگاه دلخوری به جاوید انداخت و با نیشخندی سرش را پایین گرفت ،  کاش عاشق نبود دریا ، کاش دل به دخترکش نبسته بود ، کاش کمی حریف تنهاییش میشد تا دل به هر کنایه و تحقیر نمی بست ، کاش قلبش اینقدر بی دفاع نبود...

سرزمین قلب آدمی که به دست لشکر عشق فتح شود
عقل به تاراج می رود
و نابینایی فرمانروا میشود

جاوید عصبی گفت : این دختره اسم داره...

مهتا با غیظ و نفرت گفت : من نگفتم این خانومو بهم معرفی کن گفتم اینجا چیکار میکنه ، اون حق نداره بیاد اینجا...

جاوید خشمگین تر بازوی مهتا را گرفت و رو به همدم گفت : شما دریا رو ببر تو سالن تا من این خانومو توجیح کنم...

مهتا همین طور که جیغ می زد و به همراه جاوید به سمت بالا کشیده میشد نگاه پر درد دریا همراهشان بود ، دست پر مهر همدم که پشتش نشست نگاه پر غمش را از آن دو نفر گرفت و به این زن مهربان دوست داشتنی دوخت و به همراهی او به سمت سالن براه افتاد ، وقتی روی مبل سلطنتی سالن پر زرق و برق آیت ها نشست همدم کنارش جا گرفت و دستش را به گرمی فشرد و گفت :

- از همین الان مبارزه ی تو شروع شده ، با حرفای این دختره هیچ غم و غصه ای به دل نگیر و بغض نکن ، مطمئن باش آدمای این عمارت طرف تو هستن ، این دختره از جاوید خیلی می ترسه و کاری نمیتونه بکنه فقط تنها سلاحی که  داره  زبون دراز و پُر تیغشه ، پس با تدبیر و عقل برو بجنگش تا فاتح این میدون بشی ، به این آدمای از خود راضی ثابت کن که لیاقتت اینقدر زیاده که بجای پرستار ملکه ی این عمارتی...

دریا بخاطر سادگی این زن لبخند بی روحی زد و گفت : من بخاطر دخترم از غرور و زندگیم گذشتم که الان اینجام ، اون دختر و حرفاش حتی جاوید برای من مهم نیست ، فقط میخوام خطامو جبران کنم...

همدم اخمی کرد و گفت : در مورد جاوید اینقدر بی انصاف نباش ، اون پسرم رنج زیادی رو تحمل کرده ، شما دو نفر تو  اتفاقات گذشته هیچ تقصیری ندارید شما قربانی این ماجرا شدید ، ولی ماهی رو هر موقع از آب بگیرید تازه است ، این ماهی شانس رو محکم بچسب و نزار از دستت لیز بخوره ، آغوش جاوید حق توست حقتو پس بگیر...

با صدای فریاد مهتا تمرکز دریا بهم ریخت ولی لبخند همدم نشان از بی اهمیت بودن این نوع رفتارها بود که با حرفهای بعدی به همه ی بی خیالی و خونسردی این زن ایمان آورد...

- نگران نباش عزیزم این دختر تنها هنری که داره جیغ زدنه که اونم جاوید از پسش خوب برمیاد...

با سینی که محتوای آن چند فنجان قهوه بود و روبرویش قرار گرفت دریا سر بالا گرفت و از دختر جوان که همدم او را فائزه صدا می زد تشکر کرد ، در حینی که بساط پذیرایی روی میز چیده میشد جاوید هم رسید و کلافه و درهم روبروی آنها نشست ، همدم سری از روی تاسف برای جاوید تکان داد و از جا بلند شد و بدون حرفی به همراه فائزه سالن را ترک کردند... چنگی که به موهایش زد دل دریا را به همراهش لرزاند روزی بهم ریختن این موهای آشفته  شادی زندگیش بود و الان درد نداشتن آنها نفسش را تنگ میکرد ، چطور می توانست کنار عشق گذشته بماند و قلبش هر بار با دیدنش جان ندهد ، چطور می توانست این حجم سنگین عشق را که گوشه ی دلش خاک می خورد ندیده بگیرد...؟ روزهای سختی در انتظارش بود ، شکنجه های واقعی دریا قرار بود تو این عمارت شکل بگیرد ، چقدر زجرآور است عاشق باشی و او را نداشته باشی ، چقدر دردناک تر است کنارت زندگی کند و باهمه چیزت شریک باشد غیر قلبی که دیوانه وار برایش به سینه می کوبید و او را طلب میکرد... در تمام عمرش دلی را با همه ی ذوق و اشتیاق عقیم شده اش خواسته بود ولی بجای اینکه تنهاییش را پر کند روی نداشته هایش تشدید گذاشته بود... با صدای جاوید از این افکار بیمارش بیرون آمد...

- خوبی؟

دلش می خواست فریاد بزند و بگوید نه خوب نیستم ، تو این عمارت لعنتی وقتی عطر تو را نداشته باشم نفسم می گیرد ، دلم خانه ی تنهایی خودم را میخواهد تا کنج اتاقش بشینم و تنهاییم را میل کنم...

 زمزمه کرد : خوبم

جاوید که از این جواب راضی نبود اخمی کرد و جدی گفت : نگفتم در مقابل من زبونتو کوتاه کن و فقط لب بزنی ، میخوام صداتو داشته باشم اصلا اینجا آوردمت که همه چیزیتو داشته باشم پس حق نداری منو محروم کنی این قانون اول اینجاس...

ته قلبش سوخت از غبار این جمله ها و این بار بلند گفت : از این به بعد قانونای خودتو رو دخترعموت اجرا کن از اون بخواه تا تو رو از وجودش محروم نکنه ، من یه زن صیغه ای طرد شده ام ، یه مادر خطا کار ، این زن طرد شده و مادر پر گناه دیگه به کار تو نمیاد...

جمله های پشت سر هم دریا یه ضربه ی کاری بود که کمر دلش را به دو نیم کرد ، خشم و عصیان میانشان می دوید انگار گله ای اسب وحشی رها شده بود ، جاوید بدون گفتن کلمه ای با خشم از جا بلند شد و به سمت پنجره ی سالن رفت و از روی میز کوچک کنار بار سیگاری لب زد و نگاهش بین درختها و بوته های گل عمارت چرخید تا شاید نشانی از بهار زندگیش پیدا کند ولی در لابلای درختان سرسبز و گلهای بهاری هنوز پاییز جا مانده بود... دودی که بالای سرش رقص کنان بالا می رفت دل دریا را به جنون کشاند ، قلبش مثل پرنده ای که تازه پریدن یاد گرفته بود در سینه پرپر میزد ، این عشق لعنتی هنوز هم به تار و پود تنش چسبیده و بود و کَنده نمیشد... نمیخواست حالا که دست تثدیر او را به اینجا کشانده بود از خود ردی از دلشکستگی باقی بگذارد دلشکستن در قاموس و قانونش نبود ، با نرمترین حرکت به سمت جاوید رفت و وقتی درست پشت سرش رسید با صدای آرام و پر از ندامت گفت :

- نمیخواستم ناراحتت کنم ، بیا سعی کنیم هیچ کدوم برای ناراحت کردن همدیگه گوی سبقت رو تو دستامون نگیریم و برای چزوندن همدیگه از راه های مختلف به قلب هم زخم نزنیم ، بزار این سه ماه به خوبی و در آرامش بگذره ، می دونم که هر دومون به این آرامش نیاز داریم...

جاوید از اینکه دریا کنارش ایستاده بود و با نرمی با او حرف می زد جا خورد ولی سعی کرد حالت جدی و اخمی که تو صورتش نشانده بود را نگه دارد و فقط با تکان دادن سرش با خواهش دریا موافقت کند ، سیگار را لب پنجره خاموش کرد و  برگشت و بدون اینکه نگاهی به دریا بیندازد از او خواست تا همراهش برود تا اتاقش را نشان بدهد... این لحن آرام و تسلیم شدن دریا آتش خشمش را خاموش کرده و برعکس لحظه های پیش دلش را نرم و عاشق تر کرده بود ، گاهی وقتها کلمات معجزه میکرد و بزرگترین معجزه ی زندگی جاوید همین آرامش و حس پشیمانی و وجود دریا کنارش بود...

تا عصر تو اتاقش بود و وسایلی که با خود آورده بود را درون کمد دیواری پر نقش و نگار اتاق می چید ، اتاقی که جاوید برایش در نظر گرفته بود بزرگ و پر نور بود با پنجره ای رو به باغچه ی عمارت که از همان فاصله هم بوی گلها او را سرمست و شاد میکرد ، اتاق با تختی دونفره و سلطنتی و کاناپه ای بزرگ با رویه ی مخمل بنفش پُر شده بود ، آینه ای تمام قد هم که در قاب کنده کاری شده حبس شده بود کنار در اتاق تعبیه شده بود ، همه ی وسایل اتاق نشان از تجملات و عیان نشینی آدمهای این عمارت را داشت ، هر چند که زیاد راحت نبود و نمیتوانست با آنها خو بگیرد ولی مجبور بود بخاطر دخترش پا روی همه ی دل و احساسش بگذارد تا روزی که برگه ی آزادیش امضا شود...

حین اینکه مشغول بود دختر جوان به اتاقش آمد و از او خواست برای صرف عصرانه که جاوید دستور داده بود پایین برود   دریا با تشکر و اینکه وقتی آماده شد پایین می آید دخترک را روانه کرد و خود مشغول شد... تونیک بلند و بنفش رنگی را که چند روز پیش به همراهی آوا خریده بود از کاور جدا کرد و بخاطر دلتنگی عجیبی که به سراغش آمده بود لحظه ای به سینه فشرد و آهی کشید  ، هنوز چند ساعتی نشده بود که از آوا جدا شده بود ولی اندازه چند ماه دوری دلتنگ خواهرانه هایش بود ، قطره اشکی که میخواست رخی نشان بدهد با سر انگشت گرفت و با پوشیدن تونیک و ست کردن آن با شلوار لی سفید و شال سفیدی آماده ی رفتن شد ، نگاهی تو آینه به خود کرد هنوز از آرایشی که مینا روی صورتش نقش بسته بود باقی مانده و فقط با پر رنگ کردن رژ صورتی خوش رنگش راهی پایین شد ، قدمهایش را محکم برداشت ، باید برای مبارزه با رقیب آماده میشد ، برای داشتن دخترش سختی ها و کنایه های زیادی را باید تحمل میکرد ، زندگی با همین چیزها زندگی میشد با نبایدهایی که برای باید بودنشان می جنگید... 


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط ماربیا ، Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون ، گل بانو ، ahmad6262 ، نادیه
137

پا که به آخرین پله ی سالن گذاشت حس حضورش باعث شد مهتا سر بالا بگیرد و نگاه نفرت بارش را به سر تا پای او سنجاق کند ، این نگاه که سرچشمه از تحقیر و غرور این دختر بود مثل سوزن درون قلبش جا گرفت اما بی اعتنا به قلب زخمیش خیلی سرد از کنارش گذشت و با نگاه و سلام آرامی به سمت جاوید بی اعتنایش را به مهتا نشان داد ، جاوید که مشغول برگه های مقابلش بود با صدای ظریف و آرام دریا سر بالا گرفت و مثل تلسکوپ تمام تنش را رصد کرد ، به مدت چهار سال در آرزوی دیدن دریا در این هیبت و قیافه مانده بود ، لبخند محوی روی لبهایش نشست و موجی از آرامش در وجودش دوید و با دست به او دعوت به نشستن کرد ، دریا به احترام تشکری کرد و روبروی آنها نشست ، نگاه یخ زده و پوزخند مهتا از صورتش کَنده نمیشد و این نگاه دریا را معذب میکرد برعکس مهتا چشمان جاوید پر از شوق و عشق و شیفتگی بود ، دریا نمی توانست به خودش بقبولاند که محبت و عشق او را در سینه مدفون کرده ، به قلبش که رجوع میکرد این قلب زخمی نمی پذیرفت ، بیرون کردن عشق جاوید غیر محال بود مگر وقتی مهرش به دلش نشسته بود اختیاری بود که الان برای بیرون کردنش از خود اراده ای داشته باشد...؟ نفس عمیقی از سینه بیرون داد و نگاهش را لحظه ای بین فاصله ی اندک مهتا و جاوید چرخ داد ، با این همه عشقی که در سینه دفن کرده بود این کنار هم بودن به قلب رنجورش زخم می زد  ، چقدر غریب بود در عمارتی که باید به آرامش می رسید و نمی رسید ، چقدر غریب بود برای مردی که روزی عاشق شدنش گوش فلک را کر کرده بود و حالا کنار رقیب میخواست دوباره جوانه بزند ، دریا بین این بی عدالتی های محض گم شده بود...

سکوت چند ثانیه ای بین آنها به جاوید فرصت داد تا یک دل سیر دریا را نگاه کند دریا بعد از چهار سال در برابر جاوید شکل و شمایل دیگری به خود گرفته بود که هر لحظه قلبش درون سینه بابت این تندیس زیبا چنگ میشد ، به دلش خیلی وقت پیش قول داده بود عاشقانه های پنهان شده در قلبش را دوباره فریاد کند تا نهال وجودش جوانه بزند و دلش به گل بنشیند ، مثل بنفشه ها که به وقت بهار سر از خاک بیرون می آورند... هنوز دقیقه ای از آمدن دریا نگذشته بود که همدم و فائزه به دنبال هم با سینی های پذیرایی در دست وارد سالن شدند ، دریا که به این نوع زندگی عادت نداشت و هیچ وقت نمی پسندید زنی پا به سن گذاشته مثل همدم از او پذیرایی کند از جا بلند شد و به سمت همدم رفت تا به کمک این زن خونگرم بشتابد ، با نگاه پر مهری به چشمان متعجب او لبخندی زد و گفت  :

- همدم خانوم بدید به من خسته شدید...

نگاه تحقیرآمیز مهتا همچنان ادامه داشت و با همین نگاه به دریا خاطرنشان میکرد که تو هم از قماش همین نوکر و کلفتهای عمارتهای ما پولدارها هستی ،

- قربانت خانوم جان این وظیفه ی منه شما قدمتون روی چشمه بفرما بشین دخترم...

به همراه نشستن دریا پوزخند واضح مهتا هم به گوش رسید و همینطور که با غرور به دریا خیره بود خطاب به همدم گفت :

- میخواستی بزاری کمکت کنه ، درسته پرستاره ولی تا اومدن بچه میتونه کمک خوبی براتون باشه...

جاوید عصبی اسم مهتا را صدا زد و با این هشدار به او اجازه ی پیشروی نداد ولی دریا از این رفتار ناراحت که نشد هیچ با سربلندی تو چشمان مهتا خیره شد و گفت :

- آدما با همین صفات که یکیش احترام به بزرگتراس انسانیت خودشونو ثابت میکنن نه با غرور کاذب که مخصوصه شما پولداراس ، من افتخار میکنم کنار دست همدم خانوم کار کنم این کاره که به من شخصیت و بها میده نه دستور دادن...

با گفتن جمله ی پر مغز و معنی سر پایین انداخت ولی لبهای کش آمده ی جاوید از نگاهش دور نماند ، جاوید همیشه این وسعت شعورش را تحسین میکرد ، دریا با اینکه در خانواده ی متزلزلی رشد کرده بود ولی اینقدر شخصیت و رفتارش محکم و کامل بود که هر کس در اولین ساعت آشنایی با او پی به شخصیت والای او می برد ، خوشبختی در چند قدمیش بود  اینکه او بیاید و جاوید لبخندش ناخداآگاه کش بیاید ، با اینکه از جواب دریا در دلش ذوق میکرد ولی برای اینکه فضا  با خشم مهتا آشفته نشود محکم و جدی رو به دریا گفت :  

- بس کن دریا نمیخوام دوباره جو رو متشنج کنید...

دریا از این تغییر رفتار جاوید متعجب سر بالا گرفت و نگاهش را به نگاه اخم آلود جاوید گره زد ، نمیدانست باید کدام شخصیت جاوید را باور کند این اخم و جدی بودنش را یا اون لبخند کش آمده که از دستش در رفته بود...؟ این بار هم کم نیاورد و وقتی او هم ابرو درهم گره کرد گفت:

- تو ماشین بهت گفتم جلوی هیچ توهین و تحقیری ساکت نمیشینم...

صدای مهربان و شوخ همدم به گوش رسید که سعی میکرد فضا را آرام کند : ای بابا... الان وقت این حرفاس...؟ ببینید چه کیکی براتون پختم با بستنی خیلی می چسبه...

مشغول تیکه کردن کیک شد و فائزه با لبختد رضایتی که انگار او هم از تیکه انداخت دریا خوشش آمده بود کاسه ی نقره ی زیبایی که پر از توپهای بستنی رنگی بود را جلوی رویش روی میز چید و نوش جانی گفت و زودتر از همدم از سالن خارج شد... مهتا که هنوز بخاطر جواب دریا خشمش فرو کش نکرده بود این بار رو به همدم با فکی منقبض شده پرسید :

- یه پرستار که بیشتر نمیخواسته بیاد اینجا از این ولخرجیا نمیکردید شما...

جاوید پوفی کرد و چنگی به موهایش زد ، همدم که خوب به حالتهای جاوید واقف بود و می دانست که اگر میانه را نگیرد این دختر تا جنگی به پا نکند و جاوید را به اوج عصبانیت نرساند دست بردار نیست با لحن مادرانه ای گفت :

- یه مادر همیشه پرستار بچه هاشه دخترم ، دریا هم از این قانون مستثنا نیست ، اومده اینجا تا از دخترش پرستاری کنه ، در مورد این ولخرجیم خود آقا دستور داده بود من کاره ای نیستم...

رو به جاوید ادامه داد : جاوید جان امری دیگه نیست...

جاوید سری تکان داد و گفت : نه ممنون همدم بانو میتونی بری...

همدم نوش جانی گفت و حینی که از کنار دریا رد میشد نامحسوس چشمکی به دریا زد که باعث شد لبخند محوی روی لبهای دریا بشیند ، کنایه ها و طرز نگاه مهتا روی اعصاب بود و مغز آدم را متلاشی میکرد و قلب هر آدمی را می فشرد ولی بخاطر مهربانی این زن که چند ساعتی از آشناییش بیشتر نمی گذشت تمام رفتارهای خبیثانه ی او را به هیچ انگاشت و سعی کرد یک گُوشش را در کند و دیگری را دروازه ، بعضی مهربونی ها در جای خود روی همه ی درد و تحقیرها را می پوشاند و کمتر به روح آسیب می رساند... دریا آرزو کرد ای کاش باز هم قوی میشد تا این مرحله ی سخت زندگی را هم با صبوری می گذراند مثل درختها که چهار فصل را تجربه کرده بودند ، مثل یک درخت استوار ریشه دار ، مثل کاج که در زمستان هم سبزی خود را از دست نمیداد...

به محض اینکه همدم از سالن بیرون رفت مهتا رو به جاوید گفت : امروز چه خبره که اینقدر ناپرهیزی کردی...؟

نگاه تیره ی جاوید میان صورتش چرخ خورد و روی چشمهایش ثابت ماند و با نیشخندی که به لبهایش اضافه کرد گفت :

- امروز هوس کردم کیک و بستنی بخورم نکنه اینم باید از تو اجازه می گرفتم...؟

دریا زیر چشمی نگاهی به مهتا انداخت که از زور خشم در حال انفجار بود و دلش سوخت به حال و روز دختری که به زور میخواست خودش را در قلب جاوید فرو کند... به نظرش منزجرترین آدمها کسانی بودند که آویزان یه مرد یا زنی میشدند تا عشق و محبت را گدایی کنند این بدترین عشق و دوست داشتن افراطی بود که هر آدم تحقیر شده به آن متوسل میشد ، در این عمر بیست و چند ساله اش هیچ وقت به کسی التماس نکرده و از کسی عشق و محبت گدایی نکرده بود... دو قاشق از بستنی را خورد و از جا بلند و شد و رو به جاوید گفت :

- ممنون از عصرونتون میخوام تو حیاط یه کم قدم بزنم...

جاوید نگاهی به کاسه بستنی و کیک دست نخورده ی او انداخت و اخم درهم کشید و محکم گفت : عصرونتو کامل بخور بعد هر جا خواستی برو...

- ممنون همین کافیه...

جاوید که از این چموشیها خاطره ی خوبی داشت لبخند پر مهری زد و گفت : میترسی چاق بشی...؟ نترس تو هر چی بخوری اندامت بهم نمیخوره یادت که نرفته...

دریا با یادآوری خاطره ای شیرین از ایام با هم بودنشان خشکش زد ، یاد خاطره ای نه چندان دور قلبش را در سینه لرزاند گویی اینکه جاوید هم به همان ساعت پرت شده بود که لبخندش عمق بیشتری پیدا کرده بود ، یاد روزی که جاوید بخاطر بارداریش میخواست به زور چند تا پیراشکی به خوردش بدهد و دریا بخاطر بی میلیش در آغوش جاوید نبرد خنده داری را شروع کرده بود ، جاوید چند بار او را بوسید و قربان صدقه اش رفت و مدام زیر گوشش لب می زد که تو همیشه باربی قلب و روحم میمونی و هیچ وقت چاق نمیشی بخور خودم مراقبت هستم ، عصبی بود از آن همه خاطرات پراکنده ی لعنتی که دست از سرش برنمی داشت ، نیش اشک در نگاهش از چشم جاوید دور نماند و قلب جاوید را پر از سوزن کرد ، بدون گفتن هیچ کلام دیگری از سالن بیرون آمد و خود را به حیاط عمارت رساند ، عطر گلهای بهاری و هوای تازه ی بیرون ساختمان حالش را کمی خوش کرد و این خوشی فریاد شد در روح و احساسش که از همان اول در این مرد اسیر شده و به حبس ابد محکوم بود و رهایی برایش معنایی نداشت... شروع به قدم زدن کرد باید این افکار پیچیده در مغزش را سانت به سانت می چید و از لایه های قلب و مغزش بیرون می کشید وگرنه نمی توانست اینجا زیاد دوام بیاورد ، به قدمهایش شتاب بیشتری داد و به ته عمارت رفت و فکرش را روی دیدن عمارت که از بدو ورود زیاد به او اعتنایی نکرده بود انداخت...

حیاط زیبای عمارت با چراغهای فانتزی و کم نور روشن شده و دم غروب زیبایی رو به نمایش گذاشته بود ، در باغچه ی حیاط انواع درختها و گیاهان زینتی دیده میشد و حصار آهنی زیبایی فضای باغچه را از راه ورودی خانه جدا کرده بود ، ساختمان بزرگ و دو طبقه ای در انتهای عمارت بود که نمایی اروپایی و رویایی داشت مشخص بود که به تازگی تعمیراتی اساسی در ساختمان صورت گرفته بود ، پنجره های بزرگ ساختمان و بلندی آن نشان از دلبازی عمارت را داشت و استخر بزرگ مستطیل شکل کنار حیاط زیبایی آنجا را کامل کرده بود... اینقدر غرق عمارت شده بود که با صدای مهربان مردی که به او سلام میکرد از جا پرید و نگاهش تو چشمهای پر مهر و نگران پیرمرد گره خورد ، مردی که در بدو ورود در عمارت را روی آنها گشوده بود ، هنوز موقعیت خود را پیدا نکرده بود که نگاه پر از تعجبش را به دست پیرمرد دوخت که با تمام مهر پدریش شاخه گل محمدی را تقدیم او میکرد ، با عطر خوشبوی گل محمدی به خودش آمد و با ذوق لبخند زیبایی روی لبهایش نقش بست و بعد ازسلام و تشکری غلیظ گل را گرفت و صورتش را درون گلبرگهایش پنهان کرد و چند بار نفسهای عمیقی کشید گویی اینکه بوی بهشت را در لابلای تمام روح و جسمش پنهان میکرد... خوشبختی همین بود نگاه گرم و پر مهر پیرمرد ، بوی خوش گلها که آدم را به خسله می برد ، خوشبختی یعنی چشمانت را ببندی و تمام بوی خدا را نفس بکشی یعنی سعادت و خوشبختی مطلق ، اما با صدای پر خشم مهتا که درست پشت سرش شنیده شد حال خوشش به جهنم سرازیر شد و ابر تیره ای روی خوشبختی لحظه ای او را پوشاند ، چشم که باز کرد نه از پیرمرد خبری بود و نه از حال و هوای عرفانی که آن مرد با آمدن و هدیه اش بوجود آمده بود ، چقدر آدمها با هم فرق داشت یک عده پر از انرژی مثبت و آهن ربایی از عشق و عطوفت که آدمها را بی اراده به سمت خود می کشیدند و عده ای مملو از بار منفی و ریگزارهای کینه و حسادت...

- چه نقشه ای تو سرته دختره ی آویزون...؟ می خوای بدونی این عمارت چند متر و چه قیمتی داره...؟

دریا با خونسردی برگشت و به دختری خیره شد که فکش از شدت خشم می لرزید و پلکش پرش داشت و حالتش ترسناک شده بود ولی بیدی نبود که از این بادها بلرزد ، بارها در برابر طوفانهای زندگی ایستاده و سرخم نکرده بود چه برسد به کینه  ی این دختر که فقط زبان و صورتش را اشغال کرده بود ، عصبانیت و حرص خوردن این دختر آب خنکی بود روی آتش دلی که این چند سال بخاطر او و پدرش سوخته بود ، دست به سینه شد و در کمال خونسردی گفت :

- تو چی فکر میکنی...؟

با تمسخر لحن دریا تمام نقاب خونسردیش کنار رفت و فریاد زد : نمیدونم تو سرت چی می گذره عوضی ، به بهونه ی بچه میای اینجا و با خودت میگی با یه تیر سه نشون می زنم هم دخترمو پس می گیرم و هم عشق گذشته امو ، بعدم این عمارت و    ثروتشون رو ، هنر شما بی کس و بی خونواده های بی پول تور کردن پسرای پولدار ساده و احمقی که تا آخر عمرتون با سلاح عشق ساپورتتون کنه ، اما کور خوندی دخترجون تا من کنار جاویدم تموم نقشه هات...

کف دستش را بالا آورد و فوت محکمی کرد و ادامه داد : همش باد هواست نمیزارم زیاد اینجا دوام بیاری مطمئن باش کاری میکنم که جاوید با لگد از اینجا بیرونت کنه ، تو مهره ی سوخته ی این عشقی اینو روزی هزار بار تکرار کن تا تو مغزت فرو بره...

دریا دستهای گره کرده را از سینه برداشت و کنارش انداخت ، یاد روزی افتاد که جمله ی آخر مهتا رو خودش به آوا و مینا گفته بود که مهره ی سوخته ی بازی جاوید است و الان از زبان رقیب می شنید زبانش را دور دهانش کشید و خیره شد تو چشمهای مهتا ، روحیه جنگجوی یه مبارز توی وجودش حلول کرده بود...

- غرورم از ثروت بادآورده ی شما خیلی بیشترارزش داره که بخوام این عمارت و آدماشو تصاحب کنم ، منم یه دخترم همجنس تو می دونی پا روی دمم بزاری بد پاچه می گیرم ، تو اگه عرضه داری جاوید رو عاشق خودت کن بهت قول میدم خودم بشم ساقدوشت ، من اگه اینجام و قراره عفریته ای مثل تو رو تحمل کنم فقط بخاطر دخترمه وگرنه شما و ثروت و این عمارتو می فروشم به یه تُف ، همون آپارتمان نود متری به اندازه ی بهشت خدا برام ارزش داره که چشمم پی مال و منال شما نباشه ، بهتره کاری به همدیگه نداشته باشیم تا این سه ماه بدون هیچ اتفاقی بگذره و هر کی بره دنبال زندگی خودش...

وقتی حرفها و تهدیدش تمام شد مثل یه نسیم بهاری از کنار مهتا گذشت ، قلبش می سوخت از این قضاوت های ناعادلانه ولی خوشحال بود که در برابر این دختر مغرور هنوز نشکسته بود ، برعکس دریا  حرفهای گزنده ی او چون صاعقه بر سرش فرود آمده و احساس تلخ و کشنده ی حسادت به دلش چنگ زد همین طور که فکش منقبض شده بود هزاران بار با خودش عهد بست که انتقامش را از آدمهایی که باعث شده بودند تمام آرزوهایش بسوزد و مدتها رنگ شادی را نچشیده بود بگیرد...  

دم اتاق با جاوید روبرو شد ، نگاه غضبناکی به جاوید انداخت تمام این درد و کنایه ها را همین مرد روبرویش باعث شده بود ، اگر عقل مانع نمیشد همان لحظه همه چیز را بهم می ریخت و به آپارتمانش برمی گشت و بعد از شکایت منتظر احضاریه از دادگاه میشد...

- تو حیاط چی بهت میگفت...؟

با سوال جاوید  بیشترین خشم تو وجودش بُل گرفت و به تلافی کنایه های مهتا غرید : به تو هیچ ربطی نداره راحتم بزار...

فوری در را باز کرد و به درون اتاق پناه آورد ولی قبل از اینکه در را کامل ببند جاوید با چشمانی پر غضب و فکی منقبض شده در را گرفت و وارد اتاق شد و در را بست و دو قدم به دریا نزدیک شد و گفت :

- بهتره از این به بعد با من درست حرف بزنی ، فقط یه بار دیگه اینطوری جوابمو بدی وای به حالت...

خشم از چشمهایش شعله کشید و فریاد زد : برو بیرون

جاوید که انتظار این برخورد را نداشت در یک حرکت ناگهانی دریا را به دیوار چسباند و او را بین دیوار و بازوهایش اسیر کرد ، خشم روی شقیقه هایش بزرگ شد و حجم گرفت هر دو با چشمانی به خون نشسته به همدیگر خیره بودند... ولی در یک لحظه که جاوید نفس عمیقی بی اراده کشید و بوی عطر و تن دریا به مشامش خورد تیره ی نگاهش غمگین و پر از خواهش شد یک لحظه وجدانش خندید و درون مغزش پچ پچ کرد

- چشمات داد میزنه با دلت چند چندی ، من چکاره ام که بخوام به دست و پای دلت بپیچم

- خواهش میکنم ولم کن...

با التماس و بغضی که تو گلوی دریا چنپره زده بود به خودش آمد و خیلی زود خودش را عقب کشید و سریع از اتاق بیرون آمد و به سمت اتاقش رفت ، درا که بست سرش را گرفت سمت سقف و نفس گرفت ، لبش را کشید داخل دهان و دستش مشت شد ، لحظه ای دریا میان سینه اش بود کجای دنیا این همه آرامش بود ، زیر کدام سقفی یا میان آغوش چه کسی غیر دریا این همه خوشبختی سبز میشد...؟ گیج شده بود ونمی دانست تکلیف این همه دلبستگی چیست و سر از کجا در می آورد...؟   

دریا گوشه ی اتاق کز کرده و برای شام پایین نرفت ، نمی توانست در برابرش بنشیند و شام بخورد و بی خیال عطر تن  او باشد که بعد از سالها به سرزمین یخی روحش گذر کرده بود...

سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد

همدم به دستور جاوید غذا را به اتاقش آورده بود ، سینی غذا را که روی میز گذاشت کنار دریا لب تخت نشست و دستش را گرفت و به چشمان محزون دریا نگاه کرد و گفت :

- از پنجره ی آشپزخونه دیدم داری با مهتا بحث میکنی و میدونم بخاطر حرفایی که مطمئنا خوب نبوده پایین نیومدی اما عزیزم این راهش نیست که با دو تا کلمه بری تو اتاق و سنگر بگیری و نیای پایین ، جاوید سر میز شام وقتی دید نیستی خیلی عصبانی و دلخور شد ولی بخاطر این دختره تو خودش ریخت و دم نزد من جاوید رو بزرگش کردم و می دونم کی حالش خوبه و کی بد ، این دختره داره با این رفتارش تو رو از جمع دونفرشون خط می زنه تو نباید به اون فرصت این کار رو بدی ، حق میدم تو این عمارت بهت سخت بگذره ولی قراره خودتو به دخترت نشون بدی ، تحمل کن عزیزم که خدا با صابرینه...

از جا بلند شد و پیشانی دریا را بوسید و ادامه داد : لطفا شامتو بخور تا جاوید منو مواخذه نکنه...

دریا تشکر آرامی کرد و وقتی همدم از اتاق بیرون رفت نگاهش را به بشقاب برنج و دیس مرغهای سوخاری انداخت که خیلی باسلیقه تزیین شده بود با اینکه گرسته بود ولی میلی به غذا نداشت ، پر بود ، پر از غم ، پر از حسرت ، پر از حس تلخ و عذاب آور تنهایی...

تمام عصر و شب را تو اتاق سر کرد و بیرون نرفت خبر نداشت که جاوید هم از دوریش حال و روز خوبی ندارد و بعد از خوردن مختصری شام خیلی زود به اتاقش پناهنده شد ، تمام مدت که بالا بود کنار پنجره نشسته و سیگار دود میکرد ، چقدر خوشبختی نزدیک بود و لحظه های با هم بودن را قدر ندانست ، چطور گذاشته بود تمام دلخوشی هایش دود شود و به هوا برود ، چیزی ازش باقی نمانده بود جز دلی پریشان  که از همین فاصله ی اندک هم خودش را به در و دیوار می کوبید و هر لحظه دریا را فریاد می زد... خاطرات آدمها تنها چیزهایی هستند که از ذهن پاک نمیشود مخصوصا خاطره هایی که آزارت داده و قلبت را شکسته اند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط گل بانو ، ahmad6262 ، AmirHafez ، به رنگ آسمون ، h.m.a.s ، Golabatoon ، نادیه
138

حدود هشت و نیم صبح بود که فائزه تقه ای به در زد و دریا خواب آلود در را به روی او باز کرد و بعد از سلام و صبح بخیر شاد دختر جوان به او خبر داد برای ساعت نه سر میز صبحانه باشد ، با اینکه هنوز دلش راضی به رفتن نبود ولی وقتی به هدفش فکر میکرد چاره ای جز اینکه این شرایط را تحمل کند را نداشت ، دستی به موهای بهم ریخته اش کشید و فوری برای دوش گرفتن به حمام رفت ، خیلی زود دوش گرفت و سریع موهایش را خشک کرد و دم اسبی بست و بلوز صورتی دوخت مردانه ای را با شلوار و شال سفید ست کرد و بعد از آرایش ملایمی که روی صورتش انجام داد راهی پایین شد... دیدن جاوید و مهتا بعد از آن برخورد و مشاجره زیاد آسان نبود و نمی دانست باز هم با روبرو شدن با آنها چه اتفاقی خواهد افتاد ، مصمم قدم برمی داشت ولی از درون به محکمی ظاهرش نبود... با صدای سلام و صبح بخیر آرام همیشگیش حضور خود را اعلام کرد ، طبق معمول از طرف مهتا فقط نفرت و خشم نصیبش شد و جاوید هم لحظه ای به او چشم دوخت و با جواب سلامی به مراتب از سلام دریا آهسته تر مشغول ادامه ی صبحانه شد ولی صدای شاد و مهربان همدم او را به وجد آورد و متقابلا او هم جواب این زن دوست داشتنی را به گرمی داد... صدای آرام و ظریفش زیر گوش جاوید که با همدم چاق سلامتی میکرد زیباترین نجوایی بود که می توانست قلب بی قرار او را در آن لحظه آرام کند ، دریا هنوز از برخورد دیشب جاوید دلخور و اخمو بود ولی همدم با مهربانی و انرژی خاص خودش جبران تمام این بی اعتنایی جاوید را کرد و با صدای پر مهرش دریا را تشویق به نشستن کرد :


- بشین عزیزم تا یه چای لب سوز و تازه دم برات بریزم تا حسابی سرحال بشی...

دریا تشکر آرامی کرد و صندلی را بیرون کشید و نشست و نگاهش به نگاه پر نفرت مهتا گره خورد ولی بی اعتنا به این نفرت سری از روی ادب تکان داد که از چشم تیزبین جاوید دور نماند ، ولی مهتا با غیظ چیزی زیر لب زمزمه کرد و مشغول خوردن ادامه ی صبحانه شد... وقتی فنجان چای را فائزه مقابلش گذاشت با لبخند پر مهری هم از او تشکری کرد و نگاهش که روی بخار فنجان بود بی اراده گریز به سمت نگاه جاوید که سنگینی او را احساس میکرد انداخت و نگاه او را غافلگیر کرد ، نگاهی که عمیقا به صورت دریا دوخته شده بود نگاهی به رنگ آتش ، با نگاهش دریا را به آغوش می کشید ، با نگاهش حرف می زد ، با نگاهش لبخند می زد و با نگاهش عشق را رنگ می زد ، از این حرارت نگاه مشترک ناگهان دلشان لرزید و تمام دلخوری های دیشب از روح و تن هر دو نفرشان پاک شد... دریا با چند لقمه و یه فنجان چای خیلی زود کنار کشید و از جا بلند شد که با بلند شدنش نگاه جاوید هم به بالا کشیده شد ولی دریا بی اعتنا به او به سمت همدم که مرتب اعتراض میکرد دختر تو که چیزی نخوردی چرخید و با تشکر از او و فائزه به سمت بیرون آشپزخانه گام برداشت که دم در با صدای جاوید میخکوب شد...


- تا نیم ساعت دیگه آماده باش قراره بریم برای اتاق دخترمون وسایل بگیریم...

با همین جمله تمام غصه هایش پر کشید و قلبش مالامال از شوق شد ، هر مسئله ای که مربوط به دخترش و چیزی مشترک بین خودش و جاوید بود برایش یک دنیا ارزش داشت و او را مشتاق تر و امیدوار میکرد طوری که دلش میخواست می توانست روبروی جاوید بایستد و از ته دلش بابت این شادی که به او هدیه داده بود تشکر کند ، برگشت و نگاهش را که از اشک شوق برق می زد به عمق سیاهی ها نشاند و با تشکری که فقط حرکت لبهایش بود پا از آنجا بیرون گذاشت ، برق نگاه پر ذوقش قلب و احساس جاوید را سوزاند و زمزمه کرد :

- کاش بمیرم برای همه ی دردهای تو پیش از اینکه خدا نام مَرد را از جهان خط بزند...

 روی پله ی اول که قدم گذاشت قدم که نه پرواز کرد ولی با صدای مهتا بی اختیار ایستاد و پر پروازش را بست ، هر چند از گوش ایستادن و زشتی آن متنفر بود ولی وقتی صدای مهتا را شنید که در مورد رفتن آنها با جاوید حرف می زد و او را عزیزم خطاب کرد ناخدآگاه پاهایش مانع از رفتنش شد...

- جاوید عزیزم منم بیام...

جاوید قاتعانه جواب منفی داد و لبخند را روی لبهای دریا پررنگ تر کرد...

- خب حوصله ی منم سر رفته میخوام ببینم چی واسه دخترت میخری...

- وقتی میگم نه یعنی نمیشه این خرید مربوط به من و دریاس ، میخوای بیای اونجا تا باز با تحقیر و کنایه که این روزا مثل نقل و نبات سر زبونته حال هردومونو بگیری...؟ بهتر بری یه طوری دیگه سرتو گرم کنی...

با گفتن آخرین حرفها صندلی را عقب کشید و از جا بلند شد و از همدم مثل همیشه تشکر کرد ، دریا وقتی فهمید جاوید قصد بیرون آمدن از آشپزخانه را دارد سریع پله ها را بالا رفت تا برای رفتن خودش را آماده کند... جاوید هنوز از میز دور نشده بود که مهتا جیغ کشید :

- برید گمشید هردوتون ، منم تو این فاصله به عمو زنگ می زنم تا تکلیف همه تون رو روشن کنه...

جاوید عصبی برگشت و میخواست درس حسابی به او بدهد که همدم به موقع روبرویش قرار گرفت و با قربان صدقه رفتن و خواهش او را راهی کرد و وقتی متوجه شد جاوید بالا رفته رو به مهتا سرزنش وار گفت :

- دختر خوشت میاد اول صبح هم حال خودتو خراب کنی و هم بزنی تو حال بقیه ، وقتی بهت میگه نه بگو چشم و اینقدر اصرار نکن...

کینه توزانه نگاهی به همدم کرد و  با تمام عصبانیتی که در جانش نشسته بود  فنجان و بشقاب مقابلش را روی زمین پرت کرد صدای مهیب شکستن و صدای اعتراض همدم درهم آمیخت ، ولی مهتا بها نداد و از جا بلند شد و فریاد زد :

- خفه شو پیری ، تو نوکریتو بکن چیکار به کار من داری ، الان که زنگ زدم به عمو کاری میکنم که شما رو هم از این عمارت بیرون کنه دیگه نمیخوام ریخت نحس هیچکدومتون ببینم...

وقتی رفت و طوفان خوابید فائزه جارو بدست همینطور که شکسته ها رو جمع میکرد غرید : دختره اصلا روانش مشکل داره کی میشه از دستش خلاص بشیم...

همدم آهی کشید و با بغض گفت : بمیرم برا جاویدم ، تا کی با این دختر کنار بیاد و زیر یه سقف زندگی کنه ،  آخ این پدر چقدر بی رحمه که همچین عفریته ای رو به جون پسر خودش انداخته ، خدا خودش به پسرم کمک کنه...
 
روبروی پاساژ بزرگ و شیکی ماشین را نگه داشت و هم زمان هر دو از ماشین پیاده شدند آسمان صاف بود و کمی غبارآلود ، خورشید می درخشید و انوار طلاییش را بی هیچ تکبری به مردم زمین هدیه میکرد ، جاوید که کنار دریا قرار گرفت به خودش جرات داد و دستش را دور کمر دریا پیچید و او را به سمت جلو هل داد دریا از این نزدیکی قلبش لرزید و بی اعتنا با پیاده رو جلوی پاساژ که مملو از آدمهای در گذر بود خودش را عقب کشید و با اخمی که در چهره نشاند خیلی تلخ گفت :

- بهتره فاصله ات رو حفظ کنی اینجا یه مکان عمومیه...

جاوید تیز نگاهش کرد و پوزخندی به لب زد و گفت : من فکر کردم اتاق خوابه...

دریا از این لحن صحبت بی پروای جاوید آنهم در یک مکان عمومی عصبی شد و علی رغم میلش قدمهای رفته را برگشت و به ماشین تکیه داد و گفت :

- بهتره من نیام خودت تنهایی برو ،  من تو ماشین منتظر می مونم...

جاوید چند قدم رفته را برگشت و بازوی دریا را به چنگ گرفت و او را برگرداند ، دریا که به چشمان او خیره شد یک لحظه ترسید تو چشمانش طوفانی بود که تن را می لرزاند...

- دریا عصبیم نکن به قدر کافی از دست مهتا کشیدم تو دیگه مثل اون نباش...

دریا اخم کرد و سعی کرد تا بازویش را از چنگ جاوید بیرون بکشد ولی جاوید به او اجازه نداد و با حرص ادامه داد :

- تمام این پاساژ منو می شناسن می دونن من چند سال پیش ازدواج کردم ولی خبر ندارن ازت جدا شدم ، الانم که اومدم اینجا بخاطر یکی از دوستامه که اینجا مغازه داره ، کسی از رابطه ی ما چیزی نمیدونه پس این دو ساعتو تحمل کن...

دریا بازویش را خلاص کرد و پوزخندی زد و گفت : واقعا نمیدونم چی تو سرته با این بازی که راه انداختی ولی بهت اجازه نمیدم بخاطر این صیغه نامه ی لعنتی پاتو از خط قرمزام فراتر بزاری...
 
جاوید از زور عصبانیت دوباره بازوی دریا رو چنگ زد و همچنان که به دنبال خودش می کشید با فکی فشرده گفت :

- فکر نکن برای لمس کردنت دارم میمیرم منم مثل تو سالهاس از هر چی احساسه خالیم امروزم فقط دارم ظاهرمو حفظ میکنم وگرنه یادم نرفته من و تو دیگه ما نمیشیم...

دریا نگاه دلخور و خسته ای به نیم رخ عصبانی جاوید انداخت و به ناچار همراهش شد ، بخاطر همه ی دردهایی که به خاطر جاوید کشیده بود عوض شده و غرورش جانشین تمام تواضع یک عمر ذخیره شده تو لایه به لایه ی شخصیتش شده بود... بعد از چند مغازه مانتو فروشی و لوازم خانه وارد مغازه ای بزرگ و شیکی شدند که از انواع وسایل اتاق بچه ماکت ساخته و روی میزهای کوچکی چیده شده بود و چند تای هم پوستر به دیوارهای مشبک نصب شده بود و وسایل اتاق بچه را در رنگ و اندازه و مدلهای مختلف به نمایش گذاشته بود ، در نظر دریا صاحب این مغازه باید خیلی در این کار حرفه ای باشد که این تشکیلات لوکس و شیک را اداره میکرد ، صاحب این تشکیلات جوانی بود حدود سی و دو ساله خوش تیپ و جذاب که هماهنگی زیادی داشت با مغازه ای که مثل خودش چشم تجملات را کور کرده بود ، بعد یک ربعی که از سلام و احوالپرسی و خوش و بش جاوید و دوستش گذشت آنها را به سمت لب تاپی پشت میزی کنده کاری شده راهنمایی کرد تا با دیدن عکسها انتخاب کرده و سفارش ساخت آنها را بدهند ، دریا از این نوع خرید راضی نبود دلتنگ خریدهای خودشان را داشت که بدون سفارش همان اول اگر چیزی می دید و پسند میکرد میخرید و همان موقع بار کرده و با خود به خانه می برد ، ولی خرید کسانی مثل آیتها و یا آدمهایی از همین قماش چیزی بود که نه در ذهنش می گنجید و نه این طرز خرید را می پسندید ، دلش لک زده بود با آوا به پاساژهای پایین شهر برود و بدون وسواس از دم هر چیزی را نیاز داشت خرید کند و با در دست داشتن کلی خرید سرخوش و خندان با شوخی های آوا به آپارتمانش برگردد ، با یادآوری روزهای خوشش آهی از سینه بیرون کشید که از نگاه جاوید دور نماند و همین آه باعث شد اخم جاوید بیشتر درهم گره بخورد...

تا یک ساعتی عکس دیدند و با جاوید نظر دادند بخاطر نزدیکی که دریا تن به اجبار داده بود زیاد روی عکسهایی که جاوید عقب و جاو می برد تمرکز نداشت ولی به هر ترتیبی بود با هماهنگی همدیگر وسایل مورد نظر را انتخاب و کدهای آنها را یادداشت کرده و به پسر جوان که جاوید او را منوچهر صدا زده بود دادند ، منوچهر بعد از گرفتن برگه از دست جاوید و کمی توضیح دادن در مورد وسایل مبارک بادی گفت و با اشاره پسر کم سن و سالی که شاگرد حساب میشد روی میز بساط پذیرایی که تشکیل شده از آب هویج و بستنی بود چیده شد ، جاوید همین طور که از منوچهر تشکر میکرد جام خوش تراش و بزرگی که مملو از نوشیدنی سرد بود را در برابر دریا گذاشت و دوباره به سمت دوستش چرخید و تا دقایقی با او خاطراتشان را زیر رو میکردند و می خندیدند و گاهی دریا هم به همراهی لبخند محوی می زد ، وقتی خوردن نوشیدنی به اتمام رسید از جا بلند شده و بعد از کلی تشکر و سفارش در مورد وسایل قصد رفتن کردن که پسر جوان با کنجکاوی که لحظه ای میشد دست از سرش برنمی دارد پرسید :

- یادم رفت بپرسم اسم دخترت چیه...؟

جاوید که اصلا انتظار این سوال را نداشت و نگاه خیره ی دریا را برای این جواب به خود دید کمی دستپاچه شد و ناخداآگاه اسم آوینا از دهانش بیرون آمد ، هم دریا و هم منوچهر تعجب کردند و منوچهر که زودتر به خودش آمد خندید و گفت :

-  آوینا چه ربطی به اسم تو و خانوم داره همه ی پدر مادرا برای اولین بچه شون یه اسمی انتخاب میکنن که هم به اسم خودشون بیاد و هم به اسم خانومشون ولی تو هیچیت به آدمیزاد نرفته ، البته تو بعضی از موارد انتخابات در حد عالین و میشه این اشتباهتو ندیده گرفت...

بعد نامحسوس اشاره به دریا و زیبایی او کرد... جاوید که از دست دوستش حسابی کفری شده و با تعریف از دریا بیشتر عصبانیتش روی پوزخند غلیظی بود که روی لبهایش نقش میزد با حرص گفت :

- دلم میخواست یه اسم خاص بزارم که با همه ی اسما فرق بکنه این بود که آوینا رو انتخاب کردم...

- منوچهر لبخندی زد و بالاخره کوتاه آمد و گفت : خوشبخت بشید و این خانوم کوچولو هم زیر سایه ی پدر و مادرش قد بکشه ، یه شب شام با خانوم و دخترت بیا خونمون مهنازم از دیدنتون خوشحال میشه...

جاوید و دریا تشکری دوباره کردند و بعد از خداحافظی از مغازه بیرون آمدند ، به محض اینکه جاوید از آنجا دور شد پوفی کرد و عصبی غرید :

- مردک فضول کم کم میخواست شجره نامه ی خونوادگیمونو بزارم جلوش ، عجب آدمایی پیدا میشن...

دریا اینقدر فکرش مشغول سوال منوچهر و جواب جاوید بود که این بار وقتی دست جاوید دور کمرش پیچید اعتراضی نکرد و به همراه جاوید راهی بیرون پاساژ شد حتی غرغرهای بیرون مغازه جاوید را هم نشنید و وقتی تو ماشین نشست و حجم سنگینی از رایحه ای که به نام و رسم جاوید مُهر خورده بود احاطه اش کرد تازه به خودش آمده و موقعیت قرار گرفتن در آن مکان را پیدا کرد... تا رسیدن به عمارت سکوت کرده بودند و گاهی جاوید نظری در مورد وسایل بچه می داد ولی دریا جسمش تو ماشین کنار جاوید بود و روحش تو همان مغازه کنار اسم آوینا جا مانده بود ، سوالی که بارها از خودش هم کرده بود که چرا هیچ کدام از آدمهای عمارت تا به حال اسمی از دخترش نبرده و همش به اسم دختر و بچه از او یاد کرده بودند... این مسئله برایش معمای پیچیده ای بود و احساس خوبی نداشت ، چند بار اسم آوینا را زیر لب تکرار کرد و هر ثانیه که می گذشت سوال دوست جاوید در ذهنش پر رنگتر میشد ، چهره ی نگران و متعجب جاوید از سوال دوستش و اسم آوینایی که هیچ ارتباط الفبایی به اسم خودش و جاوید نداشت تمام فکرش را مشغول کرده بود ، به خودش قول داد که فردا حتما از همدم یا فائزه در مورد اسم دخترش بپرسد و کنجکاویش را با پرسیدن از آن دو نفر سرکوب کند هر چند که گوشه ی ذهنش امیدوار به همراهی آنها هم نبود ...

وقتی چند خیابان گذشتند و سر چهارراه پشت چراغ قرمز ایستادند دریا همین طور که روبرو را نگاه میکرد زمزمه کرد :

- پس اسم دخترمون آویناس...

جاوید از جمله ی کوتاه و ناگهانی دریا بعد از آن سکوت طولانی متعجب برگشت که نگاهش تو نگاه عسلی گره خورد ، طاقت این نگاه زیبا و پر سوال را نداشت و رو برگرداند و عصبی گفت :

- تو هم مثل اون مردک عقیده داری اسم دخترمون به اسم هیچ کدوممون نمیاد...

دریا نفس کوتاهی کشید و همین طور که نگاه سنگین جاوید به سمتش چرخید گفت : دوستت حقیقت رو گفت ، ولی من حرفم چیز دیگه اس ، از دیروز که اومدم عمارت از کسی اسم دخترمو نشنیدم همه به اسم دخترت و بچه ازش یاد کردن ، این مورد یکمی مشکوک نیست...؟

جاوید گره ای عمیق به ابروهایش داد و در نگاه دریا که پلک می زد خیره شد چشمانی که پر از واژه های ناخوانا بود...

- بهت حق میدم به این موضوع مشکوک باشی وقتی یه مادر چهار سال از دخترش بی خبر باشه بایدم هر چیزی از اون   می شنوه براش قابل باور نباشه...

تلخی حرفهای جاوید چیزی در نگاهش شکست و غم عالم بر دلش سوار شد و او را وادار به واکنش شدید کرد فریاد زد :

- بس کن ، تا کی میخوای این حماقتو بکوبی تو سرم ، حماقتی که باعثش خودت بودی و خونواده ات...

- شاید مقصر اون زندگی از هم پاشیده ی لعنتی من باشم ولی رها کردن اون بچه ی بیگناه که هیچ دخلی تو اشتباهات ما نداشت رو تو مقصری ، کدوم مادریه اینطوری به بچه اش پشت کنه...؟

بغض در گلویش چون خاری سنگینی میکرد این روزها تنها کاری که به نظرش درست بود سرزنش حماقتی بود از اطرافیان که روز به روز بیشتر در دلش جمع میشد...

- وقتی به اون راحتی از من گذشتی و به گناه نکرده هم خودتو وهم منو محکوم کردی چه توقعی از منِ تنها داشتی...؟ اینقدر ازت متنفر شدم که حتی دیگه نمیخواستم چیزی از تو و وجودت کنارم باشه ، با اون حال خرابی که داشتم دیگه نمیتونستم یه زندگی عادی داشته باشم چه برسه به اینکه یه بچه رو هم با خودم به جهنم بکشم...

چراغ سبز و حینی که جاوید دنده عوض میکرد و راه می افتاد گفت : پس چرا برگشتی ، چرا دخترتو خواستی...؟ مگه ازم متنفر نیستی...؟

- چون حمافت کردم چون فهمیدم اشتباه کردم چون اینقدر شجاعت داشتم که اومدم به اشتباهم اعتراف کردم و برای جبرانش پیشنهاد زشت تو رو قبول کردم ، اگه بخوای منصفانه فکر کنی بازم منم که بازی خوردم و افتادم تو دامت ، مقصر این همه درد و بدختی خودت هستی تویی که خودخواهانه همه چیز رو گردن من میندازی ، اگه راستشو بخوای آره ازت متنفرم اگه دارم تحملت میکنم فقط بخاطر دخترمه وگرنه....

لب فرو بست و نگفت قرار بود دست به دست پدرام بدهد و برای همیشه این شهر لعنتی رو که پر از غبار دودآلود خاطره های خوب و بد بود ترک کند ، نگفت که روزها فقط به پدرام و خواسته اش فکر میکرد ، همین که خیلی واضح تنفرش را فریاد کرده بود برایش کافی بود ، باید او را می شکست مثل خودش که چندین بار شکسته بود ، این شکستن حق جاوید بود که اینقدر راحت از دل عاشق و تنهاش گذشته بود...

تا رسیدن به عمارت انگار با تنفری که جار زده بود مهر سنگین سکوت به لبهایشان خورده بود ، جاوید که قرار بود بعد از مغازه ی دوستش به دریا پیشنهاد ناهار را تو یکی از رستورانهای رو باز و سر سبز کنار رودخانه ی دربند را بدهد ولی با احساسی که دریا به او داشت و اعتراف کرده بود تو سکوت و دلخوری و آشفتگی خودش فرو رفته و تا عمارت نه حرف دیگری زد و نه فریادی از خشم کشید ، برایش سنگین بود تنفر دریا ، اعتراف به آن سنگین تر... تنفر از عشقی که روی سینه اش سنگ شده و راه نفسش را گرفته بود... کاش میان دل او و دریا دیواری نبود ، تنفری نبود ، چهار سال فاصله نبود ، هر چه بود آینه بود ، هر چه میان دلشان بود دیده میشد ، کاش عشق اینقدر درد نداشت و عاشقان این همه برای وصال هجران نمی کشیدند...

قلب مرا آتش زدی هدیه به تو خاکسترش
این دل وفادار تو بود اما نکردی باورش

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، نادیه ، ماربیا
139

وقتی به عمارت برگشتند با همدم و فائزه روبرو شدند همدم با یک نگاه فهمید اتفاق خوبی بین آنها نیفتاده که هر دو پریشان و سردرگم برگشته بودند فقط خدا را شکر کرد که در این لحظه مهتا نبود که باز هم به جان اعصاب آنها بیفتد ، دریا با همدم و فائزه با روی گشاده و لبخند همیشگی سلام کرد و خیلی زود راهی بالا شد هنوز چند پله بالا نرفته بود که با صدای محکم جاوید قدمهایش کند شد...


- بیا تو سالن یه چیزی بخور بعد برو بالا...

دریا بدون برگشتن به طرف جاوید ممنونی گفت و ادامه داد : میخوام یکم تنها باشم...

جاوید پوفی کرد و با نگرانی خیره به دریا شد که پله ها را دوتا یکی بالا رفت ، از بی توجهی او و نفرتی که به او فهمانده بود هنوز دلخور و عصبانی بود ، باید کاری میکرد ، باید به هر شکل ممکن گدازه های غم آلود این چند سال را از آتشکده ی دلش بیرون می کشید ، چنگی به موهایش کشید و راهی آشپزخانه شد و خود را روی صندلی رها کرد و سرش را به بلندی پشت صندلی گذاشت و چشمانش را بست ، تا به حال به این اندازه در زندگی بازنده نبود دردی مبهم تمام وجودش را گرفته بود حس کسی را داشت که او را به سمت دار مجازات می بردند و آخرین روزنه ی بخشش و گذشت از گناهش هم بسته شده بود ، همدم که خیلی نگرانش بود با اشاره ای از فائزه خواست تنهایشان بگذارد و با لیوان آبی در دست کنارش نشست و گفت :

- بگیر بخور تا آروم بشی...

با صدای گرم و مهربان همدم چشم باز کرد و بی هیچ اعتراضی آب خنک را سر کشید ، وقتی دستش همراه لیوان روی میز نشست دست گرم و مادرانه ی همدم روی دستش قرار گرفت و صدای گرمترش به آغوش گوشهایش فرو رفت :

- دردت به جونم چی شده ، با دریا دعوا کردی...؟

جاوید سر بالا گرفت و لبخند محوی به این نگرانی زد و دست همدم را بوسید ، این زن تمام مادرانه هایش را به جای فیروزه  خرجش کرده بود ، این زن سالخورده از همان تولد همپای روزهای عمرش را با او یکی پس از دیگری گذرانده بود ، حضور همدم همیشه در همه ی لحظه های خوب و بد زندگیش از مادر واقعی خودش بیشتر بود ، مادری که حتی بزرگ شدن و راه رفتن و نشستن و حرف زدن او را به یاد نداشت و همه ی این لذتها را با مهمانی و پز دادن به آدمهایی از قماش خودشان ندیده گرفته بود ، ولی همدم لحظه به لحظه ، قدم به قدم با او بزرگ شد و مثل یک مادر واقعی به پای او بالید و باعث رشد او شد ، نگرانی او نگرانی خودش بود ، با او درد می کشید ، با او غصه می خورد و با او می خندید و شادی میکرد ، همدم برای او هم پدر بود و هم مادر...

- چیزی نیست عزیزم در مورد دخترمون کنجکاوی کرد جواب درستی بهش ندادم برای همین عصبانی شد...

همدم چند بار روی دست جاوید نرم زد و گفت : حقیقت رو بهش بگو ، بزار قبل از اومدنش بفهمه چه اتفاقاتی افتاده...

- نمی تونم همدم جون ، دریا اگه همه چیز رو بفهمه پیشم نمی مونه دیگه نمی تونم دوریشو تحمل کنم...

- عزیزم دخترت که بیاد همه چیز رو می فهمه اونوقت چه جوابی بهش میدی...؟ وقتی بفهمه رو دست خورده از پیشت نمیره...؟

- فقط امیدم اینه که شاید با دیدن دخترش و اشتیاقی که برای داشتنش داره از رفتن منصرف بشه...

همدم سری از نگرانی تکان داد و گفت : نمی دونم چی بگم این کار خیلی ریسک داره ، دریا خیلی شکننده اس می ترسم نتونه دوام بیاره ، کاری از دستم برات برنمیاد پسرم فقط می تونم برات دعا کنم که این بار همه چیز درست بشه و شما سه نفر دور هم جمع بشید و یه خونواده خوشبخت رو تشکیل بدید ، دریا لیاقت خوشبختی رو داره ، از اول اشتباه کردی این فرشته رو تنها گذاشتی ، باور کن حتما لیاقت دریا رو نداشتی که چند سال رهاش کردی ، ازم دلخور نشو که اینقدر رُک حرف می زنم تو مثل پسرمی و منم مثل یه مادر دارم نصیحتت میکنم ، جاویدم حالا که دریا کنارته و قراره دخترتم بیاد لیاقت و عشقت رو ثابت کن و بهش بفهمون که هنوز همون عاشق چند سال پیش هستی و عوض نشدی...

جاوید چنگی عصبی به موهایش زد و با لحن گرفته ای گفت : هنوزم لیاقتش رو ندارم ولی نمیتونم بزارم بره و مال کسی دیگه بشه ، روح و جسم دریا تو قلبم سند خورده و بیرون رفتنی نیست ، آدما وقتی به آخر راه میرسن تازه می فهمن چه راهی رو اشتباه اومدن و چقدر خسته شدن ، می فهمن که تو این راه رفتن از چه جاهایی و چه چیزهایی گذشتن و تازه یادشون میاد که باید برگردن و نگاه کنن که چه به روز زندگیشون اومده ، منم همون آدمم ، همون آدم خسته ، همونی که خیلی راحت خوشبختیمو به پول و طمع فروختم ، همون که ایستادم و دارم با حسرت پشت سرمو نگاه میکنم...

از جا بلند شد و سر همدم را بوسید و راهی بیرون آشپزخانه شد ولی دم در به یاد مهتا افتاد و برگشت و پرسید :

- مهتا بالاس...؟ ندیدمش...

همدم آهی کشید و از جا بلند شد و رو به جاوید گفت : وقتی شما رفتید رفت تو اتاقش و فهمیدم که داشت با گریه و زاری با پدرت حرف می زد و بعدم لباس پوشیده و از عمارت زد بیرون ، ازش نپرسیدم کجا میره چون می دونستم جواب نمیده ، فعلا از دست هممون شاکیه... جاوید از این دختره غافل نشو این دختر خطرناکه ، بابت تو خیالم راحته می ترسم بلایی سر دریا بیاره ، خیلی با نفرت نگاهش میکنه...

جاوید چشمی گفت و با سر دردی که نصف سرش را در محاصره ی خودش گرفته بود راهی اتاقش شد...

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم

دریا بعد از پوشیدن لباس راحتی روی لبه ی تخت خودش را رها کرد و سرش را بین دستهایش گرفت و به لحظه های پر از تنش درون ماشین فکر کرد ، امروز می توانست برای دریا و جاوید بدون وجود مهتا روز خوبی باشد ولی با خشم و حس تنفری که به جاوید انتقال داده بود همه ی آن خوشی ها به باد رفته بود ، بیشتر از اینکه از انتقال این حس تنفر راضی و شاد باشد از سکوت جاوید و اینکه مثل همیشه بر سرش فریاد نزده بود احساس بدی داشت ، به یاد حرف مینا افتاد که مدتی پیش گفته بود :

- این روزا آدما از جنس کینه شدن حتی حاضر نیستن برای همدیگه قدمی بردارن  ، محبت و مهربونی گم شده و واژه ی گذشت تماما از لغتنامه ی ذهن مردم پاک شده...

رفتار خشن و بی رحم امروزش تعبیر همین جمله بود ، دستهایش را درهم پیچاند و زمزمه کرد : من این روزها بد جوری دارم به روزگار حساب پس میدم اما بازم بدهکارم...

برای رهایی از این حسهای عذاب آور و آرام شدن دل دیوانه اش بی درنگ گوشی را از کیفش بیرون آورد و شماره ی مینا را پیدا کرده و تماس گرفت ولی در کمال ناامیدی مینا در دسترس نبود دلش میخواست با او درد دل کند تا شاید تلخی ساعتی پیش را با حرف زدن با مینا که مثل خواهر بزرگتر برایش عزیز بود کمتر کند ، دلش می خواست با دُرسا که این روزها دوای دلتنگیش بود چند کلمه ای حرف بزند و خالی شود از این حس های بد و مزخرف ولی شانسش همیشه پشت درهای بسته اطراق میکرد ، فوری شماره ی آوا را گرفت و خوشبختانه این بار آوا گوشی را برداشت و با صدای گرفته ای فقط به سلامی بسنده کرد دریا بخاطر این لحن سرد و ناراحت جا خورد و فهمید که آوا گریه کرده که صدایش گرفته و سرد بود خوب به حالتهایش واقف بود چند سال بود که تمام وقت کنار هم بودند و از زیر و بم احساسی هم خبر داشتند ، با نگرانی که به جانش افتاده بود پرسید :

- آوا گریه کردی...؟

آوا که معطل همین سوال بود هق زد و خشن گفت : آره بی وفا گریه کردم ، هم از دست تو هم از دست پدرام دیوونه خدا هردوتون لعنت کنه...

از تیرهای زهر آگینی که آوا بی مهابا به سمتش پرتاب میکرد ناراحت که هیچ لبخندی محوی روی لبهایش نشست ، وقتی چیزی باب میلش نبود همین طور لب به اعتراض می گشود و هر چیزی دم زبانش می آمد نثار روح طرف مقابل میکرد ، با نگرانی پرسید :

- چته تو ، پدرام چی شده...؟ داری می ترسونیم آوا...

آوا جیغ زد : می خوای چی شده باشه ، رفتی و دیگه پشت سرتو نگاه نکردی اصلا نگفتی آوا چی به سرش میاد ، نگفتی اون پدرام بدبخت بعد از رفتن تو چه حالی داره...

دریا با تعجب گفت : من تازه یه روزه اینجام همچین طلبکاری که فکر میکنم چند ماهه ازت دور شدم و دیگه سراغتو نگرفتم...  

- چه یه روز چه چند ماه ، من و تو کی از هم جدا بودیم حالا من به جهنم ، پدرام بیچاره رو بگو که دیروز بی خبر رفته دبی و فقط به بابا خبر داده ، بیچاره مادرش از دیروز تا حالا داره گریه میکنه...

دریا متاسف از این خبر مایوسانه گفت : تقصیر من چیه آوا ، چرا همه ی کاسه کوزه ها سر من می شکنی...؟ پدرام اشتباهی به من بی دل دل بست ، چطور ازم انتظار داری بخاطر اون دخترمو ندید بگیرم این عادلانه نیست...

آوا که صدای پر بغض و نگران دریا را نمیخواست بشنود کمی از موضع خشم عقب نشست و با صدای ملایم تری گفت :

- معذرت میخوام از دیروز تا حالا حال هیچ کدوممون خوب نیست ، اینقدر عصبانیم که نمی فهمم چی دارم میگم ، یه زنگ زدم به پدرام تا تموم فحشهای دنیا که از اول بچگی بلدم نثار روح پر فتوحش کنم ولی احمق شانس آورد گوشیش خاموش بود وگرنه با لجن ته جوب یکیش کرده بودم...

دریا لبخند زد و گفت : از تو هر چی بگی برمیاد ، حتی میتونی به زور به همه بفهمونی ماست سیاهه نه سفید...  

بالاخره صدای خنده ی آوا درون گوشی پیچید و گفت :  ما اینیم دریا خانوم ، چه خبر تونستی با اون عفریته کنار بیای...؟

- سعی میکنم ولی خداییش خیلی رو مخه ، هنوز یه روز نگذشته رو اعصابم حسابی اسکی سواری کرده...

آوا با حرص گفت : خب احمقی دیگه کی بهتر از تو که مقابلش سکوت کنه و شعار بده پاسخ ابلهان خاموشیه...

دریا با صدا خندید و گفت : مگه غیر از اینه...

- دریا بخدا تو کار خدا موندم که تو رو با چه گِلی ساخته...

- گُلی از بهشت...

آوا چیش کشداری گفت و تا دقایقی سر به سر دریا گذاشت تا دریا احساس بد قبل از تلفن را از یاد برد و با احساس بهتری همه چیز را برای آوا گفت و در آخر تعریف کرد که امروز با جاوید کجا رفته و چیکار کرده و آوا مثل همیشه به او راه و رسم نگه داشتن قلب جاوید را گوشزد کرد و تا وقت ناهار کلی با حرص و شوخی هایش او را خنداند...

ساعتی بعد در کمال ناباوری دریا جاوید شخصا به اتاقش آمده و با صورتی شاد و بدون سایه ی کدورت ازحرفهای او از دریا خواسته بود پایین برای ناهار منتظرش می مونه... دریا از این تغییر رفتار لبخند محوی روی لبش نقش بست و آوا را در این احساس شیرین دخیل می دانست ، همیشه آوا مثل مسکن قوی عمل میکرد و دریا را با حرفها و شوخی هایش سرحال می آورد ، برای اینکه دلخوری قبل از ظهر را از یاد ببرد و کاری کند که جاوید هم کینه ی او را فراموش کند خیلی زود آماده شد و با آرایشی ملیح و زیبا ، مخصوصا با کشیدن خط چشم سورمه ای که چشمان دریا را زیباتر و کشیده تر میکرد راهی پایین شد ، موج شادی در بند بند وجودش نشسته بود و خوش اخلاقی جاوید را به فال نیک گرفت چند پله مانده به آخر نقاب جدی و سردی به چهره زد و با تعارف فائزه به سمت سالن رفت ،  این بار قرار بود سر میز ناهار خوری گوشه ی سالن ناهار را صرف کند و همین دور بودن همدم و فائزه کمی دلشوره به او تزریق کرد... جاوید به محض دیدن دریا نگاهش روی صورت و چشمهای او کمی مکث کرد و باز هم در پوسته ی جدیش فرو رفت و به او تعارف به نشستن کرد ، هر چند که قلبش با تمنا دریا را می خواست ولی احساس تنفری که فریاد زده بود قلبش را چرکی کرد و او را واداشت کمی در برابرش جدی و خشن رفتار کند... دریا تشکری کرد و پشت میز روبروی جاوید نشست و چشم گرداند و نگاهش به میزی که شاهانه برای دو نفر چیده شده بود خیره ماند... میز با چلو زعفرانی و خورشت فسنجان به طرز زیبایی تزیین شده و ظرف بزرگی هم از ژله ی ستاره ای چند رنگ و ظرفهای سالاد شیرازی و سبزی خوردن و دوغ   میز را شاهانه تر کرده بود ، با دیدن این همه تجملات ناخداآگاه ابروی دریا بالا رفت و این تعجب از چشم جاوید دور نماند و بخاطر این ناهار دو نفره که امروز نصیبش شده بود با لحن خوشی گفت :

- همدم برات فسنجون ترش درست کرده امیدوارم مثل چند سال پیش هنوز دوست داشته باشی....

 با یادآوری خاطرات تلخی که جاوید قصد جانش را کرده و یکی یکی به یادش می آورد اخمی بین ابروهای خوش حالتش نشاند و بدون کلمه ای حرف سرش را پایین گرفت ، جاوید از اینکه با او وارد بازی شده بود راضی از این جنگ تن به تن کلمات ، بشقاب پر از پلو را در برابرش گرفت تا دریا مجبور باشد سرش را بالا بگیرد و مستقیم در نگاه سیاه او گم شود ، بشقاب را گرفت و برابرش گذاشت و زیر نگاه سنگین ولی پر مهر لحظه ای جاوید آرام آرام به خوردن پرداخت... امروز از آن روزهای بد بیاری بود از آن روزهایی که دلش میخواست از تقویم روزگارش بکَند و مچاله کند و بیندازد یه جای دور یا بفرستد جز زباله های باز یافتی شاید از آن بشود چیز بهتری ساخت...

وقتی سکوت و نگاه سنگین جاوید آزاردهنده شد کمی دوغ از لیوانی که جاوید برایش پر کرده بود خورد و پرسید :

- مهتا نیست...

جاوید همین طور که قاشقی از سالاد را آماده ی خوردن میکرد گفت : بعد از رفتن ما رفته بیرون و به همدمم گفته ناهار نمیاد...

- مگه کسی رو اینجا داره...؟

- تا جایی که خبر دارم نه ، ولی معمولا آدما به تنهایی برای ناهار بیرون نمیرن حتما با کسی قرار ملاقات گذاشته ، فقط امیدوارم به ما ربط نداشته باشه...

دریا نگاه مشکوکی به جاوید انداخت که با یادآوری نبودن مهتا کمی اخم کرده بود گفت : بهتره با خودت بره بیرون تا دیگه استرس تنها بودنش رو نداشته باشی مگه قرار نیست با هم ازدواج کنید...

چشمانش برقی زد که میشد یک شهر را روشن کرد و با تبسمی نرم گفت :

- شایدم میخواد راه تو رو امتحان کنه...

دریا با صورتی پر از سوال به جاوید خیره شد و گفت : چه راهی...

جاوید لبخند زیبایی زد ، از همان خنده هایی که برایش حکم کیمیا را داشت : حتما تو اون رستوران که قراره ناهار بخوره قرار با یه جلتمن آشنا بشه و همین آشنایی منجر به ازدواجشون بشه... البته اگه اونم مثل تو کیفشو تو خونه جا گذاشته باشه...

از یادآوری لحظه به لحظه ی خاطرات پوسیده دلش چرکین شد ، با کنایه و متلکهایش داشت دیوانه میشد ، هر کدام از این خاطرات نیشتری بود در قلبی که بی گناه به دار مجازات کشیده شده بود ، اندوه لانه کرده در گلو را پس زد و با خونسردی که سعی در حفظ ظاهر آن کرد گفت :

- امیدوارم دیگه این قصه برای کسی تکرار نشه ، برای دشمنم چنین آرزویی ندارم...

جمله ی دریا سرمای کشنده ای را به وجود جاوید تزریق کرد و با اخمی که در چهره نشاند امیدوارمی محکم زیر لب نجوا کرد و بدون حرفی به خوردن ناهار پرداخت... گر چه امیدی به ادامه ی این عشق نداشت و هر لحظه که کنار دریا بود به این امر واقف تر میشد ولی هنوز قسمتی از مغزش حاضر به این اقرار نبود ، هنوز گوشه ای از ذهنش برای رد قلبش دلیل می آورد ، دریا قرار نبود پوسته ی سرد و سنگی و تنهاییش را بشکند و واقعیت هر لحظه عریان تر میشد ، شاید اگر  درباره ی دخترش حقایق ها رو میشد این بند عشق و محبت برای همیشه پاره و گسسته میشد...

او که روی خاطراتم بی توجه پا گذاشت
آرزو دارم که آید بار دیگر نزد من
او که بیگانه نبود با مهربانی ، پس چرا ؟
قلب بیمار مرا بی نور فرداها گذاشت

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط h.m.a.s ، ماربیا ، به رنگ آسمون ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، گل بانو


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,359 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,155 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 6,338 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,770 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,878 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,682 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 224 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,213 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,701 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B
Heart ستاره آسمان من | ♡ TarA ♡ |کاربر انجمن نبض زندگی ♡ TarA ♡ 42 18,015 08-07-2016, 11:11 AM
آخرین ارسال: ♡ TarA ♡

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان