کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 06-23-2017، 09:47 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: sky nigth
پاسخ 162
بازدید 27774

رتبه موضوع:
  • 139 رای - 4.01 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
120

جاوید با حال غریب و قلبی که ساعتی میشد تپشش تند شده بود توی تراس ایستاده بود و عصبی پُک های عمیقی به سیگارش می زد ، شوک دیدن دریا هنوز تمام وجودش را فرا نگرفته بود که با بیهوشی دریا و به آغوش کشیدنش توسط پدرام ضربه ی دوم را محکم تر خورده بود ، انگار زیر آوار داشت جون می داد و هر چه دست و پا می زد کسی به فریادش نمی رسید ، تمام خستگی های دنیا در جانش ریخته شده بود و سرخوردگی های این چند وقت به خستگی هایش اضافه شد ، زندگی هیچ گاه میل به خواسته های او پیش نرفته بود ساز زندگی با رقص او هماهنگ نبود ، یا زندگی بد ساز می زد و یا او رقص بلد نبود... دلش یک جای بکر می خواست و یک دنیا تنهایی و بدون فکر...


با حس اینکه کسی کنارش ایستاد برگشت و مهتا را با اخمی وحشتناک و پوزخندی به لب کنار خودش دید که دست به سینه به او خیره مانده بود ، دیدن دریا و روبرو شدن او با جاوید در یک اتفاق ناخواسته برای مهتا که این روزها تمام هم و غم خود را وسط گذاشته بود تا به عشق جاوید برسد دردناک بود و زجرآورتر اینکه این دیدار ، جرقه ای از آتشی بود که فقط به مدت چند سال زیر خاکستر مانده و با دیدن دریا باعث شعله کشیده شدن آن در وجود جاوید شده بود و به مهتا خاطرنشان کرد هنوز شعله ی این عشق به طور کامل در وجود جاوید و دریا خاموش نشده است ، پوزخندش عمق پیدا کرد و برای اینکه عصبانیتش را به طریقی نشان بدهد گفت :

- خاطره قشنگی امشب برا خودت و عشق سابقت رقم خورد که فکر کنم تا مدتها نُقل مجالس باشید ، تو با دیدن اون بعد از چهار سال اومدی تو تراس و سیگار به سیگار دود میکنی و اون بخاطر دیدن تو رهسپار بیمارستان شده ، هماهنگی خوبی رو اجرا کردید...    

جاوید تیز نگاهش کرد و گفت : منظورت از این کنایه چیه...؟

مهتا خشمگین تر نگاه پر از حسرت و کینه اش را از جاوید گرفته و به جلوی تراس دوخت و گفت :

- هنوز یادم نرفته وقتی وکیلت بهت زنگ زد و گفت زنت تقاضای طلاق رو امضا کرده و ازت جدا شده تو اتاقک ملاقات چه جنجالی به پا کردی و مدام تهدیدش میکردی و از اون به عنوان زن بی وفا و بی احساس یاد کردی...

نگاهش را از شاخه های درختان حیاط به سمت جاوید برگرداند و ادامه داد : اما الان با دیدنش داری خودتو تو دود سیگار خفه میکنی ، تموم اون تهدید و نفرتا کشک بود و فقط می خواستی خودتو آروم کنی اما با دوباره دیدنش دست و پات لرزید و بدون توجه به موقعیتت و اینکه برای چه کار مهمی تو این خراب شده پا گذاشتی اومدی اینجا و درد و بدبختیاتو  پشت دود سیگار پنهون میکنی و نمیگی صاحبخونه در موردت چه فکری میکنه ، همیشه از آدمای ضعیف بدم می اومد چون ضعف اونا حتی میتونه برای آدمای اطرافشونم خطرناک باشه ، حواستو جمع کن جاوید و یادت باشه برای چی اومدی اینجا وگرنه مجبورم به پدرت همه چیز رو بگم...

جاوید از زور عصبانیت ته سیگارش را روی زمین انداخت و با خشم یک قدم به سمت مهتا برداشت و گفت :

- توهم یادت نره تموم این بلاها رو بابای نامرد تو به سرم آورد ، اگه منو با یه مشت سند جعلی هُلم نمی داد تو زندان الان سر خونه و زندگی و زن و بچه ام بودم ، پس حق نداری برای من تعیین تکلیف یا تهدیدم کنی ، من اینقدر اختیار دارم که بدونم دارم چیکار میکنم ، از دست دریا اگه دلخورم برای طلاق نیست چون خودم کبریت این اتفاق رو کشیدم و روشنش کردم دلخوری من از دریا فقط بابت بچه اس که خیلی راحت ازش گذشت اونم بخاطر لجبازی با من و پدرم ، اینم آویزه ی گوشت کن حتی اگه از دریا هم متنفر باشم اون زن مادر بچه ی منه اینو یادت نره...

مهتا خنده ی عصبی کرد و گفت : آره خب مادر.... اونم چه مادری که حتی نمی دونه دخترش چه شکلیه ، دریا لیاقت مادری نداره اون فقط یه زن مطلقه و منفوره...

جاوید تا خواست جواب دندان شکن تر از جواب قبلی به مهتا بدهد اما با وارد شدن بابک خان به تراس ساکت شد و ماسک لبخند روی صورتش نشست...

- کجایی جوون...؟ گفتم نکنه ترسیدی و دَر رفتی...

جاوید خندید و گفت : برای چی باید بترسم...؟ دیدم همه ی شما نگران اون خانومید گفتم تا یکمی خوتونو پیدا کنید منم بیام تو تراس و یه سیگار بکشم...

بابک خان نگاهی به مهتا کرد و با ناراحتی سری تکان داد و از آنها خواست به سالن برگردند... چهره ی نگران بابک خان تا اسم دریا را آورد بیشتر او را نگران کرد و به خودش جراًتی داد و زیر نگاه خصمانه و شماتت بار مهتا پرسید :

- اون خانوم کی بودند ، چرا به این حال و روز افتاد...؟

بابک خان لبخند تلخی زد و گفت : دریا درست مثل دخترم برای ما خیلی عزیزه و خیلی دوسش داریم ، این دختر طی چند سال ملکه ی قلب ما و خونواده ی برادرم شده ، در اصل حسابدار شرکته ، یه حسابدار نمونه و باهوش و کار بلد که شخص بنده حاضر نیستم اونو با یه دنیا عوض کنم...

جاوید ابرویی بالا انداخت و حیرت کرد ، تا جایی که یاد داشت و برایش خبر می آوردند دریا فقط تا دیپلم بیشتر درس نخوانده بود و طی این چهار سال هم دانشگاهی نرفته بود که حسابدار شرکتی شود...

بابک خان ادامه داد : نمی دونی این دختر بخاطر خوبی و مهربونیش چطور تو دل همه جا باز کرده ، وقتی این قرارداد به سلامتی بسته شد بیشتر باهاش آشنا میشید و بهتر می شناسیدش ، پدرام خبر داده که حالش بهتره مثل اینکه اُفت فشار پیدا کرده بود ، دختر بیچاره با این همه زیبایی و مهربونی زندگی خوبی نداشته و خیلی زجر کشیده ، حالا سر فرصت همه چیز رو برات تعریف میکنم ، بریم که چیزی دیگه تا تحویل سال نمانده هر چند که بدون دریا و دخترم و پدرام این سال تحویل مثل سال تحویل پارسال نمیشه اما الان فقط سلامتی دریا جان مهمه و بس...

غم صدای بابک خان و تعریفهای او درباره ی دریا برای جاوید حیرت انگیز بود ، باور نمیکرد دریا این همه پیشرفت داشته باشد ، نگران تر از همه مسئله ی پدرام بود که اینقدر به دریا نزدیک بود که به خودش اجازه می داد او را در آغوش بگیرد ، از این افکار زجرآور باز هم نیاز به سیگار داشت این دود لعنتی او را از خیلی از افکار ترسناکش عقب می راند هر چند که این زخم تازه سر باز کرده دوباره کار دستش داده بود... مهتا بیخ گوشش گفت :

- امیدوارم تا امضای این قرارداد گند بالا نیاری و بگی من شوهر سابق این خانوم حسابدارم  یا طوری رفتار نکنی که بهت شک کنند ، وگرنه باید خودتو آماده کنی برای جواب دادن به پدرت...

جاوید عصبی به او غرید : تو بهتره مراقب رفتار خودت باشی و اینقدر با من صمیمی رفتار نکنی که فکر کنند زن منی...

تیر زهرآگین تحقیر و کنایه را به قلب مهتا زد و زودتر از او پیش بابک خان رفت و مهتا را با یک دنیا نفرت و بیزاری جا گذاشت... مهتا بخاطر فروش ویلایی که در شمال داشتند و به خواسته ی آیت همراه جاوید شده بود اما در سر فکر شیطانی داشت برای حذف کردن کامل دریا از زندگی جاوید ، خوب می دانست جاوید هنوز دریا را فراموش نکرده و به محض اینکه پایش به ایران برسد باز هم فیلش یاد هندوستان می کند برای همین با این بهانه همراه جاوید شده و منتظر موقعیت مناسب تا ضربه آخر را به پیکره ی این عشق بزند و با خیال راحت برگردد ، دست بر قضا امشب دریا را جلوی راه مهتا گذاشته بود تا زودتر به نیت شوم خود جامع عمل بپوشاند هر چند که با اینکارش نمی توانست دل جاوید را بدست آورد ولی لااقل فکر و قلبش در آرامش بود که جاوید دیگر به دنبال این عشق نمی رود....

دریا فردا صبح حدود ساعت ده به کمک آوا و پدرام به خانه برگشت و با حالی زار دوباره به رختخواب پناه آورد ، از دیشب تا به حال بیشتر از این چهار سال درهم شکسته و داغون بود ، بعد از چهار سال باز هم قدرتی به اندازه ی هزار اسب بخار می خواست که باز حسرت و آه بکشد و سرپا بماند و بی خیال عشقی شود که چهار سال پیش تمام شده بود ولی نمی دانست چرا با دیدن مهتا کنار جاوید تیرهای حسات بی رحمانه قلبش را هدف قرار داده و او را دوباره در مرداب حسرتها کشانده بود ، باورش سخت بود که جاوید از اول هم یک اشتباه بود یعنی عشق اینقدر حقیر و بی هویت میشد...؟ اینقدر آسان می آمد و می رفت و زخم به جا می گذاشت و برای یک ثانیه سر برنمی گرداند که ببیند با رفتنش چه خرابیهایی را پشت سرش جا گذاشته است...؟ گناه او چی بود جز عاشقی...؟ تقاص کدام دل شکسته را پس می داد...؟ چشم بر هم گذاشت و به زیر پتو خزید انگار تک تک سلولهایش در حال یخ بستن و مجادله با زندگی بود ، دلش در این اوضاع فقط آهنگی را می خواست که حرف دلش بود و مدتها با او هم نوا شده و آرامش میکرد... هدفون را درون گوشهایش گذاشت و آهنگ را پلی کرد و با کلمه به کلمه خواندن قطره قطره اشک ریخت ، دلش هنوز در گرو دل بی رحمی بود که جز شکستن و تحقیر خاطره ای برایش به جا نگذاشته بود...
**
این همه آدم تو دنیا بود چرا من...؟
من که قلبم خیلی تنها بود چرا من...؟
من دلم خونه خسته از عشقم
بازم آوردی اشک تو چشمم چرا من ، چرا من...؟
 
پدرام بعد از سفارشات لازم به آوا از آپارتمان دریا بیرون رفت و وقتی سوار ماشین شد بخاطر خشمی که از دیشب تمام روح و جسمش را فرا گرفته بود پا روی پدال گاز گذاشت و تو اتوبان با سرعت صد و هشتاد پیش می رفت... هنوز هم برایش باور پذیر نبود حرفهای را که دیشب آوا تعریف کرده بود ، حرفهایی که مانند نوار تکراری در سرش جلو و عقب  می رفت ، بخاطر این قرارداد باعث شده بودند دریا و جاوید بعد از چهار سال جدایی دوباره روبروی هم قرار بگیرند... سیگاری از پاکت بیرون کشید و بین لبهایش گذاشت و همچنان تو اتوبان می تازید ، زیاد با سیگار جور نبود فقط مواقعی که فکرش زیاد مشغول بود یکی دو تا می کشید نیکوتین سیگار کمی بهش آرامش می داد... بالاخره بعد از نیم ساعت با سرعت رفتن کنار اتوبان توی خاکی زد روی ترمز و سرش را به فرمان گذاشت ، بعد از سی سال کسی را برای زندگیش پیدا کرده و وقتی مطمئن بود به دستش می آورد هزاران مانع سر راهش سبز شده بود ، عاشق نبود که بی منطق و با دلش پیش برود اما دریا به دلش نشسته بود و دوستش داشت و باور داشت که با او می تواند یک زندگی پر از آرامش و خوشبختی را تجربه کند ، سیگارش را روشن کرد و خیره به آتیش سیگار زیر لب زمزمه کرد :

- تلخه خواستنی که توانستی توش نیست...

پُکی عمیق به سیگارش زد و به دودی که فوت کرده و به بالا می رفت خیره شد و یک جفت چشم عسلی کشیده که برق اشک آن را زیباتر کرده بود لابلای دود سیگارش دید و گفت :

- من حواسم به تو بود
محو پاییز نگاهت بودم
و نفهمیدم کی دل من عاشق شد
من حواسم به تو بود
نبض قلبم چون پتک سینه را می کوبید
تو نگاهم کردی
دل دنیا لرزید

سیگار که به فیلتر رسید از ماشین بیرون زد و تکیه به کاپوت ماشین داد و سیگار را جلوی پایش انداخت و با پا له کرد و پوزخندی زد و گفت :

- دریای لعنتی... چرا وقتی مال من نیستی سرراهم قرار گرفتی...؟ چرا دیشب برام اینقدر خاص بودی...؟

داد زد : چرا از تو فکرم نمیری بیرون لامصب...؟ چرا می خوای نابودم کنی...؟ هه... کسی که قراره شرکت ما رو به نون و نوایی برسونه شوهر تو بود...؟ کسی که بعد از چهار سال با دیدنش فشارت افتاد... نخیر خوشگلم... شوهرت بود... بود... یه زمانی شوهرت بود... الان من می خوام شوهرت بشم پدرام توحیدی ، اینو آویزه ی گوشت کن خانوم خوشگله...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، Sarina ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
121

کنار پنجره ایستاده بود و به شیشه بخار گرفته نگاه میکرد ، همه چیز تار شده بود ، همه چیز رنگ باخته بود مثل خاطراتش ، قلبش را حس نمیکرد گنگ می تپید ، اولین روز سال جدید بود که به غروب نشسته بود ولی دل دریا هنوز در زمستان قبل این پا و آن پا میکرد ، لرز به تنش نشسته بود انگار زیر پایش نا مطمئن بود که هر لحظه احساس سقوط میکرد ، پرنده ی بی خیالش بی اجازه از مرزهای تعیین شده به سمت خاطرات کوتاهی پر کشید ، به روزی که عشقش تو رستوران کنار میزی جوانه زد ، به حرفهایی که شنیده بود و در خفا دلش لرزیده بود هر چند که از این عاشقانه ها بوی خوبی به مشام نمی رسید اما این قلب تنها و بی محبتش به همین حرفها هم دل خوش بود ، چقدر آن روزها زود گذشت ، از تنهایی فرار کرد و به تنهایی ابدی رسید... آوا با لیوانی آب میوه ای به سراغش آمد لیوان را روی لبه ی میز گذاشت و کنار دریا که ساکت و صامت به بیرون پنجره زل زده بود ایستاد و بدون مقدمه گفت :


- مینا زنگ زد می خواست ببینه اگه تنهایی بیاد پیشت ، گفتم من اینجام تا نگرانت نشه ، آخه اون موقع که جاوید اومد مینا نبود ده دقیقه پیشش برادرش زنگ زد که داره می رسه فرودگاه و از اون خواسته بود زود بره خونه اش تا دُرسا رو ببینه ، الان بهش گفتم چی شده و چه اتفاقی برات افتاده...

دریا همچنان سکوت کرده بود از صبح که از بیمارستان آمده بود نه حرفی زده بود و نه چیزی خورده بود و این خودخوری آوا رو خیلی نگران کرده بود جراًتی به خودش داد و دست دریا را گرفت و او را روی تخت نشاند و لیوان آب میوه رو به سمتش گرفت و گفت :

- یکمی از این آبمیوه بخور رنگت خیلی پریده می ترسم دوباره فشارت بیفته...

دریا با پشت دست لیوان را پس زد و از خوردن امتناع کرد ، اما آوا به این راحتی کوتاه نیامد و به زور لیوان را به دستش داد ، دریا به ناچار جرعه ای از آن را بخاطر بغض سنگینی که تو گلویش بس نشسته بود خورد و بقیه را روی میز گذاشت و گفت :

- برو بخواب من چیزیم نیست...

آوا پوزخند نیمه جانی زد و گفت : از رنگ و روت معلومه چیزیت نیست ، یعنی دیدن جاوید اینقدر برات غیر باور بود که غش کنی و به این حال و روز در بیایی...؟ مگه قرار نبود یه روز برگردد خب اون روز همین دیشب بود حالا بر حسب تصادف سر از خونه ی عموی ما سر در آورد ، این دیگه اینقدر خودخوری داره...؟ قبول دارم دیدنش همه رو مبهوت کرد تو رو بیشتر ، اما دلیل نمیشه اینقدر خودتو ببازی ، می دونی مامان دیشب چی می گفت...؟ می گفت دریا هنوز نتونسته جاوید رو فراموش کنه هنوز دوسش داره که به این حال و روز در اومده...

دریا اخم غلیظی به آوا کرد و با حرص گفت : آره خب فراموش که نمیشه ، وقتی کسی با روح و احساس آدم بازی میکنه و بعد اونو میندازه دور فراموش شدنی نیست ، درد من دیدن جاوید و دوست داشتنش نیست آوا خانوم درد من دخترمه ، اون دختره رو کنار جاوید ندیدی...؟ چیزی که جیگر منو سوزونده اینه که دختر من چهار سال زیر دست این دخترعمو قد کشیده و چه بسا مامانم صداش نزده باشه ، من احمق ، من روانی ، چطور دخترمو این قدر راحت دادم دست کسایی که تا پای کُشتن اون بچه هم جلو رفتند...

آوا متعجب از این استدلال گفت : چی داری برای خودت قطار میکنی...؟ تو فکر کردی اون دختره ی جلف زن جاویده و نامادری دختر تو...؟

- من کاری به اینکه اون دختره با جاوید ازدواج کرده یا نکرده ندارم حرف من فقط دخترمه...

آوا آرامتر گفت : تو داری قصاص قبل از جنایت میکنی ، با این فکرا فقط به خودت آسیب می زنی ، مامان می گفت اون دختره فقط برای فروش ویلاشون با جاوید اومده ایران...

دریا تلخندی زد به طعم زهر و گفت : چه خوش خیالی تو ، این سفرم زیر سر آیته می خواسته بهم نشون بده که مهتا و جاوید هنوز هم مال همدیگه هستن ، اصلاً باشن مبارکشون باشه به من ربطی نداره ، من فقط به دخترم فکر میکنم ، می خوام اشتباهمو جبران کنم...

آوا با ترس پرسید : دوباره چه فکری تو سرته دریا ، می خوای چیکار کنی...؟

- مگه دختر تا هفت سال مال مادرش نیست...؟ می خوام این سه سال باقی مونده رو بیاد پیش من...

آوا با حیرت پرسید : چطوری...؟

- با خود جاوید حرف می زنم اگه قبول کرد که هیچی ، وگرنه میرم دادگاه شکایت میکنم...

آوا با فک چفت شده و چشمهای گرد شده فقط به نیم رخ دریا زل زد و هر گونه واکنشی از حرفهایی که شنیده بود از او سلب شده بود ، از قاطعیت چشمها و حرفهای دریا ترسید ، باور نمیکرد دریا دوباره در صدد بهم زدن آرامشی بود که طی این چهار سال به سختی بدست آورده بود...

- دریا دوباره کبریت نکش به آرامشی که به سختی بدست آوردی...

- آرامش من وقتیه که دخترمو ببینم و بخاطر حسرت داشتنش بچه های مردم رو به آغوشم نکشم...

- خب ببینش ، اگر قراره جاوید بمونه ایران مسلماً دخترتم میاد پیش اون ، این حقو داری اونو گاهی ببینی اما اینکه بخوای این سه سال بیاد پیشت یه فکر اشتباهه...

- اشتباه وقتی بود که دخترمو دادم رفت اما الان می خوام جبران کنم...

آوا از جا بلند شد و عصبی گفت : بهتره استراحت کنی الان وقت خوبی برای این مسئله نیست ، وقتی اعصابت سر جاش اومد می فهمی چه چرت و پرتای عجیب و غیرممکنی گفتی...

دریا همین طور که روی تخت دراز می کشید گفت : می خوام همین چیزای عجیب و غیرممکن رو ممکنش کنم ، بشین و تماشا کن ببین تا چند وقت دیگه دخترم میاد اینجا و میشه همبازی دُرسا...

آوا با نگرانی نگاهش کرد و بدون حرفی از اتاق بیرون رفت ، انگار با آمدن سال جدید دریای جدیدی هم ظهور کرده بود که از همه نظر با دریای قبلی فرق میکرد ، دریایی که این بار عَلَم جنگی را که آیت بر زمین گذاشته بود را برداشته و می خواست اعلام جنگ جدیدی را به دشمن عقب کشیده بکند ، حق گرفتنی بود اما نه با دست خالی ، به نظرش دریا هیچ سلاحی برای جنگیدن نداشت و مطمئن بود مغلوب این جنگ نا برابر میشود... وقتی زخمی دهان باز میکرد نیاز به نمک بیشتر نبود ولی دریا نمکدان دست گرفته بود و می خواست این زخم کهنه را دوباره تازه کند...  

***
پدرام تو راه خانه ی داریوش بود که تلفنش زنگ خورد به شماره که نگاه کرد مادرش بود از دیشب تا به حال به خانه نرفته بود و پدر و مادرش را چشم نگران گذاشته بود ، نمی دانست چه مرگش شده که حتی اهمیتی به نگرانی مادر و پدرش که لحظه ای از آنها غافل نبود نداده بود...بی حوصله تماس را برقرار کرد :

- سلام مامان تبریک میگم...

زنگ صدای پدرام اینقدر بی حوصله و غمگین بود که مادرش جا خورده و با نگرانی پرسید : پدرام عزیزم چی شده...؟ مثل اینکه حالت خوب نیست...

- چیز مهمی نیست مامان اومدم خونه باهاتون صحبت میکنم...

- حال بدت حتماً بخاطر دریاس ، دیشب فریده همه چیز رو بهمون گفت باورش یکمی سخته ولی خیلی عجیبیم نیست ، بیا خونه بیشتر باهم حرف می زنیم...

- شب میام مامان الان بچه ها خونه ی داریوش جمع شدند میرم اونجا...

- امشب شام خونه ی فریده جونیم بیا اونجا با هم حرف می زنیم ، از اینکه دیشب برنگشتی خونه پدرت ازت شاکیه باید بیای از دلش در بیاری...

پدرام پوزخندی زد و گفت : پدر کی شاکی نیست ، باشه مامان میام خونه ی عمو باید در مورد این آقای قرارداد با بابا و عمو حرف بزنم فعلاً خداحافظ...

وقتی شقایق گوشی را که گذاشت نگرانی بیشتر به قلبش چنگ زد  پسر خودش را خوب می شناخت  ترس و خشم  به جانش افتاده بود مثل اینکه در این زمان کم اینقدر دل به دریا بسته بود که با دیدن شوهر سابقش ترس از دست دادن دریا او را به این حال و روز انداخته بود... حدود ساعت نه و نیم بود خودش را به خانه ی عمویش رساند و برای تبریک عید به سمت عمو و زن عمو و پدر و مادرش رفت و بعد از سلام و تبریک عید صورتشان را بوسید ، با اینکه پدرش زیاد او را تحویل نگرفت اهمیتی نداد و کنار آنها نشست و ساکت به جمع چهار نفرشان خیره ماند ، نبودن آوا که همیشه بمب این دورهمی ها بود جو خانه را کمی سنگین و غیر قابل تحمل کرده بود مخصوصاً اخم و سکوت پدرش بیشتر به این سنگینی دامن می زد... بالاخره عمو بابکش این سکوت سنگین را شکست و رو به پدرام گفت :

- چی شده عموجان خیلی ساکتی ، مثل اینکه اول سال جدید کشتیات غرق شدند که غمبرک گرفتی...

پدرام چنگی به موهایش کشید و گفت و گفت : نه عموجان این چه حرفیه ، نگران نیستم فقط فکرم مشغوله ، بخاطر اتفاق دیشب حسابی بهم ریختم...

بابک خان خندید و به شوخی گفت : بسوزه پدر عاشقی که نه روزتو می فهمی و نه شبت صبح میشه...چیزی نشده که این همه خودتو عذاب میدی ، اگه این آقا اومده ایران قرار نیست بازم بره سمت زنی که چهار سال پیش ازش جدا شده...

- الان نمیشه قضاوت کرد عموجون ، شاید از طرف این آقا فکری نباشه اما مطمئناً دریا بدون فکر به این حال و روز در نیومده ، زمان مشخص میکنه که این دو نفر چی تو سرشون می گذره و می خوان چیکار کنن ، من اومدم اینجا یه خواهشی ازتون بکنم که از فکر این قرارداد بیاید بیرون ، فکر نکنم بتونیم بدون دردسر این قرارداد رو امضا کنیم و دور هم جشن بگیریم الان اوضاع با چند روز پیش که مشتاقانه منتظر این آقا بودیم تا تشریف بیارن خیلی فرق کرده...

با مخالفت پدرام همگی تعجب از این تغییر حالت چند لحظه ای به پدرام خیره ماندند انتظار هر چیزی را داشتند غیر از اینکه  پدرام در این مورد مهم از در احساس وارد شود ،  نگاه بهادرخان علاوه بر حیرت پر از خشم بود  نتوانست در برابر این ضعف پدرام خودش را کنترل کند و عصبی رو به برادرش گفت :

- ببین داداش شما هی میگی کوتاه بیا جوونن و بجای عقلشون با احساس تصمیم می گیرن ، عوض اینکه بیاد و عذرخواهی کنه که دیشب اون پسره رو ول کرده و رفته پیش زن سابق همین آقا اومده اینجا و عوض اینکه مسئله رو حل کند فقط داره صورت مسئله رو از بین ببره...

روبه پدرام ادامه داد : درد تو چیه پسر...؟ فقط بخاطر اینکه این آقا شوهر خانومی هست که شما به تازگی بهش علاقمند شدید باید قید این قرارداد رو بزنیم که تمام آینده ی مالی و زندگیمون به همین قرارداد گره خورده...؟ اصلاً این دو تا مسئله چه ربطی بهم دارن...؟

پدرام با تمام خشمی که تو وجودش نشسته بود بی هیچ بی احترامی یا اعتراضی به پدر از جا بلند شد و به سمت پنجره ی سالن رفت تا کمی هوا بخورد و بخاطر عصبانیت تو روی پدرش نایستد.. دستهایش را داخل جیب شلوار جینش فرو کرد و به باغچه ی پر از گل و شکوفه ی خانه ی عمویش خیره ماند ، انگار بهار فقط از قلب او گذر نکرده بود و او را در زمستان سرد و سخت باقی گذاشته بود ، چقدر قبل از سال جدید برای خودش آرزوهای قشنگی ترسیم کرده بود که اگر دریا رضایت بدهد دست در دست او با عشق تازه ای که تو قلبش جوانه می زد برمی گشت به دبی و بهترین زندگی را برای دریا فراهم میکرد چون عقیده داشت حق دریا فقط خوشبختی و سعادت است تا برای همیشه همه غم و غصه و تنهایی هایش را دور بریزد و با او همراه شود ، حتی آرزوهایش به بچه های خودش و دریا هم رسیده بود و همیشه تو شوخی هایش تو جمع خانوادگی گفته بود که وقتی ازدواج کند چهار تا بچه می خواهد دو تا پسر و دو تا دختر و آوا همیشه او را مسخره کرده که چقدر خوش اشتها شده خان باشتین ما... با یادآوری مسخره بازی آوا لبخند محوی روی لبهایش نشست اما با صدای عمویش این لبخند خیلی زودتر پر کشید...

- علت این تصمیمت چیه عموجان...؟ نگو فقط اینه که جاوید شوهر سابق دریاس...

پدرام برگشت و رو به عمویش مصمم و محکم گفت : چرا عمو ، اتفاقاً منظورم همینه ، این مرد دیگه نباید به دریا نزدیک بشه ، نمی خوام با این قرارداد باعث بشم این ارتباط دوباره شکل بگیره ، نمی خوام خاطراتی که اینقدر دریا رو آزار داده دوباره براش تکرار بشه...

با حرفهای پدرام بهادرخان نتوانست عصبانیتش را کنترل کند و داد زد : کجای کاری پسر ، بدون اینکه کسی بخواد این نزدیکی رو فراهم کنه اینا خودشون به هم نزدیک هستن...

به قلبش اشاره کرد و ادامه داد : وقتی اون دختر از دیدن شوهر سابقش راهی بیمارستان میشه و اون پسره از زور ناراحتی میره تو تراس و سیگار به سیگار دود میکنه یعنی این قلبا هنوزم برای هم می تپند ، یعنی هنوز شعله ی عشقشون خاموش نشده ، پسر پاتو از این ماجرا بکش بیرون که اگه اینکار رو نکنی به خودتو و احساست مدیون میشی...

پدرام از این استدلال پدرش بیشتر عصبی شد و با صدای بلند گفت : شما اشتباه میکنید دریا دیگه به اون مرد فکر نمیکنه ، فقط بخاطر اینکه بعد از چهار سال دیدش به اون حال و روز افتاد کاری به عشق و عاشقی چهار سال پیش نداره ، بعد از سی سال دلم برای یه نفر لرزیده ، نمیگم عاشق سینه چاک دریام اما قلبم بهم میگه ما دو نفر می تونیم کنار هم به آرامش برسیم و خوشبخت بشیم ، اگه سر و کله ی این آقا پیدا نشده بود می خواستم آخر شب با خود دریا در مورد خواسته ام حرف بزنم و راضیش کنم تا به اتفاق شما بریم خواستگاری...

بابک خان با اطمینان رو به پدرام گفت : عزیزم این قرارداد هیچ ربطی به خواسته ی تو یا دریا نداره ، الان بهترین موقعیت برای ما فراهم شده که بارمون برای همیشه ببندیم ، ما قبلاً با آقای آیت قردادای کوچکی می بستیم که با این نمیشه مقایسه اش کرد ، ما میخوایم با این شراکت ماشینای سنگین زیادی رو وارد کشور کنیم که هر کدوممون به تنهایی توانایی اینکار رو نداریم ، این معامله اینقدر مهمه که نمی تونی با احساست این تصمیم رو رد کنی...

- عمو... خواهش میکنم به حرفای منم که یه سر این قضیه ام اهمیت بدید ، این آدم اگه به دریا نزدیک بشه دوباره اونو بهم می ریزه و باعث میشه من نتونم به خواسته ام برسم ...

- حرفتو قبول دارم پسرم ، اومدیم این قرارداد رو نبستیم ، تو فکر میکنی می تونی مانع این دو نفر بشی که همدیگه رو نبینن مخصوصا وقتی پای یه بچه این وسطه که دریا الان چهار ساله از دیدنش محرومه...؟ یادت نرفته که من از اول وقتی گفتی به دریا علاقمند شدی گفتم فکر این دختر رو از کله ات به کل بیرون کن...؟ یادته بعد از اون مهمونی که برای اومدنت بود فهمیدی دریا یه زن مطلقه اس و یه بچه ام داره چقدر بهم ریختی ، الانم همون حرفا رو بهت می زنم این مسئله شوخی بردار نیست پدرام و باید با منطق دودو تا چهارتا کنی نه با احساست ، تو الان هیجده یا نوزده ساله نیستی که با احساست تصمیم بگیری ، سی سالته عزیزم باید منتطق و عقلت به احساست بِچَربه...

- با منطق یعنی باید قید دریا رو بزنم ، منظورتون اینه عمو...؟ طوری رفتار کنم که اصلاً همچین دختری تو زندگیم وجود نداشته و همش فقط یه رویای زودگذر بوده...؟

- من نگفتم دریا رو فراموش کن حرفم اینه باید راهشو پیدا کنی ، اگه بخوای تو هم مثل محراب از اون راه بری عاقبتت میشه مثل اون ، یه آدم منفور و آویزون ، من دریا رو از خودشم بیشتر می شناسم از اون دخترایی نیست که از مردای آویزون و مردایی که عشق و محبت رو گدایی می کنن خوشش بیاد وگرنه هیچ کِیسی بهتر از محراب برای او نبود ، ولی دیدی چی شده آخر همه ی اون هُول زدنا شد بازداشت و بازداشتگاه ، بزار سرنوشت راه خودشو بره تو هم کنار سرنوشت تلاش خودت بکن ، باید صبر کنی ببینی قصد این دو نفر که الان کنار هم قرار گرفتن چیه اگه دریا تونست عشق این آقا رو فراموش کن تو پاتو جلو بزار و تلاشتو برای بدست آوردنش بکن ولی اگه بازم رفتن کنار هم ، تو هم تسلیم سرنوشت شو و براشون آرزوی خوشبختی بکن ، چون پای یه بچه و آینده ی اون در میانه و این مسئله کمی نیست ، اما یه نصیحت از من داشته باش عموجون اگه تمام تلاشتو بکنی و دختری رو که فقط تو دوسش داری بدست بیاری فکر نکن خیلی زرنگ و خوش شانسی ، عشق یک طرفه عذاب الیمیه که خدا تو این دنیا قرار داده ، خیلی بَده آدم کنار عشقش بخوابه و اونو با تموم محبت تو آغوش بگیره اما فکر و روح اون آدم یه جای دیگه باشه ، نخواه دریا رو اینطوری بدست بیاری که زندگیتو باختی و وقتی می فهمی که دیگه نمی تونی جبران کنی و دنیا دنیا حسرت و درد به دلت می مونه با یه روح داغون و درهم شکسته که سالها طول میکشه تا دوباره ترمیم بشه و گاهی وقتا اصلاً ترمیم شدنی نیست...

پدرام تمام حرفهای منطقی و بدور از احساسات عمو بابکش را قبول داشت و به قول عمویش اینقدر عقل داشت که مثل پسر بچه های تازه نابالغ کورکورانه اسیر احساسش نشود اما بعضی مواقع خواستن و میل دریا اینقدر زیاد میشد که  منطقش کور میشد و احساسش رشد میکرد ، سخت بود گذشتن از دریایی که این روزها بد جور کنج دلش جا خوش کرده بود اما به قول عمویش اگر دل دریا با او نباشد این زندگی و عشق از پایه خراب میشد و هیچ خوشبختی درون آن جا نمی گرفت...

از جا بلند شد و نگاهی به ساعتش کرد و گفت : باشه هر چی شما بگید بازم صبر میکنم اما قول نمیدم اگه این آقا بخواد دوباره دریا رو اذیت کنه با منطق از کنارش رد بشم ، تموم سعی ام رو میکنم که کسی این وسط آسیب نبینه حتی خودم...

به سمت پدرش رفت و شانه ی او را بوسید و از او عذر خواهی کرد و پدرش با دست گذاشتن روی شانه اش عذرخواهی او را قبول کرد ، به سمت عمو رفت و با او هم دست داد و قول داد که تا جای ممکن با دل آنها راه برود و بعد از اینکه خستگی و بی خوابی این دو شب را بهانه کرد زودتر از پدر و مادرش به سمت خانه راند تا در خلوت و تنهایی اتاقش بیشتر به این مسئله فکر کند...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
122

دو روز از عید گذشته بود و دریا همچنان خودش را در آپارتمانش زندانی کرده و با افکار پوچ و آشفته ای سر و کله می زد ، خاطراتش با جاوید سیلی شده و قلب و ذهنش را ویران میکردند ، درد دیدن جاوید کنار مهتا تمام تنش را در نوردیده بود و قلبش عجیب می سوخت ، هر چه تلاش کرد صحنه ی آن شب را در ذهنش کمرنگ کند نمیشد ، جاوید و فکرش یک تکرار عجیب در این روزهای عجیب تر و ترسناک ترش شده بود... باید سعی میکرد آرام بگیرد باید یک جوری رعشه ی عصبی را که به جانش افتاده بود مهار کند و برای تصمیمی که داشت نیرویش را تازه کرده و با دست پُر برای خواسته اش می جنگید... آوا هر کاری کرد او را برای ناهار یا شام به خانه شان ببرد دریا زیر بار نرفت و حتی وقتی فریده مادر آوا هم بهش زنگ زده و خواهش کرد نتوانسته بود دریا را از چهار دیواری خانه اش دور کند ، هیچ گرما و توجهی نمی توانست این خون بی رمق را به جریان بیندازد ، قلب و روحش میان تاریکی وهم آلود این روزها اسیر بود و  کسی جراًت نزدیکی بیش از حد را به او نداشت... دلتنگ دخترش بود دختری که فقط نه ماه از او خاطره داشت ، دختری که فقط نه ماه حرکاتش را حس کرده بود ، آدمها چقدر می توانند تو اوج عصبانیت و کینه تصمیم های خطرناکی بگیرند که کل زندگی شان را نابود کنند و فقط برای خود کابوسی به نام پشیمانی و عذاب وجدان به جای بگذارند ، دریا هم از همین دسته از آدمها بود وقتی رضایت نامه ی طلاق جاوید را از دست وکیل گرفت و با چشم خود دید و صحه بر حرفهای وکیل گذاشت به اندازه ی ده ها کوه آتشفشان خشم و کینه در وجودش نشست و بخاطر تلافی و گناه جاوید که اینقدر راحت از او گذشته بود و تمام احساسش را خاک کرده بود بچه ی بیچاره اش را مُحق این تاوان دیده و با راندن تکه ای از وجودش سالها آرامش را هم به همراه دخترش فرستاده بود...


آهی جگر خراش از بُن سینه بیرون فرستاد و دوباره نگاه سردش  به روبرو خیره ماند ، از اینکه نمی دانست دخترکش به همراه جاوید آمده و از هوایی نفس می کشد که خودش به سختی این هوا را وارد ریه هایش می کند آرام و قرار نداشت اگر دخترش اینجا بود درد داشت در یک شهر بودن و این همه فاصله به حکم تن دادن به اجبار و ندیدن او که آرامش بخش دل تنهایش بود ، دلش رودخانه ی پر خروشی از این افکار بود و کاری برای رفع آنها از دستش برنمی آمد ، ای کاش فریاد رسی از راه می رسید و او را از این دالانهای پیچ در پیچ آشفتگی نجات می داد... سرش را بین دستهایش گرفت و خودش را لعنت کرد که علت همه ی درد و دربه دریش فقط خودش بود و خودش ، شاید اگر با جاوید رفته بود الان زندگی بهتری برایش رقم خورده بود یا اگر دخترش را نگه داشته بود برای برگشتن و ماندن جاوید کنارش بیشتر امیدوار میشد ، اما الان هیچ چیز نداشت غیر یک دنیا ناامیدی و یک آسمان درد و تنهایی...

آوا صبح روز سوم عید پیش پدر و مادر رفت و دم غروب دوباره با قرمه سبزی که فریده خانم برای شام دو نفرشان آماده کرده بود برگشت ، برعکس همیشه دریا بدون اعتراضی سر میز نشست و در محیطی آرام و بدون حرف شام را صرف کردند ، اینقدر ذهنش مشغول بود که کمتر حضور آوا را حس میکرد ، لحظه ای فارغ از افکار مغشوش ذهنش نبود و می خواست همین امشب با تصمیمی که گرفته بود خودش را از این بلاتکلیفی نجات بدهد ، اضطراب لحظه به لحظه بیشتر قفسه ی سینه اش را فشار می داد و نفسش را نا منظم میکرد اما به خودش مطمئن بود با تمام این استرسها در تصمیم مهمی که گرفته بود وارد نمیشود ، میز که جمع شد و غرغرهای آوا بخاطر درست شام نخوردن دریا تمام شد دریا بدون مکث به سمت تلفن رفت و نگاه نگران آوا به دنبال خود کشید ، شماره ی خانه ی امیرعلی را گرفت و بعد از هفت بوق آزاد ناامیدانه گوشی را با حرص سر جایش کوبید و پوزخندی تلخی زد ، چه ساده لوحانه فکر میکرد همه مثل خودش در حصار خانه شان اسیر هستند و تو این ایام جایی را ندارند برود ، همه ی تنهایی دنیا تو سرنوشت و دنیای دریا رقم خورده بود ، هر روزش به طور ناخوشایند به شب می رسید و تمام میشد و تو تاریکی شب به امید روز دیگری که قرار بود از راه برسد دست پا می زد اما وقتی آن روز هم تکرار تنهایی هایش بود این امید هر روز کم و کمتر میشد...

سالها رفته و باز تپش گرم ترین خاطره ها
می فشارد دل خاموشم را
به تو می اندیشم
به آن ثانیه هایی که گذشت
به بی تابی قلبی که شکست

این بار شماره ی تلفن همراه امیرعلی را گرفت و بعد از چهار تا زنگ بالاخره این ارتباط وصل شد...

- بفرمایید...

صدای گرم امیرعلی و امواج دریا او را مطمئن کرد که امیرعلی دست در دست مهسا کنار دریا روی شنهای ساحل نشستند و با آرامش و عشق به صدای امواج دریا گوش سپردند ، یک لحظه دلش به حال خودش سوخت که چه تقدیر نامیمونی داشت ، تقدیری که در این عمر کوتاهش به او روی خوش نشان نداده و یک صدم از آرزوهایش هم برآورده نکرده بود ، باید امشب بعضی از آرزوهایش را پشت در می گذاشت و مابقی را با خود به گور می برد همان آرزوهایی که زمانی به دلش قول داده و حالا بد قول شده بود...

با صدای لرزانی سلام کرد و خودش را معرفی کرد... امیرعلی با شنیدن نام دریا کمی مکث کرد باور اینکه دریا بعد از چهار سال با او تماس گرفته بود سخت بود ، این صدا هنوز هم برایش آشنا و گرم بود زنگ صدایش که همیشه پر از غم بود را هیچ وقت فراموش نمیکرد و با هر بار شنیدن بیشتر از قبل متاًثر میشد ، وقتی مکث امیرعلی طولانی شد دریا نفس عمیقی کشید و گفت :

- نگو منو نشناختی که این بار به بی وفایی دنیا ایمان کامل میارم...

امیرعلی نرم خندید و گفت : دنیا بی وفا نیست دریا این آدمان که همه چیز رو زود از یاد می برن...

کنایه امیرعلی حقش بود و او را دلخور نکرد خودش بی وفایی کرده بود و به جرم گناه دیگری چهار سال از او دوری کرده بود ، وقتی فهمید مهسا و امیرعلی دست بهم داده و از جاوید و کارهای او حمایت می کنند و او را مقصر تمام عذابهایی که هم خودش کشیده بود می دانستند از آنها بریده بود و تو این سالها حتی تلفنی هم سراغی از آنها نگرفته بود...

- از همون کلمه ی اول شناختمت اما مکثم بخاطر خیال و تعجبم بود ، آخه داشتم به تو و جاوید فکر میکردم  که حلال زاده بودی و زنگ زدی و منم فقط فکر کردم این زنگ و این صدا که همیشه آهنگ غمش به گوش من رسیده  خیال و تصوراتیه که داشتم تو ذهنم به یاد می آوردم...

صدایی از آن طرف خط که امیرعلی را مخاطب قرار می داد موقتاً مکالمه آنها را قطع کرد و دریا بعد از لحظه ای وقتی صدا نزدیک شد به وضوح حس بدی به دلش نشست ، صدا صدای مهسا بود که داشت از امیرعلی می پرسید با کی حرف می زد و امیرعلی به شادی گفته بود که دریا بعد از چند سال به یاد ما افتاده و این را باید به فال نیک گرفت... پوزخندی به خوش خیالی امیرعلی زد و فکرش باز به سمت شب آخر سال رفت که با جاوید روبرو شده بود... با صدای شاد امیرعلی از  خیالات خودش بیرون آمد...

- یادم رفت بهت بگم سال نوت مبارک مهسا اینجاس و اونم بهت تبریک میگه...

نه احوالی از مهسا پرسید و نه پیغام تبریکی فرستاد هنوز هم از دست او ناراحت و دلخور بود که گناه محراب را به پای او گذاشته بود و او را تو تنهاییهایش به حال خود گذاشته و دیگر سراغ او نیامده بود دریا دلش سفت و سخت شده و به این راحتی ها دلش با مهسا صاف نمیشد...

- برای من نه سال جدید مهمه و نه کهنه اش ، امسالم سال جدید تنهایی های منه امیرعلی و هیچ فرقی با سالهای پیش نداره... میگن سالی که نکوست از بهارش پیداس اتفاقاً شروع بهار من با یه اتفاق بد و عجیب شروع شد که به قول آوا دوستم باید تو تاریخ ثبت بشه...

امیرعلی چهره درهم کشید و با ناراحتی گفت : منظورت چیه دریا...؟

- به زودی می فهمی ، می خواستم بیام خونه ات و در مورد مسئله ی مهمی باهات حرف بزنم شاید اگه حرفامو بشنوی با خودت بگی این دختر چقدر پروئه که بعد از سالها دوباره گذرش به دباغ خونه افتاده ولی کارم خیلی مهمه و فقط تو می تونی کمکم کنی ، هر موقع برگشتی یه زنگ بهم بزن تا بیام ببینمت...

- چی شده دریا نگرانم کردی...

- زیاد اورژانسی نیست فکرتو مشغول نکن وقتی برگشتی همه چیز رو بهت میگم فعلاً خداحافظ...

قبل از اینکه باز امیرعلی اجازه پیدا کند حرفی بزند تماس را قطع کرد و خودش را روز کاناپه انداخت حالش اصلاً خوب نبود و چیزی بیخ گلویش چسبیده و راه نفسش را گرفته بود ، کلافه و بی حوصله بود وقتی مجبور بود از چیزی که حقش بود عقب نشینی کند و دم نزند و زجر بکشد ، تنها آرزویش فقط داشتن دخترش بود که با حماقتش چند سال از او دور مانده بود...  آوا روبرویش نشست و با نگرانی و حرص گفت :

- دریا داری چه غلطی میکنی...؟ با امیرعلی چیکار داری...؟

- همون غلطی رو که سالها پیش نباید میکردم و کردم ولی حالا می خوام درستش کنم...

- تو زده به سرت دیوونه شدی ، می خوای بری به جنگ جاوید و پدرش...؟

- اگه جنگی باشه چرا که نه...

با صدای زنگ آپارتمان بحث آنها نیمه تمام ماند و آوا با غرغر از جا بلند شد و در را باز کرد که با مینا روبرو شد ، خوشحال که بالاخره مینا آمده بود و شاید بتوانند با کمک همدیگر جلوی تصمیم دریا را بگیرند ، با هم دست و روبوسی کردند و عید را به هم تبریک گفتند ، آوا نگاهی پشت سر مینا کرد و پرسید :

- پس این وروجک کجاس دلم براش یه ذره شده...؟

- پیش پدرشه ، نامرد تا پدرش میاد منو فراموش میکنه...

هر دو خندیدند و مینا به سمت دریا رفت و همدیگر را در آغوش گرفتند و عید را  تبریک گفتند و وقتی از هم جدا شدند مینا با نگرانی گفت :

- با خودت چیکار کردی دختر ، ببین چه حال و روزی داری...؟ تو اون دریای خوشگل و سرحال شب مهمونی هستی...؟

دریا لبخند غمگینی زد و گفت : روح دریا تو همون مهمونی مُرد مینا ، من الان یه مُرده ی متحرکم...

به جای مینا آوا همین طور که از آشپزخانه بیرون می آمد گفت : بهت گفتم اون شب با دیدن جاوید بیهوش شد و افتاد زمین ، به گمونم سرش به جایی خورده و تموم مشاعره اش رو از دست داده یه مشت چرت و پرت تحویل آدم میده...

آوا به همراه چایی از مینا با انواع تنقلات مخصوص عید پذیرایی کرد و بدون اهمیت دادن به چشم غره ی دریا ادامه داد :

- خوب کردی اومدی مینا بخدا دارم از دستش دیوونه میشم به کل عقلشو از دست داده...

مینا با نگرانی به دریا چشم دوخت و متاثر شد از صورت زیبایی که طی این سه روز رنگ پریده شده و زیر چشمهایش از بی خوابی و شاید هم گریه سایه انداخته بود ، آهی کشید و گفت :

- چی شده دریا چرا اینقدر بهم ریخته ای...؟

دریا سرش را پایین انداخت و بغضی که از دقایقی میشد تو گلویش بس نشسته بود را به زور کنار زد و گفت :

- می خوام دخترمو از جاوید بگیرم...

با شنیدن این جمله انگار برق به تن مینا وصل کردند ، اینقدر از شنیدن این جمله حیرت زده شد که تا لحظاتی به دریا خیره ماند ، انتظار هر چیزی را داشت غیر از این تصمیم دریا ، نمی توانست بفهمد جریان از چه قرار است کوچکترین ذهنیتی هم نداشت اما باور داشت این خواسته ی دریا یعنی قدم زدن او به منطقه ی ممنوعه ، یعنی تصمیمی که شاید دوباره به فاجعه ای تازه ختم شود ، بعد از لحظات و سکوت کشداری که فضای بین آنها را گرفته بود آوا این بار هم پیش قدم شد و رو به مینا گفت :

- چایتو بخور مینا جون سرد میشه ، این دیوونه شده تب داره و هذیون میگه زیاد اهمیت نده...

مینا پلک خسته ای زد و رو به دریا گفت : برا چی همچین تصمیمی گرفتی...؟ جاوید حرفی زده ، کاری کرده که اینقدر پر از بغض و کینه ای...؟

بالاخره قطره ی اشکی از کناره ی چشم دریا بیرون ریخت و با صدای گرفته ای گفت : نمی خوام دخترم زیر دست دختر عموی جاوید باشه ، دختر تا هفت سال قانونی حق داره پیش مادرش باشه هنوز سه سال دیگه وقت دارم ، می خوام این سه سال بیاد پیش من...

مینا نگاه مستاصلی به آوا انداخت و حرفی نزد ، به نظرش این خواسته زیاد هم معقول نبود و دریا بی جهت برای بدست آوردن دخترش تلاش می کند ، دختری که با خواست خودش به خونواده ی جاوید تحویل داده و این برگ برنده دست جاوید بود و دریا هیچ شانسی نداشت... به جای مینا آوا با عصبانیت گفت :

- تا کی می خوای با انتقام منطقتو فراموش کنی...؟

دریا برآشفت و گفت : من نمی خوام انتقام بگیرم ، دخترمو می خوام...

- آخه دیوونه بچه ای که خودت دادی رفت حالا به چه حقی می خوای پس بگیری ، می دونی اگه اینکار رو بکنی بازنده ی این بازی هستی...؟ جاوید الان بهترین مدرک تو دستش داره و می تونه صلاحیت تو رو زیر سوال ببره...

- هر کاری دوست داره بکنه ، چهار سال پیش شرایط نگهداری بچه رو نداشتم نه روحی و جسمی و نه رفاهی ، مدرکم دارم نیاز باشه اونم رو میکنم...

مینا دست دریا را گرفت و گفت : چرا این تصمیم رو گرفتی ، چرا ناگهانی به این فکر افتادی...؟ اگه جاوید نمونه و بخواد برگرده مگه می زاره دخترش ازش جدا بشه...؟

- کاری به جاوید ندارم حکم قاضی هر چی باشه قبوله ، اگه دخترم قرار شد بیاد پیش من جاوید خودش باید تصمیم بگیره بره یا بمونه ، این دفعه دیگه از حقم نمی گذرم مینا...

- دریا اصلا به دخترت فکر کردی با این تصمیم از نظر روحی و جسمی چه ضربه ای می خوره ، دخترتو می خوای درست اما عزیزم از راهش برو نه با لجبازی و رفتن به دادگاه ...

دریا نفس خسته اش را سنگین بیرون داد مغزش متلاطم بود و افکارش مثل خوره به جانش افتاده بودند...

- اگه جاوید حرفامو بشنوه و راضی بشه چه لزومی داده برم دادگاه ، در مورد دخترمم سعی میکنم از راهش برم شاید اولش سخت باشه اما تموم محبت و عشقمو به پاش می ریزم که خیلی زود منو به عنوان مادر قبول کنه ، به خودم به جاوید به این عشق لعنتی که ما رو بازیچه ی خودش کرد بارها و بارها لعنت فرستادم ، با این همه درد کشیدن و تنهایی هیچ کدوم از این درد که تو سینه ام سالیان سال لونه کرده کم نکرد ، مینا درد دارم ، قلبم درد میکنه ، روحم درد میکنه ، تموم احساسم درد میکنه ، همه ی بودنم درد میکنه ، چرانمی خواید بفهمید دارم تو چه آتیشی می سوزم که با کبریت جاوید روشن شد و با نفت خشم و کینه ی من شعله کشید ، دارم برای بچه ام که تو بغلم بگیرمش پر پر می زنم ، دیگه نمی تونم ازش بگذرم الان بهترین فرصته نمی خوام آخرین شانسمم از خودم بگیرم خواهش میکنم درکم کنید...

اشکی که از پلکش فرو افتاد روی صورتش را با پشت دست پاک کرد و با عذرخواهی آرامی دوباره به اتاقش پناه آورد ، در که بسته شد نگاه آوا و مینا درهم گره خورد آوا با بغضی گفت :

- براش خیلی نگرانم با دیدن جاوید و اون دختره کنارش دوباره برگشته به روزای اول جداییش از جاوید ، می ترسم بلایی سر خودش بیاره ، باید با جاوید حرف بزنیم و بهش بگیم دریا حالش زیاد خوب نیست...

مینا آهی کشید و گفت : اصلاً برا چی با اون دختره پاشوده اومده ایران...؟ نکنه با همدیگه...

آوا نگذاشت حرف مینا تمام بشود و با اطمینان گفت : نه خدا رو شکر مثل اینکه برای فروش ویلا شمالشون همراه جاوید اومده اونم مثل دریا هنوز تنهاس با این تفاوت که دخترش پیشش بوده و خوش شانس تر از دریاس...

- نمی دونی دخترشو با خودش آورده یا نه : نمی دونم تو مهمونی که همراهش نبود حرفیم از بچه نزده...

مینا سری تکان داد و گفت : نمی دونم چی بگم ، وسط این دو نفر قضاوت خیلی سخته ، هر دوشون حق دارن اما اگه بخوای به حق رای بدی این وسط دریا بیشتر مقصره و اگه بخواد جلوی جاوید بلند شه خودش بیشتر از همه آسیب می بینه ، ای کاش این دو نفر نه بخاطر خودشون فقط بخاطر دخترشون دست از این لجبازی و انتقام برمی داشتند و فقط به دخترشون که تو سن حساسیم هست دوباره کنار هم زندگی تازه ای تشکیل می دادند...

مینا تا پاسی از شب با آوا حرف زد و گاهی خیلی کوتاه به دریا سر می زد از او می خواست از امیرعلی کمک بگیرد و با انتقام به سمت این ماجرا نرود که بیشتر از همه خودش آسیب می بیند ، بهش گفت :

- همیشه خواستن توانستن نیست گاهی خواسته های دیگرون بر همه ی توانستن های تو غلبه میکنه و اون وقت باید شکست رو قبول کنی و برای همیشه کنار بکشی...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، deli67 ، AmirHafez
123

بعد از چهار سال در یک روز بهاری زیبا که درختها با شکوفه هایشان عشق میکردند و باد خنکی لابلای شاخه ها دل به دل این عاشق و معشوق داده بود پا به حیاط خانه ی امیرعلی گذاشت ، خانه ای که صاحبش حمایت همه جانبه اش را از او دریغ نکرده و پا به پایش برادرانه آمده بود و برای هر اتفاقی که می افتاد راه حل منطقی جلوی راهش قرار می داد تا دریا بیشتر از این در لجنزار زندگی و تنهاییش فرو نرود ، دریا در حمایت امیرعلی در هجوم این اتفاقات تنها نماند ولی این دوستی زیاد دوام نداشت و بخاطر ارتباط جدی امیرعلی با مهسا که شمشیر را بخاطر از دست دادن محراب برای دریا از نیام خود بیرون کشیده بود تمام شد و هر کس به زندگی خودش برگشت و پشت سرش را هم نگاه نکرد ، دریا از آن لحظه دل کند و دل برید و تنهایی را با جان دل پذیرا شد و دفتر این دوستی چهارساله بسته شد... ولی درست بعد از چهارسال باز هم راهش به همین خانه ختم شد و در همین ثانیه در برابر آنها قرار گرفت...

امیرعلی تمام قد جلوی ورودی سالن ایستاده بود و با لبخند محوی به دریا خیره بود ، قدم به قدم نزدیکتر میشد و فاصله ی این چهارسال را کم کم به اتمام میرساند ، هنوز چند قدمی باقی بود تا در مقابل امیرعلی برسد که قامت مهسا هم برای پیشواز مهمانش کنار امیرعلی پیدا شد و هر دو مشتاقانه به آمدن دریا چشم دوختند... شاید دلش برای برادرانه های امیرعلی تنگ شده بود اما برای مهسا مسلماً اینطور نبود ، مهسا رفیق نیمه راه بود تو اوج تنهایی و شکستن روحش با یک مشت توهمات ذهنی و توهین و قضاوتهای عجولانه او را تنها گذاشته بود ، مهسا خیلی زود با کمک امیرعلی به اشتباهش پی برد و برای طلب بخشش از دریا که بدجوری دلش را شکسته بود پیش قدم شد و چند بار از دریا به وسیله های مختلف طلب بخشش کرد ولی دریا وقتی دلش از کسی می شکست به این راحتی ها بند زده نمیشد و این شد که چهار سال بینشان وقفه افتاد  و حقایق آن پشت پرده ی ابهام همچنان باقی ماند...

اول از همه با امیرعلی دست داد ، هر چه نگاه امیرعلی شاد و مشتاق این دیدار بود نگاه دریا سرد و بی روح بود و همین بی حسی دریا حسابی امیرعلی را متعجب کرد ، نگاهش که به سمت مهسا رفت پوزخندی ناخداآگاه روی لبانش نقش بست و بدون اجازه دادن به پیش روی او دست کوتاه سرد و سنگی داد و با تعارف به موقع امیرعلی به درون ساختمان قدم گذاشت... نگاه مهسا و امیرعلی پشت سر دریا در هم گره خورد و حس سردرگمی و حیرت در آن جا خوش کرد ، گرچه مهسا انتظار یک دیدار گرم و صمیمی را از دریا نداشت اما این پوزخند و صورت سرد و سنگی دریا نشانه ی عمق فاجعه بود ، امیرعلی که تو این مدت به حالتهای همسرش خیلی خوب واقف شده بود چشمکی زد و با نگاهش به مهسا فهماند که این اول راهه و بیشتر از این از دریا توقعی نمی توان داشت و برای ارتباطی گرم دوباره باید کمی صبر و تحمل پیشه کند...

دریا به محض وارد شدن به سالن همه چیز را تغییر یافته دید و در دلش به محراب حق می داد که اینقدر راحت و بدون عذاب وجدانی مهسا را رها کرده بود ، با این همه تغییر و اتفاق فقط یک چیز مهم برای دریا ثابت شد که مهسا با آن همه ادعایش عاشق محراب نبوده وگرنه برای داشتنش محکم و جدی می ایستاد و محراب را به سمت خود می کشید نه اینکه با کوچکتری خطا از سمت محراب پا پس بکشد و بلافاصله با سوژه ای بهتر از محراب دست پیوند بدهد ، این موضوع دریا را بیشتر از همیشه عصبانی و متنفرتر میکرد ، دلش می خواست می توانست دست مادر محراب را بگیرد و با خود به اینجا بیاورد و به او نشان بدهد مهسا آن عروس ایده آلی نبود که تمام ذهنش را معطوف به خود کرده بود و دریا را مقصر این اتفاقات و جدایی پسرش از مهسا می دانست و به خود جراًت داده بود که حتی دریا را هرزه و دست دوم بخواند... با سینی که دو تا لیوان شربت آلبالو درون آن بود و مقابلش قرار گرفت سر بالا گرفت و از تمام خیالاتش بیرون کشیده شد ، نگاه کوتاهی به مهسا انداخت و لیوانی را برداشت و تشکر آرامی کرد ، مهسا که به سمت امیرعلی رفت دریا او را بیشتر زیر نظر گرفت ، با بلوز شرابی توری و دامن ماکسی مشکی رنگ بلند و موهای فندقی و همیشه کوتاهش که فقط اندازه اش تا سرشانه هایش می رسید زن زیبا و خوش اندامی به نظر می رسید ، وقتی کنار امیرعلی نشست زوج هم رنگ و خوشبختی به نظر می رسیدند... لیوان شربت را به لبهایش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید و نگاهش ناخداآگاه به میزی افتاد که کنار سالن گویای سفره ی هفت سین و انواع تنقلات عید نوروز بود ، هفت سینی با کاسه های گلی لاجوردی که به طرز زیبایی چیده شده بود ، همین چیزهای کوچک و ناب زندگی قلب دریا را تکه پاره کرد که چرا مثل بقیه ی آدمها نمی توانست ساده ترین بهانه های شادی زندگی را داشته باشد ، خانه ی او خالی از محبت و شادی و خوشبختی بود ، انگار گرد تنهایی و بی کسی روی تک تک وسایل خانه اش نشسته بود به غیر تنگی که چند ماهی قرمز دم سیاه درون آن به بازی مشغول بودند و تنقلات عید هیچ نشانه ای از سال جدید و تحولی جدید در خانه اش پیدا نمیشد ، فقط او بود که زندگی را باخته بود و باید شاکی دنیا و آدمها میشد نه مهسا که با از دست دادن محراب مرد زندگی و خوشبختی دیگری پیدا کرده و به آرامش رسیده بود ، همه ی آنها مشغول زندگی خود بودند و برای کسی اهمیت نداشت زندگی او به نقطه ی ایست رسیده است...

آهی کشید و باز هم با جرعه ای از شربت بغض آشنای این سالهایش را به زور پایین فرستاد و با سوال امیرعلی تمام تفکرات آزار دهنده ی ذهنش پراکنده شد...

- خب دریا خانوم تعریف کن مطمئنا بعد از چهارسال به اندازه ی چهل سال حرف نگفته داری...؟

پوزخندی به این خوش خیالی امیرعلی زد و با کنایه گفت : برای من که چندین سال تنهایی و باری از تحقیر و کنایه رو یدک کشیدم چیزی واسه گفتن به آدمای خوشبخت ندارم ، ولی فکر کنم برای شما که یه تحول اساسی تو زندگیتون رخ داده حتما شنیدن حرفاتون خالی از لطف نیست...

با این جمله های پر از کنایه و گلایه مهسا با احتیاط به دریا نگاه کرد و غم و اضطراب چشمانش دور از نگاه دقیق دریا نماند ، بیشتر از این نمی خواست آنها را در معذورات قرار دهد همین که با چند جمله گلایه های انباشته روی قلبش را وا گو کرده بود کافی بود ، مهسا و امیرعلی اینقدر باهوش بودند که وقتی دریا ف گفته بود آنها تا فرخزاد رفته باشند... چاقوی میوه خوری را چند بار روی سیب جلوی رویش کوبید و ادامه داد :

- من نیومدم اینجا تا خاطرات خوب و بدم رو به یاد بیارم و برای شما از این چهار سال تنهایی و بدبختی تعریف کنم و با یادآوریش از هدف اصلیم دور بشم ، مطمئن باشید اگه این مسئله برام اینقدر مهم نبود دیگه حتی یه لحظه مزاحم خوشبختیتون نمیشدم...

امیرعلی از این طرز تفکر و صدایی که پر از بغض و کینه بود و سردی چندین درجه زیر صفر دریا را نشان میداد اخمی کرد ، باور اینکه این دریا با دریای چهار سال پیش خیلی توفیر داشت خیلی سخت بود ، این لحن سرد و گزنده ، این غروری که پشت هر کلمه پنهان شده بود و این نفرت چشمهایی که جز به جزء خانه و حتی سر تا پای مهسا را از نظر می گذراند باعث شد زبان او هم تلخ شود و با سردی و کنایه کلام مقابل به مثل کند...

- عوض شدی دریا ، باور این دریای تازه پا گرفته برای منی که چند ساله می شناسمت خیلی سخته...

با اینکه کنایه ی تمیز و در عین حال محترمانه امیرعلی دلش را به درد آورده بود باز هم خودش را به بی خیالی زد و لبخند کجی به امیرعلی زد و گفت :

- تو این چهار سال فهمیدم گذشت زمان کسی رو عوض نمیکنه فقط بهت می فهمونه آدما اون چیزی که نشون میدن و تو در موردشون فکر کردی نیستن...

امیرعلی با چشمهای ریز شده نگاهش کرد و گفت : هدفت چیه دریا از این همه کنایه و سردی...؟

دریا همین طور که محکمتر با چاقو روی سیب جلویش خط می انداخت و اینطور خشمش را خالی میکرد گفت :

- حتما خبر داری که جاوید برگشته...

چشمان مهسا متعجب شد اما امیرعلی عمیق نگاهش کرد و با خونسردی گفت : آره می دونم ، اما هنوز ندیدمش ، می دونی که دیشب از مسافرت اومدم...

دریا سری تکان داد و گفت : ولی من دیدمش...

امیرعلی با تعجب گفت : اومد سراغت...

لبخند تلخی از یادآوری برخورد با جاوید بعد از چهارسال روی لبهای دریا نقش بست و گفت : نه فقط یه اتفاق نادر بود که دیدمش ، به قول آوا باید این دیدار تو تاریخ ثبت بشه...

- منظورت چیه...؟

دریا همه ی اتفاق را با جزئیاتش تعریف کرد و باعث شگفتی امیرعلی و مهسا شد و لبخند پر معنی زد و گفت :

- دوستت درست میگه باید تو تاریخ دیدار دو عاشق ثبت بشه ، نمیخوای اینو به فال نیک بگیری...

دریا اخمی کرد به این تعبیر اشتباه امیرعلی و با عصبانیت گفت : نیکش که نیکه اما نه برای جاوید برای من... واقعا به این ضرب المثل ایمان آوردم که میگن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه ، الان من و جاوید برابر هم ایستادیم و فقط نقطه اتصال من و اون دخترمونه نه عشق و عاشقی از دست رفته...

امیرعلی بی اراده پوزخندی زد و گفت : آهان... دختری که نخواستی و ردش کردی...

دریا که انتظار این تحقیر را لااقل از طرف امیرعلی که از زیر و بم روح و احساسش خبر داشت نداشت در جا خشک شد ،  از هر کسی انتظار زخم زبان داشت به غیر از امیرعلی ، در حال شکستن بود مقابل این زن و مرد که اینقدر تو خوشبختی خودشون غرق بودند که حتی از حال و روز او پی به خرابی روحش نبرده بودند اما به هر سختی بود اقتدارش را حفظ کرد و با کمی تسلط و خشم که به صدایش بخشید گفت :

- از تو انتظار کنایه نداشتم امیرعلی ، اما کمال همنشینی بالاخره اثر میکنه...

مهسا اخم کرد و بدون حرف سرش را پایین انداخت به خودش قول داده بود در مقابل این کوه پر از خشم و گلایه حرفی نزند اما انتظار این همه تلخی را هم از دریا نداشت...

- اگه من الان اینجام و هم خودم دارم اذیت میشم و هم شما رو تو معذورات قرار دادم فقط علتش دخترمه که اومدم بگم من دخترمو میخوام...

امیرعلی مثل ترقه از جا پرید و بخاطر این لحظه های پر تنش عصبانی گفت : تو اصلا می دونی دخترت کجاس که حالا اومدی اونو از من میخوای ؟ من چه ربطی به دختر تو دارم...

- ربط داری امیرعلی ، مثل این سالها که رابطتو قطع نکردی و شدی جاسوس جاوید ، فکر میکنی نمیدونم ساعت به ساعت زندگی منو گذاشتی کف دست جاوید...؟ فکر کردی شراکتش با آقای توحیدی یه اتفاقه ، من خر نیستم امیرعلی ، هر چی بگی هستم اما خر نیستم ، الانم مهم نیست که همه ی شماها با زندگی من چیکار کردی اگه الان اینجام فقط میخوام تو رو این بار از طرف خودم واسطه ی خودم و جاوید قرار بدم ، دختر تا هفت سال طبق قانون ایران باید پیش مادرش باشه ، چهارسالش گذشته و سه سال باقی مونده میخوام دخترم این سه سال بیاد پیش من ، اینو به جاوید بگو یا با من کنار بیاد یا قانونی کارمو حل میکنم...

از جایش بلند شد و کیفش را روی شانه اش انداخت ، اینقدر از دست امیرعلی و سکوت طولانی و آزاردهنده ی مهسا عصبانی بود که دیگر لحظه ای نمی توانست آنجا دوام بیاورد ، همان بهتر که چهار سال از آنها و کنایه های ریز و درشتشان دور مانده بود... دریا راه بیرون ساختمان را در پیش گرفت امیرعلی مثل تیر شلیک شده جلوی راهش را گرفت و با خشم انگشتش را به سرش کوبید و گفت :

- تو عقلت سرجاشه یا نه...؟

دریا فریاد زد : حق نداری توهین کنی...

- من توهین کردم...؟ میگم چطور بعد از چهارسال یاد دخترت افتادی...؟ تو اصلا حقی در مورد اون بچه داری...؟

دریا  با حرص و خشم از این بی رحمی امیرعلی گفت : شاید تو گذشته بخاطر اشتباه و شرایط روحیم بچه رو نخواستم اما الان هم اون بچه رو میخوام هم حق دارم ، یادت نرفته که خودت بهم مدرک دادی که بخاطر شرایط روحی نمیتونم بچه رو نگه دارم...

امیرعلی که از همه ی قانون و تبصره هایش خبر داشت و حق را به دریا می داد کمی از موضع خشمش پایین آمده و گفت :

- می خوای با اون مددک جلوی جاوید بایستی و احقاق حق کنی...؟ پس این وسط وجدان چی میشه دریا...؟ به این قسمتشم فکر کردی و اومدی اینجا...

دریا عصبی گفت : وجدان کیلو چنده...؟ کی برای من وجدان درد گرفت که من وجدانم درد بگیره... امیرعلی قانون این حق رو به من مادر میده می فهمی...؟

امیرعلی بی اراده فریاد زد : کدوم مادر...؟ از مادر بودنت یه نشونی به من بده تا قانع بشم...

با جمله ی تلخ امیرعلی این بار به معنای واقعی شکست و حجمی سنگین روی قلبش نشست ، بغض دیگر مال گلویش نبود اینقدر وسعت یافته بود که در تک تک اعضایش مانند نبض می زد ، تمام وجودش از این کنایه ها و بی مهری ضجه زد ، اشک در چشمهایش حلقه زد و مهسا با دیدن حال دریا با شماتت اسم امیرعلی را آورد ، امیرعلی که به خودش آمده و بر حسب یک لحظه عصبانیت بی رحمانه به دریا تاخته بود چنگی به موهایش کشید و از دریا عذرخواهی کرد... دریا  با انگشتش اشک روی پلکش را پاک کرد و گفت :

- تو درست میگی از وقتی بچه بدنیا اومده و من اونو از خودم دور کردم هیچ نشونی از مادر بودن با من نموند اما نمیتونی منکر این بشی که نه ماه تو اون شرایط بد تو بطنم پروروندم و با همه ی درد و ناراحتی هاش ساختم ، بهتون حق میدم با این نفرت مادر بودن منو زیر سوال ببری...

مهسا می خواست حرفی بزند و از دل دریا در بیاورد که دریا مهلت نداد و ادامه داد : چند سال دارم چوب اشتباهم می خورم لحظه به لحظه زجر کشیدم و تاوان پس دادم ، شما جای من نیستید بدونید وقتی مجبورید جگر گوشه تونو از خودتون جدا کنید چقدر زجرآوره ولی من از خودم گذشتم و همه چیز رو به جون خریدم که لااقل اون بچه بی خونواده و بی هویت نباشه ، از این به بعد برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنید اون کسی که از درد دلم خبر داره و این سالها تنهام نزاشه برام کافیه ، فکر نکنید بخاطر بچه دارم یه بهونه میارم که دوباره نزدیک جاوید باشم به جان همون بچه قسم که من برای همیشه از جاوید گذشتم ، من  نیاز دارم جبران کنم بنا به شرایطی چند سال پیش نخواستمش اما الان می خوامش با جاوید صحبت کن و درست توجیهش کن هدف من از این خواسته چیه... بعد نگاهی به مهسا انداخت و تشکر از پذیراییش کرد و از آنجا بیرون آمد وقتی سوار تاکسی شد بغضش بی صدا شکست و اشکهای داغش بستر صورت یخ زده اش را خیس کرد ، هر کجای دنیا هم که می رفت او را یک مادر بی رحم و بی مسئولیت می دانستند که تنها دخترش را از خودش رانده بود ، این درد وسعت داشت که به این راحتی ها تمام نمیشد ، این حماقت و اشتباه اینقدر بزرگ بود که به این راحتی ها از زندگیش محو نمیشد ، سرش را تکان داد تا شاید غبار این خاطره های تلخ از دیواره ی دلش کَنده شود ، شاید بی رنگ شود ، اما به طور کل از ذهنش پاک نمیشد میان جان و تنش میان تک تک سلولهای عجین شده بود مثل خون در رگهایش جاری بود بس که عمیق جا خوش کرده بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
124

با دیدن لیوان آبی که مقابلش گرفته شد سر بالا گرفت و نگاهی یه صورت نگران مهسا دوخت و لیوان را از او گرفت و یک نفس سر کشید ، از وقتی دریا رفته بود به حیاط پناه آورده و روی نیمکت کنار باغچه نشسته در فکر بود ، در مورد دریا خیلی بی انصافی کرده و با کنایه هایش قلب دختر جوان را به درد آورده بود ، اگر کسی بیشتر از همه در این اتفاقات ضربه خورده بود فقط دریا بود ولی او بی رحمانه مادرانه های او را به تمسخر گرفته بود و دقایقی میشد که از سنگ دلی خودش در حیرت بود... مهسا کنارش نشست و به فکر فرو رفت ، این خلوت کردن بعد از رفتن دریا بابت عذاب وجدان حرفهایی بود که غیر منصفانه به دریا تاخته بود ، لبخند محوی زد به این مرد مهربان و دل کوچکش که چقدر زود به اشتباهش پی برده بود و به خودش جراتی داد و گفت :


- در مورد دریا بی انصافی کردی امیرعلی...

امیرعلی بدون درنگ گفت : می دونم ، نشستم کنار گود و گفتم لَنگش کن ، نکشیدم تا ببینم اون وسط بودن چقدر سخته ، بی رحمانه بهش تاختم و مادربودنش رو زیر سوال بردم...

مهسا دستش را روی دست امیرعلی گذاشت و برای اینکه حواس او را از این اتفاق ناخواسته دور کند گفت :

- حالا میخوای چیکار کنی...؟

- چیکار میتونم بکنم غیر اینکه خواسته ی دریا رو برای جاوید بگم ، می دونی اگه من حرفی نزنم خودش میره جلو و وضعیت رو از این بدتر میکنه ، هر چی جلوی لج و لجبازی این دو نفر گرفته بشه شاید زودتر به اون نتیجه ای که مد نظرمونه برسیم...

مهسا با پریشانی آهی کشید و گفت : نمیدونم چرا دریا یهو این تصمیم رو گرفت ، دریا خیلی عوض شده از عالم و آدم شاکیه ، می ترسم امیرعلی از عاقبت این کار ، امید داشتیم با وجود دخترش همه چیز برگرده عقب و هر دو رو دوباره کنار هم ببینیم اما دریایی که امروز من دیدم انگار داره برای یه جنگ تموم عیار آماده میشه...

- تنها دریا مقصر نیست مهسا جاوید تو این اتفاق بیشتر مقصره مخصوصا حالا که با دخترعموش پاشده اومده ایران ، نمی دونم تو فکر جاوید چه خبره و با این کاراش چی رو میخواد ثابت کنه اما حسم میگه روزای سختی در انتظارمونه که امیدوارم به جاهای خیلی سختش نرسه...

دست مهسا را گرفت و بوسه ای از روی عشق به آن زد و او را بلندکرد و دست دور کمرش گذاشت و گفت :

- بهتر تو اول از همه به فکر این وروجک باشی بعد به بقیه فکر کنی ، بچه ام باید تو یه محیط آروم و بدون استرس رشد کنه...

مهسا خوشحال از این حال عاشقانه ی امیرعلی سرش را روی شانه های محکم امیرعلی گذاشت و گفت :

- نترس عزیزم مراقب این فندق بابا هستم بیشترین نگرانیم تو هستی که بد جور به زندگی پا در هوای دریا و جاوید گره خوردی که حتی خودتو فراموش کردی...

امیرعلی بوسه ای روی موهای مهسا نشاند و گفت : توکل به خدا کن همه چیز درست میشه دلم روشنه ، بهتر فردا برای ناهار جاوید رو به همراه مهتا به اینجا دعوت کنی تا در مورد خواسته ی دریا باهاش حرف بزنیم...

مهسا به یک باره سر از شانه ی امیرعلی برداشت و با نگرانی پرسید : برای چی دیگه مهتا رو دعوت کنم ، دلت برای جنگ و دعوا تنگ شده...؟

امیرعلی خندید و مهسا رو بیشتر به خودش فشار داد و گفت : نخیر خانوم ، ولی باید این دختر باشه تا همه چیز رو بفهمد و کم کم پی ببره که این دو نفر با وجود دخترشون از همدیگه جدا نیستن باید یکی به این دختر حالی کنه که اگه دریا و جاوید با هم نیستند اما وجود این بچه می تونه خیلی راحت این دو تا رو به هم وصل کنه و چه بسا دوباره بتونه با همدیگه آشتی کنن...

***
دریا وقتی به آپارتمانش رسید آوا و پدرام را دم در نگران دید ، آوا با دیدن دریا عصبی پرید جلو و گفت :

- تو کجایی یه ساعته پشت در موندیم...

دریا نگاهی به صورت نگران و شاکی پدرام انداخت و سلامی کرد اما پدرام فقط با تکان دادش سرش جواب او را داد ، دریا می دانست پدرام از دست او ناراحت و شاکی است اما اینقدر اعصاب خودش بهم ریخته بود که دیگر بهایی به اخم و تخم پدرام و غرغرهای آوا نداد و خیلی سرد رو به آوا گفت :

- مگه تو کلید اینجا رو نداری...

- نخیر تو خونه جا گذاشتم ، چرا اینقدر بهت زنگ زدم جواب تلفنامو ندادی...؟

دریا همین طور که در را باز میکرد و داخل میشد گفت : گوشیم رو ساینلت بود رفته بودم خونه ی امیرعلی...

آوا همین طور که وارد آپارتمان میشد با تعجب گفت : چی...؟ برای چی رفتی اونجا...؟

دریا بدون اعتنا به حرص خوردن آوا به سمت اتاق خوابش گام برداشت اما نرسیده به اتاق در آپارتمان با تمام قدرت بسته شد و فهمید که پدرام با کوبیده در آپارتمان اوج عصبانیتش را به رخ دریا کشید... دریا لحظه ای از صدای محکم بسته شدن در چشمانش را بست و بعد از اینکه باز کرد با یک دنیا خشم و غضب برگشت سمت پدرام و آوا و رو به صورت پدرام که از زور خشم قرمز شده بود غرید :

- چی شده باز که اومدی اینجا و عصبانیتتو سر در و دیوار این خونه خالی میکنی...

پدرام با عصبانیت بیشتر دو قدم به دریا نزدیک شد و گفت : تو چته که باز معرکه راه انداختی ، می خوای به چی برسی...؟

دریا ابرویی بالا انداخت و گفت : اونش به خودم و زندگیم ربط داره به تو ربطی نداره...

پدرام فریاد زد : دِ لعنتی ربط داره منتها تو خودتو زدی به خنگی...

دریا با خشمی شعله ور کشیده پوزخندی زد و گفت : هوس کردی تو رو هم از اینجا با دستبند ببرن ، بوی گوشت به دماغت خورده...؟ اما محض اطلاعت بگم اینجا فقط خر داغ می کنن...

چشمان خشمگین و طوفانی پدرام خیره ی عسلیهای وحشی دریا بود فکش منقبض و رگهای شقیقه اش در حال انفجار بود... در این وقت آوا با پرخاش گفت :

- تو چته که داری پاچه میگیری ، منظور پدرام از اینه که چرا بعد از چهار سال یادت افتاده دختری هم داری و دوباره داری با پای خودت وارد این آتیش میشی...

دریا با چشمان ریز شده رو از پدرام گرفت و به سمت آوا گشت با خونسردی تمام گفت : چرا باید به پسرعموی جنابعالی جواب پس بدم...

پدرام فریاد زد : برای اینکه دوست دارم و نمیخوام دوباره با بهونه ی بچه  به سمت مردی بری که تموم این بدبختیا رو از اون به یادگار داری...

این بار دریا آرومتر لبخندی محوی زد و گفت : یادم نمیاد آقای پدرام توحیدی به شما قولی داده باشم من اگه آقا بالا سر میخواستم همون اولی رو برا خودم نگه می داشتم...

این بار پدرام هم پوزخندی زد و با کنایه گفت : بهونه ات بچه اس می دونم که دوباره فیلت یاد هندستون کرده ، دلیلشم غش کردن اون شبه که با دیدنش راهی بیمارستان شدی...

دریا انگشت اشاره اش را به سمت پدرام گرفت و با غیظ گفت : میخوای باورکن میخوای نکن من کاری به اون مرد ندارم فقط دخترمو میخوام ، من حقمو میخوام...

دریا بدون اینکه به پدرام اجازه ی حرف زدن بدهد وارد اتاقش شد و در را روی صورت پدرام و آوا کوبید و لب تخت نشست و سرش را گرفت... دلش برای خودش و آرزوهای سوخته اش سوخت ، پدرام را کجای دلش میگذاشت که این روزها چپ و راست مقابلش می ایستاد و ادعای عشق میکرد...؟ چه کسی از ازل عشق و عاشقی را رونق داده بود...؟ چه کسی محبت را به رگ و پی آدمها سر ریز کرده بود...؟ سرش پر از بُراده های خاطرههای این چند سال بود بُرادهایی که بی رحمانه به سوی احساسش شلیک میشد و زخمیش میکرد ، برای او نه عشق معنا داشت و نه محبت ، میان ویرانه های گذشته هر چه بود تلخی و زخم بود ، زخمهایی از سر اشتباه... ای کاش میشد زمان را به عقب باز گرداند و دوباره زندگی رو از نو ساخت... ای کاش...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط به رنگ آسمون ، Golabatoon ، AmirHafez
125

یه ربعی گذشت و پدرام بالاخره با تقه ای به در وارد اتاق دریا شد و کنار او لب تخت نشست و بعد از لحظه ای با نرم ترین صدا گفت :

- چرا دوست داری اینقدر برا خودت عذاب و غصه بخری...؟ بعد از این همه سال بس نیست...؟ چرا نمیخوای به خودت ارزش بدی دریا...؟    

- من فقط دخترمو میخوام دیگه هیچی برام مهم نیست...

- تو به میل خودت بچه رو دادی به پدرش حالا نمیتونی بری بگی دخترمو بهم پس بده ، فکر میکنی اون مرد به این راحتی زیر بار میره...؟ مدرک مهمی هم ازت داره که تو در مقابلش بازنده ای...

- اون موقع من شرایط خوبی برا نگه داشتن بچه نداشتم مدرکم لازم باشه رو میکنم ، چهارسال با این عذاب دارم روزامو شب میکنم و شبامو روز دیگه بسه حالا که برگشته باید یه حقیم برا من قائل بشه ، بزارید یه بارم من به ساز ناکوک این دنیا زخمه بزنم چه ایرادی داره...؟

پدرام چنگی به موهایش زد و گفت : دریا یکمی به منم فکر کن من دوست دارم و انتظار دارم خودتو از این پیله بیرون بکشی...

- چیزی نیست که بخوام فکر کنم لااقل تو زخم روی زخم عفونی من نباش ، من دیگه احساسی ندارم که بخوام خرج تو کنم تو حیفی نباید آینده و زندگیت با من تلف بشه...

از جا بلند شد و این بار جدی و محکم تر ادامه داد : خواهش میکنم منو برای همیشه فراموش کن...

پدرام هم به تبعیت او از بلند شد و روبرویش ایستاد و گفت : چرا میگی احساس ندارم تو الان داری برای داشتن دخترت پرپر می زنی این اگه اسمش احساس نیست پس چیه...؟

- احساس من فقط مال دخترمه ، دیگه حاضر نیستم برای کسی خرجش کنم حتی برای خودم ، دیگه خسته شدم  بخاطر همین احساس غرورمو به باد بدم من این احساس و دوست داشتن رو نمیخوام ، پدرام وقتتو به پای من هدر نده به من نمیرسی ، بزار این احترام بینمون تموم نشه نزار بخاطر این اعصاب داغونم یه حرفی بزنم که نباید بگم نمیخوام حرمتا بشکنه و شرمنده ی عمو و پدر و مادرت بشم...

پدرام نگاه غمگینی به صورت جدی و سرد دریا انداخت ، نگاهش پر از حرف و گله و دلخوری و حتی ناامیدی بود ، امیدی از جانب دریا نداشت که دوست داشتنش را باور کند حتی دیگر شیشه ی مه گرفته ی دلش را هم برای لحظه ای نمیتوانست مهمان نور خورشید کند... بدون کلام دیگری از اتاق بیرون رفت و به لحظه نکشیده صدای محکم کوبیده شدن در آپارتمان نشان از رفتن او داشت... دریا دوباره لب تخت نشبت و صورتش را با دستهایش قاب گرفت ، بغضی سنگین گلویش را در هم می فشرد دلش گرفته بود از این تقدیر سیاهی که به این راحتی ها دست از سرش برنمی داشت ، گویی کسی دم به دم چال درون سینه اش را چاه میکرد ، دیدن روی خوش زندگی برایش یک آرزوی دست نیافتنی شده بود... با خود زمزمه کرد :

- شیرین شدن رسم قشنگیست ولی دیگر کسی پیدا نشد فرهاد باشد...

***
وقتی سینی قهوه مقابلش قرار گرفت با مرسی آرامی فنجان قهوه را برداشت و نگاهش به همراه زنی شد که سینی را روی میز مقابلش گذاشت و روی مبل روبرویش با غرور نشست و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و با غرور فریاد زده ای به او خیره ماند ، طرز نگاه و قیافه گرفتن این زن فقط یک چیزی را برایش القا میکرد که این زن از اینکه پا به حریم خصوصیش گذاشته راضی نیست ، فهمیدن این نارضایتی زیاد هم به فکر کردن نیاز نداشت این زن و شوهر دوست صمیمی دریا بودند و او را دشمن درجه یک دریا می دانستند که امروز پایش به حریم زندگی آنها هم باز شده بود ، ولی او بیدی نبود که از این بادها بلرزد تنها چیزی که در این لحظه برایش مهم بود غرور و خواسته ی دلش بود برای همین در کمال گستاخی رو به مهسا گفت :

- می دونم چقدر ناراضی هستید که من به خودم اجازه دادم همراه جاوید پا به حریم خصوصیتون بزارم ، ولی دلیل اومدن من دو علت داره یکی اینکه شوهرت ازم خواست بیام و یکی هم سرنوشت جاویده که برام از همه چیز مهمتره ، دارم سعی میکنم جاوید رو مال خودم بکنم سالهاس که این خواسته ی همه ی ما بوده و هنوز هم هست...

مهسا از این همه پروگی خونش به جوش آمد و به جان امیرعلی صلوات فرستاد که چرا باید این آینه ی دق را برابرش قرار می داد تا مدام حرص بخورد ، این دختر شیطان بود که سالهای مثل بختک روی زندگی دریا و جاوید افتاده و سایه ی سنگینی روی خوشبختی آنها انداخته بود...

- جاوید به علت یه دلخوری کوچیک از پدرم از روی لجبازی برگشت ایران و از زور تنهایی به سمت دریا که دختر خوش بر و روی هم بود کشیده شد و بخاطر لجبازی و غرورش به دام دریا افتاد که متاسفانه بخاطر احمال پدر و مادرش و بی اهمیت دونستن مسئله باعث شد جاوید اینقدر جلو بره که حتی بدون رضایت و حمایت خونواده اش ازدواج کنه و حتی از اون دختر بچه دارم بشه ، ولی از قدیم گفتن ماهی رو هر موقع از آب گرفتی تازه اس...

مهسا پوزخندی نثار خوش باوری مهتا کرد و گفت : مطمئنید جاوید بخاطر لجبازی و غرورش به سمت دریا رفته...؟

مهتا با غرور و سریع گفت : شک ندارم...

- اما شک داشته باشید اگه کسی از این موضوع خبر نداشته باشه من و شوهرم به این امر کاملا واقفیم که این دو نفر دیوونه وار عاشق هم بودند و هنوزم هستن...

مهتا که داشت در مقابل این زن و درستی حرفهایش کم می آورد خنده ی عصبی کرد و گفت : ولی من شک ندارم که جاوید دیگه دریا رو نمیخواد و بی شک بخاطر اینکه دریا از دخترش گذشته ازش به شدت متنفره ...

مهسا کمی از قهوه اش را خورد تا کمی به خودش مسلط شود و با کمی فکر باز از در دیگری وارد شود ، باید این دختر را از همه طرف به دام انداخت و جلوی ادعاهای دروغین او را می گرفت ، فقط شنیدن ادعای جدید دریا می توانست این دختر مغرور را مجبور به عقب نشینی کند :

- خبر داری دریا از جاوید دخترش رو خواسته...؟

مهتا در یک لحظه مات شد و با رنگ پریده و با خشمی که هم در نگاهش و هم در صدایش فوری نشست با صدای نیمه فریاد گفت :

- چه غلطی کرده...؟

مهسا از این همه گستاخی خیره به چشمان آتشین مهتا که کیلو کیلو نفرت و غروز می چکید بی پروا گفت :

- غلطو که تو کردی خانوم ، سالها مثل کَنه به زندگی این دو نفر چسبیدی اونم وقتی از طرف جاوید مِهری ندیدی ، حتی اگه جاوید از دریا هم بگذره مطمئن باش به سمت تو نمیاد چون تموم این بدبختیهایی که سر دریا و جاوید اومده مقصرش تو هستی و پدرت که با نامردی جاوید رو سه سال انداخت گوشه ی زندان...

مهسا جمله ها را با نفرت پشت سرهم تحویل مهتا داد و به سمت آشپزخانه رفت ، در همین حین که مهتا از حرفهای مهسا متحیر بود جاوید و امیرعلی که نیم ساعتی میشد تو حیاط با همدیگر حرف می زند به داخل ساختمان برگشتند ، هنوز قدم هایشان بر زمین راهروی سالن ننشسته بود که مهتا با شنیدن صدایشان بلا درنگ از جا بلند شد و به سمت جاوید جلو رفت ، با حرفهای مهسا شاخکهایش خطر را احساس کرد و با خشمی که از شنیدن حرفهای مهسا در وجودش شعله می کشید رو به جاوید به مهسا که دم آشپزخانه دست به سینه و با غرور ایستاده بود اشاره کرد و گفت :

- این زن چی میگه جاوید ، راسته که دریا دخترتو میخواد...؟

جاوید با اخمی که میان ابروهایش نشاند بدون جوابی روی یکی از مبلهای سالن ولو شد و سرش را بین دستهایش گرفت ، امیرعلی وقتی دید جاوید خیال جواب دادن ندارد رو به مهتا گفت :

- درست شنیدید مهتا خانوم... دریا دیروز اینجا بود و از من خواست به جاوید بگم میخواد یه مدتی دخترش پیش اون باشه...

مهتا که هنوز مسئله برایش کاملا باز نشده بود هاج و واج یک نگاهش به امیرعلی بود و نگاه دیگرش به جاوید... برایش باورپذیر نبود زنی که با دستهای خودش بچه را از خود رانده بود حالا درخواست داشتنش را کرده باشد... بالاخره بعد از لحظاتی که به کندی گذشت با صدای بلند و عصبی رو به جاوید داد زد :

- این زن به چه حقی همچین درخواستی کرده...؟ دیوونه شده...؟

جاوید سر بالا گرفت و به چهره ی پر از خشم مهتا خیره شد و پوزخندی زد و گفت : این مسئله چه ربطی به تو داره که مثل اسپند روی آتیش شدی...؟

مهتا که توقع همچین جوابی را از جاوید نداشت با فک منقبض شده فریاد زد : شاید به من ربط نداشته باشه ولی به پدرت ربط پیدا میکنه...

جاوید فریاد زد : منو تهدید نکن ، پدرمم مثل تو نمی تونه تو این مورد هیچ دخالتی بکنه ، مگه دخترم پیش اونا بزرگ شده که بخواد در این مورد نظر بده...؟

مهتا با عصبانیت تمام غرید : اومدی اینجا که دوباره روحتو به بهونه دخترت به این زنیکه بفروشی...؟

جاوید سریع از جا بلند شد و عربده زد : خفه شو مهتا تا خودم دهنتو با مشت نبستم ، این زن که مدام به الفاظ زشت ازش یاد میکنی مادر بچه ی منه ، اینو چند بار دیگه باید حالیت کنم...

امیرعلی جلو آمد و دست به شانه ی جاوید زد تا کمی آرامش کند : بس کن جاوید مگه تو سردرد نداری...؟ می خوای بیمارستانی بشی...؟

جاوید خشمگین اعتراض کرد : دِ آخه نمی زاره آروم بگیرم و مدام رو اعصابه...

مهتا با داد جاوید ساکت نشد و برعکس خشم بیشتری به سمتش هجوم آورد و داد زد : تو به این راحتی میخوای تسلیمش بشی و دخترتو بهش بدی...؟

جاوید با غضب نگاهش کرد و چیزی نگفت و مهتا از این سکوت بیشتر جری شد و فریادی به مراتب بلندتر کشید :

- جواب منو بده جاوید به این راحتی از گناهش می گذری و بچه رو دو دستی تقدیمش میکنی...؟

به جای جاوید امیرعلی جواب داد : هر چند به نظر شما دریا گناهکار باشه اما گناهش بیشتر از گناه جاوید و پدر شما نیست...

مهتا با نفرت به امیرعلی چشم دوخت و این بار آرامتر گفت : یه مادر وقتی جگرگوشه اش رو رها می کنه و حتی حق طبیعی شیر رو هم ازش می گیره گناهش کمتر از جاویدی که برای کمک به پدرش از اون دور شده نیست...؟ گناه تو قاموس شما روانشاسا چیه آقا...؟

امیرعلی نگاهش به سمت جاویدی رفت که بدون جواب دادن به سمت پنجره ی سالن رفت و در سکوت سنگینش که نشان از ذهن مشغولش داشت بهایی به آتش خشم دختر عمویش نداد دوباره برگشت به سمت مهتا و گفت :

- دریا تو اون لحظه شرایط نگه داری بچه رو نداشت چه روحی و جسمی و چه مادی...

- الان شما شدید قاضی و تشخیص دادید دریا بی گناهه و قرار شده برای تبرئه شدن دریا اون بچه ی بیچاره رو هُل بدید تو یه دنیا ناشناخته...

- دنیای مادر و بچه یه دنیای ناشناخته نیست مهتا خانوم ، این دو تا نه ماه ارتباط خونی و عاطفی با هم دارن اینو که نمیشه منکرش شد... میشه...؟

مهتا از اینکه این مرد اینقدر با درایت و تدبیر جوابش را می داد نگران بود ، این مرد حتی با روشی که در پیش گرفته بود می توانست به بهانه ی دختر جاوید این دو نفر را دوباره بهم برساند ، باید کاری میکرد  یا حرفی می زد تا در مقابل این مرد کم نیاورد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
126

امیرعلی سکوت مهتا را بنا به تسلیم شدنش گذاشت و ادامه داد : دریا تو اون شرایط روحی مدارکی رو از پزشک قانونی داره که در اون زمان صلاحیت نگه داشتن بچه رو نداشته و اگه با جاوید کنار نیاد می تونه از راه قانونی حضانت دخترشو بگیره...


مهتا لبخند مسخره ای زد و گفت : شما فکر کن به همین راحتیه ، اما من ساکت نمی شینم به عمو زنگ می زنم و ازش می خواهم بهترین وکیل رو برا این پرونده بگیره ، این زن که اینقدر ازش دفاع می کنید با امضای طلاق و فرستادن بچه پیش پدرش هیچ حقی نداره...

- خانوم اینجا ایرانه و قانون قانون اسلامیه و نمیشه با پارتی و پول رای دادگاه رو برگردوند ، در ضمن قانون اسلام نمی زاره حق هیچ مظلومی پایمال بشه...

مهتا با شنیدن کلمه ی مظلوم خشمش فوران کرد و با صدای بلندی گفت : تنها صفتی که کنار اسم این زن نمی شینه مظلوم بودنشه ، این خانوم فقط یه فرد ظالمه که در حق بچه ی تازه بدنیا اومده اش ظلم کرده ، سالها این بچه زجر کشیده و بارها مادرشو خواسته و احساسات اون بچه ضربه ی بدی خورده اونوقت به این زن میگید مظلوم...؟

امیرعلی در برابر این دختر که با سماجت ایستاده بود تا این ورق را به نفع خود برگرداند کوتاه نیامد و کمی خشم هم چاشنی حرفهایش کرد و گفت :

- شما فکر می کنید دریا تو این چهارسال خوش گذرونده...؟ لحظه به لحظه ی زندگیش بخاطر این عشق زجر کشیده ، بخاطر کاری که پدر شما با جاوید کرد و یک سالش شد چهارسال و برگشت ، یکمی انصاف داشته باشید...

- اصلا من کاری با شما و اون زن ندارم ، جاوید باید برگرده کانادا ، مادرش با اون بیماری که گریبانشو گرفته الان بیشتر به جاوید نیاز داره ، چطوری می خواد دخترشو بده به اون زن و تنهایی برگرده...؟

مهتا به سمت جاوید که پشت پنجره ایستاده بود و در سکوت سنگینش به جدال امیرعلی و خودش گوش میکرد رفت و این بار خطاب به جاوید ادامه داد :

- یعنی راضی میشی دخترتو سه سال بدی دست اون زن و تنهایی برگردی...؟

جاوید همچنان روزه ی سکوت گرفته و بیرون را تماشا میکرد حرف زدن با مهتا برایش فقط وقت تلف کردن بود ، مهتا وقتی سکوت و خونسردی بی دلیل جاوید را دید بیشتر از قبل عصبانی شد و داد زد :

- جاوید دارم ازت سوال می پرسم ، برا چی سکوت تحویل من میدی...؟

جاوید غضبناک برگشت و با خشم و فک منقیض شده تو چشمهای پر از کینه ی مهتا خیره شد و غرید : هنوز نمی دونم میخوام برگردم یا اینجا بمونم ، اما قبلش باید با دریا حرف بزنم...

مهتا مات جمله ی آخر جاوید شد و باور نمیکرد جاوید از راه مسالمت آمیز می خواهد این مشکل را حل کند ، دلش برای خودش و این همه دست و پا زدن برای این عشق بی سرانجام می سوخت ، انگار وارد جریان آب خروشانی شده بود که با دست و پا زدن راهی برای نجات خود پیدا میکرد ولی هر چه بیشتر تلاش میکرد بیشتر غرق میشد... با ترس و خشمی عصبی گفت :

- میخوای حرف بزنی...؟ می خوای بری التماسش کنی تا دخترتو نگیره...؟  تو... تو دیگه حق نداری به اون زن نزدیک بشی...

جاوید با عصبانیت فریاد زد : اون زن بیماری واگیردار نداره که نباید نزدیکش بشم ، باید حرفاشو بشنوم و حرفامو بشنوه...

از کنار مهتا گذشت و روی اولین مبل خودش را رها کرد و به سختی آب دهانش را فرو داد و سوزش غیر قابل تحمل انتهای گلویش را مهار کرد و رو به مهسا که همچنان کنار ورودی آشپزخانه ایستاده بود گفت :

- مهسا جان یه لیوان آب لطف می کنی...؟

مهسا با لبخند بله ی آرامی گفت و برای آوردن آب وارد آشپزخانه شد و همان طور که یخ را از فریزر بیرون می کشید و  داخل پارچ می انداخت به این جدال بی پایان فکر میکرد ، وجود مهتا می توانست زنگ خطری جدی برای دریا باشد ، با این همه بالا و پایین شدن شاید می توانست ورق را به نفع خودش برگرداند و این افکار لرز به دلش انداخت و دلش بیشتر از همیشه شور این زندگی از هم متلاشی شده را می زد... وقتی جاوید به دنبال هم دو لیوان آب سر کشید و کمی از تنش فضای حاکم شده کم شده مهتا بار دیگر برای امتحان کردن اوضاع به نفع خودش به سمت جاوید رفت و این بار با ملایمت و تمنایی بی سابقه که هیچ وقت در رفتارش نشان نداده بود روبروی جاوید قرار گرفت و گفت :

- خواهش میکنم  پیش دریا نرو ، بزار من باهاش حرف بزنم ، هر دوی ما زنیم و حرف همدیگه رو بیشتر می فهمیم...

مهسا با نگرانی نگاهی به امیرعلی کرد و منتظر واکنش جاوید از این درخواست شدند ، جاوید پوفی کرد و عصبی چنگی به موهایش کشید و وقتی سر بالا گرفت چشمش به پشت سر مهتا افتاد که امیرعلی ایستاده بود و خیلی نامحسوس به او اشاره میکرد که این درخواست را رد کند و با پلک زدن خیال امیرعلی و مهسا را راحت کرد و رو به مهتا که منتظر جواب بود کرد و خیلی جدی گفت :

- لازم نکرده تو دخالت کنی ، می خوای دریا با دیدن تو اوضاع رو از این خرابتر کنه...

مهتا کوتاه نیامد و التماس را در نگاهش ریخت و خیلی ماهرانه به آغوش چشمانش هُل داد و گفت : جاوید این شانس رو از من نگیر ، بزار یه کاری برای تو و دخترت بکنم ، چرا نمی خوای بفهمی چقدر دوست دارم...؟ چرا نمی فهمی هنوزم عاشقتم ، تو دیگه حق نداری به سمت اون زن بری تو حق نداری اون زنو ببخشی و دخترتو دو دستی تقدیمش کنی...

جاوید عصبی پوزخندی زد و رو به مهتا گفت : از رویا بیا بیرون مهتا خانوم ، من اگه از اول می خواست با تو باشم برای چی این همه دردسر و عذاب رو متحمل میشدم...؟ اینو برای اولین و آخرین بار تو گوشت فرو کن من بخاطر تو و نامردی پدرت به این جا رسیدم که حالا باید سر بچه ام معامله کنم ، پدر تو منو به این روز انداخته ، پدرت از اولم می دونست من علاقه ای به دخترش ندارم ولی با نامردی انتقام این تصمیم رو که هر کسی می تونست برای زندگی و آینده اش بگیره از من گرفت ، الانم این مسئله مشکل من و دریاس به تو هیچ ارتباطی نداره که داری دخالت میکنی ،  بهتر احترام خودتو حفظ کنی و کاری به من و دریا نداشته باشی...

مهتا با شنیدن حرفهای بی رحمانه ی جاوید مانند انبار باروتی شد که ذره ذره باروت درونش انباشه میشد ، شعله کشید و فریاد زد :

- پس بزار منم مثل خودت حرف آخرمو بزنم ، اونی که عشق منو دزدید و باعث شد بابا اون واکنش رو نشون بده همین دریا خانوم شماس که اینقدر سنگشو به سینه می زنید ، دیگه نمی زارم تو و دریا کنار هم قرار بگیرید اگه میخوای دست از سرت بردارم دخترتو بردار و برگرد پیش پدر و مادرت ، اگه دیگه به سمت دریا نرفتی منم حاضرم این عشقو زیر خاک کنم و ازت بگذرم ولی اگه بخوای با این بهونه بری سمت دریا یکی از ما سه نفر باید به درک واصل بشه تا این توازن درست انجام بشه ، باور کن بلوف نمی زنم ، غرور له شده ی من در برابر جدایی همیشگی شما دو نفر ، حالا دیگه خود دانی...

کیفش را با خشم برداشت و بدون نگاهی از خانه ی امیرعلی بیرون زد و در سالن را با بدترین شکل ممکن به هم کوبید... جاوید پوفی کرد و به طور ناگهانی خنده ی عصبی سر داد و گفت :

- دختره ی عوضی منو تهدید میکنه ، اگه قرار یکی از ما سه نفر به درک واصل بشه اون یه نفر مطمئنا خودتی که باید با دستای خودم خفه ات کنم...

امیرعلی که فهمید چیزی تا انفجار جاوید باقی نمانده رو به مهسا از او چند تا چایی خواست تا به این بهانه جلوی انفجار احتمالی جاوید را بگیرد ، مهسا که رفت امیرعلی روبروی جاوید نشست و گفت :

- نگران توهمات یه دختر بچه نباش ، این یه واکنش طبیعیه و هیچ توجیه دیگه ای نداره...

جاوید عصبی غرید : پدر همین دخترم با همین توهمات که میگی منو چهارسال بی گناه انداخت زندان ، امیرعلی باور کن مهتا مثل پدرش خطرناکه ، می ترسم بلایی سر دریا یا دخترم بیاره...

با قرار گرفتن سینی چایی در برابرش با تشکری از مهسا فنجان چایی را برداشت و ادامه داد : باید یه کاری بکنم قبل از اینکه دیر بشه ، باید این دختر رو که هر لحظه مثل بمب اتم عمل میکنه رو از ایران دور کنم تا دستم به خون کثیفش آلوده نشده...

امیرعلی خندید و به شوخی گفت : پس تصمیم داری قاتلم بشی پیشاپیش این منصب جدید رو بهت تبریک میگم ، لااقل این بار دریا از دست تو و دخترعموت برای همیشه راحت میشه...

مهسا با اعتراض اسم امیرعلی را آورد و به او فهماند الان وقت این شوخی ها نیست و باید راه چاره ای پیدا کنیم... امیرعلی لبخند پر مهری به مهسا زد و گفت :

- خیلی خب خانوم من دیگه نظر نمیدم ، شمام اینقدر حرص نخورید چشمای بچه ام لوچ میشه...

خندان چاییش را خورد و به سمت جاوید رو کرد و ادامه داد : چاییتو بخور تا بریم برا ناهار وقتی معده مون پر شد مغزمون تازه بکار میفته و میشه یه راه اساسی برای این معضل پیدا کنیم ، پاشو پسر امیدت به خدا باشه...

جاوید فنجان چایی را یک نفس سر کشید و بی حرف از جا بلند شد ، این روزهایش  با کلافگی و سردرگمی  بد می گذشت ،   مرد بود و باید همه ی دردهایش را درون سینه حبس میکرد و دم نمی زد ، اما وسط این همه گره کور زندگیش حرفها و حمایت امیرعلی دانه دانه جوانه می زد و رشد میکرد و شاید در آینده ای نزدیک با همین توکل و امید که مدام امیرعلی ورد زبانش بود شاخه هایش از دیواره های قلبش چون پیچکی آویزان میشد و عطرش رنگ سپیدخوشبختی به این تقدیر خاکستریش می زد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، Golabatoon
127

با مشورتی که همان روز با امیرعلی و مهسا کرد قرار بر این شد که دو روز بعد که جمعه بود و مطمئن بودند دریا تو آپارتمانش هست به دیدنش برود و رو در رو در مورد دخترشان حرف بزند و حرفهای دریا را هم بشنود ، این دیدار برای هر دو زورآزمایی سختی بود مخصوصاً برای جاوید که دانسته از این دیدار جلو می رفت ، نمی دانست با نزدیک شدن دوباره به دریا در چهار چوب خانه چه اتفاقی را در خود رقم می زند ، دلش عجیب خواهان این نزدیکی ممنوعه بود اما عقلش او را از ادامه ی این بازی برحذر میکرد...


نه میتونم از این احساس رها شم تا تو تنها شی
نه اون اندازه دل دارم ببینم با کسی باشی

بالاخره روز پر از التهاب از راه رسید و ماشین امیرعلی دم آپارتمان دریا توقف کرد ، جاوید نگاهی به اطراف و آپارتمان انداخت و راضی از انتخاب دریا که در همه ی موارد بهترین ها را انتخاب میکرد لبخندی زد ، هر  کسی که اینجا را برای اسکان انتخاب کرده بود خیابان خلوت و محله ی ساکتی بود و یک امتیاز بزرگ برای ساکنانش محسوب میشد ، دریا همیشه به دنبال آرامش بود آرامشی که بی رحمانه به مدت چهارسال از او دریغ کرده بود... چشم از خیابان و آپارتمان گرفت و نفس سنگینش را از سینه بیرون داد ، حس غریبی داشت مثل حس تشنه ای رسیده به آب محبوس شده در میان حصارهای آهنین...

قبل از اینکه جاوید پیاده شود امیرعلی با شوخی گفت : نمیخوای باهات بیام...؟ امکان داره راهت نده...

جاوید لبخندی از روی استرس زد و گفت : نگران نباش ، قِلقِش فقط دست خودمه...

امیرعلی ابرویی بالا انداخت و این بار جدی گفت : بدون عصبی شدن مثل یه آدم متمدن باهاش حرف میزنی ، اذیتش نکن ، دریایی که من دیدم خیلی شکسته اس بیشتر از این روا نیست زجر بکشه...

جاوید سری تکان داد و گفت : می دونی که چقدر دوسش دارم و دلتنگشم ، از وقتی تو اون مهمونی نگام تو نگاه پر از غمش نشست و فهمیدم اونم سالها درد کشیده اون نفرتی که بابت پس زدن بچه ام ازش تو دلم نشسته بود تموم شد و جاش دوباره همون عشق قدیمی برگشته ، هنوز می خوامش و برای برگردوندنش هر کاری میکنم ولی از خیر تنبیهی که براش در نظر گرفتم نمیگذرم ، شاید به اندازه ی من گناهکار نباشه اما اینقدر مقصره که این تنبیه لازمشه ، پس نگران نباش بیشتر از یک سال باهاش نفس کشیدم و زندگی کردم کاری میکنم که نه سیخ بسوزه و نه کباب...

امیرعلی با خیال راحت نفسی کشید و گفت : از یه عاشق چیز دیگه ای انتظار نداشتم که تنبیهشم عشقه ، به قول معروف " "چوب معلم گُله هر کی نخوره خُله"

جاوید خندید و از ماشین پیاده شد به محض اینکه در را بست امیرعلی دوباره صدایش زد : مراقب باش این عشق کار دستت نده...

جاوید که منظور امیرعلی را خوب فهمید پوزخندی زد و بی پروا گفت : چیه میترسی نتونم خودمو کنترل کنم و تا تو تخت ببرمش...

امیرعلی چشم غره ای رفت و زیر لب مردک پرویی نثارش کرد و استارت زد و با تک بوقی از آنجا دور شد و جاوید را با تمام دلهره و استرسش هایش تنها گذاشت ، نگاهش دوباره به سمت آپارتمان ده طبقه کشیده شد ، قدمهایش لرزان بود ، این نزدیکی اگر این بار سبب مرگش نمیشد از این بند برای همیشه رها میشد...

دوباره زخم ها را با عشق مرهم می گذاشت
دوباره شکسته ها را بند می زد
دوباره سینه اش ماًمن معشقوق میشد
دوباره هوای نفس کشیدنش عطر موهایش نام می گرفت  
و دوباره...

نفس عمیقی کشید و هر چه اکسیژن در هوا بود قاپید تا تجدید نیرو کند ، باید در مقابل معشوق مقاوم و جدی و صبور باشد وگرنه این بار یکسره این زندگی را می باخت...

****
دریا به تنهایی تو آشپزخانه وول می خورد و ظرفهای شسته شده ی دیشب را تو کابینتها جای می داد ، امروز روز دهم سال جدید بود و آوا دیشب به خانه شان برگشته بود تا به همراهی پدر و مادرش به دید و بازدید فامیلهایش برود ، هر چه به دریا التماس کرده بود که چند روزی همراه آنها باشد دریا زیر بار نرفته و حتی مادر آوا هم که او را شخصاً دعوت کرده بود نتوانسته بود او را چند روزی از این تنهایی چسبیده به زندگیش جدا کند ، با تنهایی خو گرفته و تنها بودن را به هر جمعی ترجیح می داد ، تنهائیش با درد دوری ادغام شده بود ، دردهایی که هر لحظه روح و احساسش را می تراشید ، هیچ واژه ای را سراغ نداشت تا بتواند قدر دردهایش قد بکشد و اوج عذابش را به نمایش بگذارد...

نبودنهایی هست که هیچ بودنی جایشان را پر نمیکند
کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند
حرفهایی هست که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم
خاطراتی هست که هیچگاه فراموش نمی شود
و... بعضی حس هایی خاص و نابند مثل بعضی از آدمها

با رفتن آوا مینا روزها به خانه ی برادرش می رفت و حدود هشت شب برمی گشت و یک راست به آپارتمان دریا می آمد و همانجا می خوابید ، این قرار بین آوا و مینا بود که در بحرانی ترین روزهای دریا که بعد از دیدن جاوید اتفاق افتاده بود او را تنها نگذارند و مراقبش باشند ، این روزها دریا بیشتر درون خودش فرو رفته و هم کم حرف شده بود و هم به پیشنهادهای آوا و مینا برای رفتن به مکانهای دیدنی شهر و ساعتی را به تفریح گذراندن جواب منفی می داد ، تنهایی این روزها برای دریا مثل سَم روی روح و جسمش اثر گذاشته و او را داشت آرام آرام از پای می انداخت ، دریا میان این تنهایی و کشمش دردها له میشد شاید اگر امید به دخترش نبود همه چیز خیلی وقت پیش تمام شده و هر کدام به راه خود رفته بودند و پشت پا به این همه عذاب و انتظار زده بودند...

ظرف آخر را که تو کابینت چید به سراغ یخچال رفت تا بسته ای گوشت چرخ کرده بیرون بگذارد ، امروز دلش هوس مارانی کرده بود ، امروز می خواست کمی به خودش اهمیت بدهد امید کمی ته دلش حرکت نامحسوسی داشت از اینکه می دانست جاوید و دخترکش در این شهر که او نفس می کشد آنها هم نفس می کشیدند و یا با چند کورس ماشین فاصله بین آنها  خط می خورد کمی سرخوش و راضی کارهایش را انجام می داد ، هر چند که به تنهایی غذا به دهانش مزه نمیکرد ، هر چند که دلتنگ دُرسا بود و دلش می خواست خرگوشکش میان آغوشش بود و با دستهای خودش ماکارانی را  که یکی از غذاهای مورد علاقه ی بچه ها بود رول کرده و در دهانش می گذاشت اما همینکه به یاد  جاوید  می افتاد که برگشته و شاید دخترکش خیلی به او نزدیک بود دل خوش کرده و با نیروی مضاعفی که در جانش نشسته بود خود را مشغول آماده کردن ناهار کرد... هنوز دستش به پیاز و چاقو نرسیده بود که با صدای زنگ خانه از جا پرید ، انتظار آمدن کسی را نداشت ، با صدای زنگ دوم وقتی برای فکر کردن نداشت و خیلی زود خود را پشت در رساند از چشمی نگاهی کرد و کسی را ندید از این ملاقاتهای ناگهانی حس خوبی نداشت بیشتر فکرش به سمت محراب و حضور سنگینش می رفت و همین فکر دلشوره به جانش انداخت  با زنگ سوم مجال دیگری نیافت و خیلی سریع مانتو به تن کشید و شالی را روی موهایش انداخت و با احتیاط در را باز کرد و با دیدن جاوید که خیلی مصمم و جدی پشت در ایستاده بود رنگش به شدت پرید و مبهوت مردمک های سیاهی شد که سالها آرزوی دوباره دیدنش را داشت ، این دیدار ناگهانی ، نفس درون سینه اش حبس کرد ، این روزگار دستش را از بیخ گلویش برنمی داشت ، گویی قصد داشت آنقدر فشار بدهد نا نفسهای به شمار افتاده اش کامل قطع شود...

با صدای جاوید از آن بن بست وحشتناک چند ثانیه ای خلاص شد و بی اراده کنار رفت و جاوید بی اعتنا به دریا که باید به او اجازه ی ورود بدهد وارد آپارتمان شد....

- مگه خودت با امیرعلی حرف نزدی ، پس چرا از دیدنم اینقدر بهت زده شدی...؟

دریا همانطور متحیر کنار در نیمه باز ایستاده و به دستگیره ی در خیره مانده بود ، مبهوت بود از این دیدار ناگهانی و مبهوت تر از اینکه جاوید بعد از چهار سال که با او همکلام شده بود اینقدر راحت و با مفرد او را خطاب کرده بود ، انگار هیچ اتفاقی بین آنها نیفتاده و چهار سال از هم جدا نمانده بودند ، دریا اصلا انتظار این برخورد ساده و بی تکلف را نداشت... با صدای جاوید کنار گوشش از جا پرید و قلبش بنای ناسازگاری گذاشت :

- وقتی خودت اعلام جنگ میکنی پس انتظار حمله ی دشمنم باش که اینطور غافلگیر نشی خانوم دریا عبادی...

دریا سر چرخاند و نگاهش با نگاه این غریبه ی آشنا در آمیخت ، نگاهش پر از بغض و درد بود ، پر از نفرت و درد جدایی چهارساله ،  درد بر جای جای قلبش پنجه می کشید ، ولی نگاه جاوید تب داشت ، پر از حُرم خواستن و عشقی که ناتمام مانده بود ، نگاهش می کاوید رج به رج چهره ی مهتابی یار را ، حسی اوج گرفت به بلندای کوه اما خیلی زود در پس همان کوه فرو نشست و نگاه گرفت و خود را روی اولین کاناپه انداخت و نفس حبس شده ی آمیخته با عطر دلکش یار را با شتاب از سینه اش رها کرد...

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب میشود
چه کرده ای با سراب من که قطره قطره آب میشود

دریا با پاهایی لرزان به سمت اتاق خوابش گام برداشت حضور جاوید ناآرامش کرده بود ، این همه نزدیکی را نمی خواست از دلش مطمئن نبود می ترسید وا بدهد ، می ترسید صبوری این چهارسال را به گند بکشد ، واهمه داشت از جاویدی که دوباره مثل روزهای اول عاشقی بی گدار به جاده ی عشق بزند و باز هم در این چهار دیواری ساز عاشقیش را کوک کند ، باید پشت در بسته ی اتاق آرام می گرفت باید خودش و دلش را جمع میکرد ، این دل مستعد یک اشتباه دیگر بود اشتباهی که این بار ممکن بود مرگش را رقم بزند... به هر ترتیبی بود به خود آمد تمام دردهایش را پیش رویش مجسم کرد ، تمام دلائلی که می توانست نفرت را بر روی قلب لرزانش بنشاند را ردیف کرد و وقتی لرزش دلش جای خود را به دیوار سنگی نفرت داد با گامهای محکم از اتاق بیرون زد و جاویدی را دید که با چشمانی بسته سر بر تکیه گاه کاناپه گذاشته و آرام آرام نفس می کشد ، لختی بالای سرش مکث کرد ، چیزی عوض نشده بود فقط کنار شقیقه هایش چند تار موی سفید خودنمایی میکرد و چند چین کوچک کنار چشمهایش اضافه شده بود ، هنوز هم همان چهره ی دلنشین را داشت همان قاب صورتی که زمانی عاشقانه قاب می گرفت و بوسه بارانش میکرد ، بغض تا گلوگاهش بالا آمد ولی نفرت خیلی زود او را پس زد و مثال نسیمی از کنارش گذشت ، از دور شدن بوی عطر دلپذیرش جاوید چشم باز کرد و رصد کرد اندامی که زمانی از آغوشش دور نمیشد ، چه کرده بود با زندگی و عشقش...؟ چهارسال ذهنش آشفته بود اما امروز سمت و سویی هدفدار داشت ، دلش تنها یک حسرت داشت حسرت داشتن دوباره ی زنی که دل در هوایش پر و بال می زد...

تو خاکستر شدی یا من
دارم می میرم از این درد
بیا این خانه و کبریت
تلافی کن ولی برگرد

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، به رنگ آسمون ، AmirHafez ، Golabatoon
128

پشت قهوه ساز ایستاد سعی کرد با چند نفس عمیق موج داغی را که تو رگ هایش به جریان افتاده بود مهار کند و تنها چیزی که او را از این جریان دور نگه می داشت به یاد آوردن تمام دردهایی بود که همین مرد در وجودش کاشته بود ، چقدر دلش می خواست فرار کند همه چیز را پشت سرش بگذارد و هیچ کدام از آدمهای زندگی این روزهایش را نبیند ، فقط خودش باشد برسد به یک برهوت زانو بزند سر به آسمان بالا آورد و فقط فریاد بزند... فریاد...


سنگ گیر کرده در گلویش را با هزار بدبختی قورت داد و با قهوه ای که کمی شیرین شده بود به سالن برگشت و بعد از گذاشتن قهوه روی میز زیر نگاه سنگین جاوید نشست و نگاهش را به میز روبرویش دوخت و به یاد بیت شعری افتاد که  در ذهنش جا مانده و حس غریب این روزهایش را بیان میکرد...

ای عشق ای قدیمی ترین زخم روزگار
در گوشه ی دل سر پیری چه میکنی

نگاه جاوید چه بی پروا روی صورتش قدم می زد و خیال برداشتن نداشت ، قلبش از شوق این نزدیکی پر میکشید و در دل روزی هزار بار خدا را شکر میکرد که به بهانه ی دخترش می توانست باز هم نزدیک دریا باشد و عطر تنش را وارد ریه هایش بکند و جانی دوباره بگیرد ، مثال ققنوسی که هزار بار سوخته و باز هم از دل آتش بیرون می آمد... لبخندش وقتی عمق گرفت که مزه ی همیشگی قهوه ی دلخواهش به زیر زبانش رفت دریا هنوز هم ذائقه ی او را از یاد نبرده بود ، هنوز این عشق سرد سرد نشده بود ، هنوز ولرم بود و گوارا...

ضرب صدای فنجان روی میز فقط کمی چشمان دریا را منحرف کرد جاوید این نگاه مات و این سکوت را نمی خواست وقتی خودش اعلام جنگ کرده بود انتظار داشت دریا را با کمان ابروهایی در هم تافته و تیر مژگانی برگشته به استقبال ببیند... نگاهش باز گستاخ شد و بی اراده به سمت لبهایی کشیده شد که در روزها و شبهای زیادی مامن گونه های زبر و نرمی لبهایش میشد ، آخ... که چه روزها و شبهایی را از دست داده بود و " افسوس " تنها یادگار اشتباه بزرگش بود...

مرهم زخمهایم کنج لبهای توست
بوسه نمی خواهم چیزی بگو

- خب بفرمایید دریا خانوم این گوی و این میدان ، امیرعلی می گفت دختر منو میخوای هوم....

دریا بالاخره نگاه آزرده اش را به جاوید دوخت و کنایه ی دردناک جاوید را به جان خرید ، سخت بود دیدن مردی که روزی به قامتش تکیه می زدی و امروز تبدیل به ستونی از کنایه و پوزخند شده بود...

تلخ لب زد : اون دختر منم هست...

چهره ی جاوید با این جمله همان جور خونسرد ولی پر از استهزاء بود ، پوزخند لبهایش هر ثانیه عمق می گرفت اما برای دریا اهمیتی نداشت این بازی یا به قول جاوید جنگ تازه شروع شده بود ، این کنایه و تحقیرها جزء این بازی بود که بعضی از آنها را حق خود می دانست و هیچ حقی برای اعتراض نداشت ، نباید در مقابل جاوید که خوب قائده ی بازی را بلد بود کم می آورد برای همین بدون اهمیت دادن به هر چیزی که او را آزار می داد گوش داد به جمله ی پر از کنایه ی جاوید...

- چطور به خودت مطمئن شدی که من دخترمو میدم دست کسی که از اول تولد روی مادر بودنش خط کشید ، چی عوض شده که جرات همچین درخواستی کردی...؟ تو اصلاً روت شد چنین درخواستی بکنی...؟

دریا متعجب از این تغییر موضع و خشم به خروش آمده ی او ، در دلش به خوش خیالی خود خندید که فکر میکرد جاوید هنوز هم بخاطرش سر هر موضوعی کوتاه می آمد که پا به آپارتمانش گذاشته و روبرویش نشسته بود ، با معلوم شدن این روی جاوید برآشفت و با حالت تهاجمی به خود گرفت و گفت :

- دنبال خوش گذرونی نرفتم که به قول تو خط کشیدم روی مادر بودنم ، این نونی بود که خودت تو کاسه ام گذاشتی و شرایطی رو برام فراهم کردی که نتونم بچه ی خودمو نگه دارم ، می دونی اگه برم شکایت کنم قاضی حق رو به من میده...؟ چون مدرک دارم که چهار سال پیش اوضاع روحیم اینقدر خراب بود که اصلا به سلامت خودم فکر نمیکردم چه برسه به اینکه نوزادی رو هم تو این دامن نا سالم بزرگ کنم ، شاید از نظر تو من یه مادر بی عاطفه باشم ، شاید فکر کنی من لیاقت مادری به قول خودت دخترتو ندارم ولی نمیتونی انکار کنی اون دختر مال من نیست و یا این نه ماه از زیر بوته به عمل اومده ، من با این کارم به اون خونواده و هویت دادم ، چیزی که خودم نداشتم و همین باعث شد شماها اون همه بلا سرم بیارید...

جاوید عصبی از این موضع سخت دریا از جا بلند شد و با صدای بلندی گفت : اشتباه تو همین جاست که فکر میکنی به دخترم لطف کردی ، ولی اینجا تو اشتباه میکنی ، اون زمان من زندان بودم و دسترسی به اینکه بچه رو پیش خودم نگه دارم نبود ، شاید اگه من این سه سال رو بالای سرش بودم می تونستم از گناهت بگذرم ولی الان نمیتونم ، تو با دونستن موقعیت من دخترمو از مادر محروم کردی و نمی تونی هیچ توجیهی برای این کارت داشته باشی...

دریا هم متقابلا با عصبانیت مقابل جاوید ایستاد و این بار آرامتر گفت : باشه تموم حرفای تو قبول ، من اشتباه کردم ، حماقت کردم ، ولی الان میخوام جبران کنم ، خودت می دونی دختر بعد از طلاق تا هفت سال پیش مادرش می مونه چهار سال پیش تو بود ، میخوام این سه سال بیاد پیش من ، بزار جبران کنم بزار بهش بفهمونم مادری هم داره ، میخوام بهش بگم موقع تولدش شرایط نگه داریش رو نداشتم... نمیخوام دخترم تو دست و پای دخترعموی جنابعالی بزرگ بشه اون دختر فقط سهم من و توست چهار سال پیش تو بود حالا باید بیاد پیش خودم...

جاوید با شنیدن نفرتی که در صدای دریا بخاطر اسم بردن از مهتا نشسته بود ابرویی از روی مصلحت بالا انداخت و چهره ی متعجبی به خود گرفت ، هر چند که امیرعلی همه چیز را برای او پیش بینی کرده بود اما بخاطر لو نرفتن نقشه اش حالت آدمهای گنگ و مات را به خود گرفت و پوزخندی هم چاشنی لبهایش کرد و گفت :

- پس بگو دردت چیه که تازه به یادت افتاده یه گوشه ی این دنیا دختری داری که باید چهار سال پیش براش مادری میکردی و نکردی ، پشیمونیت فقط بخاطر دخترعموی منه ، تو اصلا به بچه اهمیتی نمیدی...

دریا عصبانی از این استدلال که کمی رنگ واقعیت در ضمیر ناخداآگاهش موج می زد اجباراً  نظر جاوید را رد کرد و  گفت :

- درخواست من ربطی به دخترعموی جنابعالی نداره ، تو نمیتونی با این حرفا جلوی دیدار من و دخترمو بگیری ، می دونی اگه برم دادگاه و از تموم زندگیم بگم و حتی به قاضی خاطرنشون کنم که پدرت برای از بین بردن یه میراث خور اضافه با یه صحنه ی تصادف الکی می خواست بچه رو از بین ببره چی به سرت میاد...؟ اونوقت این شمایی که باید دنبال من بدوید تا بتونی دخترتو داشته باشی...

جاوید عصبی خندید ، خنده اش تلخی زهر را داشت ، دریا دیگر آن دختر تنها و ترسیده ی چند سال پیش نبود که با محبت یا فریادی او را ساکت کند سختی و رنج های بی شمار این چند سال از او زنی سخت و سرد ساخته بود ، زنی که مثل فولاد جلویش ایستاده و او را تهدید میکرد ، این دریا برایش ناشناخته بود و مطمئن بود که برای وارد شدن دوباره به این قلب راه سختی در پیش دارد و با احتمال اینکه نتواند دیگر مالک این قلب شود از درون لرزید اما اقتدارش را حفظ کرد و این بار مثل پدرش جدی و محکم گفت :

- با این حرفا و تهدیدا پشیمونم که برای شنیدن حرفات پا به این آپارتمان لعنتی گذاشتم تو هنوزم همون دریایی که بخاطر گناه دیگرون بچه ی خودتو مجازات کردی ، بهتره فکر این بچه رو از مغزت بیرون کنی ، بهت اجازه نمیدم با روح و روان دخترم بازی کنی ، این راهی بود که خودت انتخاب کردی پس مردونه پاش بمون...

هم زمان بغض به گلو و قلبش حمله کرد ، نگاه دوخت به دستهای مردانه ای که روزی حصار تنش بود و لب زد : نمیتونم ، این فکر از مغزم بیرون نمیره ، چهار ساله دارم بخاطر حماقت خودمو و تو می سوزم ، سالهاس همه ی خوابام کابوسه ، فکر نکن خیلی راحت برام گذشت...

جاوید عصبی فریاد زد : حماقت من چرا...؟ من به زور بچه رو ازت گرفتم...؟ چه حماقتی کردم...؟

دریا با چشمهایی که از اشک برق می زد و دل درگیر جاوید را می لرزاند مثل او صدایش را بلند کرد و گفت : مقصر این زندگی از هم پاشیده ، اینکه یه مادر در اوج استیصال از دخترش ، از تنها امیدش بگذره تنها من نبودم ، این آجر کج رو اول از همه پدرت تو زمین ما کاشت ، پدرت گند زد به تموم امید و آرزوهای هر دومون ، بعد نوبت حماقت تو شد که اون پیشنهاد رو قبول کنی و با تموم عشق و مخالفتای من بری و بعد از چند سال برام دادخواست طلاق بفرستی ، اون موقع فهمیدم که این عشق اینقدرام پر رنگ نبوده که به این راحتی ازش گذشتی ، ضربه ی بزرگ رو من خوردم ، منی که جز تو کسی رو نداشتم ، منی که تموم آرزوهام تو عشق و محبت تو گره خورده بود ، بعد رفتنت تا مدتها مثل یه آدم بی روح و سرگردون زندگی میکردم و تو تنهاییام غرق بودم که باز پدرت پاشو گذاشت بیخ گلوی این زندگی و برام عکس جعلی فرستاد و بعد از یه تصادف نمایشی برای کم شدن یه وارث منو راهی بیمارستان کرد ، تو اون بیمارستان تنها گِله ای که از خدا کردم این بود که چرا تو این تصادف نمُردم و دوباره برگشته بودم تو دنیایی که همه ی عشق و محبتش رنگ ریا به خود گرفته ، بعدم خیلی راحت برگه طلاق رو برام فرستادی و ازم خواستی طلاق بگیرم و برم دنبال زندگیم ، هه زندگی... تو فکر میکردی بعد از جدا شدن دیگه زندگی من پا می گرفت که منو تنهایی هل داری به سمت سرنوشت نامعلوم...؟

دریا چند قدم نزدیک جاوید شد و با نفرت زل زد درون سیاهی چشمانی که روزی آرزوی داشتنش را داشت و الان...

- ازت متنفرم جاوید آیت که به راحتی با ترفندی تونستی منو از سر خودت باز کنی و برگردی پیش دخترعموت و آرزوی پدرت و مادرتو برآورده کنی ، لیاقت تو همون آدمایین که ارزش آدمها رو با پول و اعتبار و مقام مقایسه  می کنن و اصلا با واژه ی عشق و محبت آشنا نیستن ، من یه دختر بی کس و بی خونواده بودم که نه پول داشتم و نه اعتبار و مقام ، تنها چیزی که تو قلبم پر بود عشق و محبتی بود که بی دریغ اما به اشتباه خرج تو کردم و تا به الان که روبروت ایستادم دارم تاوانشو میدم ، تو پسر همون مادری که منو میخواست با پول بخره تا همیشه از زندگی پسرش گم شم بیرون ، گم شدم ، رفتم به درک ، چهارساله ازت گذشتم ولی نمی تونم از دخترم بگذرم...

جاوید از حس تنفر دریا تلخ شد ، زهر شد ، نیش شد و بی ملاحظه تازید به او : حالا تو گوش کن دریا خانوم ، برای اولین و آخرین بار حرفامو گوش کن و تصمیم آخر رو بگیر ، من برگشتم ایران که بمونم ، با پدرم که هنوز هم مخالفت برگشتن من بود اتمام حجت کردم و اونم بخاطر اینکه باعث تموم این خرابی ها شده و چهار سال از بهترین سالهای عمرمو با اشتباهش گرفت بالاخره کوتاه اومد و تسلیم خواسته ی من شد...

نور امید در دل دریا از شنیدن حرفهای جاوید روشن شد و قلبش آرام گرفت ، هر چند که دیگر نمیتوانست با رضایت قلبش جاوید را داشته باشد اما همینکه دخترش در همین شهر بود و هم زمان از همین هوایی تنفس میکرد که دخترش نفس می کشید در پوست خود نمی گنجید ، سعی کرد شادیش را از شنیدن این خبر بروز ندهد و چهره ی سرد و سختش را حفظ کند  ،   ولی هنوز نگرانیهایی چون مهتا در کنارش بود که نمی گذاشت شادیش کامل شود ، هزاران سوال در ذهن و روحش نقش بسته بود و نمی دانست حکمت بودن او در کنار جاوید چیست...

جاوید پوفی کرد و ادامه داد : میخوام حرفه ی پدرمو اینجا دنبال کنم برای همین اون شب به طور اتفاقی منو تو مهمونی توحیدیا دیدی ، پدرم چندین ساله با اونا کار کرده و و با هم تو بعضی از قراردادا شریکن ، دیدار شب سال تحویلم برای عقد یه قرارداد مهمی بود که هم برای پدرم و هم برای اونا سود زیادی داره ، نمیخوام بخاطر اختلاف من و تو خدشه ای به این رابطه بزنه که مطمئنا اگه اینطور بشه باز از طرف پدرم هر دومون آسیب می بینیم... وقتی تو خونه ی پدرم مستقر شدم دخترم میاد پیش من و فقط بخاطر اون یه سال عشق و محبتی که بین ما بوده می تونی به عنوان یه دوست اونم هفته ای یه بار بیای دیدن دخترت ، این کارم فقط بخاطر اینه که بهت ثابت کنم جنس من با جنس پدرم فرق داره و هیچ وقت هیچ خوبی و بدی رو فراموش نمیکنم...

دریا خیره به گوی های سیاهه ولی ذهنش تمام روح جاوید را کندوکاو می کند ، در نگاهش پلک نمی زند و از چشمانش که پر از واژه های ناخواناست چیزی غیر اینکه گفته  را می خواند ، به خوبی حس میکند که زبان و دل جاوید با هم می جنگد و در این لحظات این زبانبود که پیروز میدان شد ، خودش هم به همین روش جلو آمده گر چه هنوز هم عاشق این مرد تلخ و مغرور بود و لحظه ای به قلبش اجازه نمیدهد از او دور شود اما ظاهری سخت و سرد به خود گرفته و با غرور با این مرد خواستنی در جدال بود... برای همین پوزخندی به این صورت سرد خشک اضافه کرد و با کنایه گفت :

- دست و دلباز شدی آقای آیت ، ولی بهتره بدونی من میخوام سه سال دخترم بیاد پیشم تو همین خونه ، بیاد به خونه ی مادرش ، نه هفته ای یه روز ، نه برای چند ساعت ، نه به عنوان یه دوست خونوادگی ، حق اون دخترِ که بدونه مادرش کیه و چرا به محض بدنیا اومدن مادرش اونو ترک کرده ، اجازه نمیدم این حق طبیعی رو ازمن و اون بگیری...

صورت جاوید منقبض شد و چشمهایش سخت و سنگی ، حل شد در گوی های عسلی که مثل همیشه روحیه ی جنگجویش درون آنها حلول کرده بود ، عاشق همین غضب و جدال چشمها بود که برای او خط و نشان می کشید ، نفسی بلند به عمق یک اقیانوس از سینه بیرون داد و دوباره در پوسته ی جدی و سردش فرو رفت و خودش را روی کاناپه رها کرد و با اقتدار گفت :

- خیلی خب... من با دو تا پیشنهاد اومدم اینجا ، یکیش همین بود که گفتم فقط می تونی به عنوان یه دوست خونوادگی بیای دخترتو ببینی و حق نداری بهش بگی مادرشی ، اما دومیش... اگه میخوای تموم وقت دخترتو داشته باشی باید بیای تو خونه ی من زندگی کنی ، اونم با من و دخترمون...
 
دریا با حیرت به لبهای جاوید خیره ماند ، هوا برای نفس کشیدن کم داشت یا هوای امروز آلوده بود...؟ اضطراب و خشم با تبانی همدیگر قفسه ی سینه اش را فشار میداند و نفسش را نامنظم کرده بود ، سخت بود آدم هم زمان بخواهد چند تا مشکل را حل کند که توی یکی از آنها تجربه ای نداشت ، هر بار و هر روز یک بدبحتی وسط این خط به خط زندگی خوابیده بود که از حکمتش سر در نمی آورد... این پازل تازه شبیه پیازی چند لایه بود که هر لایه اش پشت آن یکی پنهان شده بود...

جاوید بدون اهمیت دادن به حال دریا که از شنیدن پیشنهاد دومش خشکش زده بود ادامه داد : اگه این پیشنهاد رو قبول کردی به مدت سه ماه به عنوان پرستار بچه میای اونجا ، تو این سه ماه وقت داری دخترتو جذب خودت کنی و از راهی که به بچه آسیب نرسه از خودت براش میگی و اونو برای معرفیت آمده اش میکنی ، اگه موفق بشی بدون اینکه آسیبی ببینه و تو رو به عنوان مادر قبول کنه اونوقت رضایت میدم سه سال بیاد پیشت...

نگاه دریا پر از شماتت و تعجب بود ، نگاهش در دل جاوید طوفان به پا کرده بود و بیشتر از قبل دلش را نشانه رفته بود ،  به خودش جرات داد نزدیکتر شود و با خم شدن باعث شد سایه اش روی نیم رخ زیبای یار بیفتد ، نگاهش پر از شیطنت و خنده ی زیر پوستی شد ، چشمان مات دریا برای یک لحظه پر از مهر شد مِهری که سینه ی جاوید را نشانه گرفته بود ، باید زودتر پایان نقشه اش را به اتمام می رساند نمی توانست اینقدر به آتش نزدیک باشد و نسوزد... لبهایش را کمی جمع کرد و غرق عسلی های دریا شد و ادامه داد :

- اگه شرط رو قبول کردی باید یه شرط کوچولوی دیگه هم کنارش قبول کنی تا جواز ورودت صادر بشه...

دریا متحیرتر از قبل با نگرانی بیشتر نگاهش بین دو گوی سیاه او قدم رو رفت که صدای جاوید او را مجبور به شنیدن کرد :

- برای اومدن به خونه ی من باید مَحرمم باشی ، نمی خوام تو خونه ی خودم معذب باشم و هر نگاه به سمت تو و لمس بی اراده و ناگهانی باعث عذاب و گناه تو یا من بشه ، منظورمو که خوب می فهمی...؟ با خوندن یه خط عربی همه چیز حله کار زیاد سختی نمیخوایم انجام بدیم ، پس خوب به شرایطم فکر کن و تصمیم آخرتو بگیر ، برای بدست آوردن مهمترین چیز زندگیت بهتره از خیلی از چیزا بگذری حتی از غرورت...

با پیشنهاد جدید و نفس گیر جاوید نگاهش خالی شد ، دیگر قلبش را حس نمیکرد ، انگار از تپیدن افتاده بود ، غرق شد در قهقهرایی از سکوت و پوچی ، خالی از تمام بودن هایش شد... جاوید با آگاهی از حال خراب دریا بی اعتنا به سمت در آپارتمان رفت و دستگیره را به دست گرفت ولی در لحظه ی آخر برگشت سمت دریا و جمله های آخر را با تمام قدرت به سینه ی قلب در حال ایستادن دریا کوبید :

- یادم رفت اینو بگم ، شاید تو این سه ماه مهتا هم با ما زندگی کنه ، درسته عاشقش نیستم و تا حالا مقاومت کردم که از زیر این ازدواج اجباری بیرون بیام ولی به تازگی دارم در موردش فکر میکنم ، دیگه از من عشق و عاشقی گذشته و بخاطر آرامش خودم و دخترم نیاز به یه خونواده دارم آدما که همیشه با عشق نمیتونن کنار هم باشن دلایل دیگه ای هم هست که دو نفر بتونن مثل دو تا انسان عادی و نرمان کنار هم باشن ، مثل پدرم که وقتی عشق زندگیش رو از دست داد با مادرم شروع کرد بدون اینکه عاشقش باشه و خوشبختانه تا حالام زندگی خوبی داشتن...

چشمکی زد و ادامه داد : شاید منم دارم راه پدرمو ادامه میدم ، به قول معروف پسر کو ندارد نشان از پدر...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، AmirHafez ، Golabatoon ، به رنگ آسمون
129

در که بسته شد تازه آوار شد روی کاناپه ، عضلاتش درهم قفل شده و زبانش مثل چوب نتراشیده خشک شده بود ، رنگ به چهره اش نمانده بود و ته مانده ی توانش را برای نکشیدن فریاد جگرخراشی به کار برده بود ، ولی همین خودداری او را از درون می لرزاند و دندانهای بهم فشرده اش کم از فریاد بلند نداشت ، باز یک حرف و چند جمله به او ثابت کرد که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ، نیرنگهایی است ، داغ این جملات نفرت انگیز پشت سرهم ، این درخواست تازه برای داشتن دختری که سالها از خودش دریغ کرده بود اینقدر سوزنده و دردناک بود که انگار وسط آتش ایستاده و ذره ذره گوشهای تنش با صدای جلز و ولز به راحتی آب میشد و دردش اینقدر زیاد بود که فرای طاقتش بود ، شکستن بت غرورش عجب صدایی داشت... حس حقارت سوزن شده و در جای جای تنش فرو می رفت ، به چه جراتی از او خواسته بود معشوقه اش شود زنی که زمانی عاشق سینه چاکش بود...؟ چطور مقابلش ساکت مانده و با ته مانده ی غرورش به او حمله نکرده و از زنده ماندن پشیمانش نکرده بود ، از این ضربه ی مهلک جان سالم به در نمی برد ، این بار زخمش کاری بود و ناسور ، بغض درون گلویش تکه تکه شده و هر تکه اش همه ی تنش را زخمی میکرد ، لرزه ی چانه اش بیشتر و بیشتر شد این زلزله می توانست فکش را از هم بشکافتد...

با صدای مجدد زنگ خانه تمام خشم و عصبانیتش هجوم به صورتش آورد و یک پارچه قرمز شد ، مثل فنر از جا پرید فکر اینکه باز هم جاوید پشت در باشد فکش منقبض شد ، این بار اگر چشم در چشم او میشد برخوردی با او میکرد که به غلط کردن بیفتد و دو دستی دخترش را تقدیمش کند ، ولی با دیدن فرد روبرویش تمام خشم و غضبش با حیرتی باورنکردنی مخلوط شد ، شوک پشت شوک او را به ورطه ای انداخته بود که هیچ اختیار و اراده ای از خود نداشت... مهتا با چهره ای پر از نفرت بدون اجازه گرفتن از دریا وارد آپارتمان رقیب شد ، رقیب سرسختی که شکستش به این راحتی ها نبود... نگاه تیز و دقیقش را به دور تا دور آپارتمان چرخاند و خوب خانه ی کسی را که عشقش را دزدیده بود از نظر گذراند ، کم کم پوزخندی غلیظ روی لبهای لرزان از خشمش نقش بست و با درد پیش خود اعتراف کرد این زن چه داشت و به چی می نازید که جاوید اینطور سرسپرده اش شده بود ، این زن از تمام چیزهایی که هر دختری را به غرور و سربلندی می رساند محروم بود و برعکس خودش تمام ملاکهای یک دختر همه چیز تمام را با هم داشت ، هم زیبا بود و مغرور ، هم اعتبار و مقام داشت و هم خانواده ای معتبر ، چیزی هایی که دریا هیچ کدام را نداشت اما باز هم جاوید نمیتوانست از این عشق دست بکشد ، این دردها که درون سینه اش به تلاطم افتاد با خشمی ویرانگر و پر از تنفر صدایش را بلند کرد و گفت :

- چرا اونجا خشکت زده...؟ بعنی دیدن رقیب اینقدر تعجب برانگیزه...؟

نگاه دریا که بالا آمد یک آن دلش لرزید و خوف کرد از تنفر جا مانده ی سالها جدایی در چشمانی که بی شک مقصرش فقط خودش بود و پدرش... دریا چشمانش را لحظه ای بست و باز کرد و با تحت کنترل قرار گرفتن خشمش لب زد :

- اینجا اومدی چیکار...؟ کی بهت آدرس اینجا رو داده...؟

مهتا که خیالش از کوتاه آمدن دریا از موضعش راحت شد بی خیال روی کاناپه لم داد و گفت : باید باهات حرف بزنم...

نگاهش راحت نشست روی گویهای عسلی پر خشم و منتظر واکنش دریا شد که کلافگی بر مویرگ های مغزش فشار می آورد و در مشت خود می فشرد ، دیگر چیزی به مجنون شدنش باقی نمانده بود...

- میخوام در مورد جاوید و خودمو و خودت حرف بزنم ، در مورد این مثلث عشقی که لازمه یکی از ضلع هاش از رده خارج بشه...

دریا انگشت اشاره اش را به سمت در گرفت و با صدای نیمه فریادی گفت : برو بیرون تا عصبانیتمو سرت تو خالی نکردم ، بیرون...

مهتا با نعره ی دریا بلافاصله از جا برخواست و روبروی او که مثل پلنگ زخمی در حال حمله بود ایستاد و تمام زوایای صورت دریا را رصد کرد ، در ذهنش به زیبایی دریا اعتراف کرد ، از وقتی او را در بزم توحیدی ها  از نزدیک  دیده بود ایمان آورده بود که دریا لیاقتش بیشتر از قلب تپنده و عاشق جاویدی بود که او را به راحتی ترک کرده و پای قول و قرار و عشق پر شورشان نمانده بود ، به گفته ی جاوید که بارها بر سر مهتا فریاد زده و اعتراف کرده بود که فقط ظاهر زیبا و اندام موزون دریا او را به سمتش جذب نکرده و بخاطر مهربانی و معصومیت دریا عاشقش شده بود... مهری  که در خانواده اش هرگز نه دیده بود و نه لمس کرده بود ولی با دریا همه را تجربه کرده بود ، انعکاس مهربانی و معصومیت دریا هر فردی را برای بار اول جذب میکرد و این مقوله را نمیشد نادیده گرفت ، معصومیت نگاه دریا تیری بود به قلبهایی که او را کشف میکردند ، مثل قلب محرابی که بعد از رفتن جاوید جای او را برای دریا پر کرده و مهتا را  به این باور رساند که به هیچ عنوان نمیتواند جاوید را از او دور کند ، تنها چیزی که میتوانست تو این وضع آشفته و خراب به آن چنگ بزند عشق پاک شده از دل دریا بود که با این نفرت چهارساله رنگ امیدواری می گرفت ، شاید بتواند دست روی همین نقطه ضعف دریا گذاشته و برای همیشه او را از سرنوشت و قلب جاوید خط بزند و جایگاه خود را تثبیت کند...  

- جاوید چی بهت گفته که اینطور اسپند رو آتیش شدی...؟ امیدوار باشم که اومده اینجا تا تو رو برای همیشه از زندگیش پرت کنه بیرون...؟

دریا پوزخندش را با غلطت بیشتر به صورت مهتا پرت کرد و گوشه لبی از روی تمسخر به خوش خیالی دختر روبرویش  بالا برد و گفت :

- مطمئن باش اونی که از زندگی جاوید پرت میشه بیرون من نیستم ، من هنوز وسط قلب جاوید جا دارم که تو از ده کیلومتری اونم نمیتونی رد بشی ، پس تا حرمت کسی رو که تو خونه ام پا گذاشته نشکستم بزن به چاک...

عصبانیت و خشم دوباره به خون و تن مهتا برگشت ، تمام سعیش را کرده بود که در مقابل رقیب خونسردیش را حفظ کند ولی جمله های کوبنده ی دریا خنجری شد وسط قلبش و تیرگی نگاهش ترسناک شد و به فریاد رسید :

- پاتو از زندگی جاوید بکش بیرون دختره ی بی کس و کار ، وگرنه خودم قطع میکنم...

تلخ بود بی کِسیش را جار بزنند ، تلخ بود یکه و بی پناه مقابل رقیب قد علم کند ، سخت و دردناک بود تمام تنهایی های تهوع آورش...

دندان روی هم فشرد و گفت : من دیگه کاری با اون جاوید نامرد ندارم برو باهاش خوش باش ، من فقط دخترمو میخوام...

صدای خنده ی عصبی مهتا در سالن خانه پیچید و با لحنی پر از تمسخر گفت : دخترت...؟ مگه تو دختریم داری...؟

دریا با خشمی طوفانی گفت : آره دارم ، حاصل عشق منو و شوهرم در اوج دوست داشتن همدیگه یه دختر چهارساله است که قانون ایران این اجاره رو بهم میده که بیارم پیش خودم...

مهتا از خشم و درد لبهایش را روی هم کشید ، درد و شکنجه از عشق و عاشقی فریاد زده ی این دو نفر و حقایق کوبیده شده در صورتش در تمام تنش بیداد کرد ، انگار تبری از سمت رقیب به تنه ی امید و آرزوهایش خورده و او را داشت از ریشه می زد ، به قدری خشم درونش انباشته شده بود که به سمت دریا هجوم آورد ولی دریا که حواسش به هر حرکت او بود به موقع چاقوی میوه خوری روی میز را برداشت و به سمت مهتا گرفت و فریاد زد :

- یه قدم دیگه به من نزدیک بشی این چاقو تا دسته تو قلبت فرو میره ، پس سر جات بمون و غلط زیادی نکن...

مهتا از این تهدید غافلگیر کننده یک قدم عقب رفت و نگاهش سوزن شده و نقطه به نقطه صورت فاتح دریا را در نوردید ، خشم و دهها حس بد دیگر زیر پوستش دوید و نعره زد :

- باز میخوای چه گُهی بخوری دختره ی آویزون...؟ اینم یه ترفند تازه اس برای کشیدن جاوید سمتت ، اصلا به چه حقی همچین درخواستی کردی...؟ به چه حقی اسم مادر رو خودت گذاشتی...؟ تو که توله تو انداختی دور چرا اومدی پسش بگیری...؟

دریا فریاد زد : خفه شو کثافت ، حق نداری به دختر من بگی توله ، توله تو هستی و پدرت که هار شد و چهار سال هم خون و برادرزاده ی خودشو به جرم گناه نکرده انداخت زندان ، شماها بودید که زندگی رو از من و جاوید گرفتید ولی اجازه نمیدم با دخترمم همین کار رو بکنید...

چاقو را بالا آورد و قدم به قدم به در آپارتمان نزدیک شد که با چرخش کلید تو قفل نگاه هر دو به سمت در آپارتمان گشت و با باز شدن در چهره خندان آوا پیدا شد ، ولی لبهای کش آمده ی آوا به آنی بسته شد و با حیرت به منظره ی خشونت بار روبرویش خیره ماند و بعد از لحظاتی که صحنه در مغزش پردازش شد با صدای آرامی رو به دریا پرسید :

- دریا اینجا چه خبره...؟ این چاقو تو دست تو...

دریا به او اجازه ی ادامه ی کنجکاویش را نداد و دستگیره ی در را از دست سست شده ی آوا گرفت و او را به کناری هل داد و در را کامل باز کرده و رو به مهتا با خشم گفت :

- بهتر بری تا دستم به خون کثیفت آلوده نشده ، دیگه ام سعی کن این طرفا پیدات نشه وگرنه نفرت این چند ساله  و آدمایی که گند زدن به زندگیم رو فقط از تو می گیرم...هِری....

مهتا که نقشه اش با شکست مواجهه شده بود کیفش را از روی میز چنگ زد و وقتی روبروی دریا رسید تمام خشم و بیزاریش را به سمت دریا هل داد و با دندانهای فشرده غرید :

- کاری میکنم تا آخر عمرت نتونی دخترتو ببینی چه شکلیه ، محاله دیگه بزارم جاوید سمت تو جادوگر بیاد ، دیگه نمی زارم با قلب و احساسش بازی کنی...

دریا عصبی تر مهتا را به بیرون آپارتمان هل داد و در را محکم روی او بست و نعره زد : هم تو و هم اون جاوید نامرد به همراه قلب و احساسش برید به جهنم...

در که بسته شد دریا در مقابل صورت پر ابهام و نگران آوا به سمت اتاقش گام برداشت و به محض وارد شدن  در را  محکم به هم کوبید و کنار تخت روی زمین با تمام انرژی تمام شده اش وا رفت و سر بر زانویش زار زد ، آمدن ناگهانی جاوید و مهتا و حرفهای پر از نیش و دردناک این دو نفر دیگر برایش نه جانی باقی گذاشته بود و نه احساس... دستان دلشوره به روح و جسمش هجوم آورده و همه ی وجودش را چنگ می زد ، قلب بیچاره اش در گوشه ی سینه اش کز کرد ، قلبی شکسته که باز هم باید درد  تنهایی را به دوش می کشید و به اجبار و زور می تپید ، دلش می خواست سنجاقکی میشد تا می توانست بال بال بزند و از میان همه ی آدمهای سیاه زندگیش رها شود ، رهایی برای او در این روزهای سخت حکم نفس کشیدن را داشت... آوا بعد دقایقی که گذاشت عصبانیت دریا فروکش کند با لیوان آبی به سمت اتاق رفت و به آرامی در را باز کرد و به درون اتاق خزید ، لب تخت کنار دریا نشست و شانه دریا را تکان آرامی داد و گفت :

- بیا این لیوان آب رو بگیر بخور...

دریا سر از زانویش برداشت و بدون هیچ حرف و اعتراضی لیوان را گرفت و سر کشید ، آوا لیوان را گرفت و به جای آن دستمال کاغذی را روبرویش گرفت و دوباره دستور داد اشکهایش را پاک کند... دریا مثال دختر بچه ای که بعد از دعوا بادش حسابی خالی شده باشد جمله های امری آوا را پذیرفت و اشکهایش را پاک کرد و بعد از کشیدن چند نفس عمیق و تسلط شدن بر حالش آوا پرسید :

- این دختره آدرس اینجا رو از کجا داشته ، اینجا چی میخواست...؟

دریا دستی تو صورتش کشید و با خشم گفت : اون لعنتی قبل از این دختره اینجا بود ، حتما تعقیبش کرده...

آوا با حیرت گفت : جاوید اینجا بود...؟

دریا سری تکون داد و گفت : امیرعلی همه چیز رو بهش گفته بود ، به این بهونه اومده بود تا ببینه حرف من چیه...

- خب چی گفت ، از درخواستت چه واکنشی نشون داد...؟ بچه رو میده...؟

دریا با یادآوری حرفهای جاوید دوباره خشم و عصبانیت مثل مواد مذاب به تمام تنش برگشت و با صدایی که پر از نفرت آشکاری بود گفت :

- عوضی بهم پیشنهاد داد به عنوان پرستار و دور از چشم بقیه به عنوان معشوقه اش برم خونه اش تا بتونم دخترمو کنارم داشته باشم...

آوا با چشمانی از حدقه در آمده زبانی به لبهایش کشید و دوباره پرسید : منظورش از معشوقه چی بود...؟ تو رو خدا نسیه حرف نزن ببینم این پسره ی احمق چی گفته که اینقدر عصبانی هستی...

دریا با حس نفرت افزون شده همه چیز را برای آوا تعریف کرد و کنار بهت آوا درد کشید ، برای داشتن حقی که بی رحمانه از خودش گرفته بود چقدر دیگر باید تاوان پس می داد...؟  فقط او می دانست پس زده شدن چه دردی دارد ، فقط او می دانست نادیده گرفته شدن عشق چگونه یاس را مهمان قلب آدمی میکند... آوا که هنوز از شنیدن حرفهای دریا هنگ و آشفته بود فکری به مغزش راه پیدا کرد و فوری روبروی دریا روی زمین نشست و دستهای یخ کرده ی دریا را به مهربانی فشرد ، دلش ریش ریش این صورت رنگ پریده و پژمرده بود ، برای اشکهای ماسیده روی صورت سرخش به همراه دریا درد کشید ، کی این تقدیر نامردا درهای خوشبختی را روی این زن تنها و درد کشیده باز میکرد...؟ کی خورشید سرنوشت دریا از پشت ابرهای سنگین و سیاه سر بیرون می آورد و به دریا لبخندی از مهر می زد...؟

- شاید پیشنهاد جاوید خیلی تلخ و ناخوشاینده که می دونم این دل شیشه ای تو رو دوباره شکسته ولی دریا جون یه در صدم بزار پای اینی که جاوید با این پیشنهادش می خواد تو رو دوباره به زندگیش برگردونه ، هان...

دریا هاج واج از این تعبیر آوا گفت : چرا چرت بهم می بافی ، منو و جاوید دوباره کنار هم باشیم...؟ این جزء محالاته ، زیاد دلتو به این رویا خوش نکن ، میگم میخواد من بشم صیغه اش ، مگه من دوست دخترشم که این پیشنهاد بی شرمانه رو بهم داده...؟ یادش رفته من مادر دخترشم...؟ زنی که به قول خود نامردش عاشق سر سختش بوده ، آوا جاوید با این پیشنهادش بیشتر از همیشه تحقیرم کرد ، یه بار دیگه قلب نیم بندمو شکست که صدای شکستنش هنوز تو مغزم اکو میشه ، نه آوا این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست دیگه به ساز اونا نمی رقصم ، از این به بعد ساز خودمو کوک میکنم ، دیگه نمی زارم هر کسی از راه رسید به خاطر این چهار سال هر جور میخواد باهام رفتار کنه ، مقصر این زندگی از هم پاشیده فقط من نبودم ، من فقط یکی از شاخه هاش بودم ، کاری باهاش میکنم که خودش دو دستی بیاد بچه رو تقددیمم کنه و بابت حرفاش ازم معذرخواهی کنه...

از جا بلند شد و از اتاق بیرون زد و مصمم از تصمیمش به سمت تلفن رفت ، تازه گوشی را برداشته بود که آوا دستش را گرفت و پرسید :

- میخوای چیکار کنی دریا...؟ تو هنوز عصبانی هستی...

دریا دستش را پس کشید و جدی گفت : همون کاری رو میکنم که از اول باید میکردم ، دیگه ام نه کاری به جاوید دارم و نه به نصیحتای امیرعلی گوش میدم ، باید این کار رو قانونی فیصلش بدم...

آوا هر کاری کرد تا دریا را از انجام کاری که میخواست محکم و جدی پیش ببرد باز دارد اما حریفش نشد و دریا دوباره به آغوش یکی از نمایش های از پیش تعیین شده ی تقدیر رها شد... سرنوشت است دیگر همیشه قرار نیست به خوشی بگذرد ، گاهی غمها بر روی هم تلنبار میشد و روزها و سالهایمان را می ساخت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط AmirHafez ، deli67 ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، پوران ، گل بانو ، نادیه


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان انجمن شب (جلد سوم خانه ترس )|parya26کاربر انجمن نبض زندگی parya26 37 393 06-18-2017, 06:37 AM
آخرین ارسال: parya26
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,767 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,377 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 7,386 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,425 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 5,126 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,831 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 257 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,363 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,736 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان