کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 06-23-2017، 09:48 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: sky nigth
پاسخ 162
بازدید 27777

رتبه موضوع:
  • 139 رای - 4.01 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
110

بیست و چهار ساعت بود خواب به چشمان دریا حرام شده بود ، بی حرف در سکوتی مطلق کنج اتاق چمپاته زده و گاهی اشکی خسته می ریخت و گاهی صامت و ساکت دوباره به گوشه ای زل می زد و غرق اوهام خود میشد ، جمله ی آوا مثل شوک قوی عمل کرده که گویی قسمتی از مغزش که خواب شبانه روز را به عهده گرفته بود مختل کرده بود ، مدام این جمله که شاید جاوید برگشته در مغزش اکو میشد و نمی گذاشت چشمانش لحظه ای روی هم آرام گیرد ، افکارش سامان نداشت ، گاهی اوج می گرفت و گاهی گرفتار بن بست تاریک ذهن میشد ، با عقل و دلش در جنگ و جدال بود...


- اگر برگشته پس چرا مثل ماه پشت ابر پنهون بود ، چرا رخ نشون نمی داد و ذره ذره نمک به زخم می پاشید...؟

به آنی فکرش به دخترکش افتاد و بغض باز مهمان سر زده شده و چشمهایش از نیش اشک سوخت...

- یعنی دخترکم تو همین شهره...؟ از هوایی نفس میکشم که عروسکم میکشه ، دخترکم شکل کیه...؟ به من رفته ، با چشمهای عسلی و موهای خرمایی...؟ نه... نه... خدا کند به من نرفته باشه که بختشم مثل من سیاه میشه ، ای کاش مثل پدرش باشه با چشمای نافذ و مشکی ، موهایی مواج همرنگ شبق که لابلای تار به تارش شعرهای عاشقانه بگنجد و هر پسری که به سمت او نظر کرد را عاشق کند ، مثل من که هنوز هم در سیاهی نگاه جاوید یه آدم گم کرده راهم...

یاد نگاه جاوید ، عاشقانه هایش ، گره ابروهایش ، حتی فریاد زدن و عصبانیتش از عسل هم یرایش شیرین تر بود ، دلش تنگ بود ، تنگ خیلی چیزها ، تنگ چیزهایی که یادآوریشان حجم قلبش را فشرده و فشرده تر میکرد... دلش می خواست چنگ اندازد و قلبی را که باز هم برای عاشقی می تپید را از سینه بیرون بکشد و دور بیندازد ، ولی نمیشد ، دست و دلش می لرزید ، لعنت به قلبی که با تمام نامرادی ها و زخم های عمیقش هنوز هم به سوی یک نام کشیده میشد ، لعنت به این دل تحقیر شده... از این حال خراب چشمهایش را بست تا حسرت دامن گیر این روزها از ذهنش خالی شود ولی خودش نفهمید چرا هنوز دوست دارد تصویر جاوید و دخترک خیالیش پشت پلکهایش قاب شود...

آوا با سینی غذا به اتاق آمد و لامپ را روشن کرد ، با روشن شدن اتاق تمام تصورات خیالی شیرینش پرید و فریادش بلند شد :

- اون لعنتی رو خاموش کن و برو بیرون ، اصلاً برو خونتون ، چی می خوای هی دور و بر من میچَری...؟

آوا با حیرت داد زد : هووووی... خودت گوسفندی و اینجا رو هم کردی طویله...

پدرام که از فریاد دریا از آشپزخانه بیرون آمده بود در آستانه ی اتاق ایستاد و نگاهی به دریا انداخت و با اعتراض رو به آوا گفت :

- آوا موًدب باش...

آوا رو به طرف پدرام چشم گرد کرد و گفت : من موًدب باشم...؟ مثل اینکه این خانوم بیشتر از من نیاز به ادب داره...

سپس نگاه تیزش را دوباره به صورت دریا که بی حس و حال نگاهش میکرد برگرداند و ادامه داد : چون اسم اون مردک رو آوردم شدم گوسفند...

باز هم پدرام سرزنش آمیز اسمش را صدا زد که آوا این بار طاقت نیاورده و داد زد : آوا چی لعنتی...؟ الان یه شبانه روزه خودشو تو اتاق زندانی کرده نه بیرون اومده و نه چیزی کوفت کرده ، اونم برای چی ، برای کی...؟ برای اون مردک که ولش کرد و رفت ، برا اون بی خاصیت خودشو قرنطینه کرده...؟

دریا این بار نتوانست طاقت بیاورد و با خشم از جا کنده شد و جلوی آوا ایستاد ، انگار با تکرار این کلمه یک گروه زنبور وحشی هجوم آورده و تمام تنش به درد و سوزش افتاده بود ، غم در روح و روانش سرازیر بود ، غذا که هیچی از تمام دنیا هم سیر بود... با دندانهای فشرده غرید :

- حق نداری اونو مردک صدا کنی ، اون مردک اسم داره...

تک ابروی آوا و پدرام همزمان بالا پرید و یک لحظه سکوت شد ، نگاهشان تعجب زده بود ، ولی نگاه پدرام سوراخ میکرد و از درونش می گذشت ، پدرام با همین جمله پی به حال دریا برد و به مصداق حرفهای عمویش رسید... صدای نه بابای آوا که جمله ی دریا را به سُخره گرفته بود سکوت را شکست و دریا را مجبور به عقب نشینی کرد و لب تخت خودش را رها کرد ، انگار همین جمله ی دو کلمه ای آوا سکوت بینشان را شکست و از بهت بیرونشان کشید و تازه دریا فهمید که چطور از جاوید و اسمش دفاع کرده است... کلافه از این حرف نپخته و خام که جلوی پدرام زده بود دست زیر شال برد و موهایش را چنگ زد ، لمس موها و عطر شامپویی که از بهم خوردن موهایش به پرزهای بینی اش چسبید دوباره او را به همان سرازیری چند لحظه پیش هُل داد ، باز هم افکارش به کلمه کلمه ی حرفهای عاشقانه ی جاوید پر کشید که روزهای اول ازدواج موقعی که در آغوش جاوید پنهان شده بود او تار به تار موهایش را جدا میکرد و بو میکشید و برایش شعر می خواند ، لبخندی زد ، تمام اینها خیال بود به زیبایی تمام صبح های پاییزی ، سبک ، خنک و پر از بوی خاک نم گرفته...

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سَر مَکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

نفس سنگینش را بیرون فرستاد و انگشت پشت پلک کشید ، چرا همین امشب عمق دلتنگی هایش خودی نشان داده بود...؟ چرا احاطه اش کرده و ذره ذره شکنجه اش می دادند...؟ صدای بغض کرده اش جنگ بین خودش و آوا را به پایان برد :

- آوا بس کن تو دیگه مثل بقیه نمک رو زخمم نباش ، تو که از ته قلبم خبر داری و می دونی که چقدر حالم بده...

آوا کنارش نشست و دست دور شانه اش گذاشت و سر به سرش تکیه داد و فکر کرد چرا تمام معاملات دنیا اینچنین بی رحمانه و ناجوانمرانه هستند...؟ آهی کشید و گفت :

- برای همین میگم خودتو دیگه درگیر نکن ، نزار دوباره اون روزای سخت برگرده ، من احمق یه زِری زدم از کجا معلومه برگشته...

- برگشته یا برنگشته فرقی نمیکنه ، این یاد و خاطره هاشه که از ذهنم خالی نمیشه ، اون بچه ام نقطه ی اشتراک من و جاویده ، منم بخوام این بچه نمی زاره ، با اینکه خودم بچه رو نخواستم ، با اینکه براش مادری نکردم اما نمیشه اینو انکار کرد که من مادرش نیستم ، نه ماه تو بطنم پروروندم ، نه ماه باهاش حرف زدم ، نه ماه هر حرکتش رو حس کردم پس یه مادر بی احساس نبودم که اگه بودم تو این چهار سال هم شوهر کرده بودم و هم به دنبال خوشی و خوشبختی خودم بودم ، هیچ کس نمی تونه بفهمه این منِ مادر که متهم به بی رحمی و یه قلب سنگی شده چه زجری کشیدم ، من حق مادریمو گرفتم که به بچه ام خونواده و هویت بدم ، اما آوا هیچ کس باور نمیکنه ، هیچ کس نمی فهمه من تو این سالها چه شبایی رو گذروندم ، هیچ کس باور نمیکنه با لالایی خواندن برای بچه ام خوابیدم ، هیچ کی نفهمید تو ذهنم قدم به قدمش رشد کردم و اولین کلمه را گفتم و خندیدم و گریه کردم ، هیچ کس نفهمید وقتی دخترکم مریض میشد با او تب میکردم ، آوا هیچ کس منو درک نکرد و تو چشمشون شدم یه مادر بی رحم و سنگدل...

دریا سرش که روی زانو افتاد و هق هقش بلند شد ، پدرام چشم بست و بدون گفتن حرفی برگشت تو آشپزخانه و لیوان آبی برداشت و یک نفس بالا کشید و همانجا به کانتر تکیه زد و به فکر فرو رفت... باور اینکه این عشق بعد از چهار سال هنوز هم تازه و نوبر بود سخت بود ، خیلی سخت بود هم بخواهی و هم دوری کنی مثل برزخ ثانیه هایت را می سوزاند ، در این مدت برای دریا هیچ چیز عوض نشده بود جز دلتنگی های اوج گرفته ، جز حال بدی که بدتر شده ، جز مادری که به اجبار از تنها دخترش جدا مانده ، جز جاویدی که رفته بود و آینده برای دریا خاموش شده بود... دریا یک زن بود مثل زنهای دیگر ، پیچیده نبود ، خواسته های بزرگ نداشت ، همین که مرد وفاداری کنارش بود حکم بهترین ثروت را برایش داشت ، دریا دلش نگاهی گرم و کلام محبت آمیز می خواست تا تمام احساسش با همین ها مثل برگ گل شکوفا شود ، ولی چی نصیبش شده بود تمام خاطراتی که یک دنیا حسرت و تنهایی داشت و یک روح زخمی...

نفسی تازه کرد و لیوان دوم آب را سر کشید ، فهمیدن درد و رنج دریا واقعاً خارج از توانش بود ، امشب اشکها و حسرتهای دریا جگر می سوزاند ، دیدن حال امشب دریا خیلی چیزها به او یاد داد ، یاد داد عشق زیباست ، انسان بی عشق زندگی نمیکند ، تنها نفس میکشد ، حتی برای عشق انتظار هم زیباست ، نرسیدن و جدایی هم خاطره است ، همین که یک گوشه از قلبت به یاد کسی سنگینی کند یعنی زندگی جریان دارد... فقط فهمیدن این راز چهار ساله ی دریا یک بار منفی برایش داشت و آن این بود که دیگر حق نداشت تا مادامی که دریا از این عشق دست نشُسته بود به او فکر کند...

***
آرش که از آشپزخانه ی رستوران بیرون آمد با دیدن دریا که وارد رستوران میشد حسابی جا خورد و نگران شد و با خود زمزمه کرد : این اینجا چیکار میکنه...؟

با سلام دریا از حالت تعجب بیرون آمد و سلامش را پاسخ گفت و با ناراحتی علت آمدنش را پرسید...

دریا لبخند کجی زد و گفت : خودت چند روز پیش گفتی چرا بهم سر نمیزنی خب الان اومدم سر بزنم...

آرش اخمی کرد و با چشم و ابرو به دریا فهماند که خوب می داند برای چی آمده است... دریا لبخندی زد و ادامه داد :

- خیلی خب چرا سگرمه هات میره تو هم...؟ اومدم محراب رو ببینم میخوام در مورد اون اتفاق باهاش حرف بزنم ، بهش بگم من با اون پسره حرف زدم و مطمئن شدم کار اون نبوده...

آرش یک دستش را به موهای پشت سرش کشید و دست دیگرش را بند جیب شلوارش کرد و با التماس گفت :

- تو برو خونه ، من خودم به محراب میگم چی شده...

دریا ابرویی بالا انداخت و گفت : بیرونم میکنی...؟

آرش نچی گفت و دریا را کشیده تر صدا کرد و ادامه داد : نمی خوام بیرونت کنم اما محراب تو رو نبینه بهتره ، اون هنوز ازت شاکیه که انداختیش بازداشتگاه...

دریا بی اهمیت به حرفهای آرش راه سمت اتاق محراب را در پیش گرفت و گفت : نگران نباش خودم می دونم چیکار کنم ، فوقش یه سیلی نوش جون میکنم ، چشمکی به آرش زد و او را جا گذاشت و تا رفتن دریا داخل اتاق آنجا ایستاد و به دختری خیره شد که از همان اول که او را دیده بود فهمیده بود که این دختر در لجبازی و یکدندگی سرآمد تمام دخترهای هم سن و سال خودش است که تا به حال دیده و شناخته بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
111

تقه ای به در زد و با بفرمایید محراب و تپش قلب ناآرامش در را باز کرد و وارد شد ، محراب که نگاهش خیره ی صفحه ی مانیتور بود با حس بوی عطری ملایم سر بالا گرفت و ناباورانه به دریا که در آستانه ی در اتاق ایستاده بود خیره ماند ، در آن لحظه اینقدر سکوت اتاق عمیق شد که حتی صدای حرکت نرم باد لابلای برگهای باقی مانده روی شاخه ها هم از فاصله ی پنجره ی نیمه باز اتاق به خوبی به گوش می رسید ، محراب با دیدن تندیس زیبای روبرویش پلک نزد و تک به تک سلول هایش بیدار شد و دوباره خواستنش را فریاد زد ، یک جایی از دلش که منشاً اهداف و آرزوهایش بود با نداشتن دریا می سوخت ، لبی گزید و نفس سنگینش را بیرون فرستاد... با سلام آرام دریا پلک زد و با دست به او اشاره کرد وارد شود و روی یکی از مبلها بنشیند ، دریا با تشکر در را بست و روی اولین مبل جا گرفت... محراب هنوز به دریا و حرکاتش خیره بود ، طوری رفتار میکرد که انگار برای اولین بار است که او را می بیند ، دریا با پالتوی پاییزه کرم رنگ که سر دست و یقه اش پلنگی بود و با شالی مشکی و گلهای ریز کرمی محشر شده بود ، موهای خرمایی و چشمهای کهربایی او عجیب به رنگ مانتو و شالی که با هم ست کرده بود می آمد و او را در نظر هر بینده ای زیبا و افسونگر جلوه میکرد ، دستی دور دهانش کشید ، حرم گرما از دیدن او و عطری که به نظر محراب بر تمام بوهای اتاقش غلبه کرده بود آرام آرام تنش را به سمت گرمای غیر وصفی می کشاند به طوری که عرق های ریزی را کنار شقیقه هایش حس میکرد ، پیش خود اعتراف کرد چطور می تواند از او بگذرد ، چهار سال برای نداشتنش سوخته بود و حالا با یک تهدید که معلوم نبود از طرف چه کسی بوده و چقدر قدرت در انجام دادن تهدید را دارد می تواند از او دل بکند و او را برای همیشه به وادی فراموشی بسپرد...؟

وقتی نگاه نگران دریا روی زخم گردن محراب نشست تمام آن عشق و خواستنها از چشمهای محراب به آنی پر کشید و جایش خشمی گزنده تو نگاه و پوزخندی روی لب جا گرفت و با حرصی که در صدایش اوج گرفته بود گفت :

- بعد از این همه مدت اومدی اینجا تا شاهکار عاشق جدیدت رو ببینی...؟

گردنش را کج کرد و ادامه داد : خوب ببین و لذت ببر شاید اینطوری دلتم خنک شد...

دریا نگاه غمگینش را از زخم گرفته و تو نگاه قهوه ای و پر خشم محراب دوخت و گفت : وقتی از آرش شنیدم خیلی نگرانت شدم ، درسته ازت دلخور و عصبانیم اما هنوز اینقدر سنگدل نشدم که دلم از این اتفاق خنک بشه...

محراب لبخند کجی زد و گفت : نگران...؟ اگه نگرانم بودی واسه من پلیس خبر نمیکردی که جلوی اون همه آدم به دستام دستبند بزنن...

دریا شرمنده از این اتفاقی که نمی خواست بیفتد و اجبار او را وادار به این کار کرده بود آرام گفت :

- قبول کن رفتار اون شبت از کنترلت خارج شده بود به هیچ وجه نمی تونستم جلوتو بگیرم ، از اون روز همسایه ها یه جور دیگه نگام میکنن و فکر میکنن خونه ی فساد راه انداختم...

محراب با شنیدن واقعیت تلخ کار حساب نشده اش کمی از جایگاه غرور و خشمش پایین آمد و چنگی به موهایش کشید و به سمت پنجره رفت ، باورش نمیشد که با حماقتش چه به روز زنی که اینقدر دوستش داشت آورده بود ، خودش را سرزنش میکرد که چطور با ادعای عاشقی که همه جا را پُر کرده بود این کار بدور از عقل را انجام داده و به فکر موقعیت دریا نبود ، ولی این خطا باعث نمیشد ناراحتیش کم شود ، هنوز از دست دریا خیلی دلخور بود و دلش به این راحتی ها صاف نمیشد... برگشت و پشت میز ایستاد و دو تا کف دستش را روی میز ستون هیکلش کرد و به سمت دریا خم شد و گفت :

- تو راه دیگه ای برام باقی نزاشتی دریا ، میای تو خونه ما و جلوی پدر و مادرم منو تهدید میکنی و بعد میری سراغ یه کِیس جدید...؟

دریا عصبانی از اینکه محراب بجای عذرخواهی باز هم او را متهم میکرد از جا بلند شد و روبروی او با صدای بلند داد زد :

- من با اون پسره هیچ صنمی ندارم...

- اما از قرار معلوم اون باهات کار داره ، خیلیم کار داره که منو دم در کلانتری تهدید میکنه و بعدم دو تا آدم گردن کلفتشو می فرسته و با چاقو برام خط و نشون میکشه...

با انگشت دوباره به زخم گردنش اشاره کرد... دریا شال روی سرش را بالا کشید و آرامتر گفت :

- محراب باور کن کار اون نبوده ، وقتی آرش بهم گفت چی شده رفتم سراغش و بهش گفتم چرا این کار رو کرده ولی قسم خورد کار اون نبوده ، چرا بخواد تو این دو سه ماه که اینجاس به اعتبار خودش و عموش گند بزنه و گرفتار کلانتری و شکایت بشه...؟

- تو هم باور کردی...؟ مگه آقا عاشقت نشده...؟

دریا که از اول صحبتهایشان هدف کنایه های محراب قرار گرفته بود و خیال کوتاه آمدن نداشت طاقتش طاق شد و دوباره صدایش را بالا برد :

- این استدلال توست ، اصلاً همه ی مردا تو ژن و خونشون این بدبینی و قضاوت الکی وجود داره تو تنها نیستی...

- دریا سعی نکن برا من دروغ ببافی ، از همه ی رفت و آمد و مهمونیاتون خبر دارم و می دونم نزدیک شدن این آدم بدون منظور نیست...

- آره دلیل داشت اونم برا ازدواج ، اما تمام هدفش با شنیدن اینکه من یه زن مطلقه ام و یه بچه ام داشتم که دادمش به باباش به جایی نرسید ، منو برای اولین بار تو شرکت دید و تو دو تا مهمونی بهم نزدیک شد اما من طوری رفتار کردم که حد خودشو بدونه و بفهمه جایگاهش کجاس ، فکر میکنی اون خونواده با اون کبکبه و دبدبه و اون همه ثروت که از قضا همین یه پسرم دارن اجازه میدن پسرشون با یه زن مطلقه و دست دوم و هرزه بپره و در آخرم باهاش ازدواج کنه...؟

همین که جمله ی آخر دریا از دهنش بیرون آمد و دوباره توهین مادرش را به فرق سرش کوبید وجودش پر از خشم طوفانی شد و مشت محکمی روی میز کوبید و فریاد زد :

- دریا به ولای علی یه باره دیگه این کلماتو در مورد خودت قطار کنی همچین می زنم تو دهنت که نفهمی از کجا خوردی...

دریا عصبانی فریاد زد : چرا...؟ این یه حقیقته ، چه خوشت بیاد و چه نیاد مادرت این توهین رو بهم کرد و خودتم با اتفاق اونشب به همسایه ها فهموندی که از قماش همین زنا هستم...

خودش را روی مبل انداخت و سرش را گرفت و آرامتر ادامه داد : محراب خسته ام از این همه مبارزه و پشت سر هم باختن ، از اینکه منو به چشم یه زن بدکاره ببینن ، از اینکه حتی تو چهار دیواری خونه خودم آرامش ندارم ، دارم از پا میفتم... بیا برای خدا ، به همون علی که قسمشو خوردی و برای حرمت دوستی چندین ساله دیگه این بازی رو که به جای خطرناکشم رسیده تمومش کن ، اگه ادعا میکنی دوستم داری و واقعاً برات مهمم دلتو از من بکن و برو دنبال زندگیت و عشقو یه جای دیگه با یه دختر دیگه پیدا کن ، بیا روزای آینده ات رو برای یه عشقی که مطمئناً بهش نمیرسی به باد نده...

محراب با چند قدم روبروی دریا نشست و تمام تمنا و التماس را در نگاهش ریخت و گفت : دریا تو بیا به حرمت اسم خدا و این دوستی این بازی رو تموم کن ، من می خوامت لامصب نمی تونم ازت بگذرم ، با این شرایط خودتم نیاز به یه مرد داری ، نمی تونی به تنهایی به زندگیت ادامه بدی ، این جامعه همینه با یه زن مطلقه خیلی بی رحمانه رفتار میکنه ، نزدیک شدن یه مرد بهت حتی برای پرسیدن آدرس یعنی تو یه زن خرابی یعنی داری به مرد جماعت نخ میدی ، بزار بشم سایه ی سرت و تمام این باورای غلط آدمای اطرافتو برای همیشه پاک کنم ، باور کن خوشبختت میکنم نمی زارم اون روزای پر رنج و غمت دوباره تکرار بشه ، ازدواج که کردیم از این شهر میریم حتی اگه بخوای از این کشورم میریم فقط تو دستتو به من بده حتی اگه به جهنمم بریم بهت قول میدم اونجا رو برات بهشت میکنم...

دریا نگاه تیره ی عسلیش را به چشمهای پر از خواهش محراب دوخت و گفت : تو و خونواده ات یکی از همون آدمایی هستی که هم اذیتم می کنید هم ناعادلانه قضاوتم می کنید ، یه بار بدون رضایت پدر و مادر جاوید تن به این حقارت دادم و دیدی که نتیجه اش چی شد ، نخواه دوباره این قصه تکرار بشه نمی خوام از یه سوراخ دو بار گزیده بشم ، اگه دوباره نیش بخورم این دفعه جونمم به پاش میره ، ازم نخواه به مهسا و جاوید خیانت کنم و وقتی منو دیدن یه تف بندازن تو صورتمو بهم بگن تو از اولم خراب بودی ، محراب باور کن من هیچ حسی بهت ندارم ، اصلاً احساسم تموم شده ، مُرده ، از یه مُرده ام نمیشه انتظار دیگه ای داشت...

محراب از جا بلند شد و بخاطر دلایل احمقانه ی دریا سرش فریاد زد : دریا چشماتو باز کن ، به کی نمی خوای خیانت کنی...؟ به مهسا...؟ دلت به حال اون می سوزه که بعد من فوری رفت ازدواج کرد می دونی با کی...؟ با امیرعلی...

با شنیدن این خبر ضربان قلبش روی هزار رفت و حس کرد از یک سراشیبی خطرناکی به پایین سُر می خورد ، چیزی در دلش پیچ خورد و تمام وجودش پر از حیرت شد و چند بار با خودش زمزمه کرد مهسا و امیرعلی با هم....

محراب پوزخندی به بی خبری دریا زد و گفت : اینقدر سرت تو لاک خودتو و اون گذشته ی نفرین شده ات هست که خبر نداری بیخ گوشت چه اتفاقایی افتاده ، وقتی تو رو با امیرعلی آشنا کردم در شُرف جدایی بودند و وقتی ما پرسیدیم خانومت کجاس با بهونه های مختلف از جواب دادن به این سوال طفره رفت ، دلت به حال مهسا نسوزه و فکر کنی بهش بدهکاری اون داره زندگیشو میکنه ، اما می مونه جاوید ، هنوز هم فکر میکنی اگه با من ازدواج کنی به جاوید خیانت میکنی...؟

دریا با این سوال از بهت قبلی بیرون آمده بود با اطمینان گفت : به جاوید نه ، اما به تو خیانت میکنم ، این خیانته که کنار تو باشم و به مرد دیگه ای فکر کنم...

محراب خیره و محکم به چشمهای دریا زل زد و جدی گفت : اینقدر می خوامت که برام مهم نیست چه فکری میکنی ، اونم کم کم با زمان حل میشه ، دریا به خودت بیا تو از اون مردک جدا شدی ، چهار ساله داری تنها زندگی می کنی ، حتی اون نقطه ی اشتراکتونم نگه نداشتی و فرستادی بره ، بخاطر چی ، بخاطر کی داری زندگی و روزای عمرتو به باد میدی...؟ تو حق زندگی داری حق خوشبختی داری ، من دارم تضمین میکنم که خوشبختت میکنم ، بهت زندگی میدم ، چرا باورم نداری دریا ، چرا نمی خوای به تنهایی هر دومون پایان بدی ، آخه بی رحم دیگه چی می خوای که من نمی تونم بهت بدم...؟

دریا از جا بلند شد و همین طور که بند کیفش را روی شانه اش فیکس میکرد خیلی جدی و تلخ گفت :

- من عشق می خوام که الان با این حرفا مطمئن شدم تو نمی تونی بهم بدی...

دریا این جمله را با غیظ گفت و راه افتاد سمت در که بازویش به واسطه ی محراب کشیده شد و تو صورتش فریاد زد :

- از کجا مطمئنی نمی تونم بهت بدم...؟

دریا بازویش را محکم کشید و با چشمهای پر از نفرت گفت : از اونجایی که بخاطر بدست آوردن من از غیرت مردونه ات هم می گذری ، وقتی میگی برام مهم نیست کنارم باشی و به کسی دیگه فکر کنی یعنی اینکه عاشق نیستی و اصلاً نمی دونی عشق چیه ، یعنی فقط منو بخاطر خودتو و غریزه هات می خوای ، کیه که از یه زن جوون و خوش بر و رو و بی کس بدش بیاد و نخواد باهاش تا تو رختخوابم بره...

حرفهای بی رحمانه و بی پروای دریا رنگ از روی محراب پراند و او را به قعر سیاهی ها کشاند ، دریا به او لقب مرد هوس باز داده بود ، توهین مادرش را درست در زمان خودش به او برگردانده بود و چقدر درد داشت که خواستنش ، ناعادلانه به چیزی زشت و قبیح تعبیر شده بود... دریا از این که خیلی بی رحمانه اشتباهش را تو صورتش کوبیده بود ناراحت بود ولی برای اینکه محراب پی به اشتباهش ببرد و دست از سرش بردار این حرفهای تلخ لازم بود ، دستگیره ی در را گرفت و دوباره به سمت محراب برگشت که هنوز سر جایش خشک شده بود و زمین را رصد میکرد ، نفس کم عمقی کشید و گفت :

- معذرت می خوام محراب نباید اینطوری باهات حرف می زدم ، اما چاره ای برام نذاشتی این حقیقت زندگی توست ، باید یکی بهت نشون می داد ، برو دنبال زندگیت و سعی کن با عشق واقعی یکی رو پیدا کنی ، دور منو خط بکشه ، من برایت جز زجر و بدبختی چیز دیگه ای ندارم بخاطر پدر و مادرتم که شده پاتو از زندگی من بکش بیرون و یه خط قرمز دور من بکش ، نمی خوام کسی بخاطر من تو دردسر بیفته من اینقدر ارزش ندارم ، به اینم فکر کن که شاید این تهدید از طرف جاوید باشه و اون برگشته باشه ایران ، این احتمال رو بده و خودتو از این راه پر خطر بیرون بکش...

دریا هنوز در را باز نکرده بود که به یکباره شانه هایش اسیر چنگهای محراب شد و او را سریع برگرداند و در یک غافلگیری ناگهانی دریا را به شدت به دیوار کنار در کوبید و شالش را به دور گردن دریا محکم کرد ، موج عصبانیت اینقدر ناگهانی و زیاد بود که دریا بدون هیچ عکس العملی اسیر دستان پر از خشم محراب شده بود انگار در شبی سرد و برفی اسیر گرکی گرسنه شده که زیرکانه از همه طرف او را زیر نظر داشت تا نتواند فرار کند و به موقع به سمت او حمله کرده و می خواست تکه پاره اش کند ، هوای ریه هایش کم کم داشت ته می کشید و چشمهایش بسته میشد ، صورتش یکپارچه قرمز شده بود انگار میله ی آهنی را عمودی در گلویش فرو کرده و راه تنفسش را بسته بودند ، محراب با دندانهای فشرده و چانه ای که به طرز وحشتناکی منقبض شده بود نعره زد :

- چهار سال به پات موندم که الان بهم بگی هوس باز...؟ نفستو می گیرم و نمی زارم کسی دیگه تو رو سهم خودش کنه...

دریا نفسهای آخر را می کشید چیزی دیگر تا تمام شدن درد و رنج و تنهاییش باقی نمانده بود و خوشحال از اینکه کسی پیدا شده بود که او را به این شکل از این دنیا محرومش کند و به همه ی رنجش پایان بدهد ، کم کم داشت چشمهایش بسته میشد و نعره های محراب در گوشش کم و کمتر شنیده میشد ، اما ناگهان هوایی سنگین و پر حجم به ریه هایش هجوم آورد که نتوانست در سینه اش نگه دارد و به همراه سرفه های شدیدی به بیرون فرستاد و پشت سر آن سرفه های شدیدی گریبانش را گرفت و از شدت سرفه تا شد و روی زانوهایش افتاد و به دنبال هم صداهای وحشتناکی از سینه اش بیرون داد که گلویش زخمی شده و گاهی خونابه ای هم از دهانش به همراه سرفه ها بیرون می آمد ، کمی که گذشت و توانست موقعیت اطرافش را خوب ببیند محراب اسیر دو مرد به بیرون اتاق کشیده میشد و هنوز نعره ها و تهدیدهایش پا بر جا بود ، آرش مقابلش زانو زده و با چشمهای وحشت زده لیوان آبی به دستش داد اما دریا بخاطر حجم سرفه نتوانست آبی بخورد و از تکانهای شدید دستش لیوان میان دستانش لیز خورد و تمام آبش به روی پاهایش ریخت و لیوانش با صدای مهیبی وسط اتاق پودر شد... آرش با نگرانی و استیصال سعی میکرد او را از جا بلند کند اما دریا هنوز توان پاهایش برنگشته بود و همین طور با سرفه های شدیدش هنوز به زمین چسبیده بود... بالاخره بعد از دقیقه های کشدار سرفه هایش کمتر شد به کمک آرش از جا بلند شد بازهم نتواست خودش را کنترل کند و به سینه ی آرش تکیه زد... آرش سرزنش گر و پر از مواخذه همین طور که او را به سمت مبل می کشاند غرید :

- چقدر گفتم بزار خودم باهاش حرف بزنم ، اون دیونه شده و امکان داره بلایی سرت بیاره ، اگه دیر رسیده بود مرگت حتمی بود دریا ، چی بهش گفتی که دیوونه شد...؟

دریا را روی مبل نشاند و دوباره لیوان آبی برایش آورد و این بار خودش کمی از آب را به او خوراند ، به محض اینکه آب از گلویش پایین رفت از سوزش بیش از اندازه گلوی زخمیش چهره اش دوباره درهم کشیده شد... سر به سینه ی مبل تکیه زد و چشمهایش را بست تا کمی حالش جا بیاید ، با هر نفس سینه اش می سوخت و طاقتش را نسبت به درد کمتر میکرد ، با صدای آرش چشمهایش را باز کرد و به چهره ای خیره شد که چند سانت با او بیشتر فاصله نداشت :

- بزار برم ماشینمو بیارم جلوی رستوران بعد میام کمکت تا ببرمت خونه...

دریا به سختی دست به دیواره ی مبل گرفت و از جا بلند شد و آرام لب زد : من خوبم خودم میرم...

- دختر اینقدر لجبازی نکن حالت زیاد خوب نیست بزار برسونمت...

دریا باز هم مخالفت کرد و آرام آرام و بی اعتنا به حرص خوردن آرش راهی بیرون رستوران شد ، می خواست هر چه زودتر از این جهنم خودش را رها کند ، جهنمی که هم عاشقش کرده بود و هم قرار بود قتلگاهش شود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
112

روی نیمکت وا رفته بود و هنوز مغزش از حالت بهت و ناباوری خالی نشده بود ، باورش نمیشد که داشت با تمام قدرت راه نفس کسی را می گرفت که چهار سال نفس زندگیش شده بود ، چطور امکان داشت تا به این درجه از جنون رسیده باشد که دست به این کار وحشتناک بزند...؟ اگر آرش نرسیده بود بی شک امروز قاتل دریا میشد... به محض اینکه سایه ی آرش روی تنش افتاد سر بالا گرفت و خونبار نگاهش کرد ولی آرش بدون اینکه از این نگاه عصبانی ترسی به دل راه بدهد بدون معطلی او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد :

- داشتی زنی رو که ادعا میکنی عاشقشی و دوسش داری خفه میکردی ، احمق داشتی دریا رو می کُشتی ، وای محراب اگه من نرسیده بود ، اگه نرسیده بودم...

دو دستش را از پشت قفل کرد و پشت گردنش گذاشت و کلافه دوری دور خودش زد و نفسی تازه کرد ، هنوز صحنه ی وحشتناکی که دریا با صورتی کبود و سرفه های شدید روی زانوهایش تا شده بود و با ولع هوا را وارد ریه هایش می فرستاد را نمی توانست از ذهنش پاک کند ، تا به حال کسی را موقع جان دادن از نزدیک ندیده بود ، دریا حالت ماهی رو داشت که از آب بیرون افتاده و تن می لغزاند و دهانش برای نفس کشیدن باز و بسته میشد...

- ببین کارت به کجا رسیده ، حماقت پشت حماقت ، اشتباه پشت اشتباه ، هم خودتو دیوونه کردی و هم اون دختر معصومو ، لعنتی مگه دریا چیکار کرد ، چی گفت که به قصد کُشتن شال سرشو دور گردنش خفت کردی...؟ بابا تو دیوونه ای ، روانی ، باید به پدر و مادرت بگم بیان جمعت کنن ، بخدا تیمارستان لازمی...

محراب دیگر طاقت وراجی های آرش را نداشت و از جا بلند شد و تو صورتش عربده زد : خفه شو تا اون کار نیمه تمومو با تو تموم نکردم...

آرش هاج و واج نگاهش را به صورت جدی و چشمهای سرخش انداخت و گفت : یعنی می خواستی دریا رو خفه کنی...؟ کسی رو که چهار سال در به در برای بدست آوردنش از همه چیزت گذشتی...؟

- درست فهمیدی ، می خواستم خفه اش کنم ، می خواستم صدا و تصویرش رو برای همیشه از جلوی چشمام پاک کنم ، اما تو عوضی نذاشتی...

آرش هر لحظه مبهوت تر از لحظه ی قبل میشد ، این محرابی که روبرویش ایستاده بود و اینقدر راحت به مرگ دریا آنهم با دستهای خودش راضی بود بی شک از عقل کم آورده و دیوانه شده بود ، دلش به حال دختری سوخت که روزگار از هر طرف دشنه ای زهرآگین برایش آماده کرده بود تا وسط قلبش فرو کند...

- پس دیوونه شدی ، این حالت حال یه آدم نرمال نیست ، جنون آنی که میگن همینه...

محراب عربده زد : درست حدس زدی ، من یه دیوونه ی زنجیریم که بعد از چهار سال که با روانم بازی کردن زنجیرمو همین امروز پاره کردم ، چهار سال منو ندید و هی تو گوشم خوند من نمی خوامت ، دوست ندارم ، چهار سال غرور و شخصیتمو زیر پاش له کرد ، از هر دری که بگی وارد شدم و به جای کوچه بهم راه بن بست رو نشون داد ، تا یک ساعت پیشم هنوز دوستش داشتم و عاشقش بودم ، اما اون بی لیاقت عشق منو به نام هوس تموم کرد و محکم کوبید تو صورتم ، اگه اشتباه بود اگه حماقت بود دیگه تموم شد از این ساعت به بعد بجای اینکه کنارش باشم روبروش می ایستم ، به جای اینکه عاشقش باشم دشمنش میشم ، دریا امروز با اون حرفاش همه چیزمو گرفت ، دیگه نه عقل دارم و نه احساس ، از این به بعد میشم دشمن خونیش تا بفهمد من برای هوس نمی خواستمش ، بلایی سرش میارم تا فرق هوس و عشق رو بفهمه ، تا بفهمه من مهسا و اعتبار و شخصیت و پدر و مادرمو و از همه مهمتر چهار سال از بهترین سالهای عمرم با هوس تاخت نزدم که اگه هوس بود تو این چهار سال به زورم که میشد به کام دلم می رسیدم...

آرش از نگرانی چنگی به موهایش زد هنوز درک نمیکرد بین دریا و محراب چه گذشته یا چه حرفهایی رد و بدل شده که محراب به این درجه از جنون رسیده بود که می خواست دریا را خفه کند ، اما باز هم بیشتر تقصیرها به گردن محراب بود با اینکه می دانست دریا او را دوست ندارد و مدام با بهانه ای او را پس می زند اما این محراب بود که کوتاه نمی آمد و می خواست حتی اگر شده دریا را به زور مال خودش بکند ، تمام این روزهای انتظار و حرفهای تلخ تاوان راهی بود که محراب به اشتباه پا درون آن گذاشته بود ، رو به محراب که کف یک دستش را به تنه ی درخت گذاشته و پیشانیش را کنار دستش تکیه به درخت داده بود گفت :

- همه ی نصایح و حرفای پخته ی دنیا وقتی ذهن آدما خام و کور باشه بکار نمیاد تا زمانی که روزگار به اجبار چشمهامونو بینا و گوشهامونو شنوا میکنه ، لذت بردن از نادونی و حماقت تاوان زیادی داره ، اما وقتی می فهمیم که خیلی دیر شده... محراب اشتباه خودتو به پای دریا نزار و مرد باش و برای یه بارم که شده قبول کن خطا از خودت بوده...

محراب تکیه اش را از درخت برداشت و راست ایستاد و تو صورت آرش غرید و گفت : آره تو درست میگی ، اشتباه کردم که عاشق یه آدم اشتباهی شدم ، این همه درد و شکستن غرور حقمه...

آرش مستاصل گفت : باز داری به خطا میری و همه ی کاسه کوزه ها رو سر دریا می شکنی ، اون بیچاره از اول کاری به تو نداشت و زندگیشو میکرد ، تو لجوجانه وارد زندگیش شدی و از همه طرف اونو تو تنگنا گذاشتی ، مگه دریا تو رو دوست داشت که الان ازش دلگیری که چرا عشقتو هوس می دونه ، تو این چهار سال حرفش یک کلام بود که من نمیخوام اما تو چپ رفتی گفتی دوست دارم ، راست رفتی گفتی عاشقتم ، نشستی گفتی با من ازدواج کن ، ایستادی گفتی خوشبختت می کنم ، تو این چهار سال هم عمر خودتو به باد دادی و هم نزاشتی اون یه زندگی عادی داشته باشه و بیچاره رو به جنون رسوندی که دست آخر جونش به لبش رسید و هم برات پلیس خبر کرد و هم بهت گفت هوس باز ، محراب بیا برای خدا یه بار عاقلانه قبول کن که دریا تو زندگی و تقدیر تو جایی نداره ، باور کن دریا هنوزم قلبش اسیر عشق جاویده ، به یقین بهت میگم اگه جاوید برگرده و ازش بخواد دوباره با هم باشن دریا حتماً اینکار رو میکنه ، حتی اگه مثل اول عاشق هم نباشن بازم پای یه بچه و آینده اش که وسط میاد دریا دوباره میره سمت جاوید...

محراب با شنیدن اسم جاوید تمام حواسش به سمت جمله ی آخر دریا پرت شد و یادش آمد که دریا گفته بود شاید جاوید برگشته و این تهدید از طرف او باشد ، بدون اینکه اهمیت به نصیحتهای آرش بدهد به سمت داخل رستوران پا تند کرد و صدای پر از گلایه ی آرش را به دنبال خود کشید...

- هوووی کجا...؟ مگه دارم گِل لگد میکنم مردتیکه...

محراب از تو اتاقش کُت و سوییجش را برداشت و خواست از در اتاق بگذرد که آرش با دو دستش قاب در را گرفت و گفت :

- کجا می خوای بری داشتم باهات حرف می زدم ...؟

- برو کنار آرش حالم خوب نیست...

- اونکه معلومه یه چیز تازه بگو...

- آرش تا با یه مشت پرتت نکردم اونطرف از جلوی چشمام گمشو... می خوام برم در خونه ی آیت ، دریا می گفت شاید جاوید برگشته ، باید ببینم اومده یا نه...

محراب با تنه ای به آرش از اتاق بیرون زد و آرش به دنبالش مرتب غر می زد : می خوای بری چیکار کنی...؟ دوباره یه جنجال تازه به پا کنی...؟

- باید بفهمم دور و برم چه خبره ، من دست اون آدمی رو که منو تهدید میکنه و خیلی راحت بهم خط میندازه قطع میکنم ، هنوز منو نشناختن ، حالا که دیوونه ام کردن پس باید منتظر دیوونه بازیای منم باشن...

آرش هر کاری کرد تا مانع رفتن او بشود نشد و به اجبار خودش هم به همراه محراب تو ماشین نشست و راهی خانه ی جاوید شد... تا رسیدن آرش مدام حرف می زد و محراب عصبانی چند بار با مشت به فرمان می زد و از او می خواست دهانش را ببند ، جلوی خانه ی ویلایی ترمز شدیدی کرد و بلافاصله از ماشین بیرون پرید و آرش هم به دنیالش راه افتاد ، مثل دیوانه ها دست روی زنگ گذاشته و بر نمی داشت تا بالاخره سریدار بعد از لحظاتی با صدای اعتراض آمیز و عصبانی در را باز کرد و با ابروهای درهم تنیده به محراب خیره ماند و عصبی داد زد :

- چه خبرته مگه سر آوردی که اینطوری افتادی به جون زنگ...

محراب از داد پیرمرد عصبی شد و خواست او را کنار بزند و وارد ویلا شود که آرش شانه اش را گرفت و او را عقب کشید و رو به پیرمرد سلام کرد و گفت :

- ببخش پدرجان مزاحم شدیم ، ما از دوستای قدیم آقا جاوید هستیم ، چند باریم اینجا اومدیم حتما مارو می شناسید...

پیرمرد با خشم نگاهشان کرد و گفت : فکر کردید چون پیر شدم حافظه ام رو از دست دادم ، من بهتر از همه ی شما حواسم سرجاشه ، خوب می دونم شماها کی هستید...

بعد چشم از آرش گرفت و رو به محراب ادامه داد : مخصوصاً تو رو ، یادم نمیره چند وقت پیش اومده بودی اینجا و آقا رو تهدید میکردی و چند مشتم از طرف آدمای آقا نوش جونت کردی...

ابروهای آرش بالا پرید و نگاهش بین پیرمرد و محراب چرخ خورد و نمی دانست پیرمرد از کدام روز حرف می زند ، انگار زیادی از مرحله پرت بود و خیلی وقت میشد که دیگر بین این مثلث دوستی جایی نداشت... محراب با پشت دست آرام کوبید به سینه ی پیرمرد و گفت :

- حالا که شناختی و می دونی من عصبانی بشم چی میشه برو کنار می خوام برم دست بوس آقاتون که با گل پسرشون از فرنگ برگشتن...

پیرمرد با سوءظن نگاهش کرد و گفت : کی گفته برگشتن...؟

- کلاغه...

پیرمرد که از این جواب خوشش نیامد غرید : کلاغه غلط.... لااله الا الله... اشتباه به عرضتون رسوندن ، نه آقا اومده نه پسرش...

محراب عصبی تر دستی به موهایش کشید و گفت : پدرجان تو سن و سال شما دروغ قباحت داره ، شما باید الگوی جوونا باشی...

- چی میگی برا خودت...؟ دروغ چیه...؟ وقتی میگم نیومدن یعنی کسی اینجا نیست ، هر کی بهت خبر داده می خواسته سر به سرت بزاره...

آرش دوباره محراب را عقب کشید و رو به پیرمرد با مهربانی گفت : کسی که به ما گفته آقا جاوید برگشته اینقدر مورد اعتماد بوده که ما رو تا اینجا کشونده ، باور کنید چون دوستای آقا جاوید هستیم اینقدر از شنیدن اومدنش خوشحال شدیم که تا خبر رو شنیدیم اومدیم ببینیمش...

- به پیر به پیغمبر نیومدن ، همین دو سه روز پیش بود که با دخترشون تلفنی حرف زدم ، بیچاره ها اوضاع خوبی ندارم اون پسر بدبخت که هنوز تو زندانه و مادرشم از غصه ی پسره سکته کرده و فلج شده ، پدرشم حالش خوب نیست و مونده تا ببینه می تونه پسرشو از زندان بکشه بیرون یا نه...

آرش نگاهی به محراب انداخت و دوباره به سمت پیرمرد نگاه کرد و گفت : مطمئن باشیم که برنگشته...؟

پیرمرد که دیگر به نقطه ی جوش رسیده بود از جلوی در کنار رفت و گفت : بفرمایید برید خودتون ببینید ، مگه مرض دارم دروغ بگم...؟

آرش دستی به شانه ی پیرمرد زد و گفت : خیلی خب عصبانی شدن نداره ، ببخش پدرجون مزاحمت شدیم می خواستیم رسم رفاقتو به جا بیاریم که حالا فهمیدیم جاوید برنگشته ، برید تو پدرجان حلال کنید...

- حلال تندرستی پسرجان ، به سلامت...

پیرمرد در را بست و آرش و محراب برگشتند تو ماشین...

- حالا خیالت راحت شد...

محراب فوری جواب منفی داد که باز آرش با حرص گفت : نه و نگمه... می خوای شب مثل دزدا از دیوار بپریم تو ویلا و بریم همه جا رو بگردیم تا خیالت راحت بشه...؟

- یا این پیرمرد داره خیلی خوب نقش بازی میکنه ، یا جاوید برگشته و اینجا نیومده...

آرش چشم باریک کرد و گفت : یا شما حسابی توهم زدید...

محراب غرید : پس چه خری اون دو تا غول رو فرستاد تا منو تهدید کنه...

آرش پوفی کرد و گفت : خب این یه معما باقی می مونه تا به وقتش ، میشه گفت هر کسی بوده خیلی خاطر دریا رو می خواسته کسی غیر از اون پسره و جاوید...

محراب پوزخندی زد و گفت : چرت نگو آرش ، نفر سومی وجود نداره ، یا جاوید برگشته و کسی خبر نداره ، یا آیت سرش به سنگ خورده و فهمیده پسرش هنوز عاشق دریاس و خواسته اینطوری هم اشتباهشو جبران کنه و هم از دریا محافظت کنه...

این بار آرش پورخندی تحویلش داد و گفت : یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد ، اگه اون مردک از اول دریا رو قبول کرده بود این همه مصیبت سرش نمی اومد ، من بیشتر به همین پسره مشکوکم شاید دیگه به دریا فکر نکنه اما برای حفاظت اون مجبور به این تهدید شده...

محراب سوئیچ را گرداند و ماشین را روشن کرد و دنده را که جا زد گفت : نمی دونم آرش ، بخدا دارم خُل میشم ، همه چیز درهم پیچیده اس ، راهش فقط صبره باید زمان یکم جلو بره تا همه چیز مشخص بشه ، کم کم می فهمم دست کی تو کاره ، نمی زارم به این راحتی به هدفش برسه ، اگه قراره دریا مال من نباشه ، نمی زارم سهم کسی دیگه بشه ، حتی جاوید ، هر آدمی فقط یک بار فرصت داره عاشق بشه ، جاوید لیاقت نگه داشتن این عشقو نداشت و خیلی زود از دست داد ، دیگه برای او بار دومی وجود نداره...

آرش سری تکان داد و فقط به یک چیز فکر کرد ، وقتی جهالت ، حسادت و حماقت آدمها درهم می آمیزه برای ویران کردن دنیا هم کافیه چه برسد به زندگی یک یا چند نفر...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
113

به هر سختی بود خودش را به آپارتمانش رساند این بار بر خلاف همیشه با آسانسور بالا رفت نمی خواست کسی را در پیچ پله ها ببیند مخصوصاً مینا را ، اینقدر حالش خراب بود که هر کس یک نظر او را می دید پی به همه چیز می برد ، حوصله ی سوال و جواب و کنجکاوی کسی را نداشت ، این بار شانس با او یار بود و بدون اینکه با کسی برخورد کند به آپارتمانش رسید و خیلی زود در را باز کرد به داخل رفت ، همانجا کنار در مانتو و کیفش را روی زمین انداخت ، دیگر جانی برایش باقی نمانده بود که لباسهایش را سر جایش بگذارد ، انگار ساعتی پیش که در میان دستهای محراب جان می داد شیره ی جانش مکیده و حسابی او را ناتوان و بی رمق کرده بود... بلافاصله حوله را برداشت و به سمت حمام رفت تا تنش را به آب گرم و روان دوش بسپرد شاید این خستگی و درد با ریختن آب از تنش بیرون برود... جلوی آینه ی حمام تک به تک لباسهایش را کند و نگاهش به سمت چهره اش کشیده شد ، رنگ زرد چهره و لبهای ترک خورده و کمی خونی او را مثل بیماری نشان می داد که چیزی از عمرش باقی نمانده است اما وقتی نگاهش کشیده شد به سمت گردن و رد شالش که به خوبی خودنمایی می کرد تازه به عمق فاجعه پی برد و وحشت زده به این رد سرخ و متورم شده خیره ماند ، تا رسیدن به آپارتمانش تمام سعی اش را بکار برده بود که این ساعت و این اتفاق را به هر طریقی که بود فراموش کند و حتی به کسی نگوید برایش چه اتفاقی افتاده است ، اما اثر این رد روی گلو جلوی هر انکاری را می گرفت و حقیقت را محکم به قلب زخمی اش می کوبید... اگر آرش به موقع نرسیده بود حتماً الان با آمبولاس به سمت سردخانه فرستاده میشد ، با تصور این صحنه قلبش لرزید و پاهایش توان اندکی را که بدست آورده بود باز هم از دست داد و زیر دوش حمام فرو ریخت و تمام سالهای تنهاییش را هق زد... حتی دوست داشتنش هم بدبختی محض بود ، به او نه عشق می آمد و نه محبت و نه دوست داشته شدن ، به نظرش زنی بود طرد شده و سیاه بخت که هر مردی می توانست با سلاح عشق نزدیکش شود و فقط بخاطر هوس و غرایز بیدار شده اش او را موقتاً دوست داشته باشد و بعد از آرام کردن خود همه چیز را تمام شده بداند ، کسی او را با عشق و محبت واقعی نمی خواست ، کسی او را بدون لمس و بوسیده شدن نمی خواست ، هیچ کس به باطن زخم خورده او کاری نداشت ، کسی که روحش تشنه ی محبت و عشق جاودانه بود باید چه میکرد...؟ چکار میکرد تا از این پیله خودش را رها کند ، از این نوع مردها دور شود ، اصلاً میشد جهانی باشد که فقط زنها بر آن حکومت کنند و آثاری از جنس مخالف نباشد...؟ عین عنکبوتی بود که توی تارهای خودش گرفتار شده بود ، تو عاقبتی که خودش برای خودش رقم زده و زندگی که ساخته بود درمانده و حیران باقی مانده بود ، ای کاش می توانست خودش را از این نکبت رها کند ، خودکشی دوای زخم این روزهایش بود ، خودکشی برای همین روزهایی بود که به انتهای شادی رسیده و دیگر هیچ راه و روزنه ای برای رها شدن پیدا نمیشد ، چرا بعضی وقتها دنیا به این بزرگی برای آدم چنان تنگ میشد که جز مرگ آرزویی دیگر نداشت... بی رمق و بی جان با چشمهایی که تا حد مرگ می سوخت و گلویی زخمی از حمام بیرون آمد و خودش را روی تخت انداخت و چشمهایش را بست تا شاید خواب لااقل به او رحمی کند و ساعتی او را از دنیای پر از رنجش دور کند ، خوشبختانه این بار خواب هم دست دوستی داده و او را در آغوش خود به سرزمین رویاها و کابوسهایش برد...


کلید به آرامی در قفل چرخید و آوا وارد آپارتمان شد و از همان جا دریا را صدا زد ، وقتی جوابی نشنید به سمت اتاق خواب قدم تند کرد و دریا را غرق خواب دید ، با لبخندی زیر لب به او خرس خوابالویی گفت و به سمتش گام برداشت ، نگاهش که از نزدیک به چهره اش نشست از دیدن صورت بی رنگ و روی دریا نگران شد و اخمی چهره اش را پوشاند ، صورت دریا سفید و بی رنگ بود و دور چشمهایش حلقه ی سیاهی تو ذوق می زد ، ولی بدتر از آن وقتی بود که چشمهای آوا روی رد قرمز و متورم روی گلویش افتاد و به اندازه ی توپ بسکتبال درشت شده و از حدقه در آمد ، هینی کشید و دستش را در مقابل دهانش گرفت ، در آن لحظه پیچیده در گرداب فاجعه تنها و وحشت زده خود را نه در مکان و زمان ، بلکه گم شده در غبار و مِهی غلیظ رنگ می دید ، با تمام توانش دستش را به دهانش بیشتر چسباند که فریادش دیوار صوتی را نشکند اینقدر از این صحنه هول شده بود که هراسان عقب عقب از اتاق بیرون آمد و بدون کفش پا تند کرد به سمت پله ها ، در پیچ پله ها هق هقش در پس دستانش شکست و خم شده هق زد و دوباره به سمت آپارتمان مینا رفت و با مشت به در آپارتمان کوبید ، بعد از لحظه ای مینا با نگرانی در را باز کرد و با چهره ی ترسیده ی آوا و چشمهای پر اشک او بند دلش پاره شد و قبل از اینکه آوا حرفی بزند فهمید اتفاقی برای دریا افتاده که آوا را اینچنین ترسیده به پایین کشیده است...

بازوهای آوا را به بند کشید و او را تکان داد و گفت : چی شده...؟ برا دریا اتفاقی افتاده...؟

آوا همان طور که یک ریز اشک می ریخت با لکنت میان هق هق پر صدایش گفت : دریا... دریا خودکشی کرده...

مینا با بهت به دهان او خیره ماند هنوز پی به عمق فاجعه نبرده بود که دستش به واسطه ی دست آوا کشیده شد ، تا به بالا برسند صدای یا امام غریب گفتن مینا هم بلند بود ، آوا دم در او را نگه داشت و اشکهایش را از جلوی دیدی که تارش شده بود پاک کرد و گفت :

- الان خوبه نترس قربونت برم فقط رد طناب زیر گلوشه...

دوباره هق زد و مینا هاج واج چشم از او برداشت و به سمت اتاق دریا رفت و وقتی او را روی تخت دید رنگش پرید و به سختی وقتی جان در بدنش رو به بیرون رفتن بود به سمت دریا گام برداشت ، اینقدر این صحنه برایش دردآور بود که تقریبا فلج شده و همانطور خشک شده چشمش به رد زیر گلوی دریا قفل شده بود ، تنها چیزی که او را دستپاچه نکرد نفسهای آرام و پشت سرهم دریا بود که بازدمش سینه اش را بالا و پایین می برد و به او فهماند که خطری او را تهدید نمیکند ، اما این رد طناب نشان از این بود که دریا لبه پرتگاهی ایستاده که هر لحظه او را به سقوط نزدیک تر میکرد... با صدای دُرسا به خودش آمد و فوری از اتاق بیرون رفت و در را بست و دُرسا که سراغ خاله دریا را می گرفت به بغل گرفت و همین طور که به او می گفت خاله دریا خوابه او را به همسایه ی روبرویش سپرد و دوباره برگشت بالا و خودش را روی کاناپه رها کرد و سرش را میان دستهایش گرفت ، از فکر خودکشی دریا معده اش آشوب شد و اسید بالا آمده گلویش را سوزاند ، باور نمیکرد دریا تا به این درجه استیصال رسیده باشد که دست به چنین حماقتی بزند... آوا بیرون ساختمان منتظر پدرام بود که دقایقی میشد با گریه زاری او را با خبر کرده و از او خواسته بود خودش را برساند ، با صدای وحشتناک ترمز ماشینی سر از گریبانش برداشت و با چشمهای خیس و ورم کرده به پدرامی چشم دوخت که سراسیمه از ماشین بیرون پرید و دزدگیر ماشین را زده و تقریباً برای رسیدن به آوا پرواز کرد ، هنوز نرسیده از آوا پرسید:

- برای چی دختره ی دیوونه خودکشی کرده...؟

آوا با هق هق گفت : نمی دونم ، وقتی اومدم خوابیده بود رفتم جلو ببینم واقعا خوابه که اون رد طناب رو زیر گلوش دیدم...

گریه اش شدیدتر شد و در میان گریه هایش ادامه داد : دختره ی عوضی دیوونه می خواسته خودشو بکشه...

پدرام دست آوا را گرفت و با عجله خودشان را به آپارتمان دریا رساندند ، مینا با چهره ای محزون و چشمهایی خیس به آرش که تازه رسیده بود و با نگرانی و ترس نگاهش میکرد زل زد و خطاب به هر دو نفر گفت :

- آروم باشید هنوز خوابیده ، می ترسم از خواب بپره و هُول کنه باید صبر کنیم تا بیدار بشه و برامون توضیح بده...

پدرام سرش را تکان داد و روی کاناپه نشست اما آوا به سمت آشپزخانه رفت تا چایی درست کند شاید مسکنی بود برای این همه استرسشان... نیم ساعت گذشت که دریا با صدای پچ پچ و گریه ی ریزی چشم باز کرد و با کنجکاوی روی تخت نشست و وقتی صدا واضح تر به گُوشش رسید از تخت پایین آمده و شالی روی سرش انداخت و در را باز کرد و وقتی نزدیکتر شد آوا و مینا و پدرام را تو سالن آپارتمانش دید ابرویی بالا انداخت و سلام کرد ، به محض سلام دریا هر سه با نگرانی و ترس سر برگرداندند و خیره به او شدند ، به آنی پدرام با صورتی پر از خشم از جا بلند شد و نزدیکش شد و پرهای شالش را کنار زد که دریا از این واکنش هم مبهوت شد و هم خودش را عقب کشید و عصبی گفت :

- چیکار میکنی...؟

هنوز جمله اش تمام نشده بود که نگاه پر خشم پدرام روی رد زیر گلویش افتاد و سیلی محکمی زیر گوش دریا زد که با این ضربه دریا چند قدم به عقب برداشت و سکندری خورد و روی زمین افتاد... آوا از این حرکت ناگهانی پدرام جیغی زد و خودش را به او رساند و او را که هنوز می خواست به سمت دریا برود عقب کشید و مینا با دلخوری به سمت دریا رفت و همین طور که کنار او می نشست گفت :

- چیکار میکنی آقا پدرام...؟

دریا که هنوز هاج و واج این حرکت پدرام بود و نمی دانست به چه گناهی این سیلی را خورده چشم تیز کرد و همانجا که نیم خیز شده بود به پدرام نگاه کرد ، پدرام که هنوز از حماقت دریا عصبانیتش نخوابیده بود از پس دستهای آوا داد زد :

- آخه احمق دیگه دوره ی این خودنمایی و لوس بازیا تموم شده ، اینقدر بدبخت و بزدل شدی که خودکشی میکنی...؟ حقا که لیاقت مرگم نداشتی...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez
114

دریا که تازه دوزاریش افتاده بود پوزخندی زد و از جایش نیم خیز شد و به کمک مینا از جا بلند شد و در دل خندید به این جماعت احمق که نپرسیده به چه کاری متهمش کرده بود و بی گناه سیلی خورده بود ، همین طور که بدون کمک مینا از کنار پدرام رد میشد تا به آشپزخانه برود زیر لب گفت : دلم برای حماقتتون می سوزه...

در کمال خونسردی کتری را آب کرد و روی اجاق گذاشت و پشت میز نشست و سرش را گرفت ، هنوز صدای جر و بحث پدرام با مینا و آوا از اتاق خواب می آمد و دریا دلش به حال آنها سوخته بود که آتش زندگیش دامن آنها را هم گرفته بود... با شنیدن صدای پدرام که نزدیکتر به گوشش رسید سر بالا گرفت و نگاه پر خشم پدرام را متوجه ی خود دید ، اما این بار پدرام حرفی نزد و از آپارتمان بیرون رفت ، به محض اینکه پدرام بیرون رفت صدای جیغ آوا جای صدای پدرام نشست :

- خاک تو سرت عوضی ، ترسوی روانی ، ای کاش مُرده بودی تا از دستت راحت میشدیم ، امروز منو سکته دادی کثافت آشغال...

مینا با سرزنش او را صدا زد و آوا را ساکت کرد فقط صدای هق هقش به گوش می رسید ، دریا از حالت عصبی آوا و فحشهای دم دست و به نقدش خنده ی بلندی سر داد که مینا و آوا با چهره هایی درهم و متعجب به او خیره ماندند ، بعد از خندیدن گفت :

شالمو بستم به اون میل بارفیکس بالای در اتاق ، می خواستم حس و حال اونایی که اعدام میشن رو قشنگ مزه مزه کنم ببینم مَردن چه شکلیه اما بدشانسی آورم و شال باز شد و با با*سنم اومدم رو زمین...

آوا از شنیدن حرفهای دریا سینه اش از خشم و ترس بالا پایین شد و جیغ زد : ای کاش اون گره باز نشده بود و مُرده بودی و حلواتو می خوردم...

دریا نیشخندی زد و گفت : غصه نخور عزیزم نمی زارم آرزوتو به گور ببری شاید دفعه دیگه گره ی شالو محکمتر بستم...

آوا با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و سری تکان داد و به سمت بیرون ساختمان قدم برداشت به محض اینکه در را باز کرد زن همسایه را با دُرسا پشت در منتظر دید... تنه ای به همسایه زد و از در بیرون رفت... مینا با دیدن دُرسا نگران به سمتشان آمد و همسایه وقتی نگاه آخرش را به آوا انداخت رو به مینا گفت :

- هر کاری کردم پایین نگهش دارم نشد با گریه می گفت می خوام برم پیش خاله دریا...

دریا با شنیدن صدای همسایه از پشت میز بلند شد و به سمت در رفت و روی زانو نشست و دستهایش را جلوی نگاه تعجب زده ی همسایه و مینا از هم باز کرد و دُرسا را که به سوی او پا تند کرده بود در آغوش کشید و چنان بوسیدش که انگار همین الان بچه ی خودش را در آغوش گرفته بود ، صدای تشکر و خداحافظی مینا و بستن در که آمد دریا از جا بلند شد و به سمت کابینت کنار اجاق گاز رفت و همین طور که با یک دست دُرسا رو به بغل گرفته بود با دست دیگرش پاکت چیپسی از آنجا بیرون کشید و به دست دُرسا داد و و دوباره پشت میز نشست و در پاکت را باز کرد و گفت :

- برا چی اینقدر گریه کردی مگه نمی دونی چشمای خوشگلت کوچولو میشه اونوقت من بهت میگم خرگوشک زشت...

درسا چشمان درشت مشکی اش را که ازاشک برق می زد به دریا دوخت و چینی به دماغش داد و فقط دلبرانه خندید...

دریا که دلش برای این لبخند ضعف رفت محکم لبهای دُرسا را بوسید و گفت : مگه جُک گفتم که می خندی وروجک خاله...؟

درسا لبهای کوچک و قلوه ایش را ورچید و نگاهش را به پاکت چیپس داد و گفت : خب تو رو می خواستم ، همساده با او دل چاقش جلو در وایساده بود و هی انگشتشو تاب می داد و منو می ترسوند...

دریا با دهان بسته به کلمه ی همساده و مسخره کردن هیکل اون زن خندید و نگاهش را به نگاه نگران مینا دوخت که خیلی وقت بود به دیواره ی اُپن تکیه زده و در سکوت به او زل زده بود ، چیپسی از پاکت بیرون کشید و به دهان دُرسا گذاشت و رو به مینا گفت :

- حالا که عزراییل بهم نرسید و قرارم نیست برسه چرا یه ساعته زل زدی به من...

دُرسا با شتاب سر بالا گرفت و گفت : عزراییل کیه خاله دریا...؟

نگاهش از صورت مینا به نگاه درسا نشست و گفت : غول قصه هاس ، دیشب خوابشو دیدم که می خواست منو بگیره...

مینا به آرامی روی یکی از صندلی ها نشست و پلکی زد و اتگشتانش را عصبی درهم پیچاند و بالاخره بعد از ساعتی سکوت گفت :

- دریا تو چیکار کردی...؟ باورم... باورم نمیشه...

دریا خندید و درسا را پایین گذاشت و گفت : تو برو تو اتاق و به اون خرس قرمزه چیپس بده تا منم بیام پیشت خاله بازی کنیم...

درسا خنده ی دندان نمایی کرد و به سمت اتاق دوید ، دریا چشم از دُرسا برداشت و به نگاه نگران مینا چشم دوخت و گفت :

- این همه نگرانی رو درک نمیکنم مینا ، من فقط برای تو یه همسایه ام نه چیز دیگه...

مینا با حرص و تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت : برا چی خودتو به بیراهه می زنی...؟ چرا اینکار احمقانه رو کردی...

دریا لبخندی زد و به مینای عصبانی خیره شد که خیلی راحت از زیر سوالش در رفته بود و گفت : کار خاصی نکردم ، مثل بقیه که خودکشی میکنن...

رنگ نگاه مینا پر از تاسف شد و اشک در چشمهایش جمع شد ، این بار دریا متعجب شد که چرا این زن اینقدر برایش نگران است ، مگر چه مدتی بود که همدیگر را می شناختند که اینقدر نگرانیش وسیع بود...؟ با صدای گرفته ی مینا مستقیم به چهره اش زل زد :

- چرا نگرانی آدمای اطرافت برات باور پذیر نیست...؟ درسته فقط دوست و همسایه ایم اما هنوز انسانیت نمُرده ، این مدت که شناختمت همش تو افکارم تو رو تحسین میکردم که با این همه درد و غصه چطوری داری زندگی عادیتو میکنی ، منم مثل تو یه زنم مثل تو احساس دارم ، مثل تو با این درد ارتباط دارم ، تو از ندیدن بچه ات پناه آوردی به دُرسا و دُرسا بخاطر ندیدن و نداشتن محبت مادرش به تو پناه آورده ، درد هر دوتون مشترکه ، دارم لحظه به لحظه با این درد زندگی میکنم ، اما این اتفاق تموم باورامو نسبت به تو شکست و مطمئن شدم که فقط داری نقش بازی میکنی و هیچ مقاومت و صبوری وجود نداره ، درسته دوستیمون اینقدر عمیق نیست که از ناراحتی مثل آوا بهت فحش و ناسزا بدم یا مثل پدرام تو گُوشت بزنم اما یه انسانم و همجنس خودت و وقتی می بینم یکی مثل تو آخرین راهش به چند متر طناب و یه صندلی ختم میشه ته دلم می لرزه و نگرانت میشم...

بغضش بالاخره سر باز کرد و مقاومتش شکست ، اشکش که فرو ریخت دریا بلند شد و کنارش نشست و اشکهای صورتش را پاک کرد و با خونسردی و مهربانی گفت :

- تو رو خدا تو دیگه گریه نکن که دیگه نمی تونم تحمل کنم ، امروز به قدر کافی درد کشیدم و پیمونه ام پر شده...

مینا دست دریا را گرفت و خیلی جدی پرسید : فقط بهم بگو چرا این کار رو کردی...؟

دریا خندید و مینا با تعجب و خشم به صورت خندان دریا خیره ماند و نمی توانست درک کند کجای این گناه خنده دارد... دریا با چشمهای خشمگین مینا که آماده ی حمله بود بلند خندید و گفت :

- من کاری نکردم عزیزم ، یعنی اگه جراًتشو داشتم همون سال های اول اینکار رو کرده بودم و این همه درد رو به جون نمی خریدم...

مینا چشمانش را باریک کرد و خوب چهره ی دریا را کنکاش کرد ، حتی اگر بخواهد حاشا کند رد طناب گویای همه چیز بود...

- کار محرابه...

چشمهای مینا به اندازه ی توپ گرد شد و لحظه ای با بهت به دریا خیره ماند و وقتی توانست جمله را در مغزش فرو کند فقط توانست یک کلمه بگوید :

- محراب...؟

دریا سری تکان داد و همه چیز را با جزئیات برای مینا تعریف کرد و در آخر گفت : رفتم اونجا چون نگرانش بودم ، درسته ازش دل خوشی ندارم ولی تنها کسی که تو این سالها تنهام نزاشت اون بود ، خیلی وقتا واقعا پناه و کمکم بود و می تونستم بهش تکیه کنم و دوباره سر پا بشم و به زندگیم ادامه بدم ، نمی تونستم خوبیاشو ندیده بگیرم و بی خیالش بشم ، رفتم که ببینم خوبه و اونو بابت پدرام راحت کنم که تهدید کار اون نبوده ، می ترسیدم کینه بشه و دوباره یه اشتباه دیگه زندگیمو زیر رو کنه ، به التماس افتاد که قبولش کنم قسم خورد که خوشبختم میکنه ، می دونستی پدر و مادرش مخالف بودن و می خواست با من ازدواج کنه...؟

- مینا سری تکان داد و گفت : آوا برام گفته بود...

- یکی از دلایلی که محرابو نخواستم همین مخالفت بود ، نمی خواستم دوباره از همون سوراخی گزیده بشم که چند سال پیش گزیده شدم ، نمی خواستم دوباره درد و رنجام تکرار بشه ، گفت از این شهر میرم یا اگه خواستی از این کشورم می برمت که نزدیک پدر و مادرم نباشی ، وقتی گفتم نمیتونم کنارت باشم و روحم جایی دیگه باشه گفت ایرادی نداره وقتی تو کنارم باشی همه چیز به مرور زمان درست میشه ، وقتی اینو گفت دلم شکست برا خودم دلم سوخت که اینقدر بدبخت شده بودم که این مرد خودخواه منو فقط برای خودش و امیالش می خواست و کاری به نظر و احساس من نداشت ، برای همین سرش فریاد زدم و گفتم من فقط عشق می خوام ، اونم داد زد منم بهت عشق میدم حتی بیشتر از جاوید ، فریاد زدم تو نمی تونی بهم عشق بدی تو غیرت نداری که وقتی بهت میگم چطوری کنارت باشم و روحم درگیر یکی دیگه باشه و تو میگی ایرادی نداره زمان همه چیز رو حل میکنه حالا فهمیدم که تو عاشق من نیستی و فقط منو برای غریزها و هوسات میخوای ، وقتی در موردش اینجوری گفتم دیوونه شد و افتاد به جونم ، تقصیر خودم بود که با حرفام دیوونه اش کردم ، اصلاً از همون اوایل که با جاوید بودم نگاه و حسش اذیتم میکرد باید طناب این دوستی رو همون سالها پاره میکردم ، برای اینکه تنها بودم به کمک او نیاز داشتم و می خواستم کنارم باشه اونو به اشتباه وحشتناکی انداختم که حالا این بشه روزگارم ، می دونم برات سواله چرا به آوا و پدرام نگفتم و گذاشتم اونا تو ذهنشون ازم یه ترسو بسازن ، در نظرشون ترسو باشم بهتره تا دوباره یه جنجال دیگه به پا بشه ، مطمئن بودم که پدرام در این مورد ساکت نمی شینه و میره سراغش ، محراب الان مثل یه ببر وحشی شده که آماده اس اگه کسی به طرفش بره اونو تیکه پاره کنه ، دیگه نمی خوام شرمنده ی توحیدیا بشم...

مینا نفس آسوده ای کشید و گفت : نمی دونی تو این یه ساعت چی کشیدم ، تو ذهن من یه اسطوره بودی که با این کارت فرو ریختی ، اما الان خوشحالم که این اسطوره هنوز پا برجاست و یه چیز مهم ترم فهمیدم که تو هنوز عاشق جاوید و دخترتی..

دریا با درد لبخند زد و گفت : آدما هیچ وقت عشق اولشون رو از یاد نمی برند ، شاید عشق اولشون رو به هر دلیلی از دست بدن و با یکی دیگه ازدواج کنن اما تو زندگی دومشون همش یه گوشه از ذهن و احساسش پی عشق اوله و ناخداآگاه اونو با عشق جدید مقایسه میکنن...

- دریا من نگرانتم ، محراب الان یه مار زخمیه ممکنه دوباره بیاد سراغت...

- نگران نباش ، اگه واقعا عاشقم باشه و من اشتباه کرده باشم از این کارش پشیمونه و عذاب وجدان نمی زاره به این زودی طرفم بیاد ، اگرم حرف من درست باشه توکل به خدا میکنم نمی تونم که از دستش مدام در حال فرار باشم ، بالاخره اونم یه روز خسته میشه و دست از این مبارزه برمی داره ، الان فقط فکرش اینه که ببینه اونی که تهدیدش کرده کیه و تا پیداش نکنه آروم نمیگیره ، پس حالا حالاها به من کار نداره خاطرت جمع باشه...

صدای دُرسا که دریا را برای خاله بازیش صدا می زد بالاخره کاری کرد که دریا از حرف زدن دست بردارد ، بلند شد و دستش را روی شانه ی مینا گذاشت و گفت :

- ممنون که هستی ، این روزا به یکی مثل تو که جای خواهرم باشه نیاز داشتم ، تو بهتر منو درک میکنی و میدونی کی به کمک نیاز دارم و کی به نصیحت...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
115

یک ماه از زمستان گذشت زمستانی که امسال سرمایش بیداد میکرد ، روزهای سرد و برفی و یخ زده مثل روزهای عمر دریا که سرد و بی روح می گذشت ، بعد از چهار سال کم آورده بود دلش بیش از حجمش پُر بود ، پُر از جای خالی عشق ، پر از دلتنگی و تنهایی ، پر از پناه بردن به دیگران... دریا بعد از آن اتفاق گوشه گیرتر و ساکت تر شده بود و تنها زمانی از لاک تنهاییش بیرون می آمد که دُرسا کنارش بود ، همراه شیرین زبانی های او می خندید و همبازی کودکانه هایش میشد... پدرام به همراه آوا دو روز بعد از آن شب با دسته گلی به دیدن دریا آمد و از او بابت سیلی که ناخواسته به او زده بود عذرخواهی کرد و دریا در جوابش خندید و سیلی او را یک ضرب شصت برادرانه فرض کرده و مطمئنش کرد که او را بخشیده است ، اما آوا هنوز از او دلگیر بود و زبانش لحظه ای از کنایه و ناسزا گفتن به دریا بیکار نماند و مرتب او را بخاطر کارش سرزنش میکرد ، بعد از چند روز دلخوریها کم رنگ شده و دوباره روزهای گذشته برگشته بود اما خلایی که در وجود دریا باقی مانده بود به این راحتی ها تمام نمیشد و همین خلاً او را ساکت تر کرده بود ، این سکوت از نگاه پدرام که این روزها بیشتر حواسش به دریا بود دور نماند و بعد از یک هفته فکر کردن وقتی می دید دریا فقط با بودن دخترک خرگوشی می خندد و غمهایش را فراموش میکند با مشورت پدر و عمو بابکش قرار شد تا بعد از عید که ایران است آخر هفته ها به باغ لواسان بروند و حالا که دریا را با این گذشته اش هم خودش و هم پدر و مادرش پذیرفته بودند بیشتر بشناسد تا در وقتی معین پا جلو گذاشته و شانسش را دوباره امتحان کند ، در این تفریح دسته جمعی از مینا هم به طور خصوصی دعوت شد که در کمال ناباوری مینا هم قبول کرد که با آنها همراه باشد و تنها دلیل آمدنش این بود که هم دریا از تنهایی و خمودگی بیرون می آید و هم دُرسا در طول هفته کمتر بهانه ی پدر و مادرش را می گیرد...

اولین برنامه ی تفریحیشون آخر هفته آخرین روز دی ماه به باغ لواسان بهادرخان بود ، با تمام تجهیزات عصر روز پنج شنبه در حالیکه برف ریز ریز می بارید حرکت کردند ، خوشحال تر از همه دُرسا بود که با خوشحالی جایی در آغوش دریا باز کرده و با چند تا شعری که در مهد یاد گرفته بود می خواند و در طول راه این خوشحالی را ابراز میکرد ، شعرهایی که دریا گاهی با این دخترک خرگوشی همراه میشد و پدرام با شنیدن صدای پر غم و لطیف دریا بیشتر از قبل مجذوب این دختر تنها و ساکت میشد و نوازش کردن صورت معصوم دریا در این لحظه های پر غم بیشتر او را وسوسه ی به این کار میکرد..

یه روز آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ!

عروسك قشنگ من قرمز پوشيده
تو رختخواب مخمل آبي خوابيده
يه روز مامان رفته بازار اونو خريده
قشنگتر از عروسكم هيچكس نديده
عروسك من، چشماتو وا كن
وقتي كه شب شد، اونوقت لالا كن

وقتی همگی به همراه دُرسا گروه ارکستر راه انداخته بودند دُرسا اخمو و دست به سینه ساکت شد و دیگر نخواند و پدرام که از آینه تمام وقت حواسش به دریا و دُرسا بود و او را دلخور و اخمو دید پرسید :

- خرگوشک پس چرا وا رفتی عمو...؟ بخون دیگه...

دُرسا همین طور که لبهایش را ورچیده بود و سرش پایین بود گفت : نمی خوام...

این بار دریا دست نوازشی به گونه اش کشید و گفت : خرگوشک خاله از چی ناراحت شده...؟

- نمی خوام کسی باهام بخونه فقط تو بخون...

صدای خنده ی بلند تو فضای ماشین پیچید و آوا گفت : ای نامرد ، فقط خاله دریا رو دوست داره حسودیم شد...

دُرسا با ناز گفت : پس چی ، تو رو دوست ندارم که همش خاله دریا رو دعوا میکنی...

چشمهای آوا چهار تا شد و تا رسیدن به ویلا شده بود سوژه ی خنده ی مینا و پدرام... با صدای بوق ماشین سرایدار باغ درهای ویلا را باز کرد و از دور برای پدرام دست بالا کرد ، هنوز ماشین کامل وارد باغ نشده بود که صدای پارس سگی چنان دُرسا را ترساند که دخترک بیچاره کمی تو بغل دریا جابجا شد و جیغ بنفشی کشید و محکم چسبید به گردن دریا که کم مانده بود مهره های گردن دریا بشکند ، دریا معذب کمی دُرسا را جابجا کرد و با تعجب گفت :

- از سگ می ترسی خرگوشک...؟

دُرسا همین طور که صورتش تو گودی گردن دریا فرو رفته بود بی حرف سری تکان داد ، دریا لبخندی به این ترس بامزه اش زد و دست به روی سرش کشید ، صدای ضربان قلب کوچولویش به دریا لذتی می داد که برای خودش هم عجیب بود... در این وقت مینا دست دراز کرد تا دُرسا را از بغل دریا بگیرید اما دُرسا خیال جدا شدن از دریا را نداشت و با نمیخوام نمیخوام گفتن پشت سرهم همچنان به دریا چسبیده بود ، مینا که نگران کلافگی و خستگی دریا بود کمی صدایش را خشن کرد و رو به دُرسا گفت :

- دُرسا خانوم داری دختر بدی میشیا ، از تهران تا اینجا خاله دریا رو خسته کردی بیا بغل عمه تا خاله دریا یکم خستگی در کنه...

دُرسا که امروز خیال جدا شدن از دریا را نداشت باز هم جیغی کشید و فقط کلمه ی نمیخوام را مرتب تکرار میکرد ، آوا برگشت به عقب و خندید و گفت :

- چیکارش داری میناجون بزار بمونه ، مگه نمی دونستی بغل این تحفه مخدر داره و آدمو آروم میکنه...

مینا خندید و با مِهر به دریا نگاه کرد ، دریا با حرف بی پروای آوا جلوی پدرام که تمام وقت از آینه حرکات او را زیر نظر داشت هجوم خون را به سمت صورتش حس کرد و از خجالت سر پایین انداخت و لب گزید ، دلش می خواست الان فقط خودش و آوا بود و تا یک دل سیر او را کتک می زد تا اینقدر جلوی پدرام او را خجالت زده نمیکرد ، آوا که دریا را بیشتر می شناخت و می دانست الان چقدر سرخ و سفید شده است قبل از پیاده شدن برگشت سمت دریا و چشمکی به چشمهای تهدیدگر دریا زد و با خنده از ماشین پیاده شد ، بعد از پیاده شدن آوا و مینا، دریا نفس عمیقی کشید و هم زمان با پدرام از طرف دیگر ماشین پیاده شد هنوز قدمی برنداشته بود که صدای پدرام درست از پشت و کنار گَوشش باعث شد قلبش دوباره تند تند به سینه اش بکوبد...

- بهتره بچه رو بدی به من می ترسم با این حال و روزت سالم به ویلا نرسید...

جمله اش با ته مانده ی خنده و شوخی بود که بیشتر حرص دریا را در آورد و با خشم برگشت و تو چشمهای شیطانی او نگاه کرد و گفت :

- بهتره شما کاسه ی داغ تر از آش نشید ، دخترعمو و پسرعمو تو حرف مفت زدن لنگه ی همید...

پدرام پر صدا خندید و تا رفتن دریا تو ویلا ایستاد و او را تماشا کرد ، در کنار او واقعاً به او خوش می گذشت و سر به سر گذاشتن با او بهترین تفریحش شده بود ، بعد از دور شدن دریا آهی کشید و به ماشین تکیه زد و به فکر فرو رفت ، به نظرش دوست داشتن یکی از احمقانه ترین حس های دنیا بود حسی که فقط بلد بود ضعیف کند و شکستت بدهد ، مثل دوست داشتن دریا که هر روز بیشتر از روز قبل او را می خواست اما این حس لعنتی به او یادآوری میکرد که داشتن دریا جز محالات ممکن این دنیاست چون به قول عمو بابکش دریا هنوز هم عاشق جاوید بود و امکان نداشت به مرد دیگری اجازه بدهد که به قلبش پا بگذارد ، یک لحظه به مردی غبطه خورد که هنوز نه دیده بودش و نه او را می شناخت...

شب را دور شومینه در فضای صمیمی و شادی گذراندند مخصوصاً وقتی با شعر خواندن و سر به سر گذاشتن آوا و پدرام و در آخر خوردن آش رشته ی خوشمزه ی * فریده و شقایق خانم که به عنوان شام شبشون هم به حساب می آمد حسابی خوش گذشت ، شیرین زبانی دُرسا و شعر خواندنش لذت و آرامش زیادی به جمع آنها داده بود و مادرها را وادار کرد که از خاطرات بچگی آوا و پدرام تعریف کنند و ساعتی هم به بچه گی و شیطنت این دو نفر بخندند...حدود ساعت یازده بود که همگی برای خواب آماده شدند ، پدرام دُرسا را که زودتر روی پاهای دریا خوابش برده بود را بلند کرد و به همراه مینا او را به اتاقشان برد و موقع برگشتن جلوی در اتاق با دریا روبرو شد ، از عصر که رسیده بودند و پدرام بخاطر حرف آوا سر به سرش گذاشته بود تمام سعی اش را بکار برده بود تا نگاهش به نگاه مستقیم پدرام نیفتد و باعث نشود که این پسر زیادی راحت او را با نگاه مسخره کرده و به او بخندد ، اما الان درست سینه به سینه ی پدرام رسیده بود ، بدون اینکه نگاهش کند شب بخیر آرامی گفت و می خواست وارد اتاق شود که دست پدرام به دستگیره رسید و باعث شد در بسته بماند و دریا را از رفتن به اتاق باز دارد ، با دست دیگرش چنگی به موهایش زد و گفت :

- چته از وقتی رسیدیم حتی نگاهمم نکردی دریا خانوم...؟

دریا که از این موش و گربه بازی خسته شده بود مستقیم نگاهش کرد و گفت : بفرمایید...

پدرام لبخند مهربان و عمیقی زد و چشمهایش را لوچ کرده و فقط گفت : شب بخیر خانوم بد اخلاق...

از جلوی دریا کنار رفت و چند قدم که برداشت شنید که دریا بهش لقب دیوانه را داد ، با شنیدن کلمه ی حرصی او برگشت و بی پروا گفت :

- شما درست میگید دریا خانوم من دارم کم کم دیوونه میشم اونم دیوونه ی یکی...

آوا که از پله ها بالا آمد و جمله ی پدرام را شنید پوزخندی زد و گفت : بهتره به دلت صابون نزنی پسرعموجان این کوه یخ به کسی اهمیت نمیده چه عاقل باشی و چه دیوونه...

دریا چشم غره ای به آوا رفت و وارد اتاق شد و آشفته لب تخت نشست ، تازه از دست محراب و مزاحمت هایش خلاص شده بود که پدرام جای او را گرفته بود ، این مهمان ناخوانده را نمی خواست نه حالا که در خانه ی احساسش را شش قفله کرده بود و نه هیچ وقت دیگر...

موقع خواب وقتی آوا چراغ اتاق را خاموش کرد رو به دریا که دراز کشیده و از پنجره به آسمان ابری خیره مانده بود و حسابی فکرش مشغول شده بود گفت :

- دریا یکم به پدرام بدبخت فکر کنی بد نیستا ، معلومه داره عاشقت میشه...

دریا پشت به آوا خیلی سرد گفت : چرت کمتر بگو آوا ، این خان باشتین ارزونی تو و پدر و مادرش...

آوا خندید و گفت : خب حالا خان باشتین در خور شوما نیست قبول ، اما بهتره بری تو نخ بابای دٌرسا ، فکر کنم با تعریفای مینا ننه ی این خرگوشک عمرش بدنیا نباشه و تو می تونی با این وابستگی دُرسا بشی زن این آقای خوش تیپ و ننه ی خرگوشک...

دریا برگشت و عصبی داد زد : دهنتو گِل بگیر آوا ، دلت میاد اینقدر تلخ حرف بزنی...؟ تو بهتره برا خودت شوهر پیدا کنی که داری می ترشی ، من که از ترشیدگی در اومدم...

آوا وقتی دید دریا امشب حال شوخی ندارد به جهنمی خرجش کرد و به تقلید از خود دریا به او پشت کرد و خوابید ، اما دریا تا ساعتی از شب تمام چهار سال زندگیش را مرور کرد و گاهی آه حسرت کشید و گاهی بغض کرد و تنها چیزی که تا بیدار بود تو فکرش حکمفرمایی میکرد عشق جاوید بود که به هیچ وجه کمرنگ نمیشد تا بخواهد با عشقی دیگر عوض کند ، گاهی هم به دُرسا و مادرش فکر میکرد و از خدا شفای او را می خواست ، دلش برای تنهایی خودش و دُرسا می سوخت...

فردا صبح ساعت نه و نیم با مشت محکمی که به در اتاق خورد دریا چشمهایش را از هم باز کرد و کمی نیم خیز شد ، صدای پدرام به آنها خاطر نشان کرد که پدر و مادرها او را ماًمور بیدار کردن آنها کرده است...

- آهای خرسای خوابالو پاشید این خرگوشک ساعت هفت صبح بیدار شده و تا الان داده رو مخ من اسکی سواری میکنه که چرا نمیریم بیرون تا آدم برفی درست کنیم اونوقت این خرسای گنده هنوز خوابیدن...

جیغ آوا بخاطر بیدار شدن بی موقعش بلند شد : برو گمشو عوضی ، مگه مرض داری کله سحر بیدارمون میکنی...

مشت دیگر پدرام به در دریا را به خنده انداخت و گفت : پاشو آوا مگه با وجود این نکبت میشه دیگه خوابید ، پا شو تا در رو نشکسته...


* فریده مادر آوا
* شقایق مادر پدرام


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
116

بعد از خوردن صبحانه و ورجه ورجه کردن دُرسا برای رفتن به حیاط ویلا همگی به غیر بابک خان و بهادرخان که بساط شطرنج جلویشان پهن کرده بودند به محوطه ی باز ویلا رفتند ، فریده و شقایق به اتفاق مینا و دُرسا از همان اول مشغول درست کردن آدم برفی شدند و جوانها را برای برف بازی تنها گذاشتند ، دریا محو سفیدی اطراف شده بود ، دیروز که راه افتاده بودند برف آرام آرام می بارید و تا امروز این منظره ی زیبای برفی را ترسیم کرده بود ، با گلوله ی برفی که به پیشانیش خورد از حالت سکوت بیرون آمد و نگاهش به سمت پدرام افتاد که اولین گلوله را به طرف او پرت کرد ، با همین گلوله تا نیم ساعتی پرتاب گلوله ها ادامه پیدا کرد و ما بین آنها صدای فریاد و جیغ شادیشان کل محوطه را پُر کرده بود ، آخرین گلوله به سمت دریا از طرف دُرسا بود که بخاطر خرگوشک بودنش به پایین پالتوی دریا خورد و دریا با خیزی آرام به طرف دُرسا یورش برد که او را بگیرید و اونقدر او را ببوسد تا میلش به این دخترک خوردنی تو آن پالتوی پلنگی قرمزش تمام شود ، این بچه مثل عسل شیرین بود و نمیشد برای لحظه ای بی اعتنا از کنار حرکات شیرینش دور شد ، دریا به آرامی به دنبال دُرسا که جیغ های بنفشش همه جا را فرا گرفته بود دوید و در یک حرکت او را دم در ویلا از پشت گرفت و به سینه اش چسباند و تا دقیقه ای لبهایش را به گونه ی سرد و سرخش چسباند و ده ها بوسه روی آنها کاشت ، کمی که از التهاب این خواستنش کم شد درسا را تو بغلش بالا کشید و نگاهش به محوطه ی پوشیده از برف بیرون ویلا افتاد که بدون هیچ رد پایی بکر و دست نخورده باقی مانده بود ، همین طور که نگاهش دُور می زد چشمش به پرادوی مشکی که آن طرف خیابان جلوی ویلا پارک شده بود افتاد ، بنظرش کمی مشکوک می آمد و شَکش وقتی بیشتر شد که نگاهش به مردی افتاد که عقب نشسته بود و خیره به آنها بود به ثانیه نکشید که چهره ای آشنا در ذهنش مجسم شد و باعث شد قلبش فرو بریزد ، دُرسا وقتی سکوت و ایستادن دریا را دید به هر ترتیبی بود از میان دستهای خشک دریا بیرون پرید و به سمت داخل ویلا برگشت اما دریا همچنان با رنگی پریده و قلبی که وحشی شده بود و به دیواره ی سینه اش می کوبید به ماشین و مردی خیره ماند که دقیقه ای میشد او را تماشا میکرد اما بعد از لحظه ای شیشه ی ماشین بالا کشیده شد و ماشین حرکت کرد و از تیر رس نگاه دریا دور شد و دریا فقط توانست از بیخ گلو نام جاوید را صدا بزند...

وقتی اسم جاوید در مغزش اکو شد سرما از کف پاهایش آرام آرام بالا آمده و ریشه به رگهایش زد ، موج قدرتمند این تصویر نفسش را در سینه حبس کرد و بند بند بیرون می فرستاد ، بغضش بالا نمی آمد و هیچ آهی از سینه اش بیرون نمی خزید جز حس وسیع سردرگمی ، دلش می خواست در بستر این سفیدی برف اینقدر برود تا گم شود که دیگر حتی خودش هم نتواند خودش را پیدا کند... با صدای پدرام از اعماق این تصویر زنده که درونش افتاده بود بالا کشیده شد و نفسش به یکباره از گلویش بالا آمد ولی نگاهش هنوز به جاده ی آن طرف ویلا خشک بود ، وقتی بازویش کشیده شد نگاهش هم از جاده کنده شد و روی نگاه پراز تعجب و نگران پدرام قفل شد ، پدرام تا صورت رنگ پریده و چشمهای ترسیده ی دریا را دید حسابی جا خورد و با نگرانی گفت :

- دریا چی شده...؟ چی دیدی که اینطوری خشکت زده...؟

دریا بالاخره بعد از دقیقه ای که به نظرش چندین ساعت آمد برگشت و بی حواس فقط سری به نشانه ی چیزی نیست تکان داد و به سمت داخل ویلا رفت ، اما پدرام که قانع نشده بود و مطمئن بود باز اتفاقی دریا را به این حال و روز انداخته سد راهش شد و گفت :

- دریا اون بیرون چی دیدی...؟

دریا بی حواس تر گفت : چیز... چیزی نبود...

دوباره برگشت و به جاده خیره شد و با صدای لرزان و پر بغض ادامه داد : یه ماشین روبروی ویلا بود فکر کردم کسی رو که دیدم آشنا... آشنا بود...

پدرام نگرانتر پرسید : محراب بود...؟

دریا پلکی زد و محکم گفت : نه... نه... یه لحظه به نظرم رسید جاوید رو تو ماشین دیدم که داشت به ویلا نگاه میکرد ، اما... اما فکر کنم اشتباه دیدم ، این روزا واقعاً روانم بهم ریخته اس ببخش...

صدایش اینقدر لرز داشت که پدرام هم به فکر فرو برد ، این حال دریا دو چیز را به او می فهماند یا واقعاً جاوید را دیده یا تصویرش فقط خیال و توهم بوده... چیزی نگفت و فقط نظاره گر رفتن دریا به ویلا شد که قدمهایش سست بود و لق می زد ، وقتی دریا به قدر کافی از او دور شد سر برگرداند و کمی جلوتر از ویلا رفت و تمام چشم انداز جاده را از نظر گذراند اما هیچ ماشینی در تیر رس نگاه او وجود نداشت...

گرچه از فاصله ی ماه به من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دورو بری
ماه میتابد و انگار تویی میخندی
باد می آید و انگار تویی میگذری

کم کم به روزهای پایانی سال نزدیک می شدند ، سه هفته ی دیگر سال جدید از راه می رسید و دریا باید تو دو هفته ی باقی مانده تمام حسابرسی یک ساله ی شرکت را کامل و حساب شده تحویل بابک خان می داد ، برای همین قرار شد تو این دو هفته تا شش عصر تو شرکت بماند و کارش را انجام بدهد ، گاهی روزها پدرام هم برای کمک به دریا تا دم غروب همراهش میشد و دریا می توانست با بودن پدرام کمی از مسئولیتهایی که زیادی روی دوشش سنگینی میکرد با خیال راحت به او بسپرد... حدود ساعت پنج که میشد آوا به شرکت می آمد تا ساعتی بعد به همراه دریا به آپارتمانش برگردد ، بعضی از روزها پدرام رساندن آنها را به عهده می گرفت و همراهشان راهی میشد ، تفریح این روزهای پر کار و خسته کننده ی آنها وقتهایی بود که به خواسته ی پدرام به رستوران برای خوردن شام می رفتند و بعد از آن هر دو را به آپارتمان دریا می رساند و گاهی با تعارف دریا خودش هم بالا می رفت و ساعتی هم با آنها می گذراند این روزها دریا آرامتر شده بود ندیدن محراب و نبودنش تو دست و پا نقطه ی مثبت زندگیش بود ، برای اطمینان هم یک بار با آرش حرف زده و او دریا را مطمئن کرده بود که محراب این روزها مثل هر صاحب کاری مشغول کارهای مهمی برای رستورانش است که در ایام عید با وجود مسافران رونق بیشتری به رستورانش بدهد و در قبال تعطیلات عید پول خوبی هم به جیب بزند...

بالاخره هفته ی آخر کار شرکت به پایان رسید و شرکت بعد از یک دورهمی در اتاق کنفرانس برای تبریک گفتن عید و خداحافظی از همدیگر تعطیل شد ، دریا خوشحال از این که توانسته بود کارش را به نحو احسنت تمام کند و تحویل بابک خان بدهد حدود ساعت چهار بعداظهر از شرکت بیرون آمد ، امروز نه از آوا خبری بود و نه از پدرام و خوشحال از این عدم حضور سوار تاکسی شد و نرسیده به آپارتمانش روبروی فروشگاه مواد غذایی بزرگی ایستاد تا کمی خرید کند ، دلش هوس کیک کاکائویی کرده بود که با شکلات داغ تزیین شده باشد ، بخاطر مشغله ی کاریش خیلی کم به هوس هایش می رسید اما امروز می خواست کیکی برای دسر امشب تهیه ببیند و از مینا هم دعوت کند تا به آپارتمانش بیاید ، دو روز بود دُرسا را ندیده بود و دلش برای خرگوشکش تنگ شده بود...

کلی خرید کرد و مسافت کوتاه فروشگاه تا آپارتمانش را با پای پیاده طی کرد ، به خانه که رسید فوری دوش یک ربعی گرفت و ساعتی خوابید تا تمام خستگی روز از بدنش بیرون برود ، وقتی از خواب بیدار شد آوا پیام داده بود برای بعد از شام خودش را می رساند ، چند لقمه نان و پنیر و خیار و گوجه آماده کرد و به جای شام خورد تا آخر شب با رژیمی که گرفته بود بتواند تیکه ای از کیکی که پخته میشد را بخورد ، مواد کیک را آماده کرد و در فر گذاشت و شکلات تخته ای را روی کتری دم جوش گذاشت تا آرام آرام آب شود ، در بین این کارها زنگی هم به مینا زد و از او برای خوردن کیک دعوت کرد ، کمی به خودش رسید و بعد از نیم ساعتی که کیک را در فر گذاشته بود و بویش همه جا پیچیده بود آوا به اتفاق مینا و دُرسا از راه رسیدند... طبق معمول دُرسا با شیرین زبانیش به آغوش او پرید و باعث شد که دریا نفس عمیقی از عطر تنش بگیرد و او را ده ها بار ببوسد و دوباره گُوشش به زبان شیرینش نوازش شود...

- خاله دریا برام کیک پختی...؟

دریا با ذوق دماغش را کشید و جوابش را با مهربانی داد و به آنها تعارف کرد که بنشینند ، بعد از تعارف و نشستن آنها آوا بلافاصله وسط تعارف تیکه پاره کردن آنها دوید و دو تا پاکت دعوت جلوی رویشان گذاشت و با ذوق گفت :

- امسال هر دوتون به طور خصوصی دعوتید که سال تحویل خونه ی عموی بنده تشریف بیارید...

دریا متعجب به آوا خیره شد که آوا ادامه داد : عموم هر سال موقع تحویل سال یه مهمونی می گیره و وقتی سال تحویل شد علاوه بر عیدی شام هم به همه میده ، این سنت از قدیم تو خونواده ی ما مرسوم بوده تا حالا ، دریا خانومم مهمون ویژه ی امساله...

دریا ابرویی بالا انداخت و گفت : از کی من اینقدر مهم شدم که لقب مهمون ویژه بهم دادید...؟

آوا چشمکی زد و گفت : از وقتی برای پدرام مهم شدی...

دریا اخمی کرد و نگاهش به کارت دعوت دوخت ، از همین الان مایل نبود به این مهمانی برود اما مطمئن بود که پای بابک خان و بهادرخان وقتی وسط باشد محال ممکن است که بتواند از زیر این مهمانی در برود... مینا نگاه نگرانش را لحظه ای به دریا و بعد به آوا دوخت و گفت :

- نکنه پدرام خیال داره تو این مهمونی از دریا خواستگاری کنه...؟

دریا با این حرف سرش را بالا گرفت و با ناراحتی و کمی خشم رو به آوا گفت : مینا درست حدس زده آوا...؟

آوا که خودش هم هاج و واج مانده بود گفت : نمی دونم نیت پدرام چیه ، اما فکر نکنم همچین ریسکی بکنه وقتی از طرف تو مطمئنه که جواب رد بهش میدی ...

- ببین آوا بهتره از زیر زبون پدرام بکشی که چی تو کله اشه ، اگه منو تو اون مهمونی خواستگاری کنه دیگه به هیچی فکر نمیکنم و جلوی همه سنگ رو یخش میکنم ، پس بهتر بهش هشدار بدی...

- ای بابا... نه به داره نه به باره این خانوم چه هول شده ، مگه پدرام مغز خر خورده که تو اون مهمونی با آبرو و اعتبارش بازی کنه و هو بیفته تو جمعیت که پسر بهادرخان چه عیب و ایرادی داشته که یه دختر اونو پس زده...

دریا بلند شد تا سری به کیک بزند ، دلش از کنایه ی آوا کمی رنجید اما به دل نگرفت و همان طور که داشت به سمت آشپزخانه می رفت گفت :

- من گفتنی ها رو گفتم بهتره از جانب خودت بهش بگی که من چه نیتی دارم...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
117

دریا کیک را از فر بیرون کشید و توی دیس گردی که از قبل آماده کرده بود برگرداند و همین طور که داشت با شکلات آب شده تزیینش میکرد حرفهای مینا را هم می شنید...

- اصلاً مهمونای بهادرخان کیا هستن...؟

- چند تا از همکارای مهم شرکت و دوستاشون و چند تایم دوستای پدرام ، ولی یکیشون پسر کسیه که چند سال پیش با بابا و عمو قرار داد داشت و این بار بجای پدره پسرش رو فرستاده ایران تا هم با بابا و عمو و پدرام آشنا بشه و هم یه قراردادی رو با هم امضا کنن...

مینا نفس راحتی کشید و گفت : پس مهمونای مهمی هستن و این نشون میده که پدرام جلوی اون همه آدم و با در نظر گرفتن خواسته ی دریا ممکن نیست همچین ریسکی بکنه...

بعد رو به دریا که با دیس کیک و چایی از راه رسید ادامه داد : اما دریا جون تا کی می خوای تنها باشی و این روزای تکراری رو بگذرونی دیگه وقتشه به خودت بیای و اجازه بدی یه مرد دیگه سایه ی سرت بشه که من فکر کنم بهتر از پدرام کسی رو نمی تونی پیدا کنی...

دریا همین طور که کیک را برش می زد و تو بشقاب می چید با لحنی سرد و خشن گفت : از اولم تنهایی تو سرنوشت من بوده مینا جون ، دیگه نمی خوام با کسی شریک بشم که تنهاییم بیشتر بشه ، من قلبم سه قفله اس و دیگه باز نمیشه که مرد دیگه ای بخواد توش جا بگیره...

مینا و آوا با تاًسف بهم نگاه کردند و دیگر بحث را ادامه ندادند خوب می دانستند ته این حرفها به کجا می رسد و دوباره حال دریا را خراب میکند... مینا همین طور که تیکه ای از کیک را توی دهان دُرسا می گذاشت رو به آوا گفت :

- منم امکان داره نتونم بیام خونه ی عموت...

آوا اخمی کرد و گفت : تو چرا...؟ نکنه چون مقام مهمون ویژه بهت ندادن ناراحتی...؟

مینا خندید و گفت : نه... این چه حرفیه ، برادرم اگه بلیت گیرش بیاد برای سال تحویل میاد ایران و منم باید برم پیشش...

دُرسا دستهایش را با خوشحالی به هم کوبید و گفت : آخ جون بابام میاد...

آوا لپش را کشید و ای جانمی بهش گفت و مشغول خوردن کیک شد... ولی دریا دلش گرفته بود برای تنهایی دُرسا و آرزو کرد که تا سال تحویل دیگر مادر دُرسا هم شفا پیدا کند و برگردد پیش دخترش...

موقع خواب آوا پاکت دیگری به دریا داد و گفت : اینو بابا داد ، علاوه بر حقوقت عیدیتم توشه...

دریا تشکر کرد و پاکت را باز کرد و با دیدن چک پول های درون پاکت رو به آوا گفت : چرا پدرت به کارت خودم واریز نکرده...؟

آوا همین طور که دراز می کشید شانه ای بالا انداخت و گفت : فکر کنم شماره کارتتو نداشته ، دومیلیون و نیم حقوقته و دو میلیون نیم هم عیدیه...

دریا ابرویی بالا انداخت و گفت : چقدر عیدی...؟

- یه میلیونش عیدی عموس و بقیه اش مال بابا ، بالاخره اون شرکت مال هر دوشونه دیگه...

دریا دیگر حرفی نزد شاید واقعاً حقش همین قدر باشد طی این یک سال دو برابر این پنج میلیون زحمت کشیده و با انواع حساب و ارقام سر و کله زده بود و این مبلغ برای توحیدی ها که در قبال کارشان سود هنگفتی بدست می آورند مبلغ ناچیزی بود... با صدای آوا حواسش پرت شد و بی حواس هومی گفت...

- میای فردا بریم بازار برا مهمونی لباس بخریم...

دریا پوفی کشید و گفت : اصلاً صلاحه من بیام تو مهمونی خونوادگی شما که حالام با تو بیام لباس بخرم...؟

- دریا دوباره هذیون بهم بباف ، خونوادگی دیگه چه صیغه ایه میگم کارمندای مهم شرکتم هستن که یکیشم تو هستی ، علاوه بر حسابدار شرکت خواهر شخص بنده هم هستی ، نیای بابا و عمو حسابی از دستت شکار میشن... حالا میای فردا بریم خرید...؟

دریا که خودش هم می خواست برای خرید عید یک روز را معین کند و برود قبول کرد و به آوا دوباره هشدار داد که حتماً در مورد حرفهای که زده بود با پدرام صحبت کند و اگر پدرام نقشه ای تو سرش بود آوا حتماً او را با خبر کند ، آوا برای اینکه دریا هم از خریدن لباس و هم از مهمانی پشیمان نشود قبول کرد که او را در جریان همه چیز قرار بدهد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
118

 بالاخره شب سال تحویل از راه رسید و دریا و آوا به اتفاق مینا و دُرسا حدود ساعت شش عصر به سمت عمارت بهادرخان راه افتادند ، با تاخیر چند ساعت پرواز پدر دُرسا ، مینا و دُرسا هم توانستند چند ساعتی دریا را در این مهمانی همراهی کنند ، هر سه به هماهنگی هم از آرایشگاه مستقیم به خانه ی بهادرخان رفتند... مثل دفعه قبل از راه پله های کنار سالن به طبقه ی بالا رفته تا لباس هایشان را عوض کنند ، به اتاق که رسیدند آوا به پدرام که چند باری به او زنگ زده و سراغشان را گرفته بود زنگ زد و خبر آمدنشان را داد و گفت تا نیم ساعت دیگر  تو سالن هستند... اول از همه آوا لباس عوض کرد ، لباسش که به همراهی و نظر دریا خریده بود یک لباس دکلته ی و کوتاه دخترانه ی زیبایی بود به رنگ صورتی کثیف که با سنگها و ملیله ها که تو قسمت سینه و کمر لباس کار شده بود لباس را شکیل تر و اندام آوا را زیباتر کرده بود ، دریا همین طور که لبه های لباس را صاف میکرد به شوخی گفت :


- با این لباس و این اندام رعنا بهت قول میدم امشب به شوهر آکبند و دست نخورده برات پیدا میشه و از ترشیدگی بعد از این نجات پیدا میکنی...

با این حرفش مینا زیر خنده زد و آوا فقط با یه چشم غره سر و ته این شوخی دریا را جمع کرد ، هر چند که دلش میخواست چند تا کنایه ی پر مایه خرج او کند اما الان نه وقتش را داشت و نه حوصله ی کل کل کردن با دریا را که همیشه ی خدا یه جواب کوبنده در آستین برایش آماده میکرد... دُرسا که تمام وقت گوشش به حرفهای دریا بود سر بالا گرفت و رو به دریا با زبان شیرین کودکانه اش گفت :

- خاله دریا منم لباس عروس پوشیدم و حتما مثل آوا امشب دوماد پیدا میکنم...

دریا خندید و گفت : اونکه بله... شما یه پرنسس سفیدپوش خوشگل شدی قربونت برم ، ولی شما به دوماد نیاز نداری چون شما زودتر از همه ی ما دوماد رو پیدا کردی...

دُرسا چشمهایش را درشت کرد و با لحن کودکانه اش اعتراض کرد : آخه من هنوز کسی رو نبوسیدم که اون آقا فکر کن شوهر منه...

آوا غش کرد از خنده و رو به مینا گفت : خدا به دادتون برسه این وروجک بزرگ بشه چی میشه...

دُرسا به سمت آوا گشت و با اخم گفت : خب بزرگ بشم چی میشم...؟

هر سه نفر خندیدند و دریا دلش ضعف رفت برای شیرین زبانی های او و محکم بوسیدش و گفت :

- دوماد شما پدرامه باید امشب کنار اون باشی خب...

دُرسا خندان سر تکان داد و آوا با اخم مشتی به بازوی دریا زد و گفت : ببین چطور برا خودش هوو تراشید ، پدرام بفهمه از غصه دق میکنه...

مینا زیر چشمی به دریا نگاه کرد تا تاًثیر جمله ی آوا را تو صورت دریا بخواند ، دریا همان موقع رو به آوا گفت :

- نترس دق نمیکنه این مردا صد تا جون دارن ، من نشدم دُرسا ، دُرسا نشد یکی دیگه ...

اخمی کرد و انگار به یاد چیزی افتاده بود و رو به آوا ادامه داد : اصلاً تو چی میگی این وسط...؟ برا چی برای پسرعموت دنبال زنی...؟ مگه خودت چلاقی یا فَکت کجه...؟ همیشه میگن عقد دخترعمو پسرعمو تو آسمونا بسته شده ، برا چی لقمه خودتو میخوای به زور تو حلقوم یکی دیگه فرو بکنی...؟

مینا زد زیر خنده و آوا جیغی کشید و مدام دریا را تهدید میکرد ، تا آماده شدنشان جو شادی بینشان بود پر از خنده و شوخی و کل کل ، این روزها با بودن آوا و مینا و وجود خواستی دُرسا دریا کمتر به جاوید و بچه اش فکر میکرد و این شادی های اندک را میشد گذاشت پای تحولی که داشت در وجود دریا شکل می گرفت و او را برای یه زندگی دیگر با افرادی دیگر تشویق میکرد... لباس مینا هم ماکسی مشکی و بلندی بود که با گیپور و مروارید های درشت تزیین شده و اندام زیبای مینا را پر جلوه تر نشان می داد ، با اینکه مینا دهه ی سی را گذرانده بود اما هنوز خوش اندام و جذاب بود ، ولی لباس دریا چیز دیگری بود لباسی از جنس لمه به رنگ سورمه ای که دانه های براق نقره ای که درون بافتش موج می زد اندام زیبای دریا را خاص و رویایی کرده بود و وقتی دریا حرکت میکرد با حرکتش موجها هم به تکاپو افتاده و همه ی چشمها را به سمت خود می کشید ، بقه ی هفت نه چندان بازی داشت و چاک کوتاه پشت لباس اندام دریا را کشیده تر نشان می داد ، از همه چشم نوازتر آستینهای سه ربع و تنگ حریری بود که از دریا یه خانوم نجیب و پاک ساخته بود ، وقتی با جاوید می خواست به مهمانی برود هرگز اجازه نداشت لباسش دکلته یا حلقه ای باشد ، خود دریا هم این نوع لباس ها را نمی پسندید و همیشه عقیده داشت هر زنی فقط اندامش باید برای مَردش پوشیده نباشد نه مردهای نامحَرم و گرگ صفتی که در این مهمانی ها چشم ولع به هر اندامی را داشتند... آرایش ملیحی روی صورتش پیاده کرده بود مخصوصاً خط چشم سورمه ای و رژ صورتی و دو سه تا تیکه موهایی که به دستور آوا هایلات شده و به صورت کج صورتش را قاب گرفته بود زیبایی او را نفس گیر کرده بود ، آوا با دیدن دریا سوتی زد و با شوق گفت :

- دریا یه تیکه الماس شدی اگه من با تو بیام پایین همه فکر می کنن من خدمتکارتم...

مینا خندید و همین طور که دریا را تحسین میکرد گفت : امشب از کنار خودم تکون نخور وگرنه می دزدنت...

دریا پشت چشمی نازک کرد و گفت : ای کاش به جای این زیبایی خدا یکم بهم بخت سفید داده بود ، خوشگلی تموم میشه اما خوشبختی همیشه هست...

مینا و آوا نگاه نگرانی بهم کردند و حرفی نزدند ، فضای بینشان خیلی زود ساکت شد و همه سکوت کرده بودند ، دریا برای اینکه امشب را به کام هیچ کدام تلخ نکند چشمکی زد و گفت :

- بی خیال بابا ، بریم پایین تا صدای خان باشتین در نیومده...

شال حریر به رنگ لباسش را هم روی سرش انداخت و دست دُرسا را گرفت و زودتر از اتاق بیرون آمد همین طور که طول راهرو را می رفتند دُرسا گفت :

- خاله دریا رفتیم پایین به دوماد بگو بیاد پیش من...

دریا خندید و گفت : چشم عروس خانوم امر دیگه ای نداری...؟

- نه خاله ، هر چی خواستم دوماد که اومد برام می گیره...

این بار هر سه خندیدند و آوا گفت : از دست این خرگوشک خدا امشب رو به خیر کنه...

چند تا پله مانده به سالن دریا چشم گرداند و همه جا را با دقت نگاه کرد ، سالن مثل قبل بود و فرقی نکرده بود فقط سمت چپ سالن میز ناهار خوری بزرگی اضافه شده و هفت سین با شکوهی روی آنها چیده بودند که در بدو ورود خیلی به چشم می آمد و ناخداآگاه هر کسی که وارد میشد را به آن سمت می کشاند ، دور میز بابک خان و بهادرخان به همراه همسرانشان با چند نفر از آقا و خانم های رده ی سنی خودشان گپ می زدند و شوخی میکردند و گاهی هم با تحسین اشاره ای به هفت سین چیده شده میشد و سوال میکردند... دریا همان طور که از دور به میز خیره بود متوجه ی پدرام نشد که با دیدن آنها از جمع دوستانش جدا شده و حتی چشم دوستانش را هم به دنبال خود و در آخر به این سه نفر کشانده و با ابروهای بالا رفته و کمی هم تعجب به این منظره نگاه میکردند... با سلام گرم و شاد پدرام دریا چشم گرفت و به سمتش سر برگرداند ، پدرام با پیراهن و شلوار مشکی که با کروات باریک و قرمزی که بسته بود از همه وقت دیگر خوش تیپ و جذابتر به نظر رسید و آوا با شوخی هایش کمی هم سربه سر او گذاشت و پدرام هم جواب او را با تهدید حواله ی وقت دیگر کرد... وقتی از آوا فارغ شد نگاهش روی دریا ثابت ماند و تعظیم نمایشی روبروی دریا کرد و گفت :

- به به... باعث افتخاره که پرنسس قلبها قدم رنجه کردن و پا به کلبه خرابه ی ما گذاشتن... عجب تیپی هم زده لیدی ما...

دریا خندید و تشکر آرامی کرد ، نمی خواست زیاد حال خوش خود را از این ساعات شاد و تعریف پدرام که همه از سر علاقه بود را خیلی واضح نشان بدهد هنوز برایش سنگینی و وقار یکی از مهم ترین اصول زندگیش به حساب می آمد و پدرام همه ی اینها را می گذاشت پای نجابت دست نخورده ی دریا و هر لحظه بیشتر این علاقه در قلبش ریشه می زد ، وجود این نوع انسانها که پاکی و نجابت مهمترین اساس زندگیشان بود در این دوره ی بلبشو خیلی کم به چشم می آمد و اگه شانس به سمت کسی دست دراز میکرد و یکی از آنها را در دامان او قرار می داد باید لیاقت داشتن این سیب سرخ و شیرین را داشته باشد و بتواند به خوبی از آن مراقبت کند... با جمله ی دُرسا خطاب به دریا باز هم همه ی حواسشان به زبان شیرین این خرگوشک جمع شد :

- خاله دریا پدرام دوماد منه دیگه...

هر سه نفر خندید که پدرام حیرت زده گفت : جریان چیه وروجک عروس کیه دوماد کجاس...؟

آوا خندید و گفت : عروس که همین خانوم کوچولوس دومادم فکر کنم شما باشید ، آخه دریا خانوم شما رو پیشکش دُرسا خانوم کردن...

پدرام به صورت نمایشی اخم بامزه ای به دریا کرد و گفت : دست شما طلا خانوم خانوما ، یعنی اینقدر بنجل بودم که رَدم کردی...؟

دریا با لبخند پشت چشمی نازک کرد و گفت : اختیار دارید آقای داماد ، شما زیر خاکید که دُرسا خانوم تازه کشفتون کرده...

پدرام لبخند زیبایی زد و گفت : باشه دریا خانوم تا می تونید از این حاتم بخشیا بکنید جای دوری نمیره ، ولی مواظب حمله های دشمنم باشید...

دریا خندید و پدرام از خنده او قلبش درون سینه ذوب شد ، خنده ای آرام که می توانست قلبی را به جنون نزدیک و از خط قرمز عقل بگذراند... دستی با کلافگی به موهایش کشید و رو به مینا که بزرگتر آنها بود کرد و با دست به سمت بالای مجلس و نزد پدرو مادرش دعوتشان کرد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
119

مینا و آوا به اتفاق همدیگر به سمت میز هفت سین رفتند و پدرام همین طور که دست دُرسا را گرفته بود و به همراه دریا می رفت گفت :

- معرکه شدی خانوم خانوما ، چراغ این مجلس فقط تو هستی ، پر نور و درخشنده و زیبا...

دریا لبخند محوی زد و تشکر کرد و گفت : بهتر نیست تا سوژه ی کسی نشدیم بریم پیش بزرگترا...؟

پدرام دست به طرف میز هفت سین گرفت و گفت : البته ، بفرمایید بانوی چشم عسلی...

دریا چشم غره ای رفت و به سمت میز رفت و به محض رسیدن و سلام کردن بابک خان برگشت و با صورتی خندان و راضی گفت :

- به به دریا خانوم ، گل سرسبد این مهمونی مثل همیشه زیبا و با شکوه ، خوش اومدی دخترم...

- ممنون بابک خان ، نظر لطفتونه ، افتخار پیدا کردم که منو تو جمع خودتون قبول کردید...

فریده خانوم دستهای دریا را گرفت و گفت : عزیزم این حرف رو نزن تو مثل آوا برامون خیلی عزیزی...

دریا تشکری کرد و با پدر و مادر پدرام هم به گرمی سلام و احوالپرسی کرد و به سمت میز رفت و کنار مینا ایستاد و شگفت زده غرق سفره ی هفت سینی شد که زیباییش هر آدمی را دقایقی میخکوب میکرد... رو میز ناهارخوری سه تا سفره ی قلمکار به صورت لوزی انداخته بودند ، بالای میز آینه ی قاب نقره ای بزرگ را طوری روی میز گذاشته بودند که روی آن به سمت وسط میز بود و دو طرف آن دو تا شمعدان پایه بلند نقره هم کنارش قرار داده یودند ، سبزه ی بزرگی که تو دیس نقره به شکل قلب سبز شده بود و ربان قرمزی هم برای تزیین دور سبزه بسته بودند جلوی آینه قرار داشت ، کمی پایین تر سبزه طرف راست قران قرار گرفته و سمت چپ آن سه تا گلدان کوچک سنبل به رنگ صورتی و بنفش و زرد بود که زیبایی خاصی به سفره می بخشید ، پایین تر از آنها ظرف میوه خوری نقره ی دو طبقه ی زیبایی بود که طیقه ی اولش پر از سیب های قرمز و خوش رنگ بود و طیقه دومش تنگی پر از ماهی های قرمز و دم طلایی زیبایی درهم می لولیدند ، ماهی هایی که نماد زندگی به حساب می آمدند ، بقیه ی هفت سین تو ظرفهای کوچکتر از همان جنس میوه خوری دور تا دور ظرف میوه خوری به سلیقه زیبایی چیده شده بود ، بقیه ی سطح میز پر بود از انواع شیرینی و گز و میوه و آجیل و تخمه و بقیه ی خوردنی های سال نو که آنها هم به طرز زیبایی تو ظرفهای مخصوص خودش چیده شده بود... دریا به اتفاق مینا چند تا عکس از زوایای میز با گوشی گرفتند و به حسن سلیقه ی فریده و شقایق خانم که محصول دست هنرمندشان بود تبریک و آفرین گفتند ، این دو زن تمام سلیقه ی حرفه ای خودشان را امشب به نمایش گذاشته و همه ی توجه ها را به سمت خود جلب کرده بودند...

تا ساعتی دریا و مینا به اتفاق آوا و خانواده ی آنها کنار هم حرف زدند و خوش گذراندند ، مهمان نوازی و پذیرایی آنها یکی از بهترین میزبانی هایی بود که دریا تا به حال به چشم خود دیده بود ، خدمتکاران مرتب در رفت و آمد بودند و به مهمانها می رسیدند و نمی گذاشتند هیچ میزی برای یک لحظه خالی از میوه و شیرینی و آجیل و تنقلات باشد ، به همه حسابی خوش می گذشت مخصوصاً به پدرام که توسط دوستانش محاصره شده بود و او را بخاطر تعلق خاطری که به دریا پیدا کرده بود سر به سرش می گذاشتند و به او عاشق بیچاره لقب داده بودند ، زیبایی خیره کننده ی دریا در این شب آخر سال پدرام را متقاعد کرده بود که برای خواستگاری و گفتن درخواستش به دریا خیلی سریع ترعمل کند تا اگر دریا قبول کرد با خیال راحت به دبی برگردد و کمی کارهایش را سامان داده و دوباره برگردد تا مراسم نامزدی و عقد را خیلی زود بر پا کند ، بعد سی سال سن راضی شده بود در این سال جدید از دنیای مجردها بیرون آمده و به دنیای متاهل ها بپیوندد و این دنیای پر رمز و راز را هم تجربه کند... با صدای یکی از دوستانش به اسم بهمن از اوهام و خیالات خوشش بیرون آمد...

- باور نمیکنم این دختر جذاب همون دختری باشه که تو مهمونی قبلی بقچه پیچ بود...

پدرام خندید و گفت : خود خودشه فتوکپی برابر اصل ، بهت گفتم مثل ماه پشت ابر می مونه ، البته این بارم فرقی نکرده فقط یکم به خودش رسیده...

یکی دیگه از آنها به اسم داریوش گفت : اگه با یه لباس باز و بدون شال تصورش بکنید مطمئناً آب از لب و لوچه ی همتون میریزه پایین...

پسرها زد زیر خنده اما پدرام اخم کرد و رو به داریوش گفت : مراقب حرف زدنت باش شاید در آینده ی نزدیک بشه ناموس خودم...

پسرها با هم سوت زدند و خندیدند و داریوش دوباره گفت : تو اول مطمئن بشو این خانوم خوشگله زنت میشه چَشم ، ما همه میشیم برادرای این خوشگله...

یکی دیگر از دوستای پدرام به اسم علیرضا گفت : مگه میشه آقا پدرام ازش خواستگاری کنه و اون بگه نه...؟

پدرام اخمی کرد و گفت : عموم یه چیزایی بهش گفته ، اما یه کلام گفته قصد ازدواج ندارم...

دوستاش ابرو بالا انداختند و گفتند : جدی دست رد به سینه ات زده...؟

- نه اونطور که شما فکر میکنید راستش دلش جای دیگه گیره...

اینبار صدای وای پسرها بلند شد و داریوش گفت : پس کارت در اومده بهت تسلیت میگیم داداش...

پدرام پوزخندی زد و گفت : ممنون که اینقدر بهم دلداری میدید....

هنوز یک ساعت و نیم دیگر به تحویل سال مانده بود ، همه چیز رویایی و آرام پیش می رفت موزیک آرام و شادی پخشی به گوش می رسید و چند تا دختر و پسر وسط سالن با ریتم نرمی خودنمایی میکردند ، دریا همین طور که داشت برای دُرسا پسته مغز میکرد پدرام را دید که نزدیک پدرش شد و در گوش پدرش چیزی گفت که پدر و مادرش با اتفاق بابک خان و فریده با عجله بلند شدند و به سمت در سالن رفتند ، دریا متعجب رو به آوا پرسید :

- چه خبر شده ، نکنه قراره امیرارسلان نامدار شرفیاب بشه...؟

آوا خندید و گفت : چیزی از امیری کم نداره ، این همون آدم کله گُنده اس که از خارج اومده برای قرارداد ، اگه بتونه با بابا اینا قرارداد ببنده نونمون تو روغنه...

دریا سری تکان داد و مشغول پوست کندن خیار تو دستش شد... بعد از دقایقی بالاخره با شور و حالی که بین جمعیت افتاده بود فرد مورد نظر قدم رنجه کرده و وارد سالن شد ، دریا همین طور که خیار را نصف کرده و به طرف دهانش می برد نگاهش به سمت در سالن رفت و هم زمان با دیدن جاوید دستش مقابل دهانش متوقف شده و چشمهایش خیره به تصویر روبرو شد ، در یک لحظه هم نفسش گرفت و هم حس از تمام بدنش رفت و قلبش تپش منظم وارش را فراموش کرد ، برای اطمینان چند بار پلک زد اما تصویر زنده مقابلش رژه می رفت و لرز به تنش می نشاند ، کم کم لرز به پاهایش رسید و بعد از چند لحظه کل بدنش به لرزه افتاد ، کنار پدرام ایستاده بود و به آدمهایی که جلو می رفتند و خیر مقدم می گفتند دست می داد و لبخند می زد ، حجم واقعیتنهای جلوی رویش آنقدر زیاد بود که  می توانست او را روزها به همان شکل سر پا نگه دارد ، این همه شوک یکجا برایش قابل هضم نبود ، مردمک چشمهایش لرزید ، بغض در تمام تنش پیچید ، سینه اش جوابگوی این همه درد نبود ، دلش می خواست فریاد بزند و به دنیا بگوید دروغ است ، بگوید چشمانش اسیر فریب سراب شده است ، دلش هوار کشیدن و زجه زدن می خواست ، اما نه دروغ بود و نه اینجا بیابان و نه این تصویر روبرو خیال و سراب بود ، واقعیت محض بود که از بام قلبش افتاده و هزار تکه شده و تکه ای از آن زخم قدیمیش را نیشتر زده بود...مرد روبرویش کمی شکسته شده بود اما اقتدارش را پشت چشمهای سیاهش هنوز حفظ کرده بود رنگ موهایش هنوز هم مثل بخت دریا سیاه بود اما کنار شقیقه هایش چند تار موی سپید جذابیت او را بیشتر از قبل کرده بود... دریا به سختی از جا بلند شد تا راه فراری پیدا کند تا وسط همین سالن جان نداده بود ، اما به محض بلند شدن زانوهایش به شدت لرزید ، مجبور شد لبه ی میز را برای تعادلش نگه دارد تا سقوط نکند ، می خواست پس لرزه های قلبش را آرام کند اما این قلب ناکوکش امشب با او سر ناسازگاری گذاشته بود ، دیووانه وار می کوبید و هر دم به مرگ نزدیک ترش میکرد.... عرق مثل ابر بهاری از شانه تا تیره ی کمرش شُره میکرد و شقیقه هایش بد فرم می زد ، چه دیدار دهشتناکی بود بعد از چهار سال آنهم کجا ، وسط مهمانی ، وسط خانه ای که تا حدودی آرام گرفته و از تنهایی کُشنده ای که بعد از او نصیبش شده بود با وجود همین خانواده پُر شده بود ، تمام سعی اش را کرد تا خودش را در برابر این ملاقات عادی نشان بدهد اما هیجان و ترس در درونش لحظه به لحظه غوغا میکرد مانند آتشی که هر چه برای خاموشی آن تلاش می کنی ولی شعله ورتر میشود ، اضطراب او هم چون شعله ی آتش هر ثانیه بیشتر زبانه می کشید...

صدای کوبیدن کفشهایش روی سرامیک سالن هر لحظه به دریا نزدیک تر میشد ، وسط آن همه صدا به گوش دریا فقط صدای قدمهای جاوید از همه ی صداهای سالن رساتر و واضح تر می رسید ، صدایی که مغزش را به بازی گرفته بود و او را هر لحظه به جنون نزدیک تر میکرد ، چشم جاوید که به دریا افتاد انگار تمام دنیا ایستاد ، تمام آدمهای اطرافشان با یک ورد جادوگر در جا خشک و سنگی شدند و فقط فرد زنده ی سالن جاوید و دریا بودند ، نگاه جاوید پر از بهت و ناباوری بود نگاهی مانند تشنه ای دور مانده از آب که الان به چشمه رسیده بود ، نگاه دریا پر از درد دلتنگی خشک شده به این تصویر زنده ی روبرویش خیره مانده بود ، چهار سال آرزو کرده بود این تصویر را یک بار دیگر در دنیای واقعی برای بار آخر ببیند و حالا در این مهمانی و بین این همه جمعیت جایی که اصلاً انتظارش را نمی کشید آرزویش برآورده شده بود ، دستش را روی دهانش فشرد تا هق هق اش را خفه کند می ترسید با آن حجم بغضی که به سینه اش فشار می آورد جیغ بزند... حال و روز جاوید هم دست کمی از دریا نداشت عرق سردی پیشانی و شقیقه هایش را در یک ثانیه گرفت و نفسش را به شماره انداخته بود ، با دیدن دریا در آن لباس و تصویر نفس گیرش یک بار دیگر پاتک عشق بی رحمانه تر به قلبش شبیخون زده و شعله ی زیر خاکسترش را دوباره شعله ور کرد ، برای لحظه ای چشمهایش را از زور درد و بغض بست و با خودش زمزمه کرد :

- من هنورم وقتی می بینمش
قلبم ، چشمام ، لبهام ، دستها و آغوشم او را حریصانه طلب میکند

اویی که زمانی نماد عشقم بود
اما حالا نماد دل شکستن و دلتنگی شده بود
لعنت به او و دل من...

تکان خفیفی که به دستش وارد شد از آن حالت بیرون آمد چشم باز کرد و نگاه از دریا گرفته و سرش را به سمت شانه ی چپش برگرداند ، چشمهای دریا هم حریصانه به دنبال نگاه جاوید به همان سمت رفت و در یک لحظه با دیدن دختری کنار جاوید که دستش را گرفته بود و با نفرت به او چشم دوخته بود صدای شکستن بلند قلبش را در آن هیاهو شنید ، صدای دوباره ی آوار شدن احساسش را حس کرد ، تنش لرزید و دیگر پاهایش توانی برای ایستادن نداشت ، با دیدن این دختر که تصویرش را قبلاً دیده بود مطمئن شد مهره ی سوخته ی بازیهای این زندگی شده و زندگی را به رقیب باخته است... جاوید از کنارش مثل پر کاهی گذشت و فقط گذری نگاهش کرد ، نگاه آخرش شکسته و پر از شماتت و حرف و تحقیر بود ، نگاه سرزنشگر جاوید بیشتر از رفتنش دلش را نشانه گرفت و بی اراده چشمان به اشک نشسته اش به دنبال قامت جاوید کشیده شد ، به دنبال قد و بالایش که روزی سایه سار تنهاییش بود ، چانه اش لرزید پلک بست و اجازه داد چند قطر اشک که لجوجانه برای بیرون آمدن تلاش میکردند فرو بریزد ، چرا خاطراتش نمی مُردند و دست از سر این قلب زخمی برنمی داشتند...؟

آوا که از قسمت دیگر سالن بیرون آمد و کنار دریا رسید وقتی چهره ی رنگ پریده ی دریا را دید ترسید و بازویش را کشید و با وحشت پرسید :

- دریا چته...؟ چرا رنگت سفید شده...؟ نکنه باز فشارت افتاده...؟

وقتی از دریا جوابی نشید و رد نگاهش را گرفت و نگاهش روی چهره ی جاوید که میان پدر و عموش داشت با آنها خوش و بش میکرد رسید جیغ خفیفی کشید و گفت :

- یا امام غریب... این... اینکه... اینکه جاویده... دریا... جا... جاوید... اینجا....

زبانش به لکنت افتاده بود و همین طور هاج و واج به جاوید خیره بود باورش نمیشد مردی که یک هفته ی تمام پدر و عمویش از او و قراردادش حرف می زدند جاوید باشد... بعد از لحظه ای با کشیده شدن رو میزی و صدای شکستن ظرف میوه که با صدای بدی روی زمین افتاد و پودر شد آوا از آن مات زدگی بیرون آمده و نگاهش به سمت دریا که بیهوش روز زمین کنار میز افتاده بود رفت ، اینقدر از دیدن جاوید جا خورده بود که هر گونه عکس العملی از او سلب شده بود... چند نفر با دیدن افتادن دریا به آن سمت دویدند و کم کم تو یک لحظه همهمه ای به پا شد و صدای جیغ آوا که از بهت بیرون آمده بود به این همهمه اضافه شد ، پدرام با سر و صدا و جمع شدن جمعیت با عجله به آن سمت آمد و چند نفر را کنار زد و بالای سر دریا رسید و با ترس رو به آوا از او سوال می پرسید...

آوا که ترس همه ی وجودش را گرفته و کنترل اعصابش دستش نبود سر پدرام فریاد زد و از او خواست به جای سوال و جواب دریا را بلند کرده و به جایی برساند ، با فریاد بهادرخان پدرام به خودش آمد و دریا را به آغوش کشیده و همین طور که از کنار دوستانش رد میشد رو به داریوش فریاد زد :

- زود بیا ماشینمو روشن کن تا بریم بیمارستان...

تا ماشین آماده ی رفتن شد آوا و فریده هم با پوشیدن مانتو به همراه پدرام راهی شدند ، پدرام دریا رابه دست فریده سپرده و خودش روی صندلی شاگرد نشست و به داریوش آدرس بیمارستان را داد... فریده چند بار دست به صورت یخ زده ی دریا کشید و با نگرانی گفت :

- آخه یهو چی شد ، این دختر که حالش خوب بود...؟

آوا که با چشم خودش جاوید و دختر کنارش را دیده بود و علت ناراحتی و بیهوش شدن او را می دانست سر به شانه ی مادرش بغضی را که تو گلویش بود رها کرد و اشکش فرو ریخت ، خوب می فهمید دریا بخاطر دیدن جاوید به این حال و روز نیفتاده چون تو این چهار سال هر ثانیه منتظر همین لحظه بود علت این حال دریا فقط بودن دختری بود که کنار جاوید  مالکانه او را در تصرف خود داشت ، باور نمیکرد بعد از این همه چشم انتظاری با دیدن رقیب کنار کسی که هنوز بعد از چند سال جدایی عاشقانه دوستش داشت روبرو شود ، آوا دلش برای این تنهایی و عشق پاک که تو این مدت حتی به کسی اجازه نداد به حریمش راه پیدا کند گرفته بود و اشکی که از چشمهای سرخش پایین می آمد بند آمدنی نبود... وقتی دکتر دریا را معاینه کرد و گفت بخاطر شوک عصبی فشارش افتاده و اگر به موقع به بیمارستان نرسیده بود مطمئنا مرگ بدی در انتظارش بود گریه های آوا را دو صد چندان کرد و پدرام و فریده به علاوه داریوش را در بهت و ناباوری فرو برده و بیشتر از همه این موضوع آنها را نگرانتر میکرد که چی باعث این وضعیت شده و چه شوکی به دریا وارد شده که به این حال و روز افتاده است... وقتی آوا آرام نشد و پدرام با فریاد گفته بود اگر آرام نگیرد مجبور میشود او را هم زیر سرم و آمپول ببرد آوا سرش را گرفت و گفت :

- درد دریا تو سینه ی منه تو قلبمه و دارم از غصه ی این دختر می میرم...

فریده با درد آوا را به بغل گرفت و گفت : قربونت برم عزیزم چیزی نشده الان دکتر مطمئنمون کرد که تا فردا حال دریا خوب میشه و می تونه بره خونه ، برای چی اینقدر خودتو اذیت میکنی...؟ این اتفاق برای هر آدمی امکان داره تو طول زندگیش بیفته دلیل نمیشه آدم اینقدر زود روحیه اش رو ببازه...

آوا با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و سرش را به دیوار پشتش تکیه زد و چشمهایش را بست ، داریوش روبرویش ایستاده بود و ساکت و صامت هم به آوا خیره بود و هم همه ی حرفهای آنها را می شنید... آوا سر از دیوار برداشت و چشمهایش را باز کرد و همین طور که چشمش به داریوش بود اما ذهنش به دریا گفت :

- اون آدم طرف قرارداد بابا و عمو همون شوهر سابق دریاس که دریا بعد از چهار سال اونو دید و به این حال افتاد...

پدرام و فریده با چشمهای گرد شده به آوا خیره ماندند و اراده ی هر حرفی از صورت بهت زده و منگ آنها گرفته شده بود ، انگار صاعقه بر سرشان فرو آمده بود و خشکشان کرده بود... آوا ادامه داد :

- وقتی شما اینقدر از شنیدن این خبر شوکه شدید ببینید دریای بیچاره چی کشیده که هم عشقشو که چند ساله منتظرش بوده دیده و هم اون دختری رو که از اول علت مخالفتهای ازدواج دریا و جاوید بوده اما حالا وقتی کنار جاوید تو اون مهمونی ظاهر میشه مرگ رو جلوی چشم آدم میاره ، دریا بازم مقاومت کرد و فقط شوک بهش وارد شد و به این حال افتاد اگه من بودم همون جا سنکوب میکردم ، فقط خدا رو شکر بچه اش بغل اون دختره نبود که بی شک اگه دریا دخترش رو می دید الان باید اونو تحویل سردخونه می دادیم...

هق زد و لب فرو بست این درد اینقدر حجمش زیاد بود که با حرف زدن و خالی کردن احساس هم به این زودی کمرنگ نمیشد... داریوش بیشتر آنها بهت زده بود با شنیدن حرفهای آوا متوجه شده بود دختری که پدرام بعد از مدتها به تله اش گرفتار شده بود زن مطلقه ای است که با حرفهای آوا هنوز هم عشقش را فراموش نکرده و مهم تر از همه وجه اشتراک این دو نفر بچه ایه که آوا از آن اسم برده بود ، وقتی پدرام گفته بود دریا دلش پیش کسی دیگه ای هست  منظورش به شوهر سابقش بود ،  باور نمیکرد پدرام با این مقام و اعتبار و ثروت اگر دست روی هر دختری می گذاشت به او نه نمی گفتند چرا عاشق زنی شده بود که هنوز بعد از جدایی چند ساله عاشق شوهرش مانده و یه بچه هم از ثمره ی این عشق بینشون این رشته ی اتصال را قطع نکرده است...  

پدرام بدون حرفی کنار دیوار سر خورد روی زمین و سر روی زانویش گذاشت ، فشردگی عضلات گردنش به حد انفجار رسیده بود شقیقه اش نبض می زد و سردردی که از صبح گریبانش را گرفته بود با شنیدن این خبر به حد انفجار رسیده بود ، باور این موضوع برای پدرامی که تازه علاقمند شده و تصمیم داشت بعد از مهمانی موضوع را برای دریا بازگو کرده و از او درخواست ازدواج کند خیلی سخت بود ، تمام امید و آرزوهایش در یک لحظه پر کشید هر چند که باور نداشت دریا با آن سنگر محکمی که دور خودش چیده بود بتواند او را فتح کند اما به این جمله ی خواستن توانستن است همیشه معتقد بود و با همین جمله که سرمشق زندگی و آینده و کارش کرده و به این موقعیت و مقام رسیده بود و مطمئن بود که باز هم می تواند این مانع را از سر راه بردار و دریا را راضی به ازدواج با خودش بکند ، اما امشب به خلاف این جمله رسیده بوده که هر چیز خواستنی هر چند که بخاطرش دنیا را بهم بریزیم وقتی خدا و کائنات نخواهند به او نمی رسیم و این نرسیدن در تقدیر هر کسی امکان داشت اتفاق بیفتد... حالش اصلاً خوب نبود یک چیزی بیخ گلویش چسبیده و راه نفسش را گرفته بود ، از این موقعیت های عذاب آور که به اجبار درون آن گرفتار میشد متنفر بود ،... گاهی باید با سرنوشت ساخت ، محکوم بودن به همین تلخی بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان انجمن شب (جلد سوم خانه ترس )|parya26کاربر انجمن نبض زندگی parya26 37 393 06-18-2017, 06:37 AM
آخرین ارسال: parya26
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 142 14,767 04-15-2017, 06:26 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 5,377 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 7,386 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 13,425 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 5,126 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,831 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 257 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,363 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,736 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان