دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 01-24-2017، 01:22 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 150
بازدید 24908


رتبه موضوع:
  • 137 رای - 3.99 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی

100


پا که به آپارتمانش گذاشت از پشت دستی مردانه او را به داخل خانه هُل داد که باعث شد دریا چند قدم با شتاب به جلو بردارد و تقریباً به داخل آپارتمان پرت شود ، وقتی توانست از افتادنش جلوگیری کند برگشت و با ترس به پشت سرش نگاهی انداخت و با چهره ی دوزخی محراب که کم از شعله ی سرکش آتش نداشت روبرو شود ، دست روی قلبش گذاشت و چند قدم به عقب برداشت ، محراب بلافاصله وارد آپارتمان شد و در را بست و با دندانهای کلید شده اما با صدای آرامی گفت :

- معلوم هست داری چه غلطی میکنی...؟ ساعتو دیدی چنده...؟

دریا که هنوز قلبش از این ظاهر شدن ناگهانی محراب به تندی می تپید و ترسیده بود عصبانی شد و با خشم گفت :

- تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی...؟ کشیک منو میکشی...؟

- وقتی پشت تلفن درست جواب نمیدی و تلفنو قطع میکنی انتظار دیگه ای نباید داشته باشی...

- من که گفتم میرم خونه آوا ، یه مهمونی خونوادگی بود دعوت داشتم رفتم و الانم برگشتم...

- مهمونی یا پارتی...؟

چشمهای دریا گشاد شد و با تعجب گفت : یعنی چی پارتی...؟ میگم خونه ی آوا بودم با حضور پدر و مادرش ، چرا همش دوست داری یه چیزی به رفت و آمدای من بچسبونی...؟

محراب انگشت اشاره اش را به سمت دریا گرفت و با تمام خشمی که سعی میکرد در این وقت شب بروز ندهد گفت :

- دریا... به علی دروغ برام ببافی همچین می زنم تو گُوشت تا ده دُور بچرخی...

دریا با این جمله منفجر شد و با خشمی که تو وجودش نشست یک قدم به محراب نزدیک شد و با فک منقبض شده و خشمی طوفانی تو صورت محراب غرید :

- لازم نمی بینم به تو توضیح بدم که کجا میرم و چه ساعتی برمی گردم ، حتی اگه پارتیم رفتم به تو هیچ ربطی نداره ، حالام تنهام بزار می خوام بخوابم...

محراب هر کاری کرد که در این وقت شب جنجالی به پا نکند نشد و با جمله ی آخر دریا تمام سیستم عصبیش بهم ریخت تمام خشمی که به زور جلویش را گرفته بود به صورت و دندانهای فشرده اش هجوم آورد و با خیزی که به جلو برداشت مچ دست دریا را گرفت و او را به اتاق خواب کشاند و او را به داخل اتاق پرت کرد و برای اینکه صدای جر و بحثشان به بیرون آپارتمان درز پیدا نکند در را بست ، با نفس های عصبی و تند تند که بیرون می فرستاد لحظه ای سکوت کرد و چشم به دریا دوخت که از این حرکتش سکندی خورد اما روی زمین پرت نشد... دلش نمی خواست با دریا چنین وحشیانه رفتار کند ، اما وقتی ساعتی جلوی خانه ی آوا کشیک داد و خبری از مهمانی نبود و فهمید دریا به او دروغ گفته دیگر طاقت نیاورده و با تمام خشمی که به جونش سرازیر شد باعث این رفتار خشنش شده بود... نگاه های تیز و یخی دریا قلبش را سوزن سوزن میکرد ، مگر چه کار شاقی از دریا می خواست تا برایش انجام بدهد...؟ غیر از این بود که کمی عشق و توجه خرجش کند...؟

هر روز که می گذشت دریا بیشتر به این نتیجه می رسید که محراب باز هم با لقب برادر یک بار دیگر او را فریب داده و این بار برای بدست آوردنش پا پیش گذاشته است ، ولی اگر او دریا بود همچنان که در یک تصمیم ضرب العجل از زندگی جاوید و تمام وابستگی های او دست شسته و همه چیز را تمام کرده بود در مورد محراب هم همین تصمیم را خواهد گرفت ، امشب شب اتمام حجت بود که اگر محراب دُمش را روی کولش نمی گذاشت و نمی رفت به خودش قول داد این بار از طریق قانون اقدام میکند و از دست او به جرم مزاحمت شکایت خواهد کرد ، با این تصمیم جراًتی مضاعف پیدا کرد و نگاهی از نفرت به محرابی انداخت که با دستهای به کمر زده حس مالکیت را به او پیدا کرده بود ، پوزخندی زد و موهایی که از این حرکت وحشی محراب از شالش بیرون ریخته بود را دوباره به داخل شال فرو کرد و تمام نفرتش را توی نگاهش به سمت چشمهای محراب سرازیر کرد و گفت :

- از خونه ی من برو بیرون و دیگه طرفای من آفتابی نشو ، وگرنه قسم می خورم به جرم مزاحمت ازت شکایت میکنم...

صورت محراب که کمی آرام گرفته بود دوباره رنگی از خشم گرفت و فریاد زد : تو غلط میکنی منو تهدید میکنی...

- بخدا تهدید نیست محراب ، دارم آخرین فرصتو بهت میدم ، دست از سرم بردار و برو رَد کارت ، وگرنه باید به قانون جواب بدی ، دیگه تحملم تموم شده...

محراب پوزخندی به تهدید دریا زد و گفت : پنج سال از بهترین روزای عمرمو به پای تو نزاشتم که حالا با یه تهدید برم و پشت سرمو نگاه نکنم ، پنج سال صبر نکردم که بزارم تو بری و سهم یکی دیگه بشی ، پنج سال تموم توهین و تهمتا رو به جون نخریدم که به این راحتی از دستم خلاص بشی ، تو این پنج سال پای دلم موندم و صبر کردم ، ولی الان دیگه وقت عمله ، وقت جبران توست ، دریا من می خوامت ، با تموم وجود دوست دارم ، باید به خواسته ام توجه کنی وگرنه از راه دیگه ای وارد میشم...

تمام حجم تنفر و خشم از شنیدن این جملات نفرت انگیز به قلبش هجوم آورد و نفسش از این همه سیاهی بند رفت ، هوای اتاق را با ولع بلعید وآهی سنگین از سینه اش بیرون آمد و فریاد شد...

- من مجبورت نکردم پنج سال به پای من بمونی ، این بار بمیرمم دیگه با شما جماعت دست نمیدم ، از جنس شماها بدم میاد متنفرم از قماش شما که یه روز عاشقید و یه روز فارغ ، با این نفرت هم عشق تازه ای متولد نمیشه ، تمام خواسته ات برای من پشیزی ارزش نداره و زر مفته...

محراب عصبانی جلو آمده و دریا ترسیده از این مرد که عصبانیتش طوفان به پا میکرد عقب رفت اما به یکباره چانه اش اسیر دست محراب شد و او را به دیوار پشت سرش آرام کوبید و با خشمی زیاد تو چشمهای ترسیده ی دریا خیره شد و گفت :

- عشق من زر مفت نیست دریا خانوم ، اینو تو کله ات فرو کن ، همه چیزمو از دست دادم که تو رو بدست بیارم ، همه چیزمو باختم که تو رو نبازم ، الان موقع بُرد منه ، چیزی تا پایان مسابقه نمونده ، بهتره آخر هفته منتظرم باشی ، قراره با پدر و مادرم بیام خواستگاریت...

دریا با دو دستش تمام سعی اش را بکار برد که دست محراب را از روی فکش بردارد اما نتوانست و فقط فریاد زد :

- ولم کن نامرد فکمو شکستی...

محراب که به چشمهای پر از اشک دریا خیره بود دلش لرزید و او را رها کرد ، می ترسید قبل از هر اقدامی اختیار از کف بدهد و اتفاقی بیفتد که سالها در آرزوی آن سوخته بود ، چشمهای دریا آهن ربایی بود که سنگ را هم جذب میکرد چه برسد به دل بیقرار او... چند قدم به عقب برداشت تا از میدان مغناطیسی این نگاه دور شود که قدرتمندانه فرمان تصرفش را داشت...

- آخر هفته مبام و این موش و گربه بازی رو برای همیشه تموم میکنیم پس منتظرم باش...

محراب به سمت در اتاق رفت که دوباره با صدای دریا ایستاد و به سمت او برگشت...

- حالا که فکر میکنم می بینم همان بهتر که آخر هفته بیای اما به جای اینکه من در انتظار دسته گل و شیرینت باشم تو باید منتظر دستبند پلیس باشی ، محراب دفعه دیگه این طرفا پیدا شد مطمئن باش میدم دست پلیس...

محراب انگشتش را به طرف دریا نشانه رفت و گفت :

- منو با تهدیدات نترسون دریا ، آب از سر من گذشته و دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی قراره بیفته ، کاری نکن به تنگ بیام و طوری دیگه مردونیگمو حالیت کنم ، دیگه نمی زارم مثل ماهی از دستم لیز بخوری ، به زورم که شده ازت بله می گیرم اونوقت صبح پادشاهی من شروع میشه و وای به حال ملکه ی این قصه که از اول سر ناسازگاری داشت و دل و غرورم رو زیر پاش له کرد...

محراب به سمت در رفت اما در لحظه آخر دوباره برگشت و گفت :

- پنج شنبه ی همین هفته ساعت هشت شب...

محراب رفت و درها یکی پس از دیگری به هم کوبیده شد ، زانوهایش میل شدیدی به تا شدن داشت ، روی زمین سُر خورد و تکیه به دیواره ی تخت داد ، قلبش تیر کشید و دلش سوخت ، دلش برای غربت و تنهایی خودش آتش گرفت ، هق هق خفه اش پر صدا شد ، کنترلش دست خودش نبود و اشکها سیل آسا روی صورتش تاخت می زد و چهار نعل به جلو می تاختند ، دلش به اندازه ی تمام شبهای تنهایی عاشقان درد داشت ، به اندازه ی تمام دریاچه های نمک شور می زد ، خیلی وقت بود به خودش قول داده بود که قوی و محکم باشد ولی در این نقطه از زندگی خسته و از پا افتاده در خودش جمع شده بود ، لرز داشت ، سردش بود ، این خانه هم سرد بود ، انگار همه جای دنیا سرد بود ، قبر بود... کشمکش با دنیایی که آرزوهایش را زیر پا له کرده بود آزاردهنده و گاهی غیر قابل تحمل میشد... کم کم سپیده ی صبح از راه می رسید و دریا همچنان زانو به بغل کنار تخت در خودش فرو رفته و یک لحظه نخوابیده بود ، صدای اذان که از دور دستها به گُوشش رسید بعد از ساعتها سر از زانو برداشت و نگاهش به اطراف چرخید ، اتاقش هنوز تاریک بود ، چند بار پلک زد ، چند بار گردن خشک شده اش را به چپ و راست چرخاند ، نفسهایش هنوز سنگین بود و پوست صورتش از اشکهای ماسیده ی روی صورتش کشیده میشد ، سکوت همه جای خانه رخنه کرده بود ، دلش خانواده ای شلوغ می خواست تا وقتی بیرون از این اتاق پا می گذاشت ، مادر و پدر را درون آشپزخانه دور میز صبحانه ببیند و با سلام و صبح بخیر شادش به سراغ خواهر و برادر کوچکترش برود و با قلقلک و یا کوبیدن بالش به روی تنشان آنها را از دست جادوی خواب رها کند و همگی پشت میز صبحانه روز شاد دیگری را آغاز کنند ، اما این خانه هیچ کس را نداشت ، بهاری به خود ندیده بود ، با دست خودش بهار این خانه را سر بُریده بود...

می خواستم با تو بهار را آغاز کنم و دوباره سبز شدن را در کنار تو تجربه کنم
می خواستم در کنار تو آرام و بی دغدغه بگذرانم
اما گویی تقدیر پیوندمان را باور نداشت که بی رحمانه تو را از من گرفت
و مرا از داغ نبودنت سوزاند

چون عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

با خستگی و سردرد شدید از بیداری شبانه ساعت هشت صبح به آوا زنگ زد و بعد از چند بار زنگ خوردن بالاخره آوا جواب داده بود ، می دانست این موقع صبح خواب است اما چاره ای نداشت باید خبر می داد که امروز با این سردرد شدید نمی تواند به شرکت برود... صدای خواب آلود آوا حدسش را به یقین رساند...

- چی شده دریا این موقع صبح...؟ حالت خوبه...؟

- خواب بودی...؟ ببخش بیدارت کردم ، زنگ زدم بگم تا پدرت نرفته شرکت بهش بگی من امروز نمیتونم بیام حالم زیاد خوب نیست و سرم داره می ترکه...

آوا با شنیدن صدای گرفته ی دریا و حال خرابش نیم خیز شد و با نگرانی گفت : دریا نگرانم کردی ، چی شده...؟ می خوای بیام اونجا با هم بریم دکتر...

دریا آهی کشید و گفت : آوا بس کن فقط سرم درد میکنه ، برو زودتر تا پدرت نرفته بهش بگو و از طرف منم ازش عذر بخواه ، دیشب اصلاً نخوابیدم و الان با دو سه تا قرص خواب اینقدر خواب تو چشمام جمع شده که دیگه نمی تونم با تو چونه بزنم...

آوا عصبانی و با حرص گفت : شبا بشین برای اون مرتیکه و عشقش آبغور بگیر و روزا این درد لعنتی رو تحمل کن ، دریا بخدا درکت نمیکنم بعد از چهار سال هنوز داری به اون مرتیکه فکر میکنی که اینقدر راحت حکم طلاقت رو برات فرستاد.؟ تو رو خدا واسه یه بارم شده منطقی فکر کن و در اون احساستو گِل بگیر...

دریا که دوباره با این حرفها آتیش زیر خاکسترش روشن شده بود با خشم و غضب داد زد : بس کن آوا از چیزی که خبر نداری فتوای الکی بیرون نده ، برو تا از دست وراجیای تو سرمو محکم به دیوار نکوبیدم...

- به جهنم برو بمیر ، عصری یه سر میام پیشت که اگه دعام برآورده شد و مُردی جنازه ات تو خونه بوی گند نگیره...

دریا تلفن را قطع کرد و لبخندی به حرص خوردن آوا زد و وقتی تلفن را روی مبل رها کرد خودش را به اتاق خواب رساند و دمر روی تخت افتاد و به زور دو تا قرص خواب که دم صبح خورده بود بالاخره بعد از یک شب زنده داری و زجر کشیدن به خواب رفت... آوا با اینکه هنوز خوابش می آمد با غرغر از پله ها پایین رفت و خودش را به آشپزخانه رساند و با دیدن پدرش نفس آسوده ای کشید و با سلام و صبح بخیر پشت میز آشپزخانه نشست... مادرش نگاه عجیبی به او انداخت و گفت :

- چه عجب امروز سحرخبز شدی ، معجزه ای رخ داده آوا خانوم...

آوا لبهایش را رو به مادرش کش داد و گفت : اوهوووم... معجزه ای به نام دریای خل و چل...

بعد رو به پدرش ادامه داد : بابا دریا همین الان زنگ زد و گفت حالش زیاد خوب نیست و امروز نمی تونه بیاد شرکت ، روش نشد خودش بهتون زنگ بزنه...

مادرش ابرویی بالا انداخت و پی به معجزه ای به اسم دریا برد و پدرش اخمی کرد و گفت : چی شده...؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم فقط گفت سرش در حال انفجاره و دیشب تا صبح نتونسته بخوابه...

بابک خان اخمش غلیظ تر شد و گفت : ببینم آوا دیشب شماها  نوشیدنی خوردید...؟

چشمهای آوا چهار تا شد و گفت : چی میگید بابا...؟ من و دریا و نوشیدنی...؟ من و دریای بیچاره که اصلاً از بغل مامان تکون نخوردیم...

بعد اشاره به مادرش کرد و ادامه داد : بفرما شاهد زنده ام کنارتون نشسته...

مادر آوا همان طور که جایش را می خورد سری تکان داد و گفت : بابک جان بیخود نگران نباش دریا و مهسا همچین دخترایی نیستن حتما سرما خورده...

بابک خان سری تکان داد و گفت : می دونم دختر خوبیه و اهل این کثافت کاریا نیست دیشبم با اون نوع پوشش دیگه مطمئن شدم این دختر یه استثناس ، هر کس جای اون بود با این بلاهایی که سرش اومده بود الان بخاطر تنهایی و شکستش تو عشق به سمت خیلی از چیزا و آدمای خطرناکی کشیده شده بود اما بهم ثابت شده که این دختر هنوز به عشقش پایبنده و خیلی شوهرش دوست داره حتی بعد از این جدایی اجباری...

آوا عصبانی گفت : چه عشقی بابا چه کشکی ، بخاطر همون شوهرشه که بعضی شبا نمی خوابه و به این روز میفته...

- وقتی خبر از چیزی نداری قضاوت الکی نکن ، تو مو می بینی و من پیچش مو...

از پشت میز بلند شد و ادامه داد : خیلی خب پس امروز حسابدار نداریم و مجبورم از پدرام کمک بگیرم...

آوا چینی به دماغش انداخت و زمزمه کرد : ایششششش.... خود شیفته...

پدرش شنید و بدون حرفی چشم غره ای رفت و بعد از خداحافظی راهی شرکت شد... آوا با نگرانی به دریا و عاقبتش و حالا هم حرفهای دو پهلوی پدر حسابی به فکر فرو رفت و با خودش زمزمه کرد :

- یعنی دریا هنوز عاشق جاویده و نتونسته فراموشش کنه ...؟ آخه چطور ممکنه...؟ اگه هنوز جاوید رو دوست داشت پس چرا بچه ای که با بودنش این ارتباط رو میشد بهم گره زد ازش گذشت و اونو فرستاد به سمت خونواده ی جاوید...؟ نه... همچین چیزی ممکن نیست پدرش حتماً داره اشتباه میکنه...

*****
با صدای زنگ گُوشیش از نازترین و راحترین خوابی که تا به حال کرده بود به اجبار بیرون کشیده شد ، اولین خوابی بود که بدون کابوس رفته بود ، به شانس خودش لعنت فرستاد که نمی گذاشتند برای یک بار هم شده این خواب بدون کابوس را داشته باشد ، با چشمهای بسته تلفن را از روی عسلی کنار تخت برداشت و دکمه ی تماس را لمس کرده و فشار داد و با خشمی که در صدایش موج می زد بله گفت...

پدرام از خشم صدای دریا به خنده افتاد ، حالت غضب چشمهایش را در همین دو سه بار دیدار از حفظ بود ، مثل دختر بچه هایی بود که او را به زور برای رفتن به مدرسه بیدار کرده باشند...

- وای وای... حسابدار ما رو باش هنوز لالا تشریف دارید...؟

با شنیدن صدا و تکرار لحن شوخ پدرام نیم خیز شد و چشمهایش را با شدت باز کرد و با غرغری که زیر لب کرد سلامی به اجبار زمزمه کرد... پدرام با شنیدن سلام پر خشم دریا لبخند بدجنسی زد و گفت :

- سلام به دختر خواب آلود شهر پریون... خوبید دریا خانوم...؟ ببخش بیدارت کردم فکر میکردم تو این ساعت بیدار شدی ،عموجان گفتن یکم ناخوش احوالید ، برا همین زنگ زدم و اگه ناراحت نمیشید بگم یه کوچولو هم نگرانتون شدم...

دریا تعجب از این توجه ی بی مورد خودش را به سمت بالای تخت کشید و نگاهی به ساعت کرد که ساعت ده و نیم را نشان می داد و فقط دو ساعتی خوابیده بود چند تا فوش پدر و مادر دار به ناف پدرام و خودش بست که تلفش را روی سایلنت نگذاشته بود و برای ضد حال زدن ترجیح داد همچنان سکوت اختیار کرد تا این پسر زیادی نگران ماست هایش را کیسه کند و برود رَد کارش ، کم کم داشت از دست سماجت های او و سرک کشیدن به سوراخهای ممنوعه زندگیش تحملش را از دست می داد و دلش می خواست اینقدر با این مرد رودربایسی نداشت تا با هواری بر سرش به او بفهماند که زیادی پایش را ار گلیمش درازتر کرده است... پدرام که این سکوت را به پای عصبانیت تلفن بی موقع او گذاشته بود سکوت را شکست و گفت :

- دریا خانوم خوابتون برد یا واقعاً حالتون خوب نیست...؟

دریا دندان قروچه ای رفت و گفت : نه ممنون خوبم ، البته اگه شما بزارید بازم بخوابم بهترم میشم...

پدرام با صدای بلند خندید ، از دریا چیز دیگری انتظار نداشت غیر از اینکه با هیچ کس رودربایسی نداشت و حرف دلش را خیلی راحت به طرف مقابلش می زد...

- ببخشید شما با سنگ پای قزوین نسیتی دارید...؟

دریا از این جمله بالاخره چهره ی عبوسش باز شد و خنده اش گرفت و گفت : بنده که نه ، اما فکر کنم شما خود سنگ پای قزوینید...

پدرام بازم سرخوشانه خندید و گفت : ای جان... شما دخترا این زبونو نداشتید چیکار میکردید...؟ خیلی خب دیگه شوخی بسه ، حالا حدس بزنید من کجا هستم ...؟

دریا که بی حوصله تر از وراجی های این پسره ی نچسب بود کمی لبهایش را جمع کرد و خیلی جدی گفت :

- هر جا هستید فکر نکنم به من مربوط باشه...

- اتفاقا خیلیم به شما مربوطه...

در یک ثانیه فقط یک فکر به مغزش هجوم آورد و بلافاصله با ضرب و دستپاچگی از جا بلند شد و خودش را با عجله به پشت پنجره رساند و همه جای خیابان را از نظر گذراند و وقتی ماشین پدرام را جلوی آپارتمان ندید با نگرانی پرسید :

- نکنه پشت در آپارتمانم هستید...

پدرام لبخندی به دستپاچگی دریا زد و گفت : هنوز که سعادت اونجا رو پیدا نکردم ، اجازه بدید خوشحال میشم یه سَرتون بزنم ، ولی الان پشت میزتون تو شرکت نشستم ، نه پشت در...

دریا نفس آسوده ای کشید و دوباره خودش را روی تخت رها کرد و به پسری فکر کرد که با همین شوخی هایش هم خواب را از سر او پرانده و هم او را سرحال آورده بود و دیگر از کِرخی دقیقه ی پیش خبری نبود ، انگار با راه رفتن و حرف زدن نرمش صبحگاهی هر روزه اش را انجام داده بود... دوباره صدایش به گوش دریا رسید اما این باز در نظر دریا گوش خراش نبود بلکه کمی مهربانی هم چاشنی او شده بود...

- با اجازه تون عمو امروز ازم خواست کار شما انجام بدم شدم حسابدار موقت بابک خان ، متاسفانه نه تیپم به شما می خوره و نه چشمام عسلیه ، کاملاً جهنمیم...

دریا از این مثال ریز خنده شد و پدرام برای اولین بار فهمید که چقدر خنده های دریا از این فاصله زیبا و دلنشین است ، احساس خنکی از این صدای گوش نواز زیر پوستش خزید و بعد از خداحافظی تا لحظاتی بی حرکت به دریا فکر کرد و لبخند وسیعی روی لبهایش نقش بست...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
101

دوشی گرفت و جلوی میز آرایش کمی به خودش رسید و رفت تو آشپزخانه تا برای ناهارغذایی سرهم کند ، امروز که شرکت نرفته بود از ناهار شرکت هم خبری نبود و اگر دست بکار نمیشد امروز هم باید بی ناهار می گذراند ، وقتی سرش گرم آشپزی میشد کمتر به اتفاقات دیشب فکر میکرد ، محراب شده بود یک معضل بزرگ ، سدی محکم و فولادی که شکستن این سد هم به کمک نیاز داشت و هم به تدبیری بی نقص ، هر کمکی غیر پلیس و قانون در مقابل محراب خنثی بود و چه بسا وضعیت موجود را خطرناکتر میکرد ، شاید اگر از قانون کمک می خواست بهتر می توانست محراب را از سر راهش بردارد...


با افکار درهم پیچیده بسته ای گوشت چرخ کرده ای از فریزر بیرون گذاشت و مواد دیگر کتلت را آماده کرد ، کمی آشپزخانه اش را تمیز کرد و به ظروف داخل کابینتها نظم بخشید ، هنوز نیم ساعت از وقتش نگذشته بود که با صدای در زدن کودکانه ای و به دنبالش صدای دُرسا که نام خاله دریا لحظه ای از زبانش نمی افتاد به گوشش رسید و دوباره این آرامش چند دقیقه ایش را بهم ریخت ، نزدیک شدن به این بچه توان می خواست که دیگر در خودش نمی دید ، این بچه آینه ی تمام نمای حماقتش بود ، تصمیم گرفت اعتنایی نکند تا به خیال اینکه خانه نیست زودتر برود ، ولی این بار با شنیدن گریه ی دُرسا که با التماس نامش را صدا می زد قلبش فرو ریخت و دلش بی طاقت شد و هنوز مات زده به در بسته خیره مانده و هر گونه واکنشی از او گرفته شده بود ، گریه های دخترک پشت در او را به یاد زجه های بچه ی کابوس هایش می انداخت ، توان اینکه صدای این زجه ها را بشنود و سرد و بی تفاوت از آن بگذرد را نداشت حتی در کابوس هایش هم تمام تلاشش این بود که منبع صدا را پیدا کند ، این گریه ها که دیگر در واقعیت بود و چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت ، در حالیکه از طپش کر کننده ی قلبش و یخ کردن دستهایش به شدت معذب بود ، به سمت در رفت و در را باز کرد و دوباره با دیدن دخترک این بار با چشمهای بارانی حس کرد تمام تنش قلب شده و می تپد ، دیدن اشکهای او آخرین نیرویش را هم به یغما برد... دختر بچه به محض باز شدن در ، اشکهایش را با پشت دست تپلش پاک کرد و گفت :

- سلام خاله دریا... عمه... عمه... پاشو با شیشه بریده و ازش خیلی خون میاد ، تو رو خدا کمکش کن...

دریا به حجم کوچک سپیده پوشی که مثل فرشته ها مقابلش ایستاده بود خیره ماند ، این دختر جاذبه ای داشت که دریا را بی اراده به سمت خودش هُل می داد ... با گرفتن دستش و تکان خوردنش از خیالات زجر آورش بیرون آمد و پلکی زد...

- خاله تو رو خدا اگه نیای عمه می میره...

یک لحظه دریا از شنیدن کلمه ی مُردن به خودش آمد ، الان وقت فکر و خیال نبود ، فکر اینکه اگر کنار این بچه باشد زجر میکشد نبود ، بالاخره از آن وضعیت ثابت بیرون آمد و جلوی پای دخترک نشست و دستهای کوچکش را میان دستهایش گرفت و با حس این دستهای سفید و تپلی به یکباره همه ی لرز و ترسش تمام شد و به جای آن دلش آرام گرفت که خودش هم از این آرامش حیرت کرد ، ناخداآگاه کف دستش روی گونه ی خیس دخترک نشست و گفت...

- عزیز خاله ، عمه چی شده...؟

دُرسا با هق هق دست او را کشید و گفت : شما بیاید بریم خونه ی ما تو راه بهتون میگم چی شده...

دریا در حیرت این بچه بود که بیشتر از قد و سالش بیشتر می فهمید و حرف می زد ، انگار به جای این دخترک چهار ساله دختری ده ساله جلویش ایستاده و از او کمک می خواست ، مانتویی که دم دستش آمد را به تن کشید و شالی هم روی موهایش انداخت و با برداشتن کلید آپارتمان همراه دختر بچه شد... دخترک همان طور که او را با عجله از پله ها پایین می کشید با هق هق و صدای لرزانی گفت :

- خاله تقصیر من بود لیوان از دستم افتاد و شکست و عمه بی هوا اومد تو آشپزخانه و یه تیکه شیشه فرو رفت کف پاش ، خیلی ازش خون میره...

تو پیچ پله ها دُرسا به پاهایش چسبید و و او را از رفتن بازداشت و نگاه ترسیده و اشکیش را به سمت بالا گرفت و ادامه داد :

- خاله جون ، عمه نمیره من بشم قاتل...؟

با حرف دخترک دریا خشکش زد و نفسش گرفت ، باور نداشت این جمله از دهان دختر بچه ای چهارساله بیرون بیاید ، مقوله ی مرگ اینقدر وسیع و سنگین بود که نمیشد او را در لطافت کودکانه ی او جای داد ، چه برسد به اینکه این دختر بچه به زبان هم بیاورد ، نمی دانست در آن لحظه چه احساسی درونش طوفان به پا کرد که این جوجه ی ترسیده را با تمام حسی که یک مادر می توانست به بچه اش داشته باشد به بغل گرفت و او را محکم به سینه فشرد و بوسه ای به موهایش زد و با صدای بغض کرده ای گفت :

- این چه حرفیه دُرسا جون ، یه بریدگی ساده است الان میریم چسب زخم می زنیم تا جلوی خونریزی رو بگیره ، اگه قرار باشه با یه بریدگی آدما از خونریزی بمیرن الان کره ی زمین هیچ آدمی توش نبود...

دم در آپارتمان رسیدند که درسا با چشمهایی اشکی اما خندان و پر امید به چشمهای دریا خیره ماند و در یک لحظه دستهایش دور گردن دریا پیچید و گونه اش را بوسید و گفت :

- چقدر شما مهربونی خاله دریا...

دریا در کمال ناباوری به چشمهای زیبای دُرسا خیره ماند که با زلال اشک خواستنی ترین چشمهای دنیا شده بود و با تمام وجودش و حسرتهایی که در دلش انباشته بود بوسه ای عمیق روی گونه ی دخترک نشاند و صورتش را لابلای موهای او فرو کرده و نفس عمیقی کشید... چرا این لحظه های قشنگ را از خودش دریغ کرده بود...؟ چرا گوشهایش را از شنیدن این صدای بهشتی محروم کرده بود...؟ چرا اجازه داده بود این دستهای کوچک را نداشته باشد...؟ بودن این دخترک مو خرگوشی همسایه در آغوشش آرامش وصف نشدنی به او داده بود که زبانش از گفتن آن قاصر بود ، بی شک اگر بچه ی خودش بود حتماً این آرامش هزار برابر بیشتر میشد و تمام غمها و تنهایی هایش رنگ می باخت ، چطور این منبع آرامش و خوشبختی را سالها از خودش دریغ کرده بود...؟

بریدگی پای مینا اینقدر عمیق بود که نیاز به بخیه داشت ، مینا از دریا خواست فقط دُرسا را تا زمان برگشتنش پیش خودش نگه دارد و قرار شد با دوستش نازنین که زودتر خبرش کرده بود به بیمارستان برود، دریا همان طور که دخترک را به آغوش داشت خیال مینا را بابت برادرزاده اش راحت کرد ، در همان حین نازنین هم رسید و با دریا سلام و احوالپرسی کرد و به سمت مینا رفت تا به او برای بلند شدن کمک کند ، در حینی که به مینا کمک میکرد دریا را هم زیر نظر داشت ، دریا زیر نگاه سنگینش معذب بود و زیاد از رفتار این دخترجوان سر در نمی آورد ، کسی که تو اولین دیدار به طور مشکوک به فرد مقابلش زل می زند و تمام حالتهای او را در این وقت کم زیر نظر گرفته بود حتما منظوری از این کار داشت ، دریا تمام احساسش نسبت به این دختر خوب نبود و بعد از رفتن آنها و بستن در آپارتمان نفس آسوده ای کشید و دُرسا را که هنوز غمگین با لبهای ورچیده به سمت آسانسور که عمه اش رفته بود نگاه میکرد به بغل کشید و با هم دوباره به آپارتمانش برگشتند ، این بار راحتر وجود این دخترک را قبول کرده و دست و دلش کمتر لرزیده بود ، دُرسا فقط دختر بچه ای بیگناهی بود که در این زمان کسی را می خواست که به او محبت و امنیت ببخشد و از این ترسی که از این اتفاق به جانش افتاده بود دور کند و مینا کسی را بهتر از دریا نمی شناخت برای همین برادرزاده اش را بدون ترسی به دریا سپرد ، وقتی دخترک در آغوشش هنوز هق هق میکرد و می لرزید قلبش هزار تکه میشد و تازه فهمید که بزرگترین اشتباه و حماقت زندگیش دور کردن بچه اش از آغوشش بوده است ، بچه ها از بدو تولد به آغوش مادر نیاز داشتند که دریا این نیاز به حق کودکش را هم ندیده گرفته بود فقط بخاطر اینکه به این بچه خانواده و هویت ببخشد ، ولی اشتباه کرده بود ، حالا حکمت بودن این بچه را که سر راهش سبز شده بود بهتر می فهمید ، مطمئن بود این دخترک عذابی است که خدا برای او فرستاده تا بفهمد با زندگی خودش و بچه اش چه کرده است ، بودن هیچ کسی تو زندگی آدمها بی علت نیست و به مرور زمان آدمها حکمت آن را بهتر درک میکنند و به تدبیر خدا بیشتر ایمان می آورند...

اولین کاری که کرد صورت دخترک را که از گریه های زیاد کثیف شده بود شست و موهای سیاه مثل مخملش را با یکی از کش های کوچک کشوی میز آرایشش بست ، او را با خود به آشپزخانه برد و پشت میزی نشاند ، لیوان آب پرتقال را با کیک فنجانی مقابلش گذاشت و دوباره روی موهایش را بوسید و گفت :

- تا خرگوشک خانوم این آبمیوه و کیک رو می خوره خاله دریام میره ناهارشو آماده میکنه...

دُرسا با لبهای ورچیده سکوت کرده بود و نگاهش به تغذیه ای بود که دریا جلویش گذاشته بود ، این صورت عبوس و بغضی که هنوز این دخترک معصوم را رها نکرده بود به قلب دریا چنگ می کشید ، کنارش نشست و سر او را به سینه اش فشرد و گفت :

- عزیز دلم ، نگران هیچی نباش ، بهت قول میدم عمه مینا صحیح و سالم برمی گرده پیشمون ، اگه قول بدی دیگه غصه نخوری و آب میوه و کیکتو بخوری عصری با هم یه کیک خوشمزه می پزیم و از عمه می خوایم بیاد اینجا تا دورهم باشیم...

برق نگاه دخترک همان چیزی بود که دریا می خواست ، لبخند مهربانی زد و دست تپل دخترک را بوسید و به چشمهای مثل شبق دُرسا خیره شد و گفت :

- قبوله خرگوشک خاله...؟

دخترک لبخندی زد و با ناز گفت : قبوله خاله ، فقط بخاطر اینکه شما مثل مامانا خیلی مهربون هستی...

دریا با شنیدن این جمله تپش قلب گرفت و بغضی سرکش حنجره اش را مورد حمله قرار داد و اشک بی مهابا پشت پلکهایش نشست ، انگار قرار نبود این دل پر دردش آرام بگیرد و کمتر به یاد خطایی بیفتد که روزگارش را به سیاهی رنگ زده بود ، سر دخترک را به سینه اش چسباند و زمزمه کرد :

- عزیز دلم... من مامان مهربونی نیستم اگه بودم تنها بچه امو از خودم دور نمیکردم ، من رو سیاه ترین مادر دنیام نه مهربون ترین...

خودش را به بهانه ای به دستشویی رساند و با صدای خفه ای زار زد ، زار زد برای زخمی که روی قلبش دوباره تازه شده بود ، برای آتش زیر خاکستری که دوباره شعله کشیده بود ، ای کاش الان جای آن دخترک بود و در دنیایش فقط به عروسکهایش دل خوش میکرد ، دنیای آدم بزرگ ها فقط از دور زیبا بود... مشتی آب به صورتش پاشید اما سیلاب بغض که شکسته بود به این راحتی ها بند نمی آمد ، ترک های روحش آنقدر زیاد بود که رو به فرو پاشی می رفت... بعد از دقایقی به هر سختی بود به این حال خرابش فائق آمد و با لبخندی ظاهری به آشپزخانه برگشت و وقتی لیوان آب میوه ی خالی روبروی دُرسا را دید لبخند غمگینی زد و در حینی که لیوان را از روی میز برمی داشت گفت :

- آفرین به جگر خاله که دختر با ادبیه و آب میوه و کیکشو خورده...

وقتی کمی به خودش مسلط شد همین طور که دریا با عروسکی که از پایین آورده بود بازی میکرد برایش از زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله قصه گفت و کتلت ها رو سرخ کرد ، نوبت سیب زمینی ها که رسید چند تا جُک بچگانه هم برای دُرسا تعریف کرد و کلی او را خنداند و هر بار خلالی از سیب زمینی سرخ شده را هم به دهان دخترک می گذاشت و دماغش را می کشید و و لپش را می بوسید ، تمام آرزوهایی که زمانی برای بچه ی خودش داشت کم کم روی دُرسا پیاده میکرد و عجیب اینکه دلش اینقدر آرام گرفته بود که حتی در این لحظات یه ثانیه فکرش به گذشته نیفتاده و تمام لحظه ها با دُرسا به خوبی و خوشی گذشته بود ، بی شک امروز برایش بهترین روزها بود که اگر تاریخ نویس بود حتماً این روز متفاوت را در تاریخ ثبت میکرد...بودن دُرسا درست روزی که اعصابش از رفتار محراب خراب بود مثل مسکن قوی عمل کرده و دریا را دوباره بُرده بود به روزهای خوشی که بچه را باردار بود و با جاوید سر دختر و پسر بودنش اختلاف نظر داشتند ، در زندگیش کسی را نمی خواست جز تکرار یک آغوش گرم و بوسه ای بر روی موهایش...

حدود دوازه ظهر ناهار خوردند ، با عشق لقمه به دهان مهمان کوچولوی خانه اش می گذاشت و با خنده های با مزه ی او به آرامش مطلق می رسید ، چقدر بودن دُرسا کنارش خوب بود و او را چنان سرگرم میکرد که تنهاییش را یادش رفته بود ... وقتی بساط ناهار جمع شد و دریا کارهای آشپزخانه را تمام کرد روی کاناپه نشست و به خرگوشکی خیره شد که چند قدم دورتر از او با عروسکش بازی میکرد ، این روزها بغض از او فرمان نمی برد و بی اجازه هر موقع که دلش می خواست مهمان سرزده میشد ، مثل همین لحظه که بغض آمده و به او یادآور شده بود که اگر او خواسته بود به جای این بچه الان بچه ی خودش نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد... با صدای زنگ تلفن از جا پرید و با آهی جگر سوز گوشی را برداشت و وقتی صدای مینا را از گوشی شنید خیالش بابت سلامتش راحت شد ، دریا شماره تلفنی از مینا نگرفته بود و تو این مدت که با دوستش رفته بود خبری از او نداشت ، برای همین نگرانش بود ، با لبخند همانطور که به دخترک سپید پوش خیره بود به تماس جواب داد :

- سلام میناجون خوبی ؟ وقتی خبری ازت نشد نگرانت شدم ، متاسفانه یادمم رفت شماره موبایلت رو بگیرم...

- سلام عزیزم چیکار می کنی با زحمتای ما...؟

- خواهش میکنم مینا جون پس همسایگی به چه دردی می خوره ، الان خوبی دیر کردی نگران شدم...

دُرسا با چشمهای درشتش برگشته بود و به دریا خیره بود ، دریا از همین جا هم دلش برای بوسیدن لپهای گُلیش ضعف میرفت...

- خوبم عزیزم ، هفت تا بخیه خورد ، یکم اذیت شدم اما الان خوبم...

- بمیرم برات ، ایشالله بهتر میشید ، هنوز بیمارستانید...؟

- خدا نکنه دریا جون خوبم الان ، ممنونم بخاطر همه ی زحمتا ، اومدم خونه ی دوستم ، یعنی مجبور شدم ، یه کاری برای دوستم پیش اومد که خیلی فوری باید انجامشون می داد اگه می خواست منو تا اون کله ی شهر برسونه دیرش میشد ، منو آورد خونه اش پیش مادرش که اونم تنهاس و به زور منو برا ناهار نگه داشت ، دوستم بیاد زودی برمی گردم...

- عجله نکنید نگران دُرسا جونم نباشید جاش امن امنه امروز کلی خوش گذروندیم و قصه برایش تعریف کردم ، عصری اومدید با آسانسور مسنقیم بیاید واحد ما دور هم یه چایی بخوریم...

- چشم عزیزم امروز که حسابی زحمتت دادیم ، بقیه اشم باشه برا عصر...

- خواهش میکنم ، تو رو خدا اینطوری نگید من امروز مرخصی گرفته بودم و تو خونه بودم...

- خب این از خوش شاسی من و دُرساجون بود بازم ممنون دریا جون فعلاً خداحافظ...

گوشی را که گذاشت دُرسا با چهره ای غمگین پرید تو بغلش و دریا آن را محکم به سینه اش چسباند و گفت :

- باز چی شده خرگوشک من...؟

- عمه با من قهر بود ، آخه لیوانو من شکستم...

ابروهای دریا بالا پرید و بوسه ای روی موهای دُرسا نشاند و گفت : برا چی باید عمه قهر کنه...؟

- آخه نگفت گوشی رو بده به دُرساجون تا باهاش حرف بزنم...

دریا از لفظ دُرسا جون این دخترک زیادی شیرین خنده اش گرفت و نوک بینی او را بوسید و گفت :

- عزیزم ، تو جون عمه ای ، برا چی باید قهر کنه اون لیوانم یه اتفاق بود ، تو که عمدی این کار رو نکردی از دستت افتاد ، خیلی سراغتو گرفت و وقتی گفتم داره با عروسکش بازی میکنه نخواست مزاحمت بشه ، عصری میاد اینجا ، غصه نخور عزیز خاله دریا...

چشمهای دُرسا یرقی زد و دوباره دل دریا را زیر و رو کرد ، گوشه ای از قلبش خالی بود و این بچه امروز شده بود مسکن بغض های امروزش... با صدای دُرسا دوباره نگاهش به صورت فرشته گونه ی او افتاد و لبخندی از جنس محبت روی لبهایش نقش بست...

- خاله دریا برام قصه میگی بخوابم تا وقتی عمه میاد سرحال باشم...

دریا او را برای بار هزارم به سینه اش چسباند و نفس عمیقی کشید و گفت : البته که میگم ، اینجا جات راحت دیگه خرگوشک ، نمی خوای بری رو تخت بخوابی...؟

دُرسا که خیلی تیزهوش بود و لحن شوخ دریا را فهمید لبخندی زد که ردیف دندانهای چون مرواریدش را به نمایش گذاشت ، برعکس تمام بچه های این سن که دندانهای کرم خورده ی زیادی داشتند این دخترک تمام دندانهایش سالم بود و از سفیدی می درخشید... دخترک با حالت زیبایی ابرویی بالا انداخت و گفت :

- همین جا جام خوبه نمی خوام برم رو تخت...

دریا از این سرتقی و شیرینی دخترک خنده اش گرفت و زیر گلوی چو برفش را پی در پی بوسه باران کرد و باعث شد دخترک کلی بخندد...

- خیلی خب شما تو بغل خاله دریا کیف کن و بخواب ، بیچاره خاله دریا که هیچ کس رو نداره بغلش کنه...

با این حرف دریا درسا خودش را تو بغل دریا بالا کشید و دستهایش را دور تنه ی دریا گره زد و گفت :

- ببین بغلت کردم خاله غصه نخور ، فقط کوچولوم و دو تا دستام بهم نمی رسه ، به عمه ات بگو بیاد بغلت کنه...

دریا خندید و گفت : منکه مثل شما خوش شانس نیستم که یه عمه ی مهربون مثل عمه مینای شما داشته باشم...

دُرسا همین طور که با آویز دریا بازی میکرد گفت : به مامانت بگو بغلت کنه...؟

چشمهای دریا به آنی پر از غم شد و گفت : من پدر و مادرمو از دست دادم کسی رو ندارم عزیزم...

دخترک دوباره لبهایش را آویزان کرد و گفت : مثل من...

دریا با این دو کلمه خشکش زد و با حیرت به دُرسا خیره ماند ، خیلی وقت بود این سوال که پدر و مادر این دخترک کجا هستند و چرا او با عمه اش زندگی میکنه ملکه ی ذهنش شده بود ، با اینکه دخترک خودش اعتراف کرده بود نمی خواست و نمی توانست از او درباره ی خانواده اش پرس و جو کند ، می ترسید دخترک به عمه اش خبر بدهد و مینا در مورد او سوء برداشت بدی بکند که از وجود دختر بچه سوءاستفاده کرده و از همه ی زیر و بم زندگیش با خبر شده است ، پس ساکت بود و در سکوت دخترک را در بغل تاب می داد تا به خواب برود و این کنجکاوی از سرش بیفتد ، ولی مثل اینکه این دختر بچه امروز ماًمور شده بود تا تمام خاطرات دردناکش را که این روزها از آن فرار کرده بود به یادش بیاورد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
102

- خاله دریا... من هم پدر دارم هم مادر ، اما عمه میگه مادرم مریضه و پدرم مجبور شده اونو ببره خارج تا دکترای اونجا خوب خوبش کنن و برگرده پیشم ، میشه براش دعا کنی...؟

نفس دریا بند آمد ، بغض گلویش را تا کرد و درهم پیچاند ، کاش تنها بود و اینقدر بغض هایش را قورت نمی داد ، دخترک بی اهمیت به حال دریا از روی پاهایش پایین پرید و نگاه پر از غم دریا را به دنبال خودش کشید ، دُرسا روبریش ایستاد و مثل ورزشکارهای بدن سازی فیگور گرفت و ادامه داد :

- بابام ورزشکاره ، خیلی خوش تیپ و خوشگل و مهربونه ، خیلی دوسش دارم و زود زود دلم براش تنگ میشه ، اونم منو خیلی دوست داره وقتی بغلم میکنه میگه تو یادگار عشقمی...

دریا از کلمه کلمه حرفهای دُرسا داشت جون می داد ، چرا نمی توانست ساکتش کند...؟ چرا یارای حرف زدن ازش سلب شده بود...؟ چه مرگش شده بود...؟ این بچه هم مثل تمام بچه هایی که از مهر و محبت مادر محروم بودند و محبت نصفه نیمه ی پدر را داشتند بود ، مگر خودش نبود که از محبت هر دو بی نصیب بود...؟ مگر خودش به قدر کافی درد نداشت که حالا برای دردهای این بچه داشت لحظه به لحظه جان می داد...؟ نه نمی توانست ، گِل او سنگدلی و بی تفاوت بودن به درد آدمهای اطرافش نبود مخصوصاً این آدمی که روبرویش ایستاده بود یک بچه ی چهارساله بود ، بچه ای معصوم که چقدر حسرت به دل کوچکش بود... با حرفهای دُرسا و روشن شدن موقعیت خانوادگیش دیگر مطمئن شد که این بچه مادرش را نمی بیند و چه بسا چند صبایی دیگر مادرش از دنیا می رود ، وقتی پدرش به این دخترک می گفت تو تنها یادگارعشقمی ، حتماً این مادر دم مرگ بود... مرگ عشق خیلی زجرآور و سنگین است ، مخصوصاً مرگی که دیگر امیدی در پی نداشته باشد...

نفهمید کی دُرسا دوباره سُریده بود تو بغلش و سر به سینه ی او گذاشته بود ، خدا داشت با آنها چه میکرد...؟ این بچه شده بود پیغام آور آه و حسرتهای تمام نشدنیش ، شده بود عذاب وجدان زنده در مقابلش و او را هر ثانیه شکنجه می داد و تازیانه به روح و روانش می زد... فکرش حسابی درگیر شده بود ، درگیر اینکه جاوید هم دخترکش را در بغل می گرفت و می گفت تو هم یادگار عشقمی...؟ دستهایش بی اراده و پشت سرهم روی موهای این دخترک محبت ندیده کشیده میشد و لالایی غم انگیزی به همراهی اشکهایش سَر داد :

بخواب ای دختر آرام مهتاب
ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشکهایم تا بخوابی
میان مخمل چشمم شکستند

بخواب ای غنچه بی تاب احساس
فضای شهر شب بوها طلایی است
بهار عاشق ها خزان است
خزان بی قراران بی وفایی است

بخواب ای بوته ی ناز گل سرخ
تمام شاخه ها از غم خمیدند
تمام کودکان در خواب شیرین
به اوج آرزوهاشون رسیدند

با چشمهایی که از سیل اشک تار می دید دخترک را روی تخت خواباند و رویش را پوشاند و بوسه ای به لپهای نرمش که جای بوسه های خالی مادر بود زد و خیلی فوری خودش را به اتاق دیگر رساند و وقتی لب تخت نشست دو دستش را پوشش صورتش قرار داد و زار زد ، بغضی که از صبح آجر شده و گاه و بی گاه سرک می کشید الان کاملاً خودش را نشان داد ، قلبش برای این بچه و دخترک خودش تکه پاره بود ، چقدر این ساعتها نفس گیر بود وقتی بچه اش را در قالب دُرسا مقابلش می دید و حماقتش را مدام به رخ می کشید ، یکی مثل مادر دُرسا آرزو داشت جسمی سالم داشته باشد و دخترکش را در آغوش بگیرد و مهر مادری وجودش را به پای تک فرزندش بریزد و یکی مثل خودش که از نظر جسمی سالم بود و فرزندش را از آغوشش رانده بود تا به او خانواده و هویت ببخشد ، این وسط کدام یک از آنها گناهکار بودند..؟ مادر یا تقدیرشان...؟ هر بچه ای پا که به دنیا می گذاشت اولین جایی که به امنیت می رسید آغوش گرم مادرش بود ، نه خانواده می توانست چنین آغوش پر امنی را به او هدیه بدهد و نه هویت فریاد شده اش... مکافات دنیا بد جایی بقه اش را چسبیده بود و با تکان تکان دادنش ذره ذره این حقیقت را به صورتش می کوبید ، پشیمان و نادم بود ، اما چه سود وقتی حتی نمی دانست فرزندش در آغوش چه کسی این چهار سال را بالیده و بزرگ شده است... واقعیت زندگیش همین بود ، چهار سال از آن فرار کرده بود ، اما فرار از حقیقتهای تلخ زندگی به مدت کوتاهی خوب بود بعد از آن میشد خوره ی جسم و روحت...

چشمه ی اشکش که خشک شد خودش را روی تخت انداخت و سعی کرد پس لرزه های خفیف قلبش را آرام کند ، چشم برهم گذاشت تا شاید با خواب رفتن روحش آرام بگیرد ولی این خواب لعنتی هم از او فراری بود ، خاطرات موریانه ی جانش شده و از ابتدا به سراغ مهم ترین بخش وجودش رفته بودند...

- امروز قلبی که از آن توست را آفت زده است و فردا ذهنی را می کُشد که به عشق تو و مهر مادری می اندیشد...

با حالی خرابتر از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت تا شامی که در نظر داشت بپزد ، دو تا بسته مرغ بیرون گذاشت و مشغول شد ، باید مینا را برای شام نگه می داشت ، هم سر خودش گرم آنها بود و هم بودن درسا مسکنی بود برای این لحظات دردناکش ، هر چند این دخترک ثانیه به ثانیه سوهان روحش بود اما بودن و دیدنش خالی از آرامش هم نبود... اینقدر غرق در کار و افکار پریشانش بود که با صدای زنگ آپارتمان ناگهان از جا پرید و دست روی قلبش گذاشت و پلک بست و بعد از مکثی به سمت در ساختمان رفت و از چشمی که آوا را دید خیالش راحت شد و در را باز کرد...

- سلام... گفتم بیام یه سر بزنم ببینم اگه مُردی زنگ بزنم موسسه ی کفن و دفن تا بیان جمعت کنن...

دریا با اینکه مثل روزهای دیگر زیاد سرحال نبود اما پوزخندی زد و گفت : من تا حلوای تو رو نخورم ریق رحمت رو سر نمی کشم اینو مطمئن باش...

آوا لبخند کجی زد و وارد ساختمان شد و در را بست و بو کشید و دوباره گفت : به به... چه بوی خوبی به راه انداخته ، بوی زندگی میاد...

- الان از مُردن و کفن و دفن حرف می زدی چی شد بوی زندگی پیچید تو دماغت...؟

آوا خندید و همین طور که مانتواش را از تن بیرون می کشید گفت : پدرم همیشه میگه آشپزخونه قلب خونه اس ، اگه قلب خونه گرم نباشه زندگی تو اون خونه جریان نداره و قلب آدماشم سرده ، پس نتیجه می گیریم که بوی مرغ و پیازداغت به جای بوی حلوا ، بوی زندگی میده...

دریا ابروی بالا انداخت و گفت : روتو برم بشر ، بوی غذا و شکم چرونی که به دماغت خورد شد بوی زندگی ، اونوقت پسر عموی جنابعالی به من میگه شما با سنگ پای قزوین نسبتی نداری...؟

آوا چشمکی زد و رفت دوباره متلکی سر دل دریا بیندازد که با دیدن دُرسا دم اتاق جیغ خفیفی کشید و اسم دریا را با حیرت صدا زد... دریا از جیغ ناگهانی آوا جا خورد و رد نگاهش را که گرفت چشمش به دُرسا افتاد که مطمئناً با صدای زنگ آپارتمان از خواب پریده بود ، قیافه ی خواب آلود و موهای بهم ریخته اش اینقدر چهره اش را بامزه کرده بود که جان می داد او را بغل کند و تمام تنش را گاز بگیرد ، مثل سیبی که هم شیرین بود و هم خوشمزه... دریا ای جانمی گفت و به سر شانه ی آوا کوبید و گفت :

- هیییی... چشمات افتاد کف خونه ، غلاف کن اون چشما رو بچه ترسید ، نترس نه یه روزه زاییدمش و نه شبحه ، بچه ی همسایه اس...

آوا غش کرد از خنده و خیالش که از شبح بودن بچه راحت شد او را محکم به بغل کشید و بوسیدش و گفت :

- وای چقدر تو خوردنی هستی ، تو اینجا تو قلعه ی ملکه یخی چیکار میکنی وروجک...

دُرسا هاج و واج نگاهش میکرد ، دریا دخترک حیرت زده رو از آغوش آوا کش رفت و گفت :

- زر مفت نزن آوایی ، بچه می ترسه ، ملکه ی یخی جد و آبادته ، نه اصلاً اون خان باشتینه...

آوا قهقهه زد به ملکه بودن پدرام و گفت : به پدرام میگم به چی نسبتش دادی تا خودش با قانون اربابیش مجازاتت کنه...

شب خوبی برای دریا بود بعد از مدتها از این تنهایی کسل آور بیرون آمده بود ، آمدن مینا و خیلی زود جور شدن با اخلاق شوخ و خوش آوا و خنده های سرخوششان روحیه ی دریا هم بهتر شد ، خرگوشک با آمدن آوا از آن احساس دلتنگی و غمی که از دوری پدر و مادرش داشت بیرون آمده و بیشتر تو بغل آوا بود ، با هم کلی می خندیدند و کَل کَل میکردند ، اینقدر بهش خوش گذشته بود که آخر شب به زور می خواست همراه عمه اش برود... بالاخره روز پر حادثه به آخرش نزدیک شد و با همه ی غم و شادیهاش گذشت ، وقتی خانه از وجود و صدای بچه خالی شد انگار تکه ای هم از قلب دریا با دخترک رفته بود ، دلش مدام او را طلب میکرد که جای آغوشش را پر کند و عقلش به او نهیت می زد که این نزدیکی برای هیچکدام از آنها خوب نیست و جدایی را برایشان سخت تر میکند... با صدای آوا به خودش آمد ، آوا همین طور که کنار دریا روی تخت دراز کشیده و نگاهش به سقف بود گفت :

- شب عجیبی بود پر از حس های خوب ، دریا نظرم در مورد ازدواج عوض شد...

دریا با نگاهی پر از غم به آوا خیره ماند که منظورش از این جمله را بیشتر توضیح بدهد ، آوا خندید و گفت :

- خب می خوام زود ازدواج کنم و بچه دار بشم ، داشتن بچه ای مثل دُرسا چقدر می تونه زندگی رو شیرین کنه...

دریا با بغض گفت : کنایه می زنی...؟

آوا متعجب از این لحن پر از گلایه و غمگین دریا روی تخت نشست و دست دریا را گرفت و با نگرانی گفت :

- نه به قرآن ، برا چی باید بهت کنایه بزنم ، احساس خودمو گفتم...

دریا آهی کشید و اشکش را پس زد و گفت : می دونم نگران نباش تقصیر تو نیست ، امروز این بچه یه چیزایی رو بهم یادآور شد که از مادر بودن خودم بدم اومده ، از دست خودمو و حماقتم تا نزدیکی مرگ رفتم و برگشتم ، ای کاش صبح اومده بودم شرکت و این روزگارم نبود که آخر شب به این درد بی درمون گرفتار بشم...

آوا که از همان نگاه اول دریا که با حسرت به دُرسا نگاه میکرد پی به حال خراب دریا برده بود گفت :

- چرا از جنبه ی خوبش نگاه نمیکنی دریا ، درسته وجود این دختر بچه برات یه تلنگر محکم بود اما مطمئنم کنارش آرامشم تجربه کردی ، با بغل کردن و بوسیدنش قلب خودتو آروم کردی...

دریا سر به زانو هق هق کرد و آوا سرش را روی بازوی دریا گذاشت و ادامه داد : بغضتو خالی کن دریا ، تو خودت نریز عزیزم ، آدم نمی دونه کی رو مقصر این سرگذشت تلخ بدونه...

دریا سر از زانویش برداشت و اشکهایش را پاک کرد و گفت : هر کسی خودش مقصر اشتباهات زندگیشه ، نمیشه کسی رو مقصر دونست ، من با حماقتم جگر گوشه ام رو از خودم دور کردم و محبتمو ازش دریغ کردم و این بچه که درست زیر واحد منه شده مجازات من...

- دریا اشتباه میکنی ، تو کاری نکردی که حالا مجازات بشی ، تو از خودت گذشتی که بچه ات مثل خودت تو تنهایی و بی کسی دست و پا نزنه و حسرت یه خونواده ی گرم به دلش نمونه ، کدوم مادریه که از حق خودش بگذره ، اما تو گذشتی و چهار ساله داری با این درد زندگی میکنی اما امروز و امشب این بچه تو رو به یاد تمام حق هایی که می تونست داشته باشی و ازت گرفتند و به این حال و روز انداختنت افتادی ، دریا فداکاریت کم نبوده که حالا بابتش عذاب وجدان گرفتی...

دریا سرش رو پایین انداخت و گفت : درسته نیتم چیزی دیگه بود اما بچه ام چهار ساله از آغوش مادر و محبتش دوره ، وقتی دُرسا اینطور دلش برای مادرش تنگ میشه یاد بچه ی خودم میفتم و بی قرار میشم ، آوا حماقت کردم نباید دخترمو از خودم جدا میکردم ، اصلاً نباید از جاوید طلاق می گرفتم...

آوا با حیرت به دریا خیره ماند و یاد حرف پدرش افتاد که اعتقاد داشت دریا هنوز هم جاوید را دوست دارد و همین حدسم به زبان آورد...

- دریا تو هنوز به جاوید فکر میکنی...؟

دریا سر بالا گرفت و با چشمهای اشکی و زلال و مطمئن تو چشمهای آوا خیره ماند ، چرا برای دردهایش سقفی وجود نداشت...؟ چرا یادآوری کسی که خودش حکم طلاقش را فرستاده بود هنوز خنجر به روحش می کشید...؟ چرا هنوز هم دوستش داشت...؟

- جاوید اولین عشق و آخرین عشق منه و هیچ وقت از قلبم بیرون نرفته که بخواد دوباره برگرده... من با خاطرات و عکسایی که از جاوید دارم تا حالا تونستم دوام بیارم ، اگه طلاق نگرفته بودم و دخترمو داشتم محراب دیشب نمی اومد اینجا و منو تهدید کنه که آخر هفته با پدر و مادرم میام خواستگاریت...

آوا با نگرانی گفت : محراب دیشب اینجا بود...؟

دریا سری تکان داد و همه چیز را برایش تعریف کرد و در آخر گفت : دیشب برا همین تا صبح نخوابیدم و به این وضعیت دچار شدم ، باید به این مسئله جدی تر نگاه کنم ، یه فکری تو سرمه که باید تو همین یکی دو روز انجامش بدم...

- می خوای چیکار کنی...؟

تصمیم دارم تا پنج شنبه نیومده خودم برم پیش پدر و مادرش و از طریق اونا مسئله رو حل کنم ، اگه این راهم جواب نداد بخاطر مزاحمتاش از دستش شکایت میکنم...

آوا با ترس گفت : دیوونه شدی دریا ، می خوای چوب تو لونه زنبور کنی ، محراب دیوونه اس و یه بلایی سرت میاره...

- هر چی می خواد بشه ، دیگه چیزی ندارم از دست بدم ، دلمو به چی خوش کنم...؟ نه پدری نه مادری ، نه خونواده ای ، چی دارم که دل خوش به این امید باشم...

-برو پیش امیرعلی از اون کمک بخواه لااقل می دونی که اون اهل نیرنگ و دروغ نیست...

دریا آهی کشید و گفت : چهارساله با امیرعلی کاری نداشتم و ازش کمک نخواستم ، حالا برم چی بهش بگم ، بهترین راه اینه که با پدر و مادرش حرف بزنم...

- اصلا بها بهش نده بزار اینقدر بیاد و بره تا خسته بشه ، اصلاً بیا چند روز خونه ی ما ، اونجا که دیگه جراًت نمیکنه بیاد...

- نمی تونم گرفتاریامو بیارم خونه شما ، این کار فقط صورت مسئله رو حل میکنه ، وقتی میگه با پدر و مادرم میام خواستگاری حتماً اینقدر برا پدرش احترام قائله که وقتی ازش یه چیزی رو بخواد قبول کنه ، اگه نشد قانونو برا همین روزا گذاشتن ، محراب اگه دیوونه باشه و ادامه بده باید به قانون جواب پس بده ، اگه الان نمیرم مستقیم از دستش شکایت کنم فقط بخاطر اینه که خیلی بهم کمک کرده و بعضی جاها واقعاً مدیونشم ، حالا بزار برم خونه شون شاید با پا درمیانی پدرش مسئله حل بشه... برام دعا کن آوا از همه طرف تو فشارم ، دارم به جنون می رسم ، دیگه عقلم کار نمیکنه...

آوا پریشان دست دریا را گرفت و نا مطمئن گفت : نگران نباش عزیزم همه چیز درست میشه ، امیدت به خدا باشه...

آوا که چشم روی هم گذاشت دریا چشمهایش از لرزیدن موبایل کنار گُوشش باز شد ، دست زیر بالش برد و گوشی را برداشت و پیام را باز کرد امیدوار بود پیام تبلیغاتی باشد اما نبود و پیام محراب دوباره اخم هایش را درهم گره کرد... دستی به موهایش کشید و پیام را باز کرد :

- سلام... بابت دیشب منو ببخش دریا ، وقتی فهمیدم بهم دروغ گفتی و خونه ی آوا نبودی عصبی شدم اون همه خشم دست خودم نبود ، این رفتارای تازه ات داره دیوونه ام میکنه ، دریا بیا این بار با منطقت به تصمیم من فکر کن ، تو تنها ، منم تنها بزار این تنهایی تموم بشه و هر کدوممون تنهایی همدیگه پر کنیم ، تو رو خدا مثل عروس خانوما پنج شنبه منتظر ما باش ، دریا قول میدم خوشبختت کنم... دوست دارم...

دریا پوزخندی زد و پیام را پاک کرد ، دلش برای محرابم می سوخت او هم مثل خودش حماقت کرده و مهسا را از دست داده بود ، به خیال اینکه به عشقی بزرگتر برسد اما گذشتن از مهسا بزرگنرین حماقت و اشتباه زندگیش بود که حالا حالا ها باید تاوان پس می داد...هنوز گوشی را روی عسلی کنار تخت نگذاشته بود که باز هم صدای پیامک بلند شد نچی کرد و دویاره گوشی را برداشت و پیامک را باز کرد ، این بار از پدرام بود ، نیشخندی زد ، نه به تنهایی هر شبش تو اتاق با آسمان و ستارههایش درد و دل میکرد و نه امشب که دو تا دو تا با پیام از او یاد کرده بودند...

- سلام بر دختر شاه پریون...

بغضش را فرو داد و لبخند تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد : دختر ، دختر... من حتی دختر دیو هم نیستم چه برسد به شاه پریون ، پیام را پاک کرد و تلفنش را خاموش کرد ، حوصله ی جواب دادن به پدرام را هم نداشت که حرفها و نگرانهایش بیشتر او را شکنجه میکرد تا دل خوش کردن به اینکه کسی به تازگی پیدا شده که به او توجه و محبت میکند...

در لا به لای من زنی پنهان است
که هیچ وقت مثل گذشته ها نخواهد شد...
مثل دیواری که قسمتی از آن فرو ریخته
مثل لبخند بر روی کاغذی مچاله
گاهی اوقات
پای من به این زن گیر می کند
زمین میخورم
با عجله خودم را جمع جور می کنم
دور می شوم
انگار اتفاقی نیفتاده است
ساز دردهایم که کوک می شود
درون من زنی است زخمی
زنی که خلخال در ساق پایش می اندازد
زنی که از درد پیچ و تاب می خورد
زنی که دردناک از رنج تقدیرش می رقصد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
103

هنوز کامل وارد خانه ی پدری محراب نشده بود که صدای سرد و عصبی زنی از پشت سر توجهش را جلب کرد ، به آرامی برگشت و چشمهایش روی صورت زنی پنجاه ساله که هنوز ردی از زیبایی دوران جوانی بر چهره اش نشسته بود قفل شد ، این زن در کت و دامنی سبز لجنی و با آن لحن سرد و خشن و نگاهی سردتر ، به برف زمستان طعنه می زد ، سر تا پای دریا را با تحقیر نگاهی کرد و گفت :

- بالاخره پات اینجا باز شد و به دیدنت نائل شدیم...

لحن پر از تمسخر و صدای خشن زن برایش سوال شده بود ، مگر او را می شناخت و دشمنی در کار بود که اینطور کینه توزانه نگاهش میکرد و طعنه به طرفش پرتاب میکرد...؟... چند بار پلک زد که آرامش خودش را از دست ندهد این روزها کم حوصله و عصبی تر از همیشه بود و طاقت کنایه شنیدن از کسی را نداشت ، بعد از مکثی کوتاه فقط به گفتن سلام اکتفا کرد ، این لحن سرد و برخورد نه چندان شایسته ی میزبان ، جایی برای احوالپرسی گرم و معمولی نمی گذاشت.

- خوش اومدی دخترم...

با صدای مهربان مردی که از ته سالن ظاهر شده بود دریا را وادار کرد که سر برگرداند و به مرد میان سالی در کت و شلوار طوسی رنگ و موهای جو گندمی و کم پشتش که در همان نگاه اول توفیر زیادی با همسرش در میزبانی داشت نگاهی بیندازد ، لبخند خسته ای زد و سلامی کرد و تشکر کرد ، با بفرمای پدر محراب هنوز دو قدم برنداشته بود که با لحن گزنده و دستوری دوباره ی زن مقابلش ایستاد...

- بمون دختر جان...

دریا منعجب خیره اش شد ، انگار این خانه هفت خان رستم داشت ، زن یک قدم دیگر برداشت و نزدیکتر آمد و مثل خریدار سر تا پای دریا را برانداز کرد و گفت :

- بد تیکه ایم نیستی که محراب ساده لوح من عاشقت شده ، اما یه فرق اساسی با مهسا داری ، اونم اینه که دست دوم به حساب میای...

با توهین مستقیم این زن اخمی ظریفی بین ابروهایش نشست و بغض بیخ گلویش چنگ انداخت ، بخاطر مطلقه بودنش چه توهینهایی را باید می شنید و زیر سیبیلی رد میکرد ، دلش شکسته تر شد از این دنیای نامرد که مَردهای زندگیش تا پای ساقط کردن عفت و پاکی و اعتمادش جلو رفته بودند و اجازه به هر کس و ناکسی می دادند که آنها را به قضاوت بنشینند..

پدر محراب با اعتراض و کمی خشم رو به زنش گفت : سمیرا تمومش کن ، مهمون خونه ی من برام عزیزه ، احترام نگه دار...

رو به دریا ادامه داد : بفرما دخترم سرپا اذیت میشی ، زبون تلخ خانوممو بزار به حساب یه مادر دلخور که بخاطر به هم خوردن زندگی تنها پسرش نگرانه...

دریا به اجبار لبخند محوی روی لبهایش سنجاق کرد و سری تکان داد و روی اولین مبل سالن فرو رفت ، اینقدر از این دنیا خورده بود که روح و جسمش سنگ شده بود ، الان فقط نگران موضوعی بود که بابتش به اینجا آمده و این همه تحقیر و توهین را به جان خریده بود...

- چی میل داری دخترم...

دریا سرش را بالا گرفت و گفت : خیلی ممنون آقای صداقت اگه زحمتی براتون نیست لطفاً یه لیوان آب بیارید...

آقای صداقت سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت ، نگاهش بی اراده به سمت مادر محراب رفت که روبرویش نشسته و پا روی پا انداخته بود و با بدترین نگاه و پوزخندی مضحک روی لبها او را برانداز میکرد ، انگار زن فاحشه ای جلویش نشسته بود که پسرش را گول زده و باعث شده محراب از زن عقدیش بگذرد... حس بدی بود اما باید تحمل میکرد ، اگر می خواست از این خانواده دور شود و محراب را برای همیشه از زندگیش خط بزند باید این جَو را تحمل میکرد و تا محراب سر و کله اش پیدا نمیشد تمام حرفهایش را می زد و از آن خانه که هوایش برای نفس کشیدن کم بود رها میشد... با تشکری لیوان آب را گرفت و جرعه ای از آب را خورد تا کمی آرام شود... پدر محراب کنار همسرش نشست و با مهربانی نگاهش کرد و گفت :

- می شنوم دخترم ، بگو چی باعث شد بیای اینجا و ما رو ببینی...

پدر محراب مرد فهمیده و تیزی بود به خوبی درک کرده بود که این دختر هنوز نیامده با رفتار خشن و سرد همسرش کوبیده شده و چقدر تو این خانه معذب است و به سختی خودش را راضی کرده بود که برای رفع مشکلش که یک سر آن به پسرش ختم میشد پا به این خانه بگذارد ، برای همین هر چه زودتر بدون حاشیه ای مستقیم رفته بود سر مطلب اصلی که دریا را به خانه اش کشانده بود... دریا گلویی صاف کرد و فقط پدر محراب را مخاطب قرار داد و گفت :

- نمی دونم آقای صداقت کارم درسته یا نه ، اما پسرتون راه دیگه ای برام باقی نزاشته ، کسی رو نداشتم تا این مسئله رو بدون سر و صدا برام حلش کنه برا همین مزاحم وقت شما شدم...

مادر محراب پوزخندی زد و با خودخواهی تمام گفت : پسر من دلتو زده که اومدی اینجا تا هر چه زودتر از شرش خلاص بشی ، به قول معروف چه دویی که سه نشه...

قلب دریا برای بار دوم بخاطر قضاوت بی جای این زن که لقب مادر و لطافت زن بودن را با خود یدک می کشید شکست ، با وجود کینه ی این زن حل مسئله ای که بابتش این حقارت را به جون خریده بود کمی سخت میشد ، انگار در آن ساعت زمان طولانی و کش آمده بود... باز هم پدر محراب با اعتراض از زنش خواست احترام نگه دارد و زن طلبکار و پر مدعا باز هم با تلخی جواب شوهرش را داده بود ، دریا زیر لب از خدا خواست که در این مدت از کوره در نرود و احترام میزبان را نشکند... دریا همین طور که سرش پایین بود و با بند کیفش بازی میکرد گفت :

- اگر آدما قبل از اینکه خوب ببینند و بشنوند قضارت الکی نمی کردند خیلی از سوءتفاهما و بدنبالش کینه و دشمنی هم بوجود نمی اومد ، حتماً می دونید چقدر زندگی بخاطر همین قضاوت عجولانه و سوء تفاهما بهم می خوره... من نیومدم اینجا تا با حرفایی که قرار بزنم پسرتون رو مقصر تموم اتفاقات افتاده بدونم ، اما باور کنید جدایی مهسا و محراب دلیلش من نبودم...

مادر محراب با خشم غرید : پس دلیل این جدایی کی بود وقتی پسرم اومد تو همین خونه و هوار کشید که من عاشق دریا شدم و اونو می خوام و حالا فهمیدم که عاشق مهسا نیستم و نمی تونیم کنار هم خوشبخت بشیم ، اگه دلیلش تو نبودی پس چی بود دریا خانوم...؟ اسمتون همین بود دیگه...؟

از طرز حرف زدن و محکوم کردن قبل اینکه حرفهایش را بشنود خنجر را درون قلبش احساس میکرد ، هوای دم کرده ی سالن هوای دلش را هم ابری و گرفته کرده بود ، با لحن غمگینی از اول آشنایی تا به امروز که مانند متهم درجه یک روبروی پدر و مادر محراب نشسته بود را برای آنها تعریف کرد و در آخر رو به پدر محراب که فقط مخاطب او بود و فقط او با منطق درست و به جا حرفهایش را می شنید گفت :

- من اگه اینجام قصدم فقط کمک هم به خودمه و هم به پسر شما ، محراب به چشم من یه برادر دلسوز و همراه بود ، اما الان اوضاع فرق کرده دیگه نمی تونم به چشم برادر نگاهش کنم چون منو میخواد به زور بدست بیاره ، بعد از ضربه ای که از شوهرم خوردم اینقدر از جنس مخالف متنفر شدم و این روحم زخم خورده که دیگه نمی خوام با مرد دیگه ای برای یک روز زیر سقف خونه ای برم ، من بخاطر اونا همه چیزای با ارزش زندگیمو از دست دادم و دیگه اعتمادی نمونده که بخوام به یکی دیگه بکنم ، پس بهتره تا کارمون به قانون نکشیده مسئله همین جا فیصله پیدا کنه...

با کلمه ی قانون مادر محراب که تو طول حرف زدن دریا سکوت کرده و با انزجار نگاهش میکرد بالاخره نتوانست طاقت بیاره و از جا با عصبانیت تمام بلند شد و فریاد زد :

- خفه شو دختره ی عوضی پسرمو نابود کردی حالا اومدی اینجا ما رو تهدید به شکایت میکنی...؟ تو خیال کردی کی هستی...؟

فریاد آقای صداقت پرده ی گُوشش را هدف قرار داد : سمیرا حرمت نگه نداری ازت دلخور میشم...

سمیرا عصبانی داد زد : تو طرفدار این دختری که پسرتو نابود کرد...؟ آره محمد...؟

اشاره به دریا کرد و ادامه داد : این دختر زندگی پسر من و تو رو نابود کرد ، باعث شد محراب هر روز افسرده تر بشه و تو روی من و تو بایسته...

- محراب خودش زندگیشو نابود کرد ، بخاطر یه عشق ممنوعه ، محراب بخاطر یه عشق یه طرفه و یه اشتباه داره زندگی این دختره رو هم نابود میکنه...

مادر محراب هاج و واج به شوهرش چشم دوخت و گفت : تو حرفای این دختر رو قبول داری...؟ از کجا معلوم حرفاش درسته و داره با دروغ خودشو تبرئه میکنه...؟

- از اونجا که من تایید میکنم...

با شنیدن صدای نفر چهارم که کسی غیر محراب نبود همه ی سرها به سمت در سالن برگشت و با حیرت به محراب که به طور ناگهانی میان حرفهایشان رسیده بود نگاه کردند ، زودتر از همه دریا سرش را پایین انداخت ، بعد از آن شب دیگر محراب را ندیده بود و فقط با چند تا پیام خواسته اش را تکرار کرده بود... محراب درست مقابل دریا ایستاد و همین طور که مشتاقانه به چهره ی دریا نگاه میکرد خطاب به پدر و مادرش گفت :

- دریا هیچ دخلی به ماجرای جدایی من و مهسا نداره ، این خودمم که تازه عشقو شناختم و تو آتیشش دارم می سوزم ، تقصیر دل خودم بود که باختم ، باختم برای بدست آوردن دریا ، درست نمیگم دریا...؟

دریا از این بحث تمام نشدنی آن هم در مقابل پدر و مادر محراب که تا دقایقی پیش انگشت اتهام هرزگی به طرف او نشانه رفته بودند متنفر و خسته شده بود ، برای لحظه ای پلک بست و باز کرد و نگاه نگرانی به محراب که آتیش چشمهایش وحشت به دلش می انداخت کرد و زیر لب گفت :

- خواهش میکنم دیگه این حرفا رو تمومش کن...

محراب نجوای التماس آمیز دریا را شنید و لبخندی زد و این بار رو به پدر و مادرش گفت : این حرفا فقط با یه بله ی دریا تموم میشه ، من می خواستم ازتون بخوام آخر هفته بریم خواستگاری دریا ، ولی الان که دریا اینجاس ازتون خواهش میکنم که دریا رو برای من خواستگاری کنید...

مادر محراب با آشفتگی فقط اسم محراب را صدا زد ، دریا با پوزخندی آشکار و عصبانیتی که دوباره درونش شعله کشید با اخم های درهم چند نفس عمیق کشید و رو به محراب گفت :

- تو مطمئنی پدر و مادرت حاضر میشن زن مطلقه و دست دومی مثل منو برای تو خواستگاری کنن...؟

این بار نوبت محراب بود که با ناباوری به دریا خیره شود ، می خواست از عمق کهربایی نگاهش دلیل اینکه بی رحمانه صفتهای زشت را به دنیال نام خود به صف می کشید را هر چه زودتر بفهمد... دریا که بهت محراب را دید ادامه داد :

- آقا محراب... من ( انگشت اشاره اش را چند بار به سینه اش زد و ادامه داد ) : به قول مادرت یه زن مطلقه و دست دومم که بدرد پسری که هنوز ازدواج نکرده نمی خورده ، امروز اومدم اینجا تا با گفتن حرفام انگشت اتهام رو از روی خودم بردارم و این مسئله رو برای همیشه حل کنم ، به پدرتم گفتم اگه پسرت دست از سر من برنداره میرم به جرم مزاحمت ازش شکایت میکنم ، این تصمیم آخر منه ، ولی بزار برای آخرین بار بگم بعد از اون همه اتفاق دیگه تو وجود من احساسی نیست که بخوام خرج مرد دیگه ای بکنم ، دیدی که حتی بچه امو فرستادم رفت ، محراب یکم واقع بین باش ، وقتی یکی دوست نداره ، خب نداره ، آویزون شدن فقط همه چیز رو خراب میکنه ، باید قبول کنی و بگذری ، اصرار روی اشتباه از خود اشتباه بدتره... همین طور که مادر شما منو یه هرزه ی خیابونی می دونه که باعث شد زندگی پسرش خراب بشه ، منم تو رو نارفیق می دونم که تو امانت خیانت کردی و از پشت خنجر زدی به رفیق چند ساله ات... عشق فقط گرفتن نیست ، اگه تقدیم کردن بلد نباشی خواه ناخواه از گردونه خارجی ، تو تقدیم کردن بلد نیستی ، فقط می خوای بگیری اونم خودخواهانه پس از گردونه خارجی... به حرمت موی سپید پدرت این بار رو چشم پوشی میکنم اما دیگه طرفای من پیدات بشه باید این بار به قانون جواب پس بدی...

دریا آخرین ترکشش را رها کرد و رو به پدر محراب عذرخواهی و خداحافظی کرد و پشت به آنها برگشت ، ولی هنوز چند قدم دور نشده بود که بازویش اسیر دست محراب شد و او را به شدت و همراه با خشونت و عصبانیت برگرداند و فریادش را تو صورت دریا خالی کرد :

- هر غلطی می خوای بکنی بکن من نه از پلیس ترس دارم نه زندان ، من الان تو جایگاهیم که از خدام نمی ترسم ، پس سر به سر منه دیوونه نزار دریا که بد میبینی...

این بار پدرش از آن سکوت کشدارش بیرون آمد و فریاد زد : دهنتو ببند محراب و تو خونه ی من کفر نگو ، مگه ازدواج زوریم میشه...؟ بهتر با حماقتای بیشتری نه زندگی خودتو از این خرابتر کنی نه زندگی این دختر رو ، باید دور دریا رو خط بکشی وگرنه دیگه پسر من نیستی...

محراب از خشم سرخ شده بود و رگهای پیشانیش بیرون زده بود ، همین طور که بازوی دریا میان مشتش داشت می شکست آخرین تهدیدش هم کرد :

- نمی زارم این چند سال خون دل خوردنم به هدر بره ، نمی زارم آرزوهام به گور بشه ، به زورم که شده ازت بله رو می گیرم ، اینقدرم از جاوید نامردم دفاع نکن ، اون اگه لیاقت تو رو داشت تو رو ول نمیکرد بره دنبال آرزوهای خودش ، دریا من همه چیزمو باختم یه آدم باخته دیگه از هیچی نمی ترسه ، اینو آویزه ی گوشت کن...

بازوی دریا را رها کرد و دریا چند قدم به عقب برداشت ، بعد از لحظه ای خط نگاهش به سمتی گشت که مادر محراب جلوی پسرش سبز شد و ناگهانی محکم تو گوش محراب کوبید و فریاد زد :

- مگه به خواب ببینی که این دختره بشه عروس من ، حاضرم بمیرم و این روز رو نبینم ، آخه نفهم ببین با خودت و ما چیکار کردی...؟ مهسا ازدواج کرد و چند ماه دیگه ام میگن بچه اشم بدنیا اومده ، اونوقت شازده پسر ما دنبال یه زن مطلقه موس موس میکنه تا تازه خانوم اونو ببینه ، بهتره دست از این کثیف بودن و بدبختیت برداری و به فکر زندگیت باشی که داره بوی تعفنت همه جا رو پر میکنه ، الانم جلوی چشمام نباش ، یه مدت اینجا نیا تا روحم آروم بگیره و بتونم دوباره تو رو تو این خونه تحمل کنم...

دریا از این همه درد قلبش تکه پاره شد که به چوب کسی دیگر هم رانده شده و هم متعفن شده بود ، نگاه پر از اشکش به محراب دل محراب را زیر رو کرد و احساس کرد که دیگر دریا را نمی تواند به این راحتی با این همه زخم بدست آورد ، مادرش بی رحم شده بود ، بی رحم و سیاه دل که دختر پاکی مثل دریا را به انواع اتهامات لقب داده بود...

دریا از سالن دوان دوان درصورتی که هق هق میکرد بیرون رفت ، خدا تا کی می خواست این قلب چاک چاک را بلرزاند...؟ کم نبود این همه عذاب که در این چهار سال کشیده بود...؟

کاش عاشق اینقدر تنها نبود
کاش دلبستن فقط رویا نبود
کاش لیلی دست مجنون می گرفت
تا که مجنون در پی صحرا نبود

محراب از زور عصبانیت رو به پدر و مادرش نعره کشید : مامان اگه رفتی از دریا عذرخواهی کردی و بعد ازش خواستگاری کردی که دیگه هیچ ، وگرنه خودم شخصاً میام و اسممو از شناسنامه هر دوتون خط می زنم ، فرض کنید دیگه پسری ندارید و منم فرض می کنم از اول پدر و مادری نداشتم...

از سالن به شتاب بیرون رفت تا به دریا برسد ، غم نگاه دریا و چشمهای اشکیش تیر زهرآلودی بود وسط قلبش... هنوز قسمتی از مغزش حاضر به اقرار از دست دادن دریا نبود ، هنوز گوشه ای از ذهنش برای رَد قلبش دلیل می آورد ، آنقدر این دو حریف نابرابر بودند که دیگر جدالشان مسخره به نظر می رسید و این نشانه ی خوبی برایش نداشت... ولی هنوز ناامید نشده بود و معنقد بود که برای کسی که ارزشش را دارد باید تا آخر بجنگد ، مهم نبود چقدر طول می کشد ، مهم قلبش بود که مطمئن بود دیگر برای هیچ کس این طور عاشقانه نمی تپید...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
104

از در حیاط با شتاب بیرون زد و دریا را صد قدم جلوتر وقتی داشت سوار تاکسی میشد دید ، فوری سوار ماشینش شد و به دنبال تاکسی راه افتاد ، باید با او حرف می زد نمی گذاشت با چند تا کلمه و توهین مادرش تمام آرزوهای این چهار ساله اش خاک شود ، اینقدر از دست مادرش عصبانی بود که دلش می خواست خانه را بر سرش خراب کند ، به چه حقی به خودش اجازه داده بود اینطور وقیحانه به دریا که از هر گناهی مبرا بود توهین کند...؟ مشتی به فرمان زد و لعنت فرستاد به شانسی که این روزها از او فراری بود...

به راننده آدرس خانه ی آوا را داد ، در این وقت و ساعت دلش تنهایی نمی خواست مطمئن بود اگر تنها باشد حالش  خرابتر میشد و از این همه درد و توهین جان می داد ، تو تاکسی به آوا پیام داد که داره میاد اونجا و آماده باشه تا با هم دوری تو شهر بزنن ، دلش جایی شلوغ میان شهر یا بازار را می خواست تا تمام حواسش پرت امروز و حرفها و توهینهایی که حقش نبود و شنیده بود شود ، توهین و بد دهانی مادر محراب زلزله ی ده ریشتری غم و غصه هایی بود که روی سرش آوار شده بود ، به او زن هرزه لقب داد و او را دست دوم خوانده بود ، اما پسرش که چهار سال سایه ی مزاحمش روی زندگی زن بهترین دوستش چتر بود هرزه و پست نبود ، از این تفاوتها و تناقض ها حالش بهم می خورد ، چرا همیشه زنها مورد اتهام قرار می گرفتند...؟ چرا هیچ مردی بابت کثیف بودنش شماتت نمیشد...؟ با صدای راننده از افکار پریشانش بیرون آمد و روی اشکهایی که نمی دانست از کی سرازیر شده بود دستی کشید و با تشکر آرام و دادن کرایه از ماشین پیاده شد... دستش تازه روی زنگ نشست که محراب مقابلش سبز شد ، دریا دوباره با دیدن او تحملش به صفر رسید و فریاد زد :

- کی گفته دنبال یه زن هرزه راه بیفتی ، دیگه نمی خوام ببینمت...

محراب دو دستش را بالا گرفت تا دریا را ساکت کند و با آرام ترین لحن ممکن گفت : دریا خواهش میکنم آروم باش ، باید باهات حرف بزنم ، ببین من کاری به حرفای پدر و مادرم ندارم مطمئن باش خودشون میان ازت عذرخواهی می کنن...

- من نه دیگه می خوام تو رو ببینم و نه نیاز به عذرخواهی پدر و مادرت دارم ، بهتره به نصیحت مادرت گوش کنی و دنیال یه زن مطلقه و دست دوم نیفتی...

محراب با نعره اش به دریا اجازه حرف زدن نداد : بس کن دریا ، تو همه چیز منی کاری به چرت و پرتای اونا ندارم ، من تو رو شناختم و اومدم جلو ، پس بهم یه فرصت بده...

- دیگه بین من و تو هیچی نیست از اولم نبوده ، رشته ی این برادریم از همین امروز پاره کردم ، حتی اگه مادرت عذرخواهی بکنه و بیاد خواستگاری جواب من همون نه همیشگیه ، می دونی چرا...؟ وقتی تونستی مهسا رو بخاطر من کنار بزنی ایمان دارم چند صبایی دیگه با منم همین کار رو میکنی ، بهتر بری و دیگه پشت سرتم نگاه نکنی ، همه چیز بین من و تو تمام شده...

در این وقت آوا در خانه را باز می کند و با تعجب به دریا و محراب عصبانی چشم دوخت و به دنبالش پدرام هم از خانه بیرون آمد و متعجب نگاهش به محراب و دریا افتاد و نگران رو به دریا پرسید :

- دریا اینجا چه خبره...؟ این آقا کی باشن...؟

محراب از اینکه پدرام اسم کوچک دریا را به زبان آورد نگاه تیزی به او کرد و رو به دریا گفت :

- بیا بریم یه جایی تا یکمی آروم بشی و با هم حرف بزنیم...

دریا از این همه پروگی محراب خونش به جوش آمد و مثل ترقه از جا پرید و داد زد : من با تو بهشتم نمیام حرفیم ندارم بزنم ، محراب دیگه اطرافم نبینمت...

محراب عصبانی از این یکدندگی دریا فریاد زد : غلط کردی مگه دست توست...

با این حرف محراب پدرام جلو آمد و بدون اینکه بداند موضوع از چه قرار است رو به محراب با خشم گفت :

- مراقب حرف زدنت باش آقا ، بفهم یه خانوم روبروت ایستاده...

محراب با خشم پدرام را هل داد و فریاد زد : بزن به چاک و تو کار من و این خانوم دخالت نکن ، این مسئله کاملاً خصوصیه...

دریا فریاد زد : من با تو هیچ موضوع خصوصی ندارم ، تو یه مزاحم سمجی که فقط برام دردسر درست میکنی ، به جان بچه ام یه بار دیگه مزاحمم بشی بد میبینی محراب...

با جمله آخر دریا در یک ثانیه همه جا سکوت شد و هر سه نفر با چشمهای از حدقه در آمده به دریا خیره ماندند ، دریا تازه فهمید برای اولین بار جان بچه ی نداشته اش را قسم خورده است ، چشمهای او هم ناباور بود و مات صورت محراب ، اما ذهنش فرسنگها دور از جایی که ایستاده بود ، چند ثانیه بعد پلکش لرزید و اشک میان نگاهش شکست ، شوک وارده از این جمله ای که بی اراده به زبانش آمده بود اینقدر زیاد بود که روح از بدنش خارج شد ، دردها یکی دو تا نبودند ، دردها چند لشکرند ، می تازند و به جان آدمها شبیخون می زنند ، چند قدم سکندری خورد ، جایی نبود که به آن تکیه کند ، از اول هم تکیه گاهی نداشت ، پشتش خالی خالی بود ، در یک لحظه آوا به سمتش خیز برداشت ولی دریا با اشاره ی دستش او را از خودش دور کرد ، به سختی تنه ی سنگی خود را به حیاط خانه ی آوا رساند و با دو زانو روی زمین نشست ، پاهایش دیگر قدرت نگه داشتن این تن سنگین را نداشتند ، صورتش را با دستهایش پوشش داد و زار زد به حال دلی که یک لحظه به یاد بچه اش افتاده و او را برای قَسمش پیشکش کرده بود...

" فراموش کردنت مثل آب خوردن بود ، از همان آبهایی که می پرد تو گلو و ساعتها سرفه میکنی "

محراب در بهت و سردرگمی پشت در حیاط گذاشته شد و آوا و پدرام به دنبال دریا وارد حیاط شدند و در را به روی محراب بستند ، آوا با نگاه غمگین و پر بغض به پدرام مبهوت شده نگاهی انداخت و کنار دریا نشست و گفت :

- پا شو بریم تو خونه تا یکم حالت بهتر بشه بعد با هم میریم بیرون ، پاشو دریا جون...

دریا نمی شنید و فقط زار می زد برای دل بیچاره ی خودش ، تجسم این همه درد نفسش را تکه تکه بیرون می داد... پدرام هنوز با سکوت و ناباوری به جمله ی دریا می اندیشد و تازه معنی هشدارهای آوا را درک میکرد که مدام در گُوشش وز وز میکرد نزدیک دریا نشود که او قطب مخالف تمام مردهای اطرافش است... بالاخره زبان در دهانش چرخید و سوالی که مغزش را می خورد را از آوا می پرسید :

- مگه دریا ازدواج کرده آوا...؟

دریا با شنیدن سوال کوتاه پدرام میان آن همه اشک و درد پوزخندی زد و خشم آرام آرام دوباره به وجودش برگشت ، جنس این آدمها را خوب می شناخت ، این پسر هم مستثنی نبود و به هوای اینکه دختری بی صاحب و تنهایی را پیدا کرده تا این چند روزی که تو ایران بود با او خوش بگذراند و حالا با شنیدن حقیقت تمام نقشه هایش بهم ریخته بود فکر میکرد... کم کم جان به پاهایش برگشت و با نفرت از جایش بلند شد و تو صورت پدرام فریاد می زند :

- آره من ازدواج کردم و طلاق گرفتم ، یه بچه ام داشتنم که دادمش به باباش ، سوال دیگه ام داری...؟

آوا دستهای دریا را گرفت که داشت می لرزید و برای پدرام خشک شده رجز می خواند ، سعی میکرد تا آرامش کند اما این دریا ساکت بشو نبود ، بغض چندین ساله اش شکسته و طوفان شده بود...

- بگو اگه بازم می خوای از زندگی من بیشتر بدونی ، به جای زل زدن ازم بپرس تا خودم همه چیز رو بهت بگم...

پدرام دلخور و نگران و کمی هم متعجب در سکوت نگاهش میکرد ، این دریا با دریای روز اول آشنایی که دلش را لرزانده بود زمین تا آسمان فرق کرده بود ، وحشی شده بود ، دریا وقتی سکوتش را دید بیشتر خشمگین شد و داد زد :

- چیه ، چرا خشکت زده...؟ تموم نقشه هات خراب شد ، تموم افکار پلیدی که تو سرت چرخ می خورد به باد فنا رفت...؟ تموم شد...؟ به کاهدون زدی جناب ، من اون تشکی نبودم که برای خوش گذرونی تو ذهنت ساخته بودی...

آوا با شنیدن حرفهای بی پروای دریا با حیرت دست به دهان گذاشت و هینی گفت و با چشمهای گرد شده به پدرام زل زد که عصبانیت کم کم رنگ چهره اش را عوض میکرد ، نمی فهمید بین دریا و محراب چی گذشته که ترکشهایش نصیب پدرام بیچاره شده بود... پدرام با فریاد دریا از بهت بیرون آمد دستی دور دهانش کشید و نفسی عمیق کشید تا به خودش مسلط باشد و بعد از لحظه ای به آرامی رو به دریا گفت :

- زده به سرت ، مخت تاب برداشته ، ( با انگشت اشاره ای به سرش کرد و ادامه داد ) مغزتو یه رسیت بکن ببین چی داری بلغور میکنی...

آوا میانه را گرفت تا شاید این بحث پر جنجال تمام شود و فاجعه ای به دنبالش نداشته باشد اما دریا امروز افسار پاره کرده و تمام عقده ها و تحقیرهای چندین ساله اش را قرار بود بر سر پدرام خالی کند :

- آره زده به سرم ، وقتی حقیقتو از زبون یه زن می شنوی که تا لحظه ای پیش قصد فریب دادنش رو داشتی بایدم به دیوونه شدن متهمش کنی و خودتو آدم خوبه قصه نشون بدی ، همیشه فکر میکردم بدترین درد زندگی تنهاییه ، اما حالا می فهمم بدترین چیز تو زندگی بودن با آدمایی که باعث میشن بیشتر احساس تنهایی کنی... روشنت کردم که بخاطر یه سراب خودتو آواره ی بیابون تنهایی یه زن مطلقه و دست دوم نکنی...

کیفش را چنگ زد و از خانه بیرون زد ، آوا که خشک شده به دریا و واکنشش خیره بود یک لحظه به خودش آمد و به دنبال دریا راه افتاد و تو آخرین لحظه خودش را کنار دریا تو تاکسی انداخت... پدرام عصبی دستی لا به لای موهایش کشید و چند قدم جلو رفت و خودش را روی نیمکت تو حیاط رها کرد و سرش را با دو دستش گرفت ، هنوز باورش نمیشد که این برخورد و صحنه هایی که همین لحظه دیده بود واقعی باشند ، یک آن خیال کرد در خواب چنین کابوسی را دیده است... چطور تو این مدت نفهمیده بود که دریا ازدواج کرده و طلاق گرفته و بچه ای هم داشته که او را به پدرش سپرده است ، همه ی این بی خبری و بستن چنین اتهامی به او تقصیر آوا بود ، دندان قروچه ای رفت و با خودش عهد بست که وقتی آوا برگردد حسابش را کف دستش می گذارد... عاشق نشده بود اما ظرافت و زیبایی و از همه مهمتر شخصیت دریا او را بی میل هم نمیکرد که بیشتر با او آشنا شود ، بعد از مهمانی پیشنهاد پدرش هم دلیل محکمی شد که به خودش فرصت بدهد و دریا را برای یک همراه همیشگی بیشتر بشناسد و اگر تفاهم هایی بین خودشان هم دید تصمیم آخر را بگیرد ، ولی با شنیدن حقیقت زندگی او به تمام باورهایش شک کرد که هیچ کس را نمیشود به این راحتی شناخت و به او ایمان آورد...

***
در اتاق خواب را محکم به هم کوبید ، آوا که به دنبالش تا بالا آمده بود پشت در چند ثانیه ای مکث کرد و نفسهای عمیقی کشید و بعد از لحظانی در را به آرامی باز کرد و با دیدن دریا که مچاله با شانه های افتاده لب تخت نشسته بود و سرش را میان دستهایش گرفته بود دلش بدرد آمد ، دردهای این دختر کم نبودند و امروز با قسم جان بچه اش دردهای طاقت فرسایش عیان تر هم شده بود ، نگاهی به اطراف از روی عادت انداخت ، مانتو و شال دریا یک طرف و کیفش یک طرف نشان از انفجار احساسی عظیمی می داد که روح و روان دریا را به بازی گرفته بود... حتما مورد مهمی تو خانه ی پدری محراب اتفاق افتاده بود که دریای آرام و صبور را این همه خشمگین کرده بود که حتی پدرام بیچاره هم از این خشم در امان نمانده بود... با یاد صورت بهت زده و عصبانی پدرام پوفی کرد ، حتما وقتی برمی گشت پدرام در انتظارش بود و از او توضیح می خواست... به آرامی قدم به داخل اتاق گذاشت و به دیوار کنار در تکیه زد و همان طور که با ناخونهای لاک زده اش بازی میکرد گفت :

- نمی خوای بگی چی شده...؟

دریا با مکث طولانی و صدای گرفته ای گفت : بهتری بری آوا امروز حوصله ی تو یکی رو ندارم...

- بایدم نداشته باشی ، وقتی بهت گفتم نرو تو اون خونه برا همین حال خرابت گفتم ، محراب چی بهت گفت که اینطور بهم ریختی و اومدی سر اون پدرام مادر مُرده هوار شدی...

دریا با شنیدن اسم محراب از جا پرید و داد زد : اسم اون الدنگ عوضی رو دیگه جلوی من نیار...

آوا متاسف نگاهش کرد و گفت : دریا واست نگرانم بخدا اینطوری ادامه بدی سکته می کنی می میری بدبخت...

- به جهنم... به درک...

بغض صدایش شکست ، اما ادامه داد : یه زن مطلقه و دست دوم از روی زمین کم میشه...

آوا متعجب و خشمگین گفت : اون نامرد بهت گفته مطلقه و دست دوم...

دریا جوابی نداشت بدهد ، حسی جز زجر و درد نداشت ، حسی شبیه مرگ ، دو دستش سمت شقیقه هایش رفت و رگ های نبض گرفته اش را محکم فشرد ، داشت دیوانه میشد بدون اینکه فکر کند ، آنقدر کلمات مجهول و گمشده در سرش زیاد بود که نمی دانست چکار باید بکند...

آوا ادامه داد : اون عوضی مگه نمی دونست مطلقه ای...؟ برای این چهار سال دنبالت افتاد که آخر بهت بگه مطلقه و دست دوم...؟ ای به ذات خرابش لعنت ، مردتیکه ی هوس باز...

دریا آهی کشید و گفت : محراب نگفت ، مادرش گقت مطلقه و دست دوم و هرزه ، گفت تو باعث شدی مهسا از محراب جدا بشه...

- اونوقت تو وایسادی و نگاش کردی...؟ نزدی تو دهنش تا خفه خون بگیره...؟ نگفتی این پسر دست گل توست که هرز پریده و الان چهارساله مثل کابوس و بختک به زندگی من چسبیده...؟ نگفتی پسر تو گند زده به هر چی عشق و عاشقیه و هوس رو جای عشق اشتباه گرفته...؟ نگفتی لعنتی...؟ دریا تا کی می خوای این سایه ی نحس همراهت باشه ، بزار قانون جلوی این مردک رو بگیره...

دریا با دندانهای فشرده و نفرتی که تو چهره و صدایش غوغا میکرد گفت : همین کار رو میکنم ، یه بار دیگه جلوم سبز بشه دریا نیستم اگه زنگ نزنم پلیس ، کاری میکنم همین مادرش به پام بیفته...

با گفتن این جمله های نفس گیر پایین تخت ولو شد و روی زمین نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت ، دلش هزار پاره بود و هر تکه اش در به در گوشه ای افتاده بود ، احساس خلاء و بی پناهی میکرد... آوا به خودش جراًتی داد و کنارش نشست و گفت :

- دریا بیا چند روز خونه ی ما تا یکم اوضاع آرومتر بشه ، این محرابی که من دیدم امروز نیاد سراغت فردا میاد...

دریا همین طور که سرش روی زانوهایش بود گفت : بزار بیاد می دونم باهاش چیکار کنم ، هنوز دریا رو نشناخته...

آوا به یاد حرفایی که به پدرام زد لبخندی زد و گفت : می دونی امروز پدرام بدبخت رو سوسکش کردی...؟ اینا چی بود به ناف او بیچاره بستی...

دریا سرش را بلند کرد و با نگاه غمزه اش به آوا چشم دوخت و بعد از چند ساعت لبخند بی رنگی زد و گفت :

- حقش بود ، مثل کَنه چسبیده بود بهم ، باید یه جوری می کَندمش...

- خیلی خری ، یه مورد اورژانسی اُکازیون رو پروندی...

دریا ابرویی بالا انداخت و آوا ادامه داد : فکر میکنم داشت عاشقت میشد...

دریا به روبرو نگاه کرد و گفت : غلط کرده پسره ی ترشیده ، وقتی می فهمید مطلقه و دست دومم رَم میکرد...

- خاک تو سرت که اینقدر ارزشتو میاری پایین ، حالا ننه ی او مردک یه زِری زد تو چرا هی جو می گیردت و هی تکرارش میکنی...؟

- چیزی که حقیقته زر مفت نیست و نمیشه لاپوشونی کرد ، من یه آدم بازنده ام آوا ، یه بیچاره که بدرد هیچی نمی خوره ، نمی دونم کجای کارم اشتباه بود...؟ چرا باید عاشق کسی میشدم که منو نمی خواست...؟ چرا حماقت کردم و تن به این بازی ویرانگر دادم ، من کجای زندگی جاوید بودم...؟

آوا دست دریا را گرفت و با اطمینان گفت : تو جات برای همیشه تو قلب جاوید بوده و هنوزم هست وگرنه فراموشش کرده بودی ، من دلم روشنه که اونم هنوز فراموشت نکرده ، بهت قول میدم...

چشمهای دریا پر از اشک شد و سر روی شانه ی او گذاشت و خواند :

به تاوان کدامین جرم تنم سنگ بلا خورده...؟
سکوتم حرفها دارد ببین در من خوشی مُرده
ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم
تو که همدرد من بودی ببین با غم چه بشکستم
چه ها گفتند و نشنیدم بدی کردند و بخشیدم
ز تیغ گریه اشکم ریخت ولی با درد خندیدم

آوا شب کنار دریا ماند و لحظه به لحظه درد و رنج دریا را با پوست و خون خود احساس کرد ، دریا تا صبح نخوابید و مثل خواب زده ها هزار بار تمام آپارتمان را قدم زد ، دلش آرامشی می خواست که چندین سال به غارت رفته بود ، چینی دلش شکسته بود و این شکستی ترمیم شدنی نبود... فردا اولین کاری که کرد به مخابرات رفت و تقاضای خط ثابت دیگری کرد و بعد به همراه آوا به شرکت رفت و آوا بعد از ساعتی که کنار دریا ماند با سفارشهای زیاد به خانه برگشت و از مادرش خواست که برای ناهار صدایش نزند ، می خواست تا دم غروب بخوابد و بیخوابی و استرسهای دیروز را با خوابیدن جبران کند... ولی دم غروب هنوز نیم ساعتی از بیدار شدنش نگذشته بود از حمام که بیرون آمد و داشت موهایش را با سشوار خشک میکرد در اتاقش زده شده و پدرام با عصبنیت قابل وصفی وارد شد و در را بست و با خشمی که سعی داشت آن را کنترل کند گفت :

- چقدر گفتم از دریا برام بگو و تو لعنتی اون دهن گشادتو باز نکردی ، می خواستی منو وابسته بکنی تا بعد که از گذشته اش چیزی فهمیدم دیگه نتونم ازش بگذرم...؟

آوا با حیرت از این استنباط غلط پدرام عصبانی شد و داد زد : خفه شو پدرام و زر مفت نزن ، مگه تو کی هستی که بخوام گولت بزنم و دریا رو پیشکشت کنم ، شخصیت دریا اینقدر بالاس که باید روزا التماس کنی تا برا یه فنجون قهوه دعوتت رو قبول کنه...

پدرام خنده ی عصبی پر صدایی را در فضای اتاق رها کرد و گفت : جالب شد ، پس خانوم بعد از طلاق و یه شکم زاییدن به من افتخار یه فنجون قهوه ام نمیده...

- خودتو مسخره کن ، فعلاً که تو داری دنبالش موس موس میکنی و پشت سر هم پیام بهش میدی اما دریغ از یه جواب...

پدرام عصبانی شد و با فکی منقبض داد زد : آوا پاتو از گلیمت درازتر نکن که می خوابونم تو گُوشت...

آوا رفت فریاد بزند که با آمدن پدر و مادرش به اتاق دهانش دوباره بسته شد... پدرش با تعجب نگاهی به هر دو کرد و گفت :

- اینجا چه خبره...؟ برا چی خونه رو گذاشتید رو سرتون...؟ این همه داد و هوار سر چیه...؟

آوا بعد از لحظه ای همه چیز رو برای پدرش تعریف کرد ، بابک خان بعد از شنیدن حرفهای آوا تعجب از صورتش کنار نمی رفت ، آوا دوباره اشاره ای به پدرام کرد و با کنایه ادامه داد :

- آقا فکر میکنه از دماغ فیل افتاده و همه باید جلوش خم و راست بشن...

پدرش چشم غره ای رفت و مادرش با اخم گفت : آوا خانوم موًدب باش ، این چه طرز حرف زدنه ، یه سوء تفاهم که بیشتر نبوده...

آوا بدتر از قبل بدون توجه به اخطار مادرش گفت : سوءتفاهم نیست مامان خانوم ، تموم اتفاقات برمی گرده به اینکه یه آدم از خود متشکر فکر میکنه به هر دختری نیم نگاهی کرد اون دختر باید جلوش خم و راست بشه و تمام و کمال خودشو در اختیارش بزاره و افتخارم بکنه که همچین آدمی گوشه چشمی بهش داشته...

پدرام عصبی چنگی به موهایش کشید و رو به آوا گفت : آوا داری عصبانیم میکنی ، حواست باشه...

بابک خان با تحکم و صدای بلند داد زد : بس کنید وگرنه هر دوتونو از خونه میندازم بیرون ، مگه احترام سرتون نمیشه...؟

پدرام رو به عموش گفت : من معذرت می خوام عموجون این سوءتفاهم باید حل بشه ، اجازه بدید به پدر و مادرم خبر بدن بیان اینجا تا این موضوع روشن بشه...

بابک خان با تعجب گفت : داداش چه ربطی به این موضوع داره...؟

- اجازه بدید خودشون بیان براتون توضیح میدن...

بدون اجازه ی دیگری به پدر و مادرش زنگ زد ... ساعتی بعد وقتی پدر و مادر پدرام آمدند و از موضوع مطلع شدند بابک خان رو به برادرش گفت :

- بهادر پسرت چی میگه...؟ موضوع حسابدار من چه ربطی به شما داره...

بهادر خان نگاهی به زنش انداخت و گفت : بعد از اون مهمونی من و شقایق متفق و قول شدیم که پدرام با دریا خانوم بیشتر آشنا بشه و اگه مناسب همدیگه بودند برای خواستگاری اقدام کنیم ، اما حالا با شنیدن این حرفا... نمی دونم دیگه باید چی بگم...

پدرام عصبانی با خشم رو به آوا گفت : همش تقصیر این خانومه ، چند بار التماسش کردم در مورد دریا و خونواده اش حرف بزنه و این دختر فقط می گفت ، دریا قطب مخالفه و نباید بهش نزدیک شد ، انگار بمب اتم بود...

آوا با غیظ گفت : هه... حالا از چی می سوزی ، از اینکه تموم نقشه هات بهم خورد...؟ به قول خودت طلاق گرفته و یه شیکمم زاییده ، پس این مورد بدرد تو نمی خوره از فکرش بیا بیرون...

- من هیچ وقت تو نرفتم که حالا بیام بیرون ، با این اوضاعم دیگه نخواهم رفت...

آوا با نیشخند گفت : خدا از دلت بشنوه...

دوباره سرزنش بابک خان بلند شد : آوا خانوم مراقب حرفات باش بابا...

- خب مگه دروغ میگم بابا...؟ داره با دست پس می زنه و با پا پیش میکشه...

صدای خنده ی بهادر خان و دندانهای فشرده ی پدرام در هم آمیخت ، پدرام داشت علنی با چشم و ابرو آوا رو تهدید میکرد... وقتی جو کمی آرام شد و تهدیدهای چشمی پدرام و آوا تموم شد بابک خان گفت :

گذشته از شوخی دریا هنوز دلش در گرو بچه و شوهرشه ، اگه نبود با اینکه مطلقه بود به پدرام پیشنهاد می دادم در موردش جدی تر فکر کنه ، چون دریا ارزش یه عشق دیگه رو داره ، این دختر بیچاره فقط بد شانسی آورده... هنوزم کسایی هستند که مدام دنبال خواستگاری از این دخترن ، نمونه اشم دوست چندین ساله ی شوهرشه که الان پنج ساله دنبال این قضیه رو گرفته و دست از سر دریا برنمی داره...

پدرام با حیرت دوباره به آوا چشم دوخت و گفت : دیگه چی از دریا مونده که بهم نگفته باشی...

آوا که برگ برنده ای دستش آمده بود نیشخندی زد و فوری رو به عموش گفت : عموجون ببین چطوری خودشو لو داد ، پای رقیب که اومد وسط رنگش مثل گچ دیوار شد...

با حرف آوا صدای خنده تو سالن پیچیده شد و پدرام با عصبانیت از جا بلند شده و به سمت آوا خیز برداشت و آوا هم جیغ زنان پا به فرار گذاشت و به سمت حیاط دوید و حین فرار داد زد :

رقیبت همون پسریه که دیروز جلو در دیدیش...

پدرام سر جایش میخکوب شد و تازه تمام ماجراهای دیروز در مغزش حلاجی شد ، با بسته شدن در سالن به خودش آمد و وقتی چشم گرداند آوایی دیگر روبرویش نبود ، نمی دانست چند دقیقه سرجایش خشکش زده بود که آوا فرصت پیدا کرده و به سالن برگشته بود ، نفسی عمیقی از سینه اش بیرون داد تا هضم این ماجرا ها و شنیدها راحتر برایش حل شود اما هنوز نگاهش سرگردان بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، به رنگ آسمون
105

عشق دارویی است که وقتی با روح آمیخته میشود معجونی میشود که هر درد بی درمانی را مداوا می کند...

یک هفته از آن ماجرا گذشت و خوشبختانه نه محرابی دید و نه پدرامی ، شماره ی همراهشم عوض کرد و از پیامها و زنگهای احتمالی این دو نفر هم در امان ماند ، بعد از آن قسم آرامتر و در خود فرورفته تر شده بود ، تنها کسی که جراًت داشت به خلوت تنهایی او پا بگذارد آوا بود ، حتی این روزها سعی میکرد با مینا و دخترک هم برخوردی نداشته باشد ، هر چند که تو این هفته مینا یکی دو بار بهش زنگ زده و از او خواسته بود برای شام شبی به آپارتمان آنها برود و یک شب دور هم باشند ولی دریا با بهانه های مختلف این مهمانی را فعلاً کنسل کرده بود... خسته بود و یک دنیا فکر می طلبید ، دلش مقصدی بدون بازگشت به گذشته ها می خواست ولی مقصد مال قصه ی بچه ها بود ، دنیای آدم بزرگها فقط جاده داشت... بعد از ده روز تو یکی از روزهای کاریش که تو شرکت داشت با حسابهایی که وارد کامپیوترش میکرد سر و کله می زد از گوشه ی چشم سنگینی نگاهی را روی خودش احساس کرد و وقتی سر بلند کرد پدرام را با بعد از ده روز با نگاهی عمیقی که او را تماشا میکرد دید ، لبخند پر معنایی روی لبهایش نقش زده بود و دریا را وادار به گره کردن ابروهایش کرد ، اما پدرام بدون اهمیت به اخم دریا دو انگشتش را به نشانه ی سلام کنار شقیقه اش گذاشت و بدون کلام سری تکان داد و به سمت اتاق بابک خان راهی شد... نفس آه مانندی بیرون فرستاد ، ناراحت بود از حرفهایی که نباید به پدرام میزد و زده بود ، اما اینقدر از این جنس آدمها بدی دیده بود که خیال عذرخواهی را به کل از سرش بیرون کرده بود ، پدرام هم یکی مثل محراب بود ، اگر از همین الان لبخندهای ژکوند تحویلش می داد فردا نمی توانست جلویش را بگیرد میشد مثل محراب استخوانی در گلو...

نیم ساعت به تمام شدن کارش تلفن روی میز زنگ خورد و خود بابک خان مستقیم از او خواسته بود قبل رفتنش سری به دفتر او بزند ، دریا خیلی سریع وسایلش را جمع کرد و بعضی ها رو درون کیفش گذاشت و با اطمینان به اینکه تا حالا پدرام هم رفته راه افتاد ، وقتی به در رسید بعد از تقه ای که به در زد و بابک خان اجازه ی ورودش را داد وارد شد ولی به محض وارد شدن چشمش به پدرام افتاد که او را زیر نظر داشت ، سری بخاطر احترام به بابک خان برای برادرزاده اش تکان داد و به سمت میز او رفت ، بابک خان با لبخند همیشگیش از او خواست که چند دقیقه ای بنشیند و دریا بدون اینکه میلی به این کار داشته باشد روبروی پدرام روی مبل خودش را رها کرد... لحظات به کندی می گذشت و زیر نگاه سنگین پدرام داشت کم کم عصبی میشد ، بالاخره بابک خان بعد از چند دقیقه ای سر از پرونده ای برداشت و رو به دریا گفت :

- ازت یه خواهش دارم دخترم...

- بفرمایید بابک خان...

- ازت می خوام همین الان پاشی و با پدرام بری یه کافی شاپ و با همدیگه یکم حرف بزنید و سوءتفاهما رو برطرف کنید...

دریا ابرویی بالا انداخت و نگاهش برگشت سمت پدرام که سرش را پایین انداخته بود و داشت با خودکار تو دستش بازی میکرد ، کمی نگاهش کرد و دوباره به سمت بابک خان برگشت و گفت :

- بابک خان سوء تفاهمی نبوده ، من از روی عصبانیت حرفی زدم که نباید می زدم و از همین جا از پدرام خان معذرت می خوام... دیگه نیازی نیست به ایشون زحمت بدم...

پدرام سر بالا گرفت و گفت : زیاد وقتتو نمیگیرم...

بابک خان به دنبال حرف برادرزاده اش گفت : حرف منه پیرمرد رو زمین نزار ، یه حرفایی هست که باید بین خودتون روشن بشه و ابهامات برطرف بشه ، نیم ساعت به این برادرزاده ی من وقت بده...

دریا علی رغم خواسته اش به احترام بابک خان قبول کرد و به همراه پدرام از شرکت بیرون زدند و به سمت ماشین مگان نقره ای پدرام راه افتادند ، با دیدن ماشین در دل به خودش پوزخند زد و زمزمه کرد :

- تو رو چه به ماشینای عیانی و لوکس ، تو کجای زندگی این آدما ایستادی...؟ تو فقط یه زن بدبخت تنها و مطلقه و دست دوم و هرزه ای ، حیف صندلی این ماشین که تو روش بشینی...

چند تا ماشین بالاتر محراب با اخم های درهم و نفس های عصبانی که پی در پی از دهانش بیرون می فرستاد نظاره گر این رخداد به قول خودش تاریخی بود ، مطمئن شد که دریا دیگر آن دریایی نیست که چهار سال در پی این آهوی گریز پای همه چیزش را باخته بود ، او هم مثل هزاران دختر دیگری چشمش تازه به مادیات دنیا جلب شده بود... امروز آمده بود بار دیگر با دریا حرف بزند و اگر شده دوباره دل او را نرم کند ، اما با این صحنه ای که پیش رویش بود دیگر صبر کردن و فرصت دادن به دریا محض غلط بود و باید ضربتی کارش را پیش می برد ، به نظرش تحمل کردن هم تاریخ انقضا داشت... بلافاصله به تعقیب ماشین پرداخت و تو راه به تلفن دریا برای بار هزارم زنگ زد و مثل همه ی این ده روز فقط پاسخش مشترک مورد نظر خاموش است بود... وقتی ماشین پدرام جلوی کافی شاپی ایستاد عصبانیت درونش غوغا کرد و مشت محکمی به فرمان زد و دادی تو فضای ماشین کشید ، درد داشت در یک شهر بودن و این همه فاصله به حکم تن دادن به اجبار ، به حکم نخواستن ، به حکم ندیده گرفتن ، اینها همه درد داشت...

- مگه بخواب ببینی دریا خانوم بزارم با از ما بهترون بپری ، ماشین مگان میخوای عزیزم ، خودم برات می خرم و به نامت میزنم دیگه چرا بری سوار ماشین غریبه ها بشی...

بعد از سفارش قهوه و کیک شکلاتی که پدرام اضافه کرد بدون هیچ مکثی به چهره ی غمگین دریا چشم دوخت و تاسف خورد که دختری به این زیبایی و با شخصیت محکم چرا باید چنین بلاهایی به سرش می آمد و تنهایی را نصیبش میکردند ، مسلماً حق دریا از زندگی این نبود ، وقتی همان شب تمام ماجرای زندگی دریا را از زبان عمویش شنید حیرت کرد و باور نداشت بخاطر پول کثیف اینطور زندگی یک دختر دستخوش حوادث گردد ، دریا چی کشیده بود از عشق که حتی از پاره ی تن خود هم گذشته بود... دستهایش را در هم گره کرد و گفت :

- ممنونم که علی رغم میلت قبول کردی با من همراه بشی...

دریا پلکی زد و گفت : خواهش میکنم ، اگه بابک خان نخواسته بودن دلیلی نمی دیدم که با شما بیام ، حالا که اومدم از این فرصتم استفاده میکنم و بازم بابت اون حرفا ازتون عذرخواهی میکنم ، اون روز از دست کسی دیگه عصبانی بودم و سر شما خالی کردم...

- خواهش میکنم ، من به دل نگرفتم و موقعیتت رو درک کردم ، اما خداییش جذبه ای نشون دادی که فیلم از پا میندازه چه برسه به پدرام بدبخت...

دریا لبخند بی رنگی زد و نگاهش را به فنجان داد و بهتر دید در مقابل این شوخی بی موقع عکس العملی نشان ندهد تا این پسر دوباره پایش را از گلیمش دراز نکند ، اما با حرفهای بعدی پدرام دوباره تخم بدبینی و بی اعتمادی در دلش کاشته شد...

- از روزی که برای اولین بار تو شرکت عمو دیدمت خیلی به دلم نشستی و وقتی به اون مهمونی هم اومدی و بهتر شناختمت فهمیدم که با دخترای اطرافم زمین تا آسمون خیلی فرق داری ، چطوری بگم یه نوع کشش به تو و زیبایی و نجابتت پیدا کردم و دلم میخواست کنارت باشم تا بهتر بشناسمت ، بعد از مهمونی با حرفایی که پدرم زد فهمیدم چشم اونا هم تو رو گرفته و حتی بهم پیشنهاد دادن که باهات صمیمی تر بشم و اگه نظرم مثبت بود قدم بعدی که خواستگاری بود رو برداریم...

دریا پوزخندی زد و گفت : خب حالا که دیدی من نه اون عروس ایده آل پدر و مادرتونم و نه دختر آرزوهای شما ، پس این موضوع همین جا تموم میشه و هر کدوم از ما میره دنبال زندگی خودش...

پدرام لبخند اطمینان بخشی زد و جرعه ای از قهوه اش را خورد و گفت : با وجود همه ی شنیده ها ، برای من همه چیز تموم نشده دریا خانوم ، حتی پدر و مادرمم بی میل نیستند و همه چیز رو به اختیار خودم گذاشتند ، ازت می خوام این اجازه رو بهم بدی تا بیشتر باهات آشنا بشم...

دریا عصبی فنجان را محکم روی نعلبکی کوبید و گفت :

- ولی من این آشنایی رو نمی خوام ، یه بار دلم به خطا رفت و هنوز دارم تاوانشو پس میدم ، دیگه ادامه ی این راه برام امکان پذیر نیست...

پدرام که کاملا رفتار دریا را پیش بینی میکرد با خونسردی تمام گفت : دریا خانوم قرار نیست همه ی مردا مثل هم باشن ، این بی انصافیه که همه رو با یه چوب برونید...

- من همچین ادعایی نکردم ، اصلاً همه ی مردای دنیا خوب ، این منم که بدم و نمی تونم با هیچ مردی ارتباط بگیرم ، خواهش میکنم این بحث رو همین جا تمومش کنید...

پدرام با اشتیاق و کنجکاوی نگاهش را به عمق نگاه عسلی دریا دوخت و گفت : هنوز نتونستید عشق اولتون رو فراموش کنید...؟

دریا خشمگین از این سوال نفس گیر به پدرام خیره شد و گفت : مطمئن باشید من تموم مردای دنیا رو فراموش کردم پدرام خان ، چون نمی خوام دیگه از یه سوراخ دو بار گزیده بشم...

ار جا بلند شد و ادامه داد : بابت قهوه تونم ممنون...

ار کنار پدرام گذشت که بند کیفش اسیر دست پدرام شد و به اجبار سر جایش ایستاد و همین طور که او را با خودش همراه میکرد با لحن جدی گفت :

- عادت ندارم کارمو نصفه نیمه رها کنم با من میاید تو ماشین و آدرس خونه تون میدید و منم می رسونمتون ، اونوقت شما رو بخیر و منو به سلامت...

جدی بودن و جمله ی دستوریش جایی برای اعتراض باقی نگذاشت و دریا بهتر دید تا سوژه ی مردم اطراف نشده با او تا دم آپارتمانش همرا شود تا این آدم را هم محترمانه از زندگیش خط بزند... تا رسیدن به مقصد غیر از اینکه آدرس را داده بود حرف دیگری بینشان رد و بدل نشد ، پدرام حسابی بهش برخورده بود ولی از دست دریا کاری برنمی آمد زندگی خودش بود و حق داشت درباره ی آن تصمیم بگیرد ، جلوی آپارتمان زد رو ترمز و فقط سرد و خشک گفت :

- به سلامت...

دریا با تشکری از ماشین پیاده شد و راه افتاد و در لحظه ی آخر شنید که دختر لجباز و یکدنده ای هم نثارش کرد ، هنوز به دم آپارتمان نرسیده صدای جیغ لاستیک هایش به دریا خاطر نشان کرد که رفته است... به جهنمی هم او نثارش کرد و راهی بالا شد ، روحش اینقدر از این جدال زندگی و سرنوشت خسته بود که دیگر به رنجش و نگرانی کسی اهمیت نمی داد ، این پسر هم فرستاد تو لیست سیاه خواستگارانش ، به قول معروف چه دویی بود که سه نشود و اینهم آخری ، نفس عمیقی کشید و آرزو کرد که دیگر هیچ مردی به زندگی او نزدیک نشود... هنوز کامل وارد ساختمان نشده بود که دوباره صحنه چند وقت پیش برایش تکرار شد و محراب او را به داخل آپارتمان هُل داد و بدون اینکه به او مهلت بدهد فریاد زد :

- برای این پسره ی عوضی که معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای پیدا شده میای خونه ی ما و جلوی پدر و مادرم برای من خط و نشون میکشی...؟ برای این پسره اس تلفنتو خاموش کردی...؟

دست برد به فنجانی که لب اُپن گذاشته بود و آن را برداشت و محکم کوبید به دیوار روبرو و دریا وحشت زده جیغ خفیفی کشید و داد زد :

- از خونه ی من برو بیرون دیوونه ی عوضی...

- آره من دیوونه ام ، عوضیم ، تو دیوونه ام کردی ، تو عوضیم کردی ، می خوای منو دُور بزنی...؟

گلدان روی میز برداشت و محکم کوبید روی زمین که تکه ای آن کمانه کرد و پشت دست دریا را شکاف داد ، اما دریا اینقدر از محراب که حالت عادی نداشت ترسیده بود که نه دردی حس کرد و نه خونی که از دستش شره میکرد را دید ... محراب نعره می کشید و هر دقیقه ای هر چی دم دستش می آمد می شکست... با صدای نعره ها و شکستنی ها چند تا همسایه ها آمده بودند از در نیمه باز آنها را تماشا میکردند و پچ پچ میکردند ، در همین وقت مینا هم با شنیدن صدای فریاد محراب خودش را هراسان به بالا رسانده و با دیدن صحنه ی مقابلش پر از وحشت و ناباوری شد و رو به دریا که که از وحشت رنگ به رو نداشت جلو آمده و با ترس پرسید :

- دریا اینجا چه خبره...؟ این مرد کیه...؟

ولی قبل از اینکه دریا جوابی بدهد محراب مینا را به بیرون هل داد و در را محکم به هم کوبیده شد و موهایش اسیر چنگ محراب شد و با چهره ای وحشتناکی که سفیدی چشمانش به سرخی می زد و رگ برجسته شده ی شقیقه اش که اوج عصبانیتش را به نمایش می گذاشت روبرویش ایستاد و نفس نفس زد ، دریا از برق چشمهایش می ترسید ، از تیغ نگاهش وحشت داشت ، سعی میکرد آرامش کند اما محراب گُوشش به هیچ چیز بدهکار نبود و فقط فریاد می زد...

- من برات تکراری شدم ، اون محرابی نیستم که تو آرزوهات دنبالشی...؟ ماشین مگان می خوای...؟

با جمله ی آخر محراب دریا عمق فاجعه دستش آمد و چشمهایش را برای یک لحظه بست و آه کشید ، اما با فریاد محراب دوباره پلک باز کرد :

- وقتی دارم باهات حرف می زنم به من نگاه کن...

موهایش را بیشتر به چنگ کشید و دریا از درد قطره ی اشکی ریخت و گفت : ولم کن عوضی ، چی از جونم میخوای...؟

- جونتو میخوام خانوم کوچولو ، اگه قراره این دیگ برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه...

با شدت او را به عقب هل داد و روی یکی از مبل ها خودش را رها کرد و گفت : همینجا می مونم و تا بله رو ازت نگیرم از این خونه پا بیرون نمی زارم ، دیگه اجازه نمیدم از چنگم در بری و لقمه ی یکی دیگه بشی...

اشکهای دریا مثل سیل ویرانگر فرو ریخت و جان از پاهایش بیرون رفت و با زانو روی زمین نشست و گفت :

- چهار ساله مثل کابوس شریک روز و شبها و شریک غم و شادی های زندگیم شدی ، اما دیگه همه چیز تموم شد تو رو به خیر و منو به سلامت ، فکر کردی تن به این ذلت میدم ، تو هم یکی مثل جاوید ، یه نامرد که وقتی سوء استفاده هاشو کرد مثل یه دستمال چرک منو یه گوشه ای پرت کرد و رفت ، مثل تو که با مهسا همین کار رو کردی ، اما دیگه اجازه نمی دم با من همچین کاری بکنی ، تو خواب ببینی دستت به من بخوره ، من بازیچه ی تو یکی دیگه نمیشم...

فوری خیز برداشت سمت در آن را باز کرد و به مینا که با نگرانی پشت در ایستاده بود فوری گفت :

- تو رو خدا یکی زنگ بزنه به پلیس...

مینا سری تکون داد و محراب خیز برداشت و بازوی دریا را تو چنگ گرفت و به سمت خودش کشید و در را دوباره محکم بهم کوبید و دریا را به دیواره ی اُپن چسباند و او را اسیر هیکلش کرد ، تا به حال اینقدر نزدیک دریا نبود و بوی تن و عطر دریا را به خوبی استشمام نکرده بود ، دیوانه شده بود ، دریا دیوانه اش کرده بود...چشم بست و نفس عمیقی کشید و سر نزدیک گوش دریا برد و آرام گفت :

- دریا بسه دیگه خسته شدم ، با یه بله هم به خودت آرامش بده و هم به من ، قول میدم خوشبختت کنم...

دریا سرش را کج کرد تا از هجوم نفسهای محراب تو صورتش که هر لحظه حالش را بهم می ریخت دور شود و با بغض گفت :

- ولم کن محراب ، وضع رو از این بدتر نکن ، الان پلیسا میرسن برو تا وقت فرار داشته باشی...

محراب سرش را عقب کشید و با خشم گلوی دریا را گرفت و با دندانهای فشرده گفت : منو از اون پلیسای آشغال نترسون ، آب از سرم گذشته دریا ، تو نباشی دیگه از مرگم نمی ترسم...

صدای آژیر ماشین پلیس بند دل دریا را پاره کرد ، چقدر مرگ از او دور بود ، ای کاش می مُرد و این روزها را نمی دید ، تا به حال همچین بی آبرویی نصیبش نشده بود ، حتماً همسایه ها در گوش هم پچ پچ میکردند و به او که زنی طلاق گرفته و تنها بود چه تهمتهایی که نمی بستند... صدای مردی که محکم به در می کوبید صدای نجواهای محراب را پوشش داد ، محراب دوباره سر در گُوشش نجواهای عاشقانه می خواند ، دیگر اختیار و اراده اش دست خودش نبود و همین رفتار و نزدیکی دریا را بیشتر می ترساند...

محراب : دوست دارم دریا چرا قبولم نداری
* در رو باز کنید
محراب : عاشقتم دریا ، می خوامت
* باز نکنید در و می شکنیم
محراب : من بدبخت توام و عشقت داره منو میکشه
محراب : همیشه به جاوید حسادت میکردم که از عطر موهات تعریف میکرد
محراب : اون بی لیاقت درست می گفت ، عطر موهات رایحه ی بهشته
* قطره های اشک مثل مروارید شُره میکرد و یاد و خاطره ی جاوید تیری بود وسط قلبش
جاوید : دریا بیشتر از اونکه خودتو دوست داشته باشم عطر موهاتو می خوام ، وقتی سرمو می زارم تو خرمن موهات روحم رها میشه و میره سمت بهشت
* آرزوهایت بلند بود و دستهای من کوتاه ، تو نردبان می خواستی و من صندلی بودم
محراب : تو از اول باید مال من میشدی تا مثل یه تاج زیبا و گرانبها ازت نگهداری میکردم
محراب : تو الانم مال منی دریا ، فقط مال من
* هق هقش سینه می شکافت و خاطرات از درونش یکی یکی بیرون می پریدند
* زلالی این اشک و تبلور این عشق دیدنی بود
* در خیال من بمان اما خودت برو ، آنکه در رویای من است مرا دوست دارد نه تو

وقتی به خودش آمد در آغوش مینا می لرزید و محراب با دستبندی به دست ، اسیر سربازی بود که با قدمهای لرزان به سمت بیرون آپارتمان هدایت میشد آخرین نگاهش پر درد و پر از التماس بود ، وقتی رفت و دیگر اثری از محراب نبود روی زمین نشست و مینا مثل مرغ سرکنده و نگران به دورش می تابید ، آب قندی به دستش داد ، دستهایش سرد بود و کم کم از گرمای تنش هم کاسته میشد ، نگاه دریا به گوشه ای ثابت بود و اشکهایش می بارید ، دریا هنوز هم در خسله ی عشق جاوید و جمله ای که محراب به یادش انداخت مانده بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، Sarina ، به رنگ آسمون
106

ساعتی بعد از بردن محراب مینا به خواسته ی دریا به آوا تلفن زد و همه ی اتفاقات را خیلی مختصر برای او تعریف کرد و در آخر گوشزد کرد :

- دریا به خاطر اینکه حالش زیاد خوب نبود همراه پلیسا به کلانتری نرفت و باید کسی اونجا باشه تا از محراب شکایت کنه..

آوا فوری همه ی جریان را برای پدرش تعریف کرد و بابک خان خیلی زود با وکیلی که می شناخت تماس گرفت و ساعتی بعد همراه پدرام به کلانتری فرستاد... سروانی که مسئول این پرونده بود نگاهی به وکیل و پدرام انداخت و برگه ای روی میز به سمت وکیل گرفت و گفت :

- شاکی ، این برگه ی شکایت نامه را امضا کنه تا مراحل بعدی انجام بشه...

وکیل تک سرفه ای کرد و گفت : جناب سروان شاکی خانوم دریا عبادیه که الان بخاطر حال خوبی که نداشت حضور ندارن و من به عنوان وکیلش الان در خدمتتونم...

سروان نگاهی به وکیل انداخت و گفت : یا صبر کنید بهتر بشن و شخصاً بیان اینجا برای تنظیم شکایت نامه که در اون صورت متهم تو بازداشگاه می مونه تا تکلیفش روشن بشه ، یا به شما وکالت بده که شما کارای این پرونده رو به عهده بگیرید در اون صورت به اومدن این خانوم نیازی نیست...

وکیل سری تکان داد و از جا بلند شد و گفت : پس من میرم دیدن این خانوم و اگه به من وکالت دادن بازم مزاحمتون میشم...

- بفرمایید...

وکیل و پدرام با هم از کلانتری بیرون آمدند و راهی خانه ی دریا شدند ، پدرام حسابی فکرش مشغول بود ، زندگی دریا با آن همه رازهای عجیب و پیچیدگی های زیاد حسابی او را به فکر فرو برده بود ، هنوز هم برایش هضم شدنی نبود که این دختر با این سن کم سه مرحله از مهمترین مرحله ی زندگی را که شامل ازدواج و بچه دار شدن و در آخر طلاق بود را پشت سر گذاشته باشد ، چطور با این همه مشکلات هنوز هم مقاوم و محکم ایستاده بود و لبخند می زد...؟ هر چند لبخندش عمق نداشت اما برای حفظ ظاهر تمام تلاشش را بکار برده بود ، صبر و استقامت دریا در این سن و سال که دخترها تمام دغدغه شان درس و دانشگاه و رنگ لاک و مدلهای مختلف لباس بود در نظرش تحسین برانگیز بود ، دریا در این چهار سال مثل یک زن جا افتاده ی پنجاه ساله زندگی کرده و تجربه کسب کرده بود...

بعد از ساعتی هر دو تو سالن منتظر دریا نشسته بودند و تا آمدن دریا پذیرایی از آنها را آوا به عهده گرفت ، دریا با اینکه حال مساعدی نداشت اما با خبر اینکه بابک خان برای او وکیلی فرستاده تا در این مورد همراهیش کند به کمک آوا به جمع آنها پیوست و بعد از سلام و خوش آمدگویی روبروی وکیل نشست و وکیل رو به او گفت :

- خانوم عبادی ، من به درخواست آقای توحیدی اینجام و وکالت این پرونده رو به عهده گرفتم..

برگه ای از کیفش بیرون کشید و ادامه داد : اگه همین الان یا حداقل تا فردا می تونید بیاد کلانتری برای تنظیم شکایت نامه که هیچ ، وگرنه به من وکالت بدید تا از طرف شما همه ی کارای این پرونده رو انجام بدم...

دریا برگه را گرفت و خواند و گفت : من حال مساعدی ندارم و نمی تونم بیام کلانتری ، از طرفی هم نمی خوام دیگه با این آقا روبرو بشم...

- پس این برگه رو امضا کنید و همه ی کارا رو به عهده ی من بزارید...

دریا برگه رو روی میز گذاشت و گفت : من فعلاً از این آقا شکایتی ندارم ، فقط اگه میشه یه تعهد ازش بگیرید و آزادش کنید...

پدرام با شنیدن گذشتن دریا از شکایت اخمی کرد و به آوا نگاهی انداخت ، ولی آوا مثل دانه ی اسپند بالا و پایین پرید و رو به دریا با حرص گفت :

- دریا چی میگی تو...؟ یعنی چی که شکایت نداری..؟ از این آدم که اینقدر ازش راحت می گذری الان چهارساله مزاحمته..

دریا کلافه دستی به صورتش کشید و بدون اهمیت دادن به آوا و اعتراضش رو به وکیل گفت : شما از طرف من وکیلید این حرفا رو به مسئول این پرونده بگید و فقط با تعهدی از اونا بخواید آزادش کنن...

- شما مطمئنید نمی خواید شکایت کنید...؟ ممکنه باز براتون مزاحمت ایجاد کنه...

- امیدوارم که دیگه این اتفاق نیفته و براش درس شده باشه ، بخاطر دوستی چندین ساله فعلاً از این شکایت می گذرم...

وکیل سری تکان داد و برگه ای دیگه به سمت دریا گرفت و از او خواست امضا کند ، بعد از امضای آن از جا بلند شد و گفت :

- می بخشید حالم زیاد مساعد نیست نمی تونم بشینم ، فردا بهتون زنگ می زنم و هر چی حق زحمته تون شد بهم بگید تا به حسابتون واریز کنم ، بازم ممنون از تشریف فرمایی تون ، با اجازه...

دقایقی گذشت و دریا کلافه از این بازی جدید روزگار لب تخت نشسته و تمام افکارش را بکار گرفته بود تا راه حل اساسی برای این مشکل چندین ساله پیدا کند اما از هر راهی جلو می رفت تهش به بن بست می رسید ، تا به حال فکر میکرد خواسته ی محراب تب تنی است که خیلی زود به عرق می نشیند ، اما با کار امروزش به دریا ثابت کرده که به این راحتی ها نمی تواند از چنگ خواسته ی بی منطق او رها شود ، از دیوانگی های محراب می ترسید ، وقتی تهدید او را نادیده میگرفت و از پلیس هم نمی ترسید پس امکان داشت برای رسیدن به خواسته اش دست به هر کاری بزند... آوا و پدرام با ابروهایی گره شده و با توپی پُر دم اتاق دریا ایستاده بودند و به دریایی زل زده بودند که از زور سر درد سرش را گرفته بود و خودش را مثل گهواره تکان می داد ، دریا که سنگینی حضورشان را حس کرد سرش را بالا گرفت و لبخند محوی زد اما پدرام با همان ابروهای گره خورده گفت :

- چرا نمی خوای ازش شکایت کنی...

دریا ناراحت از این دخالت بی مورد او گفت : اگه گوش داده باشی دلیلش رو به خود آقای وکیل گفتم ، دیگه نیازی نیست بیشتر توضیح بدم...

پدرام از این طرز برخورد تند دریا ناراحت شد و با کنایه گفت : پس این گانگستر بازیات برای چی بود که زنگ بزنی پلیس بیاد و پسره رو تو خونه ات دستبند بزنن و با خودشون ببرن...؟

- برای پسرایی که مثل کنه می چسبن به یه دختر روش خوبیه ، یکم می ترسن و اخطار ما دخترا رو جدی تر می گیرن...

آوا از این تیکه ی با حال دریا نیشخندی زد و به چهره ی پدرام که حسابی قرمز شده بود نگاهی انداخت ، پدرام هم کم نیاورد و پوزخند غلیظی زد و گفت :

- نه که دخترا خیلی شیرینن کنه هام بیکار می چسبن و کَنده هم نمیشن...

آوا پقی زد زیر خنده و پدرام دوزخی نگاهش کرد و با لحن گزنده ای غرید : درد... زهرمار...

برگشت برود که سینه به سینه ی مینا روبرو شد که داشت با تعجب او را برانداز میکرد ، ناگهان نگاهش به موجود کوچولویی افتاد که به محض دیدن دریا مثل تیری که از کمان رها شده بود به سمت دریا دوید و دریا او را محکم در آغوش گرفت و همه ی صورتش را بوسید ، به زور نگاه از این صحنه های عجیب و غریب گرفت و از خانه بیرون زد ، سرش را به دیواره ی آسانسور تکیه داد و نفس عمیقی از سینه اش بیرون داد ، هر لحظه که از شناخت دریا می گذشت پیچیدگی های زندگی این دختر برایش بیشتر میشد و حالا این بچه و علاقه ی وافری که دریا نسبت به این بچه نشان می داد معمای ذهنش شده بود... وقتی پدرام رفت و در ساختمان بسته شد آوا دوباره خندید و گفت :

- تو چه دشمنی با این بیچاره داری که اینطوری زدی تو نطقش...؟

دریا پوزخندی زد و گفت : از بسکه این پسرعموی شما فضوله ، به اون چه من می خوام شکایت کنم یا نکنم...

مینا با تعجب پرسید : موضوع چیه...؟

آوا همه چیز را برای مینا تعریف کرد و در آخر هم گفت که پسرعموش دلش گیر این ملکه ی برفی شده و مینا با حیرت نگاهش بین دریا و آوا در گردش بود ، دریا وقتی حیرت مینا رو دید خندید و گفت :

- نگران نباش مینا جون من به این راحتی دیگه دُم لای تله ی این جنسای خراب و بُنجل نمیدم ، یه بار دل دادم برا هفت پشتم بسه...

مینا لبخندی سردی زد و گفت : من برم تو آشپزخونه تا یه چیزی برا شام درست کنم ، رنگت خیلی پریده...

- نمیخواد مینا جون زحمت نکش ، زنگ میزنیم چند تا پیتزا بیارن...

در این وقت دُرسا آخ جونی گفت و رو به دریا ادامه داد : خاله دریا ، برا من پیتزا گوشت با پنیر زیاد سفارش میدی...؟

هر سه نفر زدن زیر خنده و دریا دخترک را بیشتر به آغوش کشید ، صدای ظریف دخترک لبخندش را تازه میکرد...

- تو اصلاً می دونی پنیر چیه که زیادشم می خوای...؟

دُرسا چشمهایش را درشت کرد و گفت : خو از این پنیرا که کش میاد دیگه...( با دستهایش کش آمدن پنیر را به نمایش گذاشت)

دریا لبهای دُرسا رو که غنچه شده بود بوسید و بیشتر در بغلش فشرد ، وجود این دخترک در این لحظات پُر تنش مثل یک قرص آرام بخش قوی عمل کرده و خنده را روی لبهایشان نقاشی میکرد... آوا و مینا با لذت به این صحنه زل زده بودند و هر دو به این نتیجه رسیدند که اگر بچه ی دریا پیش مادرش بود دریا می توانست یک زندگی عادی داشته باشد و اینقدر ناامیدانه به روزهای عمرش نگاه نکند... تنها عامل شاداب نگه داشتن یک زن ازدواج کرده ، بچه ها و شوهرشه ، عشق به شوهر و زندگیش ، عشق و محبت به بچه هاست که صورت زن را مثل شکوفه ی بهاری زیبا و خندان میکند و این روزها دریا این عشق و محبت را در لابلای تنهایی و زندگی سختش گم کرده بود...

مینا بخاطر اصرار دخترک آن شب کنار دریا ماند و آوا به خانه شان برگشت ، نیمه های شب بود که مینا بخاطر تشنگی از خواب بیدار شد و وقتی چشمش به تخت دریا افتاد فقط دُرسا را روی تخت دید و از دریا خبری نبود ، با نگرانی از جا بلند شد و خودش را به سالن رساند و با دیدن دریا که روی کاناپه ی سالن فرو رفته بود و داشت به قاب عکسی نگاه میکرد یکه خورد ، آوا در مورد زندگی و گذشته ی دریا همه چیز را برای مینا تعریف کرده بود و مینا همه چیز را کم و بیش می دانست ، به آرامی پیش دریا رفت و کنارش نشست و خیره به سونوگرافی شد که روی میز روبروی دریا گذاشته بود ، آه بی صدایی کشید و حرفی نزد ، دریا از حس کردن مینا که کنارش نشست تعجب نکرد و با لحن غمگینی گفت :

- گاهی برای شکنجه دادن خودم که می دونم حقمه مجبور به یادآوری خاطراتی هستم که هنوز بخاطر اونا دارم نفس میکشم...

قطره اشکی که روی گونه اش سُر خورد را با پشت دست پاک کرد و ادامه داد : بعضی از اولی ها ، بعضی از خاطرات و آدما هیچ وقت از ذهن آدم بیرون نمیرن و تا ابد مثل یه زخم کهنه تو مرکز قلبت نشستن و هر بار که به یادشون میفتی این زخم دوباره سر باز میکنه و تازه میشه... من و جاوید یه زمانی خوشبخترین زن و شوهر بودیم اما این تقدیر سیاه نتونست این خوشبختی رو ببینه و ما رو از هم جدا کرد...

مینا همین طور که به عکس دریا و جاوید که با خنده در آغوش همدیگر به لنز دوربین لبخند می زدند خیره بود گفت :

- از آوا شنیدم چه اتفاقاتی برات افتاده ، من واقعاً متاسفم عزیزم باورشم خیلی سخته ، اما داری خیلی به خودت ظلم میکنی ، درسته از شوهرت جدا شدی ولی چرا داری حق مادری رو از خودت سلب میکنی...؟ این حق طبیعی توست...

دریا آهی کشید و برگه ی سونوگرافی رو برداشت و گفت : من این حقو چهار سال پیش از خودم گرفتم ، خودم باعث شدم بچه ام تو آغوش غیر خودم بزرگ بشه ، نه مینا جون من همچین حقی ندارم که آرامش اون بچه رو بعد از چهارسال بهم بریزم ، حق من حمایتی بود که ازم دریغ شد ، محبتی بود که هیچوقت نصیبم نشد ، شوهری بود که حتی اونو هم ازم گرفتن ، حق من اینا بود ، من در مورد دخترم هیچ حقی ندارم...

مینا دست دریا رو گرفت و گفت : نمی خوای بدونی دخترت الان کجاس و کی بزرگش کرده ، اصلاً نمی خوای بدونی شوهرت از زندان آزاد شده یا نه...؟

دریا سری به نشانه ی نه گفتن تکان داد و گفت : نه نمی خوام ، یعنی حق ندارم بدونم و زندگی کسی رو خراب کنم ، من چکاره ی زندگی اونا هستم...؟ من محکوم به این تنهاییم...

- دریا داری اشتباه میکنی ، چرا خودتو محکوم به این تنهایی کردی ، یا بگرد جاوید و بچه اتو پیدا کن و یا از همه ی آنها بگذر و یه زندگی تازه ای رو شروع کن ، امشب آوا میگفت پدرام دوست داره تو حق داری خوشبخت باشی دریا...

دریا کلافه و آشفته سری تکان داد و از جا بلند شد و گفت : نه مینا خوشبختی فرسنگ ها از من و زندگیم دوره ، دیگه به هیچ مردی نمی تونم اعتماد کنم ، دیگه نمی خوام زیر سایه ی یه مرد باشم که اگه هوای زندگیم ابری شد بترسم که این سایه رو هم از دست میدم ، دیگه توانشو ندارم... من میرم بخوابم ، ممنونم که کنارم بودی ، نگران نباش عزیزم من به این زندگی و تنهایی عادت دارم چیزیم نمیشه...

دریا رفت و مینا خیره شد به قاب عکس و برگه ی سونوگرافی و ذهنش درگیر این جبهه گرفتن دریا در مورد دل بستن دوباره شد ، روی قلبش یه کوه غم نشست ، دلش برای همسایه ی تنها و مهربانش می سوخت که بخاطر خلاً بزرگی که روحش را احاطه کرده بود پناه آورده بود به دُرسا و از بغل گرفتن و محبتی که به پاش می ریخت مسکنی ساخته بود روی زخمهایی که هیچ وقت فکر نمی کرد برای آنها مرحمی وجود داشته باشد ، گویی هیچ راهی یافت نمیشد که بتواند این زخم عمیق و چرکی را درمان کند...


 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، Sarina ، AmirHafez ، به رنگ آسمون
107

محراب با تعهدی که داد فردا صبح آزاد شد و درست دو روز بعد وقتی به رستوران برگشت آرش برای دیدنش به دفترش رفت و با شوخی گفت :


- سلام خوبی...؟ بازداشتگاه خوش گذشت...؟

محراب بی حوصله سری تکان داد و آرش وقتی آشفتگی محراب را دید دست از شوخی برداشت و ادامه داد :

- می خواستم یکمی باهات حرف بزنم اما دو نفر اومدن تو رو ببینن ، میگن یه کار واجب باهات داریم ، پس حرفامون باشه برای بعد...

محراب کلافه پرونده های روی میز را جفت کرد و گفت : نگفتن کی هستن و چیکار دارن...؟

- پرسیدم اما جواب درستی ندادن ، محراب من نگرانم به نظر آدمای خوبی نمیان ، داری چیکار میکنی...؟ چرا کبریت دستت گرفتی و داری به اعتبار و آبرو و کارت آتیش می زنی...؟ آخه برادر من تو رو چه به بازداشتگاه...؟ تو رو چه به دریا..؟

محراب با شنیدن اسم دریا روح پُرعُصیانش دوباره سر به شورش برداشت و فریادش فضای اتاق را پُر کرد ، مثال آتشفشانی در حال فوران بود که کم کم گدازه هایش را به بیرون دلش می فرستاد :

- برو بیرون آرش ، الان نیاز به پند و اندرزای تو ندارم ، راحتم بزار...

آرش با خشم پوفی کرد و خیلی زود اتاق را ترک کرد و به دقیقه ای نکشید که تقه ای دوباره به در خورد و بدون اینکه اجازه ی ورود بدهد دو مرد هیکلی وارد دفترش شدند و یکی از آنها بی اجازه خودش را روی مبل روبروی میزش رها کرد ، محراب که با دوباره شنیدن اسم دریا و کاری که با او کرده بود حسابی عصبانی شده بود که حتی حوصله ی خودش را هم نداشت با کار این دو نفر به حد انفجار رسید و فریاد زد :

- کی به شما اجازه داد بیاید تو این اتاق و بعدم بشینید روی مبل...

مردی که ایستاده بود با خونسردی گفت : ما به اجازه ی شوما کاری نداریم هر کاری به نظرمون درست باشه انجام میدیم...

محراب لحظه ای به پروگی آنها نگاه کرد و با خشمی طوفانی به سمت در اتاق رفت و آن را باز کرد و با عصبانیت داد زد :

- بفرمایید آقا ، حوصله ی دردسر ندارم...

مردی که نشسته بود دستی دور دهانش کشید و با خیزی خودش را به محراب رساند و یقه اش را گرفت و در یک لحظه او را به دیوار کنار در کوبید و تیزی را از جیب کُتش بیرون کشید و روی شاهرگش گذاشت ، مرد دوم هم در را بست و پشت در سنگر گرفت تا کسی وارد نشود ، محراب ترسیده از این غافلگیری به چشمهای پراز آتش مرد خیره شد و گفت :

- شما کی هستید ، چی ازم می خواید...؟

مرد چند بار با تیغه ی چاقو آرام روی صورتش کشید و گفت : ما هیچی نمی خوایم ، فقط بهمون یه ماًموریت دادن که بیایم اینجا و تو رو سرجات بشونیم ، بهت هشدار میدم دیگه اطراف خانوم عبادی نمی پلکی که اگه تکرار بشه این تیزی شاهرگتو می زنه...

سردی تیزی و سوزش و خیسی رد خونی که به طرف یقه اش راه گرفت نشان از این را داشت که این تهدید از طرف هر کسی هست شوخی نیست و می تواند امنیت جانیش را به خطر بیندازد خشمش را فرو داد و با لحن آرامتری پرسید :

- کی شما رو فرستاده...؟

- اونش دیگه به تو مربوط نیست اگه می خواست بشناسیش خودش بهت افتخار می داد ، این هشدار اول و آخره ، بهتر فکر بدست آوردن اون خانوم کوچولو رو از سرت به کل بیرون کنی ، وگرنه تو رو همنشین حوریای اون دنیا می کنم ، اون خانوم زیادی بزرگ و چشمگیره و قد دهن تو نیست ، دست از پا خطا کنی و دفعه ی دیگه بیام خدمتت اینقدر مهربون نیستم ، هم خودتو می فرسم جهنم و هم این رستوران خوشگل میره تو هوا ، در ضمن سعی نکن به پلیس لاپورت ما رو بدی اونی که ما رو فرستاده اینقدر پارتیش اینقدر گنده اس که سر سه سوت اون پاسگاه و پلیساشو می خره و سر تو زیر آب می کنه...

یقه ی محراب رو رها کرد و ادامه داد : پس پسر خوبی باش و سرت به کار خودت گرم باشه...

با جمله ی آخر هر دو از اتاق بیرون رفتند و با تکان دادن دستی از جلوی آرش که مشکوک به آنها چشم دوخته بود از رستوران بیرون زدند ، آرش که حس خوبی به این دو نفر نداشت بلافاصله راهرویی که انتهایش به اتاق محراب ختم میشد را طی کرد و با تقه ای به در اتاق بدون اجازه وارد شد و با دیدن محراب که روی زمین کنار دیوار ولو شده بود و رگه ای باریک خون از کنار گردنش به پایین سُر می خورد در جا خشکش زد و ناباورانه به محراب خیره ماند ، ولی خیلی زود سیگنالهای مغزش به کار افتاد و سریع به سمت محراب رفت دستش را روی شانه اش گذاشت و با ترس گفت :

- محراب خوبی...؟ اون کثافتا چی به سرت آوردن..؟ خدای من بزار برم ماشینو از تو کوچه پشتی بیارم بریم بیمارستان.

آرش می خواست بلند شود ولی محراب دستش را گرفت و گفت : خوبم اینقدر شلوغش نکن ، نزار کسی بفهمه چی شده ، چند تا دستمال کاغذی بده بزارم روش...

آرش با دستپاچگی از جا بلند شد و بسته دستمال را برداشته و چند تا دستمال از آن بیرون کشید و خودش دستمال را روی زخم محراب فشار داد که محراب از سوزش و درد زخم چشمهایش را یک لحظه بست ، دستش که جای دست آرش روی زخم نشست به کمک آرش از جایش بلند شد و روی صندلیش ولو شد و چشمهایش را بست ، سرش اندازه ی کوه بود و دلش میان تمام حس های بد دنیا معلق مانده بود ، هنوز در شوک دستگیری و یک شب بازداشتگاه بود که این بلای تازه هم روی سرش نازل شده بود ، این احساس لعنتی داشت طناب میشد که هر لحظه گردنش را بیشتر فشار می داد و او را به مرز خفگی میرساند...

آرش که دیگر سکوت را جایز نمی دانست عصبی گفت : اینا کی بودن ، برا چی این بلا رو سرت آوردن...؟

با صدای آرش پلک هایش از هم باز شد و نگاهش در نگاه پر از خشم او نشست و گفت : مهم نیست فقط یه تهدید الکی بود...

آرش برآشفت و عصبی گفت : تهدید الکی...؟ نزدیک بود شاهرگتو بزنن اونوقت میگی الکی...؟

- اگه می خواستن زده بودن ، این خراش فقط یه تهدید تو خالی بود...

- کی تهدیدت کرده...؟ چه گَند دیگه ای بالا آوردی...؟

- چیز مهمی نیست ، تهدیدم کردن دیگه طرف دریا نرم ...

آرش با چشمهای از حدقه در آمده گفت : چی... دریا...؟

دستی به صورتش کشید و یاخدایی گفت و ادامه داد : مگه میشه...؟ یعنی دریا این مردا رو فرستاده بود...؟

محراب چشم غره ای رفت و عصبی گفت : مگه خنگی...؟ دریا گورش کجا بود که کفنش باشه ، این دو نفر از طرف کسی اومدن که به دریا بی ارتباط نیستند ، دریا غیر توحیدیا با کس دیگه ای رفت و آمد نمیکنه ، یه بارم که رفته بودم دم شرکت تا با دریا حرف بزنم با یه پسر جوونی از شرکت اومدن بیرون و سوار ماشین شدند منم دنبالشون رفتم که دیدم رفتند تو یه کافی شاپ ، حدس می زنم از طرف همون پسره اس...

با یادآوری آن روز عضلات صورتش منفبض شد و با دندانهای کلید شده ادامه داد : فقط در صورتی که من مُرده باشم می تونه به دریا نزدیک بشه ، نه از خودش و دم و دستگاهشون می ترسم و نه از تهدیدای تو خالیشون...

آرش نگران از فهمیدن موضوع چنگی به موهایش زد و گفت : محراب این مسخره بازیا رو تمومش کن ، این احساس داره تو رو به راههای خطرناکی می کشونه ، اگه به فکر خودت نیستی لااقل به فکر پدر و مادرت بیچاره ات باش ، با این آدما در نیفت که عاقبت یا تو گور می خوابی و یا گوشه ی زندان ، اگه دریا می خواستت میشد به این اتفاق خوش بین باشی ، اما حقیقت اینه که دریا نمی خوادت ، عاشقت نیست ، دست بردار از این تعقیب و گریز ، از اینکه اینقدر غرورتو خُرد کنی خوشت میاد...؟ عشق یه طرفه فقط فاجعه اس ، محراب تو رو خدا دیوونگی نکن...

محراب کلافه داد زد : بس کن آرش الان دیگه نمیکشم ، اگه علی ساربونه می دونه شتر رو کجا بخوابونه ، باید بفهمم دست کی تو این کاره ، بابد بفهمم رقیبه یا کسی از روی خیرخواهی داوطلب کمک به دریا شده ، باید از همه چیز سر در بیارم...

آرش بعد از کلی استرس و نصیحت بالاخره از محراب دل کند و محراب را تنها گذاشت ، محراب کلافه و درهم از این شوکی که بهش وارد شده بود بلند شد و به سمت پنجره ی اتاقش رفت و از شسشه ی پنجره به وضوح زخم گردنش را دید که خونریش بند آمده و بهش دهان کجی میکرد ، یک لحظه چشمش را بست و فکر کرد...

- چقدر فاصله ی بین زندگی و مرگ می تونه کوتاه باشه ، چطور میشه یه عشق به نفرت برسه ، چطور میشه از یه نفر که اینقدر دوستش داری کینه به دل بگیری...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Sarina ، Golabatoon ، AmirHafez ، به رنگ آسمون

تبلیغات

108

دریا طبق معمول تو دفتر شرکت مشغول بود ، ساعتی از کارش گذشته بود که کش و قوسی به دستها و بدنش داد و به صندلیش تکیه داده و نگاه غمزده اش را به بیرون پنجره دوخت ، خیلی زود فصل پاییز شروع شده و یک ماه هم از آن گذشته بود ، هوا کم کم رو به سردی می رفت ، برگ های درختانِ کوچه خیابان رنگ عوض میکردند و آرام آرام تنه ی شاخه ها را تنها گذاشته و پرواز میکردند تا به زیر پای عابران جا بگیرند ، تنهایی خیلی طاقت فرسا بود ، حتی برای درخت کهنسالی که روزها و شبهای زیادی را با رقص و شادی برگهای شاخه هایش می گذراند و با شروع پاییز به یکباره از برگ خالی میشد... وقتی انسانها تنها هستند غم و غصه ها مثل موریانه به جانشان هجوم می آورند و می خراشند و می تراشند ، موقعی بخود می آیند که از درون پوک شده اند ، با یک تلنگر وا میروند ، پوسیده میشوند و فرو میریزند...

صدای زنگ تلفن او را از حال و هوای پاییزی و دلتنگی هر روزه اش بیرون آورد ، گوشی را برداشت و به صدای منشی گوش سپرد :

- خسته نباشید دریا جون ، همین الان مرد جوونی به اسم آرش بهم زنگ زده و میگه یکی از دوستای نزدیکته ، مثل اینکه با موبایلتم تماس گرفته خاموش بوده ، وصل کنم به اتاقت...؟

همزمان با شنیدن اسم آرش قلبش فرو ریخت ، هر چیزی مربوط به آرش و رستوران بود و ردی از محراب در آن پیدا میشد او را می ترساند ، بعد از چند روز از آن ماجرا وقتی حرکتی از محراب ندید کمی خیالش آسوده شد که بالاخره این ترفند جواب داده و محراب را به عقب رانده است ، اما تماس آرش خوش خیالیش را خط زد... کلافه بازدمش را بیرون فرستاد و به منشی اجازه داد که تماس را وصل کند ، صدای شاد و پر انرژی آرش که تو گوشی پیچید کمی از استرسش کاسته شد...

- سلام دریا خانوم حالتون خوبه...؟ ببخشید مزاحم وقتتون شدم ، از دیروز تا حالا هر چی زنگ می زنم موبایلتون خاموشه ، کم کم با این خانومه که هی میگه دستگاه مورد نظر خاموشه دارم دوست میشم...

دریا خندید و گفت : سلام آقا آرش ، شما خوبید ، خونواده خوبن...؟

- ممنون دریا خانوم سلام دارن خدمتتون ، ما که تازگیا غریبه شدیم نه از این طرفا میاید و نه سراغی می گیرید و موبایلتونم که خاموشه...

- نه خواهش میکنم این چه حرفیه ، بزارید پای حال خراب و گرفتاریای این روزام...

صدایش ملایم تر شده و گفت : می دونم خیلی گرفتارید و موقعیت خوبی ندارید ، اما اینم یه روی زندگیه و باید باهاش کنار بیاید ، بالاخره این روزای سختم می گذره...

- می تونم بپرسم چی شده که یاد من افتادید...؟

آرش دوباره خندید و گفت : اختیار دارید من همیشه به یادتون هستم از همون اول آشنایی ، کارت ملی که یادتون نرفته...؟

دریا از یادآوری اولین روز آشناییش با جاوید تو رستوران و بداخلاقی آرش غم سنگینی روی قفسه ی سینه اش نشست و دیگر حرفی نزد ، این خاطرات به جای اینکه به او لبخند هدیه بدهد مثل خوره به جانش افتاده و شیره ی جانش را می مکیدند... آرش که از سکوت دریا پی به حال خرابش برد خیلی سریع این سکوت لحظه ای را شکست و گفت :

- دریا خانوم نمی خوام زیاد وقتتونو بگیرم شما الان تو شرکتید و حتماً خیلی کار دارید می خواستم ببینم می تونم ازتون خواهش کنم امروز عصر یه وقتی بزارید تا همدیگه رو ببینیم ، یه مسئله ی مهمی اتفاق افتاده که لازمه با شما صحبت کنم...

لرز بدی در دلش نشست و لبهایش روی هم قفل شد ، دلش گواهی خوبی نمی داد حتما آرش در مورد محراب می خواست حرف بزند محراب این بار او را جلو انداخته و به او متوسل شده بود ، باز این افکار پوچ ذهنش را به بازی گرفته بود...

- امروز بیام ببینمتون...؟

دریا پلکی عصبی زد و گفت : آقا آرش اگه در مورد محرابه باید بگم من دیگه نمی خوام چیزی از اون بشنوم...

آرش فوری گفت : در مورد محراب هست اما نه اونکه شما فکر میکنید ، مسئله ی مرگ و زندگیه خواهش میکنم اگه براتون امکان داره یه وقت بهم بدید تا باهاتون در موردش حرف بزنم ...

- دریا با ترس پرسید : مرگ و زندگی...؟ کسی طوری شده...؟

- نترسید دریا خانوم ، همه صحیح و سالمند ، یه موضوعی تو رستوران اتفاق افتاده که شمام باید بدونید...

دریا با آشفتگی گفت : خیلی خب ، کجا باید بیام...

دریا بعد از گرفتن آدرس کافی شاپ و قطع تماس به فکر فرو رفت ، احساس خوبی به این ملاقات نداشت ، اسم محراب و حرف زدن در مورد او ملکه های عذابی بودند که به جانش افتاده و تا او را از پا نمی انداختند دست از سر او برنمی داشتند ، کاش می توانست این حجم آشفتگی را با کسی قسمت کند ، اما چه کند که تنها تر از خودش فقط خودش بود...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez
109

حدود ساعت پنج عصر به آدرسی که آرش داده بود رفت و آرش را در انتظار خود گوشه ی سالن دید ، بعد از سلام و احوالپرسی همیشگی و سفارشی که آرش داد دریا خیلی سریع موضوع را پیش کشید و آرش همه ی اتفاق افتاده ی آن روز را تعریف کرد و در آخر اضافه کرد :


- محراب به مرد جوانی اشاره میکرد که چند وقت پیش با همدیگه از شرکت بیرون اومدید و بعد رفتید کافی شاپ... محراب به اون مرد جوون مشکوکه ، مثل اینکه وقتی از بازداشتگاهم اومده بیرون بهش اولتیاتوم داده که دور و بر تو دیگه نباشه...

دریا از شنیدن این همه اتفاق که حتی در تصوراتشم فکر نمیکرد همچین اتفاقی واقعی باشد و فقط این تهدیدها را در فیلم های پلیسی دیده بود مبهوت به فنجان قهوه ی روی میز زل زده بود ، باور این اتفاق دیگر در ازدحام افکاری که در مغزش تلنبار شده بود غیرممکن بود ، از یک طرف باور نمیکرد پدرام دست به همچین کار خطرناکی بزند و اعتبار خودش و بابک خان را زیر سوال ببرد و از طرفی هم دور از ذهن نبود بخاطر علاقه ای که به تازگی به او پیدا کرده بود دست به همچین ریسکی زده باشد ... پوفی کرد و دستهایش را درهم گره کرده و به زیر چانه قفل کرد و باز هم به فکر فرو رفت ، چرا زمانی که فکر میکرد همه چیز بر وفق مراد است و کمی آسوده خیال شده بود باز هم کسی پیدا شده بود تا همه چیز را بهم بریزد و آرامشش را بگیرد...؟ آرش وقتی فهمید شنیدن این موضوع چقدر به دریا شوک وارد کرده با لحن ملایم تری گفت :

- من اینا رو نگفتم که شما رو بیشتر نگران کنم ، اگه محراب بفهمد من اومدم پیشتون حتما از رستوران منو میندازه بیرون ، فقط محض احتیاط گفتم که اگه کار همون پسره اس به طریقی بهش بفهمونید که این تهدیدا می تونه عواقب بدی رو در پی داشته باشه ، باور کنید وقتی محراب رو به اون حال دیدم نزدیک بود سکته کنم ، درست روی شاهرگشو خراش داده بودن...

دریا نگاه ترسیده اش را به آرش دوخت و گفت : دیگه نمی دونم چیکار کنم ، درمونده شدم ، هر روز یه اتفاق ، هر روز یه بازی جدید ، من هیچ ارتباطی به این آقا ندارم ، این جوون برادرزاده ی رئیس شرکته و یکی دو بار تو مهمونیا دیدمش ، اون روزم که رفتیم کافی شاپ به اصرار خود آقای توحیدی بود که در مورد کار حرف بزنیم ، محراب اون شب با دیدن ما دیوونه شد و اومده بود تو خونه ام و نعره می کشید و چقدر گلدون و فنجان شکست و من مجبور شدم به پلیس زنگ بزنم ، چاره ای نداشتم ، فقط از طریق قانون میشد جلوی اونو بگیرم ، هنوزم بخاطر اون شب همسایه ها نگاهشون به من عوض شده و چقدر این نگاهها منو اذیت میکنه ، شما نمی دونید با چه شرایط سختی دارم دست و پنجه نرم میکنم...

- واقعاً نمی دونم چی بگم ، محراب اصلاً آدمی نبود که از این برخوردا بکنه ، چون دوستون داره دلیل نمیشه بخواد بزور به خواسته اش برسه ، اگه گفتم بیاید اینجا برا اینه که می دونم محراب دست از سر شما برنمی داره و بازم میاد سراغتون و اگه اون تهدیدا واقعی باشه ممکنه اتفاقی براش بیفته که مطمئناً همه ی ما رو درگیرش میکنه...

دریا سری تکان داد و از جا بلند شد و گفت : ممنونم ازتون آقا آرش که منو در جریان گذاشتید ، همین الان میرم با این آقا در این مورد صحبت میکنم که اگه کار خودش بوده تا کار به جای باریکی کشیده نشده جلوشو بگیرم...

آرش هم به تبعیت دریا ایستاد و گفت : مراقب خودتون باشید ، ایشالله همه چیز درست میشه ، بازم ممنون که بهم اعتماد کردید و اومدید و حرفامو شنیدید ، اگه کمکی از دست من برمیاد حتماً خبرم کنید...

با هم از کافی شاپ بیرون آمدند و آرش نزدیک ماشین رو به دریا گفت : بفرمایید تا خونه برسونمتون...

- نه ممنون می خوام یکم قدم بزنم و هوا بخورم تا آروم بشم ، شما بفرمایید...

دریا بعد از خداحافظی پیاده راه افتاد ، دیگر عقلش به هیچ کجا نمی رسید ، رسماً داشت خل میشد ، باید این موضوع رو هر چه زودتر جمعش میکرد ، این اتفاق می توانست مثل بمب وسط زندگیشان منفجر شود و همه چیز را با خاک یکسان کند... وقتی به تصمیمی که گرفته بود مطمئن شد فوری تاکسی دربست گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد ، تو تاکسی فوری به آوا زنگ زد :

- جانم دریا...؟ خوبی...؟

دریا بدون اینکه جواب حال و احوال آوا را بدهد گفت : آوا همین الان بدون اینکه پدر و مادرت بفهمن اون پسرعموی دیوونه ات رو بردار و بیار خونه ی من...

آوا که از لحن ترسیده و دستپاچه ی دریا فهمید اوضاع روبراه نیست گفت : چی شده دریا...؟ با پدرام چیکار داری...؟

دریا خشمگین گفت : آوا الان وقت کنجکاوی نیست زودتر خبرش کن بیا خونه من ، فعلاً نزار پدر و مادرت از این ملاقات چیزی بفهمند...

دریا بدون اینکه به آوا اجازه ی کنجکاوی بیشتری بدهد تلفن را قطع کرد و به خیابان و عابران پیاده خیره شد ، فکرش پیش دو مردی بود که محراب را به مرگ تهدید کرده بودند ، باور نمیکرد پدرام اینقدر کله خراب باشد که برای ترساندن محراب و دور نگه داشتن از او تا این حد حماقت کند ، در حالیکه خوب می دانست که نه حرکتی کرده برای جلب توجه پدرام و نه حرفی زده که پدارم را برای داشتنش امیدوار کرده باشد ، گیج بود و سردرگم ، هر روز یک اتفاق ، یک خبر ، هر روز باید با تنش و استرس روزش را می گذراند و شبها با کابوس دست و پنجه نرم میکرد ، این زندگی برایش چقدر سخت شده بود ، بغض دوباره نیش به احساسش زد و قلبش مثل ماز گزیده ای پر درد در سینه اش در خود پیچید...

ساعتی بعد آوا و پدرام با هم وارد آپارتمان دریا شدند و از همان بدو ورود داد آوا به آسمان بلند شد :

- الهی بمیری تا از دستت راحتم بشم دریا ، تا اینجا رسیدم هزار بار مُردم و زنده شدم ، باز چه مرگته...؟

دریا همین طور که به صورت ساکت و پر از سوال پدرام خیره بود پوزخندی زد و گفت : از پسرعموی گرامت بپرس درد و مرض من چیه...؟ بپرس چرا تو زندگی من سرک می کشه...؟ بپرس دردش چیه...؟

آوا با تعجب به پدرام چشم دوخت و گفت : این دختره چی میگه...؟ باز تو چیکار کردی...؟

پدرام با خشم به آوا غرید ، هنوز نیامده تیرهای اتهام به سمتش پرتاب شده بود : چی میگه...؟ این دختر روانیه و نیاز به یه دکتر روانشناس داره...

فریاد دریا مثل سوت بلند قطار در گُوششان پیچید : آره روانیم ، چون امثال شما روانیم کردید ، آخه تو از کجا پا شدی اومدی اینجا و وسط زندگی من چتر پهن کردی...؟ چی از جون من میخوای...؟

پدرام با عصبانیتی که هر لحظه در چهره اش بیشتر میشد دو قدم به دریا نزدیکتر شد و گفت : درست میگی چیکار کردم یا برم رَد کارم ، من وقت ندارم با حرفای صد من یه غاز تو از کارم بزنم...

عصبانیت دریا اوج گرفت : برای چی دو تا آدم فرستادی رستوران و محراب رو تهدید کردی و حتی از یکشون خواستی با تیزی خط بندازه رو شاهرگ اون تا بترسه و دیگه به من نزدیک نشه...

آوا از ترس جیغ خفیفی کشید و چند قدم عقب رفت و با ترس نگاهش بین دریا و پدرام در گردش بود ، باور نمیکرد که این شنیده ها را درست شنیده یا نه... پدرام با شنیدن حرفهای دریا اخمش غلیظ تر و حیرتش بیشتر شد و با خشم انگشت اشاره به سمت خودش گرفت و گفت :

- من این کار رو کردم...؟

- مگه غیر از تو کسی دیگه ام هست...؟ دوست محراب می گفت تو موقع آزادی محراب اونجا بودی و بهش هشدار دادی که نزدیک من نشه...

- خب گفته باشم دلیل نمیشه که من این کار رو کرده باشم ، مگه دیوونه ام برا خودم دردسر درست کنم...

- یعنی تو نبودی...؟

- به پیر به پیغمبر من نبودم ، برای چی باید برم اونو تهدید کنم ، مگه تو به من جواب مثبت دادی که اینکار رو بکنم ، اصلاً به من چه ربطی داره این آقا عاشق سینه چاک خانومه ، فقط دم در کلانتری بهش هشدار دادم دفعه دیگه رو گذشت و بخشش تو حساب باز نکنه...

دریا به یکباره خالی از هر حسی شد و خودش را روی کاناپه رها کرد و سرش را گرفت و گفت :

- دارم دیوونه میشم ، چرا این ماجراها دست از سرم برنمی داره ، چرا تموم نمیشه ، چی از جونم می خوان ، تا کی باید تاوان این حماقتمو بدم...؟ ای کاش میمُرم و از این زندگی لعنتی راحت میشدم...

صدای ناله مانند آوا چهره ی دریا را به سمتش برگرداند ، آوا با چشمهای ترسیده و رنگی پریده چند بار حرفی را که می خواست به زبان بیاورد مثل ماهی دهانش باز و بسته شد و بعد از لحظه ای به سختی صدایش از حنجره اش بالا آمد و به نوک زبانش رسید :

- دریا... کار جاویده... حتماً برگشته... جاویده ایرانه...

همزمان با جمله ی آوا نفس دریا گرفت و حس از بدنش رفت و قلبش تپش منظم وارش را فراموش کرد ، برای اطمینان به اینکه بیدار است و در بیداری این جمله را شنیده چند بار پلک زد و با فهمیدن اینکه خواب نیست تمام تنش به لرزه در آمد ، مدام با خودش زمزمه میکرد " جاوید برگشته " ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود و قلبش عجیب می سوخت ، انگار به خط پایان عمرش رسیده بود و منتظر بود کسی نقطه ی پایانش را بگذارد...

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند

پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، به رنگ آسمون ، AmirHafez



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,908 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 126 13,272 01-21-2017, 01:57 PM
آخرین ارسال: افسون67
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,831 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,210 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,013 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,565 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,550 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 178 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,045 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,622 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان