کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 



دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 02-23-2017، 11:06 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: افسون67
آخرین ارسال: افسون67
پاسخ 156
بازدید 26195

رتبه موضوع:
  • 139 رای - 4.01 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی
#1
flowlove 
[font={defaultattr}]سلام به تموم دوستای گلم.. خوبید ؟ [/font][عکس: d27.gif]


[font={defaultattr}]نام رمان :[/font] [font={defaultattr}]دریای نا آرام [/font]

[font={defaultattr}]موضوع :[/font] [font={defaultattr}]عاشقانه ، اجتماعی ، هیجانی[/font]

[font={defaultattr}]خلاصه :[/font]

[font={defaultattr}]دریا دختریه تنها و بدون خانواده که طی یه ملاقات اتفاقی با پسری پولداری به اسم جاوید آشنا میشه و بعد از مدتی جاوید از دریا تقاضای ازدواج میکنه ، اصرار پسر و شرایط بدی که برای دریا پیش میاد دریا رو مجبور به این ازدواج میکنه... جاوید بخاطر این ازدواج از خونواده طرد میشه و یه سال بدون حمایت خونواده و بی پولی زندگی سختی رو با دریا می گذرونه... تا اینکه با پیشنهادی به جاوید زندگیشون دستخوش تحولاتی اساسی میشه ...[/font]

[font={defaultattr}]******[/font]

[font={defaultattr}]وقتی به نظر میرسد زندگی به زمینت میزند ، جرأت کن و با زندگی بستیز…

وقتی احساس خستگی میکنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده…

وقتی زمانه سخت میشود، جرأت کن و از آن سخت تر شو…

وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و او را التیام بده…

وقتی کسی را دیدی که گم شده ، جرأت کن و راه را به او نشان بده…

وقتی احساس شادمانی میکنی جرأت کن و دل کسی را شاد کن

وقتی عشق آزارت میدهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو…[/font]



من تازه با این سایت آشنا شدم دوست داشتم نوشته هامو باهاتون شریک بشم
امیدوارم رمانو دوست داشته باشید
به دو زبان نوشتم محاروه ای و کتابی... دیالوگا محاروه این و بقیه اش کتابی
نظر ، انتقاد ، پیشنهادم می پذیرم بیاید تو پروفایلم پیام بزارید
ممنون و تشکر از همه [عکس: 1ebc43.gif]

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، sky nigth ، Anosh ، هیربد ، Helen ، نادیه ، AmirHafez ، Golabatoon ، hunter life ، Gol Rokh ، 30NEMA ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، پوران ، M*A*H*S*A ، عشق رمان ، -دُخـتَرے گـُمشُــده در بـآد- ، ZeDeHal ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، ♡ TarA ♡ ، صبا دهقان ، به رنگ آسمون ، DiaM✿nD ، Sarina ، م. عابدی
#2
عاشق که میشوی مواظب خودت باش
شبهای باقی مانده ی عمرت
به این سادگی صبح نخواهد شد


1


جاوید خسته و کوفته روی یکی از صندلی های آشپزخانه ی رستوران نشسته بود و سیگار می کشید ، ساعت دوازده شب بود و تمام کارکنان آن بخش کارشان را تمام کرده و رفته بودند ، تابستان بود و کار کردن در این فصل سال بیشتر و متقابلاً خسته کننده تر میشد ، از یک طرف گرما و از طرفی شلوغی رستوران و سرویس دادن به مشتریهای دائمی و تازه واردها ، رمق را از تن کارکنان آنجا می گرفت... خسته بود از این همه دویدن و نرسیدن ، ذهن ناآرامش سرگردان بود و نمی توانست تنش خوفناک موجود در افکارش را از خودش دور کند ، سرش را به دست دیگر روی میز تکیه داده و به پیشنهاد پدرش که هفته ی پیش به او داده بود فکر میکرد ، اینقدر در افکار خودش غرق بود که دوستش محراب دقایقی میشد روبرویش نشسته و او رو تماشا میکرد و او اصلاً متوجه نبود ، محراب وقتی جاوید را غرق در افکارش دید  یه لیوان چایی جلویش گذاشت و سیگار را از دستش گرفت و تو جا سیگاری خاموش کرد و عصبی گفت :

- چه مرگته پسر...؟ هر کی ندونه فکر میکنه کشتیات غرق شدن که عزا گرفتی ، پا شو خودتو جمع کن ، گند زدی به هر چی مَرده ، هی سیگار پشت سیگار دود میکنه ، می دونی اگه دریا بفهمه پوست از سرت میکنه...؟ جراًت داری جلوش یه دونه بکشی که اینجا به دور از چشمش سیگار به سیگار روشن میکنی...؟

جاوید نگاه خسته اش را به محراب داد و عصبی گفت : تو چته هی وراجی میکنی...؟ می بینی حالم خوش نیست هی جفت پا برو رو اعصابم...

محراب براق شد تو صورتش : چیه با یه پیشنهاد جا زدی...؟ عاشقی و دوست داشتن دود شد رفت هوا...؟ التماساتو یادت رفت...؟ در خونه ی دریا رو از جا کندن یادت رفت...؟ آتیش عشقت خاموش شد داداش من ...؟

جاوید ابرو در هم کرد و نگاه تیزش را با خشم لحظه ای به محراب دوخت و از جا بلند شد و قند تو دستش را محکم روی میز کوبید و گفت :

- گندت بزنه محراب ، عوض اینکه یه راه حل نشونم بدی هی میری رو اعصاب نداشته ام...

سوئیچ ماشینش را برداشت و با یه شب بخیر سرد از رستوران زد بیرون... محراب بعد از رفتن جاوید کلافه و عصبی یک احمق پشت سر او نثارش کرد و با خود زمزمه کرد :

- حیف دریا که زن تو احمق شد که حتی نمیدونی چی از زندگی میخوای و هر لحظه به یه رنگ در میای ، مردی که پا بند قول و قرارش نباشه بدرد لای جرز دیوار میخوره...

با کلافه گی دستی دور دهانش کشید ، به تازگی کشف کرده بود که دریا سهم هر کسی باشد روزگارش بر وفق مُراد است و پاییز و زمستانش مثل بهار میشود ، اما حیف که دنیا همیشه روی دور عدالت نمی چرخید و سیب سرخ نصیب شغال میشد.. خاص بودن دریا و مهربانی چشمان عسلیش هر کسی را در نظر اول میخکوب نگاهش میکرد ، به قول شاعر بعضی از نگاه ها صدای قشنگی داشت...

جاوید که از رستوران زد بیرون هوای گرم و تف زده ی تیر ماه تو صورتش نشست ، دو هفته ای میشد که تابستان شروع شده و آسمان خیلی وقت بود به خود ابر و باران ندید و خورشید هر روز با صلابت و حرارت سوزانش جایگاه خود را در آسمان محکم تر میکرد ... سوار پراید دودی رنگش شد و راهی خانه شد ، پرایدی که بجای پرادوی مشکی ، با چرخهای اسپورت که تو خیابانهای تهران به وقت خوشبختی جولان می داد و خوش می گذراند ، مثل یک وصله ی ناجور زیر پایش افتاده بود ، اوایل رانندگی با این پراید که زمانی او را بی کلاس ترین ماشین خیابانهای تهران می دانست خیلی سخت بود و سخت تر از آن این بود که به کلاس و پرستیژ و تیپ او نمی آمد ، اما زندگی تازه پا گرفته ی جاوید او را مجبور به این همه بی کلاسی های مختلف کرده بود... سیگار دیگری روشن کرد و به جاده ی روبرو خیره ماند و ذهنش هنوز درگیر حرفای پدر بود :

- اگه به مدت یک سال بری کانادا و بتونی شرکت اونجا رو سر پا کنی که به سود دهی برسه ، حرفم را پس می گیرم و از ارث محرومت نمیکنم و دریا رو هم به عنوان عروس قبولش میکنم....

ته سیگار را از شیشه ی ماشین بیرون انداخت و با مشت به جان فرمان افتاد و چند بار با صدای بلند با خودش حرف زد :

- نمیتونم به پدر و قولش اعتماد کنم ، شاید نقشه ای تو سرش باشه و بخواد منو از دریا جدا کنه ، نمی تونم لعنتی ، نمی تونم...

پیشنهاد پدرش زیادی بودار بود... خسته از این همه فکر و خیالِ حال خراب کن به خانه رسید ، خانه ای که به مدت یک سال مستاجر آنجا شده بود... از آن خانه ی ویلایی چند صد میلیونی به جرم دوست داشن رانده شده و به خانه ی استیجاری پناه آورده بود... بخاطر عشق به دریا از همه ی امکانات زندگی پدری گذشت و همراه دریا شد ، دریایی که نیمه ی گمشده ی او شده و اینقدر خاطرش را میخواست که الان یک سال میشد تمام سختی ها و بی پولی ها را به جان خریده و به گفته ی پدرش جرم عاشقی مرتکب شده و مجازاتش را هم می کشید ...


عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش


 


 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، deli67 ، هیربد ، نادیه ، AmirHafez ، Golabatoon ، hunter life ، Gol Rokh ، 30NEMA ، Anosh ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، پوران ، Helen ، عشق رمان ، -دُخـتَرے گـُمشُــده در بـآد- ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، ♡ TarA ♡ ، صبا دهقان ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#3
2

آرام و بی صدا کلید را درون قفل چرخاند و در را باز کرد ، اما همینکه وارد راهروی باریک خانه شد ، با دختری لاغر اندام با تاپ و شلوارک صورتی که موهایش را با عشوه دور شانه هایش ریخته بود روبرو شد... دختری با چشمان عسلی تیره که همین رنگ و نگاه جادوئیش جاوید را بیچاره کرده بود ، از روز اولی که او را در رستوران دیده بود عاشق همین چشمان زیبا و معصوم شده و دست از همه چیز شسته بود... لبخندی به روی هم زدند و موجی از آرامش در وجودشان دوید ، دریا سلام کرد و خود پیشقدم شد و بوسه ای کوتاه روی لبهای جاوید زد و یک خسته نباشید هم به او گفت... جاوید در حالی که جوابش را می داد و کیفش را هم کنار چوب لباسی نسب شده در راهرو گذاشت ، وقتی دریا کُتش را گرفت گفت :

- چرا نخوابیدی...؟ مگه نگفتم تا دیر وقت منتظر من نشو...؟

- مگه می تونم بدون تو بخوابم که هر شب خدا ازم همینو می پرسی...؟

جاوید با خودش فکر کرد که باید یک گوشت مالی حسابی به این زبان دراز شیرین بدهد که دیگر خودش را تا این وقت شب اذیت نکند... وقتی دریا پشت به او کُتش را آویزان میکرد از پشت دستهایش را مثل پیچکی دور تن دریا پیچید و نفسهای گرمش را به گردن و صورت او هدیه داد ، اولین تپش های صادقانه ی قلبش برای دریا بود... سرش را درون موهایش فرو کرد و نفس عمیقی کشید و بوسه ای به گردنش زد و گفت :

- تو الان دو نفری عزیزدلم... باید مراقب این کوچولو هم باشی ، فهمیدی...؟

دریا برگشت و دستش را دور گردن جاوید حلقه کرد ، بخاطر نزدیکیشان نفسهای همدیگر را بهتر حس میکردند و گرم تر میشدند ، دریا لبخند جذابی زد که دندانهای سفید و ردیفش را به نمایش گذاشت و اخم ظریفی هم به ابروهای خوش حالتش نشاند و گفت :

- اوه... این پدر صلواتی هنوز نیومده چقدر هواه خواه داره ، داره حسودیم میشه...

جاوید لبخند پر ذوقی زد و آرام لبهای دریا را بوسید و غرق شد در آن همه خواستن و دل دادن و دل بستن که عشق دریا زنجیر وار به گردنش بسته شده بود... هر شب که از سر کار خسته به خانه می آمد همین لوندی و شیطنت دریا و بوسیدنش ، تمام خستگی تمام ساعتهای روز را از تنش بیرون می برد ، همین آرامش بود که از دریا نمی توانست دل بکند ، در حالی که در خانه ی چند میلیونی پدری ، با آن همه پول و تجملات همچین آرامشی پیدا نمیشد... هر دو غرق در خواستن و عشق به همدیگر بودند که به یکباره مشام دریا تیز شد و با یک حرکت از جاوید جدا و با اخم گفت :

- تو باز سیگار کشیدی...؟

جاوید از این تغییر ناگهانی دریا عقب رفت و قدم به طرف اتاق خواب گذاشت و گفت :

- با بچه ها بودم ، اونا می کشیدن ، حتماً بوش به لباسم نشسته...

این را گفت و پا به اتاق خواب گذاشت ، دریا آرام دم اتاق ایستاد و همین طور که به جاوید نگاه میکرد عصبی گفت :

- دروغگو هم شدی...؟ کم کم داری اخلاقای جدیدی از خودت رو میکنی...

جاوید از لحن کلام دریا رنجید و تی شرتش را محکم پرت کرد گوشه ی اتاق و با خشم گفت :

- اصلاً کشیدم که چی...؟

دریا از این صراحت کلامش بیشتر خشمگین شد : تو غلط کردی سیگار کشیدی ، مگه قول و قرارمون رو یادت رفته...؟

جاوید عصبی تر لب تخت نشست و جورابهایش را از پا در آورد و گفت :

- دریا مواظب حرف زدنت باش ، اعصاب ندارم...

نفس دریا سنگین شد ، انگشت پشت پلکهایش کشید ، الان یک هفته ای بود حوصله و یا به قول خودش اعصاب نداشت ، طلبکارانه پرسید :

- تو اصلاً چته...؟ یه هفته اس تو فکری ، کلافه ای ، به من بی توجهی ، دردت چیه جاوید...؟ چی شده که این همه بهم ریختی و دوباره شروع به کشیدن این لعنتی کردی...؟

جاوید خسته از این بحث کشدار از لب تخت بلند شد و فریاد زد : بس میکنی یا نه...؟ میخوام بخوابم ، دیگه ام نشنوم غر بزنی ، بگیر بخواب و اینقدر رو اعصاب من جفتگ ننداز...

داد جدی جاوید تقریباً دریا را خفه کرد و بغضی در گلویش کاشت و دیگر به او اجازه نداد که جاوید را بازخواست کند ، همین جذبه و محکم بودنش بود که دریا را عاشق کرده بود ، گاهی تلخ تلخ مثل قهوه ی اسپرسو ، گاهی شیرین مثل بچه های بازیگوش...

 


 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، هیربد ، نادیه ، AmirHafez ، Golabatoon ، Gol Rokh ، 30NEMA ، Anosh ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، پوران ، hunter life ، Helen ، عشق رمان ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، ♡ TarA ♡ ، صبا دهقان ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#4
3

دریا به حالت قهر طرف دیگر تخت به دور از جاوید دراز کشید ، تنها نقطه ضعف جاوید قهر و جدا خوابیدن دریا بود و وقتی دریا از دستش ناراحت میشد و کاری از پیش نمی برد از این حربه استفاده میکرد... جاوید که تمام حرکات دریا را زیر نظر داشت با خشم دریا را تو آغوشش کشید و گفت :

- بخدا دریا قهر کنی من می دونم و تو...

دریا بهایی نداد و خودش را از آغوش جاوید کشید بیرون و گفت : ولم کن نمیخوام کنارت باشم ، از بوی سیگار حالم بهم میخوره...

جاوید عصبانی تر دریا را نگه داشت و روی نیم تنه اش خیمه زد و با نگاهی غضبناک گفت :

- دریا تکون بخوری پرتت میکنم تو حیاط ، باهاتم شوخی ندارم ، گفته بودم قانوی منو نباید زیر پا بزاری...

دریا با خشم ، تیله های عسلیش را انداخت تو نگاه جاوید و گفت : اینقدر قانون قانون نکن ، این تو هستی که زیر قولت زدی...

جاوید این بار آرام تر بوسه ای به پیشانی دریا زد و گفت : خیلی خسته بودم و یه دونه کشیدم ، منو ببخش گُلم...

- جاوید بخدا یه بار دیگه بوی سیگار بدی اتاقمونو از هم جدا میکنم...

جاوید سر گذاشت تو موهای دریا و ریز خندید و دم گوشش گفت : باشه دیگه نمی کشم ، اما دفعه ی دیگه منو تهدید کردی ، آمپرم می زنه بالا و یه دست کتک سیر می زنمت فهمیدی...؟

دریا عصبانی یک مشت تو سینه ی جاوید زد ، جاوید دستش را گرفت و یه بوسه ای به لب دریا زد و او را کشید تو بغلش و بعد از دقایقی که با موهای دریا بازی میکرد از زور خستگی به خواب عمیقی فرو رفت... دریا وقتی دید جاوید خوابید به پشت دراز کشید و نفس آه مانندی از سینه بیرون داد ، تو حُرم نفسهایش پریشانی به خوبی احساس میشد ، برعکس جاوید خواب از چشمانش فراری شده و ذهنش بهم ریخته بود ، ترسی موذی و کشنده به جانش افتاده بود ، یک هفته ای میشد جاوید دیگر مرد مهربان و عاشق گذشته نبود ، مردی که لحظه ای از او غافل نمیشد و همیشه دم گُوشش نجواهای عاشقانه داشت ، جاوید عوض شده بود ، دریا وحشت داشت که این وضع زندگی جاوید را خسته و پشیمان کرده باشد ، به یاد روزهای اول آشنائیشان افتاد ، روزهایی که جاوید او را در رستوران دید و بعد از آن مدام سر راهش قرار میگرفت و تقدیر طوری برنامه چینی کرد که جاوید بشود شریک زندگی دریا ، الان یک سالی میشد با عشق اما با سختی های زیادی زندگی میکردند و هیچ کدام در مقابل این سختی ها کم نیاورده بودند اما جاوید این روزها داشت پایش می لغزید و پشیمان میشد از این ازدواج که تمام دارایی های مادی و معنوی او را گرفته بود ، روزگار سر سازگاری با آنها داشت و برگ دیگری را به تقدیر آنها اضافه کرده بود ، دریا تازه فهمیده بود که باردار است و به همین زودی مُهر پدر و مادر به پیشانیشان حک میشود ، اوایل خوشحال بود و با ذوق جاوید ذوق میکرد اما الان جاوید با رفتار و عصبی شدن زود به زودش و به دنبال آن سیگار کشیدن ، دریا را در حد مرگ می ترساند...

دریا دختری بود بلند قامت و کشیده که اندام ظریفش در حجم پالتوی شکلاتیش گم شده بود و صورتی که از سرما به سرخی می زد وارد رستورانی شد که سر راهش سبز شده بود ، چشمان عسلی و کشیده اش در حصار مژههای پر پشت مشکی و ابروهای خرمائیش می درخشید ، همین چشمان و معصومیت نگاهش همه ی توجه پسرهای رستوران را به خودش جلب میکرد ، یکی از پسرهایی که از اولین دقیقه ی ورودش او را زیر نظر داشت جاوید بود که کنار صندوقدار رستوران نشسته بود و با هم گپ می زدند ، اما تمام حواسش پی این دختر تنها بود...

دریا در آغوش گرم جاوید یاد آن روزها افتاد که تمام رویاهایش به باد رفته بود ، فشار عصبی داشت نابودش میکرد و به این رستوران گرم پناه آورده بود ، اینقدر عصبی و عنق بود که خودش هم حس میکرد با جرقه ای آتش می گیرد و شعله میشود ، زندگیش روی هوا بود ، هر روزش به طور ناخوشایندی به شب می رسید و تمام میشد و توی تاریکی شب به امید روز دیگری که قرار بود از راه برسد دست و پا می زد... وقتی فهمید مادرش در نامه ای که برای او باقی گذاشته بود ، چند ماهیه به عقد مردی غریبه در آمده و بدون اینکه دریا بفهمد و بعد از عقد هم برای چند ماه به کانادا رفته بود ، همه ی حس زندگی در وجودش مُرد...

دو روزی بود با خوانده نامه ی مادری که تک تک کلماتش مثل پتکی بی امان روی سرش فرود آمده بود به دیوار روبرو زل زده و فکر میکرد ، اینقدر داغون بود که حتی طی این دو روز یک لقمه نان و پنیر هم برای خودش نپیچیده بود ، و با پرسه زدن در خیابانها حجم این درد را کاهش می داد... از درد گرسنگی چیزی نمانده بود که روی زمین بیفتد ، وقتی سر بالا گرفت تا از کنار مردی در پیاده رو رد شود تابلوی رستوانی شیک را مقابلش دید و بوی غذا بیشتر معده اش را در هم پیچید و به اجبار وارد رستوران شد و دنج ترین جای ممکن را پیدا کرده و پشت میزی نشسته بود... سرش میان دستان لرزانش گرفت و دوباره افکارش به خیانت مادرش پرسه زد ، مگر خیانت فقط از بغل خوابی مردی غریبه شکل میگرفت...؟ وقتی پدر و مادری مسئولیت فرزندشان را به عهده نگیرند و او را به حال خود رها کنند بدترین خیانتی است که هم به خود بچه میکنند و هم به جامعه ای که در آن زندگی میکردند...

دریا تک فرزند بود و پدرش خیلی زود فوت کرد ، بعد از پدر همه ی زندگیش مادرش بود ، مادری که مردی را خیلی زود جایگزین پدر کرده و با هم بدون در نظر گرفتن بودن دریا کنارشان به دنبال زندگی و خوشگذرانی های خودشان رفته بودند ، درد بی مادری در این هجوم بی کسی ها زخمی عفونی شده بود بر قلب تنها و جوانش ... دلش یک آغوش گرم می خواست ، یک آغوش گرم و پر از محبت ، یه آغوش پر از آرامش ، چیزی که نمی دانست باید از کی طلبش میکرد ، دلش یک پناهگاه امن و ایمن می خواست برای روزهای سختی که در آینده ای نزدیک در انتظارش بود...

نگاهی به اطراف انداخت ، رستوران تقریباً شلوغ بود ، آدمهای خوشبخت دو به دو یا بیشتر ، فارغ البال دور میز نشسته بودند و ناهار می خوردند ، ای کاش جای آنها بود ، مگر از زندگی چی می خواست...؟ مگر دختر نبود...؟ مگر جوان نبود...؟ مگر داشتن خانواده حقش نیود ...؟ نفس خسته و سوزناکی کشید ، سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند ، به چیزهای خوب و مثبت ، اما ذهنش به همین زودی پر از سیاهی های زندگی شده بود...



 

 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط نادیه ، deli67 ، AmirHafez ، Golabatoon ، Gol Rokh ، 30NEMA ، Anosh ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، پوران ، hunter life ، Helen ، عشق رمان ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، ♡ TarA ♡ ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#5
4

صدای جذاب و مردانه ای دریا را از عالم سیاهی ها بیرون کشید ، صدایی که شاید به وقت خوشی ها و آرزوهای دخترکان بازیگوش واقعاً خوش آهنگ بود... تکیه به صندلی ، نگاهش را به پسر کنار میز داد و کمی تعجب هم به چهره اش اضافه کرد... پسر جوان کت و شلواری مشکی براق با پیراهن سفید و کرواتی مشکی دودی ست کرده بود ، تیپ خود را با ست ساعت و گردنبندی از طلای سفید دور مچ و گردنش که برق خاص پولداریش را به رخ می کشید کامل کرده بود ، موهای مشکی و چشمان مشکی تر از موها ایستاده بود تا سفارش بگیرد ، این پسر پولدار و بی درد با این تیپ و قیافه آیا شبیه گارسون ها بود...؟ جاوید که فکر دختر جوان را خوانده بود لبخند محوی زد و گفت :

- ببخشید... گارسون دستش بَنده ، لطفاً سفارشتون رو بگید تا براتون بیارم...

ابروهای بالا رفته اش را صاف کرد و بدون هیچ واکنش دیگری سفارش غذا داد و با یک تشکر پسرک جوان را که دلش فقط کمی کنار دخترک جا مانده بود ، راهی کرد ، این روزها چیزهای عجیبی می دید که اگر از کسی می شنید باور نمیکرد... وقتی برای حساب به کنار صندوق رفت نگاه خیره ی جاوید هنوز هم روی او سنگینی میکرد ، بی اهمیت به او دست در کیفش کرد و وقتی کیف پولش را پیدا نکرد آه از نهادش بلند شد ، با آن حالی که صبح از خانه بیرون زده بود ، فراموش کردن کیفش چیز غیر عادی نبود... از زور خجالت سر بلند و اول نگاهش به صورت شاد گارسون جوان و خوش تیپ افتاد و بعد نگاهی به پسر جوان دیگری که پشت صندوق رستوران نشسته بود کرد و با شرم و ناراحتی گفت :

- ببخشید آقا... کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم ، اگه میشه کارت ملی رو بگیرید تا فوری برم براتون پول بیارم...

آرش ( صندوقدار ) پوزخندی زد و گفت : ای بابا خانوم... مگه میشه آدم کیف پولشو تو خونه جا بزاره...؟

دریا عصبانی از اینکه این پسرک مغرور حرفش را قبول نکرده بود با خشم طلبکارانه گفت :

- کار نشد نداره ، حالا میگید چیکار کنم...؟ میخواید مثل تو فیلما بیام براتون ظرف بشورم....؟

جاوید زد زیر خنده ، سر خوش و بیخیال ، مثل کسانی که با غصه بیگانه اند ، و اما آرش همچنان اخمهایش درهم بود ، در مقابل این دختر گستاخ انگار طلبکار هم شده بود... تا آرش رفت حرفی به این دخترک طناز بزند ، جاوید پیش دستی کرد و مهربانانه رو به دریا گفت :

- ایرادی نداره خانوم ، امروز مهمون من باشید بفرمایید...

دریا اخمی کرد که دل جاوید بیشتر آشوب شد ، این چشمان کشیده قلبش را به چهار میخ می کشید ، این مژه های پر پشت و برگشته تیری نشسته به مرکز قلبش بود ، با همان جسارت همیشگیش که پشت صورت معصوم خود پنهان کرده بود جواب داد :

- من گدا نیسبم آقا ، بهتره بذل و بخشش نکنید...

ابروهای جاوید بالا پرید ، کل کل کردن با این دخترک زبان دراز عجب حالی می داد... دریا نگاهش بین آنها در گذر بود ، یکی لبخندی عمیق می زد و دیگری ابرو در هم می تافت ، پوفی کرد و رو به آرش عصبی تر از قبل گفت :

- آقا... مهمتر از کارت ملی مگه چیز دیگه ای داریم که اینقدر ناز می کنید ،

کارت ملی را به طرفش گرفت و ادامه داد : خوب بگیرید تا برم و برگردم ، چقدر شما سخت می گیرید ، خوبه رزق بنده های خدا دست شما نیفتاده...

آرش را کاردش می زدی خونش بیرون نمی آمد ، اینقدر عصبانی بود که دلش می خواست با مشتی دهان این دخترک زیادی گستاخ را ببندد ، شاید هم با بوسه ای از سر هوس ، لبهایش زیادی تو چشم بود و آرش را هم هوایی کرده بود... قبل از هر حرف و واکنشی جاوید دست دراز کرد و کارت ملی دریا را گرفت و        گفت :

- بفرمایید برید ، من تا برگشتنتون همین جا می مونم...

دریا اخمی به آرش کرد و تشکر آرامی هم از جاوید فوری راه افتاد ، اما هنوز از در رستوران بیرون نرفته بود که جاوید صدایش زد :

- میخواید برسونمتون...؟

- خیلی ممنون ، فکر کنم راننده های تاکسیم باید نونی برای خونواده هاشون ببرن...

با رفتن دریا جاوید پقی زد زیر خنده و تا لحظاتی زیر نگاه اخم آلود آرش و عصبانیت در حال انفجارش کلی خندید... آرش عصبی گفت :

- بخند ، اون موقع که برنگشت و سی هزار ناقابل ریختی به صندوق گریه هاتم می بینیم...

جاوید همین طور که می خندید گفت : برمی گرده ، از همین الان کبوتر جَلد خودمه...

آرش با تعجب گفت : نکنه باز به سرت زده و یه دوست دختر جدید لازم داری ، اگه اینطوره خاک تموم باغتون ، با مخلفاتش تو سرت ، بدبخت این دختره چی داشت که نظرتو جلب کرد...

بعد ادای دریا را در آورد ، جاوید از حرص خوردش آرش و حرکاتش بیشتر خندید و گفت :

- بی انصاف نباش... دختر خوشگل و تکیه ، مخصوصاً اون چشماش و جسارتش منو متعجب کرد...

یک نگاه به کارت ملی کرد و اسم و فامیل دریا را چند بار با خودش زمزمه کرد ، مثل دریا هم طوفانی بود و هم آرام... و هر دو حالتش را همین یک ساعت پیش دیده بود... بعد از نیم ساعت دریا با پول برگشت و کارت ملیش را از جاوید گرفت و همین طور که طرف صحبتش با جاوید بود گفت :

- صبح حالم خوب نبود و کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم ، بابت اعتمادی که به من کردید ممنونم ، تو این دوره زمونه کمتر آدمهایی مثل شما پیدا میشن ، بازم ازتون تشکر میکنم...

یه چشم غره ی اساسی به آرش رفت که دست به سینه داشت نگاهش میکرد... جاوید همان طور که ریز ریز می خندید از او خواست باز هم به اینجا بیاید و دریا با سر تکان دادن از رستوران بیرون رفت... به محض اینکه دریا پایش را از رستوران بیرون گذاشت جاوید از روی صندلی پایین پرید و رو به آرش گفت :

- من میرم و یه ساعت دیگه برمی گردم ، اگه محراب سراغم رو گرفت نگو کجا رفته یا اسمی از این دختره نبر...

جاوید دوید سمت در ، آرش صدایش زد ، اما بهایی به صدای اعتراض آمیز او نداد و به دنبال دریا راه افتاد ، آرش تا دقایقی با خودش غر زد ، از اینکه جاوید اینقدر زود از دیدن دخترهایی که سرشان به تنشان می ارزید دست و پا گم میکرد عصبی میشد ، آخر مرد هم اینقدر بی اراده...؟ این همان پسر آیت نبود که غرور خرج میکرد و کیلو کیلو تکبر به همین دخترکهای اطرافش می فروخت...؟ این همان پسر نبود که خیلی کم به طرف جنس مخالف جذب میشد و بیشتر دخترها بودند که او را به سمت خود می کشیدند...؟ اما میان دخترکها برای جاوید استثنایی هم وجود داشت ، که دریا یکی از همین استثناها بود... دیدن دریا و آن معصومیت نگاه و غمی که درون چشمان عسلیش جا خوش کرده بود ، او را وادار کرده بود که بی تفاوت از کنار او نگذرد و با ترفند مخصوص خودش بالاخره دریا را وادار کرده بود که سوار ماشینش شود ، تا او را برساند... دریا هنوز از این اصرار جاوید متعجب بود و نگاه از خیابان برنمی داشت که سر از جاهای دیگر در نیاورد ، این روزها مد شده بود پسران پولدار دخترهای زیبا و تنها را به زور با خود به خانه های خالی و یا باغی برای امیال حیوانیشان میبردند ، همان طور که آدرس می داد جاوید هم از همان خیابانها که به خانه ی تنهایش می رسید ، می رفت و همین از نگرانیش می کاست ، نزدیک خانه از جاوید خواست نگه دارد تا بهانه ای دست خاله زنک های همسایه ندهد ، با تشکر زیاد می خواست پیاده شود که جاوید قفل مرکزی را زد و نگاه پر از تعجب دریا را به جان خرید ، لبخند اطمینان بخش زد و گفت :

- میشه چند لحظه صبر کنید باهاتون کار دارم...

دریا صاف نشست و با اخمی که به ابروهای خوش حالتش داد به جاوید زل زد ، لبخند می زد ، علی رغم آرامشش چشمانش متلاطم بود :

- اینکه اجازه دادم امروز منو به خونه برسونید دلیل نمیشه که بخواید پاتون رو از گلیمتون درازتر کنید...

- منم همچین قصدی ندارم ، فقط می خواستم ازتون بپرسم میشه باز هم همدیگر رو ببینیم...؟

دریا پوزخندی نثارش کرد و گفت : چه قصد جالبی...

با فهمیدن منظور دریا تلاش میکرد صدای خنده اش کل ماشین را پر نکند ، این دختر بیش از حد شیرین بود ، در عین اینکه جدی بود مزه پرانی هم میکرد :

- قصدم هم جالبه ، هم عالی ، برای کار خیر ازتون خواهش کردم ، بزارید بیشتر همدیگه رو بشناسیم...

دریا بدون هیچ عکس العملی دست به دستگیره ی در گذاشت و گفت : لطفاً در رو باز کنید ، حالم زیاد مساعد نیست...

جاوید قفل را زد و گفت : باشه نمیخواهم اذیتتون کنم ، یه وقت دیگه مزاحمتون میشم...

دریا در را باز کرد و یه پایش را از ماشین بیرون گذاشت و برگشت سمت جاوید که داشت مشتاقانه نگاهش میکرد و گفت :

- دیگه هیچ وقت سر راه من سبز نشید ، وضعیت زندگی من یه طوریه که اگه کسی منو و با شما ببینه ، یعنی فاجعه ، یعنی دربدری و آوارگی... بابت همراهیتون ممنون ، به سلامت...

شاید باید می گفت دیگر به آخر رسیده ام ، تمام شدم ، جوانیم سوخت و آرزوهایم به گور شد ، اما نگفت و سکوت کرد و به آرامی در را بست و مخالف ماشین جاوید آرام آرام به راه افتاد ، مادرش گفته بود اگر مرد و زنی زیر یک سقف تنها بمانند ، نفر سومی که وارد میشود شیطان است ، سقف خانه نبود ، سقف ماشین که بود ، مگر فرقی هم داشت...؟ شیطان ماشین سواری دوست نداشت...؟ مطمئن بود با حرفهایی که از این پسر پولدار و بی درد شنیده بود درسهای خود شیطان بود... جاوید تا او از نظر ناپدید شود برگشته بود و نگاهش میکرد ، تا به حال با چنین دختری آشنا نشده بود که او را از خودش براند ، در اصل این دخترها بودند که جذب او شده و یا شماره می دادند و یا با اشاره و عشوه او را به سمت خود می کشیدند ، اعتماد به نفس این دختر بیداد میکرد ، این اولین بار بود که با این نوع جنس مخالف روبرو میشد که هیچ میلی به نزدیکی با او نداشت و همین بی اعتنایی دریا ، او را وا داشت تا بیشتر این دختر را بشناسد...


 


 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Gol Rokh ، Golabatoon ، 30NEMA ، نادیه ، Anosh ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، deli67 ، AmirHafez ، پوران ، hunter life ، Helen ، عشق رمان ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#6
5

یک ماه از آن روز کذایی گذشت و دریا تقریباً هم جاوید را از یاد برد و هم رستورانی که از آن خاطره ای کوچک و با مزه ای داشت با آن پسرک زیادی اخمو... کارش شده بود از این شرکت به آن شرکت سر زدن تا کاری نیمه وقت پیدا کند و بتواند با حقوقش تو کلاسهای پیش دانشگاهی ثبت نام کرده و بعد کنکور بدهد و به تنها آرزویش رسیدن به دانشگاه و درس خواندن در رشته ی روانشناسی که آرزوی تمام عمرش بوده ، برسد... ولی هر چی می گذشت کمتر به نتیجه می رسید ، یا سابقه ی کار می خواستند و یا ضامن که هیچ کدام را نداشت ، یا نیت صاحب شرکت اینقدر پلید و زشت بود که با چند تا ناسزا از شرکت بیرون می زد ، این دنیا و آدمهایش زیادی به یک دختر تنها سخت میگرفتند و او را در تنگنا قرار میدادند ، هم خسته بود و هم وحشت زده که اصلاً ترکیب خوبی نبود... اما بعد از چند روز دوندگی و خستگی ، تنهایی و عجزش باعث شد خدا نیم نگاهی به او بیندازد و این بار به وسیله ی آوا که یکی از دوستان صمیمیش بود به قسمتی از آرزویش برسد و صدقه ی سر پدر آوا که وکیل اسم و رسم داری بود کاری نیمه وقت برایش پیدا شود ، دریا شد منشی نیمه وقت شرکت تجاری و بخاطر این خبر خوش و جبران محبت دوستش ، آوا و دوست مشترک دیگرشان نغمه را برای ناهار به رستورانی دعوت کرد ، و همان لحظه به یاد رستوران پامچال و خاطره ای خوش افتاد و خودش را راضی کرد که باز هم سری به آنجا بزند که هم ادای دین کرده باشد و هم تجدید خاطره ای دور...

وقتی هر سه با خنده و سر و صدا وارد رستوران شدند ، توجه خیلی ها به طرف آنها جلب شد ، جاوید و آرش هم زمان با حیرت به جمع سه نفره ی آنها خیره ماندند ، جاوید علاوه بر حیرتی که تو صورتش جا خوش کرده بود لبخند مرموزی هم روی لبهایش نشست ، لبخندی که از نگاه دریا دور نماند ، بالاخره آهوی گریز پایش بازهم به سمت دامش آمده بود ، آهویی که مدتها در پی شکارش بود و دُم به تله نمیداد ، این بار لبهای قلوه ایش مزین به رژ صورتی پر رنگ بود و می خندید و برق عجیبی درون چشمانش می درخشید و همین لبها و خنده ی نقش بسته به رویش ، دوباره دل از کف جاوید ستاند و برای تصمیمی که گرفته بود بیشتر مُصممش کرد ... به محض اینکه از کنار صندوق گذشتند ، شیطانی دخترکانه اش سر برون آورد و اول نگاهش به روی جاوید نشست و سری به رسم ادب برایش تکان داد و بعد نگاهش به سمت آرش چرخید ، نگاه آرش با دیدن دوباره ی این دخترک جسور و زبان دراز ، پر از خشم و غضب شد... دریا اهمیتی به این اخم آشنا نداد و این بار فاتحانه کیفش را بالا آورده و جلوی آرش تکانی داد و گفت :

- لطفاً اخماتون رو باز کنید ، این بار به کارت ملی نیازی نیست...

جمله ی دریا آرش را بیشتر عصبی کرد اما جاوید پر صدا خندید و این بار توجه همه را به سمت او جلب شد... با خنده ی جاوید ، آوا با صدای آرامی گفت :

- ای جان... ببین چطوری میخنده دلم رفت...

دریا مشتی پنهانی به پهلوی آوا زد و زمزمه وار گفت : آوا خفه شو... وگرنه در اون دهنتو گِل میگیرم...

نغمه که کنجکاو شده بود رو به دریا پرسید : جریان چیه...؟

دریا اهمیتی به حرف نغمه نداد و از کنار میزی که چند پسر مجرد دور آن نشسته بودند گذشتند که یکی از آنها رو به دریا گفت :

- چیکار به این اخمو دارید ، بفرمایید سر میز ما بهتون بیشتر خوش می گذره...

دریا نگاه غضبناکی به جمع آنها کرد که پسر با نیشی باز دستی به نشانه ی تسلیم بالا گرفت و جلوی خشم این دخترک زیادی خواستنی را گرفت ، همین اخم بس بود تا این جمع ماست هایشان را کیسه کنند ، دریا بدون حرفی یک میز بالاتر را انتخاب کرده و نشستند و این بار هم با چند دقیقه تاًخیر جاوید دوباره سر و کله اش پیدا شد برای گرفتن سفارشات ، تعظیمی به دریا کرد و سه تا مِنو گذاشت روی میز و بدون توجه به پوزخند دریا گفت :

- دستور بفرمایید خانوم عبادی...

با گفتن نام فامیلی دریا ، آوا و نغمه شیطون و مرموز به دریا و جاوید خیره شدند ، دریا بدون اهمیت به آشنایی قبلی و نگاه پر از تعجب این دو دوست ، مِنو را دست گرفت و زیر چشمی هم نگاهی به آوا و نغمه کرد که داشتند در گوش هم پچ پچ و غیبت میکردند و همین طور که مِنو را نگاه میکرد خطاب به جاوید گفت :

- بازم گارسون دستش بَند بود که شما را فرستادند...؟ بهتون نمیاد با این سر و تیپ گارسونی کنید...

- جاوید یکمی سمت دریا خم شد و گفت : برای شما نوکرم میشم ، گارسون که دیگه چیزی نیست...

با حرفهای جاوید دریا اخم کرد و مِنو را با خشم پرت کرد روی میز... آوا و نغمه با نیشخندی به تماشای دریا و جاوید نشستند و فهمیدند که این دو نفر همچین غریبه هم نیستند... دریا جدی و اخمو رو به جاوید گفت :

- از همون قبلی بیارید...

جاوید خندید و گفت : اوه... اوه... نزنیمون خانوم خانوما...

آوا و نغمه زدند زیر خنده ، اما دریا با خشم از جایش بلند شد و گفت : احترام خودتون رو نگه دارید...

با صدای بلند دریا پسرهای میز قبلی همه برگشته بودند و آنها را نگاه میکردند ، یکی از آنها که تقریباً از ماجرا خبر داشت رو به جاوید گفت :

- داداش دندون طمعتو بکن بنداز دور ، این دخترا به این زودی تسلیم نمیشن ، یعنی فرمانده شون نمیزاره...

جاوید از دریا عذرخواهی کرد و رفت سمت میز پسرها و گفت : بهتره دهنتون رو ببندید ، وگرنه پرتتون میکنم بیرون از اینجا...

صدای اعتراض و ای بابای پسرها بلند شد و جاوید برگشت سمت آرش ، آرشی که با پوزخند و دست به سینه نگاهش میکرد ، جاوید با خشم رو به آرش گفت :

- چیه...؟ منتظری بگم غلط کردم ، چیز خوردم... نه داداش نمیگم ، چون کار اشتباهی نکردم ، برای به راه آوردن این دخترک چشم سفید باید از این مراحل سخت هم گذشت ، زن نازه و مرد نیاز ، هر چی ناز کنه خودم خریدارشم...

جاوید این را گفت از جلوی چشمان پر از سرزنش آرش فرار کرد تا سفارشات آنها را آماده کند... دریا همین طور که به پنجره ی سالن خیره بود گاهی هم زیر چشمی آن طرف سالن را هم از نگاهش دور نمیکرد ، فهمید که جاوید داشت بخاطر او با آرش کل کل میکرد ، یه چیزی این وسط اتفاق افتاده بود که دریا از فکر آن هم وحشت داشت ، آخر او را چه با این جماعت از ما بهترون...؟ مشتی که آوا تو بازویش زد ، او را از عالم خودش بیرون کشید :

- نکبت چیکارش داشتی پسر مردمو ، از فریاد تو قطع النسل شد...

- دریا چشم غره ای بهش رفت و گفت : تو خفه شو... دختره ی ول ، تا یه پسر رو می بینی بدنت رعشه میگیره...

هم زمان با گفتن جمله اش دستش را هم لرزاند ، با جمله و حرکت دست دریا نغمه زد زیر خنده ، انگار دریا داشت با حرکت دستش آماده ی رقص بندری میشد ، با خنده ی با مزه ی نغمه ، دریا و آوا هم زدند زیر خنده... همین خنده ها بهانه ای شد که پسرها باز هم طاقت نیاورند و با سوت و جون گفتن سر به سر این سه نفر بگذارند... نغمه رو به دریا گفت :

- جریان تو و این پسر زیادی خوش تیپ چیه که حتی حاضره نوکرتم بشه... دریا نکنه تا حالا زیر آبی می رفتی و ما بی خبریم...؟

دریا دست به سینه ، چشمان زیادی خوش رنگشو انداخت تو چشمان شیطون نغمه و گفت :

- مگه من مثل شمام که خودمو ول بدم تو بغل پسرا ، داستان این به قول تو پسر خوش تیپ برمی گرده به یه ماه پیش که اومدم همین جا و با هم آشنا شدیم...

دریا همه ی ماجرا را برای آوا و نغمه ی کنجکاو تعریف کرد که با شنیدن حرفهای دریا تا دقایقی می خندیدند و گاهی هم به آرش اخمو نگاه میکردند و خنده شان بیشتر میشد ، جاوید که دقایقی میشد کنار آرش نشسته بود با تفکر و اشتیاق به این جمع دخترونه ی شیطون و خواستنی خیره بود و گاهی هم به پسرهایی که یک میز با آنها فاصله داشتند و به این سه نفر متلک می پروندند و یا سوت می زدند تذکر میداد... دریا مدام نگاه سنگین جاوید را حس میکرد و به روی خودش نمی آورد ، کم کم داشت پی به اشتباهش می برد که چرا دوباره پا به این رستوران گذاشته و بهانه دست این پسر ، که کوه اعتماد به نفس بود داده... آوا که متوجه ی نگاه های رد و بدل شده ی گاه و بی گاه این دونفر شده بود ، آرام گفت :

-خره این خوش تیپه عاشقته ، ببین با چشماش داره قورتت میده ، لا مصب عجب گوشتیم برا خوردن انتخاب کرده ، درجه یک و باقلوا ...

دریا رفت یه ناسزایی غلیظ خرج آوا بکند که گارسون با در دست داشتن غذا از راه رسید ، معلوم نبود از کجا سر در آورده بود که او را ندیده بود... این بار گارسون دیگه اصل بود و بدلش همچنان نشسته و نگاه از دریا نمیگرفت که دریا را وا داشت در طول غذا خوردن ، چند تا فحش و ناسزا به روح خودش و جد و آبادش بفرستد که بعضی وقتها صدایش بالا می رفت و باعث ریسه رفتن آوا و نغمه و حرص خوردن خودش میشد...



 

 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، 30NEMA ، نادیه ، Anosh ، n@st@r@n ، گل بانو ، ورزش 3 ، deli67 ، Gol Rokh ، AmirHafez ، پوران ، hunter life ، Helen ، عشق رمان ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#7
6

بالاخره وقت رفتن شد و هم زمان با بلند شدنشان جاوید هم رسید و رو به آوا و نغمه گفت :

- اگر خانوما اجازه میدن میخوام با دوستتون چند کلمه ای حرف بزنم...

قبل از اینکه آوا یا نغمه حرفی بزنند دریا با عصبانیت رو به جاوید گفت :

- حرفی با شما ندارم ، مگه من شما رو می شناسم...

ابروهای جاوید پرید بالا و با لبخند محوی که روی لبهایش نشسته بود ، با شیطنت گفت :

- شما اجازه بدید آشنام میشیم...

دریا جدی و پُر اخم دوباره نشست سر جایش و با اشاره ای از آوا و نغمه خواست بیرون منتظرش بمانند... آوا و نغمه که از کنار میز گذشتند دوباره یکی از پسرهای میز پایینی برگشته و رو به جاوید گفت :

- ای ول داداش... شاه ماهی رو بالاخره تور کردی...

داد آرش باعث شد جاوید همه ی حواسش را به دریا بدهد و بقیه ی کارها را بسپرد به آرش که خوب هم بلد بود از پس این پسرک های زیادی بازیگوش بربیاید... وقتی جو کمی آرام شد جاوید خطاب به یکی از گارسونها سفارش قهوه داد که باز دریا مخالفت کرد و گفت میل ندارم ، اما جاوید از رو نرفت و رو به دریا گفت :

- میلتون با من... قهوه های اینجا تکه ، یه بار بخورید عاشقش میشد...

دریا از این همه پروگی و خونسردی این پسر خونش به جوش آمده بود ، تا قهوه رسید هیچ کدام حرفی نزدند و دریا فقط بیرون را تماشا میکرد و جاوید تمام مدت نگاهش روی نیم رخ دریا خشک شده بود ، این دختر از آنچه تصور میکرد دوست داشتنی تر بود... دریا فنجان را برداشت و رو به جاوید گفت :

- اگه نگاه کردنتون تمام شد شروع کنید من بیکار نیستم تا هر موقع که شما میلتون کشیده شد برای حرف زدن اینجا بشینم...

جاوید لبخندی زد و گفت : بله حق با شماس ، پس میرم سر اصل موضوع و خلاصشم اینکه ، من از روزی که دیدمتون عاشقتون شدم و دیگه نمی تونم از شما دل بکنم و میخوام به هر دو نفرمون فرصت بدید تا بیشتر همدیگر را بشناسیم...

نگاه پر از تعجب دریا تو نگاه مشکی و براق جاوید گره خورد که جاوید از این تعجب خنده اش گرفت ، به قول آوا خندیدنش دل آدم را می لرزاند :

- مگه خودتون نگفتید زودتر حرفتو بزن ، خب منم سریع گفتم ...

اما دریا همچنان در سکوت به جاوید خیره ماند... جاوید از این فرصت بیشتر استفاده کرد و ادامه داد :

- من حتی به خودم جراًت دادم و در موردتونم تحقیق کردم ، چون فقط قصدم ازدواجه ، نه چیز دیگه ای ، ازتون میخوام در این مورد چند روزی فکر کنید و کمی به هم فرصت شناخت بدیم تا وقتی که هر دو راضی به این امر شدیم ، اونوقت وظیفمه به خانواده ه ام خبر بدم ...

بالاخره دریا سکوتش را شکست و پقی زد زیر خنده... جاوید هم از خنده ی دریا لبخند زیبایی زد و دست به سینه به این تندیس زیبایی ها خیره شد ، چیزی از چهره و اندام کم نداشت ، دختری بود که هیچ پسری از کنارش بی خیال نمی توانست بگذرد... دریا که سکوت و نگاه جاوید را دید کمی از خنده اش کاست و گفت :

- معذرت میخوام ، آخه داستان قشنگ و با مزه ای تعریف کردید...

جاوید خونسرد جواب داد : قصه نبود خانوم ، عشق من به شما یه حقیقت محضه... من با یک نگاه عاشق شدم...

دریا خنده اش را جمع کرد و گفت : هیچ وقت با یک نگاه عاشق نشدم و بهش هم اعتقاد ندارم آقای محترم ، اشتباه گرفتید...

دریا با این جمله کیفش را برداشت و بلند شد ، اما جاوید بند کیفش را گرفت و گفت :

- ولی من اعتقاد دارم ، عشقمو باور کنید ، منم پسر بدی نیستم و می تونید تحقیق کنید ، یک هفته بهتون فرصت میدم تا فکراتون رو بکنید ، بعد کارتی را توی کیفش انداخت و ادامه داد :

- من یکی از سهامدارای این رستورانم می تونید تحقیقتون رو از همین جا شروع کنید...

دریا بند کیفش را از دست جاوید کشید و پوزخندی نثارش کرد و گفت : شما پسرا خدای اعتماد به نفس هستید ، اما این اعتماد هم زیاد براتون خوب نیست مواظب خودتون باشید...

دریا به طرف آرش رفت و این بار با سری برافراشته پول غذا را حساب کرد و راهی خانه شد... این جوجه پولدار ساده و بدبخت عاشق چه ماهی شده بود که داشت تو مرداب دست و پا می زد و فرو می رفت و شاید اگر جاوید دست از سرش برندارد او را هم با خود به پایین می کشید ، باید هشدار می داد ، باید آگاهش میکرد... دنیای دریا سیاه بود ، روشن نبود که عشق از پنجره ی خانه اش طلوع کند ، از سیاهی طلوعی پیدا نبود ، سکه زندگیش شیر نداشت ، فقط خط خطی های درهمی بود که هر آدمی نزدیکش میشد او را گیج تر میکرد و به مرز جنون می رساند...



 

 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Gol Rokh ، Golabatoon ، 30NEMA ، AmirHafez ، گل بانو ، پوران ، hunter life ، نادیه ، Helen ، عشق رمان ، ورزش 3 ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#8
7

یک هفته ای که جاوید به دریا مهلت داده بود گذشت و هنوز از تلفن دریا خبری نبود و یک بار هم که جاوید به او زنگ زده بود ، دریا بدون پاسخ تماس را رد کرده و همین موضوع جاوید را کلافه و بد اخلاق کرده بود ، میخواست آرام باشد اما وقتی اسب چموش احساسش هی رم میکرد و از کوره در می رفت ، نتیجه اش جز خشم و بد خلقی های گاه و بی گاهش نبود ، هیچ گرمایی غیر از حضور دریا نمی توانست رگهای تن بی رمقش را به جریان بیندازد و خشم و عصبانیت او را فروکش کند... بدخُلقیش روی تک تک دوستان داخل رستوران هم اثر گذاشته بود و محراب همیشه آرام و صبور را کفری کرده که گاهی چند تا ناسزا و متلک به او می چسباند و از او می خواست مثل این دخترکان نا بالغ دل به عشقی بی ثمر نبندد و خود را اسیر این سراب نکند ، اما عشق ناگهانی جاوید هیچ پند و اندرزی را قبول نداشت و راه خود را می رفت... اینقدر دلتنگ گوی های عسلی بود و طاقت از کف داده بود که این بار خود به سراغ دریا رفت ، پسری که روزی دخترها به او التماس میکردند تا او نگاهی کوتاه به آنها بیندازد ، حالا خود برای نگاه دریا قدم پیش گذاشته بود... یک ساعتی میشد مقابل آپارتمان منتظر دریا ایستاده بود و عصبانیش را با مشت کوبیده به روی فرمان نشان می داد... بالاخره لحظه ی دیدار از راه رسید و دریا از تاکسی که پشت سر ماشین جاوید ایستاد پیاده شد ، قامت بلند و کشیده ی دریا از دور هم قلب او را تکان میداد و به او یادآور میشد که هرگز نمیتواند او را فراموش کند و این عشق را ، تب تند و هیجانات جوانی بخواند...

دریا خسته و گرسنه قدم به سمت خانه ی تنهایی این روزهای اخیرش گذاشت ، درست مثل یک جزیره از همه طرف به تنهایی محدود میشد و چشم به راه یک کاشف بود تا تنهایی او را کشف کند... با خواندن نام فامیلش رو برگرداند و باز چشمش به این پسر زیادی چموش و خدای اعتماد بنفس افتاد که چند قدم دورتر ایستاد بود ، آیا او همان کاشفی بود که دریا همین الان در ذهنش آرزو کرده بود... از دیده شدن خودش در مقابل ساختمان مسکونیش با این پسر که از ظاهر و ماشین گران قیمتش معلوم بود که از ما بهترونه کمی جا خورد و عصبی نگاهی سرسری به پنجره های ساختمان انداخت و با خشم رو به جاوید که او هم با اخم و عصبانیت خاص خودش او را نگاه میکرد گفت :

- شما اینجا چیکار می کنید...؟ اونم این وقت شب...

جاوید عصبی دست به کمر شد که همین حرکتش لبه ی کُتش را کنار زد و اندام ورزیده اش را بیشتر به رخ کشید :

یعنی نمیدونی...؟ مگه قرار نبود بهم زنگ بزنی...؟

دریا با عصبانیت کیفش را دست به دست کرد و گفت : من برای چی باید به شما زنگ بزنم ، همون روز تو رستوران جواب منو شنیدید ، دیگه دلیلی نداره با شما در ارتباط باشم ، لطفاً دیگه مزاحم نشید ، من اینجا آبرو دارم ، خواهش میکنم آبروی منو به حراجش نزارید...

دریا بدون اینکه بایستد تا جاوید جوابی به حرفهایش بدهد پشت به او به طرف ورودی ساحتمان به راه افتاد ، اما میانه ی راه بازویش کشیده و جاوید او را به طرف خودش برگردانده بود... هر دو مثل پلنگ زخمی به هم خیره بودند و برای هم دندان تیز می کردند... جاوید زودتر به خودش مسلط شد و گفت :

- چطوری ثابت کنم عاشقت شدم و دوست دارم ، مگه اینم یکی از راههایی نیست که دختر و پسر همدیگه رو بشناسند و خودشون رو برای یه زندگی مشترک آماده کنن...؟ همیشه این نمیشه که مادری دختری را بپسندد و پا جلو بزاره و بعد به پسر معرفیش کنه ، این بار من دیدم و پسندیم و پا جلو گذاشتم ، پس به شعور و تصمیم من توهین نکن...

دریا با خشم بازوی درد گرفته اش را از دست مردانه و قوی جاوید بیرون کشید و با خشم گفت :

- ببینید آقای محترم... اینجا خونه ی منه و دارم توش زندگی میکنم ، وقتی تو این موقع شب جلوی منو می گیرید و از من خواستگاری میکنید می دونید چه عواقبی برای من داره...

- چه عواقبی...؟ جز اینکه دو تا خاله زنک همسایه حرف یا مفت بزنن ، چیز دیگه ای هم هست...؟ اگه میخوای این موقع شب اینجا نباشم تکلیف منو معلوم کن...

- تکلیف شما معلومه ، من نه قصد ازدواج دارم و نه شرایط ازدواج ، بهتره راحتم بزارید ، مگه ترکی حرف می زنم که نمی فهمید...؟

جاوید انگشت اشاره اش را به طرف دریا تکان داد و گفت : خودت خواستی بدون شناخت بیام خواستگاریت ، همین فردا با پدر و مادرم حرف می زنم و خبرت میکنم ، از دست من نمی تونی قصر دَر بری...

دریا که دید حرف زدن با این آدم مثل آب کوبیدن در هاونه سری به نشانه ی تاًسف تکان داد و پشت به جاوید برای رفتن آماده شد ، اما تو لحظه ی آخر برگشت و رو به جاوید که هنوز ایستاده بود و رفتنش را تماشا میکرد گفت :

- از من این رو داشته باش آقای آیت ، ظاهر آدما نمیتونه ملاک خوشبختیشون باشه ، شاید اول راه پر از جاذبه و کِشش باشه اما وقتی زندگی با عشق و تب تند شروع بشه ، به وسط نرسیده خیلی زود تموم میشه ، پس قبل از اینکه دلتون کار دستتون بده عاقلانه فکر کنید و درست تصمیم بگیرید ، آدما فقط یه بار بدنیا میان و یه بارم زندگی میکنن...

دریا با گفتن آخرین حرفهایش دوباره به راه افتاد اما ، هنوز نرسیده به در ورودی پسر صاحبخانه از ماشینش پیاده شد و خیره به دریا و پسری بود که این موقع شب آنها را با هم در مقابل ساختمان مسکونی می دید ، کمی مشکوک می زد دختری که تا به حال با هیچ پسری ندیده بود و مادرش همیشه نجابت و پاکیش را برای خواهرش مثال می زد ، قدم پیش گذاشت و همچنان که نگاهش به جاوید بود از دریا پرسید :

- دریا خانوم مشکلی پیش اومده...؟

دریا چشم غره ای به جاوید رفت و دستپاچه گفت : مشکلی نبست از همکاراس ، شما بفرمایید...

حمید نادری نگاهی مشکوک دیگری به جاوید انداخت که نشانه ی باور نکردن این موضوع بود و با تکان دادن سرش وارد ساختمان شد ، به محض اینکه تنها شدند جاوید نزدیکتر شد و پرسید :

- این کی بود...؟

دریا عصبی از وضعیت پیش آمده گفت : به شما چه... فقط میخواستی آبروی منو ببرید که بُردید ، بفرمایید...

- دریا این چه طرز حرف زدنه ، پرسیدم این مرد طلبکار کیه...؟

- شما حق ندارید منو به اسم کوچیک صدا بزنید ، من هیچ صنمی با شما ندارم ، این آقا پسر صاحبخونه اس ، اولین باره منو با یه پسر این موقع شب تنها می بینه برای همین کنجکاو شده ، بد موقعیتی برای من درست کردید ، بهتره برید تا بیشتر از این وضع رو خرابتر نکردید...

دریا دیگر نماند و فوری رفت تو ساختمان ، نمی دانست با این شانس گندش باید چیکار بکند ، هم زمان با شنیدن صدای جیغ لاستیکهای ماشین ، رسید دم آسانسور که با دیدن حمید نادری در جا خشکش زد ، مدتی بود این مرد را اطراف خودش زیاد می دید و همه را گذاشته بود پای اتفاق ساده ، اما امشب با ماندنش دم آسانسور و رسیدن دریا برای دادن توضیح بیشتر ، دیگر این دیدارها ساده و اتفاقی نبود و همین حضور پررنگ این مرد ، دریا این دخترک تنها را ترسانده بود... تا به حال درمقابل جنس مخالف ضعفی نشان نداده بود و تنهایی و زیباییش او را وادار میکرد که هم به موقع محتاط باشد و هم مثل یک مرد دفاع از دخترانه هایش بکند... بی اعتنا به او دکمه ی آسانسور را زد و منتظر ایستاد ، اما با سوال حمید مجبور شد رو برگرداند :

- این پسره کی بود...

دریا اخم غلیظی نشاند بین ابروهایش ، بخاطر تنهاییش هر کسی از راه می رسید و می خواست نقش آقا بالا سر را برایش بازی کند ، این دومین بار بود که امشب این جمله ی کوتاه را می شنید :

- چند دقیقه پیش بهتون گفتم کیه ، نکنه فراموشی گرفتید آقای نادری...؟

حمید عصبی از این جواب تند و تیزش ، قدمی جلوتر گذاشت و گفت : دریا خانوم... با من تلخ حرف نزنید که تلخ بشنوید ، مادرتون قبل از رفتن شما رو به مادرم سپردن...

پوزحندی نثارش کرد و گفت : خوبه خودتون میگید مادرم ، پس این مسئله ربطی به شما نداره...

آسانسور باز شد و دریا رفت تو اتاقک و تا بسته شدن در حمید با غضب و رگ گردن ورم کرده او را بدرقه کرد... هنوز هم سر جایش خشک شده ایستاده بود و به در بسته ای خیره ماند که دخترک زبان دراز و زیبایی را در خودش جای داده بود ، دخترکی که امشب با همان اخم و زبان تیزش بیش از اندازه دلبری میکرد برای قلبی که مدتها بود با دیدنش درون سینه اش مشت می کوبید و او را می خواست ...


 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Gol Rokh ، Golabatoon ، deli67 ، 30NEMA ، AmirHafez ، گل بانو ، پوران ، hunter life ، نادیه ، Helen ، عشق رمان ، ورزش 3 ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#9
8

کــمی عـوض شدم .
دیــریست از خــداحـافظی ها غـمگین نــمیشوم
به کـسی تــکــیه نـمیـکنم
از کـسی انــتظار مـحبت نــدارم
خودم بــوسه میـزنم بر دسـتانم
ســر به زانـو هایم مـیگذارم و سـنگ صـبور خـودم مـیشوم
نـگران خـودم مـیشوم
با خـودم سـاعت ... هـا حـرف مـیزنم
در دنـیای خـودم کـسی حـق ورود نـدارد جـز خــودم


سر به دیواره ی آسانسور گذاشت و از زور خستگی چشم بست ، امروز تو شرکت کلی کار کرده بود و مهره های گردنش از خم شدن روی برگه هایی که به شماره باید پشت سرهم ردیف و ثبت میشد تو ورد کامپیوتر ، حسابی به درد افتاده بود ، این کار چندین ساعته برای تن نحیف او که غذای حسابی هم نمیخورد و تقویت نمیکرد زیادی سنگین بود...از طرفی هم برخورد این دو جنس مذکر وسط زندگی زوریش بیشتر طاقتش را از کف می داد و رمق باقی مانده ی تنش را می گرفت، یک لحظه به یاد جمله ی حمید افتاد ، مادرتون شما را دست مادرم سپرده ، مگه من مادری هم داشتم...؟ دیگر نمیخواهم اسمی از مادری بشنوم که فقط از مادر بودنش اسمش را یدک می کشید ، مادر یعنی گذشت ، مهربانی و محبت ، کدام را دیده بود و یا لمس کرده بود که باور کند مادرش دلواپس او بوده و سپرده به صاحبخانه اش تا از او مراقب کنند...؟ اگر مادر بود دختر جوانش را رها نمیکرد تو جامعه ی پر از گرگ که به دنبال تنهایی یک زن بو می کشند و دندان تیز میکنند ، اگر مادر بود تو این مدت رفته لااقل یک زنگ به دختر بی نوایش می زد تا ببیند زنده هست یا نه ، اگر مادر بود تلفنش را خاموش نمیکرد و دختری را دلواپس پشت خط نگه نمی داشت ، بی شک او مادر نبود ، زنی بود که اسم مادرانه گرفته و الان دیگر نقشش تمام شده بود... این بغض لعنتی دوباره با یادآوری مادر سرزده مهمان گلویش شد و راه نفسش را در این اتاقک کوچک می گرفت ، این روزها بغضش فرمان نمی برد و بی اجازه می شکست ، این دنیا با این همه بزرگیش برای او مانند قفس بود... کلید انداخت و داخل خانه شد...

خسته از تمام جهان به خـــــــانه برمی گردی
در را که باز می کنی
چراغ را که خودت روشن می کنی
این یعنی تـنـهــــــــــایی…

مانتو را باز کرده و پرت کرد روی کاناپه ی نه چندان نو سالن کوچک خانه اش و خودش هم رها کرد کنارش و دست برد به کیفش و ساندویجی که خریده بود را بیرون کشید ، گازی زد و با اخم ، لعنتی فرستاد برای سرد شدن سهم غذای امشبش و ساندویج را پرت کرد روی میز ، متنفر بود از غذاهای سرد و هیچگاه به مذاقش خوش نمی آمد ، گرسنه بودن امشبش را مدیون پسر احمقی می دانست که بچه گانه عاشقش شده بود... پوزخند عمیقی زد ، عشق... چه واژه ی غریبی برایش بود ، حتی فکر کردن به این مقوله هم به خنده اش می انداخت ، بلند شد و فوری دوش گرفت و با موهای خیس خودش و خستگی های تنش را روی تخت انداخت ، هر کاری کرد بخوابد نتوانست ، از این دنده به آن دنده غلطید ، لعنتی به باعث و بانیش فرستاد و با چشمان باز به سقف خیره ماند ، فکر جاوید مدتی بود در لایه های مغزش جا محکم کرده بود ، چطور می توانست از دستش خلاص شود ، امشب که او را دم ساختمان حسابی ترسید ، ترس از بی آبرویی ، ترس از گناه نکرده و تهمت نشسته به کنار اسمش ، ترس از آوارگی و بی پناهی ، ترس از حمید نادری که او را مثل یک لقمه ی خوشمزه دید می زد که امشب مالکیت این لقمه را هم حق خود می دانست...

از دست این خیالات حالت تهوع داشت و یک لحظه معده اش از پیچ و تاب دست برنمی داشت و گرسنگی هم مزید بر علت شده بود ، دختر بودن گاهی خطرناک بود ، جوان بودن و تنها ماندن از همه خطرناکتره ، همینکه جنس مرد مطمئن بود هر موقع بخواهد می تواند به زن غالب شود برای نیاز مردانگی هایش ، تبدیل میشود به یک فوق خطر ، خط قرمزهایی که گذشتن از آن سونامی به پا میکرد...

یک هفته ی دیگر از آن شب گذشت و از جاوید خبری نرسید و دریا کمی آسوده تر شد ، راحتر نفس می کشید و با خیال راحتر از خانه بیرون می زد و برمی گشت بدون اینکه برخوردی داشته باشد ، به نظر دریا تمام حرفها و لفظ عاشقانه های جاوید تب تندی بود که مثل رگبار بهاری گذشته بود ، هیچ دختری نمی تواند منکر این شود که روزی آرزوی مرد همه چیز تمامی چون جاوید را داشته باشد ، دریا هم استثنا نبود ، اما خواستن و آرزو داشتن خوشبختی نمی آورد که خوشبختی همه ی ملاکهای ازدواج را با هم می خواست ، خوشحال بود که هنوز وابسته نشده بود که دل کندن برایش سخت شود ، جاوید عاشق نبود که عاشق برای عشقش می جنگید ، حتماً طی این هفته تفاوتها را درک کرده بود ، فهمیده بود یک خانواده ی منسجم و همه چیز تمام چه ربطی به یک دختر بی کس و تنها و بی خانواده داشت ، همه دنبال اصالت و خانواده بودند ، دریا از روزی که پدرش رفت و مادرش خیلی زود مادرانه هایش را ندیده گرفت ، اصالتش زیر سوال رفت ، یک دختر تنها و بدون خانواده چه نقطه ی درخشانی داشت تو ابهت و اصالت خانوادگی جاوید...؟

اما... اول هفته ی بعد با تلفن جاوید تمام معادله های دریا بهم ریخت و باز هم استرس به جانش مسلط شد... صدای غمگین جاوید صدایی نبود که دریا انتظار را داشت ، با بغض گفته بود خانواده اش انتخابش را قبول نکردند و میخواهند بنا به سنت خانوادگی شان با دختر عمویش ازدواج کند ، اما من قبول نکردم و با آنها اتمام حجت کردم که یا به انتخابم احترام بگذارند ، یا خودش اقدام میکند... دریا از این وضع خسته شده بود نمی خواست کسی مثل خودش بی خانواده شریک زندگیش شود که سالها تنها بمانند و تنها زندگی کنند ، محکم و جدی درخواست یک جانبه ی جاوید را رد کرد و گفت هیچ گاه قدم به قلب کسی نمی گذارم که از قلب پدر و مادرش بیرون رفته باشد ، دریا گفته بود احترام گذاشتن به خواسته ی خانواده یک نوع ارزش است و جاوید باید به خواسته ی آنها احترام بگذارد... جاوید داد زده بود ، التماس کرد بود ، تهدید کرد و دریا حرفش همان بود و پای قولش ایستاد... تا چند روز جاوید کارش شده بود پشت سر هم به دریا تلفن زدن و جواب نشنیدن ، جواب ندادن دریا به زنگ پی در پی جاوید و رد کردن تماس هایش جاوید را حسابی عصبانی کرد و اجباراً دوباره راهی خانه ی دریا شد تا از نزدیک با این دختر لجباز و یک دنده اتمام حجت کند... اینقدر کشیک دریا را کشید تا اینکه تو یکی از شبها که دریا از سر کار برمی گشت و وارد خانه اش میشد تا رفت در را ببند جاوید در را نگه داشت و در مقابل چشمان حیرت زده ی دریا وارد سالن شد و در را بست...

دریا چشمش که به جاوید خورد با خشم آمد جلو و می خواست سرش فریاد بزند ، اما قبل از فریادش دست جاوید بالا رفت تا سیلی از حرص دلش به این دخترک لجباز بزند که چند روزی میشد رفته بود روی اعصاب داغونش ، اما دستش تو هوا مشت شد و توانست بر خشمش فائق آید و با فریادی عصبانیتش را سر دریا خالی کند :

- برای چی جواب تلفنای منو نمیدی ...؟ اینم راه جدید ناز کردن دخترونه اس که این روزها مد شده...؟ لعنتی چه مرگته...؟ گناه من چی بود غیر اینکه صادقانه اومدم جلو و اعتراف کردم دوست دارم...؟

دریا عصبی تر از او که حریم خصوصیش را حُرمت نگاه نداشته بود گفت :

- این دوست داشتن و عشقت رو ببر برای همون دخترعموت که خانواده ات رضایت داشته باشن ، من خودم بی خانواده ام و نمیخوام مرد زندگیم مثل خودم بی کس و کار باشه... بفرمایید بیرون...

جاوید نفس عمیقی کشید تا مسلط تر به رفتارش باشد و رفت نشست روی کاناپه ی تو سالن و گفت :

- تا تکلیف منو معلوم نکنی از اینجا بیرون نمیرم دریا...

دریا از این همه بدبختی که گریبانش را گرفته بود راه بجایی نمی برد ، عصبانی بود و خشمگین دلش میخواست می توانست حرصش را سر چند تیکه وسیله ی خانه خالی کند ، بکوبد به دیوار و هوار بکشد و بغض چند ماهه اش را خالی کند ، اما درون این قفس فقط سهمش تنهایی بود و سکوت... تنهایی و بی کسیش باعث تمام این اتفاقاتی بود ، روحش بیشتر از جسمش وا داده بود و هر آن می رفت که به جنون برسد... فریاد زدن بر سر این پسر که هنوز نیامده دست مالکیت به روی او گذاشته بود فایده ای نداشت ، پس آرامتر شد و تمام خشمش را کنترل کرد و التماس و خواهش را ریخت درون جمله هایی که باید برای این کوه مغرور ردیف میکرد :

- آقای آیت... من و شما مثل دو خط موازیم که نمیتونیم به هم برسیم ، خواهش میکنم اینو درک کنید ، تو این موقع شب شما یه پسر مجرد به زور اومدید تو خانه ی یه دختر تنها که از قضا داد از عاشق شدن و دوست داشتنش می زنید ، این اومدن برای من دختر یه فاجعه اس و می تونه از هستی ساقطم کنه ، بخاطر خدا از اینجا برید و دیگه ام پشت سرتون رو نگاه نکنید ، بودن من کنار شما از محالاته ممکنه ، نزارید زندگیم بره رو هوا...

- جاوید کلافه دستی تو صورتش کشید و گفت : من بخاطر تو و عشقت می شکنم دریا ، چه با خانواده ، چه بی خانواده ، من میخوامت و نظر کسی برام مهم نیست....

- من نمیخوام مرد آینده ام ، شریک زندگیم بشکنه ، میخوام کسی باشه که بتونم بهش تکیه کنم ، من و شما آینده ای نداریم اینو بفهمید...

جاوید از جایش بلند شد و قاطع گفت : من تو رو برای خودم و زندگیم انتخاب کردم ، اگه شده با خانواده ام بر میگردم ، وگرنه خودم اقدام میکنم ، اینقدر پول دارم که بدون پشتیبانی پدر و مادرم بتونم یه زندگی خوب و راحت رو برای زن آینده ام فراهم کنم ، خودت را آماده کن خیلی زود برمی گردم...

جاوید رفت و دریا کنار دیوار سُر خورد و تکیه داد به دیواری که به جای خانواده او را در پناه خودش گرفته بود ، دردی که به جانش افتاده بود درمان نداشت ، یا اگر داشت درمانش فقط یک نفر بود که خودش مسبب اصلی درد و تنهایی هایش بود ، مادری که بی کسی را برایش به ارمغان آورده بود... مادری که اگر بود کسی حق نداشت پا به حریم خانه اش بگذارد ، مادری اگر بود حرمت خواستگاری کردنش درست و به جا بود... بغض نفس گیر شکست و شکسته هایش از کناره های چشمانش فرو ریخت و عمق تنهایی هایش را بیشتر به رخ کشید...



 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط deli67 ، Golabatoon ، پوران ، AmirHafez ، hunter life ، گل بانو ، Gol Rokh ، نادیه ، 30NEMA ، Helen ، عشق رمان ، ورزش 3 ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی
#10
9

کمی گیج و سردرگم بود ، بین خواستن و نخواستن ، بین بودن و نبودن پسری که میخواست و نبود ، هر چند وقت یک بار سرک می کشید داخل زندگی و تنهاییش و تمام جسم و روحش را به نام خود زنجیر می زد و باز می رفت و چند صباحی از صفحه ی زندگیش محو میشد ، تا دختر می آمد سر پا شود و زندگی کند ، دوباره زمین می خورد و می شکست ، این بلاتکلیفی پیرش را در آورده بود ، تشنه ای بود که او را کنار چشمه به درخت بسته بودند تا فقط آب را تماشا کند و برای نوشیدن جرعه ای از آن له له بزند ، ذهنش از هر سو به بن بست رسیده بود ، این سرنوشت منفور حقش نبود ، بغضش سنگینی میکرد ، این چند وقت گریه از نان شب هم برایش واجب تر شده بود...

این بار جاوید رفت و دو هفته از او خبری نشد ، با آن قاطعیت که مالکیت دریا را جار زده بود و این نیامدنش دریا را هم نگران کرده بود ، ولی تمام سعیش را به کار گرفت تا به این نگرانی ها پر و بال ندهد ، به خود نهیب می زد که جاوید مگر کی هست که برایش بودن و نبودنش اهمیت داشته باشد ، فقط یک خواستگار بود و بس... مگر از قدیم نمی گفتند دختر پُله و پسر رهگذر...؟ خوب جاوید هم یک رهگذر بود که از پُل دخترانه ی دریا گذشته و رفته بود... همچنان که یاد جاوید در ذهنش کم رنگ میشد ، چهره ی حمید مدام در مقابلش بودنش را فریاد می زد... چند روزی بود حمید آهنگ خواستن را برای دریا کوک کرده و از دریا تقاضای ازدواج کرده بود ، خواسته و التماس هایش مانند خط قرمز به روی آرامش های نداشته ی دریا خودنمایی میکرد... زنگ خطر در گوش دریا به صدا در آمده بود ، تو وجود این پسر وقیح ، یک صدم عشق هم وجود نداشت و به جای آن هوس و غریزه تلنبار شده بود... دلش برای تنهاییش می سوخت ، آدم تنها برای ضربه خوردن بیشتر مستعد بود ، اگر کسی را داشت که حامیش باشد و مثل کوه پشتش بایستد کسی غلط میکرد با منظور و بی منظور نزدیکش شود ، دلش کمی غیرت پدرانه و برادرانه میخواست... اما این تنهایی در اوج جوانی و آرزوهای قشنگش او را مستعد هر ضربه ای کرده بود که هر کس و ناکس به خودش اجازه می داد پا به حریم دلش بگذارد و آنچه نباید بشود که مسیر زندگی دریا به طور کل عوض شود...

حدود ساعت ده شب بود که کسی زنگ آپارتمان دریا را زد ، شبی بود که باز هم دریا دلتنگ مادر بود و گوشه ای کز کرده به او فکر میکرد ، ته دلش هنوز او را میخواست تا سر بر شانه هایش بگذارد و تمام تنهاییش را با اشک و هق هق بیرون بریزد ، شاید مادری نکرد برایش ، اما باز هم محبت و خواستنش غریزی بود ، از گوشت و پوست و خونش بود ، هنوز دلبسته ی مادر بود ، هر چند که مادر دل گسسته بود... با صدای زنگ دلش هری ریخت پایین ، هیچ وقت این موقع شب کسی به سراغش نمی آمد ، تنها کسی که تو ذهنش بالا پایین میشد جاوید بود ، با زنگ دوم از افکار ترسناکش بیرون کشیده شد و به طرف در ساختمان رفت ، از چشمی در نگاهی به بیرون انداخت کسی را ندید ، شالش را روی سرش کشید و مانتو را از چوب لباسی کنار در برداشت و پوشید و در را باز کرد و در کمال ناباوری حمید را با حالتی عجیب و چشمانی مملو از شهوت و هوس در مقابل خود دید...

سلامی با چندش ترین لحن ممکن گفت و بوی الکل سریع به پرزهای دماغ دریا چسبید و در یک آن سلولهای خاکستری مغز دریا به تکاپو افتاد و تا رفت محکم در را به روی این پسر مست ببندد ، حمید با سرعت در را گرفت و هُل داد عقب ، دریا نفهمید که تو آن حالت مستی این آدم این همه زور را از کجا آورده بود که ظرف چند ثانیه خودش را به درون ساختمان انداخت و در را قفل کرد و کلید را در جیبش گذاشت... با این حرکت حمید و چشمان هیزی که تمام اندام دریا را از نظر می گذراند حس مرگ به دریا دست داد و نفسش بالا نمی آمد... شنیده بود آدمهای مست کنترلی روی حرکاتشان ندارد اما این سرعت عمل حمید نشان هوشیاریش بود و این می توانست خطرناکترین چیزی باشد که دریا با او روبرو شده بود ، مثل پرنده ای بود که تو چنگال گربه ای وحشی گرفتار شده و چند ثانیه مانده بود به تکه پاره شدن روح و جسمش... کمی نفس گرفت و ترس را پشت صورت عصبانیش پنهان کرد و فریاد زد :

- تو به چه حقی اینطوری وارد حریم خصوصی من میشی ، برو گمشو بیرون عوضی تا زنگ نزدم به پلیس...

با سیلی محکمی که تو صورتش فرود آمد لبهای لرزان دریا رنگ خاموشی گرفت و چشمانش پر از حیرت و ترس شد...

- با من درست حرف بزن کوچولو...

یک قدم دیگر به دریا نزدیک شد ، با نگاه پر از شهوت به دریا چشم انداخته بود ، فضای سالن نیمه تاریک بود و همین تاریکی حمید را برای امیال کثیفش بیشتر تحریک میکرد...

- میخوام امشب رو برای هر دومون رویایی کنم خوشگلم ، تو هم از تنهایی در میای ...

دریا از این جمله ی حمید تکان سختی خورد ، مثل آدمی بود که به طور ناگهانی به چاه عمیق و هول انگیزی برسد و تعادل خود را از دست بدهد و با سر به ته چاه سقوط کند ، دست به کاناپه گرفت و تا از سقوطش جلوگیری کند... آرام آرام به طرف اتاق خوابش خزید تا خودش را پشت در بیندازد و در را قفل کند و تا وقت باقی مانده ای که برایش باقی مانده بود زنگی به خانم نادری بزند و زودتر جلوی فاجعه ی در راه را بگیرد ، اما از بخت بدش حمید حرکت او را دید و خیلی سریع به طرفش حمله کرد که دریا با یه جیغ خودش را به اتاق رساند ، اما قبل اینکه موفق بشود در را ببند در باز شد و محکم کوبیده شد به دیوار و صدای وحشتناکی تو فضای خانه پیچید... حمید فاتحانه در اتاق را بست و به دریا که پشت تخت سنگر گرفته بود لبخند مضحکی زد و گفت :

- عزیزم... دیگه طاقت دوریتو ندارم ، چموشی نکن تا به هر دومون خوش بگذره...

شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش و در یک ثانیه لباسش را باز کرده و انداخت کناری و دست به کمر بند شلوارش برد که دریا فریاد زد :

- چه غلطی میکنی پست فطرت ، برو گمشو بیرون تا با داد و بیداد مادرت رو نکشیدم بالا...

دریا نعره زد و کمک خواست و خانم نادری از دهانش نیفتاد ، حمید که اوضاع را خراب می دید به طرف دریا خیز برداشت که دریا از زیر دستانش فرار کرد اما حمید مرد بود و زورش بیشتر ، در لحظه ی آخر دست دریا را گرفت و پرتش کرد روی تخت و خود هم افتاد روی سینه ی دریا... ضربان قلب دریا شدت گرفته بود و تمام زورش را به دستانش منتقل کرده و افتاده بود به جان حمید ، با بغضی که تو گلویش نشسته بود فریاد زد :

- دست کثیفتو به من نزن عوضی...

اما حمید گوشش بدهکار فریادها و زجه های دریا نبود و مثل خرس گرسنه افتاده بود به جان دریا ، خیلی دست و پا زد و جیغ کشید و خدا را صدا زد ، گلویش زخمی شد ، فریاد کمک خواستنش لحظه ای کم نشد و داشت زیر دست و پای این موجود پست جان می داد ، حمید لبهایش را دیوانه وار به تمام صورت و سینه ی دریا می کشید و دریا هر دم جان می داد و دوباره زنده میشد ، اشک از کنارهای چشمانش شُره کرده و داشت این جنایت را از پشت تاری های دیدش تماشا میکرد... چقدر دنیای زنها پر از بی عدالتی بود ، چرا ارزش زنها از روی سایز اندامشان مشخص میشد ...؟ چرا زنها جنس دوم بودند و ضعیف...؟ چرا زنها همیشه لقمه به حساب می آمدند و برایشان دندان تیز میکردند...؟ در صورتی که زن ایرانی از اول خلقتش سراسر ناز بوده و غرور... نیروی برایش باقی نمانده بود ، دقایقی میشد جنگ تن به تن میکرد ، وقتی فریادهایش قطع نشد حمید لبهایش را با لبهای کثیف نامردی قفل کرد و دیگر به او اجازه نداد فریاد بزند... دریا مثل طفل پنج ساله زیر هیکل مردانه ی حمید کاری از پیش نمی برد در حالیکه نفسش هم در حال تمام شدن بود و داشت به مرز خفگی می رسید... وقتی از لبهایش فارغ شد دست برد تا دکمه های دریا را باز کند ، اشک از چشمان ترس خورده ی دریا مثل ابر بهاری می چیکید ، بدون هیچ گناهی داشت دامن پاکش لکه دار هوس این مرد نیمه دیوانه مست میشد ، تمام نیرویش را بکار برد و نعره ای کشید که چهار ستون خانه لرزید و کمک خواست...

- ولم کن ، وحشی ، حیوون... کمکم کن خانوم نادری ، تو رو خدا یکی به دادم برسه...

با سیلی محکم حمید نفسش تو سینه حبس شد و چشمانش سیاهی رفت... سر و صدایی از پشت در خانه می آمد شاید هم امید بود ، شاید هم خدا صدایش را شنیده بود ، صدا صدای خانم نادری بود و دریا را صدا می زد ، دریا یکم که امید پیدا کرد با تمام وجود دوباره فریاد زد و کمک خواست ، چند ثانیه طول کشید تا بالاخره خانم نادری با دخترش به درون ساختمان آمدند و محکم به در بسته ی اتاق کوبیدند ، با فهمیدن اینکه پشت در هستند فریاد نه چندان بلندی کشید و باز هم عاجزانه کمک خواستم... عاجز و درمانده شده بودم و حمید همچنان سرش تو سینه ی دریا بود و با شدت تمام هم می بوسید و هم گاز می گرفت ، این بار خدا به داد تنهاییش رسید و خانم نادری و دخترش وسط اتاق ظاهر شدند... با دیدن این صحنه فریادی از ناباوری کشیدند و هر دو خیلی زود به خود آمده و حمید را از روی بدن نحیف و زخمی دریا کشیدند کنار و خانم نادری یه سیلی محکم خوابوند تو صورت حمید و فریاد زد :

- چه غلطی میکنی پسره ی هرزه ی پست...؟ چطور جراًت کردی به امانت مردم خیانت کنی...؟ تو منو رو سیاه عالم و آدم کردی... خدا لعنتت کنه پسره ی احمق...

حمید بدون نگاه کردن به مادر خودش را از زیر دستان مادر که به جانش افتاده بود بیرون کشید و خیلی زود از آپارتمان بیرون رفت... خانم نادری به سمت دریا برگشت که بی حال روی تخت افتاده بود و قفسه ی سینه اش بالا پایین میشد و اشکهایش به پهنای صورتش جا خوش میکرد ... کنارش نشست و دستش را گرفت و او را صدا زد :

- دریا عزیزم... پا شو گلم به خیر گذشت...

اشکهای دریا مثل سیل پایین می آمد و نفسش سنگین میشد ، لحظات سختی را از سر گذرانده بود ، خانم نادری با دخترش دستش را گرفتند و بلندش کردند ، خواهر حمید همپای دریا گریه میکرد ، او هم دختر بود و درک میکرد مورد تجاوز قرار گرفتن برای یه دختر تنها از مرگ کمتر نیست... خانم نادری یه نگاه به بلوز دریا انداخت که دکمه هایش کنده شده بود و سر شانه اش پاره بود و آه کشید و شرمنده شد از داشتن چنین حیوانی که خودش پرورش داده بود... با اخم نگاهی به دخترش انداخت و داد زد :

- عوض گریه کردن تو کمد بگرد و یه تی شرت پیدا کن تا تنش کنم ، دختر بیچاره داره می لرزه...

بیچاره بود دریا که به این حال و روز افتاده و داشت مرگ را مزه مزه میکرد ، بدبختی بود که کسی مثل حمید حمله کرده بود به تن پاک و دخترانه اش... لباس دریا را عوض کرد ، جای جای تن این دخترک بی پناه پر از کبودی و زخم بود ، بیشترین زخمها در ناحیه ی گردن و صورتش به چشم می خورد که پسر نامردش وحشیانه به جانش افتاده بود... باید اعتراف میکرد که زیبایی دریا هر پسری را تحریک میکرد ، چشمانی عسلی و لبهای قلوه ای با این تن چون برفش حتی او را که یک زن بود به تحسین وا می داشت چه برسد به پسر هرز رفته ی خودش که نتوانسته بود در مقابل این همه زیبایی چشم ببپوشد... او را در آغوش گرفت و با لحن غمگینی گفت :

- من شرمنده ی تو هستم که پسر بی غیرتم این بلا رو سرت آورد ، باورم نمیشه که من مادر این پست فطرت باشم ، بلایی سرش بیارم که دیگه از این غلطا نکنه...

دریا را از خودش جدا کرد و صورت رنگ پریده اش را قاب گرفت و ادامه داد :

- میخوای بریم دکتر...؟ شاید یه سرمی بهت وصل کردن و یکم حالت بهتر شد...

دریا با تکان دادن سرش بهش فهماند که نه و چانه اش لرزید و خانم نادری بیشتر شرمنده و متاسف شد و او را در آغوش گرفت و با دلداری دادنش او را آرام کرد... ضربه ای که به این دختر خورده بود مافوق رنجی بود که خودش این لحظه از دست این بچه ی ناخلفش کشیده بود... دریا به خانم نادری فهماند فقط میخواهد بخوابد ، آب قندی که دخترش برای دریا درست کرده بود را به او داد و خواباندش و گفت :

- اعظم همین جا کنارته و تنهات نمی زاره ، من برم ببینم این پست فطرت کجا رفته تا حقش رو کف دستش بزارم...

دریا سری تکان داد و چشمانش را برای ساعتی روی این دنیای پست بست ،قلبش محکوم شد به شکستن ، غرورش محکوم شد به شکستن ، احساسش محکوم شد به بازی گرفتن و چشمانش محکوم شدند به باریدن... اینک دریا دختری بود تنها ، پشت بر آینه های غم ، تکیه بر دیوارهای سرد سکوت و گرفتار حجم سنگین بغض ، قلبش لبریز درد و چشمانش دوخته به تصویر زشت سرنوشت...


 

 دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند


 مطالب عاشقانه  

https://t.me/razeh_banafsheh






 
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، گل بانو ، deli67 ، Gol Rokh ، AmirHafez ، نادیه ، 30NEMA ، hunter life ، Helen ، عشق رمان ، ورزش 3 ، sky nigth ، varesh ، آیدابانو ، afsaneh_ms ، Sarina ، به رنگ آسمون ، م. عابدی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 132 13,616 02-20-2017, 04:53 PM
آخرین ارسال: افسون67
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 2,972 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
  تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی deli67 29 4,935 12-17-2016, 06:54 PM
آخرین ارسال: Shanar
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,425 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,279 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,613 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,580 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 191 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,100 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,637 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان