نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 03-30-2017، 11:03 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: deli67
آخرین ارسال: Shanar
پاسخ 29
بازدید 5067

رتبه موضوع:
  • 51 رای - 4.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی
#21
***
از عصبانیت با مشت محکم تو پیشونیم زدم
-حتما باید بریم طلا تو این فصل شمال چه کار داریم آخه
-طلا:بابابزرگم اونجاست به خاطر پیری نامزدی نیومد می خواد ببینتت
خدایا!غلط کردم ...من زن می خوام چی کار.هی هر دم به دقیقه رو مخت راه بره.راحت داشتم زندگیمو می کردما.اصلا گروه خونی من به زن داشتن نمی خوره.به صداش دست از بد و بیراه گفتن به خودم کشیدم
-طلا:آراد!هستی پشت خط
خودمو رو تخت ولو کردم و تلافی عصبانیت رو از مو هام در آوردم.با حرص کشیدمشون
-اف!باشه بابا هر موقع رفتنی شدی بگو
من مسافرت دوست ندارم به کی بگم.با کسایی که آشنایی زیادی روشون ندارم راحت نیستم و هیچ وقت باهاشون بر نمی خورم.البته الان اینجوریم قبلنا سوپور محلم از دستم شکار بود چه برسه به فامیل و دوست و آشنا.اصلا دیگه از مسافرت بدم می یاد.آخرین بار هم همین شمال لعنتی بودیم.اینجا بودیم که بابا حالش بد شد و سراسیمه برگشتیم.با صداش که تو گوشی پیچید از افکارم بیرون اومدم داشت حرف نی زد و من به یک کلمه اش هم گوش نکرده بودم .با حرص نفس محکمی کشیدم
الان تو راه شمالیم.مگه اینا شیرازی نیستن پس بابا بزرگش شمال چه کار می کنه من نمی دونم.اصلا حوصله نگاه کردن به مناظرو ندارم .حوصله حرف زدن که اصلا.تا اونجا به غیر از یه چند کلمه عادی چیزی بین من و طلا رد و بدل نشد.بالاخره رسیدیم.با پدر بزرگش احوالپرسی کردم و از گزینشش موفق بیرون اومدم.خاله طلا با بچه هاشم بودن.هیچ خوشم نمی یاد از این فرید.باز فرشاد قابل تحملتره اونم شاید چون ازدواج کرده.ماشاا...سه تا هم بچه داره17 ،15 ،10 ساله.بالا رفتم تا لباسمو عوض کنم.طلا از یه اتاق دیگه اومد بیرون.چشمم روشن با این تیپ طلا.اخمام تو هم رفت.با تعجب به اخمم نگاه کرد
-با من بیا تو اتاق
اومد تو درو بستم.با اخم نگاهش کردم
-نکته دوم:هر لباسی جلوی هر کسی نمی پوشی.فقط جلوی من مادر خودت و مادر و خواهر من مختاری هر لباسی بپوشی.شیر فهم شد
جدی دستاشو به سینه زد
-طلا:اولا چرا هر چیزی رو با اخم و تخم میگی.دوما لباسم موردی نداره اما چون شما میگی خشم.سوما با اون جشمات اون جوری نگاه نکن
-چه جوری می شم مگه
-ترسناک مثل یه ببر زخمی
بعد پشتشو کرد بره
-کجا
-طلا:دارم می رم لباسمو عوض کنم جناب
بعد رفت بیرون.اینم دومین نفر از چشمای من خوشش نمی یاد.خدا اینجا دیگه تو تقصیر داری بگم اصلا کلا با من لجی.منم رفتم پایین.طلا هم اومد
-فرید:بابا یه آهنگی یه نیناش ناشی.بیا طلا اول تو
داشتم دیگه قاطی می کردم.از صبرم شاید زیادی استفاده می کردم.مستقیم به طلا چشم دوختم
-طلا:از خودت مایه بزار من نمی رقصم
-فرید:اوه!اوه!چی شد نفهمیدم تو که همیشه شماره یک بودی
دستامو مشت کردم یعنی جی که همیشه نفر اول بوده.یعنی هی زرت و زرت ما میشه همه جا می قرصه....چشمامو بستم تا ده شمردم.چرا خفه نمی شه
-طلا:مزه نریز بیخودی مسخره.به احترام آراد هیچی بهت نمی گم
نه تو رو خدا بگو نمی خواد فکر من باشی الان خیلی احتیاج دارم یکی اینو ضایع کنه.اما خودش خفه شد.تحمل جمع سختهاونم یه همچین جمعی وقتی هیچ کسی رو نشناسی.من حو صله اینجور جمع ها رو ندارم
طلا کنارم نشست بشقاب میوه رو رو پام گذاشت.نگاهش کردم.
-طلا:یه کمم حرف بزنی بد نیست
-حوصله ام سر رفته من حوصله جاهای شلوغو ندارم
-طلا:می خوای بریم تو بالکن بشینیم
این بهتر بود.قبول کردم
روی صندلی نشستم.رفت تو و با نسکافه داغ برگشت.تشکر کردم.خودشم نشست
-طلا:از اینکه زوری اومدی ببخشید
-نمی شه بریم.در ضمن بدونی بد نیست من تحت هیچ شرایطی برنامه پنجشنبه هامو بهم نمی زنم.
-طلا:نمی شه یه روز دیگه هم بمونی.فردا دختر خالم فرشیده می یادومی خوام ببینمش.یه دختر ماه داره اسمش رامشه خیلی دوسش دارم.می خوام ببینمش تو نامزدیم نبود.فقط یه روز
-به شرطی که با من برگردی
تعجب کرد
-من نمی زارم بمونی اونم وقتی این پسرخالت اینجا هست
با تعجب گفت
-طلا:فریدو می گی.حرفی زده
-نه پس بابامو می گم.اصلا ازش خوشم نمی یاد نچسب.باید کفاره بدی واسه دیدنش
خندید
-طلا:قبوله بر می گردم باهات
با دیدن آفتاب همه هوس ساحل کردن.باهاشون رفتم.روی تخته سنگی نشستم و به دریای طوفانی چشم دوختم.هشت ساله شمال نیومدم.هشت ساله هیچ کاری نکردم.فقط خارج از کشور درس خوندم و این چند سال اخیرو یه باشگاهی رفتم.از صاحب همون باشگاه که همکلاسیمم بود و زوری با من دوست شد.چقدر کم.با چشم دنبال طلا گشتم دیگه داشت ظرفیتم پر می شد فرید خیلی دور و بر طلا می پلکید.دنبال بازی می کردن انگار دقیق شدم فرید از پشت کمر طلا رو گرفت بلند شدم داشتم به سمتشون می رفتم که با دیدن سیلی طلا روی صورت فرید ایستادم.آخ دستت درد نکنه به جا بود پسره چلمن.از همون جا با داد صداش زدم.یه چیزی به فرید گفت و اومد سمتم
-دیگه بدجوری داری از صبرم سواستفاده می کنی.این بوزینه واسه چی اینقدر دنبالت می پلکه.
بلند بلند نفس می کشید
-طلا:بعدا درباره ش حرف می زنیم
-بعدا مثلا کی
با حرص گفت
-طلا:بعدا .اعصابم الان خیلی خورده
راه افتاد و با عصبانیت رفت.ترجیح دادم چیزی نگم خودشم عصبانی بود.در و باز کرد.دختر بچه ای به سمتش دوید
-طلا جونم
-طلا:وای رامش ناز نازی طلا چقدر دلم برات تنگ شده بود
کنارش ایستادم.از تو بغل طلا یه نگاهی به من انداخت.چشمای گرد و مشکی با مزه ای داشت.با صدای بچه گانه ش گفت
-این کیه طلا
دستامو به طرفش دراز کردم
-بیا بغلم تا خودم بهت بگم خانم خوشگله بعد اگه دوست داشتی باهام دوست شو
بدون اندکی تعلل اومد بغلم.دستشو دور گردنم انداخت خیلی ناز و خواستنی بود.
همینجوری نگام می کرد
-اسمم آراده قرارم هست با طلا عروسی کنم
-یعنی می شی شوهرش
ایول بچه های امروزی
-آره حالا اسم شما چیه
-رامش
-اسمتم خیلی خوشگله دوست بشیم با هم
برگشت سمت پدرش
-رامش:بابا دوست بشم باهاش،آخه پسر گندش
همه خندیدن
-احمد:حالا بزار اول ما باهاش دوست بشیم
در همون حال که رامش بغلم بود با فرشیده و احمدم دست دادم.
-فرشیده:مامان بیا پایین آقا آرادو اذیت نکن
گردنمو محکم چسبید
-رامش:ا....مامان ما با هم دوستیم
طلا دستاشو زد به کمر
-طلا:رامش خانم منو به همین زودی فروختی
-رامش:نه تو ام دوست دارم طلا
-اصلا به من و دوستم چی کار دارین شماها
-احمد:بردارش مال خودت تا صبح که فک زد برات بهت می گم
یه ماچ از لپ تپلش کردم.خیلی بچه دلنشینی بود.با هم نشستیم و بازی کردیم.از بچه ها خیلی خوشم می یومد.به صدای اس ام اس گوشیمو نگاه کردم
{یعنی الان داره شمال بهت خوش می گذره پسر عمو}
پفی کردم.آخه به تو چه ستایش.طلا تو آشپز خونه با مادرش و فرشیده بود.مامانش از آشپزخونه اومد بیرون
-ناهید:آراد راسته فردا می خوای بری
-علی پدر طلا:آراد جان چیزی شده
تا اومدم حرف بزنم طلا جواب داد.
-من باید برگردم به خاطر من بر می گرده.یادم نبود باید جای یکی از مربیها باشم.در ضمن آراد از اول به من گفته بود پنجشنبه ها جایی نمی ره من فراموش کردم.جبرانشم رفتنمونه
رامشم اومد بغلم نشست سرشو بالا کرد و نگاهم کرد
-نرو آراد ما تازه دوست شدیم
خندیدم
-باید برگردیم.ولی هر موقع اومدی خونه طلا زنگ بزنی سریع خودمو می رسونم
مادرش دلخور شد.بعدش باهام سرسنگین بود اما برام اصلا اهمیتی نداشت داشتم خفه می شدم تو اون همه شلوغی
صبح زود با اخم و تخم مادر طلا که بدرقه راهمون کرد راه افتادیم.خوشبختانه خلوت بود و زود رسیدیم
***
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، Golabatoon ، افسون67 ، آیدابانو ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، hunter life ، پوران
#22
از زور دستشویی صبح زود بیدار شدم.خواب از سرم پرید .از بیرون صدای حرف می یومدیه کم لاشو باز کردم صدای آتنا و طلا می یومد
-آتنا:خب حق با توئه ولی یه کم حوصله به خرج بده
-طلا:انگار زوری با من ازدواج کرده.نه زنگی نه یه اشتیاقی برای بیرون رفتن.حرف زدن که بماند.شدیدا کم حرفه اصلا نمی دونم جطور باید سر صحبتو باهاش باز کنم.یه کم انرماله.مشخصه زیادم از من خوشش نمی یاد
-آتنا:طلا جونم اونجوری نگو
پس چه جوری بگه راستشم همینه
-طلا:نمی دونم آتنا می ترسم حسش به من اونی نباشه که دلم می خوادو منتظرشم.علاقه تو ازدواج خیلی مهمه
-آتنا:تو چی آرادو با چه معیاری انتخاب کردی
-طلا:خب خوشم اومد ازش ولی فقط با خوش اومدن من که نیست پسندیدن ظاهر هم یه چیزه اما علاقه و عاطفه هست که رابطه رو پررنگتر می کنه اما اراد نمیشه باهاش صمیمی پیش رفت تا یه حدی بیشتر با آدم مچ نمی شه.
صدای خندش اومد.با مزه می خندید
-طلا:این داداش جونت با همه عیب و ایرادای عجیب و غریبی که داره ها مثل گوجه سبز می مونه...
-آتنا:زهر مار باز رفتی تو فاز تشبیه
حرصم گرفت از دستش درو بستم.از این اخلاقش که برای هر چیزی صفتی می ذاشت خوشم نمی یومد.البته این کارو خودمم قبلنا می کردم ولی فقط قبلنا! درو باز کردم و بیرون رفتم.جفتشون سلام کردن ولی جوابشونو ندادم.از تو یخچال برای خودم یه لیوان شیر ریختم.شاید طلا حرف بدی نزده بود ولی من دیگه ظرفیت اینجور حرفا رو نداشتم.شاید هم بی جنبه شده بودم نمی دونم در هر صورت عصبانی بودم.آتنا همینطور به کارام نگاه می کرد
-آتنا:سلام عرض شد برادر
علیک
-آتنا:طلا هم سلام دادن البته
-اونم علیک
حرصش در اومد
-آتنا:چته صبح اول وقتی خواب بد دیدی
چشمامو تنگ کردم و زل زدم بهش
-به تو چه
طلا از آشپزخونه رفت بیرون
-کجا
با تعجب بر گشت
-طلا:حاضر شم می خوام برم باشگاه
-زود تر!می رسونمت
آتنا با اخم جلوم ایستاد
-آتنا:چته چرا اینجوری باهاش حرف می زنی
-دوست دارم فضولی
زدمش کنار و از آشپزخونه رفتم بیرون.رفتم حاضرشدم.هیچ حوصلشو ندارم.حوصله خودمم ندارم .با سرعت رانندگی می کردم.به صداش از فکر بیرون اومدم
-آراد
دادزدم
-حرف نزن که خیلی کفریم از دستت می زنم سقط می شی
با تعجب نگام کرد
-مگه چی کار کردم؟
دیگه رسیده بودیم جلوی در باشگاه.ماشینو نگه داشتم.با عصبانیت گفتم
-بفرمایید
-طلا:ازت یه سوال پرسیدم
داد زدم
-من از پس تو ام بر نیام که دیگه آراد نیستم.در افشانیهای صبحتون به گوشم رسید خانم.من اجبار نمی بینم اگه دلت نمی خواد با من ازدواج نکن خیلی راحت می تونی نامزدی رو بهم بزنی برام اصلا مهم نیست فکر نکن همچین دارم له له می زنم برات ولی چرت و پرت تحویل این و اون نده.اینقدرم اشک تمساح نریز
با گریه همراه با ناله گفت
-طلا:دستمو داری می شکنی
تازه فهمیدم دستم دور بازوی لاغرش حلقه شده و داره با قدرت فشار می ده.دستامو از دور بازوش باز کردم با چشمای به اشک نشستش نگاهم کرد بعد پیاده شد.من کجا برم فریاد بزنم.......دیگه دارم خفه می شم.این غلطی که کردم خارج از تحمل منه
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، Golabatoon ، آیدابانو ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، afsaneh_ms ، hunter life ، پوران
#23
.بی هدف تو خیابونا گشتم.خودمو جلوی شرکت عمو دیدم.پیاده شدم رفتم داخل.منشی با کنجکاوی نگاهم کرد
-امرتون
-معتمد هستم خانم تشریف دارن آقای معتمد
-سلام پسر عمو راه گم کردی
-سلام دختر خاله هست بابا
-آره بیا تو
داخل اتاق شدم عمو با خوشحالی بلند شد و باهام دست داد.نشستم رو مبل ستایشم روبروم.حالا هی زل بزن و نگاه بکن که چی مثلا.قلبم که نمی لرزه هیچی حالم بد می شه تازگیا.تو رو می بینم یاد حماقتم می افتم.تلفن اتاق عمو زنگ زد بعد قطع کردن رو به من کرد
-عمو:آراد عمو یه دقیقه بشین الان بر میگردم.ستایش بابا بگو چای بیارن برای آراد
یه وری خندید.لم داد رو مبل پاشو انداخت رو هم.سرمو انداختم پایین.من حاضرم تا ابد با طلا باشم ولی با تو نه!
-ستایش:خب پسر عمو.نامزد بازی خوش می گذره
-چرا بد باشه
با حالت مسخره خندید
-ستایش:وای خدا مسخره!اینقدر با احساسات این دختر بازی نکن.تو همیشه ازت کارای مسخره سر میزنه.بزرگ شدی دیگه 26 سالته.می خوای باور کنم طلا انتخاب خودته،تو هیج وقت به غیر از حرف مامان بابات حرفی نمی زنی.ادای این آدمای عاشقو در می یاری یه نگاه به خودت بنداز تو آینه.واقعا قیافت مسخره ست.
گوشه لبم به خنده کش رفت.تو رو سَنَنه.
آره دیگه اگه مسخره نبودم که مضحکه دست تو نمی شدم
-چرا حالا اینقدر حرص می خوری دختر خاله.من دلم می خواد اینجوری باشم
-ستایش:با احساسات این دختر بازی نکن،یه نگاه به خودت بنداز
-چی داری می گی واسه خودت
گوشیم زنگ زد.آتنا بود
-بله آتنا جان
-آتنا:سلام آراد با طلایی
-سلام نه شرکت عمو هستم
-آتنا:طلا نیومد خونه پس.
-شاید هنوز باشگاهه
-آتنا:حواست هست ساعت چنده.چهار بعد از ظهره خان داداش حواس جمع
حالام باید دنبالش بگردیم......اه!
-سوزن که نیست گم شه .می رم خونشون یه سر می زنم شاید رفته خونه
قطع کردم.با حالت مسخره خندید
-ستایش:حتی نمیدونی کجاست تو دیگه کی هستی پسر عمو.اسمشو می دونی یا زنم صداش می زنی
پوزخند زدم
-ستایش:بدم می یاد از این اخلاقت که حتی کارای خودتم نمی تونی توجیه کنی
توجیه !من احتیاجی برای توجیه خودم نمی دیدم.دیگه زیادی داشت ور می داد
-من ناراحت نمی شم اگه یه وقت با من حرف نزنی دختر خاله.سر افرازم می کنی منو نادیده بگیری
لبخندش محو شد.بلند شدم که برم همون لحظه عمو وارد شد
-کجا آراد جان
-ستایش:میره دنبال  نامزدش بگرده
عمو بهش چشم غره رفت.محکم نفسمو بیرون دادم
-عمو می خواستم راجع به نیوشا بگم باشه  وقت دیگه الان باید برم
سوار ماشینم شدم و به سمت خونه طلا گازشو گرفتم.
در زدم باز کرد.چشمای قرمزش حاکی از یه دل سیر گریه بود.رفتم تو درو بستم
-یه وقت نگی کسی نگرانت میشه.حیفه یه کم به مغزت فشار بیاری
نیشخندی تحویلم داد
-طلا:اون یه نفر مسلما تو نیستی
نگاهش کردم
-برای چی اومدی اینجا
-طلا:خونمونه مثل اینکه.اینجا دیگه مزاحم کسی نیستم
-حرفمو فهمیدی دارم می گم واسه چی بی خبر پا شدی اومدی خونه
تلخ خندید.ساندویچی که دستش بود روی میز عسلی گذاشت.بعد گیره موهاشو باز کرد و پشتشو به من کرد و راه اتاقشو در پیش گرفت.بیشتر حرصم گرفت.من حوصله خودمو هم نداشتم چه برسه به ناز کشیدن از طلا
-با تو بودم حاضر شو
-طلا:برو من نمی یام
-کلا رو نروی.پاشو حاضر شو دیگه تکرار نمی کنم
عصبی خندید
-طلا:آره!برو .اگه من رو نروم ببین تو چی هستی
-من که گفتم خوشت نمی یاد می تونی بهم بزنی
با اخم برگشت سمتم
-طلا:هی می گم چیزی نگم بزارم متین باقی بمونم توی غول بیابونی نمی خوای بزاری
-بگو هر چی دلت می خواد من تحملم زیاده که تا الان زنده ای
اشکش ریخت
-طلا:من که می دونم به زور مادرت با من ازدواج کردی پس فیلم بازی نکن
عصبی خندیدم.دستامو به کمرم زدم
-آتنا دیگه بهت چیا گفته
یه وری خندید
-طلا:یعنی فکر می کنی آتنا به من می گه همچین قضیه ای رو.خودت اینقدر تابلویی که......
گریه نذاشت حرفشو بزنه.با حرص میز عسلی که ساندویچشو روش گذاشته بود برگردوند
-طلا:نمی دونم من احمق دارم برای چی گریه می کنم.نمی خوای منو نخواه اصلا مهم نیست ولی آقا پسر خودت نامزدی رو بهم می زنی من یه همچین کاری نمی کنم .بزار فکر کنم من یه عیب و ایرادی دارم اصلا برام مهم نیست
اشکاشو پاک کرد
-کاش صبح تو که فال گوش ایستاده بودی تا تهش گوش می کردی.ولی خیلی خوب شد به قضیه شک داشتم ،به این که این ازدواج با زمینه اینکه تو قبلا کس دیگه ای رو می  خواستی از طرف تو باشه یا نه که معلوم شد ولی حالا هم خیلی دیر نشده
دوباره اشکاش ریخت.ناراحت شدم.نمی خواستم بدونه.من نمی خواستم شخصیتش خورد بشه.منی که می دونستم علاقه یک طرفه چقدر ناراحت کننده ست.نمی خواستم طلا بدونه این خواسته قلبی من نبوده.ولی حقیقت این بود که من خیلی هم از طلا بدم نمی یومد.نگاهش کردم اشکاش بی صدا می ریختن پایین
-کسی قرار نیست نامزدی رو بهم بزنه حاضر شو بریم
-طلا:چیه واقعا می خوای ادامه بدی اونم با من.کسی که حتی تحمل حضورشو نداری
-طــــــــــلا!! بس کن یه حرفی پیش اومده دنبالشو نگیر
دستاشو زد به کمرش
-طلا:اِ......نه بابا به همین راحتی
بلند گفتم
-طلا
داد زد:
-طلا:صداتو بالا نبر واسه من.منتی سرم نداری روی دست مامانم نموندم که تو اگه منو نخوای بیفتم بمیرم از ناراحتی.فکر کردی کی هستی.من احمق بودم که صرف شناخت خانوادت بی برو برگرد جواب مثبت دادم.من خریت کردم.............تو هم حتما یابو برت داشته که کسی هستی.......برو بابا دلت خوشه
-به جای این حرفا راه بیافت اینقدر چرت و پرت نگو تا دهنمو وا نکردم
-طلا:برو بابا من چی می گم تو کجایی
داد زدم
-می گم راه بیافت
اومد جلوم ایستاد.زل زد بهم با حرص
-طلا:به اشکام نگاه نکن از درموندگی و ضعفم نیست از حماقت خودمه هی مثل سیل می ریزه.میام نه به خاطر تو به خاطر دوستیم با آتنا می یام.یه چند روز خوب فکر کن بعد نامزدی رو هم خواستی راحت بهم بزن بدون عذاب وجدان .فکر نکن یه ذره حسرت به دل این ازدواج می مونم.تو شاید برات مهم نباشه بعد عشق اولت با کی باشی ولی برای من مهمه.خودمو الکی اسکلت نمی کنم قر و غمز ه اضافی هم ندارم خرجت کنم پس اینبار با اجبار تصمیم نگیر آقا آراد
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، sky nigth ، afsaneh_ms ، hunter life ، پوران
#24
اینبار دیگه آوار شدم.حرفش برام سنگین اومد.چراشو دیگه نفهمیدم.ولی حوصله حرف زدنم نداشتم.ساکت و بی صدا مانتوشو پوشید و را ه افتاد.بعد کلی سکوت سعی کردم سکوتو من بشکنم.چه جونی کندم تا یه چیزی به ذهنم برسه بگم
-چی می خوری برات بگیرم ناهار نخوردی
بدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت
-طلا:هیچی فقط برو خونه لطفا
-ببین طلا من یه بارم بهت گفتم به ستایش حتی یک ثانیه هم فکر نمی کنم
تو همون حال گفت
-طلا:نمی خواد توضیح بدی فقط زحمت بکش فکر کن ببین چی می خوای منو مچل خودت نکن.ضمنا همونقدر که تو تحمل منو نداری منم ندارم پس زودتر برو خونه
نمی شد باهاش حرف زد.تقصیر خودم بود با گفتن  همچین موضوعی کارو خودم خراب کردم.نه واقعا خدا به قول ستایش فکر کردی کی هستی تا همه برات بمیرن.خداییش تو جز یه قیافه خوب چی برای جذب کردن یه دختر داری.اینم دومین نفر که از من بدش می یومد.به خودم اینبار پوز خند زدم
از ماشین پیاده شد .بدون اینکه منتظر من بشه درو کوبید و رفت تو آسانسور .بی خیال آراد فوق فوقش بهم می زنی دیگه مگه همینو نمی خواستی.ولی من دلم نمی خواست نامزدی رو بهم بزنم چرا؟یکی به من چراشو بگه
سلام کردم و و رفتم تو اتاقم.هنوز به دقیقه نکشیده بود در اتاقم باز شد
-یه زمونی در می زدی آتنا خانم
با ناراحتی گفت
-آتنا:طلا برای چی اینجوری گریه می کنه آراد چی بهش گفتی
با اخم آروم با انگشتم زدم رو پیشونیش وگفتم
-آهای خواهری طلا دوستته درست ولی الان زن منه یه سری چیزا خصوصیه.باید به تو هم جواب پس بدم
دست به سینه ایستاد
-آتنا:دِ..نشد داداشی.اینجاشو خراب کردی.تو از حرف صبح طلا ناراحتی می دونم.واسه یه چیز خیلی مسخره قشقرق کردی.ولی اون حرف بدی نزد به خدا.طلا گوجه سبز خیلی دوست داره زیاده از حد.یه عادتیم داره حالا بد یا خوب ...هر چیزی رو که خیلی دوست داشته باشه به همین تعبیر می کنه یه حرف دخترونه بین دوتا دوست .شاید برات مسخره بیاد ولی اون این کارو می کنه.فقط می خواست با زبون خودش اونم فقط به من که دوستشم و از قضا خواهر شوهرش بگه که خیلی دوست داره.خراب کردی آقا آراد.بی دلیل ناراحتش کردی.ولی اینم بگم طلا از هر کی دلگیر بشه حالا حالاها از دلش در نمی یاد.یه چیز دیگرم بگم نه به خاطر اینکه خودم خیلی طلا رو دوست دارم نه!یه نصیحت خواهرانه از یه خواهر کوچیک ،مثل طلا پیدا نمی کنی پسر خوشگله
پشتشو کرد و رفت.خراب کردم ؟!تا حدودی آره خب.حق با آتنا بود اونا داشتن با هم حرف می زدن نباید اصلا به روی خودم می آوردم.ولی گفت طلا حالا ها از دلش در نمی یاد خب نیاد.
دراز کشیدم.اینجا بهتر از هر جایی بود.بیخیال ناراحتی طلا.اصلا واسه چی ناراحت شد حق با من بود.داشتم به همین چرت و پر تا گوش می کردم در اتاقم باز شد
-مامان:بیا شام
وقتی رفت بلند شدم شلوارک رو درآوردم و گرمکن پوشیدم .رفتم تو آشپزخونه.پکر شدم اما....فقط من و مامان بودیم
رفتم جلو صندلی کشیدم و نشستم
-کو پس بقیه
زیر چشمی نگاهم کرد
-مامان:طلا شبا شام نمی خوره آتنا هم غذا شو برو تو اتاق با طلا باشه
با حرص چنگال پر از ما کارو نی رو بردم تو دهنم و گفتم
-جهنم
ماما قاشقش رو تو بشقاب گذاشت و خیره شد به مت
-مامان:آراد طلا خواهرت نیست زنها به توجه نیاز دارن.دوست دارن مردشون دائم بهشون توجه کنه.اینطوری نمی تونی پیش بری...سرد و یخی.....آدم گریز.....باید باهم باشین همش.نامزدی برای شناخت همدیگه ست.نه تو اینجا اون پیش آتنا.. غرور تو ازدواج و عشق معنا نداره..     نزار حرف مفت بعضیا که میگن به زور من ازدواج کردی درست در بیاد..
با تعجب به مامان نگاه کردم لبخند زد اما چشماش غمگین بود
-مامان:بابات به خوابم اومد.گفت آراد انداختی اون سر دنیا که چی بشه.ازم ناراحت بود.خواب آنقدر واضح بود که !..یه انگشتر بهم داد گفت اومدش بهش بگو بندازه دست عشقش.تعبیرم از خواب این بود که دلش می خواد تو برگردی و اینجا سر و سامون بگیری.خود تم قبول کردی ازدواج کنی و من دختری رو بهت معرفی کردم.(دست شو روی دستم گذاشت )طلا دختر خیلی خوبیه و واقعا شایسته همسری هست .اینجوری با هم نباشین
در همین حین زنگ آیفون بلند شد .مامان گفت من جواب میدم و بلند شد
-بفرمایین.....
....  
-مامان:آژانس.. نه والا سید ما آژانس نخوا...
صدای در اتاق آت نا اومد.اتنا هول خودشو پرت کرد تو حال
-آتنا:آی مامان...ما زنگ زدیم به آژانس واسه طلا
لقمه تو دهنم ماسید .سریع برگشتم طلا رو دیدم با ساک دستی کوچیکش که از مسافرت باهاش بود.بازم گریه کرده بود...چشماش پف داشت.   ساک و گذاشت زمین و اومد طرف مادرم
-خاله ببخشید زحمت دادم
گوشام اشتباه میشنوید شاید به مادر من که تا دیروز مامان جون می گفت گفت خاله
-مامان:این کارت یعنی چی طلا.تو دست ما امانتی.مگه اولین بار ته اینجا می مونی
شرمنده سرشو پایین انداخت
-نه خاله ولی خب برم بهتره
دیگه صبرم تموم شد با عصبانیت ازشون گذشتم و به سمت در خونه رفتم .با تمام توان کوبیدم و رفتم پایین.پول راننده آژانس رو پرداخت کردم.دختره ی پر رو اصلا یه ذره به کاراش فکر نمی کنه.غر غر کنان وارد خونه شدم اما اثری از طلا و آت نا نبود.دوباره به اتاق رفته بودن.مامان تو آشپزخونه سرگرم شستن ظرفها بود منم بیخیال غذا خوردن شدم و دوباره به اتاقم برگشتم.روی تخت دراز کشیدم و دسته اما زیر سرم بردم.به سقف سفید زل زدم.چهره طلا اومد تو ذهنم.به حرفه ای مامان فکر کردم.اما برام سخت بود یهو پذیرفتن طلا تو زندگیم شاید اگر کمی می گذشت و من اونو تو همین دوستی اش با آتنا میدیدم کم کم احساسی هم بهش پیدا می کرم اما یهو پرتش کردن وسط زندگیم.من اخلاق بدی داشتم از بچگی هم همینطور بودم.آره شر و شلوغ و غد و حرف گوش نکن بودم اما کلا خیلی دیر با بقیه دوست و صمیمی میشدم.الانم همون حالت بود بویژه طلا دختر هم بود و قرار بود همسر آینده باشه... آه خدا مغزم داشت از اینهمه فکر منفجر میشد ..  بین ما سو تفاهم بدی و بزرگی پیش اومده بود و طلا فکر میکرد من عاشق و واله ستایش بودم و حالا برای فراموش کردن ستایش با اون ازدواج کردم اما خبر نداشت من به اندازه موهای زیاد سرم از دختری که شور و نشاط زندگی رو ازم گرفت متنفر بودم
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، sky nigth ، afsaneh_ms ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، hunter life ، پوران
#25
صبح زود از خواب پاشدم .از تو هال صدایی شنیدم بلند شدم و رفتم تو هال خبری نبود رفتم سمت سالن پذیرایی.طلا تنها روی مبل نشسته بود و سرش تو مو بایلش بود.یه تک سرفه کردم تا نترسه.سرشو حتی بلند نکرد در همون حال خیلی آروم گفت
-طلا:صبح به خیر
-همچنین.برای چی این موقع صبح بیداری
سرش باز تو موبایل بود بعد یه مکث کوتاه گفت
-طلا:من عادت دارم این موقع بیدار شم
روی مبل روبروش نشستم دستمو زدم زیر چونمو نگاهش کردم .طلا زیبا بود آرامش خاصی توی چهرش داشت وقتی نگاهش می کردی آروم می شدی.من نگاهش کردم انگار برای اولین باره می بینمش ولی سر از موبایلش بر نداشت.کفرم در اومد
-چی توی اون موبایلت هست که اینقدر چفتشی
سرشو بلند کرد و نگاهم کرد.لبخند کمرنگی زد
-طلا:با اینکه می دونم ربطی بهت نداره می گم دارم کتاب می خونم
خندیدم
-یه کم زیادی زبون درازی
-طلا:من همینم که هستم مال بد بیخ ریش صاحبش.تو مجبور نیستی منو تحمل  کنی
یعنی نمی خوای نخواه.لجباز.!یه دنده!پررو!حاضر جواب
-طلا....!
نگام کرد.یعنی بگو می شنوم
-بابت جریان دیروز شرمنده
فقط لبخند زد.بلند شد که بره
-کجا تموم شد کتابت
برگشت
-طلا:بازم با اینکه به شما ربطی نداره دارم می رم باشگاه
-با چی
-طلا:به تو چه
بلند شدم.
-میرسونمت
چشماشو گرد کرد با لحن طعنه آمیزی گفت
-طلا:این دیگه نهایت لطفته برادر آتنا.نکنه دارم خواب می بینم.وای...............
نگاهش کردم.ناراحتی از چشماش می بارید.نگاهمو گرفتم و رفتم تو اتاق تا حاضر شم.از لحن خطابش خوشم نیومده بود من .........چرا ناراحت شدم !واقعا چرا؟
خب جواب سوالاتو نمی دونی اینقدر سوال نکن مسخره
تا اومدم بیرون از روی مبل بلند شد.سوار شدیم و راه افتادیم.با من حتی یک کلمه هم حرف نزد.من که از سکوت همیشه خوشم می یومد از سکوت این دختر ناراحت بودم.می دونستم طلا دختر پر حرف و پر انرژیه.سکوتش برای توئه آراد.حرف نمی زد با من خب من چرا حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم.جلوی باشگاه ترمز کردم.خواست پیاده بشه روشو کرد به من
-طلا:عصری دیگه دنبالم نیا.مامان و بابا اومدن بر می گردم خونه خودم.بابت لطف الانتونم ممنون.
-می یام دنبالت می برمت خونه
-طلا:لزومی به این کار نیست واقعا.من ازتون انتظار ندارم.کارای بعید ازتون سر نزنه
با حرص گفتم
-طلا!تمومش کن
نگاهم کرد.درو باز کرد که پیاده شه.درو بست صداش کردم.دولا شد.شیشه رو کشیدم پایین
-کی تعطیل می شی
-طلا:دو!خداحافظ
همین!رفت.باهام سرد بود نه پس بخاری باشه برات آراد.دلم برای خودم می سوخت که آخر و عاقبت منم همینه دیگه.نمی دونم چند ساعت همینجوری تو ماشین نشسته بودم و فکر می کردم یهو به خودم اومدم دیدم نیم ساعت تا  تعطیلی طلا هست.ماشینو روشن کردم و راه افتادم.جلوی در دیدمش.این پسره کیه داره باهاش حرف می زنه.ماشینو خاموش کردم و رفتم طرفش
-مشکلی هست
برگشت و با تعجب نگاهم کرد
-طلا:آراد فکر نمی کردم بیای
رو کرد به پسره که با قیافه کجو کوله شدش منو نگاه می کرد
-طلا:حرف آخرمم زدم.ایشونم نامزدم
بدون توجه به من رفت سمت ماشین.پسره رو یه برانداز کردم و رومو ازش برگردوندم.خوش تیپ بود بد نبود.اما اون با نفرت منو نگاه می کرد انگار که صد ساله منو میشناسن و ارث باباشو می خواد
پشت فرمون نشستم
-کی بود یارو
با حرص خندید
-طلا:وای آراد واقعا لزومی نداره بهت توضیح بدم
داد زدم
-با زبون خوش می گی یا یه جور دیگه ازت بپرسم حرف بزن
داد زد
-طلا:برای تو چه فرقی می کنه کیه.تو که در هر صورت نامزدیتو می خوای بهم بزنی یعنی عملا هیچ نسبتی با من نداری پس منو باز خواست نکن.
دوباره دادزدم
-طلا می زنم دهنت پر خون بشه ها.جواب منو بده چرت و پرت نگو.
سکوت کرد داد من رفت هوا
-جواب بده لال نشین نگاه کن
-طلا:اه!چی می خوای بدونی برادر یکی از دخترای باشگاه بود اسمشم پیمان بود در ضمن اگه بخوای بدونی
-خب
-طلا:خب به جمالت!بهم پیشنهاد دوستی داد رد کردم
بلند و عصبی خندیدم
-خوش به حالم
-طلا:قورباغه ناهارت!خب فهمیدی دیگه، نمی خوای راه بیفتی
-قبلا هم بهت پیشنهاد داده بود
کلافه پفی کرد
-طلا:آره بابا .اصلا فضولی مگه.من یه دخترم مثل دخترای دیگه که ممکنه در روز هزار نفر بهش پیشنهاد بدن.........
با عصبانیت برگشتم سمتش و داد زدم
-بقیه حرفتو ادامه بدی له و لوردت می کنم
نگاهم کرد ساکت شد.روشو کرد طرف پنجره
رگ غیرت من این وسط چه خودی نشون می ده.به طلا!... به زن من !پیشنهاد دوستی.زن تو...... ! عصبانی بودم در هر صورت طلا زنم بود خواسته یا نا خواسته! با علاقه یا بی علاقه!یه فحش آبدار بی ادبی رونه روح پسره کردم چشماش از کاسه در اومد.گازشو گرفتم و رفتم.تو راه موبایلش زنگ زد
-جانم مامان سلام
دست شو با حرص گذاشت روی سرش
-طلا:خب می گفتی با من نیست.. آه
....
با حرص گفت
-طلا:اوف .خیلی خب ...
نفس عمیق کشید
-طلا:میشه یه کم زحمت بدی بیای.رامش اومده پاشو کرده تو یه کفش که آراد خودش گفت من باشم اونم می یاد.خاطر خواهانت کم نیستن که..
قبول کردم و با هم رفتیم.رامش بمب انرژی و خنده بود.حضورش اخمهای طلا رو هم باز کرد .لحظه ای از کنارم جم نخورد.باهم بازی کردیم ؛نقاشی کشیدیم،گفتیم و خندیدیم و حسابی پسرخاله طلا فرید رو هم حرص دادیم.حتی بلند شدیم و با طلا و رامش بیرون رفتیم برای شام.برای مدتی حتی کوتاه ناراحتی بینمونو فراموش کردیم.به حرفهای رامش می خندیدیم .به علاقه عحیب و غریبش به من تو این مدت کوتاه.وقتی تو ره برگشت به خونه بودیم تلفن طلا زنگ زد
-طلا:بله مامان داریم می یام نزدیک خونه ایم
-.....
معلوم نشد مامانه چی گفت مثل اسفند رو آتیش رفت هوا.جیغ زد
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، sky nigth ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، hunter life ، پوران
#26
سلام.منو ببخشیم از تاخیر و اینکه رمان بعضی جاهایش شاید هنوز جای کار داره می  دونم. ولی من تصمیم گرفتم اونو اینطور بزارم چون اگه الان با این ترتیب آدامش ندم نمی تونم دیگه هیچ وقت. انشالله یک ویرایش اساسی روش انجام می دم و دوستان دیگه هم انشالله هم همراهی می کنم و هم توی ویراست کمک .ممنون که نوشته ناپخته من رو می خونین
*********

-طلا:مـامــــــــــان!من نمی یام شیراز.برای چی بدون هماهنگی کاری انجام می دی.بزار عرق مسافرتت خشک بشه.تازه از شمال اومدی
-......
-طلا:آرادم نمی یاد.با زور که نمی شه برداشتش هی بردش جایی.عروسک که نیستش با خودم بر دارم هر جا ببرمش
-........
-طلا:نه بهش نمی گم و شیرازم نمی یام.والسلام نامه تمام
رامش صندلی عقب خواب بود
نگاهش کردم زیر لب غر غر می کرد
-یواش تر رامش بیدار میشه....خبریه
نگام کرد
-طلا:طاها برادرم چون نتونست خانومش برای نامزدیمون مرخصی بگیره و بیاد حالا دعوتمون کرده شیراز.ولی نگران نباش گفتم نمی ریم خیالت تخت
خیالت تشک.من از مسافرت خوشم نمی یاد.اصلا حوصله این جنگولک بازی ها رو ندارم .من اصلا آمادگی خیلی چیزا رو ندارم.ولی اگر نمی رفتم برای طلا بد می شد در هر صورت من غیر آدمیزاد شوهرش بودم تقصیر اون نبود که من آدم معاشرتی نبودم.یه بار دیگه هم باید با دل دیگرون باشی بی خیال.یه نفس عمیق کشیدم
-زنگ بزن بگو می ریم
عصبی خندید
-طلا:بگو نونت نبود آبت نبود شوهر کردنت واسه چی بود.تو مجبور نیستی کاری کنی که دوست نداری.چون خودمم دوست ندارم شیراز برم .اونجا رو دوست ندارم.آخرشم که قراره نامزدی بهم بخوره پس زیاد به خودت فشار نیار
بلند گفتم
-بسه دیگه.نامزدی بهم نمی خوره.آره من به پیشنهاد مادرم ازدواج کردم نه به اجبارش.منم آدمی نیستم که تو نگاه اول عاشق یکی بشم ولی منکر اینم نیستم که ازت خوشم اومد و پیشنهاد مادرمو قبول کردم.کی می تونه یکی رو مجبور به ازدواج بکنه ها؟.تموم می کنی این بحثو.همین الانم زنگ میزنی می گی میریم شیراز فقط دو سه روز.من زیاد مسافرتی نیستم اینم اخلاق گند منه ربطی هم به خواستن یا نخواستن تو نداره بفهم .....
آه کشید
-طلا:پس فقط دو روز .من خودمم شیرازو دوست ندارم
-باشه.بهتر هرچی کمتر بهتر
گذاشتمش خونه و برگشتم خونه.خسته بودم جسمی نه! فکری،روحی،نمی دونستم چی می خوام هیچ انگیزه ای نداشتم.ازدواج برام شور و هیجانی نداشت.از طلا بدم نمی یومد انصافا ولی دلبسته شدن ،دوست داشتن ،نمی خواستم دوباره مهر کسی به دلم بیافته،نه نمی خواستم من دوست نداشتم به کسی وابسته شم.آدم نبودم که اگه به کسی وابسته بشم درجه اش خیلی شدیده بعدش فقط یه اتفاق کوچیک منو داغون می کنه.دوست نداشتم به کس دیگه ای وابسته باشم.هنوزم بعد پدرم وضع روحی نابسامانی داشتم اصلا دوست داشتن به چه دردی می خوره
اس ام اس گوشیمو باز کردم
«فردا شب بلیط داریم برای شیراز»
وای مسافرت!!ای خدا .جواب دادم
«اوکی»
هه!چه با حال حرف دیگه ای به ذهنم نرسید بزنم.دامنه لغات ذهنم نکنه ته کشیده از بس ازشون استفاده نکردم.
***
پاسخ
 سپاس شده توسط sky nigth ، Golabatoon ، AmirHafez ، خسته ی روزگار ، hunter life ، پوران
#27
نشستم کنارش روی صندلی.بدون توجه به من سرشو تکیه داد به پشتی صندلی.اخم ابروهای خوش فرمش زیاد بود امروزانگشتمو گذاشتم وسط دو ابروش. چشماشو باز کرد
-وا کن این اخما رو خط افتاد بین ابروهات.یعنی اینقدر ناراحتی
خندیدم و رومو برگردوندم.انگشتشو گذاشت جای چال گونم
-تو هم یه کم استفاده کن از اینا بی استفاده افتاده اینجا
نگاهم به چشمای خماریش گره خورد.حالت چشماش زیبا بود مخصوصا با نوع آرایش چشمش.لبخند زدم
-بیخیال
دیگه حرفی نزدم.
در و طاها برامون باز کرد، دست داد و.یه خانم جوون با یه بچه کوچولو خیلی نازنازی که مریم همسرش و دختر کوچیکش بود بهم معرفی کرد.ناخودآگاه به سمت بچه ها جذب می شدم
-وای طلا این چقدر ماهه مثل تو می مونه
با خانوم طاها مریمم دست دادم.بچه رو از بغل مادرش گرفتم
-خیلی نازی تو اسمش چیه طلا
-طلا:طناز جیگر عمه طلاشه
تو بغلم اصلا غریبی نکرد.انگشتشو صاف کرد تو چشمم.خندیدم خیلی خوردنی بوذ
-طاها:این بچه تعجب بغل شما اومد اصلا با غریبه ها میونش خوب نیست
-طلا:احتمالا آراد مهره مار داره
حرفش طعنه داشت ولی بی جواب می موند بهتر بود
اونشبو فقط با طناز سرگرم شدم.تا فردا شب اصلا از خونه بیرون نرفتیم.کلافه بودم،عصبانی بودم،بی حوصله بودم،بی قرار بودم.دلم اتاق خودمو می خواست،سکوت اتاقمو دوست داشتم
توی هال نشسته بودیم
-ناهید:طلا مامان با آراد برید بیرون شیرازو بهش نشون بده تا وقت شام
طلا کلافه بالاخره سرشو از توی اون موبایلش که آخر می زدم می شکوندمش بالا آورد
-طلا:من جایی نمی رم شرمنده
با غیظ نگاهش کردم
-منم اصلا برام فرقی نمی کنه که برم بیرون یا نه خودتو خیلی تو زحمت ننداز
بلند شدم عذر خواهی کردم و رفتم بالا تو اتاقی که به من اختصاص داده بودن.هنوز درو نبسته بودم صدای پدرش شنیدم
-علی:طلا رفتارت با آراد اصلا صحیح نیست.
-طلا :من کی رفتم شیرازو گشتم که این دومین بارم باشه.شما نباید این پیشنهادو می دادین چون می دونستین قبول نمی کنم
-ناهید:در هر صورت کارت درست نبود.اون موبایلتم بزار کنار یه دقیقه
درو بستم و رو تخت ولو شدم.کی می شد از اینجا بریم.چشمامو بستم بلکه خوابم ببره ولی نبرد.جام عوض می شد بد خواب می شدم.تقه ای به در خورد
-بله
-طلا:آراد خوابی .بیام تو
-نه خواب نیستم بیا
اومد تو درو بست
-طلا:برای شام صدات کردم نیومدی
-میل نداشتم
پوزخند زد
-طلا:تو میل به چه کاری داری
نگاهش کردم
-طلا:دوست داری بریم تو بالکن.خیلی حال می ده
سوئیشرتمو پوشیدم و رفتیم تو بالکن روی نیمکت نشستم.یه بخاری برقی توی بالکن بود به برق زد  پیشم نشست
سکوت بود بینمون.حرفی برای گفتن نداشتم به بخاری برقی نگاه می کردم که داشت کم کم المنتاش قرمز می شد.هوای اونجا زیادم سرد نبود
-طلا:یه سوال بپرسم ازت البته اگه حال حرف زدن داری
-بپرس
-طلا:سوختگی گردنت برای چیه
خندیدم
-شیطنتهای بچگی.من بلا سر خودم زیاد آوردم.بچه شر و حرف گوش نکنی بودم.از هیچی نمی ترسیدم.سرم از دو سه جا شکسته.اینم جای سوختگی آب جوش از سماوره.اینقدر داغ بود که وقتی ریخت روم پوستم قلفتی بلند شد.بعدشم جاش موند.البته الان خیلی کمرنگ شده.تنها کاری که بچگی ناراحت بودم نمی تونم انجام بدم این بود که چرا نمی تونم روسقف راه برم.
رومو کردم بهش با حیرت نگاهم کرد
-چیه باورت نمی شه دارم از خودم می گم.
کف دستمو به طرفش گرفتم.بین انگشت شصت و سبابه رو بهش نشون دادم.جای بخیه بود
-اینجارم با تیغ بد جوری بریدم.پنج تا بخیه خورد.
کف اون یکی انگشتمو نشونش دادم.از کنار انگشت کوچیک تا مچ .اونجا هم جای سوختگی بود
-اینجارم با اتو سوسزوندم.ها....راستی یه جای بخیه هم روی پهلوم دارم رفتم با کله تو شیشه سرم برید ولی شیشه پهلومو بد پاره کرد.جای یه زخم کهنه هم روی پام دارم کلا وصله پینه زیاد دارم.دیگه فقط خودمو نکشتم جای شکرش باقیه
-طلا:خدا پس تو رو نگه می داشته
-هــــــــــــه!آره خدام دید هر چی بزرگ می شم آدم نمی شم جور دیگه آدمم کرد
-طلا:منظورت چیه
آه کشیدم
-من کلا بچه شری بودم از پدر و مادر بگیر تا بقیه همه از دستم عاصی بودن.وقتی می گفتن آراد داره می یاد تن و بدن همه می لرزید.تو هر سنی یه جور اذیت کردم
جیغ مامان از دستم همیشه هوا بود تنها کسی که پی اذیتهام به تنش نمالید آتنا بود اونم چون خیلی برام عزیز بود.هر کی یه خاطره از من داره خلاصه.خدا رو هم عاصی کردم آخر بابامو گرفت تا بشینم ساکت سر جام.الان خیلی بچه خوبی شدم.
-طلا:از آتنا شنیدم پدرت ناگهانی فوت کرد
-بابا مریض بود .آخر از پا درش آورد بیماری.سال آخرم سرطان ولش نکرد.یه شب که حالش بد شد تا به بیمارستان برسه تموم کرد
قلبم درد گرفت.چه شبی بود هنوزم فراموش نکردم.باورم نمی شد پدرمو به همین راحتی از دست دادم.هشت ساله گذشته ولی چرا برای من هنوزم اینقدر تازه ست
آه کشید
-طلا:درک می کنم خیلی سخته.منم تو همین شیراز خواهرمو از دست دادم
چشمام از تعجب گرد شد
-طلا من نمی دونستم تو خواهر داشتی
پاسخ
 سپاس شده توسط Golabatoon ، خسته ی روزگار ، AmirHafez ، hunter life ، sky nigth ، پوران
#28
-طلا من نمی دونستم تو خواهر داشتی
-طلا:الان که ندارم.دوازده ساله که مرده.با یه کامیون تصادف کرده بود.نامرد گذاشته بود رفته بود.طناز جون داد.دوازده سالش بود منم ده سالم طاها اون موقع بیست سالش بود.تو راه مدرسه تصادف کرد
حالم بد شد
-چقدر وحشتناک
اشکش در اومد
-طلا:من ندیدیمش ولی هرکی دیده بود می گفت صورتش له شده بود.اونسال من همه امتحانامو رد شدم.مدرسه نرفتم.با طناز مثل دوقلو بودیم اینقدر که بهم وابسته بودیم.کوچیک بودم ولی یادمه مامانو چقدر دکتر بردن.چقدر قرص اعصاب می خورد.آخر پامو کردم تو یه کفش یا از اینجا می ریم یا من مدرسه نمی رم.این شد که اومدیم تهران.من شیرازو دوست ندارم هیچ وقتم سر خاکش نرفتم
-چرا
اشکاشو پاک کرد
-طلا:اون که دیگه بر نمی گشت چه فایده ای داشت.ما رفتیم تهران طاها موند همین جا.درس می خوند.دیدم با زم از من ناراحت شدی گفتم بیام دلیلشو بگم.هر چند می دونم خیلی هم برات اهمیت نداره.
دست به سینه نشست.نگاهش کردم .نیم رخ صورتش به من بود.
-دوست داری بری سر خاکش
شونه هاشو انداخت بالا
-طلا:برم بگم که چی بعد دوازده سال
-چیزایی که نمی تونی به کسی بگی
نگاهم کرد.نه من مطمئن بودم از نگاه های خاص این دختر خوشم می یومد.لبخند زد.بلند شد منم همینطور.نگاهم کرد ناراحت
-طلا:سرتو درد آوردم از بس حرف زدم شرمنده.یادم نبود تو از پر حرفی خوشت نمی یاد
من!من از خیلی چیزا دیگه خوشم نمی یاد.ولی به نظرم زیادم حرف نزده بودیم
-نه بر عکس خیلی شب خوبی بود
رفتیم تو اتاق.خواست دستگیره درو باز کنه برگشت دوباره سمتم
-طلا:اگه بخوام برم سر خاکش باهام می یای فردا،دلم یهو هواشو کرد
-آره!ولی بیدارم کن.من صبحها یه کم بد بیدار می شم
-طلا:باشه شبت بخیر
-شب تو هم بخیر
سوایچ طاها رو از رو ی اپن برداشت و به من داد.هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود
-طاها شاکی نشه با ماشینش رفتی
-طلا:نه بابا اصلا تو فاز این حرفا نیست
نشستم پشت فرمون و به آدرسی که داد رفتم.نزدیکی های قبر خواهرش یه گوشه ایستادم تا کارش تموم بشه.گریه می کرد منم نگاهش می کردم.پشتش به من بود.به یه درخت تکیه داده بودم و فقط طلا رو نگاه می کردم.یاد خودم افتادم یاد سرگردونیهایی که کشیدم.حال و هوای زندگی جدیدمو هیچ وقت نپذیرفتم.اما حالا!با اومدن یه زن به زندگیم افکارم بهم ریخته بود.خواسته و ناخواسته به طلا فکر می کردم.اما دوست نداشتم خیلی دوستش داشته باشم نه نباید بازم کسی رو بخوام .بعد یک ساعت گریه به طرفش رفتم از بازوهای ظریفش گرفتم و بلندش کردم.آروم بلند شد اشکاشو پاک کرد.دستمو دور بازوش انداختم و با خودم به طرف ماشین بردمش.تا وارد خونه شدیم صدای جیغ مادرش اومد
-ناهید:کجایین شما دو تا هیچ معلومه
-طاها:دلمون هزار راه رفت.موبایلتو برای چی جا گذاشتی
-طلا:یکی یکی بابا!رفته بودم سر خاک
جیغ مادرش در اومد
-چــــــــــــــی!
انگار که چه کار کرده خب رفته سر خاک خواهرش.با اجازه ای گفتم و رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم.خیلیم خوابم می یومد.در اتاقم زده شد
-بله
-بیام تو
طلا بود.
-طلا:مزاحم نیستم
-نه به هیچ وجه
اومد جلوم ایستاد.نگاهش کردم.آراد تو از این دختر خوشت می یاد مطمئنی من می دونم فقط با خودت رو دنده لج افتادی.از چی فرار می کنی ؟!این مغز منم بعضی وقتها خیلی نظر می ده.
-طلا:بابت امروز ممنون خیلی احساس خوبی دارم الان
-من کاری نکردم تو ازم چیزی خواستی انجام دادم
یه چند لحظه ای خیره موند تو نگاهم بعد روی پاش یه کم بلند شد نگام کرد لبشو آروم و سریع روی گونم گذاشت و به حالت دو از اتاق بیرون رفت.منم مثل این بهت زده ها موندم اون وسط.یه چند دقیقه پیش چی شد!؟نه!واقعا چی شد؟!باورم نمی شد.حس عجیبی داشتم. نمی دونم اسم حالمو چی بزارم.کار طلا هم غیر منتظره بود.من تا الان که بیست و شش سالم بود تا حالا یه بارم تجربه همچین حسی رو نداشتم.حتی یه بار!وای آراد خان تو دیگه خیلی املی بابا!؟زهر مار امل خودتی مسخره هی هر چی بهت هیچی نمی گم.کاش خدا! لا اقل یه مغز متفکر بهم می دادی نه این درب و داغون جفنگ بافو.شب پرواز داشتیم.تا شب از  اتاق بیرون نرفتم یه ثانیه فیلم ضبط شده امروز دائم جلو چشمم پخش می شد.شب که برای رفتن از اتاق اومدم بیرون همش ازم فرار می کرد.انگار خجالت می کشید. منم به روی خودم نیاوردم.آخر شب رسیدیم خونه و طلا رفت اتاق آتنا.منم اتاق خودم.دیگه خیلی خسته بودم گشنه هم بودم ولی ترجیح دادم بخوابم.قیافه خجالت زده طلا از جلوی چشمم نمی رفت.کلا چند وقتی بود قیافش بک گروند ذهنم شده بود.نصفه شب از قار و قور شکمم آخر بیدار شدم.از گشنگی خوابم نمی برد.در و باز کردم تو همون تاریکی به طرف آشپزخونه رفتم.تو همون یه ذره نور تو ی اون همه سیاهی دیدم کسی کنار یخچاله فکر کردم آتناست .جلو رفتم و آروم به حالت پچ پچ گفتم
-چی کار می کنی
پاسخ
 سپاس شده توسط golyakhghese ، Golabatoon ، AmirHafez ، sky nigth ، پوران
#29
جیغ کشید.دستمو سریع گذاشتم جلوی دهنش.این طلا بود نه آتنا.دستمو از رو دهنش برداشتم
-چیه برای چی جیغ می زنی
-طلا:مثل روح اومدی طلبکارم هستی.اینجا چی کار می کنی
-اومدم یه چیزی بخورم تو چی
-طلا:من......خب من.....اومده بودم................دستــشویـــــــــــــی
-اینجا آشپزخونه ستا
-ها.....خب ...........نه .........چیزه تشنمم بود
تو تاریکی زل زدم بهش.چشماش برق می زد
-طلا:چیه ...چرا اینجوری نگام می کنی
-نکنه ترسیدی!
یه لبخند زدم.با روشن شدن چراغ جیغ طلا و داد من رفت هوا.سریع طلا رو جلوی خودم نگه داشتم
-اینجا چه خبره؟!
می دونستم الان چهره مسخره ای دارم.به زور لبخند زدم.هول گفتم
-سلام مامان
دستشو به سینه زد
-مامان:سه نصفه شبه ها.چی کار می کنین اینجا
طلا دستپاچه گفت
-طلا:من که اومده بودم آب بخورم آرادم اومده بود دستشویی
-چی !چی داری می گی من که تو اتاقم دستشویی هست من اومده بودم آب بخورم تو داشتی می رفتی دستشویی
مامان یه سر تا پامونو نگاه کرد.
-مامان:به شما دو تا که نمیخوره تشنه باشین
یه سر تا پامونو اومدو رفت.خب معلومه باور نمیکنه.احمق بیشعور!من نفهمیدم کی دستامو دور کمر طلا حلقه کردم.زود حلقه دستامو باز کردم.سرمو خاروندم
-چیزه...اوم
چیزی به ذهنم نمی رسید بگم
کمرنگ لبخند زد
- مامان:حالا برای چی پشت طلا قایم شدی.الان مثلا دیده نمیشی
خندیدم.دستی به مست گردنم کشیدم
-آخه چیزه ...من....شلوارک پامه مامان خوشگله
سرشو با تاسف تکون داد
-مامان.پاشین برین  بخوابین ترسوندیدن منو:یعنی خداجفتتونوشفابده
هول گفتم
-آمین
سری تکون داد و رفت.پخش شدم رو صندلی.لپای طلا قرمز شده بود.منم مثل خودش مثال بزنم الان، مثل توت فرنگی قیافه با مزه ای پیدا کرده بود.دستاشو زد به کمرش.یه تاپ لیمویی با یه شلوارک سبز تنش بود.موهای بلند و طلایی صافش پریشون دورش بود.با اینکه آرایش نداشت از حق نگذریم بازم چهره زیبایی داشت.رنگ طبیعی و قرمز لبهاش اون بیحالی رو از چهره بورش گرفته بود.زیر لب گفت
-چه ضایع شد الان مامانت پیش خودش چی فکر می کنه
نگاهمو که رو خودش دید یه نگاه به خودش انداخت دستشو جلوی دهنش گذاشتو و جیغ خفه ای کشید و با عجله رفت پشت میز آشپزخونه.خندم گرفت.نگاهش کردم.این چهره خجالت زدش دوست داشتنی بود حقیقتا
-الان از من خجالت کشیدی مثلا.
لپاش قرمز تر شد.سرشو انداخت پایین از زیر چشم نگاهی کرد
-طلا:چیزه من حواسم نبود که ....چیزه.....اوف آراد میشه بری تو اتاقت.من لباسم مناسب نیست
-خب درست لباس می پوشیدی منکه نبودم ببینم برای چی پوشیدی
-طلا:اوه اوه از خود راضی جی فکر کری واسه خودت من برای تو اینجوری نپوشیدم ....یه قرون بده آش
سرمو به دیوار تکیه زدم گشتم بود اینم داشت هی صغری کبری می چید.پاشو یواش زد زمین
-طلا:اوف آراد !پس چشماتو ببند
-نچ!من گشنمه می خوام یه چیزی بخورم
بلند شدم و جلوش ایستادم.دقیقا یک قدمیش.تکیه داد به دیوار،دستشو روی قلبش گذاشت.خیره شدم تو چشماش.بازم به ثانیه نکشید لپاش قرمز شد.
برقو از پشت سرش خاموش کردم.اما نگاهم میخکوبش بود
-طلا:چ....چرا .....ب.....برقو خاموش کردی.تاریکه
رفتم یه کم جلوتر
-دوست دارم.تو مشکلی داری.از تاریکی می ترسی یا از من
نه من خودم مشکلی داشتم.برقو خاموش کردم تا از چهرم پی به آشفته بازار درونم نبره.این حال و هوا چیه جدیدا سراغم می یاد.از چشمای خمارش خیلی خوشم می یومد.حالم منقلب بود.چراش واسه چی بود نمی دونم. صدای لرزونش منو از خیلاتم در آورد
-طلا:آراد اونجوری نگاه نکن من می ترسم.چشمات تو تاریکی وحشتناک شده
من بازم نگاهش کردم.تک تک اجزای صورتشو ابروهاشو،چشمای خمارشو ،بینیشو که با اینکه عملی نبود و یه کوچولو هم استخون داشت اما کوچیک بود به چهرش می یومد،لبهای خوش فرمشو حتی لپای گلیشو.اما نهایتا عقب رفتم سریع یه شب به  خیرگفتم و رفتم تو اتاقم.رو تخت نشستم.دستامو توی موهام چنگ کردم.نه!نه!نـــــــــــه!!چته قلبم!؟برای چی کولی بازی در می یاری.چرا خودتو هی به درو دیوار سینم می کوبی.مرگت چیه.چرا اینجوری شدی یه دفعه.مگه صد بار بهت نگفتم باید آروم باشی.چرا حرف حالیت نمی شه.قلبم هنوزم تند تند می زد.ترجیح دادم همون گشنه بخوابم.اما نه خوابم برد نه گشنگیم بر طرف شد. تا هفت صبح همینطور بیدار بودم و تو فکر.به حالی که این چند ساعت پیش داشتم فکر می کردم.به حسی که نسبت به طلا داشتم و ازش فرار می کردم.آخر سر از گشنگی پا شدم.طلاو آتنا تو آشپزخونه صبحانه می خوردن.تا منو دید سرشو پایین انداخت.آروم سلام کرد.منم جواب دادم.نشستم رو صندلی
-آتنا یه چی بده بخورم دارم از گشنگی می میرم
شونه هاشو انداخت بالا
-آتنا:به من چه.زنت سر و مرو گنده اینجا نشسته به من دستور می دی
-طلا:ها.....چی ......با من بودی
-آتنا:چیه هی سرخ و سفید می شی.ارباب آراد صبحها چایی شیرین می خورن البته در نبود شیر.اگر شیر باشه شیر گرم می نوشند.خامه با عسل خیلی دوست دارن اما در نبودش نان و پنیر هم میل می فرمایند البته در نبود تخم مرغ.بلند شید حاضر بفرمائید
به صدای مامان ساکت شد
-مامان:چیه نطق می کنی .صبحتون به خیر
ایندفعه هم من هم طلا قرمز شدیم
-آتنا:هیچی مامانی دارم عروستو تربیت می کنم تا به شوهرش احترام بزاره و خدمت رسانی کنه
مامان خودش چای ریخت جلوم گذاشت
-مامان:پس کی تو رو تربیت کنه
-اون با خودم مامان جان
مامان رو به طلا کرد که از خجالت حرف نمی زد
-مامان:طلا جان چرا دیگه نمی خوری
-طلا:من....بسه دیگه
تشکر کرد و رفت تو اتاق
-آتنا:اوهوی داداشی هم منو هم طلا رو باید برسونیا
-دیگه چی .
پاسخ
 سپاس شده توسط golyakhghese ، Golabatoon ، AmirHafez ، sky nigth ، پوران
#30
سلام مابقي رمان پس چي شد
نسخه كامل رو از كجا ببينم
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 137 14,069 03-28-2017, 03:50 PM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,300 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 3,082 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,878 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,600 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,761 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,619 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 207 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,178 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,683 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان