نوروز سال 1396 را با انجمن نبض زندگی همراه باشید !

کاربر برتر ماه

معاون انجمن
درجه کاربر

کلیک کنید
پروفایل کاربر

تاپیک های کاربردی و مهم انجمن انجمن نبض زندگی

 

نوروز 93 مبارک!

تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی
زمان کنونی: 03-25-2017، 10:04 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: deli67
آخرین ارسال: Shanar
پاسخ 29
بازدید 5059

رتبه موضوع:
  • 51 رای - 4.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو اگر باشی | deli67|کاربر انجمن نبض زندگی
#1
[عکس: 52035825070579160159.jpg]

سلام خدمت نبض زندگیهای عزیز
من باز سر و کله ام پیدا شد[عکس: -8-.gif]

خلاصه رمان:رمان مرتبط با رمان اول من در این انجمنه به نام (اول تو بگو).موضوع رمان اما جدای رمان اوله و اگر حتی رمان اول خونده نشه ابهام نداره تا موضوع روشن نشه اما خب پیشنهاد میکنم رمان اول رو هم بخونید.
قصه با برگشت پسر داستان به ایران شروع میشه
پسر با حال و کل کل و همه کاره نداریم 
اتفاقا پسرمون خیلی هم منزوی و آدم به دو ره [عکس: fv.gif]
اما خب پسر رمان ناچارا قیافه اش خوبه چون پسر شخص اوا رمان قبلی هست و باید هم شبیه پدرش باشه[عکس: shy.gif]
اتقاقات تقریبا از نیمه های داستان شروع میشه پس اوایل داستان احتیاج به کمی صبر و حوصله داره
شاید عزیزان بگن طولانی میشه اما خب باید آهسته پیش رفت و به همراهی با حوصله شما هم خیلی خیلی نیازمندم
همخونه و ازدواج صوری و عشق در نگاه اول هم نداریم
خب الان می گین پس چرا می نویسی[عکس: twol.gif]
خب حالا اگر با من همراه بشین و بخونین شاید خوشتون بیاد و تشکرهاتون باعث دلگرمی من بشه
فقط یه نکته شاید نتونم مرتب پست بزارم چون باید قبلش ویرایش و تایپ کنم و با وجود فرزند کوچیکی که دارم گاهی برام مقدور نیست پس به بزرگی خودتون ببخشید
به امید خدا و یاری شما عزیزان شروع میکنم
 

[عکس: photo-2016-06-21-01-43-14.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡ TarA ♡ ، ورزش 3 ، chakavak ، پوران ، رستگار ، تمنا خانوم ، ماه وش ، antic ، صابره ، amir.gh ، گل بانو ، ali.m ، .blue star ، O_O ، Golabatoon ، عشق رمان ، نادیه ، راحله ، n@st@r@n ، elena_80 ، roya2000 ، shad!20 ، fateme.h ، sara.star32 ، 30NEMA ، varesh ، sky nigth ، Gol Rokh ، افسون67 ، AmirHafez ، hunter life ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms ، golyakhghese
#2
به نام خدا
[align=right]
[align=right][align=right]نگاهم به آدمهای نوی سالن فرودگاست.تنها بین ابن آدمها چه کار میکنم.گذرا هر کسی رو از نظر می گذرونم.اگر بپرسن تو این سالن از همه تنهاترو نشون بدین انگشت اشاره همه به سمت من برمیگرده.اینقدر تافته جدا بافته ام.ولی دیگه تموم شد.دارم کنده می شم از این غربت لعنتی.دارم بر میگردم.بعد از شش سال تحمل دشوار دوری از دلبسته هام دارم بر میگردم.حسم هیجان نیست.اضطراب ندارم اما یک بیقراری خاصی در وجودم هست.برمیگردم به جاییکه دلتنگیهام رو جا گذاشتم.برنامه های توی سرمو مرور کردم.اولین کارم می دونم چیه.لحظه شماری می کنم برای اونجا.ناخودآگاه لبخند زدم.چه خوب که کسی نمی دونه دارم بر میگردم....خیلی خوبه....نوبت پروازم می رسید بالاخره....
[align=right]سوار هواپیما شدم ،بعد از اینکه صندلیمو پیدا کردم و وسایلمو تو قفسه های بالا جادادم رو به دختری که جاش بغل دست من بود کردم و صداش کردم تا چشماشو باز کنه 
[align=right]-ببخشید خانم محترم 
[align=right]چشماشو باز کرد و خیره شد به من.
[align=right]-اگه ممکنه بلند شید من بشینم بعد شما البته اگه زحمتی نیست
[align=right]لبخندی زد و بلند شد همین طور که میخ من بود رفت کنار و نشستم رو صندلی.عینک آفتابیمو از رو موهام برداشتم و گذاشتم تو جیب لباسم.سوئی شرتمم گذاشتم رو پام.نگاه خیره دختره رو خودم حس می کردم .برگشتم سمتش و نگاش کردم .
[align=right]-چیه نگاه داره 
[align=right]خندید.چهره سبزه و با نمکی داشت ولی خیلی خوشگل حساب نمی شد
[align=right]-برای تعطیلات می ری ایران 
[align=right]با سوالش برگشتم سمتش
[align=right]-چرا باید جواب بدم؟
[align=right]-بگو دیگه 
[align=right]-نه برای همیشه برگشتم
[align=right]با تعجب پرسید
[align=right]-پس چرا اومده بودی 
[align=right]-تحصیل.درسم تموم شده دارم برمی گردم
[align=right]-دوست دختر داری
[align=right]یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم
[align=right]-بزار پام برسه ایران 
[align=right]خندید 
[align=right]-آره والا ولی حالا داری 
[align=right]-اوف چقدر حرف می زنی .....نه ندارم 
[align=right]-خیلی خوبه
[align=right]یه وری خندیدم
[align=right]-شرمنده دیر رسیدی 
[align=right]با تعجب پرسید
[align=right]-چرا؟
[align=right]-دارم میرم که ازدواج کنم 
[align=right]-نـــــــــــه!چه عجله ایه حالا.مگه چند سالته؟
[align=right]-26
[align=right]-همسنیم
[align=right]دستشو دراز کرد برای دست دادن
[align=right]-اسمم بهنازه خوشبختم
[align=right]یه کم معطل کردم برای دست دادن ولی نهایتا دست دادم
[align=right]-آرادم
[align=right]خندید.ترجیح دادم چشمامو ببندم تا بیشتر از این حرف نزنه ولی از لای همین چشمای بسته هم کاملا نگاهشو حس می کردم پفی کردمو چشمامو باز کردم
[align=right]-می شه اینقدر نگاه نکنی 
[align=right]آروم خندید
[align=right]-چی شده حالا مگه.خسیس.....به مامانت رفتی حتمی
[align=right]-اتفاقا شبیه پدرم هستم 
[align=right]-بهناز:ایول به این پدر دیدن داره 
[align=right]-نمی تونی ببینیش هشت ساله فوت کرده 
[align=right]-بهناز:متاسفم 
[align=right]ب
[align=right]آروم خندید
[align=right]-چی شده حالا مگه.خسیس.....به مامانت رفتی حتمی
[align=right]-اتفاقا شبیه پدرم هستم 
[align=right]-بهناز:ایول به این پدر دیدن داره 
[align=right]-نمی تونی ببینیش هشت ساله فوت کرده 
[align=right]-بهناز:متاسفم
پاسخ
 سپاس شده توسط عشق رمان ، نادیه ، راحله ، Golabatoon ، n@st@r@n ، elena_80 ، roya2000 ، shad!20 ، fateme.h ، sara.star32 ، 30NEMA ، varesh ، پوران ، Gol Rokh ، sky nigth ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، hunter life ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms ، Parnia81
#3
متاسف!!!!! ....چه کلمه مزخرفی برای ابراز همدردی.اصلا میدونست چه دردی داره.با دیدن کارتی جلوی صورتم از فکر در اومدم دوباره برگشتم سمتش 
[align=right]-بهناز:این کارت منه .گالری نقاشی دارم برگشتم می خوام یه نمایشگاه راه بندازم خوشحال می شم بیای نمایشگاهم
[align=right]با بی تفاوتی کارتو گرفتم و تشکر کردم بابت مثلا لطفی که کرده.
[align=right]چمدونامو گرفتم و یه تاکسی گرفتم و آدرس هتل دادم به راننده.دیگه تو شش سال قرار نیست خیلی تغییر تو کشور رخ داده باشه این هتل از قدیم هتل معروفی بود.داخل اتاق شدم و از خستگی با همون لباسام خوابیدم .
[align=right]صبح حاضر شدم .داشتم از در هتل بیرون می رفتم با صدایی که اسممو صدازد برگشتم 
[align=right]-آراد!
[align=right]به زور یه لبخند زدم
[align=right]-بهـــناز .....تو اینجا چه کار می کنی 
[align=right]یعنی باید باور می کردم بودنش اینجا اتفاقیه
[align=right]با خنده اومد سمتم 
[align=right]-بهناز:کجا داری میری صبحی 
[align=right]-دوست داری بدونی
[align=right]منتظر ایستاد یعنی می خوام بدونم رو که نبود
[align=right]-میرم بهشت زهرا سر خاک پدرم 
[align=right]دیگه منتظر نایستادم.سوار تاکسی شدم و رفتم بهشت زهرا
[align=right]
پاسخ
 سپاس شده توسط عشق رمان ، نادیه ، راحله ، Golabatoon ، n@st@r@n ، elena_80 ، roya2000 ، shad!20 ، fateme.h ، sara.star32 ، 30NEMA ، varesh ، sky nigth ، پوران ، Gol Rokh ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، hunter life ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#4
با آب و گلاب قبر شو که هیچ وقت خیلی کثیف نمی شد و حاکی از این بود که هنوزم مادرم هر پنجشنبه اینجاست رو تمیز کردم روی یه سنگ کوچیک که اون کنار بود نشستم و چشم دوختم به قبر.به اسم پدرم،پدری که هشت ساله دیگه نیست ،نیست اما من هنوزم نمی خوام باور کنم که نیست،قبولش برام خیلی سخت بود نه من دوست نداشتم به نداشتنش عادت کنم و عادت نکردم.با مرگ پدرم هیچ وقت کنار نیومدم .من همه این سالها با فکر بودنش در کنارم زندگی کردم
سکوت قبرستان رو دوست دارم.به هر طرف نگاه می کنی کسی آرومداره با عزیز رفتش درد دل میکنه.همه اینجا برای خالی شدن می یان،برای سبک کردن حجم دردهاشون تا بتونن باز هم تحمل کنن.هر کس اینجاست پر از در ده.آروم به قرانی گوش می کنم که داره تلاوت میشه.اینجا زیر این سنگ عزیزی خوابیده.عزیزی که رفت و عده ای رو داغدار کرد.داغی سرد نشدنی.دردی تحمل ناپذیر.
سلام بابا!من اومدم .برگشتم نتونستم بمونم ،دیدی از پس اینم بر نیومدم.گفته بودم بر نم ی گردم ولی ببین بازم همینجام.نمی شه .......خیلی سخت بود..... دلم برات خیلی تنگ شده بود.تو که رفتی راحت شدی از درد ولی نفهمیدی با روح و روان اطرافیانت چه کردی.ندیدی به چه روزی افتادم.هشت ساله گذشته ولی انگار همین دیروز بود که رفتی.یکی بشنوه بهم میخنده ولی عادت نمی کنم نمی دونم چرا؟من بزرگ شدم ولی درد دوریتم با من بزرگ شد .خیلی بزرگ شده این غم.خیلی احساس تنهایی می کنم.خیلی مسخره ست بپرسم چرا رفتی ولی بازم می پرسم چرا رفتی ؟چرا؟جوابمم که نمی تونی بدی.تازه الان بهت احتیاج دارم.خیلی احتیاج دارم.خرس گنده شدم به قول خودت ،قدم مثل نردبونه ولی دلم طاقت نداره بابا چی کار کنم.بر گشتم اما به یه شرط!دعا کن برام لااقل از پس این یکی بر بیام.اینم خیلی سخته..............آه!تنهایی اینجا چی کار می کنی.تو دلت برای ما تنگ نشده...من مامان....اون موش کوچولو آتنا.......یعنی اینقدر راحتی الان.......عیب نداره راحت باش ولی یه هر از گاهی هم یه نگاه از اون بالا به ما سه تا بنداز ببین تو چه حالی هستیم.....
نالم در اومد.
نه همون بهتر که نمیبینی....نیستی تا ببینی یه مرگ منو از این رو به اون رو کرد..من حوصله هیچ کاری رو ندارم....حوصله این زندگی رو ندارم......من حوصله خودمم ندارم چه برسه به یه نفر دیگه.....بابا........دعا کن برام بزار دلم به همین خوش باشه...باشه؟کاش خودکشی گناه کبیره نبود وگرنه خیلی دلم می خواست الان پیشت بودم.......بازم می یام پیشت فقط تویی که به این اراجیف من گوش میدی



**************
سلام عزیزان 
یه معذرت خواهی بدهکارم بابت تاخیر.مشغول امر مقدس خانه تکانی ام.با یه آتیش پاره کوچولو
[img]images/br/b/a14.gif[/img][img]images/br/b/s36.gif[/img]
پاسخ
 سپاس شده توسط n@st@r@n ، نادیه ، elena_80 ، roya2000 ، shad!20 ، fateme.h ، sara.star32 ، راحله ، 30NEMA ، varesh ، Golabatoon ، sky nigth ، پوران ، Gol Rokh ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#5
بلند شدم و سوار تاکسی شدم .آدرس خونه رو دادم.وارد لابی شدم هنوزم مردی که سید صداش می کردن مسئولش بود.سلام کردم .موشکافانه براندازم کرد با همون لحجه با مزه ترکیش پرسید
-کدوم واحدو کار داری 
یعنی منو نشناخت
-42 ،معتمد
-صبر کن زنگ بزنم 
با خنده دوباره صداش زدم 
-سلام عرض شد سید یعنی نشناختی یا منو فیلم کردی
چشماشو ریز کرد و نگام کرد
-سید:نه واا....شوما؟ پسرم صبر کن زنگ بزنم
محل نکردم و راه افتادم .دکمه آسانسورو زدم که رسید پشتم 
-سید:کجا سرتو انداختی پایین می ری 
حرصم در اومد
-دیگه دارم قاطی می کنما برو اونور ببینم 
با من سوار آسانسور شد
-مگه دزد گرفتی سید
-سید:شوما منو از کجا می شناسید جوون 
در آسانسور باز شد.پشت واحد 42 ایستادم و زنگو زدم .صدایی اومد از پشت در
-کیه
صدای خوشگل خودش بود .چقدر بیتاب دیدنش بودم.تا اومدم جواب بدم سید پرید وسط
-سید:وا کن دختر گلم ببینیم این آقا رو می شناسی شوما
درو باز کرد.با دیدنم شوکه فقط نگام کرد.از قیافه بهت زدش خندم گرفت دستامو جلوش تکون دادم
-سورپــــــــــریز!!!!
جیغ آسمون خراشی کشید و پرید بغلم.
-آراد عزیزم ،داداشی کی اومدی بدجنس 
محکم از گردنم آویزون بود و منم تو بغلم فشارش می دادم .یه دنیا دلتنگش بودم .بالا خره از خودم جداش کردم و تا اومدم چیزی بگم صداش توجهمو جلب کرد
-چرا جیغ می زنی آتن......
با دیدنم خشکش زد.اشک توی چشماش جمع شد 
-آرادم مامان تو .....الان ...............کی اومدی عزیزم.
دست شو گذاشت رو قلبش.مقاومت چشماش شکسته شده و اشکاش مثل سیل جاری بود
-مامان:فکر قلب منو نکردی اینقدر بیخبر.تو که گفتی ده روز دیگه...
نگذاشتم حرف شو کامل کنه...
دستامو برای بغل کردنش از هم باز کردم
-وای مامان خوشگله نمی خوای بیای بغلم 
بغلش کردم و بو ییدمش.بوی تنش هنوزم تو مشامم بود.از هیجان اشک تو چشمام جمع شد .بعد شش سال دیدنش برام از همه لذتها لذیذتر و زیبا تر بود.اونم اشک می ریخت و قربون صدقم می رفت.از پایین تا بالا و چشم و ابرو و هر چی که بگی فداش شد تا بالا خره راضی شد ازم جدا بشه.با سرفه سید از اون حال و هوا در اومدیم .شرمنده و سر به زیر گفت
-سید:معذرت می خوام آقا من نشناختم جسارتمو ببخشید
خندیدم و زدم پشتش 
-بی خیال سید!من که آشنایی دادم ولی باز شما نگرفتی مطلبو
-سید:پیریه دیگه پسرم شما ببخشید.رسیدن به خیر
عذر خواهی کرد و رفت.منم رفتم تو و درو بستم .
-مامان:پس چمدونات کو مامان جان
-هتل!میرم می یارم
دلخور نگام کرد
-مامان:یعنی دیشب اومدی رفتی هتل دیگه
-آتنا:آخه مامان این از این مسخره بازیا در نیاره که بهش نمی گن آراد.می شناسیش که
-مامان جان گفتم شب بد موقع نیام اومدم الان دیگه بعد می رم هتل می یارم وسایلامو
پاسخ
 سپاس شده توسط n@st@r@n ، نادیه ، elena_80 ، roya2000 ، shad!20 ، fateme.h ، sara.star32 ، راحله ، 30NEMA ، varesh ، Golabatoon ، پوران ، sky nigth ، Gol Rokh ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#6
پرید بغلم و محکم بوسم کرد.
-آی آتنا این عادتتو ترک نکردی هنوز بده بابا خرس گنده شدی دیگه
-آتنا:دوست دارم به تو چه
دوباره همونجوری بوسم کرد.آویزون از گردن من بود از بچگی هم عادتش بود
به صدای زنگ تلفن دست از شوخی کشیدم.مامان داشت باتلفن حرف می زد.قطع کرد و دوباره روی مبل روبروییم نشست و بالذت منو نگاه کرد
-کی بود مامان
-مامان:عموت
-گفتی دیگه بهش
-مامان:آره عزیزم
-کاش نمی گفتی
شاکی گفت
-مامان:آراد!نمی دونی چقدر خوشحال شد داره همین الان می یاد اینجا
نگاهش کردم و لبخند زدم.با علاقه همین طور نگاهم می کرد.بابا ببین با این زن چه کار کردی.مامان برات جون می داد زود رفتی و زن جوونتو تنها گذاشتی.زود رفتی و بیوه و بدون یار رهاش کردی.تو که اینهمه براش می مردی ازت بعید بود،خیلی بعید.اشک تو چشماش جمع شد.می فهمیدم و خیلی خوب احساس می کردم که الان با اینکه به من نگاه می کنه داره به پدرم فکر می کنه.من اونو با این شباهتم یادش می انداختم و این منو ناراحت می کرد.بعد یه دل سیر نگاه کردن بلند شد تا به بهونه چای ریختن برای دل تنگش اشک بریزه.دنبالش رفتم و از پشت بغلش کردم
-من نیومدم که تو بشینی گریه کنی مامان خانوم بگم
-مامان:از خوشحالیه داشتم فکر می کردم چه طوری گذاشتم شش سال ازم دور باشی.من نباید می ذاشتم بری
خندیدم
-مگه بد شد،رفتم درس خوندم و برگشتم
با حلقه شدن دستاش دور گردنم برگشتم و خندیدم.بوسه محکمی روی چال گونم کاشت
-نکن آتنا
-آتنا:وای آراد خیلی خوشحالم برگشتی ضد حال نزن می زنم بمیری
-اوه اوه!زبون دراز شدی ............اصلا وایسا ببینم کی گفت بری دانشگاه
هاج و واج نگام کرد
-از قدیم گفتن دخترا یا خوشگلن یا دانشجو تو که خوشگلی دانشگاه چه کار داری
خندید.حقیقتا تو خوشگلی لنگه نداشت
-مامان:خیلی خب بریم بشینیم
رو مبل راحتی هال نشستم .آتنا کنارم نشست و به بازوم تکیه داد
-آتنا:راستی داداشی می دونی عمو واست مهمونی گرفته.ما فکر می کردیم هفته دیگه می یای
-می خوای برم هفته دیگه بیام
-مامان:چاییتونو بخورین
چای رو خوردم و بلند شدم.در اتاقمو باز کردم با شش سال پیش فرقی نمی کرد
-وای اتاقم !خوبه آتنا از چنگم در نیاوردیش
دستشو انداخت دور گردنم و بوسم کرد
-آتنا:اینجا همیشه مال خان داداشه
به صدای زنگ در برگشتم
-من باز می کنم مامان
درو باز کردم.قامت بلند عموم از پشت در نمایان شدودلم هوای پدرمو کرد.دستاشو برای به آغوش کشیدن یادگار برادرش با ز کرد و محکم بغلم کرد.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، sky nigth ، نادیه ، varesh ، Golabatoon ، Gol Rokh ، n@st@r@n ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، 30NEMA ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#7
-خیلی خوش اومدی عمو جان ولی چرا بی خبر.چقدر بزرگ شدی آراد
-دیگه دیگه!
رو کرد به مادرم که برای خوش آمد گویی به جلوی در اومده بود
-عمو:چشمت روشن پریماه جان .دیدی اینم گل پسرت هی آبغوره می گرفتی
مامان اخم کرد
-مامان:علـــــــــــی!
رفتیم داخل و نشستیم
-حال این خاله خوشگل ما چطوره
-عمو:خـــــــــــوب!یه موی سیاه برام نذاشته نمی بینی
خندیدم
-از خاله من مظلومترم پیدا می شه یعنی
رو کرد به مامان
-عمو:شب همه خونه ما جمعند یادتون نره ها
-چه عجله ایه عمو جان فردا می دیدیم
-عمو:یعنی پریسا بفهمه تو اومدی بعد تا فردا صبر کنه یعنی می گی می شه یه همچین چیزی.تا گفتم داشت شال و کلاه می کرد بیاد گفتم شب می گم بیان اونجا.حالا پاشم برم تا زنگ نزده کجا موندی
بلند خندیدم
-هنوزم چکت می کنه
-عمو:اوه بدتر شده.برام به پا گذاشته ستایشو فرستاده پیش خودم کار کنه
با شنیدن اسمش لبخند از لبم رفت.هـــــــه !ستایش!!!!
سوایچشو به طرفم دراز کرد.با تعجب نگاهش کردم
-این چیه
-عمو:بگیر فعلا زیر پات باشه تا بعد یه فکری برای ماشین زیر پات بکنیم
-نمی خوام عمو ماشین آتنا هست
-عمو:بگیر ببینم لوس نشو.فقط زود بیاین معطل نکنین که پریسا منو می کشه
تشکر کردم و سوایچو ازش گرفتم.بعد رفتنش درو بستم.سوئیشرتمو تنم کردم
-مامان:کجا مامان
-برم هتل وسایلمو بیارم
-آتنا:منم بیام باهات
-پس زود حاضر شو
مامان دقیق تو صورتم زل زد.می دونستم چرا اینجوری نگام می کنه ولی خودمو زدم به اون راه.نشستم تو ماشین عمو و به سمت هتل روندم.با هتل تصفیه حساب کردمو چمدونامو تو ماشین جا دادم .در صندوق عقبو بستم.با شنیدن صدایی برگشتم
-بدون خداحافظی داشتی می رفتی آراد
برگشتم.به زور لبخند زدم.آتنا اومد کنارم زل زد به آتنا و محوش شد
-آتنا:معرفی نمی کنی آراد
یه تک سرفه کردم
-اوهوم!ایشون بهناز خانومن تو هواپیما آشنا شدیم
دستشو برای دست دادن با آتنا دراز کرد.همزمان گفتم
-ایشونم خواهر نازنینم آتنا
مات آتنا بود
-بهناز:خواهر یه همچین برادری بایدم این حوری بهشتی باشه .بزنم به تخته.ماشاا...خیلی ماهین شما دو تا.تو شبیه کی هستی
تو جوابش گفتم
-آتنا شبیه مادرمه.فقط رنگ چشماش مثل منه.........خب دیگه برم از آشناییت خوشحال شدم
اونم اظهار خوشحالی کرد و خداحافظی کرد.تو ماشین نشستم و روشنش کردم.
-آتنا:یعنی ولش می کردی تا صبح می خواست زل بزنه به تو ها عجب آدمی بود
-حرص نخور زود پیر می شی
با من ومن گفت
-آتنا:آراد.............داداشی
-جونم بگو
-آتنا:راسته می خوای عروسی کنی
-پس مامان بهت گفته
صداش ناراحت بود
-آتنا:چرا اینقدر زود
-نمی دونم مامانه دیگه می خواد سرمو گرم کنه
-آتنا:اوف ....بعد این همه سال برگشتی.تو دیگه عروسی کنی مگه منو یادت می مونه.میری پی زندگی خودت
-دویوونه.....
نگاش سمت پنجره رفت
-نگام کن ببینم...
برگشت.اشک تو چشماش جمع شد
-دختره دیوونه....مگه میشه تورو یادم بره.من سرم بره محاله تو رو یادم بره....من خودمم دوست ندارم عروسی کنم ولی خب می دونی که شرط مقامات بالاست
با بغض خندید....خندیدم
آتنا:منکه می دونم قضیه یه چیز دیگه ست به من نمی گین
-فکر کن قبلا یه بار شکست عشقی خوردم خفن مامان نمی خواد دوباره تکرار شه
با تعجب گفت
-آتنا:تو اصلا کی وقت کردی عاشق بشی
لپشو کشیدم
-خب دیگه ما اینیم دیگه.آراد یعنی همین همه کاراش بی موقع باشه حتی عاشق شدنش
عینک آفتابیمو زدم
با خوشحالی خندید
-آتنا:آراد باید یه بار بیای دانشگاهمون......می خوام نقش دوست پسرمو بازی کنی تا از شر یه مزاحم خلاص بشم
اخمام رفت تو هم
-من اونور رفتم فقط درس خوندما غیرتمو جانذاشتم کیه این بی پدر مادر
-آتنا:بی خی بابا دماغشو بگیری افتاده من دوست دارم بیای دانشگاهمون
-بگی دوست پسرتم که دخترا رو دید نزنم دیگه زرنگی
-آتنا:می خوای زن بگیری بده دیگه چشم چرون باشی
آه کشیدم.برای خودم... برای دلم... برای تنهاییم... برای این همه اجبار... برای همه چی.
پاسخ
 سپاس شده توسط پوران ، sky nigth ، نادیه ، Golabatoon ، Gol Rokh ، varesh ، n@st@r@n ، افسون67 ، AmirHafez ، گل بانو ، ورزش 3 ، 30NEMA ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#8
پیرهن سبز لجنیمو پوشیدم... تو آینه مشغول مرتب کردن موهام شدم.صدای در اومد
-بله
-مامان:بیام تو مامان
-بفرمایید.
اومد تو بلوز تیره ای پوشیده بود.مادرم هنوزم عزادار بود.داغ از دست دادنت بابا سرد نشد براش.لبخندی زد و نگاهم کرد
-مامان:حاضری عزیزم
-بله مامان جان بریم 
ناراحتی مهمون چشمای دوست داشتنیش شد
-مامان:مطمئنی 
نفسمو محکم بیرون دادم
-آره مامان.چی فکر کردی تا می بینمش از ذوق تشنج می کنم .بیخیالی سر کن مامان خوشگله
-مامان:مامان فدات بشه پسر قشنگم
آی حالی می ده با این هیکل یکی بچه گانه قربون صدقت بره و خالصانه محبتشو نثارت بکنه بدون هیچ چشمداشتی
-آتنا:چی می گین مادر وپسر به هم
-فضولو بردن جهنم
اومد سمتم روی پاش بلند شد تا کمی قدش بهم برسه.در گوشم گفت
-آتنا:که فضول ها!اگه منم بهت گفتم مامان کیو می خواد برات بگیره آراد خان
-وای ببخشید خواهری غلط کردم شکر خوردم حالا کی هست
-آتنا:من چه بدونم 
با حرص گفتم
-دارم برات آتنا !کارت بهم می افته دیگه ورپریده
نچ نچی کرد
-آتنا:پسر خارج رفته ما رو ببین تو رو خدا
خندید و رفت.منم پشت سرش رفتم بیرون.نشستم پشت فرمون و روندم سمت خونه عمو.
در که برامون باز شد اولین نفر خاله مهربون خودم بود که با صورتی پراز اشک شوق به طرفم اومد و بغلم کرد
-خاله:آراد !عزیز دل خاله .خوش اومدی 
-مرسی خاله خوشگله ببینم تو نمی خوای پیر شی
آروم زد پشتم
-خاله:این عموت بزاره جوون بمونم نمی زاره که 
با جیغ بلندی بدو اومد سمتم و خودشو پرت کرد تو بغلم
-وای آراد جون خوشحالم برگشتی 
از خودم جداش کردم
-صنم !باورم نمی شه یعنی خودتی خیلی بزرگ شدی جوجه زرد عمو
با مشت آروم زد رو سینم
-خیلی بدی آراد !هنوزم که اینجوری می گی به من
با صدای سرفه عمو صنم یه کم ازم فاصله گرفت.نگام رفت پی اون دوقلوها که معلوم نبود چی دارن بهم میگن
-سهیل:اه ..اه بیریخت میمون....یعنی می گی باور کنم تو آرادی!نه بابا!آرادی که من یادمه خیلی وحشتناک بود.یه چیزی شبیه اورانگوتان
در حین حرف زدن بغلم کرد
-خفه سهیل.نیست خودت اصلا فرقی نکردی 
دستمو برای سامی دراز کردم
-سامی:نه سهیل منم باهات موافقم این جوجه اردک زشت دایی نیست.الکیه مگه نه زندایی
مامان دستشو گذاشت پشتم
-مامان:سامی می کشمت پسرمو اذیت کنی
تا اومد حرف دیگه بزنه عمه کنارش زد
-برو اونور ببینم
-وای عمه خوشگله
اشک از چشماش سرازیر شد.به آغوشم کشید
-عمه:عمه فدات بشه عزیزم .چرا زودتر خبر ندادی
-سهیل:من قاتل می شم به جای دکتر.بیا اینور مامان دو تا پسر شاخ شمشاد داری تا این درازو دیدی مارو یادت رفت نگاه کن چه قربون صدقش می ره......اوق
-عمه:چقدر بی نمکی امروز سهیل 
-شوهر عمه:بابا کشتین این بچه رو، بزارین بقیه هم یه حال و احوالی بکنن باهاش مثل زامبی چسبیدین بهش بیا  اینور آتوسا
همه خندیدن
اومد جلو و باهام دست داد و بعد بغلم کرد
-چطوری عمو بهراد(شوهر عمه رو هم عمو صدا می زدیم)
-بهراد:خوبم پسر خوش اومدی 
تشکر کردم و رفتم سمت دایی
-سلام بر دایی عزیز خودم 
-دایی:خوش اومدی جوون خوشحالمون کردی برگشتی
یه کوچولو دولا شدم جلوش
-سلام زندایی رویای خودمون.پس کو این روشنک 
اشک تو چشماش جمع شد.با سرفه مامان برگشتم 
-مامان:نتونسته بیاد مامان جان
بعدم یه چشم غره حوالم کرد یعنی خفه شو آراد گند زدی.با صدای عمو رومو کردم بهش
-عمو:یعنی می خواین تا صبح همین جا وایستین خب برین بشینین دیگه.همگی بفرمایید
-سلام پسر عمو 
پاسخ
 سپاس شده توسط varesh ، Golabatoon ، n@st@r@n ، sky nigth ، افسون67 ، AmirHafez ، Gol Rokh ، نادیه ، گل بانو ، ورزش 3 ، 30NEMA ، پوران ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#9
پسر عمو!صدای خودش بود.صاحب دو تا چشم عسلی خوشرنگ.صاحب همین صدای پر غرور.یاد حرفاش افتادم.حتی اینکه یه بار بهم گفت دلش نمی خواد اسمشو از زبون من بشنوه.می خواست برام فقط یه دختر خاله باشه!باید برگردم و آروم باشم انگار نه انگار.انگار نه انگار که یه زمانی خیلی احمقانه دلم می خواست صاحب نگاه چشمای عسلیش من باشم.من باشم که عاشقش می شه .باید عادی باشم نرمال و با ثبات.نگاهش کنم و فقط لبخند بزنم .برگشتم و نگاهش کردم.چقدر تغییر کرده بود بزرگتر و خانومتر شده بود.آرایش کرده و مو درست کرده.با پوزخندی که همیشه خدا مهمون لبهاش بود دستشو به طرفم دراز کرد
-سلام دختر خاله خوبی
-ستایش:سلام پسر عمو خیلی تغییر کردی
-تو هم همینطور
دستمو از تو دستش در آوردم و به سمت پذیرایی حرکت کردم.روی مبل سه نفره نشستم.سهیل بغل دستم نشست دستشو از پشتم روی مبل گذاشت و نگاهم کرد.
-مرض !چرا اینجوری نگام می کنی
-سهیل:هیکل لاغر مردنیتو ساختیا حتما دلبری کردی حسابی اونجا.شکم مکمم تیکه ست دیگه حتمی.
با بدجنسی لبخندی حوالش کردم
-چه جورم!!
آتنا نشست بغل دستم و با دستش سهیلو یه کم هل  داد
-آتنا:برو اونور از داداشم فاصله بگیر.آرادی با این حرف نزن مشکل اخلاقی داره
خندیدم
-یعنی چی؟
-سهیل:آتنا جان من خوشتیپ و خوشگلم برام جون می دن تقصیر من چیه.من مشکل اخلاقی دارم...............همین داداشت خدا می دونه چند تا از سر وا کرده اونجا
به صدای خندش برگشتیم سمتش
-ستایش:سهیل جان یعنی فکر می کنی پسر عمو جراتشو داره ازین کارا بکنه.به این احتمال مسخره اصلا فکرم نکن
یه لبخند کج مهمونش کردم.من جراتشو داشتم دلم نمی خواست دختر خاله.نگاه ازش گرفتم دوست نداشتم اصلا نگاش کنم
-سامی:یعنی واقعا خاک تو سرت آراد اگه دست از پا درازتر اومده باشی.
با لبخند گفتم
-من دوست دختری نداشتم اونجا.خب که چی
ستایش پوزخند معروفشو نثارم کرد
-سامی:بیا ببین  کیا می رن خارج حالا هی ما به این باباهه گفتیم بزار بریم اونور آبا این ننه آتوسا هی غش و ضعف کرد که من بدون شما می میرم
عمو بهراد عینکشو جابه جا کرد رو صورتش
-بهراد:شما دو تا رفته بودین الان ما نوه هم داشتیم
عمه با یه بشقاب پر میوه اومد سمتم و بشقابو بهم داد
-عمه:بخور عمه فدات شه همشو بخور.ضعیف شدی عمه
سهیل زد به پیشونیش
-سهیل:یعنی می خوام سرمو محکم به دیوار بزنم یعنی چی مامان ما هم ادمیم.این ضعیفه این کجاش ضعیفه غول بیابونی
به صدای خنده ستایش سرم و به طرفش کردم.پاشو روی پاش انداخت و دستش رو حلقه پشتی صندلی کرد
-ستایش:پسرعمو تو هیچ برهه از زندگیش نرمال نبوده چه اونموقع که مثل نی قلیان بود چه الا ن
احساس کردم عمه بهش چشم غره رفت.صدای آه عمو بهرادم شنیدم.اخودمو تو ذهنم مجسم کردم.من همین الانشم لاغر محسوب میشدم درسته نسبت به بلوغم خیلی چاقتر شده بودم.اما ... بی تفاوت بشقاب میوه رو گرفتم سمت سهیل
-بیا بابا همش مال تو جوش نزن
-عمه:ندی بهشا.این دیشب مثل اینکه تو خیار شور خوابیده اینقدر مزه می ریزه.بریم خونه دارم برات سهیل
-سهیل:آهان قربون صدقشو این نردبون خورد کتکش مال ماست.بچه هم بودیم همش طرف این بیریختو میگرفتی
تا اومدم جوابشو بدم دستم کشیده شد.صنم می کشید منو
-صنم:آراد بیا تو اتاقم می خوام نقاشیامو بهت نشون بدم
نگاهم به چشم غره عمو رفت
-صنم:ها!بابا خوشتیپه تریپ غیرت برداشتی امروز
منو چرخوند سمت عمو
-صنم:نگاش کن بابا آراده!......آرادمن دوسش دارم جای برادر نداشتم اینقدرم اون چشماتو گرد نکن
بعد منو دنبال خودش کشید.منم فقط یه لبخند!!!!نشستم رو صندلی میزش
-با بابات خوب حرف نزدی صنم
-صنم:بیخیال آراد!خب یعنی چی این کارا من خوشم نمی یاد.گیر زیاد میده جدیدا
-می دونی که گیر دادن ارثیه تو این خانواده
خندید و از گونم بوسید.خودمم یه کم معذب بودم دیگه 16 سالش بود.خانمی شده بود واسه خودش
بازم سرخوش خندید
-صنم:اگه بابا بفهمه بوست کردم دو شقم می کنه
آتنا اومد تو اتاق
-آتنا:حقم داره صنم دیگه داداشی منو بوس نکن باشه
-صنم:ایــــــــــــش!بیشین بابا.یه کلم از ننه عروس
داشتم نقاشیاشو نگاه می کردم
-باریکلا!خیلی قشنگن
-صنم:معلم لازمم می دونم.باید به یکی نشون بدم اشکالامو بگیره
دستشو کرد لای موهامو بهم ریخت
-ا........نکن صنم اه!
-صنم:آی من قربون موهای خوشگلت بشم
خندیدم .یهو یاد بهناز افتادم
-راستی صنم یکی رو می شناسم تو کار نقاشیه می خوای کاراتو بهش نشون بده ضرر نداره
شمارشو تو گوشیم از روی کارتش سیو کرده بودم.شمارشو گرفتم
-بله
-ببخشید خانم بهناز شکور
-بهناز:بله خودم هستم
-آرادم 
جیغش گوشمو کر کرد.گوشیو فاصله دادم از گوشم
-بهناز:باورم نمیشه زنگ زدی
-ذوق مرگ نشو واسه کار دیگه ای زنگ زدم
-بهناز:واسه هر چی من خوشحالم صداتو میشنوم
-من یه دختر عمو دارم نقاشی می کنه میخوام کاراشو ببینی اشکالاتشو بگیری
-بهناز:با کمال میل خوشحال میشم،پس فردا خوبه
-عالیه پس فعلا
گوشی قطع کردم.صدای خاله می یومد برای شام صدامون میزد
دور میز نشستم عمه کنارم نشست.دوقلوهاشم روبروش نشستن.
-سهیل:بشین مامان یه وقت فکر نکنی ما ناراحت می شیم
-عمه:من فدای هر سه تاتونم می شم.کشتین منو شما دوتا
-سامی:آها !حالا شد، الحق که مامان خودمی
از پشت میز بلند شد پشت عمه ایستادصورتشو چسبوند به صورت عمه
-سامی:بوسم کن از دلم درآد
-عمه:چی بگم به شما دو تا من!!
پشت بندش سهیل بلند شد.عمه اونم بوسید.بعد دولا شد منم بوسید.یه لبخند تشکر حوالش کردم.چقدر جدیدا من لبخند می زنم.صنم پاشد رفت پشت عمو دولا شد بوسه به صورتش زد
-صنم:من به فدای این علی خوشتیپه!شما هم مارو ببخش ناراحت نباشی یه وقت
-عمو:امان از این زبون برو بچه
صنم به بابای منم می گفت عمو  خوشتیپه.یادش به خیر
-سهیل:نه خوشم اومد آراد این رفتار آقامنشانت تو حلقم.چه پسر خوبی شدی تو
-آتنا:سهیل تو رو خدا یه ذره کم وراجی کن.تازشم داداشی من همیشه پسر خوبی بوده
یه چشمک بهش زدم.سامی از خندیدن قرمز شد.منقطع میدن خندیدن گفت
-سامی:آره اون گردنشم گواه همین مظلومیتشهگفت.وای خدا مظلوم.با چشما ی چپولت دیدی آتنا
اشارش به جای سوختگی بود که از زیر گوش راستم تا نزدیکیای قفسه سینم مثل یه نوار تقریبا پهن ادامه داشت.در جوابش بازم لبخند زدم.راست میگفت من دیگه اون آراد نبودم.هشت ساله که دیگه از اون آراد شر فاصله زیادی دارم.سکوت شد و فقط صدای قاشق و چنگال می یومد.نگاهم به مادرم افتاد .لبخند زیبایی بهم زد.به آتنا نگاه کردم از همون جا یه بوس برام فرستاد.جوابش لبخندم بود.نگاهم به چشمای عسلیش افتاد.هیچ وقت نتونستم معنی نگاهاشو بفهمم.حالا واسه نگاه کردن خیلی دیره ستایش خانم چون من دیگه خیلی وقته خاطره چشماتو از ممری این مغزداغونم دیلیت کردم.نگاهی که قرار نیست هیچ وقت متعلق به من باشه پس نگاه کردن بهش گناهه.نگاهمو ازش گرفتم.دوقلوهای سرخوش عمه که سه سال ازم کوچیکتر بودنو و تفاوت چهرشون فقط تو رنگ چشماشون بود (سهیل چشماش سبز اما سامی مشکی بود)از نظر گذروندم دوباره مشغول خوردن شدم.صدای خالم بلند شد
-خاله:آراد خاله بخور دیگه
-دارم می خورم اتفاقا خیلی هم خوشمزه ست
چشمم به عمو افتاد لبخندی زدم با لبخندی جوابم داد.یه لحظه فکر کردم عجب قیافه مضحکی پیدا می کنم هی همش می خندم.از تصور قیافه خودم خندیدم.
-عمو:آراد جان کی کارتو تو شرکت شروع می کنی
-سامی:خوش شانسو ببین هنوز نیومده کارشم ردیفه حالا مای بدبخت باید بدویم
-راستش فعلا می خوام یه فرجه به خودم بدم شاید یکی دو ماهه دیگه
عمو با سر تایید کرد.
بعد از شام آهنگ رفتن کردم.قرار شد خونه عمه باشه برای بعد مهمونی.تو این جمع فقط دایی و زندایی ساکت و بی صدا اومدن و رفتن.تنهایی به دایی فشار آورده بود.اون از سیاوش که ترکیه ازدواج کرد و موندگار شد.اونم روشنک که با شوهری که گیرش اومد پاش از خونه پدر و مادرش هم بریده شد.دایی به خاطر دخترش روشنک ناراحت و پریشون بود
پاسخ
 سپاس شده توسط varesh ، Golabatoon ، n@st@r@n ، sky nigth ، افسون67 ، AmirHafez ، Gol Rokh ، نادیه ، گل بانو ، ورزش 3 ، 30NEMA ، پوران ، hunter life ، عشق رمان ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms
#10
خواستم برم تو اتاقم به صدای مامان ایستادم
-آراد یه کم حرف بزنیم مامان
نفس بلندی کشیدم
-لباس عوض کنم می یام
-آتنا:پس شب جفتتون به خیر
هر دومونو بوسید و رفت تو اتاقش.لباسامو با یه تی شرت و گرمکن عوض کردم و رفتم تو هال.مامان گوشه مبل راحتی سه نفره نشسته بود.دلم هوای نوازشهاشو کرد.رفتم و یه راست دراز کشیدم .سرمو روی پاهاش گذاشتم.دستای مهربونش برای نوازش موهام به حرکت در اومد.از بچگی عادت بدی به این نوازشها داشتم.
-دلم برای نوازشات تنگ شده بود مامان خیلی
-آرادم!عزیزکم!شرطمون که یادت نرفته
آهی کشیدم
-نه مامان ولی نمی شه بیخیال شی
-یعنی چی آراد!تو به همین شرط برگشتی وگرنه حاضرم دوریتو بازم تحمل کنم برگردی همون جایی که بودی
-اصلا آمادگیشو ندارم آخه.دیگه کی اینجوری ازدواج می کنه مامان.یه کم مسخره ست.من حتی یه بارم ندیدمش
-جمعه می بینیش.دختر خیلی خو بی هم هست.اگه من روحیات بچمو نشناسم به چه دردی می خورم آراد.من مطمئنم ازش خوشت می یاد.
-هر چی تو بگی.خودمو سپردم دستت.حاضرم تن به این ازدواج مسخره بدم ولی دیگه برنگردم
-امروز دیدیش چه حسی داشتی آراد
-هیچی!هیچ حس خاصی نداشتم.مامان باور کن دیگه بهش فکر نمی کنم
-ستایش دختر خواهرمه همین طور دختر عموت دوسش دارم اون به کنار.ولی تو و آتنا برام از همه چی مهمترین.پدرت شماهارو به من سپرد.نمی زارم بازم ناراحتت کنه و محاله بزارم بازم به اون فکر کنی
دیگه نوازش موهام خوابو مهمون چشمام کرد. 
***
شمارشو یه بار دیگه گرفتم
-صنم:بله آراد هی زنگ می زنی
-صنم بدو من پایین علف زیر پام سبز شد عصری هم کلی کار دارم
-صنم:ایکی ثانیه اومدم پایین
اومد و سوار شد.گونمو بوسید.با اعتراض گفتم
-صنـــــــــم!
-صنم:اِ.........آراد می زنمتا تو ام که مثل بابامی
-دختر گنده شدی هیکلتو ببین. حق با پدرته اینجا ایرانه یه سری چیزا هم باید زعایت بشه
-صنم:ولی تو با بقیه برام فرق داری
به سمت گالری نقاشی بهناز حرکت کردم.
جلوی میز ایستادم خانمی که سرش تو کامپیوتر بود سرشو آورد بالا
-با کی کار دارین
-با خانم بهناز شکور
-سرشون خیلی شلوغه به خاطر نمایشگاه
-بفرمایید آراد هستم خودشون می دونن
یه سر تا پامو رفت پایین و اومد بالا.داخل اتاق شد.در باز شد و با خنده اومد بیرون.دستشو برای دست دادن دراز کرد
-بهناز:آراد نمی دونی چقدر خوشحالم دوباره می بینمت.این خانم خوشگل هم باید همون دختر عموت باشه
با صنم هم دست داد و به داخل اتاق راهنماییمون کرد.به منشی هم گفت قهوه بیاره.نقاشیهاشو نگاه کرد
-بهناز:یکی دو تاش واقعا عالیه.بدون کلاس رفتن خیلی قشنگند در حد عالی
صنم با خوشحالی گفت
-صنم:واقعا!فکرشو نمی کردم خوشتون بیاد
-بهناز:اتفاقا تو نمایشگاهم یه قسمتم اختصاص دادم به نقاشیهای متفرقه برای معرفی صاحبان نقاشی.یه دو تاشو برات می زارم تو نمایشگاه چطوره
-صنم:عالیه خانم شکور
-بهناز:بعدا هم بیا اشکالاتتو بهت می گم و رفعشون می کنیم خوبه
-صنم:مرسی یه دنیا ممنون
-بهناز:خب تو چه کار می کنی آراد.وطن خوش می گذره
بازم لبخند زدم
-عالیه
-صنم:برای اومدنش یه جشن کوچولو گرفتیم.خوشحال می شیم شما هم تشریف بیارین
بی تعارف گفت
-بهناز:باشه حتما.اشکالی نداره خواهرمم بیارم
عجب آدمی هستی بهناز.به تعارف بند بود.فقط لبخند زدم.بعد دادن شمارش به صنم و خوردن قهوه هامون خداحافظی کردیم .با صنم ناهار رفتم خونه خاله و خودمو مهمون قربون صدقه هاش کردم.
***
کت و شلوار پوشیده جلوی آینه یه بار دیگه موهامو مرتب کردم.در اتاقم زده شد
-آماده ای آراد جان 
در اتاق و باز کردم.سرتا پا مشکی پوشیده بود.دلم گرفت.خیره شد به من با لبخندی نگاهم کرد.با لبخند جواب دادم.حلقه شفاف اشک تو چشماش دیدم.تقصیر من نیست اینقدر شبیه پدرم هستم تا بشم آینه دق مادرم.زیر نگاهش تاب نیاوردم سرمو پایین انداختم و با کراواتم ور رفتم.اومد جلوم کراوات مرتبمو مرتب کرد بعد دستی به بازوم کشید.اشک از چشماش لرزید و پایین چکید
-اگه بدونم اینقدر باعث عذابتم بر می گردم
آروم زد رو گونم.با صدای لرزون گفت
-مامان:ساکت شو آراد این چه حرفیه.من افتخار می کنم پسری مثل تو دارم فقط........
بزور بغضشو قورت داد:
-مامان:کاش بود الان و می دید واسه خودت مردی شدی
بغلش کردم و بوسیدمش
-می بینه مامان گلم مطمئن باش ولی اگه ببینه داری اشک می ریزی ناراحت می شه می دونی که طاقت اشکاتو نداشت
آتنا هم گریون از پشت بغلش کرد
-آتنا:نبینم غمتو مامان کوچولو
این لقبی بود که بابا بهش داده بود.خودم کشفش کرده بودم.بچگی بود و فضولی ....داشتم به حرفاشون گوش می دادم که شنیدم بابا به مامان می گفت مامان کوچولو.البته بخاطر گوش ایستادنم کلی دعوام کرد.برگشت بغلش کرد.
-مامان:ناراحت نیستم عزیزم .بریم دیگه دیر شد
نگاش کردم
-تو قرار نبود اینقدر خوشگل بشی ها خواهری
اشکاشو پاک کرد
-آتنا:نه پس!میزاشتم از تو عقب بمونم.عمرا!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط نادیه ، n@st@r@n ، Golabatoon ، Gol Rokh ، افسون67 ، 30NEMA ، AmirHafez ، گل بانو ، پوران ، hunter life ، sky nigth ، عشق رمان ، ورزش 3 ، varesh ، _o0_ ، آیدابانو ، خسته ی روزگار ، ..mahtab.. ، •°o.O イムレム O.o°• ، afsaneh_ms


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
subarrow رمان تاوان عشق به مادر| افسون 67 |کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 136 13,966 03-23-2017, 09:46 AM
آخرین ارسال: افسون67
flowlove دریای نا آرام| افسون67| کاربر انجمن نبض زندگی افسون67 162 27,222 03-14-2017, 05:43 PM
آخرین ارسال: sky nigth
  رمان رخنه|reyhane975|کاربر انجمن نبض زندگی reyhane975 35 3,068 01-22-2017, 12:22 PM
آخرین ارسال: reyhane975
  رمان قربانی اجبار | صبا دهقان کاربر انجمن صبا دهقان 3 5,812 11-18-2016, 08:18 PM
آخرین ارسال: پوران
HOT زخم نزن| مژگان| کاربر انجمن نبض زندگی mozhgan28 188 12,588 09-28-2016, 07:46 PM
آخرین ارسال: mozhgan28
  رمان زاده ی خشم|Parnia81|کاربر انجمن نبض زندگی Parnia81 14 4,737 09-21-2016, 01:21 PM
آخرین ارسال: Parnia81
  رمان باعشق آرامم کن|beti derakhshande|کاربر انجمن نبض زندگی beti derakhshandeh 12 4,616 09-05-2016, 07:23 PM
آخرین ارسال: beti derakhshandeh
  هوای بارانی | farnaz83 | کاربرنبض زندگی farnaz83 1 207 09-01-2016, 09:35 AM
آخرین ارسال: Golabatoon
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن نبض زندگی آیدابانو 20 4,172 08-21-2016, 12:35 AM
آخرین ارسال: آیدابانو
  رمان سقوط یک ستاره|Fatemeh -B(دختر بهار)|کاربر انجمن نبض زندگی Fatemeh-B 27 3,679 08-19-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: Fatemeh-B

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان